<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مانی شکیبایی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@manishakibaei</link>
        <description>به‌عنوان یک تولیدکننده محتوا، توانایی توضیح درباره شغلم رو ندارم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 23:44:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/56973/avatar/9VqvkR.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مانی شکیبایی</title>
            <link>https://virgool.io/@manishakibaei</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تقویم تولید محتوا ۱۴۰۲ + تمامی مناسبت‌های شمسی و میلادی</title>
                <link>https://virgool.io/markobase/%D8%AA%D9%82%D9%88%DB%8C%D9%85-%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B2-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AF%DB%8C-ararnezlpslw</link>
                <description>چه کارشناس تولید محتوا باشید و چه به‌عنوان یک بازاریاب دیجیتال فعالیت می‌کنید، همواره داشتن ایده‌ای که بتوانید با آن بازخورد بسیار زیادی به‌دست آورید، سخت است؛ از جایی به بعد دیگر محتوایی برای انتشار به ذهن‌تان نمی‌رسد، دیگر نمی‌دانید چه چیزی برای چه کسانی مفید است و چگونه می‌توانید مخاطبان جدیدی را جذب کنید و در عین حال مخاطبان قدیمی را نگه دارید. در این شرایط به این در و آن در زدن نمی‌تواند راه‌حلی برای شما ایجاد کند و با تولید محتوایی که جذاب نباشد هم نمی‌توانید به اهداف تجاری کسب‌وکارتان دست پیدا کنید. خوشبختانه، یکی از راه‌هایی که می‌تواند به عنوان تبلور ایده‌های محتوایی شما شناخته شود، تقویم مناسبت‌های سالانه است که با استفاده از آن، می‌توانید در روزهای مشخصی از سال، محتوایی را با توجه به مناسبت روزانه آن، تولید کنید. پیش از هرچیزی می‌خواهیم به این سوال پاسخ دهیم که تقویم مناسبت‌های سالانه چیست؟ و در ادامه، پس از  شرح اهمیت آن، تقویم مناسبتی سال ۱۴۰۱ را با تمامی مناسبت‌های شمسی و میلادی، ملی و جهانی، به شکلی کاملاً رایگان در اختیارتان قرار دهیم. تقویم مناسبت‌های محتوایی چیست؟لیست، فایل اِکسل و حتی پی‌دی‌افی که در آن، تمامی مناسبت‌های یک سال با تاریخ دقیق قرار گرفته باشد را تقویم مناسبت‌های محتوایی می‌نامیم. به‌طور کلی، ماهیت تمامی تقویم‌های تولید محتوا که مناسبت‌هایی را به خود اختصاص داده‌اند، یکی است و تنها ظاهر بصری آن می‌تواند متفاوت باشد. اهمیت تقویم‌های مناسبتی چیست؟تقویم‌های محتوایی عموماً برای پرسونای زیادی از اشخاص کاربردی است؛ از کارشناسان محتوا گرفته تا مدیران محتوا، کارشناسان شبکه‌های اجتماعی، دیجیتال مارکترها و تمام کسانی که به‌دنبال استفاده از ایده‌های جدید برای ارائه محتوا از سوی یک کسب‌وکار هستند. کارشناسان محتوا که در صف اجرایی قرار دارند، با استفاده از تقویم‌های مناسبتی می‌توانند پیشنهاداتی را در اختیار کسب‌وکارها قرار دهند تا محتوای باکیفیت‌تری وارد مرحله تولید شود و می‌توانند از نمونه‌های مختلفی که در همان روز و در سال‌های گذشته به‌اشتراک گذاشته شده بود، الهام بگیرند. مدیران محتوا که