<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Manely ghanaat</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@manely.ghanaat</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 19:58:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/628425/avatar/0EUS0p.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Manely ghanaat</title>
            <link>https://virgool.io/@manely.ghanaat</link>
        </image>

                    <item>
                <title>You choose the title(write it in comments)</title>
                <link>https://virgool.io/@manely.ghanaat/you-choose-the-titlewrite-it-in-comments-iu0di80uzm8h</link>
                <description>In the first grade,you guys met at the police station. When your dad was the sheriff and his was still a deputy.you were new in town and never good at making friends,but when he smiled at you,you felt the word &quot;forever&quot; on your lips.In the second grade when his mother was losing her mind to the cancer,and forgotten her only son&#x27;s name for the first time,you let him cry on your shoulder and you&#x27;ve still never felt closer to someone.In the fourth grade when your dad left in the middle of the night and didn&#x27;t came back home ever again,he packed an extra sandwich in his lunch every day just incase your mom had to pick up an extra shift at the hospital.In the eight grade,when his father&#x27;s drinking problems got worse,and your mom was working late almost every night,you&#x27;d stay up with him,cracking jokes to district him from the sound of his father&#x27;s muffled sobs.your in the eleventh grade and he doesn&#x27;t feel at home in his own skin,and the sound of your voice no longer helps him sleep at night.And now for the first time you&#x27;ve had to go to school alone while he was in the hospital bed,digging his nails into his palms while his trying to fight with the cancer that is stealing his memorys.and you would do anything to save him,but this time,you don&#x27;t know if you will be enough...Manely</description>
                <category>Manely ghanaat</category>
                <author>Manely ghanaat</author>
                <pubDate>Thu, 26 Jan 2023 21:59:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هری پاتر کتاب یا فیلم؟</title>
                <link>https://virgool.io/hogwarts/%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DB%8C%D8%A7-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-igpmoirs4kip</link>
                <description>HaRrY pOtTeسلام ??حاوی اسپویل .تازگیا برای هزارمین بار به ویروس هری پاتر دچار شدم و از همه (حتی غریبه ها) میپرسم:سلام هری پاتر رو خوندی؟ اونا هم میگن نه یا فیلمشو دیدم. یک روز دوستم گفت فیلمش رو دیدم ولی خوشم نیومد چون هیچ ریزه کاری ای نداشت ون با دهن باز نگاهش کردم و بعد شکستن دماغش به فکر نوشتن این مطلب افتادم. حالا این مطلب چیه؟ این مطلب در حقیقت فرق های کتاب هری پاتر و فیلمش رو میگوید.ببخشید اگر چیزی رو جا انداختم چون زیادن.۱-شخصیت تانکس یک دگرگون نما بود و کاملا دست و پا چلفتی و در کتاب نقش زیادی داشت ولی در فیلم زیاد دیده نمی شد.در حالی که خیلی شخصیت جالبی داشت.عمو ورنون:دادلی با عصای جدیدت هری رو بزن.۲-شروع هر فیلم سازندگان سعی زیادی دارند تا هری هرچه سریع‌تر به هاگوارتز برگردد و وقت زیادی را صرف زندگی هری در خانه خانواده دورسلی نمی‌کنن.در حالی که توی کتاب کاملا توضیح میده و راستش توی فیلم زیاد بی مهری این خانواده نسبت به هری پیچاره احساس نمیشه.تولدت مبارک هری۳-در فیلم هری پاتر و سنگ جادو زمانی‌که هری برای اولین بار هاگرید را می‌بیند و متوجه می‌شود که یک جادوگره درواقع این اتفاق در تاریخ ۳۱ ژوئیه و در تولد هری اتفاق می‌افته. آن‌ها پس از آن دیدار به کوچه دیاگون می‌روند و وسایلی که هری برای رفتن به هاگوارتز نیاز دارد را تهیه می‌کنند. هاگرید پس از آن هری را به ایستگاه قطار میبره تا او با اون قطار به هاگوارتز بره.در این فیلم هری یک ماه زودتر از موقع مشخص به هاگواتز می‌رسه.در کتاب ولی داستان متفاوته:هری پس از خرید وسایل مورد نیاز به خانه دورسلی‌ها برمی‌گرده و موظف است که باقی‌مانده تابستان را در آن خانه سپری کنه. موضوعی که باعث می‌شود خواننده بیشتر متوجه رابطه سرد میان هری و خانواده دورسلی میشه. در تاریخ اول سپتامبر زمانی‌که قطار هاگوارتز به سمت این مدرسه حرکت می‌کند، ورنون دورسلی هری را به ایستگاه قطار می‌برد و هیچ خبری از هاگرید در این قسمت از داستان نیست.ولی توی فیلم هاگرید بچه رو بی هوا ول میکنه و میره و این خیلی حرص منو در میاره.۳-در کتاب هری پاتر و سنگ جادو می‌توانیم داستان بسیار مهمی را بخونیم که به‌طور کامل از فیلم حذف شده و من واقعا نمیدونم چرا!هری پاتر در نخستین شب حضورش در مدرسه هاگوارتز خواب بسیار مهمی می‌بینه؛ خوابی که نه‌تنها در ادامه داستان آن قسمت که در ادامه داستان کل مجموعه تاثیر زیادی داره. در آن خواب هری دستار پروفسور کویرل را بر سر دارد و روی سر او گیر کرده و هری نمی‌تواند آن را از سر خود برداره. کلاه به او می‌گوید که از گریفیندور جدا شده و به گروه اسلیترین بپیوندد. او در آن خواب همچنین می‌بینه که دریکو مالفوی به پروفسور اسنیپ تبدیل می‌شود. این خواب بسیار واضح به رابطه ذهنی هری پاتر و لرد ولدمورت اشاره می‌کنه.تهوع نه،ت.ه.و.ع۴_هرمیون یا هرماینی در کتاب هری پاتر و جام آتش گروه ت.ه.و.ع را میسازه.گروهی برای حمایت از جن های خانگی.که دابی بلافاصله عضو می شه. همچنین وینکی جنی که به تازگی اخراج شده است(حالا میگم براتون).و هرمیون تمام مدت سعی می کند صد جنی که در آشپزخانه‌ی هاگوارتز هستند را راضی کنند که در این گروه عضو بشن. در جلد آخر کریچر هم عضو می شود.اما در فیلم بجز دابی(که به زور نشونش میدادن) هیچ جنی وجود نداشت و من واقعا سر این سکته‌ مغزی کردم چون من عاشق این جنام و همشون خیلی بامزه و مفیدن و قسمت بزرگی از کتاب ۴ و ۵ان.پ.ن:ببخشید کوتاهه توی گوشیم زیادتر بود ولی متاسفانه گوشیم خراب شد?مانلی</description>
