<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mandana</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mandananazari1372</link>
        <description>همه از بَهرِ تو سرگشته و فرمانبُردار


شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:16:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4708501/avatar/QMoCNh.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mandana</title>
            <link>https://virgool.io/@mandananazari1372</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حیات</title>
                <link>https://virgool.io/@mandananazari1372/%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-dz7xhfn8n0sl</link>
                <description>در را باز کردم و وارد شدم.می‌دانید؟این خانه جایی نبود که کسی در آن زندگی کندسری به زیر انداختمخالی بودسال‌ها بود در بدن خودم زندگی نکرده بودماین خانه را ترک کرده بودمبخاطر خاطراتی که هنوز نمی‌توانم به زبان بیاورمبخاطر حضورم که سنگینی می‌کردبخاطر آینه‌هایی که رویشان پارچه کشیده بودمبخاطر دست‌هایی که جسمم را لمس می‌کردندو روحم را آتش می‌زدنداز خودم گریخته بودمو در تخیلات آینده و دردهای گذشته سرگردان بودم.هیچ‌وقت نتوانستم در خانه بمانم.اما حالا...گویی بعد از سال‌ها دویدن، چیزی درونم نشسته است.آرام.بی‌صدا.در خانه مانده بود.گویی خانه آرام شده بود.چیزی دیگر برای گریختن وجود نداشتاسمش را گذاشته‌ام «حیات».</description>
                <category>Mandana</category>
                <author>Mandana</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 22:37:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکست</title>
                <link>https://virgool.io/@mandananazari1372/%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-br10araz4epc</link>
                <description>ماندانا این در فقط یک نفر را از خودش عبور می‌دهد.باید همه‌چیز را زمین بگذاری.درد. رنج. خوشی.آسیب. طردشدگی.رسیدن. نرسیدن.شکست. موفقیت.فرقی ندارد...هیچ‌کدام تو را تعریف نمی‌کنند.سکوت.— می‌شود فقط شکست‌هایم را بیاورم؟— چون آن‌ها تنها چیزهایی هستند که مرا به آدم‌هایی که دوستشان داشتم وصل می‌کنند.سکوت.به پشت سرم نگاه کردم.او را دیدم.پسری که دوستش داشتم.از تمام آن سال‌ها فقط یک تصویر مانده است؛روزی که از سر دلسوزی مرا برد تا ایگوانای پارک شهر را ببینم.خواستم دستش را بگیرم.نگذاشت.همین.بقیه‌ی خاطره در صدای چرخ‌های مترو گم شد.بعد دیگری را یادم آمد.پنج سال.کنار هم.اما دور از هم.سال‌ها میان بوم‌های نقاشی‌اش نشسته بودم.رنگ‌ها روی بوم جان می‌گرفتند.و سکوت میان ما.دلتنگی من از روز رفتنش شروع نشد.سال‌ها قبل از رفتنش آغاز شده بود.و بعد...شاید فقط یک رهگذر.با نوشته‌های تلخ و فیلسوفانه.چند بار میان خطوط نوشته‌هایم پنهانش کردم.حضور من همیشه یک قدم عقب‌تر از دوست داشته شدن بود.عجیب است...گاهی برای کسی دلتنگ می‌شوی که هیچ‌وقت واقعاً نداشتی.و بعد...شاید تلخ‌ترینشان.وقتی تمام شب در خیابان‌های تهران قدم می‌زد، فردایش خودم را به او می‌رساندم.همیشه می‌رساندم.اسمش را عشق گذاشتم.هفت سال.بهترین سال‌های زندگی‌ام.گریستم.ضجه زدم.التماس کردم.سقوط کردم.اما رفت.و من ماندم.با لقمه‌ای که در کیفم گذاشته بود.سکوت.بعد از آن، عشق دیگر معصوم نبود.نگاهم را گرفتم.شکستم.و صدای شکست  هنوز هم در من می‌پیچد.آن‌ها رفته بودند.اما آن روزهاهنوز جایی درونم قدم می‌زدند.سکوت.— اگر این‌ها را زمین بگذارم، از آن‌ها چه می‌ماند؟مکث.دستم روی در ماند...</description>
                <category>Mandana</category>
                <author>Mandana</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 04:08:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نور با انحنا</title>
                <link>https://virgool.io/@mandananazari1372/%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%AD%D9%86%D8%A7-pox1yddpxvlv</link>
                <description>امروز برای گردش بیرون رفتم، مادربزرگ.آسمان آبی بود با ابرهای روشن که نور ازشان عبور می‌کرد. گل‌ها از خاک بیرون زده بودند و همه‌جا پر از زندگی بود و کودکان غرق در شادی !اما برای من ،جور دیگری رقم خورد ...گویی چشم های من بعد از رفتن تو شکسته شده بودن ...دیگر نور با کمی انحنا واردش میشد و من ازین تصاویر جدا شده بودم ...تصویری بی نقص از شادی کودکان گویی چیزی را پنهان میکرد !دیگر زندگی برایم فقط یک تصویر واضح نبود!تصویرها دیگر برایم ناپیوسته شده بودنو سقوط کردم به عمقی که پنهان شده بود  ...و من جدا افتادم از کودکانی که با لطافت زندگی پاهایشان را بر زمین میکوفتن ...مادربزرگ بعد از رفتنت گویی که آسمان را نیز برده ایدیگر هیچ چیز کارکرد خود را نداردو من از این تصاویر گریختمبرای فهم آغاز چیزی کهدیگر به دیدنم نمی‌آید ....مانند تومانند زندگی</description>