وظیفه مدیریت تیم‌های محتوایی را برعهده دارند، با استفاده از تقویم‌های مناسبتی می‌توانند ایده‌های جدیدی به‌دست آورند، تقویم‌های محتوایی خود را به شکلی منظم و دقیق‌تر ایجاد کنند و در رقابتِ میان کسب‌وکارهای دیگر، بهره لازم را از محتواهای مناسبتی ببرند. دیجیتال مارکترها و کارشناسان شبکه‌های اجتماعی نیز در تهیه استراتژی‌ها و کمپین‌های تبلیغاتی خود می‌توانند به خوبی از مناسبت‌های مختلف سال استفاده کنند. به‌عنوان مثال، یک شرکت در حوزه گردشگری می‌تواند با برنامه‌ریزی، کمپینی را برای ۵ مهر ۱۴۰۲ در نظر بگیرند تا در آن، با ارائه کد تخفیف یا مسابقه‌ای خاص، نه‌تنها فروش خود را افزایش داده، بلکه تعامل بیش‌تری از مخاطبان خود دریافت کنند و آگاهی از برند خود را نیز بهبود دهند. در تقویم مناسبتی ۱۴۰۲ چه چیزی به دست می‌آورم؟ در این تقویم، شما می‌توانید به تمام مناسبت‌های ملی و جهانی‌، با ذکر تاریخ شمسی و میلادی آن دسترسی داشته باشید. در این تقویم ابتدا لیستی کامل از مناسبت‌های ملی و جهانی با ذکر تاریخِ شمسی آن قرار گرفته است و در ادامه، برای آن دسته از اشخاصی که می‌خواهند تنها به مناسبت‌های جهانی دسترسی داشته باشند، لیستی از مناسبت‌های جهانی با ذکر تاریخ میلادی و شمسی آن نوشته شده است. برای دسترسی به تقویم تولید محتوا ۱۴۰۲، روی لینک زیر کلیک کرده و پس از ارائه نام، ایمیل و شماره تلفن خود، فایل تقویم را دانلود نمایید.</description>
                <category>مانی شکیبایی</category>
                <author>مانی شکیبایی</author>
                <pubDate>Mon, 06 Mar 2023 15:36:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب نماد گمشده</title>
                <link>https://virgool.io/@manishakibaei/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%AF-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-twwufux4kqwk</link>
                <description>دن براون نویسنده و رمان‌نویس بسیار مشهور آمریکایی است که به خاطر آثاری همچون راز داوینچی، فرشتگان و شیاطین و دوزخ به شهرت دست پیدا کرد. کتاب‌های براون به 52 زبان ترجمه شده و بیش از 200 میلیون نسخه فروش داشته است. براون در سال 2005 به عنوان یکی از 100 شخصیت تاثیرگذار تاریخ از سوی مجله تایم انتخاب شد. وی اغلب به علم، تاریخ، مسیحیت، روم و اروپا و همچنین جوامع مخفی تاریخ علاقه داشته و شیفتگی‌اش به این موضوعات باعث شده تا رمان‌های بحث‌برانگیزی بنویسد. پدر او یک معلم ریاضی و مادر او ارگ‌نواز کلیسا بود. شاید بزرگ شدن در چنین محیطی نیز باعث شده تا تلفیقی از علم و مذهب را به درون کتاب‌هایش بیاورد. به تازگی با رمان‌های براون آشنا شدم و تنها امکان اتمام رمان نماد گمشده (The Lost Symbol) را داشتم. پروتاگونیست یا همان قهرمان داستان‌های براون، استاد نمادشناسی دانشگاه هاروارد یعنی رابرت لنگدان است که در این رمان باید معمایی را حل کرده و جهان را از آشوب و هرج و مرج رهایی دهد. آنتاگونیست قوی و قدرتمند، محفلی مخفی (در این رمان فراماسون‌ها)، حضور یک آژانس امنیتی ( که در این داستان CIA است) و شخصیت زنی زیبا و باهوش در کنار