<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های wooden heart</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@maniomidasadiazar</link>
        <description>یدونه پسر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:14:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/887376/avatar/LQxd4z.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>wooden heart</title>
            <link>https://virgool.io/@maniomidasadiazar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یاد باد سهراب...</title>
                <link>https://virgool.io/@maniomidasadiazar/%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%B3%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%A8-ntgaibtf2jyy</link>
                <description>چند صباحی است که اندیشه آن دوستبه فکرم جاریست...آخر...؟غم غمناک چه شد؟قایقش در گل ماند؟آب هاشان گل شد؟خانه دوستش آشکار شد؟راز گل را فهمید؟آسمان مالش شد؟قاصدک آرزویش برساند؟لحظه هایش دریافت؟یا که حتی سهرابزندگی کرد به محبت چندان؟فقط از یک چیز خیالم تخت استچینی تنهاییشوسط بحبوحه این ایامبه سلامت باقیست!</description>
                <category>wooden heart</category>
                <author>wooden heart</author>
                <pubDate>Sat, 29 Jul 2023 23:57:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیال</title>
                <link>https://virgool.io/@maniomidasadiazar/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-w2aoutwwil79</link>
                <description>یکم تازگیا ذهنم درگیر بوده...درگیر خیلی چیزا...یهویی یه شعریم این وسط پرید از ذهنم بیرون...امیدوارم از خوندنش نرنجین... گه گداری به خیالم گذراستدر نبودم به جهان دور زماناز کجا با که و از بهر چه خواهد گذرد؟گه گداری به خیالم گذراستزندگی بی سخن سرخ و سفیدبی صدا بی نظر و بی همه رنگاز بر آدم خاکی به چه سان خواهد شد؟گه گداری به خیالم گذراستبرگ آبی و کاهی جاودانگی عشقبا چه دستی بعد من در بر رز های قالیبه نگار در آید؟این خیالم عجب آواره شدهبا همه کس همه فکر و همه روز بر سر سفره نشستهگه گداری به خیالم گذراستعجب این فکر آواره شده...</description>
                <category>wooden heart</category>
                <author>wooden heart</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jan 2023 23:49:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاک</title>
                <link>https://virgool.io/@maniomidasadiazar/%D8%AE%D8%A7%DA%A9-ft2knbtpixbb</link>
                <description>بعد ی چن وق سلام!امیدوارم لذت ببرینهمه خاکیم در آغازو به خاکیم به پایانو همین بس که ببینیمیکند ادم خاکیلگد این خاک!چه بگویم که عیان استذات این خاک!حال با این احوالتو بگو خاک چه هست؟خاک عشق است ، ستون است ، غم است ؟هر چه هستنیک پیداستهمین خاک سر آغاز غم و شادی این خاک من است!خاک را گل نکنیم!پاکی خاک به یکتایی اوست!آب را داخل خوش سیرتی خاک وارد نکنیم!خاک را گل نکنیم!</description>
                <category>wooden heart</category>
                <author>wooden heart</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jun 2022 21:12:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیینه مات</title>
                <link>https://virgool.io/@maniomidasadiazar/%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%AA-scyssb1whhvg</link>
