<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mandana</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mandananazari1372</link>
        <description>مرگ از من عبور کرد اما در چشمانم باقی ماند</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 08:52:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4708501/avatar/VnbYYU.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mandana</title>
            <link>https://virgool.io/@mandananazari1372</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دانه ای درد و رنج</title>
                <link>https://virgool.io/@mandananazari1372/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%B1%D9%86%D8%AC-ojlojarkd0ai</link>
                <description>دانه‌ای از درد و رنج به من داده شد.من آن را کاشتم.ریشه‌ها در اعماق روییدند،در تاریکی جان گرفتند،جایی که هیچ نوری نبود.پوسته‌ی سختش شکافته شد،ترک برداشت،و زندگی سبز شد.تمام تاریکی‌ها را کنار زد.دیگر «منِ» سابق نیستم.چیزی در من روییده است…چیزی فراتر از زیستنبه میان آدم‌ها می‌روم؛ویترین مغازه‌ها،رابطه‌ها،عاشقی‌ها…هیچ‌کدام،هیچ‌کداممرا با خود نمی‌برد.من رها شده‌امانسانی از درونقد کشیدهدر برابر زندگی!برای زندگی...برای شفا.برای معنا.برای فشردنِ سردیِ دستِ کودکیمن دیگر فقط زنده نیستم؛دلم می‌خواهد میوه بدهم…میوه‌ی درختِ درد و رنج.من روییده‌ام.</description>
                <category>Mandana</category>
                <author>Mandana</author>
                <pubDate>Sat, 28 Feb 2026 01:08:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردهای زندگی من!</title>
                <link>https://virgool.io/@mandananazari1372/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-fvkhalurfhq8</link>
                <description>مردهای زندگی من همه یه مدلن ...خانواده های از هم پاچیده و پدری که نیست .و پسری که مراقب مادرشه .پسری که نمیتونه احساساتش بروز بده .و تو هرچی هم که باشی ...اون چیزی که اون میخواد نیستی !تو تپلی .....اون اسکینی دوست داره .تو درس خونی .....اون هنرمند دوست داره .تو خوشگلی .....اون زشت دوست داره.یعنی خط کش هرجا بزاری به قد تو نمی‌رسه !البته خیلی زرنگ باشی مثل من که بفهمی ته دلشون از چه مدل آدمی خوششون میاد.تماما این پسرها آدم ها شریف و دوستداشتنی و متشخص و فهمیده ای هستن واقعا .....بلااستثنا میگم من تا حالا خیانت و بی احترامی و کمبودی حس نکردم پیششون ....به جز اینکه ابراز علاقه اشون خیلی نامحسوسه ...و گیر عاطفی منم اینجاس که خوشم میاد !آدم های باهوشی که مسئولیت پذیرن اگر بخوای بری ببینیشون در ساده ترین حالت بهترین خودشون برات میزارن هیچوقت بهت حس کمبود نمیدن و معمولا خشمی بروز نمیدن و تمام سعیشون میکنن نمایش بدن اون چیزی که هستی واقعا دوست داشتنیه تا بتونی خودت باشی .....هرچقدرم تو حواست نباشه و تو دنیای درونت غرق باشی اون ها حواسشون هست شما چیزی کم نداشته باشی...و در آخر همین مسئوایت پذیرشون اون هارو از پا در میاره انگار ...نمی‌دونم واقعا !!!!جایگزین کردنشون همیشه سخته ولی ادامه دادن باهاشونم خودشون سخت میکنن !!!!!و رفتنشون واقعا فیل از پا میندازه چه برسه قلب کوچیک منو ....وقتی آدم بد غذا واقعا بدغذا دیگه باید گشنگی بکشه.(ببخشید همتون تو یه کتگوری گنجوندم🥲)(این در مورد مردهای که دیدمشون)</description>
                <category>Mandana</category>
                <author>Mandana</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 03:07:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاج</title>
                <link>https://virgool.io/@mandananazari1372/%DA%A9%D8%A7%D8%AC-whzt3yvffdip</link>
