<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های من دوستت هستم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mandostetam</link>
        <description>من کسی هستم که اسم خودم را دوست گذاشتم ، که وقتی متن های من را میخوانید بدانید از طرف دوستت بوده</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 01:18:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/732532/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>من دوستت هستم</title>
            <link>https://virgool.io/@mandostetam</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@mandostetam/%D8%B9%D8%B4%D9%82-lnuwcrfjki7n</link>
                <description>ای عشق چنان کردی در وجودمکه گاه بی تابانه می نشینم بر روی خاطرات خیالم واز تو مینویسم گویا تو در همین نزدیکی هستیگویا صدایم را میشنویاما چنان از هم دوریم که باورش برایمان سخت استنمیدانم این منی که الان هستمواقعی هست یا توی در وجودم ،که هر وقتخودم را در آیینه میبنمگویا معشوقه ام دارد به من نگاه میکندگویا او دارد مرا میبوسدبوسه ای که هر روز جاش تازه تر از دیروز میشوداین عشق !چه چیزیست که وقتی در وجود آدم می افتد دیگه آن آدم ،هیچوقتخود واقعیش نمیشود.امیدوارم اگر عاشق کسی هستید و معشقوتون بهتون نزدیکههمین الان بروید صورتش را ببوسیدباور کنید زندگی یعنی عشقاگر هم مثل من دورید:از دور ببوسید</description>
                <category>من دوستت هستم</category>
                <author>من دوستت هستم</author>
                <pubDate>Fri, 26 Mar 2021 09:40:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان عاشقی پسرک</title>
                <link>https://virgool.io/@mandostetam/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%DA%A9-hp4ycdh54wxp</link>
                <description>عشقی زیباسلاممهم نیست من کی هستم و برای چه شخصی دارم این خاطرات را مینویسممهم این است که من دارم با تمام وجودم این داستان را بیان میکنم برای آیندگانم ، که بدانند خواستن و عاشق شدن چه لذتی در این دنیا میتواند داشته باشدهیچ چیزی در این دنیا بدون عشق نیستنه میخواهم برایتان فلسفی صحبت کنم و نه میخوام کاری بکنم که اشک هایتان در بیایددر این میان باید به شما بگویم این متن محاوره ای خواهد بود و بیشتر از زبان شخص خودم بیان شدهاین داستان  رابطه ای است که از ابتدایش با درد شروع شد و هنوز هم که شما دارید این را میخوانید ادامه دارد...روزی روزگاریپسر ی تهرانی که برای گذراندن وقتش و عوض شدن حال و هوایش به سمت روستای میرفتاین پسرک فکر و خیالش را سپرده بوده دست تقدیر ، تقدیری که فکر میکرد دست اون نیست و او نمیتواند تغییرش دهد .(تقدیر: واژه ای است که هر کسی نمیداند پشت آن چه است، و چه کسی حتی این را تعریف کرده. تقدیر را جدی نگیرید .گاهی تقدیر شما را تغییر میدهد، و گاهی هم تقدیر تعویضتان میکند)این پسرک روز ها و شب ها به فکر این بود که زندگیش چه هست؟ هدفش از زندگی چه بوده؟ و بدنیا آمده که چه چیزی را پیدا کند؟او اعتقاد بر این دارد که هر کس در این دنیا بهر چیزی بدنیا آمده و اگر یک نفر بدنیا نیاید چرخه ی این زمانه جور دیگری میچرخد ، یعنی او عقیده دارد هر شخصی که بدنیا می آید روی حساب و کتاب خدا بوده و هیچ چیزی مانع از بدنیا آمدن اون نخواهد شد مگر اینکه خدا بخواهد.