                <description>خب بعد یه چند وقت یکی از شعر های جدیدمو یانجا میذارمامیدوارم لذتشو ببرینپیش از این در کودکیدم به دم با گل سرخمینشستم لب ایینه ماتغصه میخورم و فریادکه این مردم شهرلحظه ها را ،به دار اویختندولی اکنون شسته ام چشمانممیبینم واضحآینه مات نبودمردم شهر،قاتل نیستندفقط انگار...هیچ کس بوی خاک را نشنیدهیچ کس خار گلی را نستودهیچ کس علف هرزی راروی دامن نگذاشتهیچ کس  نفهمید چراقاصدک ، بلبل و باد و گلی بی مانندعشق دیدند ،ولیسنگ ، موش و طوفانو گِل روی کفشی پارهخبری از دل معشوق نخواهند اموخت؟چشم خود را به امری که سهراب بداددر حوضچه ی عقلتیمم دادمحال میبینم چرامردم شهرعشق را به درستیدرک نکردند</description>
                <category>wooden heart</category>
                <author>wooden heart</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jan 2022 13:47:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردکی پاره لباس</title>
                <link>https://virgool.io/@maniomidasadiazar/%D9%85%D8%B1%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%B3-q2dygnyfucol</link>
                <description>بود روزی که در آنآدمی پاره لباسخسته و مانده و خواربا دو دستش خاک و خون را به جهان نامه بکردو به رویش بنوشتآدمی هستزیبا و عزیزعاشقش گشته ام ودوش با حس غریبگفتمش عاشقشملیک او رفت و بگفتکه تو را دوست نمیدارم مناز همان لحظه ی خاصبشکستم و به اصوات نهانروی امواج غممنغمه کردمکه غمم تنهاییست</description>
                <category>wooden heart</category>
                <author>wooden heart</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jul 2021 16:56:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@maniomidasadiazar/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-f9e6dgit2kbe</link>
                <description>صبحدر کوچه به راه بودمدو قدم پیش از منپسری از پدرش پرسیدزندگی چیست؟پدرش گفتزندگی عمر پر احساسی استکه در آن غصه و غمشادی و عشقهمگی نقش خود می دارندمن در افکار خودم معنیش کرده بودمزندگی عمر درازی استکه پر از سختی استمرد این ها را نگفتظهر آن روز ز مردی عالممعنیش پرسیدمگفت زندگی خانه پر پیچ و خمی استکه قرار استبریزد به سرتو تو مجبوری کههمه دیوارش رابا تلاش و کوششاستوار گردانیو همینطور ز افراد دگر پرسیدمزندگی چیست؟همه با دیدگاهیپاسخم می دادندیادم آید دختری دم بختپاسخم دادزندگی پر احساسات استکه قرار است شریک به کنارش آریو زنی میانسال بگفتزندگی سختی و کار و کلفتی استخوبیش کودکانش هست و بسمن باز پرسیدمو پرسیدمو پرسیدمتاآخرین نیک جوابزندگی را به من یاد بدادپیرمردی که هر روز کنار بیدی مینشستپاسخم داد و گفتزندگی عمر درازی استو شادی و سختی آن بسیار استمثل کوهستان استپر شده از عشقشادیغمغصهدلتنگیخوشحالیزندگی اجبار نیستزندگی خانه ای است که باید ساختشولینیست اجبار در تنهاییو اگر بخواهیعشق هم تقدیر استزندگی عمر بی تکراری استکه به اعمال تو مربوط استزندگی لذتیستکه اگر بخواهیمی توانیبه دست آوریشاین همان معنی زندگی بود که من می خواستماو چیز جدیدی نگفتاو فقط تکمیل کرداو که با تجربه بودزندگی را به من یاد بدادپس همین فردا من بروم پیش همان کودکو به او یاد دهمزندگی چیست و چرا زیباییست</description>
                <category>wooden heart</category>
                <author>wooden heart</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jul 2021 23:32:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنبال بارانم</title>
                <link>https://virgool.io/@maniomidasadiazar/%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%85-zd8dtsgdsjaq</link>