لنگدان، المان‌های اصلی داستانی براون را شکل می‌دهند. داستان در شهر واشنگتن دی سی اتفاق می‌افتد. دشمن لنگدان که خودش را ملأخ می‌نامد، شخصیتی ثروتمند و قوی هیکل است که تتوهایی نمادین و ترسناک، سرتاسر بدنش را پوشانده‌اند. ملأخ که با تلاش فراوان به جمع فراماسون‌ها وارد می‌شود و به درجه بالایی می‌رسد، در تلاش است تا بزرگ‌ترین راز این محفل را فاش کند. به همین خاطر یکی از دوستان لنگدان و اعضای اصلی محفل فراماسون‌ها را گروگان می‌گیرد. لنگدان باید تلاش کند تا هم دوستش را و هم محفل فراماسون‌ها را نجات دهد.دن براون 5 سال از عمر خود را صرف نوشتن این کتاب کرده؛ کتابی که جزئیاتی دقیق را در اختیار خواننده قرار می‌دهد. از نقاشی مالیخولیا 1 اثر آلبرشت دورر تا مجسمه دارت ویدر (شخصیت منفی در مجموعه فیلم های جنگ ستارگان) در کلیسای جامع واشنگتن. تمامی این‌ها نشان از نکته‌سنجی و تحقیقات وسیع براون دارد. نشر افق این کتاب را به چاپ رسانده و حسین شهرابی نیز ترجمه آن را برعهده داشته. شهرابی در مقدمه نوشته است: دقت کنید که علی‌رغم ادعای نویسنده مبنی بر حقیقی بودن مطالب غیرداستانی کتاب، بسیاری از ادعاهای مطرح شده، سند تاریخی و تایید مورخان را با خود ندارند. پس، از «داستان» لذت ببرید. فراماسون‌ها سازمان (یا محفلی) مخفی و مستقل است که تفکراتی جهان‌شمول دارد و اعضای بسیار قدرت‌مندی را در طول تاریخ عضوگیری کرده است؛ از سیاستمداران تا دانشمندان و حتی صنعتگران. فراماسونرها بواسطه ویژگی‌های که داشته‌اند، برای علاقه مندان به تئوری‌های توطئه جذاب بوده‌اند و تئوری‌های توطئه بیشماری در طول مدت‌ها به آنها زده شده‌است. پیش از این کتاب ایده‌ای درباره فراماسون‌ها نداشتم و مطمئناً این کتاب هم اطلاعات وسیع و کاملاً دقیقی ارائه نمی‌دهد، اما به نحو خودش بسیار جامع و به شکل یک منبع عمل کرده. 5 سال زمانی که براون برای تاریخ فراماسون‌ها و این کتاب گذاشت، خواننده را به شک می‌اندازد که شاید خود براون به این محفل و عقایدشان اعتقاد داشته است. براون در یک مصاحبه حتی عنوان کرده که علاقه داشته به ماسون‌ها بپیوندد. شاید براون هم عضوی از این محفل شود و در کتاب بعدی لنگدان با لباس خاص ماسون‌ها در داستان ظاهر شود =)کاتولیک‌ها اغلب میانه خوبی با اعضای فراماسون‌ها نداشتند و آن‌ها را ضد کاتولیک قلمداد می‌کردند. اعضای کلیسای کاتولیک حق عضویت در این محفل را نداشته و تهدید به مرگ می‌شدند. با اینحال رابرت لنگدان در توصیف ماسون‌ها به یکی از دانشجویانش، آن‌ها را متفکرانی با ذهن باز معرفی کرده و می‌گوید: ماسون‌ها یک محفل مخفی نیستند… آنها محفلی با رازهای مخفی هستند.جالب است بدانید که پیش از این یکی از اعضای دولت در آمریکا، لیستی از سیاستمدارانی را که عضو فرقه فراماسون‌ها هستند، منتشر کرده بود و این دقیقاً همان هدف شخصیت منفی داستان (ملأخ) است؛ رسوایی اعضای این فرقه و دستیابی به گنجینه‌اش. باراک اوباما نیز یک روز به طور ناگهانی از کاخ سفید به ابلیسک موجود در بنای یادبود وانشگتن می‌رود و به مدت 20 دقیقه در آنجا می‌ماند. با احتساب اینکه برای بازگشت به ماشین و کاخ سفید، 13 دقیق صرف کرده، به عدد مقدس ماسون‌ها یعنی 33 می‌رسیم؛ عددی که در داستان بیشتر با آن آشنا می‌شوید (البته حدسیات و نظریات و دیدگاهی است که ممکنه نقض بشه و شاید حتی کمتر از 13 دقیقه باشه ولی خب، جذابه!) تفکر داستان حول این موضوع است که دانشی از عصر باستان به انسان داده شده و پیشرفت‌های علمی امروزی عملاً پسرفت و اثبات چیزهایی است که می‌دانستیم (و چیزهایی که در اسرار باستانی هنوز نمی‌دانیم). نکته دیگر این است که این کتاب آموزه‌های دینی را زیر سوال می‌برد و به شکلی دیگر مطرح می‌کند. با وجود پاورقی‌های مترجم مبتنی بر نقد و تکذیب موضوعات نوشته شده، باز برای من جای سوال است که چگونه توانست حق انتشار در ایران دریافت کند؟ :) به عنوان مثال یکی از نکاتی که کتاب به آن اشاره می‌کند، این است که افسانه‌ها استعاره‌ای است درباره خود انسان و به عبارتی انسان خود خداست (شاید). در آخر، درست مثل راز داوینچی، نتیجه‌گیری‌ای نسبت به داستان و تفکرات کتاب وجود ندارد. اینکه اعتقاد واحد به چه شکلی باشد و شاید هم هدف کلی رمان‌های براون همین است که تفکرات جوامع و تواریخ مختلف روایت کند، نه اینکه درسی درباره اینکه چه اعتقادی را بپذیریم به ما بدهد.اگر کتاب‌خوان نیستید و با فیلم ارتباط بیشتری برقرار می‌کنید، سه‌گانه رمز داوینچی (The Da Vinci Code)، فرشتگان و شیاطین (Angels and Demons) و دوزخ (Inferno) به کارگردانی ران هاوارد را تماشا کنید. شاید تمامی بخش‌های کتاب را به تصویر نکشند، اما ارزش دیدن دارند؛ آن هم با بازی زیبای تام هنکس :) ددلاین هم گزارش داده بود که سریالی براساس رمان نماد گمشده از شبکه NBC در دست ساخت است اما تیم بازیگری آن متفاوت خواهد بود و تام هنکس نقش رابرت لنگدان را ایفا نمی‌کند.مرسی از اینکه تا به اینجا خواننده نوشته من بودید. صفحه‌های اجتماعی من در پایین موجود است، همواره آماده بحث و صحبت هستم &quot;)اینستاگرامتوییترلینکدین</description>
                <category>مانی شکیبایی</category>
                <author>مانی شکیبایی</author>
                <pubDate>Tue, 16 Mar 2021 18:32:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربیاتی از نوشتن یک بلاگ پست حرفه‌ای</title>
                <link>https://virgool.io/@manishakibaei/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%87-%D8%A7%DB%8C-ihuxiyjcsyoj</link>
                <description>نیما شفیع‌زاده، کانتنت مارکتر (Content Marketer) و تولید کننده محتوا است که شاید این روزها اسمش زیاد به گوش‌تان خورده باشد. نیما سال‌ها در زمینه بلاگ‌پست فعالیت کرده و وبلاگ نیما تودی را راه‌اندازی کرده است که دید جدیدی نسبت به شبکه‌های اجتماعی دارد. اردیبهشت ماه امسال بود که وبیناری راجب اصول نوشتن بلاگ پست حرفه‌ای برگزار کرد و در این وبینار تجربیات خودش در نیما تودی را به اشتراک گذاشت. در این مطلب قصد دارم به بررسی این وبینار بپردازدم و از تجربیات نیما بگم که صرفاً یک یادداشت بر وبینار نیماست. بنابراین پیشنهاد می‌کنم بعد از خواندن این مطلب، وبینار را هم تماشا کنید تا نسبت به این موضوع، دیدی عمیق‌تر و جزئی‌تر داشته باشید.