<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های mani majidi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mani_majidi</link>
        <description>کوروش بهانه ایی برای درخشش نادیاست .</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:34:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1296649/avatar/KRVWsI.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>mani majidi</title>
            <link>https://virgool.io/@mani_majidi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گلوله سربی فصل 4 - قسمت 2</title>
                <link>https://virgool.io/nashr-asia-badi/%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%D9%81%D8%B5%D9%84-4-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-2-gwfnvvmqrztk</link>
                <description>فصل چهارممقصد اولمان خیابانی در نزدیکی حاشیه شهر کیف (kiyv) بود ، خیابانی که ظاهرا مقر اصلی این شبکه ژاپنی در اوکراین بود ، هر سه ما در اتاق ماتیاس جمع شده بودیم که حال و هوای مخوف و حنگ زده شهر بار و بندیلش را ببندد و ما را کمی به حال خودمان رها کند ،اتاق ماتیاس متشکل از یک تلویزیون کوچک روی دیوار ، یک تخت تک نفره با یک پتوی قرمز ، یک کمد لباس چوبی و زهوار در رفته ، موکتی به رنگ نسکافه ایی ، یک مبل دو نفره و یک میز کوچک رو به رویش ، یک بخاری کوچک و دو صندلی بین بگ کنارش و کاغذ دیواری های خاکی و پاره پاره به طرح راه راه های سفید و کرم بود که احتمالا از دوران استالین به یادگار مانده بودند ، ماتیاس روی تختش دراز کشیده بود مشغول بازی کردن با موبایلش بود ، نادیا هم روی مبل لم داده بود و مشغول بالا پایین کردن گالری عکس های مالزی اش بود ، من هم روی یکی از صندلی های بین بگ کنار بخاری لم داده بودم و مشغول فکر بودم ، تنها صدایی که در اتاق به گوش می رسید صدای بخاری بود که انگار از جو ساکت اتاق خسته بود و با تولید این صدا به دنبال راهی بود که بتواند این جو خشک و ساکت را از بین ببرد ، چند مشکل وجود داشت ، یکی این که هتلی که ما در آن بودیم به طور کل 20 اتاق داشت که همه اشان پر بودند به جز دو تا و پس من فکر کردم که بهتر است من و ماتیاس در یک اتاق بمانیم و نادیا هم در یک اتاق دیگر ، اما ماتیاس تا شنید که کلا دو اتاق وجود دارد ، با لبخندی حیله گرانه ، من و نادیا را در یک اتاق کرد و خودش هم اتاق یک تخته را برداشت (وقتی که کلید ها را تحویل گرفتیم ماتیاس یواشکی به من گفت : &quot;بعدا ازم تشکر می کنی !&quot;)مشکل دیگر این که هیچکدام مان تا کنون در کشوری نبودیم که درگیر جنگ باشد به جز ماتیاس ، و انجام عملیات برایمان استرس بیشتری از حالت عادی به همراه داشت ، ناگهان نادیا از روی مبل بلند شد و گفت : &quot;اینجوری نمی تونم تحمل کنم ! کوروش بریم یه دوری بزنیم ؟&quot;من هم بدم نمی آمد که کمی هوا بخورم پس از روی بین بگ بلند شدم ، سوییشرت خاکستری ام را تنم کردم و گفتم : &quot;ایده خوبیه بریم&quot;هر دویمان مشغول پوشیدن کفش هایمان بودیم که ماتیاس به زور سرش را چرخاند و گفت : مراقب باشین تیر نخورین و بعد به بازی کردنش ادامه داد .***من و نادیا در یکی از کوچه هایی که رفت و آمد بیشتری داشت و حس زنده بودن بیشتری را در خود نگه داشته بود شروع به حرکت کردیم ، اینبار دست های هم را گرفته بودیم و صحبتی نمی کردیم ، خجالتی که قبلا از این کار بهمان دست می داد دیگر خیلی کم رنگ شده بود اما همچنان حضورش حس می شد ، هر چند که تا کنون هیچکداممان اقرار به دوست داشتن همدیگر نکرده بودیم و زمانی هم که ماتیاس این قضیه را مطرح می کرد انکار می کردیم اما از وقتی نادیا را دیده بودم احساسی در من فعال شده بود که دیگر منتظر &quot;آینده&quot; نبودم ، بیشتر فکر می کردم که آینده ایی جز این نمیخواهم ، نمی دانم نادیا در مورد من چه فکری می کرد ، اما زمانی که دستش را گرفته بودم آرامش را از طریق گرمای دستانش حس می کردم .اگر یک چیز از جنگ فهمیده باشم این است که نباید اجازه داد بر روند روزمره زندگیمان تاثیر بگذارد ، این را زمانی فهمیدم ، که موقع قدم زدن در آن کوچه کودکان هنوز هم مشغول بازی بودند ، از گاری های غذا فروشی هنوز هم بخار بلند می شد و مردم هم هنوز مشغول «زندگی کردن» بودند ، به هر حال کار دیگری نمی توانستند بکنند ، پس منطقی نبود که ماتم بگیرند و زندگی زیبایشان را فدای چند تکه آهن که از این طرف به آن طرف و از آن طرف به این طرف شلیک می شوند کنند ، کاش مردم دنیا می فهمیدند که زندگی کردن هنر است .در همین فکر ها بودم که نادیا با لحنی ذوق زده گفت : &quot;اونجا رو !&quot; و با انگشت به سمتی اشاره کرد ، با چشمانم جهت انگشت نادیا را دنبال کردم و رسیدم به صحنه ایی که انگار متعلق به اوکراین جنگ زده نبود ، یک پارک سر سبز که مجاور پیاده رو بود و تا چشم کار می کرد غرفه های رنگی و مختلف بود ، یکیشان غذا می فروخت ، یکیشان نوشیدنی می فروخت ، یکی دیگر گل های مختلف و دیگری هم پر از کتاب بود ، دست نادیا را محکم تر فشار دادم و گفتم : &quot;باورم نمیشه تو اوکراین همچین چیزی ببینم !&quot; ، نادیا هم خنده ریزی کرد و گفت : &quot;بریم ببینیم&quot; ، هر دو ما به طرف پارک راه افتادیم ، غرفه ها بدون توجه به چیدمان پارک در چمن ها و در پیاده رو های پارک جا خوش کرده بودند ، دختران و پسران هفت-هشت ساله در حال که دست مادر و پدرشان را گرفته بودند ، با شور و خنده در حال گشت و گذار میان غرفه ها بودند ، بوی غذا ها و گل ها و خوراکی های مختلف در بازارچه پیچیده بود و ترکیب این بو ها با اسمانی آغشته غروب آفتاب و درختان تنومندی که هر چند نقطه یک بار سر از زمین بیرون می آوردند آن جا را به بهترین جای دنیا تبدیل کرده بود ، یک پیر زن با چهره ایی مهربان ، پالتویی قهوه ایی ، عینکی با شیشه های گرد و شال کبود رنگ و یک کیف در دست ، در بازارچه راه می رفت و به بچه های قد ونیم قد آبنبات چوبی میداد ، نادیا با لبخندی به پهنای صورت و لپ های گل انداخته مشغول تماشای محیط بازارچه و پیر زن بود و دست در دست من راه می آمد با دست دیگر یقه اش را در مشتش نگه داشته بود که نشان از ذوق بی حد و حصر اش بود ، ناگهان پیر زن به سمت و من و نادیا آمد و با لبخندی دلنشین دو آبنبات به سمت من و نادیا دراز کرد و زبان اوکراینی چیزی گفت ، تا خواستم به انگلیسی به او بگویم که متوجه حرف هایش نمی شوم ، دختری تقریبا 16 - 17 ساله با لباس و دامن محلی اوکراینی ، موهای قهوه ایی از پشت بسته شده و چشمانی سبز و چهره ایی مهربان و لبخند به لب با لهجه اوکراینی اما به زبان انگلیسی گفت : می گه آبنات برای آبنبات ! منظورش اینه که شما دو تا شکل آبنباتین ! و سپس خندید ، ما هم به پیر زن نگاه کردیم و با لبخند آبنبات ها را گرفتیم و به انگلیسی تشکر کردیم و پیر زن هم لپ نادیا را کشید و رفت ، نادیا به آن دختر گفت : &quot;تمام تصوراتم از اوکراین به هم ریخت ! اینجا قشنگ ترین جای زمینه !&quot; ، دختر هم خندید و گفت : &quot;مرسی ، به هر حال این جشنواره که سالی دو هفته برگذار می شه جزو تنها دلخوشی هامونه ! ، من گفتم : &quot;به نظرم مردم بقیه کشور ها باید زندگی کردن رو از اوکراینی ها یاد بگیرن ، شما ها جوری رفتار می کنید که انگار نه انگار اینجا درگیر جنگه !&quot; ، اون دختر خندید و دستش را به سمت و نادیا دراز کرد و گفت : &quot; اسم من ناتاشاست ! ، از آشناییتون خوشبختم !&quot; ، نادیا هم در حین مکیدن آبنبات چوبی اش گفت : &quot;اسم منم نادیاست و اینم .... دوستم کوروشه !&quot; بعد از دست دادن با نادیا دستش را به سمت من دراز کرد و گفت : &quot;شما ها اهل فرانسه ایین ؟ شندیم که داشتین فرانسوی با هم حرف می زدین !&quot; ، من گفتم : &quot;آره هردو مون اهل فرانسه اییم ! اومدیم اوکراین تا یک مستند بسازیم ، سپس ناتاشا در حالی که با من و نادیا همراه شده بود و هر سه در حال قدم زدن در بازارچه بودیم گفت : &quot;جالبه ! بهتون نمی خوره که از این کارا بکنید&quot; ، تقریبا دو ساعت با هم قدم می زدیم و حرف می زدیم ، ناتاشا گفت روز های اول جنگ خیلی ترسیده بود ، از خانه اشان بیرون نمی آمد و وقتی هم که پدرش برای خرید از خانه بیرون می رفت از استرس آسیب دیدن پدرش گریه می کرد و وقتی هم که پدرش بر میگشت او را چند دقیقه بغل می کرد ، می گفت مادرش شب ها کنارش می خوابید و موهایش را نوازش می کرد تا خوابش ببرد ، اما بعد از چند سال به این وضعیت عادت کرده بود و اکنون زندگی اش به حالت عادی برگشته بود ، او دختری شاد و پر انرژی بود که مانندش را در بین نوجوانان امروزی سخت می شود پیدا کرد .ساعت تقریبا 8 شب بود ما نیم ساعت بود که از ناتاشا جدا شده بودیم و غرفه ها در حال جمع کرد اجناسشان بودند که تا فردا صبح بازارچه را تعطیل کنند ، من و نادیا بعد از خداحافظی از ناتاشا از یک غرفه دو شکلات داغ خریدیم و خسته اما با احساس آرامش به سمت هتل به راه افتادیم ، هنوز از پارک خارج نشده بودیم که ناگهان ....