                <category>Manely ghanaat</category>
                <author>Manely ghanaat</author>
                <pubDate>Wed, 23 Nov 2022 17:53:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرواز</title>
                <link>https://virgool.io/@manely.ghanaat/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-a8qwb7iespn8</link>
                <description>تصویری پیدا نکردماین‌رو و آن‌رو شدم.شونه هام هنوز درد میکرد.خوابم نمیبرد.احساس عجیبی داشتم.احساس میکردم که دوباره توی عملیات نجات اون ساختمون لعنتی بودم.صدای انفجار...چشم هام رو باز کردم.ضربان قلبم بالا رفته بود و بریده بریده نفس میکشیدم.قلبم توی گوشم مثل طبل صدا میکرد.نفس عمیقی کشیدم و به خودم یاد آوری کردم که توی بیمارستانم.یک هفته از بیدار شدنم گذشته بود،اما هنوز هم کابوسش را میدیدم.اون انفجار،ترکش های توی شونه ام،صدای جیغ،افتادن...خانم کوپر؟وقت دارو هاتونه.صدای پرستار تازه کار من رو به خودم آورد؛به پرستار لبخند زدم.پرستار لبخندزنان سرش را بالا آورد.ناگهان لبخندش مثل گچ روی دیوار ترک خورد و ریخت.با چشم های وحشت زده به پشت سرم نگاه کرد و عقب عقب رفت.غریزی به پشت سرم نگاهی کردم.هیچ چیزی آنجا نبود.ناگهان صدای افتادن پرستار رو شنیدم.از جایم پریدم و به سمتش رفتم که چشمم به آینه افتاد.یعنی خواب بودم؟همین هفته‌ی پیش بود که دکتر ها به من گفتن بخاطر برخورد ترکش ها به شونه هام،بعضی از استخون هام تغییر جهت دادن،برای همین هم پشت شونه هام کمی باد کرده بود.اما الان آن دو گردویی که دیروز به بازو هایم چسبیده بود،تبدیل به دو تا بال شده بودن،دوتا بال بزرگ.این واقعی نبود؛یعنی نمیتونست باشه.حتما به خاطر دارو ها بود اما...به بال هایم دستی کشیدم.کمی درد میکردند.احساس میکردم که دارم زیر وزنشون به عقب خم میشم،احساس میکردم که واقعیه.پرستار که انگار بیدار شده بود،انگشتش رو به سمتم گرفت و گفت:《تو...تو...》عقب عقب رفتم که ناگهان پایم به صندلی کنار تختم گیر کرد و پرت شدم...باد بین موهام میرقصید،انگار زمان عین پنیر داغ روی پیتزا کش اومده بود.پس چرا نمی افتادم؟متوجه شدم که در بین زمین و آسمان معلقم.باورم نمیشد،من زنده بودم؛ناگهان بال هایم شروع به حرکت کردند.پرواز کردم،من پرواز کردم.مانلیپ.ن:این داستانو حدود ۲ سال پیش نوشتم.چطوره؟</description>
                <category>Manely ghanaat</category>
                <author>Manely ghanaat</author>
                <pubDate>Tue, 02 Aug 2022 15:10:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیولا</title>
                <link>https://virgool.io/@manely.ghanaat/%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7-xhdwnklb4att</link>
                <description>با سرعت از میان درختان گذشت.شاخه های درختان محکم به صورتش میخورد و صورتش رو زخم میکرد ولی در آن لحظه ذره ای اهمیت نداشت.او با نا امیدی با درختی برخورد کرد و محکم به زمین خورد.نفس نفس زنان در تاریکی غیر مانند شب به صدای خش خش برگ ها که هر لحظه نزدیک تر میشد گوش کرد.سعی کرد بلند شود ولی نمیتوانست.به پای دردناکش دستی کشید.تقریبا مطمئن بود که شکسته.ای کاش حداقل تفنگش پر بود.ناگهان دستش به فشنگ های روی زمین خورد.با خوشحالی آن ها را با سرعت تمام داخل تفنگش گذاشت.نمیدانست از کجا آمدند و چطوری آنجا بودند،فقط به یک چیز فکر میکرد.به صدای خش خشی که با سرعت نور به اش نزدیک میشد.تفنگ را به سرعت به سمت صدا بالا برد و دستش را روی ماشه گذاشت و فشار داد.بلافاصله تفنگ با زمین برخورد کرد.دستی که آن را نگه داشته بود غیب شده بود و دیگر هیچ چیز جز تفنگ نیمه پر روی زمین از وجود مرد ترسیده ای که روزی برای دفاع از خودش با آن اسلحه‌ی تنها که روی زمین ول شده بود، به هیولایی که در تعقیبش بود شلیک کرد خبری نمیداد.پی نوشت:نظرتونو بگین چون این یک قسمت از یک داستان بلنده?.مانلی</description>
                <category>Manely ghanaat</category>
                <author>Manely ghanaat</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jun 2022 18:38:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیولا</title>
                <link>https://virgool.io/@manely.ghanaat/%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7-tn0sxdk4fpfe</link>
                <description>با سرعت از میان درختان گذشت.شاخه های درختان محکم به صورتش میخورد و صورتش رو زخم میکرد ولی در این لحظه ذره ای اهمیت نداشت.او با نا امیدی با درختی برخورد کرد و محکم به زمین خورد.نفس نفس زنان در تاریکی غیر مانند شب به صدای خش خش برگ ها که هر لحظه نزدیک تر میشد گوش کرد.سعی کرد بلند شود ولی نمیتوانست.به پای دردناکش دستی کشید.تقریبا مطمئن بود که شکسته.ای کاش حداقل تفنگش پر بود.ناگهان دستش به فشنگ های روی زمین خورد.با خوشحالی آن ها را با سرعت تمام داخل تفنگش گذاشت.نمیدانست از کجا آمدند و چطوری آنجا بودند او در آن لحظه فقط به یک چیز فکر میکرد.به صدای خش خشی که با سرعت نور به اش نزدیک میشد.تفنگ را به سرعت به سمت صدا بالا برد و دستش را روی ماشه گذاشت و فشار داد.بلافاصله تفنگ با زمین برخورد کرد.دستی که آن را نگه داشته بود غیب شده بود و دیگر هیچ چیز جز تفنگ نیمه پر روی زمین از وجود مرد ترسیده ای که روزی برای دفاع از خودش با آن اسلحه‌ی تنها که روی زمین ول شده بود، به هیولایی که در تعقیبش بود شلیک کرد خبری نمیداد.مانلی</description>
                <category>Manely ghanaat</category>