ساختار اصل مهمی‌ستیکی از مشکلات بلاگ‌پست های این روزهای فضای نت فارسی، عدم رعایت و توجه به اصول است؛ اینکه یک قالب و ساختار دقیق و حساب شده در بلاگ‌پست‌های ما وجود داشته باشد تا مخاطب گیج و سردرگم نشود. نیما کمبود این ساختار در بلاگ‌پست‌های مختلف را احساس کرده و به همین علت به وجود یک ساختار مشخص و برنامه‌ریزی شده، اهمیت زیادی می‌دهد. چیدمان عناوین داخلی، محل قرارگیری عکس‌ها، بدنه یا متن اصلی و بخش‌هایی همچون جمع‌بندی، پاراگراف فراخوان و ... نحوه آماده‌سازی و نوشتن هر کدام از بخش‌های بلاگ‌پست نیز متفاوت است. به طور مثال، عنوان اصلی باید کوتاه و شفاف باشد  یا بخش جمع‌بندی نکته جدیدی را برای مخاطب بازگو نکند و در حد 1 یا 2 پاراگراف باشد. بخوانید و ایده بگیریدایده گرفتن از مطالب وبسایت‌های مختلف، بلاگ‌پست‌های متفاوت، فیلم‌ و سریال، پادکست و حتی کتابی که می‌خوانید یکی از نکات مثبت و قابل توجه‌ای بود که نیما در وبینار به آن اشاره کرد. حتی یک بخش از صحبت‌های نیما به این موضوع اختصاص داشت که استفاده از منابع دیگر در کنار گفته‌های خودتان در بلاگ‌پست هیچ اشکالی ندارد و دزدی یا کپی  محسوب نمی‌شود. یک بلاگر برای اینکه مطالب جذابی بنویسد و حرفی برای گفتن داشته باشد، باید بخواند، باید بیشتر بداند و باید بتواند به خوبی آن را به مخاطب بازگو کند.عجله و کمال‌گرایی جواب نمی‌دهد خود من و شاید خیلی‌ها که دستی به قلم داریم و هر چند وقت یک بار مشغول نوشتن می‌شویم، با این موضوع مواجه شده‌ایم که دلمان می‌خواهد مطلبی را سریع منتشر کنیم. یکبار می‌نویسیم، یک بار می‌خوانیم و تمام، وارد مرحله انتشار شد! این موضوع اشتباهی‌ست که خیلی‌ها مرتکب می‌شوند. مثال جذابی که راجب آن می‌توان زد، لازانیاست؛ هرچقدر بیشتر در یخچال می‌ماند، لذیذتر و خوشمزه‌تر می‌شود. یک بلاگ‌پست هم به همین شکل نیاز به زمان دارد و باید بازنگری‌هایی صورت بگیرد. از آنطرف هم نویسنده کمال‌گرایی داریم که دست به انتشار مطلب خود نمی‌زد و در هر زمان احساس می‌کند که نوشته‌اش نقص دارد. نیما راه حلی ارائه داده و گفته که برای انتشار بلاگ پست‌تان بازه زمانی تعیین کنید. بدین شکل هم بازنگری مطلب‌تان را انجام می‌دهید و آن را پخته می‌کنید، هم از کمال‌گرایی دوری می‌کنید. نحوه انتشار در هر بستر اجتماعی متفاوت استپس از اینکه مطلب شما نوشته شد، عکس‌هایش انتخاب شد و بازنگری‌ها و تغییرات لازم اعمال شد، نوبت به انتشار آن می‌رسد. زمان و مکان انتشار مطالب می‌تواند بسته به نیاز هر شخص متفاوت باشد. به طور کلی دو روش انتشار برای یک مطلب وجود دارد:روش خطی: در این روش مطلب نوشته شده شما در یک روز در تمام شبکه‌های اجتماعی همچون اینستاگرام، توییتر، لینکداین، فیسبوک و ... منتشر می‌شود. روش آبشاری: در این روش انتشار مطلب شما در بازه‌های زمانی مختلف در شبکه‌های اجتماعی مختلف انجام می‌شود. به عنوان مثال روز شنبه، بلاگ‌پست شما در وبلاگ منتشر شده و در روز یکشنبه آن را در توییتر منتشر کردید و روز دوشنبه دست به انتشار آن در اینستاگرام و فیسبوک می‌زنید. این روش بیشتر برای اشخاص، موسسات یا رسانه‌هایی است که مطالب محدودی در طول یک ماه منتشر می‌کنند و به همین خاطر در فواصل زمانی متفاوت آن را به اشتراک می‌گذارند.