صدای انفجار مهیب و بزرگ و گوش خراشی از پشت سرمان به گوش رسید و چند ثانیه بعد ، صدای جیغ و فریاد ها شدت گرفت ، سراسیمه برگشتیم و پشت سرمان را نگاه کردیم ، تقریبا 200 متر داخل پارک دودی بزرگ به همراه گرد و خاک از زمین بلند شده بود و یک شاخه های یک درخت در حال سوختن بودند ، مردم هم در حال دویدن به آن سمت بودند که ببیند چه اتفاقی افتاده ، حتما اصابت یک پهپاد انتحاری بود ، من و نادیا شکلات داغ هایمان را انداختیم و به سمت محل انفجاد دویدیم ، از بین جمعیت راه باز کردیم و نزدیک شدیم ، تقریبا شعاع 20 متر از چمن ها و پیاده رو های وسط پارک از بین رفته بود و ..... چندین جنازه در این دایره بیست متری روی زمین افتاده بودند ، علاوه بر آن روی زمین چند کیسه و ساک و عینک و عروسک هم بود ، قطعات فلزی و پارچه های دو غرفه که یکی کتاب فروشی و دیگری زیور آلات فروشی بودند هم روی زمین کنار جسد ها و دیگر وسایل افتاده بود ، ناگهان نادیا نفسش را با شدت تو داد و وقتی که نگاهش کردم دیدم چشمش به وسط محل انفجار دوخته شده و نفسش را حبس کرده ، نگاهش را دنبال کردم و تن نیمه جان دختری را روی زمین دیدم که با لباس محلی دراز افتاده بود و یکی از دست هایش قطع شده بود ، با دهانی باز و لبریز از خون ، چشم های گشاد گشاد و قیافه ایی رنگ پریده و بی احساس به ما زل زده بود و نفس ها کوتاه و ضعیف و نامنظم می کشید ، چشم در چشم به ناتاشا زل زده بودیم که روی زمین افتاده بود و به ما نگاه می کرد ، چند ثانیه گذشت که نفس عمیقی کشید ، سرش رو به زمین چرخید و با چشمانی که برای همیشه باز ماندند ، نفسش قطع شد .</description>
                <category>mani majidi</category>
                <author>mani majidi</author>
                <pubDate>Fri, 17 Oct 2025 20:29:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همان دختر هشت ساله - شعر پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@mani_majidi/%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-zzosatrsprqg</link>
                <description>شبی بی محتوا پوچ و مزخرف ، نشستم روی بامی حومه یزدبه فکرم می رسید تقریبا هر دم ، بگویم دوستت دارم مث خر !به نا گه آسمان چاکی نشان داد ، هوایِ حومه یزدی تکان داد !در آن حالی که گرخیدم ز حیرت ، خدا از بین چاک دستی تکان دادبه روی سینه بردم دست خود را ، ز پاچه خواری من کشتم خدا را !بزد بر پس سر گفتا تو نادان ! ، نشستی وسط دشت و بیابان ؟بگفتم چاره چیست قلبم ز مشهد ، خودم در یزد و معشوقم به مشهدبگفتا وسط تایم بریکم (break time) ، بگو شاید ز درخواستت بفکرم !نشستم روی نیمکت رو به ابرا ، با لحن معترض گفتم خدایا !چه وضعیست این که من جانم ز او شد ، ولی یار نصیبش گور به گور شد !بگفتا که کدامین بنده من ، بکرده روی تو ز خواسته ات کم ؟بگفتم عالمی ، اصل جهانی ، مگر داریم که اسمش را ندانی ؟بگفتا جهت تکمیل شعرت ، سوالی کرده ام مرتیکهی خرکنون که حاکم است بر چهره ات غم ، بدانم چه که کنم با شروین عن !بگفتم آخر آن بندهی طفلک ندارد خبری روحشم از من !بگفتا من خدا ای مانی خر ، بد است گر بکنم راه تو راحت ؟بگفتم آخر این وجدان من هم ، نشد راضی به رنج هموطن پس !به او کارداشیان هدیه بفرما ، که کارش را کند هر جا به هر جا !بگفتا خیلی خب آرام ، چه کردی ؟! ، منم خالق مرا تو خاله کردی ؟خجالت چیز خوبیست گر بدانی ، نمی ذارم ز چشمم دور بمانی !و الا کشورت ایران که هیچی ، ز دنیا نسخه جمعیت می پیچی !بگفتم خیلی خب هر چه صلاح است ! ، ولی ماه من است ! با من بماند !بگفتا کردی حافظ را تو پاره ، کنون نوبت ما گشته دوباره ؟ولی چون چشم معشوقت ستاره ، بدم من روی دستت راه چاره !بگفتم جان تو رو دست نداری ! ، کنون که تو به من این لطف و کردی ، سفارش بهر سایتت را نداری ؟بگفت نه و سپس آن چاک را بست ، نداد حتی کمی بر دست من دستمنم خوشحال و خندان و خفن طور ، توی بازار یزد هم شب زدم دور !شب شب زدم دور !</description>
                <category>mani majidi</category>
                <author>mani majidi</author>
                <pubDate>Wed, 03 Sep 2025 14:29:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همان دختر هشت ساله - شعر چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@mani_majidi/%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-fm9bhzvigxmc</link>
                <description>دلم رفت دگر بار به کار لحن شیرینتدلم بردی تو ای ماه ز سال شال پیشینتتو باش هم دم که جز تو ، ز دم دم نزنم منبگردی گر تو یارم ، ز غم پر نزنم منمتو پیشم باش ، می بینی ، همان معشوق دیرینه اتکه گاه دیدنت شکر ، کنم از چشم سیمینتتو هستی نفس من ، کلید قفس منتو که بودی به نُه سال ، تک و تنها کس منچراغ فکر خالی ام که پر می شود از توکه اکنون نقش جاری ام بشد دیوانهی توگلستان و هراتی ، که من با تو شناسندمثالی از حیاتی ، که دیگر نیست مثالتتو ریشه ز حیاتی که نیست دیگر مثالت</description>
                <category>mani majidi</category>
                <author>mani majidi</author>
                <pubDate>Tue, 02 Sep 2025 17:47:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قطاری به 12 سال بعد</title>
                <link>https://virgool.io/@mani_majidi/%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-12-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-ysdew5a3jipx</link>
                <description>جنگ و قحطی و غریبی و بلاتکلیفی ، دال بر عشقی که پهنایش را فهمیدیقلب زخمی ، پاره پاره با غم تحمیلی ، دال بر عشقی که پهنایش را فهمیدیراه من پشت سرت راهم اگر فهمیدی ، دال بر عشقی که پهنایش را فهمیدیمست لمس دست تو گشتم خودت هم دیدی ، دال بر عشقی که پهنایش را فهمیدی9 ، 6 ، 1404 ، :)</description>
                <category>mani majidi</category>
                <author>mani majidi</author>
                <pubDate>Sun, 31 Aug 2025 02:00:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلوله سربی فصل 3 - قسمت 2</title>
                <link>https://virgool.io/nashr-asia-badi/%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%D9%81%D8%B5%D9%84-3-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-2-t5addlrushux</link>
                <description>فصل سومدرب هواپیما را باز کردیم ، سرباز اوکراینی در حالی که اسلحه m4a1s ایی که مجهز به یک red dot و یک suppresor بود را در دست نگه داشته بود به طرفمان آمد و با ماتیاس دست داد ، سپس رو به هر دوی ما کرد و با ما هم دست داد و بعد دوباره به ماتیاس رو کرد و گفت : شما مستند ساز ها نقش مهمی در رو کردن جنایات روسیه دارید ! .برنامه از این قرار بود که طبق دستور مستقیم cdv باید نقش یک تیم مستند ساز را بازی می کردیم که مجوز ورود به اوکراین را بگیریم ، بعد هم که وارد اوکراین شدیم cdv برایمان تجهیزات بفرستد تا همه چیز عادی به نظر برسد اما این وسط یک مشکل نسبتا کوچک وجود داشت !افسر پلیس مهاجرت اوکراین بعد از مهر زدن پاسپورت نادیا و ماتیاس پاسپورت من را گرفت و به جای مهر زدن صفحه اول آن را مقابل صورتم گرفت و گفت : محل تولد ... یزد ، ایران ؟ ، من و نادیا که متوجه موضوع نشده بودیم به هم نگاه کردیم و من جواب دادم : خب چرا که نه ؟اما ماتیاس که متوجه موضوع شده بود دستپاچه شد و با اضطراب گفت : بهتون اطمینان می دم که کوروش ارتباطی با نیروهای سپاه یا ارتش ایران نداره ! اون از بچگی توی فرانسه بزرگ شده ! ، افسر مهاجرت از پشت میزش بلند شد و به جلوی میز آمد و گفت : تقریبا تمام پهپاد هایی که روسیه علیه مواضع اوکراینی استفاده کرده تولید ایران بودن ، بماند که روسیه بزرگترین و اصلی ترین متحد ایرانه ، برای همین دولت اوکراین تصمیم گرفته که ارائه هرگونه ویزا رو به شهروندان ایران ، روسیه ، چین ، ونزوئلا ، بلاروس و هر کشور دیگه ایی که همپیمان روسیه باشه رو قطع کنه ، ماتیاس با استرس پاسخ داد : اما اون داره از یک پاسپورت فرانسوی برای ورود به اوکراین استفاده می کنه ، مطمئنم روابط اوکراین و فرانسه دوستانه است ! اینطور نیست ؟ ، افسر مهاجرت سیگاری روشن کرد و گفت : متاسفانه ارائه مجوز تردد برای شخصی که هرگونه ارتباطی با ایران داره برای ما ریسک بزرگی محسوب می شه ، اولین پرواز به پاریس چهار ساعت و نیم دیگه بلند می شه ایشون می تونن با اون پرواز به فرانسه برگردن ، دولت اوکراین هزینه این پرواز رو بهشون پرداخت می کنه ، لحن این مرد خیلی قاطع بود ، من و نادیا که از شدت ناباوری زبانمان بند آمده بود به هم خیره شده بودیم ماتیاس هم به تته پته افتاده بود و قطعا هم نمیتوانست از طریق سفارت فرانسه در اوکراین پیگیری این قضیه را بکند چون ما مجوز مستند سازی فرانسوی نداشتیم و این قضیه می توانست در خود فرانسه هم برایمان دردسر ایجاد کند ، ناگهان درب ورود به اتاق باز شد و یک افسر دیگر با یک ستاره اضافه تر از افسر قبلی روی دوشش به اتاق وارد شد و هر دو مرد شروع کردند و به زبان اوکراینی با هم صحبت کردند و در حین صحبت افسر اولی چند بار من را نشان داد و از نگاه هایشان هم معلوم بود که بحث در مورد ماست ، افسر دوم بعد از چند ثانیه چیزی محکم و نسبتا بلند گفت و افسر اول هم که معلوم بود ناراحت شده به انگلیسی به من گفت : خیلی خوش شانسی ! بعد پاسپورت من را مهر کرد و هر سه پاسپورت را مقابلمان گرفت و گفت : به اوکراین خوش اومدید !کیف (kiev) ، پایتخت اوکراین ، شهری که حالا بعد از گذشت چند سال از شروع جنگ به مانند شهر های لهستان در اوایل جنگ جهانی دوم شده بود ، هر از چند گاهی یک خانه که نصف یا کل آن خراب شده بود از پشت پنجره ماشین پدیدار می شد و خاطرات تلخش را با چهره عبوسی که آجر پاره ها و شیشه خورده ها به چهره اش تحمیل کرده بودند جار می زد ، اما انگار که گوش مردم اوکراین از این جار زدن ها پر شده بود ، چرا که هر کس را می دیدیم بدون توجه کردن به این آواره ها از کنارش می گذشت و یا نهایتا به یک نگاه بی روح بسنده می کرد ، هر سه خیابان را که رد می کردیم ، یک اردوگاه که از چند خودروی نظامی ، چند خودروی زرهی عملیاتی (ACP) چندین چادر زیتونی رنگ و سربازانی که خستگی چهره اشان روی خستگی بدنشان را کم کرده بود می دیدیم که یک پرچم اوکراین هم با حالتی نیمه جان در هوای بی باد و باران آن روی کیف از یک میله بلند در وسط ارودگاه بیرون زده بود ، آسمان ابری بود اما نه بارانی می آمد و نه خورشیدی بیرون می زد ، درست مثل امید مردم اوکراین که مدت هاست به حالت ابری مانده ، نه صلح می شود و نه روسیه کار را تمام می کند تا بتوان در این شهر یک نفس راحت کشید ، ماشین نظامی که مارا تا دم در مسافرخانه امان همراهی کرده بود در حالی از دید هر سه ما خارج شد که از پشت سرمان یک زن با یونیفورم نظامی ، جلیقه ضد گلوله و اسلحه به سمتان آمد و بدون خوش آمد گویی و صرفا بسنده کردن به یک hello خشک و رسمی بی مقدمه شروع کرد : از ساعت 11 شب تا 6 صبح نباید از ساختمان هتلتان خارج شوید ، به هیچ وجه نباید به هیچکدام از اردوگاه های نظامی سطح شهر وارد شوید ، ارتباطات شما رسد می شود ، هرگونه ارسال اطلاعات به روسیه جرم تلقی می شود و باعث می شود که در اوکراین و با قوانین اوکراین به زندان بروید ، و قوانینی از این دست ، بعد هم که زن ما را ترک کرد ماتیاس رو به من کرد و گفت : همچین چیزی رو فقط وقتی می شه دید که نادیا ساعت 6 صبح از خواب بلند بشه ! ، نادیا گفت : خفه شو ماتیاس ! ، به هتل نگاه کرد ، خاک و خاکستر ناشی از گرد و غبار موشک ها روی دیوار هایش نشسته بود ، ساختمانی قدیمی و فرسوده داشت که احتمالا در دوران جنگ جهانی دوم بنا شده بود ، شیشه های نازک و پنجره های قدیمی ، اما هر چه که بود ، حداقل برای کشوری که درگیر جنگ است مورد بدی به حساب نمی آمد ، رو به ماتیاس و نادیا کردم و گفتم : به اوکراین خوش اومدیم !</description>
                <category>mani majidi</category>
                <author>mani majidi</author>
                <pubDate>Thu, 28 Aug 2025 00:09:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر احوالات یک پسر 18 ساله ایرانی</title>
                <link>https://virgool.io/@mani_majidi/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-18-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-qoiffswmgl2j</link>
                <description>سربازی ، پول ، دلار 92 هزار تومانی ، نبود کار ، تحریم های مالی ، حالا فکر کن تو این گیری بیری شغلت مهندسی نرم افزار باشه و کشورت دومین کشور جهان از نظر حجم فیلترینگ باشه ، انصافا حضرت عیوب هم جای من بود تا الان برگشته بود مصر ، به هر حال همین چند خط رو نوشتم تا بگم گلوله سربی از پا در نمیایید بلکه از تاریخی به تاریخ دیگر منتقل می شود ، فصل بعدیش هم همین روز ها آپلود می شه بوس بای</description>
                <category>mani majidi</category>
                <author>mani majidi</author>
                <pubDate>Mon, 18 Aug 2025 19:48:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلوله سربی فصل 2 - قسمت 2</title>
                <link>https://virgool.io/nashr-asia-badi/%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%D9%81%D8%B5%D9%84-2-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-2-fvdidnbbtdkj</link>
                <description>فصل دومکنار جاده ایستادیم ، مطمئن شدیم که کسی یا ماشینی در حال رد شدن نباشد و بعد هم مرد بخت برگشته را از صندوق عقب بیرون آوردیم و از ترس دیده شدن با عجله به داخل جنگل رفتیم و مرد را دو زانو روی زمین نشاندیم ، نادیا به رسم تمام زمان هایی که استرس داشت در حال چرخاندن اسپینرش بود و ماتیاس هم رو به روی مرد خم شده بود و داشت از او سوال می پرسید ، طبق درخواست من اولین سوالی که از مرد پرسید این بود که آیا کسی به اسم بارون آرمسترانگ می شناسد ؟ ، که مرد در جواب به این سوال گفت : من با افراد خاصی در ارتباط نیستم اگرم همچین کسی وجود داشته باشه از وجودش خبر ندارم ! ، سپس در پاسخ به سوال : &quot;برای چه کسی کار می کنی&quot; هم با استرس فزاینده اش گفت : هیچکس! من برای خودم کار می کنم ! ، بعد هم با تته پته اضافه کرد : در واقع من یه شکارچی قدیمی تو مالزی ام و از کسی دستور نمی گیرم ! ، نمیتوانستم درک کنم که نوشته شدن واژه &quot;...ون آرمسترانگ&quot; روی آن اسناد اتفاقی باشد یا منظور آن اسناد شخص دیگری باشد ، اما از آیسلند خودم را قانع کرده بودم که بد بینی را به کمترین حد ممکن برسانم ، از استرس دخیل بودن دوستم جیکوب یا پدرش در این ماجرا ها مدام در جایم جم می خوردم و منتطر بودم ماتیاس کارش را تمام کند ، آن مرد بخت برگشته مقاومتی نشان نمی داد و هر چه که ماتیاس از او می پرسید پاسخ می داد ، اگر بخواهیم به حرف هایش اعتماد کنیم ، او یک شکارچی قدیمی اهل مالزی است که از ترس لو نرفتن فعالیت هایش تمام کسانی که ممکن بوده او را به ما لو بدهند می کشته ، ماتیاس کمی فکر کرد و بعد با کمی مکث گفت : اگر بهم می گفتی ملکه الیزابت دوم مادر تام هنکسه ممکن بود باور کنم ، بعد از جایش بلند شد و گفت : اما اینو امکان نداره باور کنم ! آخه CDV رو چی فرض کردی ؟ ، چون تا اون جایی که گفتی نمیخوای فعالیت ها لو بره منطقیه اما این که خودت تنها کار می کنی ، خب بهتره امیدوار باشی که توی cdv رفتار بدی باهات نکنن ، سپس از روی زمین تکه چوبی برداشت و رو به مرد گفت : پس تو ومپ نیستی ؟ ، سپس تکه چوب را از طرف تیزش با شدت در ران پای مرد فرو کرد و مرد هم جیغی بلند زد و روی زمین افتاد و در حالی که از شدت درد به خود می پیچید ، گفت : اگه بهتون بگم اونا منو می کشن ! ، ماتیاس هم در جواب گفت : تو که ومپ نبودی ! ، به هر حال اگرم نگی ما می کشیمت ، سپس مرد بیهوش شد و ماتیاس هم در حین گفتن : cdv همه چیزو از زیر زبونش بیرون می کشه ، چوب را از ران پایش بیرون کشید و او را بلند کرد و در صندوق عقب انداخت و بعد هم رو به من کرد و گفت : دیدی ! بیخود نگران بودی ،***مرد را تحویل یکی از مخفیگاه های cdv در نزدیکی هتل دادیم و بعد از خوردن ناهار و کمی هم استراحت به اتاق هایمان برگشته بودیم و هر سه مان مشغول بستن چمدان هایمان بودیم ، نادیا که از ترک مالزی آنچنان خشنود نبود با صدایی آغشته به غر غر های دخترانه مدام در مورد خوبی های مالزی می گفت ، طبق برنامه ایی که خودمان پیش بینی می کردیم مقصد بعدی مان ژاپن بود ، برای این که طبق اسنادی که در آیسلند به دست آورده بودیم این ماجرا به آن جا ختم می شد ، اما ظاهرا cdv میخواست مطمئن شود که ژاپن پایان عملیات است و هزینه اضافی برای این پرونده نیاز نیست ، پس از طریق جاسوسان دیگر در سراسر اروپا شبکه ایی دیگر متعلق به همان گروه ژاپنی ومپ ها را در کشور اوکراین پیدا کرده بود و حالا هم ما را برای جمع آوری اطلاعات بیشتر میخواستند به اوکراین بفرستند ، این ها را ماتیاس برایمان گفت و من نادیا هم به محض شنیدن واژه اوکراین با تعجب گفتیم : اوکراین ! ، سپس من گفتم : آخه وسط جنگ چرا باید بریم اوکراین ؟! اصلا اون ژاپنیای لعنتی چرا باید از این همه جا برن اوکراین ؟ ، بعد نادیا اضافه کرد : تو فکر می کنی روسیه براش مهمه که 3 تا تبعه فرانسه رو توی اوکراین بکشه ؟ ما هممون می میریم ماتیاس ! ، اما هر 3 ما می دانستیم که دستور cdv صادر شده و این حرف ها هم جلودار اعزام ما به اوکراین نیست ، پس راس ساعت دوازده و نیم شب در هواپیمای شخصی ماتیاس به انتظار مجوز پرواز نشسته بودیم و به اخبار جنگ اوکراین در روزنامه ایی که ماتیاس خریده بود زل زده بودیم.</description>