                <description>من خودم را شبیه یک درخت کاج می‌بینم.درختی که سال‌ها آدم‌ها از کنارش رد شدند و به «بی‌مصرف» بودنش اشاره کردند.نه چوبش به درد کسی می‌خورد،نه شاخه‌ای داشت که بچه‌ها از آن آویزان شوند،نه میوه‌ای که دل رهگذری را ببرد.هیچ‌کس خریدارش نبود.هیچ‌کس برایش نقشه‌ای نداشت.اما آن درخت، بی‌صدا رشد کرد.ریشه‌هایش را عمیق‌تر در دل خاک فرستاد.از درون خودش قد کشید.و یک روز، همان درختِ به‌ظاهر بی‌مصرف، آن‌قدر بالا رفتکه سایه‌اش پناه شدبرای رهگذرها،برای بچه‌ها.روزی که من دست از شخم زدنِ گذشته برداشتم،روزی که اجازه دادم دردها و رنج‌هایممثل بادی که می‌وزداز میان شاخه‌های خشک روحم عبور کنند و بروند،همان روز شروع کردمبه ترمیم زخم‌هایم،به دوست داشتن خودم،به شناختن دردهایم،به ساختن نمادها، به نقاشی کردن،و به بازتعریف خودم.کم‌کم ذهنم را از گذشته خالی کردم.نسخه‌ی قدیمی‌ام را ــ آن که هر صبح با درد بیدار می‌شد ــ کنار گذاشتم.آن گره‌ها، آن کنترل‌ها، آن ترس‌ها…دیگر صاحب من نیستند.آن کشش‌های قدیمی که مرا تا جنگل‌های سوخته‌ی درونم می‌بردند،دیگر قدرتی ندارند.من آن خاکسترها را پشت سر گذاشتم.و شروع کردم به رشد کردن.می‌خواهم سایه‌بان باشم. </description>
                <category>Mandana</category>
                <author>Mandana</author>
                <pubDate>Mon, 16 Feb 2026 18:38:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرزمینی که فتح شد</title>
                <link>https://virgool.io/@mandananazari1372/%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D8%AA%D8%AD-%D8%B4%D8%AF-cs87wdzfdx3s</link>
                <description>شوالیه‌ی زره‌پوشدر بعدازظهری آفتابیسرزمینِ آشفته و گم‌گشته‌ی خود را فتح کرد.میان گل‌ها ایستادو تازه فهمیدآشوبدر خاک نبود،در دلِ خودش بود.دستی به سویش دراز شد؛دستی بی‌سلاح،با پیغامی از عشقو نیکی.اما اودر انعکاسِ فلزِ سردِ زره‌اشآن دست راچون شمشیری پنهان دید.پس سرزمینش را فتح‌شده رها کرد،به قله‌ی کوه رفت،و از آن بالابه قلمرویی که دیگر دشمنی در آن نبودخیره شد.تنهاو به گمانِ خویشآزاد.فقط کاشآدمِ آهنی بداند:گاهیامن‌ترین جای جهانجایی‌ستکه زره راآرامبر زمین بگذاریو بمانی.</description>
                <category>Mandana</category>
                <author>Mandana</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 20:30:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه</title>
                <link>https://virgool.io/@mandananazari1372/%D8%B3%D9%86%DA%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B4%D9%82-wwxsnkueneeg</link>
                <description>شوالیه‌ای زره‌پوشبرای جنگیدنو محافظتاز وطن و آگاهیدر این دنیا ساخته شده...نفوذناپذیر است.او هیچ‌وقت،مثل مادرم،احساساتمتلاطمش نمی‌کند.آشفته نیست،پریشان نیست،طوفان‌زده نیست.مثل دریایی‌ست آرام،بی‌موج،بی‌فریاد.او امن است.برای کسی مثل منکه هیچ‌وقتدیده نشدهو لمس نشده،این آرامشآشناست.دست‌هایم راآرامروی شانه‌هایش می‌گذارم؛طوریکه وزنِ سرماضافه به نظر نرسد.کنارشچشم‌هایم را می‌بندمودرونِ خودمشروع به زندگی می‌کنم.ما هر دوغرق شده‌ایم؛مندر درونِ خودم،اودر زره‌اش…چشم‌هایم راباز می‌کنم.گل‌هااز دلِ زمینسر برآورده‌اند.ودیگرراهِ خانه رادر پیش می‌گیرم.کاشآدمِ آهنی نیزببیندجنگتمام شدهوبه خانهبازگردد.</description>
                <category>Mandana</category>
                <author>Mandana</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 13:30:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کرم ابریشم</title>
                <link>https://virgool.io/@mandananazari1372/%DA%A9%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%85-wuwr31uckdof</link>
                <description>کرم ابریشم موجودیهکه تمام هستی‌اش روصرفِ تولیدِ چیزی می‌کنهکه خودش قرار نیستحتی لمسش کنه.ابریشم برای دیگری‌ست؛برای انسان،برای بازار،برای زینت.و خودِ کرم،اغلب دقیقاً در لحظه‌ای می‌میرهکه محصولش «به‌دردبخور» می‌شه.موجودیکه ارزششبه «چیزی که می‌ده» گره خوردهنه به «خودش».شبیه آدم‌هاییکه برای دوست‌داشته‌شدن،برای مفیدبودن،برای پذیرفته‌شدنخودشون روتا ته می‌دن.اما آخرشازشونفقطیه ردِ خالیمی‌مونه.می‌گن پیلهنویدِ تغییره.می‌گن پروانهنمادِ رهایی‌ه.اما برای بعضی‌هاتغییرهیچ‌وقت اتفاق نیفتاد.فقطمصرف شدیم</description>
                <category>Mandana</category>
                <author>Mandana</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 01:31:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنکور</title>
                <link>https://virgool.io/@mandananazari1372/%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-rskmmjk5qtye</link>