                <category>Mandana</category>
                <author>Mandana</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 03:37:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت روزهای تکراری</title>
                <link>https://virgool.io/@mandananazari1372/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-b9xqnaprbsvv</link>
                <description>مثل همیشه پشت میزم می‌نشینم و شروع میکنم قلم را روی کاغذ حرکت دادن و روایت روزهای تکراری .....اما سکوت آن سکوتی که مانند قایقی مرا حمل می‌کند و با صدای چکش ها در آنطرف خیابان و صدای ماشین ها و آدم ها حرکت می‌کند و سطحی لرزان از زندگی را به حرکت انداخته ...زندگی این واژه به سخره گرفته شده ،پشت میز نشسته ام قلم در دست گرفتم به نوشته هایم خیر شدم ،نور می‌تابد از پنجره و گویی نور کلمات را در هم میشکند....انگار لبه ای زندگی ترک برداشته و دیگر چشمی برای دیدن و گوشی برای شنیدن و حتی دستی برای لمس کردن نیست و  پرده اتاق به آرامی کنار می رود ...اشیا روی میز جان دارند ،اسباب بازی نارنجی خاک خورده گویی سالها قبل از من کودکانی را در خاطر دارد ، حتی نقاشی ها چنان که در آن رنگ ها در جست و گریز باهم هستند و ...حتی صدای ماشین ها در بیرون یک به یک با نوایی بالا و پایین می‌روند، انقباض و انبساطی در پیکر زمخت زندگی در حال کوبیدن است چنان است که درد و خوشی را باهم می‌بافد ، همه چیز زنده است و لبه ای فنجان ترک خورده دردی را با خود حمل می‌کند و خراش های که روی میز انداختم ناله ای سر می‌دهند و دیگر هیچ چیز در آن مقدسات تکرار نمی‌گنجد و نبضی در این دریایی خروشان زندگی نواخته می‌شود ...گویی زندگی آن نادیدنی بود که ما را در آغوش کشیده بود..به روزهای تکراری زندگیم نگاهی می‌اندازم به نگاه‌های عجولانه ام به خاکی که روی وسایلم نشسته ....نبضی در سرم شروع به نواختن می‌کند و گرمایی در دستانم می‌پیچد چنانچه پس لرزه های در من طنین انداخته اند ....</description>
                <category>Mandana</category>
                <author>Mandana</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 20:18:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خمیدگی جوانه</title>
                <link>https://virgool.io/@mandananazari1372/%D8%AE%D9%85%DB%8C%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-axpiws1j05ea</link>
                <description>گاهی فکر می‌کنم سال‌های زیادی را مثل یک جوانه زیر خاک زندگی کردم.نه از آن جهت که رنجی کشیده باشم یا در تاریکی مانده باشم؛ بلکه از آن جهت که تمام توجه‌ام رو به درون بود.خمیدگی جوانه برای من فقط یک شکل فیزیکی نبود. نوعی وضعیت بود؛ حالتی از بودن که در آن، همه‌چیز به سمت خودم برمی‌گشت. هر اتفاقی که می‌افتاد، در نهایت مسیرش به درون من ختم می‌شد. هر سؤال، راهی پیدا می‌کرد تا به خودم برسد.اگر غمگین می‌شدم، می‌پرسیدم چرا.اگر خوشحال می‌شدم، می‌پرسیدم چرا.اگر عاشق می‌شدم، می‌پرسیدم چرا.اگر احساس پوچی می‌کردم، باز هم می‌پرسیدم چرا.انگار زندگی در یک آینه بزرگ جمع شده بود و من مدام تصویر خودم را در آن مرور می‌کردم؛ بی‌آنکه مطمئن باشم این مرور، مرا به جایی می‌برد یا فقط مرا در خودم عمیق‌تر می‌کند.سال‌ها فکر می‌کردم رشد یعنی همین:فرو رفتن بیشتر در خود، دقیق‌تر شدن در لایه‌های درونی، نزدیک شدن به حقیقت از مسیرِ انقباض.اما کم‌کم چیزی تغییر کرد.فهمیدم بعضی سؤال‌ها قرار نیست به پاسخ نهایی برسند. بعضی ابهام‌ها برای حل شدن نیامده‌اند، برای زیستن آمده‌اند.و درست در همین نقطه بود که جهان بیرون شروع کرد به صدا زدنم.فلسفه برای من دیگر مجموعه‌ای از پاسخ‌ها نبود؛ حتی تعداد سؤال‌ها را هم کمتر نکرد. فقط جهت آن‌ها را تغییر داد.برای اولین بار، شروع کردم با چیزهایی حرف زدم که«من »نبودند.با شب.با روز.با آسمان.با آسفالت خیابانی که هر روز از رویش عبور می‌کردم و هیچ‌وقت واقعاً نمی‌دیدمش.با درخت‌ها.با آدم‌ها.با تاریخ.با زمان.با خودِ زندگی.فهمیدم جهان هم به اندازه درون من، پر از راز است؛ پر از نادانستگی‌ای که نه نقص است و نه خلأ، بلکه شکل طبیعی بودن است.اما یک تفاوت مهم وجود داشت.دیگر همه‌چیز درباره« من» نبود.دیگر هر پرسش، به زخمی در گذشته یا فشاری در درونم ختم نمی‌شد.کم‌کم احساس کردم از خاک فاصله گرفته‌ام؛ جایی که بیرون آمده‌ام اما هنوز خمیدگی جوانه را با خودم دارم اما دیگر فقط رو به درون نیستم،جهان هم انگار شروع کرد به زمزمه کردن...درخت کوچک منبه باد عاشق بودبه باد بی‌سامانکجاست خانه‌ی باد؟این جمله‌ها برای من توضیح نبودند؛ بیشتر شبیه یک تغییر زاویه بودند. انگار جهان برای اولین بار، نه به عنوان موضوع فکر، بلکه به عنوان موجودی هم‌سؤال، کنارم ایستاده بود.هنوز ابهام هست.اما دیگر همه‌چیز درون من جمع نشده است.حالا بخشی از آن بیرون است.و من، برای اولین بار، دارم به جای فقط «فهمیدن»، با جهان«هم‌زیستی» می‌کنم.شعر «درخت »از فروغ فرخزاده.</description>