                <category>mani majidi</category>
                <author>mani majidi</author>
                <pubDate>Tue, 08 Jul 2025 01:08:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلوله سربی فصل 1 - قسمت 2</title>
                <link>https://virgool.io/nashr-asia-badi/%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%D9%81%D8%B5%D9%84-1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-2-lrtde51wtfea</link>
                <description>یاد داشتی از نویسنده :)من از کودکی عاشق کتاب بودم ! هرگز فیلم هری پاتر و دایره وحشت مزه کتابشان را برای من نداشتند ، تصاویر هرگز جزئیات کلمات را ندارند و این جادوی متن است که قرن هاست یار اوقات فراغت انسان بوده ، وقتی که کتاب بچه های عجیب و غریب از رنسام ریگز و هری پاتر از جی کی رولینگ را میخواندم غرق در افکاری برخواسته از کلمات ساعت ها در کتاب گم میشدم و حال با نوشتن این کتاب میخواهم بیشتر در این دنیا بگردم تا شاید به آن چه که به من آرامش میدهد برسم.مقدمهطبق اصول نوشتن ، مقدمه کتاب باید مرتبط با مسائل داخل کتاب باشد ، خلاصه داستان ، آنچه در قسمت قبل گذشت و و و ، اما مگر قطع کردن اینترنت برای سرکوب ملت ایران اصولی بود ؟ مگر حمله وحشیانه اسرائیل به ایران اصولی بود ؟ مگر آبان 98 اصولی بود ؟ شهریور 1401 چه طور ؟ جنگ ویتنام ؟ اشغال فلسطین توسط رژیم صهیونی چطور ؟ ، پس به نشانه اعتراض من هم مقدمه ایی کاملا غیر اصولی می نویسم ، کاغذ محل امپراتوری من است !اکنون که این کتاب را می خوانی تهران ، پایتخت زیبای ایران زیر بمباران شدید صهیونیست هاست ، آن هایی که ادعا دارند با مردم ایران کاری ندارند ، ابر قدرت های دنیا که متاسفانه دنیا را در انحصار خود مدیریت می کنند نظیر : انگلیس ، آمریکا ، فرانسه و آلمان آشکارا از قتل عام مردم ایران توسط اسراییل حمایت کردند ، متحدین ایران به لفظ بسنده کردند و پشت ایران را خالی کردند ، در همین حین حکومت &quot;لایق&quot; کنونی ایران دشمنش را اشتباه تشخیص داده و اینترنت را که از نان شب واجب تر است به روی همه بسته ، (البته نه همه!) شاید هم مسئله تشخیص اشتباه نیست بلکه آینده نگری ست ، هر چه که هست کوروش و نادیا مدت ها پیش از ایران خارج شدند و می توانند برایمان قصه تعریف کنند ، شانس آوردیم ! اگر قرار بود از ایران شروع به انجام ماموریت کنند با لغو پرواز ها به مشکل می خوردند و گلوله سربی پدید نمی آمد ! حالا که همچین بخت روشنی داشتیم بد نیست بدون اتلاف وقت اضافی به مالزی برگردیم و ببینیم که این دو ومپ جوان در چه حالند !تو اگر دغدغه ات مردم قدس و یمن است ، من دلم پیش غریبی ست که نامش وطن است .به امید پایان تمام جنگ های این کره خاکی .تقدیم به سربازان جان بر کف ارتش ایرانتقدیم به رضا خان اول ، بنیان گذار ارتش ایرانتقدیم به شهدای آبان 98تقدیم به شهدای جنگ ایران و عراقتقدیم به شهدای شهریور 1401تقدیم به شهدای جنگ ایران و اسراییلتاریخ ما به ستم قفل است .فصل اولنادیا در حالی که به سمت درب خروج می دوید داد زد : شما برید دنبالش ! من این مدارک رو می برم هتل !، ماتیاس در حالی که داشت با آینه جیبی اش بیرون پنجره را نگاه می کرد گفت : تو هتل بمون و منتظرمون باش ! سپس از جایش پاشد و به من گفت : بدو بریم ! ، ماتیاس هیکل درشتی داشت اما بر خلاف ظاهر گول زننده اش از چابکی مورد نیاز یک جاسوس برخوردار بود ، از زیر پنجره بلند شدم و در مسیر دنبال کردن ماتیاس به سمت طبقه بالا (پشت بام) پشت بام آپارتمان مقابل را دیدم که سایه یک مرد با یک اسلحه تک تیر انداز را میزبانی می کرد ، من نتوانستم تشخیص بدهم که آن مرد کیست اما خب با توجه به &quot;...ون آرمسترانگ &quot; ای که در آن کاغذ دیده بودم تقریبا نیازی نبود بیش از این فکر کنم داشتم خدا خدا می کردم که این هم مثل قضیه مادرم باشد و همه چیز یک سوء تفاهم بزرگ باشد ، هرچند که مغزم نمیتوانست دل به این خوش شانسی احتمالی ببندد و از الان غصه پایان دوستی ام با جیکوب را می خورد ، امیدوار بودم که حداقل جیکوب درگیر این ماجرا نباشد ، ماتیاس با لحن تندی گفت : حواست اینجاست ؟ ، و درب قرمز رنگ و فلزی پشت بام را با شدت باز کرد ، وقتی به روی پشت بام رسیدیم مرد را دیدیم که گذاشتن اسلحه در کیفش را انجام داده بود و داشت آماده فرار می شد ، ماتیاس با سرعت به سمت پشت بام ساختمان دیوار به دیوار رفت و روی آن پرید ، بین ساختمان های طرف ما و ساختمان های طرف مرد تیر انداز یک خیابان فاصله بود و واقعا دلم می خواست بدانم که چطور ماتیاس می خواست ما را به آن مرد برساند ، ماتیاس در حین دویدن تلفن ماهواره ایی cdv را از جیبش بیرون کشید و یک فرکانس را روی آن وارد کرد و بلند در تلفن گفت : فیونا ! صدامو می شنوی ؟فیونا از آن ور خط با صدای دلنشینش پاسخ داد : آره می شنوم ! چی شده ؟ میخوام برم خونه ، اینجا ساعت 10 شبه ، ماتیاس گفت : تا شعاع 10 کیلومتری من چند تا تلفن ماهواره ایی وجود داره ؟ و سپس از پله های بیرونی یک ساختمان به طرف پایین دوید ، همزمان که من و ماتیاس در حال دویدن به سمت آن طرف خیابان بودیم فیونا از پشت تلفن پاسخ داد : فقط دو تا ، یکی که خودتی یکی دیگه هم 300 متر ازت فاصله داره ، ماتیاس گفت : می تونی موقعیتشو روی نقشه برام مارک کنی ؟ فیونا گفت : راجر ! (1) و تلفن قطع شد ، ساعت تقریبا 11 صبح به وقت مالزی بود و ما داشتیم در خیابان های زیبا و رنگارنگ کوالالامپور به دنبال یک مجرم حرفه ایی می دویدیم ،ماتیاس که مانند قهرمانان دو و میدانی در حال دویدن بود موبایلش را از کیفش بیرون آورد و از روی آن گفت : 2 تا کوچه بالاتره ، خیلی سرعتش کمه ! ، من و ماتیاس هر دو به آن طرف خیابان رسیده بودیم و وارد اولین کوچه که شدیم همه چیز تغییر کرد ، انگار که دیگر در کوالالامپور نبودیم ، دیوار های ترک خورده بند های رخت و سیم های برق که روی کوچه آویزون بودند و از این خانه به آن خانه کشیده شده بودند ، پنجره های غیر استاندارد فلزی و زنگ زده و بچه های قد و نیم قدی که در کوچه به دنبال توپ کهنه شان می دویدند و کوچه را روی غرق در صدایشان کرده بودند ، کنار هر دیوار یک دوچرخه کهنه و زنگ زده پارک بود و دیوارهای اکثرا خاکستری و بعضا آجری را کمی از سادگی در آورده بودند ، حتی آسفالت کوچه ترک خورده بود و نیاز به ترمیم اساسی داشت ، اما این کوچه های فقیر نشین چیزی داشتند که در گران ترین محلات آمریکا و کانادا هم به سختی یافت می شد : رنگ و بوی زندگی ، تقریبا به آخر کوچهرسیدیم که ماتیاس فریاد زد : اوناهاش ! اونجاست ! و سپس با سرعت دو برابر به سمت کوچه بالاتر دوید ، وقتی به ماتیاس رسیدم سایه مرد را دیدم که با کوله پشتی که بر دوشش بود داشت به سختی می دوید تا خود را در این کوچه ها گم کند و از دست ما فرار کند ، کاملا معلوم بود سنگینی قطعات اسلحه اش که در کوله پشتی قرار داشتند مانع1 - راجر: اصطلاح رایج در بین خلبانان ارتش آمریکا به جای دریافت شدسرعت گرفتن مرد بودند ، اما با توجه به سعی و تلاشی که برای دویدن می کرد واضح بود که خاطرات خوبی از سی دی وی ندارد ! بعد از تعقیب و گریز در چند کوچه دیگر آن مرد بلاخره وارد کوچه ایی شد که جلویش با دیواری حداقل 3 متری و به شدت کهنه و رنگ و رو رفته بسته شده بود و راه پیشرفتی باقی نمی گذاشت من و ماتیاس و مرد هر 3 ایستادیم ، من و ماتیاس در ابتدای کوچه و مرد در انتهای کوچه مقابل دیوار به محض این که چهره مرد را دیدم خیالم راحت شد ، آن مرد پدر دوست من نبود ، مردی با مو های دم اسبی قهوه ایی رنگ ، چشمانی آبی و پوستی سفید که جار می زد آن مرد اهل روسیه است ، ماتیاس در حالی که نفس نفس می زد و دست راستش را روی زانویش گذاشته بود ، خم شده بود تا راحت تر تنفس کند ، بعد از چند ثانیه ماتیاس اسلحه اش را از پشت شلوارش بیرون کشید و به سمت مرد نشانه رفت و با صدایی بلند به زبان انگلیسی گفت : مامور سی دی وی و سپس با صدایی معترض و لحنی طنز گفت : فاک یو لعنتی می دونی دویدن با 100 کیلو وزن چقدر می تونه سخت باشه ؟ ، مرد هم که نفس نفس می زد گفت : ها ؟ ، ماتیاس در جواب گفت : فعلا بیا بریم بعدا حرف می زنیم ، بعد هم تکه طنابی از روی زمین برداشت و با قدم های محکم به سمت مرد حرکت کرد و من هم به دنبالش به راه افتادم ، به محض این که ماتیاس به مرد رسید مشت محکمی به صورت او کوبید که مرد را به پشت پخش زمین کرد ماتیاس هم هر دو دست او را از پشت گرفت و با طناب بست و از او پرسید : حالا اسمت چیه که مثل اسب می دویی عمو جون ؟ کاملا معلوم ماتیاس قصد تخریب شخصیت او را داشت ، نمیدانم این تکنیک تمام ماموران اطلاعاتی ست یا این کار از حرص ماتیاس نشات می گیرد ، به هر حال مرد تنها پاسخی که داد چند جمله فرانسوی دست و پا شکسته بود ، ماتیاس هم در پاسخ به همان زبان فرانسوی گفت : پرسیدم اسمت چیه که مثل اسب می دویی ؟ و سپس مرد را از روی زمین بلند کرد به من گفت تا با نادیا تماس بگیرم که دنبالمان بیاید ، من هم گفتم : میخوای اوبر بگیرم ، ماتیاس که انگار در حال تماشای پرواز گراز ها بود حیرت زده گفت : بابا تو دیگه کی هستی ؟ اون وقت این یارو با این صورت خونی و دستای بسته رو چیکار کنیم ؟ از اوبر بخوایم که صندوقشو باز کنه اینو بندازیم تو صندوق ؟ ، من هم که متوجه حواس پرتی خودم شدم از حرف خودم خنده ام گرفت و گفتم : آها ببخشید ، مرد در پاسخ به ماتیاس با همان فرانسوی دست و پا شکسته گفت : من و کجا می برین ؟ و ماتیاس در پاسخ گفت : یک جایی که دوست نداری اونجا باشی !***ساعت تقریبا 2 بعد از ظهر بود ، نادیا مدارکی که برداشته بودیم را در گاو صندوق هتل گذاشته بود و دنبال ما آمد و هر چهار تا به پیشنهاد ماتیاس به یک جنگل در خارج از شهر رفته بودیم ، ماشین را حاشیه جاده پارک کردیم و 200 الی 300 متر وارد جنگل شدیم ، ماتیاس آن مرد را در حالی که دستانش همچنان از پشت بسته بود روی زمین دو زانو نشانده بود و رو به رویش ایستاده بود و من و نادیا هم کمی عقب تر آن دو را تماشا می کردیم ، پیراهن سفید مرد که آستین هایش را تا آرنج بالا داده بود و شلوار جین آبی رنگش در اثر زمین خوردن مرد بعد از مشت ماتیاس خاکی و کثیف شده بود گوشه لب و زیر چشم راست و روی بینی مرد هم زخمی شده بود و اکنون هم با چهره ایی دژم (1) در چشمان ماتیاس زل زده بود ، ماتیاس گفته بود کمی از اطلاعات را خودمان از زیر زبانش بیرون می کشیم و سپس او را تحویل سی دی وی می دهیم تا مابقی کار را دست بگیرد ، و برای همین کارهم به جنگل رفتیم ، در مسیر به ماتیاس و نادیا ماجرای پدر دوستم و آن کاغذ را گفتم و به ماتیاس سفارش کردم تا اول از همه در همین مورد از او بپرسد ، ماتیاس قبول کرد اما وقتی که در مورد پدر دوستم گفتم ، هم ماتیاس و هم نادیا رنگشان پرید و کم حرف شدند ، در پاسخ به سوال من که آیا اتفاق بدی افتاده هم نادیا سر تکان داد و ماتیاس هم با تته پته گفت : ن-نه چ-چیزی نیست فقط گرمم شده !اما من می دانستم که باز هم یک اتفاق دیگر قرار است من را شوک کند ، ولی از این می ترسیدم که احتمالا آنها می دانند چه اتفاقی قرار است بیفتد و به من نمی گویند .1 - دژم : ترکیبی از خشم و ترسمن 10 ساله در معبد هندو های مالزی :)معبد هندو های مالزی</description>
                <category>mani majidi</category>
                <author>mani majidi</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 23:41:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلوله سربی جلد دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@mani_majidi/%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D9%85-vuihebbldzwa</link>
                <description>سلام به همه دوستانی که با پیگیری هاشون باعث شدن تا گلوله سربی جلد دوم رو تجربه کنه ، فعلا ویرگول روی کامپیوتر بالا نمیاد ، با این که فصل اول جلد دوم حاضره ، به محض وصل شدن اینترنت شروع می کنم به آپلود ، به امید رهایی از جنگ و سپس آزادی </description>
                <category>mani majidi</category>
                <author>mani majidi</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jun 2025 22:58:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرگول یعنی</title>
                <link>https://virgool.io/@mani_majidi/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-xkmsfmhplykp</link>
                <description>#ویرگول_برای_من_یعنی پلتفرمی آزاد و سکویی بی حاشیه برای انتشار گلوله سربی و دیگر نوشته هایم ، یعنی مکانی دنج و آرام که در آن بی سانسور خود حقیقم را بیرون می کشم ، ۸ سالگیت مبارک ! </description>
                <category>mani majidi</category>
                <author>mani majidi</author>
                <pubDate>Fri, 30 May 2025 01:24:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه ششم ، بقای دیکتاتور ها</title>
                <link>https://virgool.io/@mani_majidi/%D8%B3%D9%87-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%D8%A8%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D9%87%D8%A7-qy4c3opctljv</link>
                <description>۶ دسته انسان وجود دارد. انسان های احمق بی رحم ، انسان های احمق مهربانانسان هایی با هوش عادی ، بی رحم و انسان هایی با هوش عادی ، مهربان آدم های باهوش بی رحم ، آدم های باهوش مهربان .فقط ۳ دسته از این انسان ها می توانند طرفدار دیکتاتوری باشند : انسان های احمق بی رحم ، انسان های احمق مهربان ، انسان های باهوش بی رحم ، و لاغیر .احمق های مهربان و بی رحم به باهوش های بی رحم پناه می برند </description>
                <category>mani majidi</category>
                <author>mani majidi</author>
                <pubDate>Thu, 20 Mar 2025 23:04:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلوله سربی فصل 18 - قسمت 1</title>
                <link>https://virgool.io/nashr-asia-badi/%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%D9%81%D8%B5%D9%84-18-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-1-cmjet8eezxhe</link>
                <description>فصل هجدهم. در همین حین ماتیاس اسلحه اش را چک کرد تا آماده شلیک باشد ، در حالی که هر سه ما داشتیم از پله های سنگی بالا می رفتیم به ماتیاس گفتم : اگه شلیک کنی کل ساختمون متوجه می شه ، ماتیاس شانه هایش را بالا انداخت و گفت : بهتر از اینه که صبر کنیم تا اونا شلیک کنن ! ، تقریبا به بالای پله ها رسیدیم و پشت در ایستادیم و نادیا سه بار در زد ، از آن سوی درب قهوه ایی رنگ صدای قدم های سبکی به گوش رسیدند و بعد از چند لحظه مردی کوتاه قد ، با عینکی که به نسبت اندازه صورتش بزرگ بود ، سر کچل و چشم های آبی در را باز کرد و با صدای نازکی گفت : بیایید تو ! ، مرد کوتاه قد یک تیشرت قرمز رنگ و یک شلوارک شش جیب لش به رنگ مشکی پوشیده بود ، هر سه ما مات و مبهوت به مرد خیره بودیم تا بلاخره ماتیاس گفت : اوه ، امم خب فکر کنم اشتباه اومدیم ، اما ناگهان چشمش به پوستر پارچه ایی پشت سر مرد افتاد که رویش با اسپری رنگ نوشته شده بود : fuck cdv ،مرد داشت در را با لبخند می بست اما ماتیاس با دیدن پوستر پایش را لای در گذاشت و مرد را به جلو هل داد و گفت : شایدم درست اومدیم ، مرد جیغی بنفش سر داد که توسط دست ماتیاس که جلوی دهانش را گرفته بود در نطفه خفه شد ، ماتیاس از پیراهن آن مرد کوتاه قد گرفت و او را به داخل هل داد و پس از ماتیاس ، من و نادیا هم به ترتیب وارد خانه شدیم ، آشپزخانه در سمت چپ هال بود ، هالی کوچک که اساسیه اش متشکل از : یک تلویزیون نسبتا قدیمی ، یک مبل سه نفره رنگ و رو رفته چرمی به رنگ قهوه ایی که رویش یک جعبه پیتزا و یک دسته ایکس باکس قرار داشت ، همان پوستر پارچه ایی و میز فلزی زیرش که روی آن پر بود از نقشه های مختلف و چند اسکناس 1000 رینگت مالزی و 3 اسکناس صد دلاری ، به اضافه یک بیسیم مشکی ، کف زمین از جنس پارکت بود و دیوار های گچیبه رنگ سبزدریاچه ایی بودند، هرچند که بسیاری از رنگ های روی دیوار ریخته بود و گچ سفید رنگ زیر ان توی ذوق می زد ، هال به سختی از 40 متر فراتر می رفت و کل خانه با درنظر گرفتن آشپزخانه و راهروی کوتاه منتهی به درب خروج بیشتر از 70 متر نبود ، ماتیاس مرد را روی زمین خواباند و اسلحه اش را روی شقیقه مرد نشانه رفت نادیا به سراغ میز پر از نقشه رفت و شروع کرد به بررسی کاغذ های ریز و درشتی که روی میز بودند ، من هم به کمک نادیا رفتم و شروع به خواندن نامه های دست نویس کردم ، اکثر آن ها مربوط به قاچاق اعضای بدن ومپ ها و قاچاق مواد مخدر بود ، اما خبری از سندی که مرتبط به اتفاقات دیشب بوده باشه وجود نداشت ، نادیا زیر لب در حالی که نگاهش معطوف نامه ها و نقشه ها بود گفت : به این یارو می خوره از مهد کودک اومده باشه نه این که برای یک باند خلافکار جاسوسی اطلاعات انجام بده ، پوزخندی زدم و گفتم : فکر نمی کنم تو این خونه تنها زندگی کنه ، نادیا گفت : اینجارو نگاه کن ، و یک تکه کاغذ خیس خورده را به مکن نشان داده بود که بیشتر آن پاره شده بود ، یک تکه کاغذ به اندازه کلمه : &quot;...ون آرمسترانگ&quot; ، ماتیاس از پشت ما گفت : چیزی پیدا کردید ؟ ، سریع برگشتم و بالای سر مرد که اکنون روی زمین افتاده بود و دست هایش را کنار سرش نگه داشته بود ایستادم و گفتم : اسمت چیه ؟ با ترس و لرز گفت : آنتونی هریس ، گفتم اینجا کس دیگه ایی هست که با تو زندگی کنه ؟ جواب داد : هم اتاقیم ! از پاریس اومده ، اسمش .... ، ناگهان همراه با صدای مهیب شکسته شدن پنجره گلوله ایی در سر مرد فرو رفت و او در جا کشته شد ، نادیا روی زمین با یک زانو نشست و دست هایش را محافظ سرش کرد و داد زد : بیرون پنجره ! من و ماتیاس به پایین پنجره پناه بردیم و من منتظر ماندم تا ماتیاس کاری بکند ، ماتیاس هم فریاد زد : نادیا تمام اون کاغذ و نقشه ها رو بردار و برو بریز توی ماشین ، کوروش تو با من میایی تا اون لعنتی رو دستگیر کنیم ! این دفعه دیگه از دستش نمی دم ! همانطور که نادیا را می دیدم که با نقشه ها و کاغذ هایی که در دست داشت به طرف درب خروج می دوید ، به این فکر می کردم که : نام دوست من در پاریس جیکوب بود ، جیکوب بود آرمسترانگ و به همراه پدرش بارون آرمسترانگ در پاریس زندگی می کنند ، بارون آرمسترانگ ، روی کاغذ را نگاه کردم : ...ون آرمسترانگ .</description>