                <description>و می‌دونید… مادر و پدرم ظرفیت دوست داشتنِ من رو نداشتن. یه دختر بچه‌ی مریض با پوستی نامعمول، که مایه‌ی طردشدن بود و علاجی هم نداشت. اونا به‌جای مواجهه با حقیقتِ من، تصمیم گرفتن منو نبینن و تصویری از من ساختن برای دوست داشتنم؛ یه تصویر ایده‌آل توی ذهن‌شون. به‌جای دیدنِ من و دوست داشتنم، شروع کردن دوست داشتنِ اون تصویر. و اون تصویر انقدر رویایی بود که من هم هیچ‌وقت نتونستم بهش برسم تا این سن ...دیگه به‌جای رسیدن بهش، شروع کردم از اون تصویر حفاظت کردن.اون تصویر، یه دخترِ «متخصص و فوق‌تخصص جراحی مغز و اعصاب از فرانسه» بود. بابام پشتِ همه‌ی عکس‌هام اینو نوشته بود و به همه هم اینو خیلی جدی گفته بود. انگار من گناهی کرده بودم و این‌طور باید تاوانش رو می‌دادم؛ در صورتی که من بچه‌ای بیشتر نبودم که فقط نیاز به عشق‌شون داشت.و من شروع کردم تمامِ عمرم توی بیمارستان دویدن دنبالِ کار، چون ناخوادگاه می‌خواستم از اون تصویر محافظت کنم. پدرم همه‌ی عمر به همه می‌گفت من دکترم و هنوزم خیلی ها فکر میکنن من دکترم و منم همیشه دنبال این بودم توی بیمارستان‌ها خودم رو جا کنم. توی آزمایشگاه کار می‌کردم، بعد یه مدت رفتم توی تلفن‌خونه کار کردم، و بعد مدتی انگار پرستیژ اداریِ اون تصویر تهدید کرد، من اومدم بیرون و خودم رو پشتِ کلی آزمون و درس و کنکور و کتاب و پکیج مخفی کردم.ولی حقیقت این بود: من هیچ‌وقت نتونستم قدمی بردارم به سمتش. چون من، مثل سالکی، خودم رو کوچیک می‌دونستم؛ مثل غلامی حلقه‌به‌گوش، بی‌اختیار شده بودم که فقط محافظت می‌کرد از نماد، در صورتی که من اون نماد نبودم.اما تنها توجهِ پدر و مادر من به سمتِ همون تصویر بود. و من هم که کلِ زندگیم هیچ توجه و علاقه‌ای از کسی نگرفته بودم، سال‌های زیادی همین‌طور سپری کردم.یادمه موقع کنکور، که من افسرده بودم و پزشکی قبول نشدم، بابام اومد توی اتاقم و تمام وسایل اتاقم رو زد و شکست و این‌ها… در صورتی که من سال‌ها بود حتی با کسی صحبت نمی‌کردم، ولی هیچ‌کس این موضوع رو نمی‌دید.و حالا دارم سعی می‌کنم خودم به خودم عشق بدم و یادش بگیرم از خودم و یواش یواش شروع کنم دیدن خودم ولی واقعیت اینه: من هیچ‌وقت نتونستم توجه و عشق و علاقه‌ی کسی رو لمس کنم…</description>
                <category>Mandana</category>
                <author>Mandana</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 01:19:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تغییر</title>
                <link>https://virgool.io/@mandananazari1372/%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-clojiiikj40w</link>
                <description>با صدای باران از خواب بیدار شدم.مثل برق بلند شدم، رفتم سمت بالکن و در را باز کردم.بدون اینکه لباس گرمی بپوشم، دستم را بردم زیر باران و لبخند بلندی زدم.بعد یادم آمد روح مادربزرگ با اولین دانه‌های ریز برف از آسمان پر کشید.سرمای هوای بارانی نشست روی تنی که از زیر لحاف گرم بیرون کشیده بودمش.بدنم کمی از سرما جمع شد، اما جلوتر رفتم.به آسمان نگاه کردم تا باران به صورتم بخوردو صدای خندیدنم، زیر باران، بلند شد.ناگهان دستم را از زیر باران کشیدم.نگاهم در افق محو شد.سریع برگشتم داخل خانه،در شیشه‌ای را بستم و محکم ایستادم.چانه‌ام را بالا دادم، دست‌هایم را پشت کمرم گره کردم و فکر کردم:شاید درست این است که باران رااز پشت شیشه، با غرور، تماشا کنمو نگذارم روحم با آن پرواز کند.با همان پرستیژ برگشتم، پشت به در شیشه‌ای.به اتاقم نگاه کردم.بعد از مدت‌ها زندگی کردن در آن،اتاقی آشفته و به‌هم‌ریخته دیدم؛پر از کتاب‌ها و برگه‌های تلاش‌های نصفه‌ونیمه‌ام برای شروع،پر از آینه برای دیدن و لمس کردن حضور خودم،و پر از گل‌هایی که از مزار مادربزرگ مانده بود.و من، بعد از رفتنِ مادربزرگ،تنها کاری که از دستم برمی‌آمدزنده نگه داشتنِ همان گل‌ها بود…می‌دانید؟روح من همیشه در حال پرواز است.فقط نمی‌دانم چطور به آن بگویمپاهایم روی زمین استو این‌طور زندگی کردن،آخر مرا به گم‌شدن می‌کشاند.همین چند روز پیش،پسری که از او خوشم می‌آمد،با حرف‌های بزرگ درباره‌ی سیاست و تاریخدر نهایت گفت از صحبت با من لذتی نمی‌برد.فاصله‌ی واقعیِ بین مایک آسمان بود…و من،واقعاً دلم می‌خواهدبین آدم‌ها زندگی کنم،پاهایم را روی زمین حرکت بدهم.فکر می‌کنمشبیه لذتِیک آغوشِ سادهمی‌ماند.</description>