                <author>Manely ghanaat</author>
                <pubDate>Tue, 26 Apr 2022 15:29:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی من ۱۳ ساله</title>
                <link>https://virgool.io/@manely.ghanaat/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%DB%B1%DB%B3-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-xzcvoc5rpeb2</link>
                <description>خب خب چند وقت پیش داشتم بیوگرافی یکی رو میخوندم که اصلا نمیشناختمش.بعدش فهمیدم بیوگرافی پارسال خودمه?(عوارض کرونا)خلاصه وقتی از شوک در اومدم خواستم دوباره بیوگرافیمو بنویسم.(البته کوتاه))سریال شرلوک)ببینین عالیه.من مانلی ام.دو روز پیش ۱۳ سالم شد?.تولدم ۱۵ اسفنده،بازیگر مورد علاقم دیوید تننته من ریونکلاوی ام و من عاشق...گربمم(عشق یه طرفه?)سریال دکتر هو(یه پست جدا رو بهش اختصاص میدم.فففووووققققق ااااللللعععععااااادددددسسسستتتتت.)سریال شرلوک(اینم عالیه.ایشالاه قبل ۹۹۹۹۹۹۹۹ هزار سالگیم فصل پنجش بیاد?اینم توضیح میدم?)موسیقیسرمافیلم ترسناک(معرفی کنین)(مثل کیل بیل نباشه هااااا)باد شدیدالهه های باستانمونولوگ حفظ کردنجلوی مردم مونولوگ اجرا کردن و تماشای این که سکته میکنن?آدمادوستاممممممممبچه‌های ماهتمام حیوونا بجز مگس(حتی سوسکم اوکیه)هری پاتر(یعنی من پاترهد ترین انسان جهانم??)کتاب(تعریف کلمه‌ی کرم کتاب خود منم?)فیلم و سریال و کارتونتخیل(یعنی انقدر از تخیل خوشم میاد که...)فیزیکمعمااعداد قتل و...از چیا بدم میادنوشتن(متاسفانه?)تخم مرغ?کلیشه های الکیشوخی های جنسیت زدهعربی و درس هدیه هاآدمای بیشعور?کسایی که آشقال میریزنصورتی(شامل همه‌چی میشه?)جنگویدیو های اسلایم(قصد توهین ندارم ولی نمیفهمم جذابیتش چیه؟)دوبله‌ی بدزیرنویس بدفهش(با بیشعور و اینا مشکلی ندارم?)گرمااااااامدرسه‌ی آنلاینخب خب من یه گربه دارم به اسم آدا(اسمشو از رو کتاب جنگی که نجاتم داد برداشتم)ولی بر خلاف اسمش اصلا شبیه به آدا نیست.وحشیه و جوری گازت میگیره که تمساح هم نمیتونه?خلاصه خون‌خواره بچم?اصلا بغل نمیاد و به روشنی ازم بدش میاد?(بخدا کاریش ندارممممم)ولی خب میسوزیم و میسازیم?خب.یه مجله‌ای هست که نوجوونا میگردوننش.بله درست شنیدین.من و چند تا نوجوون دیگه و استاد حسن زاده‌ی عزیز(یک نویسنده‌ی فوق العاده که شانس آشنایی باهاشون رو داشتم.)خیلی جای خوبیه.همه مثل منن و خیلییی حالللل میدهههههه و انصافا مطالبمون با کیفیته.راستی عضو گروه نگارشم هستم??.https://bachehayemah.blog.ir/این لینکشه.شماره‌ی اسفند و عید با همه که هر ۱۱ام میاد.یه سر بزنین بهش.خلاصه زندگی من با اینا شکل میگیره...۱ تلاش برای پیدا کردن تاردیسدکتر هوخوندن کتابای هری پاتر و هر کتاب دیگه ایبچه های ماهدوستام وموسیقی...خلاصه این منم و یه پست جدید?پایان؟مانلی.</description>
                <category>Manely ghanaat</category>
                <author>Manely ghanaat</author>
                <pubDate>Tue, 08 Mar 2022 22:16:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسری با پیژامه‌ی راه راه</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D9%BE%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%DA%98%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-o3ndesgz571s</link>
                <description>مامان اونا خیلی عجیبن همشون پیژامه میپوشنمن پس از دیدن این فیلم ......نمی دانم چه حسی داشتم.حس غریبی بود.لحظه ای تامل کافی نبود.من وقتی در ویرگول دنبال مطلبی درباره‌ی این شاهکار سینمایی بودم ، متوجه شدم که هیچ مطلبی وجود ندارد.واقعا برایم عجیب بود. شاید بخاطر این بود که نمی دانستند چی بنویسند.حق دارند.پس من شروع به نوشتن کردم.برونو پسر ۸ ساله ای است که پدرش در جنگ جهانی دوم یک پیشوای آلمانی است. او مجبور می شود همراه با خواهر و مادرش خانه اش را ترک کند و به جای دیگری برود؛جایی عجیب.جایی که مزرعه دارانش پیژامه می پوشند.برونو‌ی کوچک در به در دنبال کسی است که با او بازی کند.او روزی پسرکی پیژامه پوش را میبیند که پشت حصاری آهنین نشسته.چیزی به اسم یهودی خوب هم وجود داره؟      برونو اگر تو روزی یک دونه یهودی خوب پیدا کنی،بهترین مکتشف دنیا خواهی شد(یعنی همچین چیزی وجود نداره)این فیلم هولوکاست از دوستی یک پسر یهودی و یک پسر آلمانی که پدرش یکی از اعضای مهم جنگ آلمان است حرف میزند.شاید خیلی از این فیلم ها وجود داشته باشد ولی گمان نمی کنم به این خوبی باشند.فیلمی تماشایی با پایانی متفاوتمانلی پ.ن ببخشید خیلی وقته مطلب ندادم ?</description>
                <category>Manely ghanaat</category>
                <author>Manely ghanaat</author>
                <pubDate>Tue, 23 Nov 2021 15:27:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختر مرده</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-pvb9xchkgu92</link>
                <description>فریاد زدم صدای انفجار آمد.افتادم.همه جا سفید شد ناگهان پنجره ای باز شد ترسیده بودمگربه ی مرده ام آنجا بودبزرگ شده بود زیبا شده بود.به سمتش رفتم بقلش کردم و وارد اتاق شدماتاق خالی بود ناگهان کسی صدایم کردرویم را برگرداندمچهره اش آشنا بود_ تو رایا ای؟از پشت سرش کسی آمد کسی که برای دو سال آرزوی دیدنش را داشتم.کسی که دو سال بود مرده بود_ مادرجون! مادر بزرگم آنجا بود ناگهان گرما وجودم را پر کرد من در امان بودمدیگر جنگی نبود دردی نبودمنی نبود.مانلی❤❤❤❤❤❤</description>
                <category>Manely ghanaat</category>
                <author>Manely ghanaat</author>
                <pubDate>Fri, 09 Jul 2021 14:55:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سریال⚡flash⚡</title>
                <link>https://virgool.io/@manely.ghanaat/%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84flash-whfclz1offu8</link>