                <category>mani majidi</category>
                <author>mani majidi</author>
                <pubDate>Fri, 14 Feb 2025 18:04:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو تن</title>
                <link>https://virgool.io/@mani_majidi/%D8%AF%D9%88-%D8%AA%D9%86-kaamdznumfvz</link>
                <description>بینم که دو تن از دل و از خاک وطن روییدند ، بینم من که هر دو ز یک نان و غذا بوییدند ،  بینم که هر دو از میان قحطی و جنگ و عذاب ، در پی نور و پی آرامش جوییدند ، دیدم که یکی جدی و با اخم و با رویی سرد ،  می ساخت ز تن دشمن این خاک همی خونین تن ،  دیدم که ندیدم به یک بار به تنش ،  رختی جز رخت نبرد و رختی از خویی نرم ، دیگری دغدغه اش از پس این چندین سال ،  به سختی می گرفت از قد هر خوکی سر ،  دیدم که یکی با اجنبی و یکی با خاک وطن ،  کرده زانو بر زمین و سر خم و گوشی کر .روحت شاد پدر ایران زمین</description>
                <category>mani majidi</category>
                <author>mani majidi</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jan 2025 22:19:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دومین نوشته دلم</title>
                <link>https://virgool.io/@mani_majidi/%D8%AF%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D9%84%D9%85-cb4naigu6ad8</link>
                <description>اولین دل نوشته امو سال پیش نوشتم و گذاشتم توی ویرگول ولی خب الان توی موقیعتی هستم که می طلبه یکی دیگه هم بنویسم ، این چند وقت که هوا سرده و آسمون درباره برف و بارون دروغ می گه ، اونقدری از بیرون رفتن لذت ، مگر وقتایی که میخوام برم شهر کتاب شاهنامه و یه دمنوش طروارت بگیرم و یکی از کتابای منصور ضابطیان رو بخونم ، سال پیش این موقع زندگیم شدیدا رو نظم بود و هر روز صبح کارای روزانه امو توی یک دفتر می نوشتم و جالب این بود که همه رو انجام می دادم : تمرین گیتار ، نقاشی کشیدن ، نوشتن گلوله سربی ، کتاب خوندن ، ورزش کردن ، دیدن ویدیوی آموزشی ، کار روی پروژه هام و و و .اما از وقتی 2 تا دفتر پر کردم ، رفتم سمت اپلیکیشن Microsoft TODO ، و الان هیچکدوم از اون کار ها رو روی نظم و ترتیب انجام نمی دم :) ، حالا می فهمم که نوشتن روی کاغذ قدرتی فراتر از هر کیبوردی داره ، اما قول می دم که دوباره به طور منظم گلوله سربی رو براتون پست کنم ، به هر حال ، دوباره دارم سعی می کنم زندگیمو بیارم روی نظم و ترتیب اما چند تا چیز فهمیدم : یکی اش این که از وقتی شبا برای ورزش بیرون نمیرم دیگه ماه رو خیلی کمتر می بینم ، (هنوزم باهاش صحبت می کنما !) و این تاثیر خیلییییی زیادی داشته روی زندگیم ، مثلا ، امممم ، نمی دونم مثلا از وقتی کم تر ماه رو می بینم شوق و ذوقم برای انجام کار های هنری کمتر شده ، یا مثلا دیگه شوق و ذوق قبلی رو برای رفتن سر کار ، انجام پروژه های خودم ، و خیلی چیزای دیگه رو ندارم ، امیدوارم من و هر کسی که توی دام «ماه ندیدن» گرفتار شده سریع تر نجات پیدا کنه ;) ، بهتون قول یک سفر نامه از یزد رو داده بودم ولی خب همونجور که می دونید ، بد قولی کردم ، ولی مطمئن باشید می نویسمش ، به علاوه این که یک سفر قشم هم پیش رو دارم می خوام از اون هم براتون یک سفر نامه بنویسم ! ، اصلا نمیدونم تویی که داری اینو میخونی برات مهم هست یا نه ، یا اصلا کسی که هست که پیگیر نوشته هام باشه یا نه ، ولی اگه ماهم نبود نوشتن همینا رو هم خیلی وقت پیش کنار گذاشته بودم . مرسی که هستی !میامی ، آمریکا </description>
                <category>mani majidi</category>
                <author>mani majidi</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jan 2025 20:08:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گل لاله ، داس و تیشه</title>
                <link>https://virgool.io/@mani_majidi/%DA%AF%D9%84-%D9%84%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3-%D9%88-%D8%AA%DB%8C%D8%B4%D9%87-keaac0jvfkpk</link>
                <description>طرفدار دیکتاتور ، دیدی روزت چه شب شد ؟  دیدی که نرسیده ضد شورش به صف شد ؟  دیدی که پول بچه ات ، خرج موشک و جنگ شد ؟  دیدی که از دست تو ، یه آشوب خفن شد ؟  دیدی که باز دوباره ، آینده امون طلف شد ؟  دیدی که آرزو هات ، به دست اون کفن شد ؟  دیدی که مسجد و مهر ، جای غذا نمیشه ؟  دیدی که به دست تو ، داس می خنده به تیشه ؟  دیدی که فانتزیات ، صلح و مهر و صفا نیست ؟  قطعا نه احتمالا ، قهرمانی در کار نیست !</description>
                <category>mani majidi</category>
                <author>mani majidi</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jan 2025 09:40:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلوله سربی فصل 17 - قسمت 1</title>
                <link>https://virgool.io/nashr-asia-badi/%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%D9%81%D8%B5%D9%84-17-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-1-s04f2clrfacs</link>
                <description>فصل هفدهمچند بار نادیا را صدا کردم تا بلاخره سرش را بالا کرد و با چهره ایی نگران نگاهم کرد ، ترسیدم که او را ناراحت کرده باشم پس از او پرسیدم : &quot;چیز بدی گفتم؟&quot; نادیا در جواب سرش را با سرعت تکان داد و گفت : نه نه اصلا ! ، خب یه جورایی داستان پیچیده اییه بعدا برات تعریف می کنم! توی یه موقعیت بهتر، من هم نمی خواستم بیش از این به او فشار بیاورم پس لبخندی زدم و گفتم : هر جور راحتی،***وقتی پیش ماتیاس برگشیتم ساعت 5 صبح بود و خورشید ذره ذره داشت طلوع می کرد، در این بین هر دوی ما به اتاق های خودمان رفته بودیم و لباس هایمان را عوض کرده بودیم، همان کوروش و نادیایی که پیش از این بودیم، ماتیاس روی مبل اتاقش خوابیده بود و صدای خروپف هایش تا برج ایفل بلند بود! ، نادیا با ضربه ایی نسبتا محکم به شکمش او را بیدار کرد . و گفت : فکر کنم هنوز کار داریم، ماتیاس روی مبل نشسته بود و چشم هایش را می مالید و در همین حال گفت : شورا از روند پیشرفت ماموریت راضیه و الان هم یک مقصد جدید داریم ، باید بریم پیش یک دلال اطلاعات که اینجا تو مالزی زندگی می کنه ، بعد از این که از پاریس به مالزی فرار کرد ، فکر کرد شورا متوجه این کاراش نمی شه ، شورا هم بهش کاری نداشت که اگر لازم شد یه روزی بریم پیشش  ، جاشو عوض نکنه ، نادیا که دست به سینه ایستاده بود گفت : خب چرا باید بریم پیشش ؟ ، ماتیاس از جایش بلند شد و به سمت آشپزخانه به راه افتاد و گفت : شورا حدس می زنه، زمان و مکان عملیات دیشب رو اون لو داده ، نادیا گفت : به کی لو داده؟ ماتیاس از داخل آشپزخانه داد زد : به همون اسنایپری که دیشب دیدیمش ، من گفتم : خودش از کجا از این عملیات خبر داشته ؟ ، ماتیاس قهوه به دست از آشپزخانه بیرون آمد و گفت : ما هم می خوایم همینو بفهمیم ! .***هر سه ما سوار بر ماشین ماتیاس در خیابان های کوالالامپور جرکت می کردیم و از هوای استوایی و مناظر زیبای شهر لذت می بردیم ، این رانندگی از نیم ساعت بیشتر نشد که ماشین پس از صدای به مقصد رسیدید کنار خیابان ، رو به روی خانه ایی درب و داغان و قدیمی و دو طبقه ایی ایستاد، همه ما از ماشین پیاده شدیم و در حالی که هر سه به ساختمان نگاه می کردیم در سکوت مطلق به سمت ساختمان حرکت کردیم ، ورودی ساختمان درب فلزی رنگ و رو رفته ایی بود که کنارش یک آیفون قدیمی قرار داشت ، ماتیاس زنگ طبقه اول و بعد زنگ طبقه دوم را روی آیفون زد و دستش را به بالای آیفون تکیه داد و منتظر ماند تا درب باز شود ، طولی نکشید که مردی از پشت آیفون با صدای نگرانی گفت : بله ؟ .ماتیاس دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید اما متوقف و شد و با نگاه مظتربی به نادیا نگاه کرد ، نادیا هم با کف دست به پیشانی اش زد و آرام گفت : اول باید فکر می کردی که چی می خوای بهش بگی ! ، ناگهان ایده ایی به ذهنم رسید ، ماتیاس را کنار زدم و پشت آیفون رفتم و گفتم : سرویس ماهانه کولر ! ، کمی سکوت برقرار شد و پاسخ آمد : ولی هفته پیش کولر رو سرویس کردن ، نادیا نگران به من نگاه می کرد و من هم بعد از چند لحظه گفتم : درسته ، ولی طبق گزارشی که همکارم نوشته یک مورد رو فراموش کرده ! ، دوباره چند لحظه سکوت برقرار بود و اینبار بعد از  چند لحظه درب فلزی با صدای زنگ باز شد ، داخل درب ، راهرویی تنگ و تاریک با دیوار های پوسیده بود ، انتهای راهرو به یک درب چوبی پوسیده ختم می شد که از داخل آن صدای بلند موسیقی راک می آمد ، هر سه با احتیاط وارد شدیم و پاورچین خود را به راه پله ایی رساندیم که سمت چپ درب بود و به طبقه بالا راه داشت .</description>