                <category>Mandana</category>
                <author>Mandana</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 14:49:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقویم</title>
                <link>https://virgool.io/@mandananazari1372/%D8%AA%D9%82%D9%88%DB%8C%D9%85-oole8qpqufmu</link>
                <description>چند وقت پیش خوابی دیدم؛داشتم غرق می‌شدم.دست‌وپا می‌زدم، اما روی سطح آب نمی‌موندم.هی منتظر بودم یکی بیاد کمکم،ولی هیچ‌کس نیومد.آب می‌خورد توی صورتم،انگار داشت بهم سیلی میزد  می‌ترسیدم،و فقط تقلا می‌کردم.و آب وحشیانه به اطراف پخش میشدبا وحشت از غرق شدن از خواب پریدمو جالب این‌جاست حتی تو خواب هم می‌دونستم توی آب باید آروم باشم،دست‌وپا رو برخلاف هم تکون بدم،و به جای جنگیدن،اعتماد میکردم.اما ترس از غرق شدن اجازه نمی‌داد.چشم که باز کردم،تقویم بزرگی روبه‌روم بود.روزها پشت سر هم رد می‌شدنو من برای هر روزداستانی و روایتی خیالی داشتم .می‌دونم باید از قدم‌های کوچیک و واقعی شروع کنم،همون‌هایی که هر روز انجامشون نمی‌دم.و همین فرار از زندگی واقعیه که منو غرق می‌کنه؛در حالی که راه رو بلدم،اما می‌ترسم.نمیتونم اعتماد کنم،و به‌جاشفقط دست‌وپا می‌زنمو هر روز زندگی سیلی محکمش بهم میزنه...</description>
                <category>Mandana</category>
                <author>Mandana</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 10:40:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرم</title>
                <link>https://virgool.io/@mandananazari1372/%D8%B4%D8%B1%D9%85-zhikbkciavxo</link>
                <description>از وقتی کلاس ابتدایی بودم تا سی سالگی ،درگیر این مریضی مزمن بودم و خب هیچوقت درمانی هم نداشت و بهم میگفتن باید حواست باشه استرس نگیری و الان من شروع کردم راجب این مریضی ام صحبت میکنم چون درسته من الان یه پوست صاف و سفید دارم اما زخم های که بهم زد هنوز همراه من هستمموقعی که تشخیص داده شده و یه موج آشفتگی تو خونه ما اومد اولین تصمیمم قایم شدن بود و چون خونه ای ما فقط یه حال بزرگ بدون هیچ گوشه ای دنجی بود من تصمیم گرفتم پشت لحاف سفید کلفتی که مامان روی تشگ های گوشه ای حال می‌نداخت قایم شم مامان روی لحاف با کاموا یه طرح های از حیون ها میکشید که من خیلی دوست داشتم ولی دیگه اینکارو انجام نداد  چون وقتش با گریه کردن و دعوا با پدرم راجب من پر شده بود من از وجود خودم خجالت می‌کشیدم مادرم آشفته بود و پدرم غمگین و وقتی صورتم گرفت شنیدم که پدرم گفت دوست نداره به صورتم نگاه کنه چون ناراحتش می‌کنه و دیگه از زیر لحاف دوست نداشتم بیرون بیام و گاهی هوا کم میاوردم شروع کردم مشق هام اونجا می‌نوشتم و بازی ام اونجا انجام میدادم و حتی مهمونم میومد من اون پشت میموندم و انگار همونجا مرزم با آدم ها که نمی‌خواستم بهشون آسیب برسونم تعیین کرده بودم و میدونید الآنم که سی و سه سالم و چهار ساله که دیگه این بیماری بهم یه پوست قشنگ سفید داده هنوز همون دختر بچه ام که نمیتونم واقعا حضور داشته باشم می‌بینید که عاشق آدم های میشم که اصلا منو نمی‌بینن و طوری تو دنیای بیرون زندگی میکنم که عملا هیچ نیازی به من نباشه من نه دختری هستم که داستانی داشته باشم از کسایی که عاشقم هستن نه دختری هستم که جایی درخشیده باشم و نه دختری هستم مسئله ای تونسته باشه حل کنه و نه کسی هستم که کسی منو بشناسه .....</description>
                <category>Mandana</category>
                <author>Mandana</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 17:27:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زخم</title>
                <link>https://virgool.io/@mandananazari1372/%D8%B2%D8%AE%D9%85-zqtkxedthjzf</link>