                <description>تازگیا وقت زیادی تو ویرگول گذروندم . ولی متوجه شدم درباره ی یکی از سریال های مورد علاقه ی من هیچی نوشته نشده ? ، پس حالا می خوام درباره ی سریال *فلش* حرف بزنم.Run barry . Run اول از همه بگم که هر چیزی که دربارش میدونین رو بریزین دور.( مگه اینکه دیده باشیدش) خب این سریال برعکس بقیه ی سریالا ی ابر قهرمانی یکم علمیه.( البته فرضیه های زمانیش ممکنه برای فیزیک دانان یکم رو مخ باشه ولی بهش گیر ندین.) و داستانشم درباره ی یه پسریه به اسم بارتلومیو هنری آلن که دوستاش بهش میگن بری.این پسربچه وقتی یازده سالش بود یه رعد و برق میاد خونشون و مامانشو می کشه.ولی همه فکر می کنن کار باباشه ؛ پس باباش میره زندان و بری میره پیش خوانواده ی وست که شامل جو وست و دخترش آیریس وسته.بعد در اثر یک آزمایش مقدار زیادی ماده ی سیاه بهش برخورد می کنه . بری میره تو کما و بعد نه ماه تو آزمایشگاه استار بیدار میشه . ( همون جایی که این آزمایشه رو انجام دادن ).بیشتر از این نمی گم لو نره.?ولی شخصیت های اصلی اینا هستند.با بازیگراشون.گرانت گاستین در نقش بری آلن / فلش، ساویتار در نقش آیریس وستدانیل پانابیکر در نقش دکتر کیتلین اسنو / کیلرفراستکارلوس والدس در نقش سیسکو رامون / وایبتام کاوانا در نقش ایوبارد ثاون /ضد فلش / هریسون ولز/ اچ آر ولز/ شرلاک ولز/ نش ولز و بقیه ولز هاجسی ال مارتین در نقش جو وستجسیکا پارکر کندی در نقش نورا الن/ ایکس اس (دختر بری الن در آینده سابق که توسط نورا تغییر کرد)هارتلی سایر در نقش ایلانگیتد من / رالف دیبنی براتون به صورت لینک گذاشتم .و برای کسانی که براشون سوال پیش اومده بله من فن این سریالم.حالا دشمنای هر فصل( دشمن های اصلی نه همه )فصل ۱ ریورس فلشفصل ۲ زوم ( از زمین دو )فصل ۳ سویتارفصل ۴ دووفصل ۵ سکیدا فصل ۶ بلاد و ایوافصل هفتم که کامل نیومده.این متنم مثل بقیه نیست ولی بازم وقتی یکی سرچ کنه فلش میاردش.مانلی❤ </description>
                <category>Manely ghanaat</category>
                <author>Manely ghanaat</author>
                <pubDate>Mon, 14 Jun 2021 00:22:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاسخ به پرسش نامه ی رستا ناصری</title>
                <link>https://virgool.io/questionanswer/%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1%DB%8C-linnsundpnok</link>
                <description>عکس بی ربط?کتاب می‌بری تا بخونی یا دفترخط‌دار تا بنویسی؟ کتاب یک موضوع رو انتخاب کن که توی جزیره اصلا به ذهنت نیاد:نکنه ادامه ی سریالم اومده و من ندیدمش?کاسه می‌بری یا بشقاب؟کاسهچادر - بدون کفی - می‌بری یا زیرانداز؟چادر بدون کفی زیرش برگ یا کنده ی درخت میزارم.بالشت می‌بری یا پتو؟پتواسپیکر می‌بری برای آهنگ گوش دادن یا مانیتور برای فیلم دیدن؟مانیتور بعد یه فیلم با موزک باحال پلی می کنم.چه آلبومی رو به‌عنوان تنها آلبومی که می‌تونی توی جزیره گوش بدی انتخاب می‌کنی؟آلبوم بیلی آیلیشچه سریالی رو به‌عنوان تنها سریالی که می‌تونی توی جزیره ببری انتخاب می‌کنی؟فلش?چه مجموعه‌کتابی رو به‌عنوان تنها مجموعه‌ای که می‌تونی توی جزیره ببری انتخاب می‌کنی؟مجموعه ی جنگی که نجاتم داد.(دو جلدیه و بهترین کتاب دنیاست.حتما بخونیدش.?)می‌ری به جزیره‌ای که خیلی سرده یا جزیره‌ای که خیلی گرمه؟ (نگید:« اصلا نمی‌رم به جزیره‌ای یا می‌رم به یکی که آب و هواش متعادل باشه!» مجبورید برید ولی در انتخاب سردی یا گرمیش حق دارید.)سرد.می‌تونی فقط یا خانواده رو همراه خودت ببری یا دوستات. کدومشونو انتخاب می‌کنی؟دوستام.می‌تونی فقط یکی از دوستات رو همراه خودت ببری، اون دوست کیه؟کسی که زیاد غر نزنه?حالا اگه ۳ نفر رو بتونی چی؟ترگل،ویانا،کوثرمی‌تونی فقط یکی از اعضای خانواده رو همراه خودت ببری، اون عضو کیه؟مامانمحالا اگه ۳ نفر رو بتونی چی؟مامانم بابام و خودم?می‌تونی یک گیاه همراه خودت ببری تا اونجا پرورش بدی و تمام مدت می‌تونی از فروارده‌ها یا خود اون گیاه بخوری. اون گیاه چیه؟درخت سیب.می‌تونی یک حیوون انتخاب کنی تا تنها نمونی. حیوونی که انتخاب می‌کنی کیه؟ و چرا اون حیوونو انتخاب می‌کنی؟سگ.چون آرزومه سگ بیارم?فقط می‌تونی ۳ تا از وسایلت رو ببری. اون وسایل چه وسایلی‌اند؟کتاب،گوشی(که چراغ قوه اش کار کنه)،کبریت.فقط می‌تونی ۲ دست لباس ببری. دست‌هایی که می‌بری رو توصیف کن.شلمار جینم با کاپشن گرم،شلوارک و لباس آستین کوتاه.عینک آفتابی می‌بری یا کلاه آفتاب‌گیر؟کلاهکرم‌نرم‌کننده می‌بری یا ضدآفتاب؟ضد آفتاب.اولین کاری که اون‌جا رسیدی می‌کنی چیه؟آتیش روشن کردن.کلا روزات رو چطوری می‌گذرونی؟غذا جمع می کنم،خونه می سازم،یه مدار خورشیدی هم برای مخابره کردن پیام هام میسازم و کتاب هامو میخونم و آهنگ گوش میدم .شب کجا می‌خوابی؟تو خونه درختیفرض ما بر ساحله ولی اگه می‌تونستی بین جنگل و ساحل انتخاب کنی، کجا رو انتخاب می‌کردی؟جنگل معلومه?ترجیح می‌دی گنج پیدا کنی یا یه گونه‌ی خیلی عجیب و ناشناخته از یه حیوون؟گونه ی عجیب و غریب و ناشناخنه حیواناتچه نوع کیفی همراه خودت می‌بری؟کوله.می‌ری یک خرید مخصوصا برای این ماجراجویی. چه چیزهایی می‌خری؟چاقو تفنگ چادر قایق طناب قطب نما و ...بیشتر نگران چه چیزی می‌شی؟شیر و ببر.وقتی می‌گم شنبه یاد چی میوفته؟وای اول هفته? یکشنبه چطور؟وای دوم هفته.? با گفتن اسم روزهای هفته یاد چه کلماتی میووفتید؟ تک به تک بنویسید.دوشنبه هورا وسط هفته?سه شنبه هورا فردا چهار شنبست.?هورا چهار شنبه ???????پنج شنبه آره پنج شنبه?جمعه ای بابا فردا شنبست.?راستی این مدت مغزم قفل کرده بود چیزی نمی نوشتم?.</description>
                <category>Manely ghanaat</category>
                <author>Manely ghanaat</author>
                <pubDate>Sat, 29 May 2021 15:22:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مطالبی جالب درباره گیوتین</title>
                <link>https://virgool.io/@manely.ghanaat/%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%AF%DB%8C%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%86-s1c9qsxiqhyu</link>