                <description>حالم خوش نیستدنبال بارانمبگذار تلاشی بکنمشاید باران بیایدشاید بعد از سالهابر سر من باران بباردپس به سراغش می روم...دست خود را با آبی که نیست می شویمبعد با چاقویی که به برندگی غم استاندکی میبرمشمی ترسمشاید موفق نشدماما ارزشش را داردبا هر آنچه در توانم استدستم را داخل باد خشک بی احساس میبرمدنبال چیزی میگردمآنقدر کوچک است که نمی توان یافتناچیزبی حرکتتنهاستخدایاکمکم کندنبالش میگردمشاید پیداش کردمو از جهل خارجشاز عمق پوچیو روشنش کردمدنبال چه میگردم؟دنبال قلب تنهای این باد بی منزلشاید قلبش خاموش استمیخواهم با خون خودمبا ضربان خودمبا تک تک احساساتمروشنش کنم...اینجاست!یافتم!بگذار روشنش کنماندکی نزدیک ترخواهش میکنملازمش دارمرسیدم!...اما چرا می خواهم قلب بادی که قرن هاست خاموش بوده را روشن کنم؟آریدر ابتدا گفتممن به دنبال بارانم…ولی به باد چه ربطی داردچرا می خواهم باد را برای باران به کار بیندازم؟باد ابر با خود می آوردابر هم بارانی که به دنبالشماما چرا باران؟آن هم باران خونین دل!باران در این کویر و برهوتغیر از رفع عطش لبکه اگر خونین باشدامکان نداردبه درد دیگری هم می خورد؟آریمی خواهم عطش جانم بشویددلتنگیمشاید قطرات این بارانخشکی ببردو شایدشایدشایدموجب شودآن یار بی احساسقلبش به درد آیدو بیایدحال ای بادخواهشی دارمدنبال ابر بروباران بیاوراز او بخواه ببارددلم تنگ استدنبال بارانم....</description>
                <category>wooden heart</category>
                <author>wooden heart</author>
                <pubDate>Tue, 25 May 2021 13:47:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست میدارم</title>
                <link>https://virgool.io/@maniomidasadiazar/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-xwp30cw5nnmt</link>
                <description>به نقل از آن عزیز دلتو را من چشم در راهمتو  ما را لیک نا بینیکه قلبت در ره عشقی نمی کوبدتو را من چشم در راهمتو ما را چشم در راهی؟نمی بینی؟نمی گویی؟که این هستی بدجوریدل دیوانه می خواهد؟نمیبینی که این دنیا به سان چاه می ماند؟نمیبینی هیچ حرفی نمی گوید؟که او حراف بی حرف استتو را من چشم در راهمبه سان مرغ می مانمکه هر دم روی تخمانشمی ماندتا آسیب نا بینندتو را من چشم در راهمصدایت میزنم هر روزهر دم،هر ساعت،هر لحظهولی دیگر صدایی نیستکه گوش تو به وجد آردخدایا ای خدای منمن او را چشم در راهمبه بلبل ها بگو از منبگویند با دل معشوقکه عشقی چشم در راهستبرو پیششنکن تاخیرنکن اندک تامل همکه او ارشدترین دلداده این عالم خاکیستتو را من چشم در راهمبه این اشجار و این اصواتبه این دنیا و این افکارنمی اندیشم بی توکه هیچ یک را نمی خواهم هر آنیکه تو دور از من و جانیتو را من چشم در راهمهمین راه همگواه منکه این دنیا نمی خواهمبیا پیشمکه من با تو به سان مرغ می مانمبیا پیشمنکن تاخیرقسم گویمتو را من دوست میدارمتو را من دوست میدارمتو را از عمق احساسمکه عمقش عمق ها دارددوست میدارم دوست میدارمدوستان من تو این شعر یکم از شعر آقای یوشیج استفاده کردم ولی با اون فرق داره و از عزیز دل هم منظورم خود آقای یوشیجه:)</description>
                <category>wooden heart</category>
                <author>wooden heart</author>
                <pubDate>Sat, 22 May 2021 17:31:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@maniomidasadiazar/%D8%AA%D9%86%DA%AF-uq84nxilmdwf</link>
                <description>یک شب با پای برهنهقدم زنان روی چمن های سر به آسمانبه آسمانی عمیقخیره خواهم شدمن در عمق آنبا قلاب ماهیگیریمبه دنبال ستاره ها خواهم بودستاره ها را شکار خواهم کردو در گوش آنها زمزمه خواهم کردبه تو می گویم که به آنها چه خواهم گفتولی به کسی نگواین یک راز بین من و توسترازی از نوع ترنم های شقایقکه برای باران می خواندمن به آنها خواهم گفتبروید تا عمق آسمانبه انتهایشدر دور دست هاجایی که دیگر نبینمتانآنجا که رسیدیدماهی بی تنگ زیبایی خواهید دیدبه او این آب را بدهید و بگویید تنگ تو شکستهاما قبل شکستنشآب درون خودش را برایت جمع کردهو این آن آب استگفت که بعد از ایندر هر تنگی وارد شدیتلاش برای بیرون رفتن از آن نکنچون هیچ تنگی بی ماهی زیبا نیستو هیچ ماهی بدون تنگ نمی تواند زنده بمانداز آن آب در تنگ بنوشو لذتش را ببرو به دنبال اقیانوس ها مباشو بگویید این آب را در تنگ بعدیت بریز تا شایدتو را اندکی سیراب تر کردبه او بگوییدآن تنگ شکستولی بی ثمر نبود.