                <description>صبح که چشم باز می‌کردم،فکرها هجوم می‌آوردند؛مثل سرزمینی اشغالیکه هر صبح با صدای موشکاز خواب می‌پرد.من همبا تکه‌تکه شدنِ خودمو خون‌ریزیِ مغزیدر تختبلند می‌شدم.خاطره‌ها، قانون‌ها،حتی دستاوردهایمنه نجاتم می‌دادندنه نگهم می‌داشتند؛فقط هلم می‌دادندبه سمت سقوط.به کجا؟به رحمِ خودم.جایی تاریک، سرد، خاموش؛امادارای نیرویی برای بارور شدن.این را وقتی فهمیدمکه شروع کردمزنجیرها رااز دست‌هایم باز کردن؛زنجیرهایی که مرا در اجتماع نگه می‌داشتندو هم‌زمانکنترل می‌کردند.مثل عروسک خیمه شب بازیفهمیدم زندگی‌ای که دارمنه انتخاب من بودهنه در اختیار من.من ناخواستهدنبال کمبودهایم می‌دویدم،دنبال انتظارها،دنبال چیزهایی که هرگز به من داده نشده بودو اسمش را زندگی گذاشته بودم.ایستادم و در سکوتزندگی راتماشا کردم.شروع کردم به دیدنِ زخم‌هایم.بدنمپر از زخم‌هایی بودکه عمیق شده بودند.همه‌ی زخم‌ها را دیدم،با تک‌تکشان حرف زدم،برای هرکدام نامی گذاشتم،زخمِ طردشدگیلاله بود.زخمِ ناکافی بودننیلوفر.زخمِ دیده نشدنهمیشه‌بهار.و زخمِ دوست‌داشتنی نبودنآفتابگردان.کنار زخم‌هایم نشستم،به آن‌ها آب دادم،برای‌شان شعر خواندمو به داستان‌هایشان گوش دادم.می‌دانید،عمر گل‌ها کوتاه است.حتی از خشک شدن‌شانغمگین شدم.با آن‌هاخداحافظی کردم.وقتی دردهایم شنیده شدندو زخم‌هادیده شدند،گل‌هاهدیه‌شان را به من دادندو رفتند.و مندر سکوتِ بعد از رفتن‌شانبه نور تبدیل شدم .نزدیک شدم.</description>
                <category>Mandana</category>
                <author>Mandana</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 15:08:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک شوالیه‌ی زره‌پوشِ</title>
                <link>https://virgool.io/@mandananazari1372/%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D9%88%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%D8%B2%D8%B1%D9%87-%D9%BE%D9%88%D8%B4%D9%90-ypyyrfm2pko6</link>
                <description>سرزمینی بود به نام سرزمین سرخ؛سرزمینی که همیشه در هجوم بودافسانه‌ای درباره‌اش وجود داشت که می‌گفت این سرزمین «مادر» است؛و مردان و زنانی که در آن رشد می‌کنند، قدرتِ بیداری دارند—قدرتی که آن‌ها را دوبار به دنیا می‌آورد:یک‌بار از شکم مادرشانو یک‌بار از قلب خودشان.مادر پناه بود.از خونِ فرزندانش لاله می‌رویاند؛لاله‌هایی که چون یاقوتی سرخ،در میان انبوه تاریکی‌هاهمیشه می‌درخشیدند.اما این هدیه، آرامش را از سرزمین گرفته بود.سرزمین سرخ همیشه میدان خشونت، جنگ و خون‌ریزی بود.هیولاهای بسیاری بر آن سلطه یافته بودندو هنوز هم هیولاهای دیگری در فکر تصاحبش بودند؛چون می‌دانستند بیداری، همه‌چیز است.با این‌حال،بیداری هرگز نصیب حاکمان،یا اژدهایانی که بر فراز سرزمین پرواز می‌کردند، نمی‌شد.بیداری از آنِ فرزندانی بودکه ریشه‌هایشان در دل این خاک گسترده شده بود؛فرزندانی که مورد غضب حاکمان و هیولاها بودند،فرزندانی که طعم زندگی نکردن را چشیدهو مرگ‌های بسیاری دیده بودند.آن‌ها که به بیداری رسیدند،در قلب خود دوباره متولد شدند.زرهی از آهن بر تن کردندو دانستند که مادر، خودِ همه‌چیز است؛بی‌نیاز از حاکمان،بی‌نیاز از هیولاها،بی‌نیاز از اژدها.بی نیاز از یاری دهندگان.آن‌ها فرزندان بیدار‌شده‌ی این خاک بودند؛ایستاده بر قله‌ها،محافظ،نفوذناپذیر، استوار و اگاهدر کنار مادر.....</description>
                <category>Mandana</category>
                <author>Mandana</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 20:19:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دشت سنگلاخی</title>
                <link>https://virgool.io/@mandananazari1372/%D8%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%B3%D9%86%DA%AF%D9%84%D8%A7%D8%AE%DB%8C-fwcxapj6zall</link>
                <description>در آسیب پذیرترین و پوچ ترین حالت ممکن قرار دارم نمی‌دونم این چه کمکی قرار به زندگیم بکنه ولی من تمام نقاب های که داشتم سوزوندم دیگه حتی اون دختر شاغل که پول در میاره نیستم که می‌تونه بره برای سگش لباس های جدید بگیره چون دیگه پولی در نمیارم واقعا نمی‌دونم چطور باید زندگی برگردونم وقتی کلی هم قسط آواره میشه رو سرم ولی ترجیح ام این بود از شغل ام با پنج سال سابقه کار بیام بیرون ، قبلشم سخت کار میکردم حتی دوجا کار بودم، شب کاری میکردم ولی دیگه بیکار و بی آزارم و دیگه حتی اون دختر سکسی خراب نیستم که برای یه شب میشد واقعا باهاش تا ستاره ها رفت و چیزی نبود که تجربه نکرده باشه دیگه حتی اون دختری که همیشه با موهای رنگی ابی و بنفش و صورتی و هزار رنگش شناخته میشد نیستم یادم نمیاد کی لباس خریدم ولی دیگه لباس های رنگی امم استفاده نمیکنم یادم نمیاد کی از خودم عکس گرفتم دیگه اون صفحه اینستا رنگ و لعاب داره از یه دختر با اعتماد به نفس ندارم سالهاس پاکش کردم با تمام عکس هام ،دیگه با رابطه هام تعریف نمیشم دیگه تو مهمونی ها نیستم دیگه حتی سرکارمم نیستم هیچ جا هیچ هیچ جا نمی‌تونید منو پیدا کنید ......