                <category>mani majidi</category>
                <author>mani majidi</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jan 2025 23:08:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلوله سربی فصل 16 - قسمت 1</title>
                <link>https://virgool.io/nashr-asia-badi/%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%D9%81%D8%B5%D9%84-16-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-1-ntclozkkrscr</link>
                <description>فصل شانزدهمخانم پیاژه با عصبانیت در اتاق را زد و با داد بلندی گفت : اگه تا پنج دقیقه دیگه پایین نباشی امروز از صبحونه خبری نیست ! ، و بعد ، صدای ترسناک و عصبانی اش همراه با صدای کفش هایش روی کف چوبی راهرو و صدای غرغر هایش محو شد ، در حقیقت صبحانه ایی که خانم پیاژه از آن حرف می زد تکه ایی نان خشک از صبحانه روز قبل خودش به همراه یک لیوان شیر بود ، خانم پیاژه حتی حاضر نبود هزینه خرید یک قالب پنیر را متحمل شود ! ، نادیا چشمانش را باز کرد ، مانند تمام شب های پاییز دیشب هم سرما مهمان اتاقش بود ، اما نادیا شب های هر سه فصل از سال را با ملحفه ایی کهنه صبح می کرد و زمستان ها هم پتوی کهنه و کوچکی را در اختیار داشت ، نادیا از شدت سرما زیر ملحفه به مانند یک جنین جمع شده بود ، دست و پاهایش یخ زده بود و بدنش روی کف چوبی اتاقش در طبقه دوم مسافر خانه خانم پیاژه منقبض شده بود و درد می کرد ، نادیا از جایش بلند شد و نشست ، چشمش به تابلوی قدیمی رو به رویش افتاد ، نقاشی ناپلئون بنا پارت با آسمان ابری پشت سرش ، اساسیه اتاق او برعکس اساسیه اتاق خانم پیاژه ساده و محقر بود : یک ملحفه و بالش کهنه ایی برای خواب ، یک تابلو ، یک صندوق چوبی شبیه به صندوق گنچ برای لباس هایش و یک قفسه پر از کتاب های داستان قدیمی ، هرچند که این اساسیه هم به انتخاب خود خانم پیاژه بود ، پنجره اتاق نادیا رو به برج ایفل باز می شد ، درب اتاق از جنس چوب کاج بود و دیوار ها پوشیده از کاغذ دیواری هایی با طرح گل و گیاهان مختلف بود ، تنها چیزی که اتاق را کمی از سادگی در می آورد کتاب داستانهایرنگی نادیا بود ، نادیا از جایش بلند شد و با بی حوصلگی به سمت در اتاق رفت و با زور زیاد آن را باز کرد ، در اتاق برای یک بچه 11 ساله بیش از حد سفت بود ، نادیا خمیازه ایی کشید و وارد راهرو شد، از پله ها پایین رفت و خود را به میز شکسته و پوسیده ایی رساند که در وسط آشپزخانه قرار داشت ، خانم پیاژه که پشت یکی از صندلی ها نشسته بود و در حال کار با موبایلش  بود و چای گران قیمت انگلیسی می نوشید با دیدن نادیا اخم کرد و گفت : خوشحالم که اینجایی ، ظرف ها کثیفه و ملحفه های اتاق 3 و 6 هم نیاز به شسته شدن دارن ! ، سریع صبحونه اتو بخور و کارتو شروع کن ، نادیا با بی میلی گفت : چشم خانم پیاژه و صندلی سمت چپ میز را بیرون کشید و پشت آن نشست و لیوان شیر سرد روی میزرا، به سمت خودش کشید .نادیا در تاریخ 22 مارچ 2007  در خانواده ایی فقیر ، مذهبی و سنتی 5 نفره ایی در شهر لیون فرانسه به دنیا آمده بود ، پدر نادیا یک بار که او از سر کنجکاوی خون یک گاو را مزه می کرد او را دید و بعد از کتک زدن او تصمیم گرفت او را به عنوان یک برده در بازار سیاه پاریس بفروشد (پ.ن-1) برای همین او را با خود به پاریس برد و به قیمت 2500 یورو به خانم پیاژه فروخت .پ.ن-1- در دین مسیحیت نوشیدن خون یک گناه بزرگ محسوب می شودخانم پیاژه از آن دسته افرادی بود که تنها با اسکناس می شد با او صحبت کرد ، او که تا قبل از خرید نادیا به فکر استخدام یک کارگر ساده بود که بتواند با کمی دست مزد و یک جای خواب او را گول بزند بعد از پیدا کردن نادیا انگار که دیگر نیازی به نقش بازی کردن و گول زدن نمی دید و واضحا از نادیا بیگاری می کشید ،  نادیا حق بیرون رفتن از خانه را نداشت چون آنقدری بزرگ شده بود که بداند پلیس می تواند به او کمک کند . اما این وضعیت تا زمانی ادامه داشت که نادیا به سن 14 سال رسید ، روزی سرد بارانی در پاریس بود ، تقریبا اواسط پاییز بود و بیرون بارانی وحشتناک در حال باریدن بود نادیا  مریض شده بود و توانایی کافی برای کار کردن نداشت خانم پیاژه مدام سر او داد می زد و از بد کار کردن او شکایت می کرد ، این شرایط بار ها اتفاق افتاده بود اما نادیا در سنی نبود که بتواند از خودش دفاع کند ، اما این بار فرق می کرد ، نادیا در حال بالا بردن ملحفه های تازه شسته شده از پله ها بود که پایش به پله گیر کرد و زمین و خورد و این اتفاق باعث شد تا تمام ملحفه ها خاکی شوند ، خانم پیاژه که این اتفاق را دید با سرعت از پله ها بالا آمد و خودش را به نادیا رساند و از پشت لباسش گرفت و او را بالا کشید و فریادی آنچنان محکم در صورت او کشید که گوش های نادیا سوت کشیدند ، خانم پیاژه طبق آمار و تجربیات فکر می کرد این بار هم نادیا سرش را پایین می گیرد و معذرت خواهی می کند ، اما نادیا برعکس تمام دفعات قبل این کار را نکرد ، او دستانش را مشت کرد و با تمام توان در دهان خانم پیاژه کوبید ، خانم پیاژه تمام پله ها را پایین افتاد ، تمام دندان های جلویش شکسته بودند و خون از دهانش روی زمین جاری بود ، نادیا با تمام توان فریاد زنان به طرف او دوید و پاهایش را دو طرف خانم پیاژه گذاشت و با تمام توانی که داشت در هر ثانیه مشت های محکمی نثار خانم پیاژه می کرد ، به 2 دقیقه نرسید که نادیا پاهایش را از دو طرف جنازه خانم پیاژه برداشت .نادیا نفس نفس زنان روی زمین نشسته بود و با اخم به دست های خون آلود خود نگاه می کرد ، دست های خونی همیشه هم متعلق به ظالمان نیستند ! ، باران شدید تر شده بود و به شیشه های طبقه اول مسافر خانه می زد ، لامپ های قدیمی خورشیدی رنگ در فضای لابی سو سو می زدند ، پارکت های چوبی پوسیده سرد بودند و شومینه روشن با صندلی های دورش گرم ترین نقطه اتاق بود ، آن روز مسافر خانه هیچ مسافری نداشت ، گویی شرایط محیا بود که نادیا مهر آزادی را پای سند زندگی اش بزند و آن را به نام خود کند ، میز خانم پیاژه با تمام کاغذ های روی آن ، تابلو های نقاشی روی دیوار و حتی گلدان های داخل سالن آزادی را به نادیای جوان تبریک می گفتند ، نادیا ، از روی زمین بلند شد و کنار جنازه خانم پیاژه نشست ، وقتی بوی خون خانم پیاژه را می شنوید چیزی در درونش حس می کرد که برای خودش هم منطقی نبود ، نادیا با ولع روی زمین زانو زد و با سرعت دندان هایش را در گردن خانم پیاژه فرو برد ، چشم هایش کامل باز بود و آزادی را از اعماق وجود خود حس می کرد ، برایش مهم نبود که در کتاب های داستانش چقدر خون آشام ها بد جلوه داده شده بودند ، برایش مهم نبود که یک انسان را کشته بود ، برایش مهم نبود که قانون انجیل را زیر پا می گذاشت ، او حتی نمی دانست که چیزی به اسم خون آشام واقعیت دارد یا نه و اگر دارد آیا خودش یکی از آن هاست ؟ ، بعد از این که از این خون سیر شد ، از جا بلند شد و دهانش را تمیز کرد ، نمی توانست بیشتر از این اینجا بماند ، فردا مسافری جدید برای مسافرخانه می آمد ، نادیا کوله پشتی خانم پیاژه را از تمام خزعبلاتی که در آن بود خالی کرد و آن را با غذا و تمام پول های درون صندوق پر کرد و به سمت در خروج به راه افتاد ، همان دری که 5 سال پیش خانم پیاژه نادیا را درون آن در هل داد ، اما حالا  آن در برای نادیا مثل طاق نصرت بود .طاق نصرت  - پاریس</description>
                <category>mani majidi</category>
                <author>mani majidi</author>
                <pubDate>Fri, 13 Dec 2024 20:32:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلوله سربی فصل 15 - قسمت 1</title>
                <link>https://virgool.io/nashr-asia-badi/%DA%AF%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%D9%81%D8%B5%D9%84-15-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-1-kndddi4jhzwm</link>