رو به آسمانمقلابم در دستانم استولی ستاره ای نیستانگار همگی از ترس این وظیفه فرار کرده اندپس این آب را چه کنممن دارم میشکنمآین آب در قلبم بعد شکستنم چه خواهد شد؟خواهش میکنمکمک کنیددارم میشکنم…کار از کار دارد میگذرد…کسی نیستپس به تنها کسی که دارم می گویمای خاکوقتی شکستم این آب را به ماهی من رسانو این راز بازگویو بگویاو شکستچون تو از بودن در تنگ پر از آبشبه رنگ سرخمیترسیدی:(</description>
                <category>wooden heart</category>
                <author>wooden heart</author>
                <pubDate>Thu, 20 May 2021 00:13:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درخت بید</title>
                <link>https://virgool.io/@maniomidasadiazar/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%AF-j2emlhglivwa</link>
                <description>بعد این گر با من دیوانه کاری داشتیدسوی بید خم شده بر سردر خانه رویداو همان آموزگار عشق آموز من دیوانه بودراه من را بهتر از خم گشتگی های دلش می داندباز اگر جای مرا می خواستیدسوی جنگل ها روییددر همان بیشه عشاق گم گشته در آباز سرو بلندی که در آن نزدیکیستنام من را طلبیدبرگ ریزان درختان دگردنبال من خواهند رفتپس به دنبالش رویددر میان آن درختان عظیمبیدکی خواهید دیدآن که سر تا پا ز عشق محبوس بوداو همان قلب من استقلبی از جنس همان چوب عزیزحال،من را دیده ایدحال،از آنجا برودست خود را دور کنمن نمی خواهم شما دستی به قلب من زنیدمن نمی خواهم شما از قلب من وارد شویدگر شما وارد شویداز هجوم عشق،افسون می شویدمثل من مجنون و ویران می شویدخواهشی دارم ز تودست خود را دور کنوارد قلبم نشواین دلم در عمق و ژرفا میرودشاید آنجا گم شویدشاید از ناراحتی های من آخر سرشما حیران شویدمن نمی خواهم شما را هم ز عشقویران کنمعشق بعد این همه حرفمعنی جان میدهد؟عشق مفهومی ندارد،عاشقان!دست بردارید از این دیوانگی!یا شما هم مثل مندر حسرت لبخند یارسوی اقیانوس غم ها میرویددست خود را دور کناین درخت در پوچی استپس دور شوحس خود را دور کنتا که باز این قلب برپا نا شودباز این عالم ز احساسات خود پر نا کندحال از اینجا برواین درخت بیدمی خواهد کمی تنهاتر از تنها شود:(</description>
                <category>wooden heart</category>
                <author>wooden heart</author>
                <pubDate>Wed, 19 May 2021 13:06:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باد</title>
                <link>https://virgool.io/@maniomidasadiazar/%D8%A8%D8%A7%D8%AF-msgmf9gqcjxz</link>
                <description>نام من باد استباد بی تکرارآن نسیمی کهمی برد افکارباز امشب منرهسپار هستمسوی افکارعاشقی بیمارمن پرستو رااز درختی دورمی کنم هشیارمن به او گویمبشنو این پژواکرو به سمت عشقبهر این عشاقبا صدایی نیکباز شعری خواندر کلامت گوبین آن اشعارعشق زیبایی استمن همان بادمآنکه گل را خواندمن به او گفتمقاصدک جانممیکنی پرواز؟می کنی خود را برای عشقپرپر همچو ابری کهگشته باران زا؟او که خود شیدای عشاق استپاسخم را دادگفت پروازم بده ای بادکن مرا سازنده ی شعریبا نام : شروع کار عشاق جهان مامن همان بادمکه از ابریکه اشباع بودخواهش کردکه از آنجا به جایی دوررخت،بربنددتا که آن عشاقزیر بارانیکه نامرد استو طوفان زانباشند ونگردندعشق بی پایان!من همان بادمکه گرما راهمان گرمای جان سوزیکه خورشید از صدای عشق می تاباندبا دو دستانمسرد کردم سردمن همان بادمکه باعث شدعشق آن عشاقنامه ای گرددنامه ای با نام :عشاق صدای بادمن همان بادمباد من هستمو بادی که خودم باشمتا هر آنگاهیکه می چرخم در این دنیای بی احساسعشق را تندیس احساساتمی نامممن همان بادم:)</description>