منو میتونید پابرهنه توی دشت سنگلاخی پیدا کنید که توش سعی میکنم راه برم دشتی پر از خار و خاشاک و باد تند که تمام پاهام زخمی کرده و خون روی سنگ ها میچکه و من به سختی در حال ادامه دادنم ،هیچکس نمی‌فهمه چقدر سخت میتونم ادامه بدم به راه رفتن ....اما ادامه دادن برای چی؟خدا وقتی دونه ای درد و رنج به من داد باید ازش محافظت میکردم باید خاک شخم بزنم و اونو بکارم تا ریشه بزنه و رشد کنه برگ های سبز از دل خاک بیرون بزنن و بارون بوی زندگی پخش کنهعکس هام</description>
                <category>Mandana</category>
                <author>Mandana</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 15:05:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رقص من و مادربزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@mandananazari1372/%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-oakbhb3g2rar</link>
                <description>مادربزرگم فریاد می‌زد که به دادش برسیم که مرگ سراغش آمد از مرگ میترسید و این همه اطرافیان میدونستن شب و نصفه شب بلند میشد از ترس اینکه نکنه تو خواب بمیره نمیخوابید گاهی عصاش برمی‌داشت به سمت مردهای که به سمتش میومدن ببرنش پرتاب میکرد و اصلا با دنیای مردها حد و مرزی قائل نبود و حتی به سخره میگرفتشون و می‌گفت فلانی آمد شب بالا سرم منو ببره من نرفتم گفتم برو گم شو من نمیام بعدها که توان فیزیکش از دست داد از مادرم یا کس دیگه میخواست عصاش به دست بگیرن شب تا صبح بالای سرش بیدار بمون و خودش می‌گفت فلانی آمد بزنش و مادرم عصا تو هوا تکون میداد و می‌گفت زدمش راحت بخواب و خلاصه مادربزرگ همیشه اینطور بود حتی وقتی که هنوز مادربزرگ نبود و خودش یه مادر کوچولو بود آخه فکر کنم همه چیز برمیگرده به مادر خودش که وقتی شیرخواره بود مادربزرگم ،تصمیم گرفته بود خودگشی کنه تو اون زمان که بچه ها از بی شیری میمردن اهالی روستام تصمیم گرفتن مادربزرگ شیرخواره منو بزارن جلوی سینه ای مادر مرده اش تا بلکه ام خوردن شیر مرده ای مادر خودش باعث شه اونم تلف شه ولی مادربزرگ من همونجا به همگی نه گفت و نمرد و نود و دو سال عمر کرد و همیشه در جنگ و تکاپو با مرگ بود آنقدر دنیای درونش در مبارزه و ترس از مرگ بود که اخرهای عمرش بچه هاش به دیدنش نمیومدن زیاد چون که نمی‌تونستن برای مادری که مرگ نمی‌خواد و از غذا خوردن هم افتاد چیکار باید بکنن این درخواستی بود که هیچکس نمیتونست انجامش بده و خاطرات مادربزرگ همیشه تواهم با فرارش از مرگ بود همیشه چندین بار دکتر جوابش کرده بود دو بار لگنش شکسته بود یکبار دست و پاهاش و صورتش کبود شده بود و هوشیاریش از دست داده بود اورژانس آمد گفت تا فردا صبح نمی‌مونه تصمیم گرفتم خانواده دورش جم بشیم و من رفتم دست انداختم زیر سرش و سرش گذاشتم روی سینه ام تا صبح،  شروع کردم نوازش کردن موهاش من عاشق موهاش بود مادربزرگم موهاش فقط چندتا تار سفید داشت به اندازه ای موقع های که به مرگ نزدیک شده بود و انگار ازشون سالم بیرون آمده بود سعی کردم به گفتن دوستش دارم و مثل عروسک میمونه بسنده کنم و بزارم راحت باشه تو لحظه های که فکر میکردم آخرهای عمرش ولی مادربزرگ فردا صبح دیدم به سینه ام فشار میاره سریع بلند شدم خواست که بشینه رو زمین بلندش کردم صبحانه خواست سریع بهش صبحانه دادیم بعد خواست سوار ماشینش بشه میدونید به ویلچرش می‌گفت ماشینم و من با کلی غر و داد که چرا یه مرده ارو سوار ویلچر می‌کنی مجبورشون کردم کمکم کنم مادربزرگ سوار ماشینش کنیم تقریبا پنج نفری بودیم و در همون حین عموم آمد خونه و منتظر اون صحنه نبود اصلا به من نگاه کرد گفتم خودش بهم گفت دلش ماشین سواری شو میخواد و خلاصه چندتا دورش زدم و بعد بدن خشک شدش آوردیم پایین دوباره رو زمین خوابوندیم مادربزرگ دوباره به زندگی برگشت و خونه ای ما دوباره خلوت شد و  کتک زدن مرده ها با عصا دوباره از سر گرفته شده اینبار حتی شدیدتر .....