جمله ای از خود:تاحالا شده فکر کنید یه چیزی را میخواهید ولی بدست نمی آورید؟بعدخیلی غیر معقول از پل های ارتباطی که ناخوداگاه ایجاد میشوند میگذرید تا به آن میرسیدآیا تا به حال فکر کردید بچه ای که در خانواده ای به دنیا می آید ، شاید جان همسایه را نجات دهدیا پنچری لاستیک خود را که هی قر میزنید چرا اینطوری شد را نادیده میگرید و نمیدانید اگر این اتفاق پیش نمی آمد چه میشد.ما انسان ها دلیل ناراحتی و خوشحالی هم هستیمزمانی که ما الان حرفی میزنیم ، شاید این حرف چه خوب چه بد تاثیری بر کسی نگذارد ولی در آینده دلیل خوشحال یا ناراحتی ما همان کلمات 10 سال پیشمان باشد.پس ایمان دارید که هر چیزی اتفاقی نیست، صحبت با ادما ، آشنا شدن یا هر چیز دیگری...برگردیم سر قصه خودمانحالا این پسرک بر این باور بود که چرا هیچکسی نزدیکش نمیشود؟ چرا او هیچ دوستی ندارد؟چون فکر میکرد از همه ی هم سن و سال های خودش بیشتر فکر میکنه یا بیشتر زندگی میکنداو بر این باور بود که سن واقعی او این سن نیست و آدم های که کنار او بودن (همکار چه اطرافیان) از او بزرگتر بوده و این نشانه ی این هستش که سطح فکرش بالاتر از بقیه هست.سال ها تلاش میکرد که بتواند خود واقعیش را پیدا کند و بداند که این خود واقعی کیست؟چگونه میتواند به دیگران کمک کند ؟او یک دوست دارد . دوستی که شما هم دارید ولی نمیدانید چه جور دوستی استدوست پسرک لب تاب بودلب تابی که در تنهای ، در غم ، در شادی ، کنارش بودهاو همیشه پشت لب تابش نشسته یا دارد کتاب میخواند در کافه های ولیعصر میچرخدراستی این پسرک علاقه ی زیادی ب کافه ها دارد ، زیرا عقیده اش این است هر انسان یک دنیای دارد که در سرش مانند سیارکی زندگی میکند.روز های بی قرار فرا رسیدروزهای  که هیچ انسانی از آن خبر دار نبودهروز های که نمیدانی حتی تکلیفت از این دنیا چه بودهاز فردای خود نمیدانیحتی نمیدانی خوابی یا بیدار؟نمیدانی حالت خوب است یا بد؟این پسرک یک شبی در کنار ، پدر،  مادر، برادر و مادر بزرگ و خاله ی خود داشت حرف میزد و به خیالش خوشمیگذراندبه چایی که مادر بزرگش در کنار آتش درست کرده بود داشت فکر میکرد ، فکر میکرد این چایی چقد میتواند خوشمزه باشد که او را از فکر های که جلوتر شما با آن مواجه میشوید را دور کند.نگاهی به آتیش میکردهوا سرد بود ، به قدری که همه نزدیکتر شده بودند به آتش ، ولی این پسرک چیزی حس نمیکردگرمای آتش تویه وجودش شعله کرده بود و مبهوت رنگ سرخ آتش شده بودبا تمام حرف ها و خنده های که بین خانواده اش رد و بدل میشد ، نمیدانست او کجای این داستان استوی در سر خود فکر های میکردفکر های از جنس ترسانگار چیزی به جانش افتاده بود و حس میکرد او از زندگیش عقب افتاده و باید یه کار جدیدی بکنددر این حال و هوا ناگهان از کنار خانه مادر بزرگش بوی را حس کردبوی همچون عطر بهارصدای پایی از جنس یارصدای از جنس بارانو جسمی از جنس درختاو نزدیک ونزدیک تر شدپسرک هوش از حواسش پریده بود خود اصلا نمیدانست کجا هست؟چه کسانی کنارش هستند؟نمیدانست چه کسی دارد نزدیکش میشود، (حیف دل) قافل از این که نمیدانست شخصی که به اون نزدیک میشود قرار است کسی باشد که براش میمرد و هر روز آن را بیشتر از دیروز میخواهد و دوستش داردسپس به سمت پسرک نزدیک شداین داستان ادامه دارد.....</description>
                <category>من دوستت هستم</category>
                <author>من دوستت هستم</author>
                <pubDate>Sun, 21 Mar 2021 10:33:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>