                <description>اغلب جلاد هایی که از تبر به عنوان وسیله ی اعدام استفاده می کردند ، هدف گیری بلد نبودند و باعث درد سر ( یا بهتره بگیم درد گردن ? ) می شدند . پس نتیجه میگیریم گیوتین اختراع بزرگی بود . حقایقی در باره ی گیوتین ۱ - این ابزار به افتخار مخترعش  (( ژوزف ایگناس گیوتین )) نام گذاری شد...البته بر خلاف صندلی الکتریکی ، تزریق دارو ی  مرگبار ، جوخه آتش و تو بخوابونش رو ریل که لوکوموتیو از روش رد بشه ، که هیچ نشانی از مخترعشان بر خود ندارند . ۲ - به ماشین گردن زنی را اول گیوتین نمی گفتند . در ابتدا اسامی احمقانه ی لوئیزون و لوئیزت را برایش به کار می بردند . بهتر بود بعد از اعدام لوئی شانزدهم اسمش را لوئی کش می گذاشتند . بعدا اسمش را بیوه زن نیز گذاشتند.۳ - دکتر ژوزف ایگناس گیوتین - که ایده اختراعش را از مشاهده ی کار ماشینی در کارخانه ی گوشت بری به دست آورده بود . او میگفت که قربانی بجز یک سرما ی گذرا در پس گردنش چیز دیگری حس نخواهد کرد . لابد درست می گفت ، چون هیچ کدام از قربانی ها نظرش را رد نکردند.۴ - این ماشین نخستین بار در یک بیمارستان عمومی روی اجساد مردگان آزمایش شد . البته مرده ها حتی همان سرمای کذایی را نیز حس نکردند . ۵ - اولین قربانی گیوتین راهزنی بود که در ۱۷۹۲ اعدام شد . ۶ - زمانی که  موعود اعدام ملکه ماری آنتوانت فرا رسید ، او را با یک کلاه سفید پارچه ای زیر گیوتین بردند ، چون سرش مثل هندوانه طاس بود . او پیش از انقلاب همیشه کلاه گیس های بزرگ گرانبها به سر می گذاشت اما وقتی که به زندان افتاد ، کلاه گیس هایش را از او گرفتند و مردم به تماشا یش می رفتند ، تا سر بی مویش را مسخره  کنند . ۷ - لازم نبود که قربانیان تا پای گیو تین پیاده بروند . آنها بر گاری های کوچکی به نام تامبرل سوار می کردند.۸ - یک رسم انقلابی متداول شد ، که هر زن فرانسوی ای باید  یاد می گرفت . این قاعده آن ها را تشویق می کرد که با همراه داشتن میل و کاموای بافتنی به محل اعدام بروند و مراسم را تماشا کنند . یکی از این زن ها که از صدقه ی سر عصر ترور پول و پله ای به هم زد ، مادام ماری ترسو بود . او از سر قربانی ها 《نقاب مرگ 》می ساخت . یعنی به محض اعدام با موم از سر بریده ی آن ها مجسمه می ساخت . او حتی بی خجالت از سر بریده ی دوستانش هم غالب گرفت ‌. ? . مثل اینه که آدم ماهی مرده اش رو از تنگ در بیاره ، سرخ کنه و بعد به خواطر پول به دیگران بفروشد . ولی با این حال این وسیله وسیله ای مرگ آور است.بعد از انقلاب فرانسه گیوتین ها به موزه منتقل شدند. بیایید امیدوار باشیم که هرگز دوباره بیرون نیاید.</description>
                <category>Manely ghanaat</category>
                <author>Manely ghanaat</author>
                <pubDate>Wed, 21 Apr 2021 17:00:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به خاطر بسپار</title>
                <link>https://virgool.io/@manely.ghanaat/%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D8%A8%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D8%B1-xqzrhqeiryez</link>
                <description>ما در تاریخ آدم های بی رحم زیادی داریم ، کریستفر کلمپ ،نرون ، چنگیز خوان مغول و ......امامنفور ترین و بیرحم ترین شان از نظر من ،  آدولف هیتلر است. او رهبر هولناک ترین جنگ دنیا تا الان است.جنگ جهانی دوم از سال ۱۹۳۹ تا سال ۱۹۴۵ میلادی طول کشید. بیشتر کشورهای جهان، از جمله قدرت‌های بزرگ در این جنگ شرکت کردند و کم‌کم در قالب دو اتحاد نظامی در برابر هم قرار گرفتند. دستهٔ نخست، متفقین و دستهٔ دوم نیروهای محور یا متحدین نام داشتند. این دو اتحاد نظامی یک جنگ تمام‌عیار به راه انداختند، که در اثر آن بیش از ۱۰۰ میلیون نفر در بیش از ۳۰ کشور جهان درگیر شدند.اما مسئله جنگ به سادگی مبارزه متفقین خوب بر زد نازی های شیطان صفت نبود؛ما نازی هایی می شناسیم که جان بچه ها را نجات دادند و بریتانیایی هایی که بچه ها را اعدام ‌کردند.یک مادر یهودی با یک سرباز آلمانی رو به رو شد که نزدیک بود او را به جرم یهودی بودن بکشد.ناگهان افسری از ارتش آلمان جلویش را گرفت و به آن سرباز گفت :((سر انجام روزی تاریخ در مورد ما قضاوت خواهد کرد.))تاریخ اکنون به قضاوت نازی ها نشسته و آنان را مجرم خوانده ، ولی نه همه ی آنان را. تیتر اول روزنامه واشنگتن پست در مورخ ۳ سبتابر ۱۹۳۹ از این قرار بود:طرفین متخاصم توافق کردند که غیر نظامیان را بمب باران نکنند.شش سال بعد آمریکا وحشتناک ترین بمب اختراع شده تا الان را بر دو شهر هیروشیما و ناگاساکی در ژاپن انداخت.مگر در آن شش سال چه چیزی عوض شده بود؟مردم عوض شدند.جهان به قدری رنج و وحشت را تحمل کرده بود که به اعتقاد مردم،ختم سریع جنگ ارزش کشته شدن ده ها هزار غیر نظامی بی گناه را داشت.نکات زیادی است که جنگ جهانی دوم را هولناک ترین جنگ دنیا می کند؛قربانی کردن بی گناهان و بی رحمی بعضی رزمندگان.تاریخ ما را یاری می کند تا به گذشته بر گردیم و وحشت آن را مشاهده کنیم ، عبارتی را به خودمان یاد آور شویم که بر دروازه دهکده نابود شده ی اورادوسورگلان نقش بسته است ((به خاطر بسپار))</description>
                <category>Manely ghanaat</category>
                <author>Manely ghanaat</author>
                <pubDate>Sun, 04 Apr 2021 14:37:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید پست‌های من در سال ۹۹</title>
                <link>https://virgool.io/@manely.ghanaat/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B9-ltxv68qggbzo</link>