یادم بردمش تو حیات با ماشینش حسابی بهش رسیده بودم براش آهنگ بی کلام پخش کردم و از درخت توت تو حیاط براش توت قرمز گندم و ریختم تو طرف جلوی دستش بدون شستن میوه ها شروع کرد دو لپی توت خوردن و مثل بچه ها تمام دست و صورتش قرمز کرده بود خودش پوست سفیدی داشت مثل بلور بود شیرین و آبنباتی شده بود هیچوقت تو زندگیش کمر خم نکرده بود دوازده تا بچه داشت و چهارتاشون مرده بودن توی جنگ و آوارگی گشونده بودشون مادربزرگم برام تعریف میکرد توی جنگ ایران و عراق مردم از روستاها با پای برهنه فرار کردن و پیرمرد و پیرزن هارو جا گذاشتن و می‌گفت بعداً اون ها خوراک سگ ها شدن موقع جنگ دوازده روز ماشینش کنارش پارک میکردم و سمت در خروجی خونه جاشو مینداختم تا یه اطمینانی پیدا کنه که احتمالا از روش رد نمیشیم و جاش بزاریم و البته پینکی سگ منم از پیش جم نمی‌خورد ولی برای خوردن مادربزرگ زیادی کوچیک بود و آنقدر خوراکی ها و قرص های مادربزرگ خورده بود که روحی و جسمی باهاش احساس نزدیکی میکرد ......خودش باعث بشه اونم بمیره </description>
                <category>Mandana</category>
                <author>Mandana</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 14:56:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درمان</title>
                <link>https://virgool.io/@mandananazari1372/%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-ovs4rwofkkn6</link>
                <description>یادم تو کوچه بازی میکردیم که مامانم منو صدا کرد تو خونه،منم که تازه گرم بازی شده بودم با اکراه رفتم که ببینم فقط چی میگه که سریع لباس هام عوض کرد که منتظر باشم بابام میاد خونه باز دوباره وقت دکتر گرفتن واسم قبلاً خیلی استرس داشتم برای دکتر رفتن ولی چون تا حدودی مطمن بودم آمپول نمی‌زنن زیاد استرس به خودم راه نمی‌دادم کل مسیر به این فکر میکردم بچه ها تو کوچه تا کی میمونن و من چقدر معطل میشم پشت در مطب کلافه میشدم همیشه و بابا هم مارو تنها می‌زاشت و رفتنش خودش استرس بدی به من میداد و خلاصه من نصف بچه گیم پشت در مطب دکترها گذروندم و خیلی ساده فکر میکردم قرار بمیرم و درمانی ندارم وگرنه اینهمه شلوغ بازی و گریه و شب بیداری های مامان و پرس و جو برای دکتر و هر روز دکتر بردن و التماس های مادرم برای چی می‌تونست باشه  ولی خب مریضی من درمان نداشت و قبولش براش سخت بود ولی قرار نبود بمیرم و من اینو بعدها فهمیدم و یه خشمی پیدا کردم نسبت به مادرم و یادم تو روش وایسادم گفتم این لکه ها اصلا بزرگ و بزرگ بشن وقتی قرار نیست منو بکشه چرا خودتون از پا در میارید من حتی درد هم ندارم ...... ولی همین قبول نکردن واقعیت من باعث شده بود  مثل دوره گردها افتاده بودیم به جون دکترها ازین دکتر به اون دکتر و مادرم یاد گرفته بود به دکترها پیشنهاد پول بیشتر بده تا هرکاری از دستشون بر میاد انجام بدن و اینطوری شد که من در یازده سالگی اولین پاکسازی حرفه ای پوستم که تازه فکر کنم اصلا تو ایران تازه  آمده بود خیلی حرفه ای انجام دادم ،اخه واقعا چه ربطی داشت پوست صورتم سالم بود کاملا  !!!!کاشکی همه درمان ها مثل این بوده بعدها یه دکتر پوستم برای اینکه فکر کرده تغییرات هورمونی ام  باعث افزایش این لکه ها میشه و منو تو سن بلوغ میدید برام قرص ضد یائسگی تجویز کرد و نتیجه این شد من کلا خواب بود و تو خواب یکی منو بین مدرسه و خونه کول میکرد هنوزم خواب های که تو کلاس می‌دیدم یادمه واقعا و معلم هام ایرادی نمی‌دیدن چون من بیماری پوستی داشتم ،بچه ها که همه میرفتن بابام میومد تو کلاس منو کول میکرد و میبرد خونه و من بعدها همون قرص دیدم توی کیف عمه ام که داشت به اونیکی عمه ام می‌گفت ضد یائسکی و بهش توصیه می‌کرد بخوره دیگه داره سنش می‌ره بالا و به منم دیگه اون قرص ندادن خداروشگر به چیز جالب دیگه ام یادمه از پروسه ای درمانم اون زمانی که من بزرگتر شده بودم و به جورایی برای دکتر رفتنم شورش کرده بودن و نمی‌رفتم یادمه دوران احمدی نژاد بود تو تلویزیون پخش شد بود که یهو یه عالمه درمان ها کشف شده اونم مریضی های ناعلاج مثل  دیابت و ویتیلیگو و من هم اشک تو چشمام جمع شد و دوباره دوره گری شروع شد آخرین دکتری که رفتم مردی بود هیکلی با قیافه مهربون که شروع کرد راه رفتن تو مطلبش و اشک ریختن و پشت من ایستاد و دست گذاشت روی شونه هام و منم هی اشک می ریختم گفت دخترم این ها همه دروغه و من آمدم خونه دیگه برای همیشه ......