                <category>Mandana</category>
                <author>Mandana</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 15:10:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دعا نویس</title>
                <link>https://virgool.io/@mandananazari1372/%D8%AF%D8%B9%D8%A7-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-sgrky2atpbwx</link>
                <description> بابام همیشه آدم خوش ذوقی بود تو خنده و شلوغی و خوشی غرق بود تا سفره انداخته میشد زنگ میزد چند نفری بیان همیشه سفره دار بود ازین سر حال تا اون سر حال سفره میندازخت و مهمون دعوت می‌کرد هر پنج شنبه و جمعه ما بساطی بود خونمون بابام عاشق شلوغی و دورهمی و خنده و خوشی و جک تعریف کردن ....همیشه شارژ میشه دورش شلوغه ...منم آدم خونگرمیم زیاد کینه ای نیستم بیشتر به بابام رفتم ...اما مادرم زندگی ازش رخت بسته همه مشکلات زندگی تو مادرم می‌چرخه موقعی که داشت برای برادر بزرگش عروسی می‌گرفتن برادر کوچکیش تو حموم خونه ای مادرم به فجیعانه ترین شکل سوخت و خاکستر شد دایی منصور ورزشکار بود میگن با تختی میرفته و میومد و عکس هیکلش روی سنگ قبرش گشیدن و خلاصه مادر حالش خوب نشد اصلا همیشه سرش خم خورده و هیچوقت مثل مادرهای دیگه نبود برام همیشه سیاه میپوشید و تو خودش غرق بود جوری که فقط غذای ما سروقت باشه باهامون بود مریضی منم که بدتر دنیاش تیره و تار کرده بود تا  جایی دنبال دوا درمون من بود که بابام می‌گفت درمان نداره بچه ارو اذیت نکن میخوای بندازمیش دور اینهمه بچه مریض و عجیب و غریب ....و اما بابام همیشه به مسافرت و تفریح بود و عاشق زن و بچه اش اتفاقات بد براش گذرا بودن و کلا آدم خانواده دوست و مهربونی بود بابا زیاد حساب و کتاب نمی‌کرد مال و منال جمع کنه بیشتر میخواست همه ارو با خودش بالا ببره تو خانواده اش حکم پدر داشت برای خواهر و برادرهاش ، حالا هم که خواهراش دور افتادن ازش در طول روز زنگ میزنه همه خواهرش دو ساعت با یه خواهرش صحبت می‌کنه دو ساعت با یه خواهر دیگه اش ....کلا با اینکه بچه بزرگ خانواده نیست بابام ،اما جور همه خانواده ارو به دوش کشیده و همیشه پای کار خانواده اش بوده و خلاصه بعضی وقت ها از خواهراش شماره دعانویس پیدا می‌کنه زنگ میزنه بیشتر براش شوخی و خنده و جک و جدی نمیگیره ولی یه حاجتی میگیره میخواد کاری کنه و اینکه همیشه جک می‌کنه و تعریف می‌کنه تو جمع و می‌خندیم همیشه چندتا داستان جدید داره تعریف کنه از این کاراش ...اون روزم تو حال نشسته بودیم سکوت و صدای کولر و باد خنک بابا تازه از خواب بیدار شده بود یک ساعتی تو دستشویی به سر و وضعش رسید آمد با شلوارک و رکابی نشست تو حال تلفن برداشت همیشه تلفنش رو پخشه اونور یه صدا زن آمد بابام گفت سلام ماریا خانوم من فلانی ام اشنا فلانی برام یه فال قهوه میگیری ...ما زدیم زیر خنده مثل همیشه ،مامانم گفت فال قهوه برای چی میخوای میخوای خرید و فروش کنی!و خلاصه ماریا خانوم زنگ زد همه به گوش بودیم ماریا خانوم گفت آقا عباس دل شکستی جوونیات ،اه دل شکسته گیر خودت و خانواده ات و بچه هات .....بابا بحث کشوند سر معامله و خرید و فروش و شراکت ولی این داستان دل شکستگی چیزی نبود که ماریا خانوم به ما بگه ...همه میدونیم بابا قدیم ها یه دوست دختری داشت بهش قول ازدواج داده اما اون موقع ها که بابام یه ساندویچی زده بود به اسم ساندویچی تنها میگیرن و میبرنش میدون جنگ تو مرز ،بابام که آدم فامیل دوست و خونگرمی میگرده اون اطراف پرسون پرسون خونه آشنا پیدا می‌کنه و می‌ره میرسه به مادرم مینو ....بابام عاشق دخترها سبز رو بود با موی فر مادر منم همینطور بود خلاصه میرن و میان عاشق و دلباخته میشن باهم ازدواج میکنن مادرم با پدرم راهی میشن میان شهر و عشق قدیمی بابام دل شکسته میشه ،مادرم تعریف می‌کنه دختر همسایه هر هفت روز هفته برای مادرم حلوا درست میکرد و می‌آورد دم در و مادربزرگ منم حلوا نمی‌ذاشت مادرم لب بزنه می‌گفت آشوبه آشوبه ....و خلاصه این داستان از کسی پنهون نیست ،عشق قدیمی بابام از شهرکی های قدیمی ما بود دیگه عروسی دخترشم رفتیم ما ولی مثل اینکه دل شکسته واقعا تاوان داره ....بابام با خنده و شوخی اولش زنگ میزد فال می‌گرفت ولی بعد به یکباره از ماریا خانوم خوشش نیومد بنظرش آمده بود دروغ میگه و مادرم دیگه قدغن کرد زنگ زدن به فال گیر گفت دعا دو سر داره ،تاوان خدا میگیره از آدم ولی دعا رو اجنه میده دست آدم :)...منم شمارش برداشتم زنگ زدم بهش گفتم ماریا خانوم میشه برای منم به فال قهوه بگیری من دختر آقا عباس و مینو خانومم ...ماریا فالم‌گرفت !بهم گفت دختر تو تاریک دنیا شدی که .گفتم تاریک دنیا چیه!گفت یعنی مدتی خونه نشین شدی ....دیگه نه دلت به کار می‌رهنه دلت به زندگی می‌رهنه دلت به بختت می‌رهنه دلت به خوشی می‌رهتاریک شده دنیا برات !</description>
                <category>Mandana</category>