                <description>در طول تاریخ از اعداد استفاده کردیم تا اغلب داد و ستد کنیم و آن‌چیزی که شمردنی است را بشماریم. برای هر عدد واحد درست کردیم تا عددهای زندگی قاطی نشوند و از اعداد، شفاف‌تر استفاده کنیم؛ مثلا وقتی می‌گوییم ده هزار تومان به پول اشاره داریم و وقتی می‌گوییم ده هزار بلیط به بلیط!روز به روز که در زندگی جلو‌تر رفتیم عددها فرقی نکردند ولی این واحدها بودند که زیاد شدند. واحد کریپتو، واحد اصله درخت، واحد فاصله و …«واحد» یک توافق عمومی است برای شمردن؛ تا همانطور که گفتم شمردن‌ها قاطی نشود. مشاهده افراد دارای ثروت (اجتماعی یا مالی) به من ثابت کرده اینکه چه چیزی را بشماریم از اینکه چطور بشماریم مهم‌تر است. هرکس با واحد خاصی مسائل زندگی را می‌شمارد. اینطور به نظرم آمده که مشخص کردن واحد یعنی مشخص کردن اینکه من در زندگی برای چه چیزهایی ارزش قائلم و می‌خواهم چه چیزهایی را در زندگی بشمارم. https://cdn.virgool.io/annual-report/1399/sqnh1ong7bu2-KFp24.mp4 اعدادی که بدون واحد ثبت کردمبه ویدیویی که ویرگول برایم ساخته که نگاه می‌کنم میبینم که در سال ۹۹، من در مجموع ۲,۰۱۳ کلمه در ویرگول نوشتم و منتشر کردم و مخاطبین، پست‌های من را ۴۱ مرتبه پسندیدند و  ۲۱ بار هم نظر خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. در سال ۹۹، ۹ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. این اعداد نشان میدهند من کاری کرده‌ام. هرکدام به واحدی وصل هستند. از خودم می‌پرسم من کدام واحد را شمارش کرده‌ام؟ کدامیک از واحدهای بالا از همه برای من مهم‌تر است؟ ادامه ویدیو را می‌بینم.آمار از اثر بیرونی می‌گویندطبق آمار پست‌های من ۲۶۵ بار خوانده شدند و ۱۱,۱۲۴ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیتی که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، ویرگول به من می‌گوید که توانستم  ۰/۰۰۰۱۵۲۵۰۹ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم.از طرف دیگر ویرگول به من می‌گوید که اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۳۷۳ کاغذ مصرف می‌کردم.آن عددهای کوچک ابتدای ویدیو حالا تبدیل شده‌اند به عددهای بزرگ به اینکه من جلوی مصرف این تعداد کاغذ را گرفتم یا به اینکه من  ۰/۰۰۰۱۵۲۵۰۹ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را جابه جا کرده‌ام. واحد این عددها برای من ملموس‌تر است.واحد نوشتن چیست؟همه عددهای بالا و همینطور اثر بیرونی که روی خوانندگان و همینطور در مقیاس بزرگتر طبیعت و جامعه اطرافم گذاشتم اعدادی هستند که من دوستشان دارم و به آنها افتخار می‌کنم. اگر چنین ویدیویی دست شما نیز رسید به شما بابت تک تک اعداد تبریک می‌گویم.اثر هر نوشته تا حدودی معلوم است، اگر بنویسید جلوی قطع درخت را می‌گیرید، به سرانه مطالعه کشور اضافه می‌کنید و خوانندگانی جذب می‌کنید که شما را از طریق نوشته‌هایتان می‌شناسند و …به نظرم می‌رسد که نوشته‌های من و شما واحد ندارند ولی اثر بیرونی دارند.</description>
                <category>Manely ghanaat</category>
                <author>Manely ghanaat</author>
                <pubDate>Tue, 30 Mar 2021 00:44:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب خانه افعی</title>
                <link>https://virgool.io/@manely.ghanaat/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%81%D8%B9%DB%8C-jvruvb2h7qgc</link>
                <description>اوضاع هیچ تغییر قابل ذکری نکرده. نه سرمای هوا پس کشیده، نه هیچ‌کدام از مریض‌ها حالش بهتر شده. امروز صبح گفتگویی با آگاتا داشتم و او به شدت عصبی و برآشفته شد. اعتراف کرد وقتی خواهر بکی مریض شده، تلاش کرده دخترک را وادار کند به گذشته سفر کند و به بیمارستان برود. آگاتا می‌ترسد بیماری جذام به نحوی به نظر او توسط آنی از گذشته به زمان حال برگشته باشد. دلم نمی‌خواهد این را باور کنم. هنوز هم امکان دارد این تب حاصل این هوای وحشتناک باشد. آگاتا این را هم گفت که دخالت ما در کار زمان گذشته باعث شده آن گیاهان، که دور همه‌چیز می‌پیچند و خفه‌اش می‌کنند، همه‌جا ظاهر بشوند و از دیوارهای کاخ بالا بروند.آگاتا سرم داد زد: «انگار می‌خوان خفه‌مون کنن. دارن بهمون هشدار می‌دن که بس کنیم. ما خیلی زیاده‌روی کردیم. هکسر، تو باید از این نقشه‌ات دست برداری. ولش کن. این کار دردسر بزرگی به وجود می‌آره و من خیال ندارم جزئی از اون باشم.»جوابش را با تشر دادم: «نه‌خیر، تو همین حالا هم اینجا و اونجا تو دردسر افتادی، مگر نه؟ البته تحت اسم‌های مختلف. آره. من از گذشته‌ی تو خبر دارم خانم هگستون.»از این حرف یکه خورد و صورتش جمع شد، اما جوابی به آن نداد: «خیال دارم بار و بندیلم رو جمع کنم. وقتی آماده شدم، سرِ مبلغی که برای سکوت من در مورد این مسایل باید بدی، با هم صحبت می‌کنیم.»با خودم گفتم، بله حتماً. من قبول می‌کنم که تو رو به جرم کلاه‌برداری و باجگیری به مأمورهای قانون معرفی نکنم. مبلغی که من می‌پردازم اینه.از پنجره به باغچه‌های پوشیده از گیاه خیره شدم، روحیه‌ی خودم هم مثل آسمان ناخوش و سنگین بود. سعی کردم با خونسردی فکر کنم: فرض کنیم حق با آگاتا باشد. فرض کنیم باز کردن درهای گذشته انواع بدی‌ها را به زمان حال آورده باشد. خب، دیگر برای بستن آن در دیر شده. پس چه بهتر که از این خطر کردن‌هایم چیز مفیدی عایدم شود. باید همچنان در انتظار کتاب بمانم.از متن کتاب.در کتاب خانه افعی نوشتۀ بی دیون پورت، داستان دختر نوجوانی را به تصویر می‌کشد که با ورودش به یک کاخ و طی اتفاقی به گذشته سفر می‌کند و خود را در یک بیمارستان مخصوص جذامی‌ها می‌بیند و حال باید برای رهایی از آنجا یک کتابچه را بیابد.بی دیون پورت در رمان خانه افعی روایتگر یک داستان تخیلی است که با قلم قدرتمندش آن را به تصویر کشیده و نوجوانان را در داستان غرق می‌کند.دختر 12 ساله‌ای به نام آنی که بعد از مرگ مادرش به شدت آسیب دیده، همراه برادرش تام که در باغ‌های عمارت هکسر مشغول به کار است، زندگی می‌کند. آنی نزد خاله و فرزندان او روزها را سپری می‌کند و شرایط خوبی ندارد. همه از سرگذشت عجیب خانم هکسر - صاحب عمارت - و اجداد او خبر دارند و از این رو آن‌ها را دیوانه می‌خوانند. خانم هکسر در کودکی گاهی تصاویر را در حالت بیداری مشاهده می‌کرد و خود را در دنیای دیگری می‌دید. هنگامی که او این حوادث را به پدرش گفت، همگان تصور کردند جنون به او دست داده است.