می‌دونی مشگل این نبود که درمانی برای مریضی ام وجود نداشت مشگل این بود که یه بچه چقدر دیگه از بچگیش و زندگیش باید بزار تا همینطوری که هست بپذیرنش ،و اصلا باهاش حرف بزنید ...من همین که بیماری ام درد نداشت و آمپول نمی‌خوردم  خیلی خوشحال بودم .....ولی شما به من بگید من دوست داشتنی نبودم ؟آیا من هنوز یه دختر بچه نبودم ؟آیا من هنوز نیاز به بازی نداشتم ؟آیا من دیگه نیاز به دوست نداشتم ؟یادمه که عاشق این بودم برم استخر ولی هیچوقت نبردن منو دیگه و بعدها  دعواهای من شروع شد برای پوشیدن شلوار کوتاه و نپوشوندن لکه هام تو مهمونی ها و ....می‌دونی بعدها تنهایی با گوشت و استخوان حس کردم تو ابتدایی و راهنمایی که یه متن آماده کرده بودم راجب مریضی ام میگفتم تو دانشگاه آمد تو صورتمولی اولین بار عاشق شدم اطراف چشمام گرفت ولی من اذیت نشدم من هیچوقت عشقی دریافت نکرده بودم و فقدان دریافت عشق تو زندگیم منو اصلا از پا ننداخت در هفت سالگی اولین روتین پوستی</description>
                <category>Mandana</category>
                <author>Mandana</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 13:02:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و ویتی</title>
                <link>https://virgool.io/@mandananazari1372/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%88%DB%8C%D8%AA%DB%8C-vssjc0a2mvyy</link>
                <description>بچه که بودم تو حیاط مدرسه راه میرفتم بچه ها همه دسته دسته نشسته بودن و من هیچ جا ،جایی نداشتم اما بالاخره با چند نفری تونستم هم صحبت بشم در حد کنجکاویشون نسبت به دستام که پر از لکه های سفید بودش توی زمینه ای سبزه ای پوستم و من کم کم به متن آماده کردم به همه بچه های که ازم میپرسن اینو بگم مثلا وقتی کسی پاک کن ازم میخواست یا میز جلویی برمیگشت باهام صحبت کنه و کنجکاو میشد این لکه ها چیه من سریعا مثل ربات توضیح میدادم این یه مشگل پوستی و اصلا واگیر نداره و حتی درد هم نداره اسمش ویتیلیگو و دلیلش استرس امتحانات .خیلی زود یاد گرفته بودم که از لفظ بیماری استفاده نکنم چون برای بچه‌های ابتدایی این ترسناک بود و همینطور براشون جالب نبود بگم دلیلش ارثیه یا اینکه مشخص نیست باید یه چیز پوست کنده بهشون تحویل میدادم چون مغزشون تحمل ابهام نداشت و خیال پردازی میکردن و پیش آمده بود بهم حرفهای بزنن که خوشم نیاد بخاطر همین میگفتم بخاطر استرس و خلاصه خیلی هم زود متوجه شدم دوستی من با بچه ها فقط در حد کنجکاوی و دیگه ادامه نداره و خسته شده بودم از جواب دادن به کنجکاویشون و این ها در حالی بود که خانواده امم جوری رفتار میکردن که من دقیقا نمی‌دونستم مشگل بیماری من اینه که درمان نداره و قرار نیست من بخاطرش بمیرم و اینم خودم کشف کردم نمی‌دونم متوجه حرفم میشید یا نه مادرم شب تا صبح گریه میکرد و خب من فقط یه بچه بودم که دیدم ازین مطب به اون مطب میگشوندن با گریه و داد و بیداد و کسی با من صحبتی نمی‌کرد و خب حدس من این بود اینهمه شلوغ کاری بخاطر اینه که قرار بمیرم خونه امون یه حال بزرگ بود هیچ گوشه ای نداشت که بشه توش قایم شد مامانم فقط تشک هارو که می‌زاشت رو هم یه لحاف سفید میکشید روش و من پشت اون لحاف قایم میشدم یادم مادرم یه گلدوزی باحالی یاد گرفته بود با کاموا رو اون لحاف انجام میداد که دیگه هیچوقت انجامش نداد حتی وقتی من مریض شدم دیگه به سر و صورت خودشم نرسید و من متنفر بودم از مادرم برای اه و ناله هاش و گریه های شبانه اش واقعا یه بچه چه می‌فهمه حالا نهایت دیگه زیبا نبودم واقعا قرار نبود بمیرم که بخاطر شلوغ کاری مادرم اون موقع و اینکه من اصلا یه حضور بی مورد و بیمار داشتم تو خانواده که کسی حتی زحمت نمی‌داد باهام صحبت کنه ولی همه نگرانم بودن و باعث ناراحتی کلی آدم شده بودم و حس شرم از حضورم همیشه داشتم بخاطر همین سریع خودم سرپا کردم و شکل آدم مریض به خودم نگرفتم ولی از درون یه بچه بودم که هیچکس اونو ندیده بود و مریضی انگار جایی منو گرفته بود و هیچوقت دیگه هیچ جا خودم با مریضی ام تعریف نکردم به این موقع ها که سی سالم رد کردم.....</description>
                <category>Mandana</category>
                <author>Mandana</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 21:18:00 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>