                <author>Mandana</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 15:50:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقتول</title>
                <link>https://virgool.io/@mandananazari1372/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%B4%D8%A8%D9%85-mnyujbtufhpm-mnyujbtufhpm-mnyujbtufhpm</link>
                <description>نمی‌دونم این موجود دوپا و دو دست با دوتا پستون برآمده خوش آب و رنگ تا کجا میخواد با من بیاد کسی که دلم میخواد از مو بکشم روی زمین وسط میدان شهر لختش کنم تا تمام مردم شهر و حتی حیوان های شهر هم ازش استفاده ببرن و امیدوار باشم که این ضایعه باعث شه اون موقع خودم از جلد خودم خارج شم و دیگه حتی برنگردم به این تن افسار گسیخته ام تا حداقل کمی از شر خودم راحت شم ولی من همیشه هستم با حجم فضای زیادی که اشغال میکنم میون کتاب ها و نوشته های نصف و نیمه ام و نقاشی های احمقانه ام مثل یه کرم قلاب لول میخورم و فقط از کثافت تغذیه میکنم کثافتی که خودمم ..مگر من همون دختر زشت و دور افتاده نبودم حالا چه رنگ و بوی گرفتم که میتونم باهاش به خودم آب و تاب بدم حالا هم تو همون فاضلابی هستم که قبلاً لجن کمتری داشت خودم روی دوش خودم سنگینی میکنم و می‌خوام به وحشیانه ترین شکل خودم سلاخی کنم کاش برای من دادگاهی ترتیب داده میشد به جرم حمل کردن بار سنگین بی معنایی و بی محتوایی و تن پروری جام شوگران بهم میدادن و نه تنها نشون میدادم دنیا برام بی ارزش بلکه می دیدین لش تن پرورم می کشم برای زیر خاک بردن اینبار مثل موش طرد شده به دست خودش اما ، میدونید متنفر شدم از خوردن و خوابیدن و ...بی زارم اما یک حمله انتحاری لازم تا شکافته بشم یه شکاف عمیق از تمام محتویات زرد افسارگسیخته از دوست داشتن و قدر و قیمت خودم این ها همه از پوچی بی سابقه ای که باهاش دست و پنجه نرم میکنم میاد چیزی که تمام منو تعریف میکنن درد و رنج هام و بی محتوا بودنم مثل یه موجود تاریخ مصرف گذشته که بوی تعفن تولید می‌کنه یا موجی که همچنان بقایای گذشته ارو به ساحل میاره زندگی میکنم کسی که تنها داراییش یه قبرستان عظیم خاکی هست که تکه تکه های خودش درش مدفون کرده و کاش قاتل درونم کمی نگاه کنید ،کسی که دستاش قبرهارو میشکافه و از نو دستش حلقه می‌کنه دور گلوی مرده اش تا دین خودش عدا کنه برای نابودی و چه نابودی باشکوهی وقتی همیشه ردیف به ردیف همه قبرها پر میشن از نسخه های که دور انداخته میشن از من کاش راه جدیدی برای خلاص شدن از نسخه ای خودم که بیراه می‌ره پیدا کرد یک لحظه ام دریغ نمی‌کنم برای دور انداخته خودم من عاشق این شکوه بی نهایتم سرتا سر خاک و باد و طوفان و بوی تعفن و تدفین تکه های از خودم ....چیزهای که تو دفترم می‌نویسم آخر شب ها ...</description>
                <category>Mandana</category>
                <author>Mandana</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 01:34:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پول</title>
                <link>https://virgool.io/@mandananazari1372/%D9%BE%D9%88%D9%84-icjjarchiofu-icjjarchiofu-icjjarchiofu</link>
                <description>کل زندگیم زحمت کشیدم کار کردم شب کاری کردم همزمان دوجا کاری کردم یبار شاید باورتون نشه ولی تو دوران کرونا من چهارشنبه شب رفتم بیمارستان سجاد توی آزمایشگاه و یکشنبه شب از بیمارستان نور تو تلفن خونه آمدم خونه،تو شیفت آنقدر خسته بودم و برای اینکه همکارم دستش بود که بره بگه که من خسته ام ازش اجازه گرفتم رفتم دستشویی بیمارستان و بدون توجه به هیچ چیز کنار کاسه توالت نشستم رو زمین و خوابیدم واقعا و سریع هم از ترس پاشدم لباس در آوردن تکوندم همیشه یه لیف همراهم بود چون دوتا بیمارستان همزمان شب کاری و روز کاری کار کردن این تمهیدات هم میخواست و خودم لیفه کشیدم و رفتم ادامه شیفت دادم....برام ارزش محسوب می‌شد کار کردن این فقط یه قاب از کار کردنم بود و واقعا هم به پول اهمیت نمیدادم !هیچ لذتی نمیبردم از پول....یه جورایی دل زدگی ام از بابت کار کردن بخاطر همین بودش فکر کنم!البته خودمم یکم صوفی گرم و همه چیز ساده نگه می دارم ...ولی هیچوقت هیچ ایده ای و نقشی و راهی برای خرج کردن پولم نداشتم بخاطر همین همیشه دیگرانی بودن برای خرج کردن پولم نقشه داشته باشن:)حالا دارم فکر میکنم نمیتونم از دیگران ناراحت باشم الان هم همون توقعات نسبت به منی که یکسال کار ترک کردم و خونه نشین شدم هستش ...می‌دونی نمیتونی با خانواده بجنگی و ازشون کینه به دل بگیری باید اجازه بدی همون فرمونی که آمدن ادامه بدن این براشون معنا داره و این ما نیستیم که بخواهیم سرمشق زندگی بهشون بدیم آخر عمریشون ...هرچند با دو دوتا چهارتا کردن ما این اشتباه باشه ولی خانواده مهمترین چیز و جنگیدن باهاش بدترین چیز ،نمیشه ازشون متنفر بود چون در نهایت تنفر نمی‌ذاره از بندشون آزاد بشی و تورو تبدیل به یه نسخه کم کارکردتر مثل خودشون می‌کنه ...خانواده با همه تلخی ها و ناراحتی ها و حماقت ها و ناملایمتی هامون و توقعاتشون و کم کاری هاشون باید یاد بگیر آدم که ..آگاهانه نظاره گر باشه و خودشو مستلزم داشتن عکس العمل نبینه و اجاره بد همه چیز ازش عبور کنه ...چون خانواده جای هستش که شما معنا زندگیت درش خلق می‌کنی و اونجاس که آدم رشد می‌کنه ...و آگاهی نباید تورو گوشه گیر و منزوی کنه یا تورو پر از خشم و کینه کنه...بلکه باید تورو به مرکز بیار تا بتونی ازشون حمایت کنی حالا تاوانش هرچیزی که باشه پرداخت میشه ولی این راهی که تورو به نسخه بهتری از خودت تبدیل می‌کنه .+دل نوشته ای نصف شبی...نوش جان 💃🥴</description>