                <description>فصل پانزدهمبا قدم های بی صدا و بلندی که از جو خوفناک محیط نشات می گرفت خودم را به کاغذ زرد رنگ روی زمین رساندم و با استرس خم شدم تا بتوانم بخوانمش ، ماتیاس با صدایی آهسته گفت : هی ! چیکار می کنی ! کوروش با تو ام ! ، درجواب گفتم : صبر کن دو دقیقه ! یه چیزی پیدا کردم . کاغذ را برداشتم و کمی آن طرف زیر حفره بزرگی روی سقف ایستادم تا بتوانم نوشته روی آن را بخوانم : امشب ساعت یازده  و نیم طبقه اول دبیرستان saint denis ، دبیرستان saint denis دبیرستان من بود ! سر در نمی آوردم از ابتدای این ماجرا حس می کردم وارد هزار تویی شدم که هر روز ده راهروی جدید برای گیج کردن من به آن اضافه می شد . نادیا آمد و کنار من ایستاد ، &quot;این چیه ؟&quot; ، کاغذ را بهش دادم و گفتم : دبیرستان saint denis همون جاییه که من توش درس میخونم ، نادیا اخم کرد و یک بار دیگر کاغذ زرد رنگ خیس خورده را بررسی کرد ، در حال فکر کردن بودم که ناگهان ماتیاس از دل تاریکی پیش رویمان گفت : بچه ها ! بیایین اینجا ! ، من و نادیا دوان داون به سمت صدای ماتیاس دویدیم و بعد از طی کردن مدت کمی در این مسیر تاریک به دری رسیدیم که از شیار زیر در نور آبی رنگی سو سو می زد ، در متعلق به اتاقکی بود که سقف آن از سقف فروشگاه خیلی پایین تر بود و میشد روی سقف اتاقک ایستاد ، درست مانند کانکسی که آن را کنار دیوار در وسط فروشگاه قرار داده اند ،  نادیا به محض رسیدن به در آن را باز کرد و وارد اتاقک شد ، پشت سر نادیا من وارد شدم و نمی توانستم چیزی که پیش رویم بود را باور کنم ! . سر تا سر اتاق پر بود از گونی های بزرگ قهوه ایی که داخلشان از کاغذ های زرد لبریز شده بود ، نادیا با چشمانی گشاد در اتاق قدم می زد و به کاغذ ها نگاه می کرد ، میز های بزرگ سفید رنگ پلاستیکی دور تا دور اتاق به دیوار چسبانده شده بودند ، وسط اتاق هم یک میز پلاستیکی بزرگ تر از دیگر میز ها بود که ماتیاس رویش نشسته بود و چند کاغذی که در دستش بود را با اخم می خواند ، کنار ماتیاس روی میز یک ظرف غذا بود که تویش پر از کوفته برنجی های کوچک بود ، روی دیوار سمت چپ هم یک پنجره خیلی بزرگ بود که فضای داخل فروشگاه را نشان می داد ، پنجره ایی کثیف و بزرگ که بخش هایی از آن شکسته بود ، ماتیاس دستش را بالای ظرف غذا نگه داشت . «هنوز گرمه ! یه نفر هنوز اینجاست» . ناگهان در اتاقک صدایی داد و باز شد و مردی آسیایی که کیسه خریدی دستش بود در حال سوت زدن وارد شد ، و به محض این که در اتاق را بست و به سمت ما برگشت خشکش زد و سر جایش ایستاد ، ما هم وضع بهتری نداشتیم هر سه ما هم خشکمان زده بود و سر جایمان میخکوب شده بودیم ، درکسری از ثانیه صدای شلیک بلندی از بیرون اتاقک به گوش رسید و شیشه سمت چپ دیوار به هزاران تکه تقسیم شد و کف اتاقک و بیرون آن پخش شد ، همه ما روی زمین نشستیم و  تا به خودمان آمدیم جنازه مرد آسیایی که گلوله ایی به قطر یک خیار سرش را سوراخ کرده بود را پخش زمین دیدیم و تا سرمان را برگرداندیم و به سمت صدای شلیک خیره شدیم سایه آدمی را دیدیم که روی سقف فروشگاه بود و داشت از یکی از حفره های سقف به ما نگاه می کرد ، طولی نکشید که سایه اش روی پشت بام غیب شد و فرار کرد ،***«خیلی دوست دارم بدونم اون کی بود ، اگه از خودشون بود چرا باید به یک نفر از اعضای تیم خودش شلیک کنه ؟» . این را من گفتم و روی مبل وسط اتاق ماتیاس دراز کشیدم ، نادیا از روی تخت ضربه ایی محکم با انشگتش به اسپینر زد و گفت : اگر یکی از ما رو می کشت دو نفر دیگه امون زنده می موندیم و اون مرد رو می گرفتیم و با روش های ماتیاس اون مرد همه چیز رو لو می داد ، ماتیاس از داخل حمام میان کلام نادیا پرید و گفت : معلومه ! ، نادیا از جایش بلند شد و به سمت پنجره  رفت و پرده را کشید ، سپس آرام روی پاشنه اش چرخید  و به من زل زد و گفت : «خوابت میاد ؟» در جواب گفتم : معلومه که نه ! ، او هم لبخندی زد و گفت : بیا بریم روی بالکن طبقه 33 برج ، میتونیم بشینیم و یکم هوا بخوریم ! یا نوشابه ! ، من هم که با سر این دست پیشنهاد ها را قبول می کردم با خنده و ذوق گفتم : بریم ! ، ماتیاس که صدای ما را شنیده بود گفت : زود برگردین ساعت 4 صبحه ، من هم گفتم : باشه خیالت راحت و کفش هایم را از جا کفشی برداشتم و به سمت در رفتم و آن ها را پوشیدم ، جلوی در منتظر نادیا بودم که او هم بلافاصله بعد از من همین کار را کرد و از چهارچوب در اتاق بیرون پرید ، آسانسور دقیقا رو به روی در اتاق ماتیاس بود و از شانس خوب ما در در همان طبقه ایی ایستاده بود که ما هم در آن طبقه بودیم ، درنگ نکردیم و وارد آسانسور شدیم ، نادیا دکمه طبقه 33 را زد و آسانسور با سرعت زیادی شروع به حرکت کرد ، در همان حال که هر دوی ما در آسانسور ایستاده بودیم رویم را به نادیا کردم و با لحن محتاطانه ایی پرسیدم : «دلت نمیخواد برگردیم پاریس ؟» ، نادیا با لبخند به من نگاه کرد و گفت : حاضرم همه چیزمو بدم که دوباره توی پاریس باشم و از کافی شاپ طبقه دوم برج آیس لاته فندق بگیرم ! ، به او گفتم : خب چرا از کافی شاپ طبقه 33 همین هتل نمی گیری ؟ ، شانه هایش را بالا انداخت و در همان لحظه در آسانسور باز شد ! ، نمای برج های پتروناس اولین چیزی بود که به چشم می خورد ، بعد هم استخر و جکوزی آب داغ و کافی شاپی که 24 ساعته خدمت می رساند اما در آن ساعت خلوت بود ، بهش گفتم : می تونیم به جای نوشابه لاته بگیریم ، نادیا گفت : از این حرفت استقبال می کنم ! ، من و نادیا پشت یک میز دو نفره که تقریبا چسبیده به دیوار شیشه ایی کوتاه لبه بالکن نشستیم ، همه جا تقریبا ساکت بود و صدایی به گوش نمی رسید ، منو را نگاه کردیم و من تصمیم گرفتم یک دمنوش آرامش بخش بخورم و نادیا هم که مشخصا آیس لاته فندقی می خواست ، از پشت میز بلند شدم تا برای سفارش به پشت صندوق بروم که نادیا گفت : صبر کن بزار بهت پول بدم ، گفتم : مهمون منی ! ، خندید و تشکر کرد ، پشت پیشخوان زنی عینکی با موهای فر از پشت بسته شده نشسته بود و سفارشم را گرفت ، و من هم پرداخت کردم و به سمت میزمان به طرف نادیا به راه افتادم ، من به میز نزدیک شدم اما نادیا من را ندید ، او مشغول مرتب کردن موهایش بود ، نا خود آگاه خشکم زد و بهش خیره شدم ، وقتی موهای بلند و صافش را دیدم برای یک لحظه یادم رفت که من کی هستم و چرا اینجا در مالزی به سر می برم ، وقتی سرش را برگرداند ، متوجه من شد و او هم خشکش زد و گونه هایش سرخ شدند ، به خودم آمدم و سریع رفتم پشت میز روی صندلی خودم نشستم ، نادیا با تته پته و در حالی که سعی می کرد به من نگاه نکند گفت : ام ا مرسی ! ، من هم در پاسخ گفتم : خواهش می کنم ! ، در آن لحظه نبود موضوعی برای تعامل من را آزار میداد ، پس پرسیدم : نادیا تو هرگز از بچگیت به من نگفتی ! ، نادیا سریع و مظترب در چشمانم زل زد ، با این تفاوت که دیگر روی صورتش آن لبخند همیشگی نبود .این عکسو خودم از مالزی گرفتم :)</description>
                <category>mani majidi</category>
                <author>mani majidi</author>
                <pubDate>Sun, 03 Nov 2024 23:58:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجموعه شعر: «همان دختر هشت ساله» - شعر سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@mani_majidi/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B3%D9%88%D9%85-qbaff4rkgdr8</link>
                <description>حافظا کردی جهان را از پس واژه هویدا تو خوب !از سر پیری و از علم و خرد گشتی تو پیدا تو خوب ! بر همه راز تو محرم بر همه درد تو مرحم تو‌ خوب !در همه سال نو و یلدا هم حاضر هستی تو خوب ! ما همه بد تو همه خوب ز هر جهل و خرافه تو دور ! گر کنی تایید می باشم تورا جز این عبور ! تو ندیدی ماه من مرا که با سارایی اش کرده بر واژه مَه معنا به شب گرما به من شادی صدورداده بر روحم و بر قلبم تو بر جسمم درود ! او نوایی آسمانی تو نوایی داستانی او به روحم تو به گوش من سرود ! گر کنی تاییدم باشد تو خوب جز این کنی از من ... سقوط ! .اگر نیستم چون هم مسافرتم (یزد که قراره یک سفرنامه هم ازش بنویسم!) هم برنامه های عجیب برای دو تا رمان دارم 😁</description>
                <category>mani majidi</category>
                <author>mani majidi</author>
                <pubDate>Fri, 25 Oct 2024 01:20:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجموعه شعر : «همان دختر ۸ ساله» - شعر دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@mani_majidi/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%DB%B8-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D9%85-brree3mxbmo3</link>
                <description>من تو را در هر کجا باشی و باشم خاطرم هست و می مانی تو یادم گرچه تو من را نبینی و بخندیخنده بر لب تویِ عکست می رسد آخر به دادمسرنوشت من چنین شد که نبودی تو به راهممنم یک زندانی شاد که با میل خودم من در‌حصارم منم آن هشت ساله شاد که فکرش را نمی‌کردکه از جبر مکان و ساعت و هر چشم تنگی روزیِ خود را در این زندان ببیند سوزه خوبی بود واسه همین عکسشو گرفتم :)</description>
                <category>mani majidi</category>
                <author>mani majidi</author>
                <pubDate>Thu, 03 Oct 2024 12:37:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>