بعد از سال‌ها یک زن جادوگر به خانم هکسر می‌گوید تنها یک دختر که از ظاهر پسرانه‌ای برخوردار است می‌تواند به او در کشف راز تصاویری که در کودکی می‌دیده کمک کند. یک روز خانم هکسر با تام، باغبانش صحبت می‌کند و می‌فهمد که او خواهری به نام آنی با ظاهری عجیب دارد که همیشه مانند پسرها لباس می‌پوشد. خانم هکسر به این خیال که آنی همان دختری است که می‌تواند به او کمک کند از تام درخواست می‌کند که خواهرش را به عمارت بیاورد.خانم هکسر مرموز با دیدن آنی به او علاقه‌مند می‌شود و به زودی می‌فهمد که وی می‌تواند با سفر در زمان به قرن 11 برود. وقتی که آنی به عمارت وارد می‌شود، آن جا را به دلیل نقش و نگارهای زیاد مار، بسیار غیرطبیعی و عجیب می‌بیند. او صداهایی در سرش می‌شنود و وقتی به نقش مارها دست می‌زند وارد زمان و دنیای دیگری می‌شود و می‌فهمد که زمانی در محل عمارت یک بیمارستان جذامی بوده و توسط یک پزشک عجیب اداره می‌شده است که برای پرستاری از بیماران از جادوهای عجیب و غریبی استفاده می‌کرد. خانم هکسر از آنی می‌خواهد که کتاب درمان‌های جادویی آن پزشک مرموز را که توسط مارهایی بزرگ نگهداری می‌شود، از آن قرن بیابد و برای او بیاورد.آنی که مدت بیشتری را در آن بیمارستان قرون وسطایی می‌گذراند می‌فهمد که درمان‌های دکتر در حقیقت بیش از درمان، لعن و نفرین با خود دارند. در همین حال خانم هکسر به یک بیماری ناشناخته مبتلا می‌شود و ... .کسانی که به داستان‌های تاریخی و تخیلی علاقه‌مند هستند، این رمان را از دست ندهند.</description>
                <category>Manely ghanaat</category>
                <author>Manely ghanaat</author>
                <pubDate>Wed, 10 Mar 2021 17:35:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناسا مطلبی برای آدم بزرگ ها</title>
                <link>https://virgool.io/@manely.ghanaat/%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A7-%D9%85%D8%B7%D9%84%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%87%D8%A7-qm7g4c4o46ak</link>
                <description>عکس ناساسلام ادارهٔ کل ملی هوانوردی و فضا (به انگلیسی: National Aeronautics and Space Administration) به اختصار ناسا (به انگلیسی: NASA) سازمانی مستقل در قوهٔ مجریهٔ حکومت فدرال ایالات متحدهٔ آمریکا است که مسئولیت برنامه‌ریزی در حوزه‌های برنامهٔ فضایی کشوری و تحقیقات مکانیک پرواز و هوافضا را بر عهده دارد. در زمان جنگ سرد و پس از پرتاب ماهوارهٔ اسپوتنیک-۱ توسط اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی به فضا، آمریکا به فکر ایجاد سازمان فضایی ملی خود افتاد و ناسا در ۲۹ ژوئیهٔ ۱۹۵۸ با امضای رئیس‌جمهور وقت دوایت آیزنهاور جای کمیتهٔ رایزنی ملی هوانوردی آمریکا (ناکا) را گرفت و بنیادگذاری شد. توماس کیت گلنان به عنوان نخستین مدیر ناسا و هیو لاتیمر درایدن به عنوان معاون او برگزیده شدند و فعالیت رسمی ناسا از ۱ اکتبر ۱۹۵۸ آغاز شد.: ناسا کار خود را با نورث امریکن ایکس-۱۵ آغاز کرد و هشت خلبان در این پروژه توانستند خود را به زیر مدار زمین برسانند. نخستین ماهوارهٔ فضایی ناسا نیز اکسپلورر ۱ بود که در سال ۱۹۵۸ به فضا پرتاب شد. در ۱۲ آوریل ۱۹۶۱، یوری گاگارین اهل شوروی با فضاپیمای وستوک-۱ به فضا پرتاب شد و تبدیل به نخستین انسان فضانورد جهان شد. حدود یک ماه بعد در ۵ مه، آلن شپارد با مرکوری-رادستون ۳ از پروژهٔ مرکوری به فضا پرتاب شد و تبدیل به نخستین فضانورد آمریکایی شد. در ۲۰ فوریهٔ ۱۹۶۲، جان گلن با مرکوری-اطلس ۶ به فضا پرتاب شد و در کمتر از ۵ ساعت، ۳ بار پیرامون کرهٔ زمین گردید و تبدیل به نخستین آمریکایی شد که پیرامون زمین می‌گردد. پروژهٔ جمینای نیز دستاوردهایی مانند نخستین مانور مداری، اتصال و پهلوگیری فضاپیما و نخستین راهپیمایی فضایی آمریکا به همراه داشتپس از پروژهٔ جمینای، ناسا پروژهٔ آپولو را راه‌اندازی کرد که این پروژه یکی از شناخته‌شده‌ترین پروژه‌های علمی تاریخ آمریکا و جهان بوده‌است. در ۲۱ ژوئیهٔ ۱۹۶۹، نیل آرمسترانگ و باز آلدرین در طول مأموریت آپولو ۱۱ بر کرهٔ ماه گام نهادند و تبدیل به نخستین انسان‌هایی شدند که بر ماه گام برمی‌دارند. طی پروژهٔ آپولو، ۱۲ فضانورد مرد بر ماه گام نهادند. پس از مأموریت آپولو ۱۷ که بازپسین سفر بشر به ماه بود، دیگر پای هیچ انسانی به ماه نرسید. اسکای‌لب نخستین ایستگاه فضایی آمریکا بود و ایستگاهی ملی بود. در سال ۱۹۷۵، ناسا و سازمان فضایی فدرال روسیه پروژه‌ای مشترک به نام پروژهٔ آزمایشی آپولو–سایوز انجام‌دادند که این پروژه نخستین مأموریت فضایی بین‌المللی بود. از سال ۱۹۸۱ تا ۲۰۱۱، ناسا پروژه‌ای به نام برنامهٔ شاتل‌های فضایی را اجرا کرد. این پروژه شامل ۱۳۵ پرواز فضایی بود و فاجعه‌های چلنجر و کلمبیا را هم به همراه داشت. ناسا در ایستگاه فضایی بین‌المللی مشارکت دارد. به غیر از ناسا، ۱۵ عضو دیگر که ۱۱ عضو از آن‌ها اعضای سازمان فضایی اروپا هستند، در این پروژهٔ بین‌المللی مشارکت دارند. افزون بر فضاپیماهای دارای سرنشین، ناسا فضاپیماهای بدون سرنشینی را نیز مانند نیوهورایزنز و مریخ‌نورد کنجکاوی به فضا پرتاب کرده‌است.: ناسا به پروژه‌های پژوهشی هم می‌پردازد. در سال ۲۰۱۴، این سازمان رقابتی سالانه با عنوان مکعب‌ها در فضا آغاز کرد. ناسا به انجام پژوهش دربارهٔ تغییر اقلیم هم مشغول است و گزارش‌هایی در این خصوص تهیه و منتشر می‌کند.مدیر ناسا بالاترین شخص تصمیم‌گیرندهٔ این سازمان است. مدیر کنونی ناسا جیم برایدنستاین و معاون او جیمز مورهارد است. ناسا دارای ۱۲ مرکز مانند مرکز فرماندهی ناسا و مرکز پژوهشی ایمز است. میزان بودجهٔ سالانهٔ ناسا سیر صعودی دارد. درصد این بودجه از بودجهٔ نظام فدرالی ایالات متحدهٔ آمریکا در سال ۱۹۶۶ به اوج خود (۴٫۴۱ درصد) رسید.</description>
                <category>Manely ghanaat</category>
                <author>Manely ghanaat</author>