                <category>Mandana</category>
                <author>Mandana</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 04:50:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارادایم</title>
                <link>https://virgool.io/@mandananazari1372/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D9%85-cno2hpg9fnmz</link>
                <description>پارادایم از ریشه کلمه لاتین به معنی الگو و مدل گرفته شده است.یک پارادایم یا چهارچوب ذهنی مجموعه اصول و قواعدی است که &quot; دو&quot; کار انجام می دهد،اول اینکه ،بعضی ازاین اصول حد و مرزهایی برای یک محدوده ایجاد می کنند.و دوم اینکه ،باقی اصول مشخص می کنند چطوربرای کسب موفقیت دردایره آن محدودیتها عمل کنیدچارچوب ذهنی، در واقع مدل سازی ذهنی است.تربیت افراد در کودکی و آموزش یکسان مردم و سرکوب فردیت هر شخص، باعث شده است که افراد به سمت چارچوب فکری یکسان سوق پیدا کرده‌اند. درحالی‌که هر شخص یک سری چارچوب فکری و اصول فکری خاص خود را دارد و با تبدیل کردن هر فرد به عنوان «آجری برای دیوار» موجب دور شدن از فردیت هر شخص شده است.چارچوب فکری، در واقع برداشت معنا دار افراد، از اتفاقات عادی و روتین عادی زندگی است.بسیاری از اختلاف نظرها و تضادهای بین افراد، به دلیل وجود اختلاف در زاویه دید و نحوه نگرش آنها است و از آنجا که هر کس فقط زاویه دید خود را درک می کند، گمان می کند این تنها نتیجه گیری درست است. معمولا ذهن افراد در چارچوب ذهنی خودشان قفل می شود و به همین دلیل نگرش متفاوت دیگران را درک نمی کنند. چارچوب های ذهنی افراد نحوه نگاه آنها به خودشان، دیگران، رویدادها، اشیا، مناظر و خلاصه دنیای اطراف را تعیین می کنند. به همین دلیل افراد مختلف هنگام تشریح یک حادثه یا یک موضوع یا منظره، تعریف های کاملا متفاوتی ارائه می دهند.اما تغییر و گسترش چهارچوبهای ذهنی یک پیش شرط اولیه دارد . قبل از تغییر یک چهارچوب ذهنی باید کاری را انجام دهیم . ذهن مانند یک دفترچه است پر از صفحات پر و خالی ما هر روزکلیه خاطرات و ادراکات و احساسات و تصمیمات خود را در دفترچه ذهن می نویسیم و ما هر روز تصمیمات جدید خود را بر اساس آنچه که در این دفترچه نوشته شده می گیریم .اما اگر زمانی فرا رسید که احساس کردیم خلع و کمبود یک چهارچوب ذهنی برای ما وجود دارد ، یعنی با نحوه تفکر و اطلاعات فعلی نمی توانیم جواب و راه حل مناسبی برای وضعیت کنونی خود پیدا کنیم یا اگر برای دستیابی به یک موفقیت جدید تصمیم گرفتیم که یک چهارچوب ذهنی جدید بسازیم ابتدا به یک صفحه خالی از یک دفترچه ذهن نیاز داریم تا اطلاعات جدید چهارچوب ذهنی جدید و دستورالعملهای عملی چهار چوب ذهنی جدید را آنجا یادداشت کنیم و سپس می توانیم بر اساس این چهار چوب جدید تصمیمات جدی بگیریم و متفاوت از گذشته عمل کنیم...</description>
                <category>Mandana</category>
                <author>Mandana</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 14:31:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مانیفست زندگی من</title>
                <link>https://virgool.io/@mandananazari1372/%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%81%D8%B3%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-jbnhlhvlbu1f</link>
                <description>خدا به من دونه ای درد و رنج داد و من اون توی عمق وجودم کاشتم سالها گذشت دونه درد و رنج، ریشه های زیادی زد و برای من درد و رنج های زیادی آورد ولی بالاخره دونه پوسته ای سختش شکافت و من سقوط کردم شروع کردم شخم زدن خاک تمام گذشته بالا آمد خاک ترک خورده بود و بی آب و بی نفس بود پس تمام خاک زیر و رو کردم و بارون شروع کرد به باریدن و خاک نفس کشید و شسته شد و خورشید بالا آمد و نور تمام وجودم گرفت و دیگه هیچ چیز به جز خودم وجود نداشت و دونه ای درد و رنج از درون سبز شد و جوانه سبز از بین خاک سیاه مسیر نور دنبال کرد تا خودشو به سطح خاک برسونه تا زخم باد و بارون و طوفان های زندگی بچشه تا بتونه قامت بلند کنه و درختی بشه که میوه شفا میده</description>
                <category>Mandana</category>
                <author>Mandana</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 21:30:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رام کردن اسب وحشی</title>