بعد از اینکه زمان انتشار مطلب ما مشخص شد، نوبت به نحوه انتشار می‌رسد. من نیما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال می‌کنم و درست مثل دیگر بلاگرها و کانتنت مارکترهای حرفه‌ای، چکیده یا توضیحات کوتاه بلاگ‌پستش در هر شبکه اجتماعی متفاوت است. به عنوان مثال در اینستاگرام بسته به خواسته مخاطب از تصاویر پشت سر هم(Carousel Posts) استفاده می‌کند و در لینکداین، خلاصه‌ای کاری و جدی‌تر را به اشتراک می‌گذارد. دانستن نوع مخاطبان , نیازهایشان در هر شبکه اجتماعی  به ما کمک می‌کند که نوشته خود را به شیوه‌ای درست به اشتراک بگذاریم. همه از اول داستان، شکسپیر نیستند!خودم، نیما و خیلی‌های دیگر زمانی که به بلاگ‌پست‌های قدیمی‌مان نگاه می‌کنیم، تفاوت چشمگیری در نحوه نوشتن و رعایت اصول می‌بینیم. نیما قبل از شروع وبینار خود به موانعی که پیش روی هر تازه‌کار در بلاگ‌نویسی هست، اشاره کرد. عدم اعتماد به نفس، انشا و املای ضعیف، عدم خلاقیت و حتی قضاوت شدن ترس‌هایی است که هر شخصی در ابتدا ممکن است داشته باشد. آزمون و خطا کردن بخشی از یادگیری‌ست و همین یادگیری‌ها، همین خواندن و دانستن‌های بیشتر است که باعث می‌شود بلاگ‌پست‌های ما در طول زمان دچار تغییرات زیاد شوند. این وبینار با این جمله به اتمام رسید که: از نوشتن نترسید، آزمون و خطا کنید، بلاگ‌پست‌های قبلی خود را بررسی کنید، بازخورد بگیرید و دوباره بنویسید...و در آخرتجربه زیاد نیما در این زمینه باعث شده تا وبینار برای علاقمندان به این موضوع بسیار جذاب باشد و نکاتی که به آن توجه داشته، می‌تواند تاثیر زیادی بر  افزایش خوانندگان و جذابیت بلاگ‌پست های شما داشته باشد. وبینار اصول نوشتن بلاگ پست حرفه‌اینیما تودیلینکداین نیما شفیع‌زاده</description>
                <category>مانی شکیبایی</category>
                <author>مانی شکیبایی</author>
                <pubDate>Sun, 24 Jan 2021 16:02:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیپنوتیزم با تخیلات؛ فروید در یک ماجراجویی</title>
                <link>https://virgool.io/@manishakibaei/%D9%87%DB%8C%D9%BE%D9%86%D9%88%D8%AA%DB%8C%D8%B2%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D9%88%DB%8C%DB%8C-x5oxkgljybmv</link>
                <description>سال 2021 رو با یکی از سریال‌های جدید شبکه نتفلیکس تحت عنوان «فروید» (Freud) شروع کردم؛ سریالی هیجانی، پر از رمز و راز و اندکی تخیلی که زیگموند فروید، روانپزشک معروف رو در یک پیچ و تاب داستانی قرار می‌ده. اول از همه این موضوع رو بگم که این سریال نه بیوگرافی از فروید هست و نه قراره خیلی تو بطن شخصیت و کارکتر این روانپزشک و عصب‌شناس با ایده‌های مختلفش بره. صرفا کارگردان و فیلمنامه نویس‌های این سریال سعی کردن تا یه مقدار با شخصیتش بازی کنن و اونو داخل یک داستان با قتل، خون، هیپنوتیزم و خیلی چیزهای عجیب و غریب قرار بدن. چندین قتل در شهر وین اتریش در جریانه، قتل‌هایی که هیچ منطقی نداره و زیگموند فروید در کنار یک مدیوم (واسط روحی) تلاش می‌کنن تا از ادامه روند قتل‌ها در وین جلوگیری کنن. مدیوم ها در واقع واسطه‌های روحی هستن که می‌تونن با بعد فراطبیعی و ارواح جهان مردگان در ارتباط باشن و از انرژی درونی خودشون این ارتباط رو فراهم کنن. اپیزود اول این مینی سریال تئوری کلی رو در قالب یک دیالوگ عنوان کرده: &quot;من یک خونم. داخلش یک شمع روشنه و بخشی از خونه رو روشن می‌کنه. اون بخش خودآگاه منه و پله‌ها، اتاق‌ها، دیوار‌ها و فضاهای تاریک بخش ناخودآگاه من هستن.