                <pubDate>Thu, 25 Feb 2021 21:01:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من</title>
                <link>https://virgool.io/@manely.ghanaat/%D9%85%D9%86-pdvy0um8fca2</link>
                <description>سلام من مانلی قناعت هستم و ۱۱ سالمه.اسم مامانم پریسا پروین نیا و اسم بابام حسین قناعت است وطرفدار محیط زیست و از فیلم ترسناک بیزارم.فیلمای مورد علاقه امسوپر گرل،مرلین،بچه های بد شانس،بین ستاره ای،مستند استیون هاوکینگ،باب اسفنجی،املی،استرنجر تینگز و .......کتاب های مورد علاقه امدرخت دروغ،شگفتی،بچه های بدشانس،قرنطینه،یک بچه ی چلمن،کل کتاب های رولد دال،مامان بزرگ گانگستر،موش برگر،مجموعه ی اسکارلت و آیوی،مجموعه ی هری پاتر،مانولیتو ها،مجموعه ی مدرسه ی مالوری،فرار پدر بزرگ،بابای شب،مادر،خواهر عروسکی و ........شغل های مورد علاقه امدی ای او،ناسا،نویسنده،آتش نشان،پلیس،وکیل جنایی،دانشمند و ..........غذاهای مورد علاقه امهر چیز خوراکی ای بجز تخم مرغ،کدو و بادنجان.خب فکر کنم کافیه.خداحافظ.پی نوشت:از این به بعد سعی می کنم هفته ای یک پست بزارم.??</description>
                <category>Manely ghanaat</category>
                <author>Manely ghanaat</author>
                <pubDate>Sat, 20 Feb 2021 00:40:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب تحت تعقیب ها</title>
                <link>https://virgool.io/@manely.ghanaat/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%AD%D8%AA-%D8%AA%D8%B9%D9%82%DB%8C%D8%A8-%D9%87%D8%A7-mu4acjonjpp5</link>
                <description>بابا!من رفتم.همه چیز تمام شد.حتی نمی خواهم این نامه را امضا کنم.نمی دانم کجایی؛ولی میدانم که زنده و آزادی.میدانم برایت مهم نیست.ببین می خواهم یه لطفی در حقت بکنم که هیچ کدامتان هیچ وقت در حقم نکردید.ببین چطور است.بگیر که آمد.آماده ای؟                         *خدافظ* (بر گرفته از متن کتاب)اگه سر کارتور ها ما رو پیدا کنند،چی میشه. هریت زمزمه می کند:می کشدمون.کتاب تحت تعقیب ها نوشته ی جیک برت مترجم نیلوفر امن زادهنشر پرتقالکتاب تحت تعقیب ها کتابی پر از ماجراجویی درباره ی زندگی نیکی است .نیکی قسم می‌خورد که از خانواده‌ی «ترِوِر» محافظت کند، اما برای این کار مجبور است از دست آدم‌کش‌ها و مردم‌آزارهای اینترنتی فرار کند و از آزمون‌های جامع جان سالم به در ببرد؛ تازه، باید حواسش باشد که یک‌وقت معدلش کمتر یا بیشتر از بِ منفی نشود! او همین‌طور که تلاش می‌کند از پسِ مسئولیت‌های هویت جدیدش بربیاید، می‌فهمد بزرگ‌ترین خطری که امنیت خانواده‌‌ی جدیدش را تهدید می‌کند توی جاده‌ی نیویورک به کارولینای شمالی نیست، بلکه جایی در گذشته‌ی خودش است...در این داستان، پلیس به دنبال دختری ایده‌آل می‌گردد تا عضو خانواده‌ای شود که تحت تعقیبِ بدنام‌ترین مُجرم‌های کشور هستند. آدم‌بدها دنبال خانواده‌ای می‌گردند که یک بچه داشته باشد، نه دو بچه؛ پس اضافه‌ شدن دختر زبر و زرنگی مثل «نیکی» که خوب بلد است خرت‌وپرت‌هایش را پنهان کند، احتمالاً همان چیزی است که پلیس دنبالش است.</description>
                <category>Manely ghanaat</category>
                <author>Manely ghanaat</author>
                <pubDate>Thu, 11 Feb 2021 18:27:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلیلی برای شاد بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@manely.ghanaat/%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-jo5pqffghth0</link>
                <description>زندگی خوشاینده.مثل پایین اومدن با ترن هوایی‌.خوشاینده که با بهترین دوستت بخندی.خوشاینده که تو مهمونی بازی کنی،تاصبح بیدار بمونی و صدای آهنگ رو بلند کنی و با اون بخونی یا مردم‌ رو بخندونی.دلیل دیگر شاد بودن اینه که زندگی زیباست.طبیعت، آسمان ،گلها ،پرندگان ،ستاره ها،برج ها ،کتاب ها ،خانه های بالای تپه.......اما ممکنه گول بخوری؛گول بخوری و فکر کنی که اینا همیشگی اند.اما نه اینطور نیست. دلیل آخر شاد بودن،اینه که زندگی کوتاهه؛هیچ کس نمی دونه که چقدر برای زندگی زمان داره؛پس ازش استفاده کن و ازش لذت ببر.مهم نیست چقدر درد می کشی،درد نماد بیهودگی نیست ، نماد زندگی کردنه.هیشکی نمی تونه به آدم قول یه زندگی بدون درد رو بده،چون درد بخشی از زندگیه،اونه که تو رو تو میکنه.مهربون باش چون همه در حال جنگیدنند؛و اگر می خواهی بدونی مردم واقعا کی هستند،تمام کاری که باید بکنی نگاه کردنه.مانلی </description>
                <category>Manely ghanaat</category>
                <author>Manely ghanaat</author>
                <pubDate>Tue, 09 Feb 2021 23:47:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرخ و فلک زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@manely.ghanaat/%DA%86%D8%B1%D8%AE-%D9%88-%D9%81%D9%84%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-nidwj0fpsz14</link>
                <description>تاحالا سوار چرخ و فلک شدی؟تا حالا به این احساس زیبا که باد تو موهات میپیچه یا احساس  این که وقتی به بالای چرخ و فلک میرسی و تمام دنیا رو از یه دید دیگه میبینی چی؟من یازده ساله که سوار چرخ و فلکی ام که فقط یک دور می چرخد. من در این یاز ده سال،سوار شدن و پیاده شدن آدمای زیادی رو دیدم.&quot;زندگیت رو به زنده بودن نفروش&quot;.این جمله به چه معناست؟یعنی اون بادی که به موهات می خوره و اون لذت تماشای دور و برت رو بدی تا به بالای چرخ و فلک برسی.ولی آیا وقتی به بالای چرخ و فلک میرسی احساس خوبی داری؟نه.چون زندگیت رو پای زنده بودنت گذاشتی و وقتی میفهمی که چه کردی،دیگر کار از کار گذشته.مانلی قناعت </description>
                <category>Manely ghanaat</category>
                <author>Manely ghanaat</author>
                <pubDate>Mon, 08 Feb 2021 23:48:26 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>