                <link>https://virgool.io/@mandananazari1372/%D8%B1%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%A8-%D9%88%D8%AD%D8%B4%DB%8C-mlxcvjuczj6n</link>
                <description>خودم مثل یه اسب وحشی رام کردمبخاطر همین چیزی نمی نویسم !نمیتونی به اسب وحشی رام شده ..زین و کله گیر و رکاب نبندی .و ازش سواری نگیری !باید بهش یاد بدی ...تو دیگه آزاد و رها نیستی .نوشتن برام مثل رم کردن روح وحشی ام میمونه ...</description>
                <category>Mandana</category>
                <author>Mandana</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 11:20:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانه ای درد و رنج</title>
                <link>https://virgool.io/@mandananazari1372/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%B1%D9%86%D8%AC-ojlojarkd0ai</link>
                <description>دانه‌ای از درد و رنج به من داده شد.من آن را کاشتم.ریشه‌ها در اعماق روییدند،در تاریکی جان گرفتند،جایی که هیچ نوری نبود.پوسته‌ی سختش شکافته شد،ترک برداشت،و زندگی سبز شد.تمام تاریکی‌ها را کنار زد.دیگر «منِ» سابق نیستم.چیزی در من روییده است…چیزی فراتر از زیستنبه میان آدم‌ها می‌روم؛ویترین مغازه‌ها،رابطه‌ها،عاشقی‌ها…هیچ‌کدام،هیچ‌کداممرا با خود نمی‌برد.من رها شده‌امانسانی از درونقد کشیدهدر برابر زندگی!برای زندگی...برای شفا.برای معنا.برای فشردنِ سردیِ دستِ کودکیمن دیگر فقط زنده نیستم؛دلم می‌خواهد میوه بدهم…میوه‌ی درختِ درد و رنج.من روییده‌ام.</description>
                <category>Mandana</category>
                <author>Mandana</author>
                <pubDate>Sat, 28 Feb 2026 01:08:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردهای زندگی من!</title>
                <link>https://virgool.io/@mandananazari1372/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-fvkhalurfhq8</link>
                <description>مردهای زندگی من همه یه مدلن ...خانواده های از هم پاچیده و پدری که نیست .و پسری که مراقب مادرشه .پسری که نمیتونه احساساتش بروز بده .و تو هرچی هم که باشی ...اون چیزی که اون میخواد نیستی !تو تپلی .....اون اسکینی دوست داره .تو درس خونی .....اون هنرمند دوست داره .تو خوشگلی .....اون زشت دوست داره.یعنی خط کش هرجا بزاری به قد تو نمی‌رسه !البته خیلی زرنگ باشی مثل من که بفهمی ته دلشون از چه مدل آدمی خوششون میاد.تماما این پسرها آدم ها شریف و دوستداشتنی و متشخص و فهمیده ای هستن واقعا .....بلااستثنا میگم من تا حالا خیانت و بی احترامی و کمبودی حس نکردم پیششون ....به جز اینکه ابراز علاقه اشون خیلی نامحسوسه ...و گیر عاطفی منم اینجاس که خوشم میاد !آدم های باهوشی که مسئولیت پذیرن اگر بخوای بری ببینیشون در ساده ترین حالت بهترین خودشون برات میزارن هیچوقت بهت حس کمبود نمیدن و معمولا خشمی بروز نمیدن و تمام سعیشون میکنن نمایش بدن اون چیزی که هستی واقعا دوست داشتنیه تا بتونی خودت باشی .....هرچقدرم تو حواست نباشه و تو دنیای درونت غرق باشی اون ها حواسشون هست شما چیزی کم نداشته باشی...و در آخر همین مسئوایت پذیرشون اون هارو از پا در میاره انگار ...نمی‌دونم واقعا !!!!جایگزین کردنشون همیشه سخته ولی ادامه دادن باهاشونم خودشون سخت میکنن !!!!!و رفتنشون واقعا فیل از پا میندازه چه برسه قلب کوچیک منو ....وقتی آدم بد غذا واقعا بدغذا دیگه باید گشنگی بکشه.(ببخشید همتون تو یه کتگوری گنجوندم🥲)(این در مورد مردهای که دیدمشون)</description>
                <category>Mandana</category>
                <author>Mandana</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 03:07:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاج</title>
                <link>https://virgool.io/@mandananazari1372/%DA%A9%D8%A7%D8%AC-whzt3yvffdip</link>
                <description>من خودم را شبیه یک درخت کاج می‌بینم.درختی که سال‌ها آدم‌ها از کنارش رد شدند و به «بی‌مصرف» بودنش اشاره کردند.نه چوبش به درد کسی می‌خورد،نه شاخه‌ای داشت که بچه‌ها از آن آویزان شوند،نه میوه‌ای که دل رهگذری را ببرد.هیچ‌کس خریدارش نبود.هیچ‌کس برایش نقشه‌ای نداشت.اما آن درخت، بی‌صدا رشد کرد.ریشه‌هایش را عمیق‌تر در دل خاک فرستاد.از درون خودش قد کشید.و یک روز، همان درختِ به‌ظاهر بی‌مصرف، آن‌قدر بالا رفتکه سایه‌اش پناه شدبرای رهگذرها،برای بچه‌ها.روزی که من دست از شخم زدنِ گذشته برداشتم،روزی که اجازه دادم دردها و رنج‌هایممثل بادی که می‌وزداز میان شاخه‌های خشک روحم عبور کنند و بروند،همان روز شروع کردمبه ترمیم زخم‌هایم،به دوست داشتن خودم،به شناختن دردهایم،به ساختن نمادها، به نقاشی کردن،و به بازتعریف خودم.کم‌کم ذهنم را از گذشته خالی کردم.نسخه‌ی قدیمی‌ام را ــ آن که هر صبح با درد بیدار می‌شد ــ کنار گذاشتم.آن گره‌ها، آن کنترل‌ها، آن ترس‌ها…دیگر صاحب من نیستند.آن کشش‌های قدیمی که مرا تا جنگل‌های سوخته‌ی درونم می‌بردند،دیگر قدرتی ندارند.من آن خاکسترها را پشت سر گذاشتم.و شروع کردم به رشد کردن.می‌خواهم سایه‌بان باشم. </description>