                <category>wooden heart</category>
                <author>wooden heart</author>
                <pubDate>Mon, 17 May 2021 16:24:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیا</title>
                <link>https://virgool.io/@maniomidasadiazar/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-ti7chva6fqmk</link>
                <description>سلام!تو این شعر تو مصراع اولش یه کمک مختصری از استاد مشیری گرفتم امیدوارم ناراحت نشن:)من اینجا ریشه در بادممن اینجا  باز بارانممن اینجا ابر می مانمو خواهم رفت آخر سربه سوی شب نشینی هابه سوی مرگ رویی هاو از تنهایی بعدشو از دلتنگی از بهرشنمی ترسم نمی ترسمکه این باران که من هستمز هیچ بادی نمی ترسدمن اندر شبمن اندر روزبر این صحرای بی بارانمی بارم می بارمو خواهم گفت من روزیکه این دنیا نامرد استپس از بهر همین حرفمبدین دنیا نمی بالمو از بهرش نمی مانمو خواهم گفت هر روزیکه جان دارم در جانمکه از دستش رها باشیدکه این گیتی هیچ گاهینمی خندد نمی خنددو من زیبا رخی در آننمی بینم نمی بینممن این عالمهمین خوانمکه او سالار نامردی استامیدوارم لذت برده باشید:)</description>
                <category>wooden heart</category>
                <author>wooden heart</author>
                <pubDate>Sun, 16 May 2021 21:17:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پوچم</title>
                <link>https://virgool.io/@maniomidasadiazar/%D9%BE%D9%88%DA%86%D9%85-umlqkjtysler</link>
                <description>احساس پوچی می کنم…..یک دل دارم…..یک دریا گریه…..یک هکتار کینه….یک عالم خشم...یک دنیا دلتنگی….یک صحرا غصه….چقدر خالیم من…یک مغز دارم….یک اقیانوس نگرانی….یک کهکشان اندیشه…. یک مرداب گیجی….یک قرن دوری…چقدر ناچیزم من….یک جسم دارم….یک کوهسار خستگی….یک بیشه ذلالت….یک شهر دیوانگی...یک سال افتادگی….چقدر پوچم من….آری….مگر اینکه خدای درماندگی باشم….</description>
                <category>wooden heart</category>
                <author>wooden heart</author>
                <pubDate>Sun, 16 May 2021 14:21:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس</title>
                <link>https://virgool.io/@maniomidasadiazar/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-bvfsk3wqoekh</link>
                <description>آه صاحب نظرانخاک را غسل دهیدمی خواهیمپرده جهل ز افکار یک بنده خاکیدر تماشاگه ترسدر غروبی آخر،برداریماین کلامی که به درگاه چشمان شما آشکار گشته و بساز برای حرف صاحب سخن استاز برای ترسشترسی از عمق وجودترسی از کودکی تا پیریخب ز چه می ترسد؟این سخن گو ز چه می ترسد؟از خبیثی که به اجداد و فرزندانشوعده ها بهر دروغ داده و بس،می ترسد؟یا ز تنهایی بعد از مرگش میترسد؟یا که او میترسدنکند مار عظیمی به سراغش آید؟یا که وحشت داردمثل یک گل باشد؟لحظه ای باعث ابراز یک عشق عظیماز سکوت عاشقسوی معشوق خودشبا همان شاخه گل کم ارزشلیک چند لحظه ز عمرش ماند؟این همه وحشتاین همه ترسهمه را بهر کسی ساخته انداماترس این شاعر مظلومز بی نامی بودشاید آن گل بمیرد آخرلیک او کار خودش را کردهباعث یک لبخندبر رخ معشوقیو یکی دیگر همبر دل عاشق بوداین برایش کافیستاو را شاعر یک عشق،خواهند نامیدکاش من شاخه گلی در هستیبهر این عالم بی کس باشمکاش از منبه عنوان مردیکه به این عالم فانی کمی نیکی کردو به رخسار جهان لبخندیبهر افکار قشنگش بخشیدیاد کنندترسم این استمبادا روزیمن ز این عالم خاکیبرومو ز افکار این عالمیان همبرومترس بی نامی بود….امیدوارم خوب باشه و خوشتون بیاد در کل:)</description>
                <category>wooden heart</category>
                <author>wooden heart</author>
                <pubDate>Sat, 15 May 2021 22:41:08 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>