                <category>Mandana</category>
                <author>Mandana</author>
                <pubDate>Mon, 16 Feb 2026 18:38:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرزمینی که فتح شد</title>
                <link>https://virgool.io/@mandananazari1372/%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D8%AA%D8%AD-%D8%B4%D8%AF-cs87wdzfdx3s</link>
                <description>شوالیه‌ی زره‌پوشدر بعدازظهری آفتابیسرزمینِ آشفته و گم‌گشته‌ی خود را فتح کرد.میان گل‌ها ایستادو تازه فهمیدآشوبدر خاک نبود،در دلِ خودش بود.دستی به سویش دراز شد؛دستی بی‌سلاح،با پیغامی از عشقو نیکی.اما اودر انعکاسِ فلزِ سردِ زره‌اشآن دست راچون شمشیری پنهان دید.پس سرزمینش را فتح‌شده رها کرد،به قله‌ی کوه رفت،و از آن بالابه قلمرویی که دیگر دشمنی در آن نبودخیره شد.تنهاو به گمانِ خویشآزاد.فقط کاشآدمِ آهنی بداند:گاهیامن‌ترین جای جهانجایی‌ستکه زره راآرامبر زمین بگذاریو بمانی.</description>
                <category>Mandana</category>
                <author>Mandana</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 20:30:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه</title>
                <link>https://virgool.io/@mandananazari1372/%D8%B3%D9%86%DA%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B4%D9%82-wwxsnkueneeg</link>
                <description>شوالیه‌ای زره‌پوشبرای جنگیدنو محافظتاز وطن و آگاهیدر این دنیا ساخته شده...نفوذناپذیر است.او هیچ‌وقت،مثل مادرم،احساساتمتلاطمش نمی‌کند.آشفته نیست،پریشان نیست،طوفان‌زده نیست.مثل دریایی‌ست آرام،بی‌موج،بی‌فریاد.او امن است.برای کسی مثل منکه هیچ‌وقتدیده نشدهو لمس نشده،این آرامشآشناست.دست‌هایم راآرامروی شانه‌هایش می‌گذارم؛طوریکه وزنِ سرماضافه به نظر نرسد.کنارشچشم‌هایم را می‌بندمودرونِ خودمشروع به زندگی می‌کنم.ما هر دوغرق شده‌ایم؛مندر درونِ خودم،اودر زره‌اش…چشم‌هایم راباز می‌کنم.گل‌هااز دلِ زمینسر برآورده‌اند.ودیگرراهِ خانه رادر پیش می‌گیرم.کاشآدمِ آهنی نیزببیندجنگتمام شدهوبه خانهبازگردد.</description>
                <category>Mandana</category>
                <author>Mandana</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 13:30:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کرم ابریشم</title>
                <link>https://virgool.io/@mandananazari1372/%DA%A9%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D9%85-wuwr31uckdof</link>
                <description>کرم ابریشم موجودیهکه تمام هستی‌اش روصرفِ تولیدِ چیزی می‌کنهکه خودش قرار نیستحتی لمسش کنه.ابریشم برای دیگری‌ست؛برای انسان،برای بازار،برای زینت.و خودِ کرم،اغلب دقیقاً در لحظه‌ای می‌میرهکه محصولش «به‌دردبخور» می‌شه.موجودیکه ارزششبه «چیزی که می‌ده» گره خوردهنه به «خودش».شبیه آدم‌هاییکه برای دوست‌داشته‌شدن،برای مفیدبودن،برای پذیرفته‌شدنخودشون روتا ته می‌دن.اما آخرشازشونفقطیه ردِ خالیمی‌مونه.می‌گن پیلهنویدِ تغییره.می‌گن پروانهنمادِ رهایی‌ه.اما برای بعضی‌هاتغییرهیچ‌وقت اتفاق نیفتاد.فقطمصرف شدیم</description>
                <category>Mandana</category>
                <author>Mandana</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 01:31:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنکور</title>
                <link>https://virgool.io/@mandananazari1372/%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-rskmmjk5qtye</link>
                <description>و می‌دونید… مادر و پدرم ظرفیت دوست داشتنِ من رو نداشتن. یه دختر بچه‌ی مریض با پوستی نامعمول، که مایه‌ی طردشدن بود و علاجی هم نداشت. اونا به‌جای مواجهه با حقیقتِ من، تصمیم گرفتن منو نبینن و تصویری از من ساختن برای دوست داشتنم؛ یه تصویر ایده‌آل توی ذهن‌شون. به‌جای دیدنِ من و دوست داشتنم، شروع کردن دوست داشتنِ اون تصویر. و اون تصویر انقدر رویایی بود که من هم هیچ‌وقت نتونستم بهش برسم تا این سن ...دیگه به‌جای رسیدن بهش، شروع کردم از اون تصویر حفاظت کردن.اون تصویر، یه دخترِ «متخصص و فوق‌تخصص جراحی مغز و اعصاب از فرانسه» بود. بابام پشتِ همه‌ی عکس‌هام اینو نوشته بود و به همه هم اینو خیلی جدی گفته بود. انگار من گناهی کرده بودم و این‌طور باید تاوانش رو می‌دادم؛ در صورتی که من بچه‌ای بیشتر نبودم که فقط نیاز به عشق‌شون داشت.و من شروع کردم تمامِ عمرم توی بیمارستان دویدن دنبالِ کار، چون ناخوادگاه می‌خواستم از اون تصویر محافظت کنم. پدرم همه‌ی عمر به همه می‌گفت من دکترم و هنوزم خیلی ها فکر میکنن من دکترم و منم همیشه دنبال این بودم توی بیمارستان‌ها خودم رو جا کنم. توی آزمایشگاه کار می‌کردم، بعد یه مدت رفتم توی تلفن‌خونه کار کردم، و بعد مدتی انگار پرستیژ اداریِ اون تصویر تهدید کرد، من اومدم بیرون و خودم رو پشتِ کلی آزمون و درس و کنکور و کتاب و پکیج مخفی کردم.ولی حقیقت این بود: من هیچ‌وقت نتونستم قدمی بردارم به سمتش. چون من، مثل سالکی، خودم رو کوچیک می‌دونستم؛ مثل غلامی حلقه‌به‌گوش، بی‌اختیار شده بودم که فقط محافظت می‌کرد از نماد، در صورتی که من اون نماد نبودم.اما تنها توجهِ پدر و مادر من به سمتِ همون تصویر بود. و من هم که کلِ زندگیم هیچ توجه و علاقه‌ای از کسی نگرفته بودم، سال‌های زیادی همین‌طور سپری کردم.یادمه موقع کنکور، که من افسرده بودم و پزشکی قبول نشدم، بابام اومد توی اتاقم و تمام وسایل اتاقم رو زد و شکست و این‌ها… در صورتی که من سال‌ها بود حتی با کسی صحبت نمی‌کردم، ولی هیچ‌کس این موضوع رو نمی‌دید.و حالا دارم سعی می‌کنم خودم به خودم عشق بدم و یادش بگیرم از خودم و یواش یواش شروع کنم دیدن خودم ولی واقعیت اینه: من هیچ‌وقت نتونستم توجه و عشق و علاقه‌ی کسی رو لمس کنم…</description>
                <category>Mandana</category>
                <author>Mandana</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 01:19:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تغییر</title>
                <link>https://virgool.io/@mandananazari1372/%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-clojiiikj40w</link>
                <description>با صدای باران از خواب بیدار شدم.مثل برق بلند شدم، رفتم سمت بالکن و در را باز کردم.بدون اینکه لباس گرمی بپوشم، دستم را بردم زیر باران و لبخند بلندی زدم.بعد یادم آمد روح مادربزرگ با اولین دانه‌های ریز برف از آسمان پر کشید.سرمای هوای بارانی نشست روی تنی که از زیر لحاف گرم بیرون کشیده بودمش.بدنم کمی از سرما جمع شد، اما جلوتر رفتم.به آسمان نگاه کردم تا باران به صورتم بخوردو صدای خندیدنم، زیر باران، بلند شد.ناگهان دستم را از زیر باران کشیدم.نگاهم در افق محو شد.سریع برگشتم داخل خانه،در شیشه‌ای را بستم و محکم ایستادم.چانه‌ام را بالا دادم، دست‌هایم را پشت کمرم گره کردم و فکر کردم:شاید درست این است که باران رااز پشت شیشه، با غرور، تماشا کنمو نگذارم روحم با آن پرواز کند.با همان پرستیژ برگشتم، پشت به در شیشه‌ای.به اتاقم نگاه کردم.بعد از مدت‌ها زندگی کردن در آن،اتاقی آشفته و به‌هم‌ریخته دیدم؛پر از کتاب‌ها و برگه‌های تلاش‌های نصفه‌ونیمه‌ام برای شروع،پر از آینه برای دیدن و لمس کردن حضور خودم،و پر از گل‌هایی که از مزار مادربزرگ مانده بود.و من، بعد از رفتنِ مادربزرگ،تنها کاری که از دستم برمی‌آمدزنده نگه داشتنِ همان گل‌ها بود…می‌دانید؟روح من همیشه در حال پرواز است.فقط نمی‌دانم چطور به آن بگویمپاهایم روی زمین استو این‌طور زندگی کردن،آخر مرا به گم‌شدن می‌کشاند.همین چند روز پیش،پسری که از او خوشم می‌آمد،با حرف‌های بزرگ درباره‌ی سیاست و تاریخدر نهایت گفت از صحبت با من لذتی نمی‌برد.فاصله‌ی واقعیِ بین مایک آسمان بود…و من،واقعاً دلم می‌خواهدبین آدم‌ها زندگی کنم،پاهایم را روی زمین حرکت بدهم.فکر می‌کنمشبیه لذتِیک آغوشِ سادهمی‌ماند.</description>
                <category>Mandana</category>
                <author>Mandana</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 14:49:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقویم</title>
                <link>https://virgool.io/@mandananazari1372/%D8%AA%D9%82%D9%88%DB%8C%D9%85-oole8qpqufmu</link>
                <description>چند وقت پیش خوابی دیدم؛داشتم غرق می‌شدم.دست‌وپا می‌زدم، اما روی سطح آب نمی‌موندم.هی منتظر بودم یکی بیاد کمکم،ولی هیچ‌کس نیومد.آب می‌خورد توی صورتم،انگار داشت بهم سیلی میزد  می‌ترسیدم،و فقط تقلا می‌کردم.و آب وحشیانه به اطراف پخش میشدبا وحشت از غرق شدن از خواب پریدمو جالب این‌جاست حتی تو خواب هم می‌دونستم توی آب باید آروم باشم،دست‌وپا رو برخلاف هم تکون بدم،و به جای جنگیدن،اعتماد میکردم.اما ترس از غرق شدن اجازه نمی‌داد.چشم که باز کردم،تقویم بزرگی روبه‌روم بود.روزها پشت سر هم رد می‌شدنو من برای هر روزداستانی و روایتی خیالی داشتم .می‌دونم باید از قدم‌های کوچیک و واقعی شروع کنم،همون‌هایی که هر روز انجامشون نمی‌دم.و همین فرار از زندگی واقعیه که منو غرق می‌کنه؛در حالی که راه رو بلدم،اما می‌ترسم.نمیتونم اعتماد کنم،و به‌جاشفقط دست‌وپا می‌زنمو هر روز زندگی سیلی محکمش بهم میزنه...</description>
                <category>Mandana</category>
                <author>Mandana</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 10:40:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>