&quot; فلِر سالومه مدیوم و جزو شخصیت‌های اصلی هستش که مرکز تمامی این قتل‌ها و داستان‌ها رو در بر گرفته. اینکه چطوری با هیپنوتیزم و روش‌های مختلف وارد ناخودآگاه اشخاص متفاوت میشن، از سربازی با افتخار تا حتی شاهزاده و ولیعهد یک سرزمین و تاریک‌ترین، ترسناک‌ترین و خشن‌ترین نسخه از این آدم‌ها رو نمایان می‌کنن؛ همون بخش تاریک از خونه هر فرد. خشونت این سریال، خون موجود در این سریال و حتی سکس و نودیتی در اون خیلی زیاده. از اونطرف هم فلسفه و منطقی که براش پیش گرفتن عجیب و منحصر به فرده و هیچوقت فکر نمی‌کردم شخصیت زیگموند فروید رو وسط همچین داستان عجیبی ببینم. فیلمبرداری زیبا، فیلمنامه دقیق و شفاف و بازی خوب بازیگرانش در کنار زبان آلمانی (که جزو زبان‌های مورد علاقه من بوده) باعث شده تا این سریال رو جذاب و گیرا بدونم. از اونطرف هم مقالات و نقدهای کوبنده‌ای در راتن تومیتوز نسبت بهش نوشته شده و حتی نمره 6.4 رو از مخاطبان وبسایت IMDb دریافت کرده. دارک بودن و عجیب بودن داستان این سریال مخاطبانش رو به دو دسته تقسیم می‌کنه؛ یا کسایی که این دست از سریال‌ها و داستان‌های تاریک رو دوست دارن یا اینکه ازش متنفرن و حد وسطی به نظرم برای تماشاچی‌هاش وجود نداره. یعنی بعد از دیدن قسمت اول تا دوم، اگر دوسش داشته باشین اون رو تماشا می‌کنین و اگر خوشتون نیاد می‌ذارینش کنار.  خلاصه که من خوشم اومد، اگر شما هم دیدین نظرتون رو به اشتراک بذارین تا راجب نقاط قوت و ضعفش با همدیگه بحث کنیم :)</description>
                <category>مانی شکیبایی</category>
                <author>مانی شکیبایی</author>
                <pubDate>Thu, 14 Jan 2021 13:45:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه چیز با یک توییت شروع شد</title>
                <link>https://virgool.io/@manishakibaei/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C%D8%AA-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%B4%D8%AF-uxwc2pg8dpcx</link>
                <description>واتساپ در Privacy Policy جدید خود از سمت فیسبوک، اطلاعات بیشتری از کاربرانش دریافت می‌کنه؛ روز به روز دامنه دریافت اطلاعات از سمت فیسبوک رو به افزایشه و امنیت مکالمات و استفاده از این اپلیکیشن پایین میاد. در این بین و با اضافه شدن Policy جدید واتساپ از سمت فیسبوک، ایلان ماسک توییتی زد با این متن که: &quot;Use Signal&quot;برای من جالب شد تا بیشتر از سیگنال بدونم، اینکه چه پیام‌رسانی هست و چرا غول تکنولوژی حال حاضر جهان اون رو پیشنهاد کرده. هند با داشتن بیشتر از 400 میلیون کاربر واتساپ، بیشتر شبکه این اپلیکیشن رو دربر گرفته و با سیاست جدید فیسبوک، کاربران هندی این اپلیکیشن روز به روز در حال کاهشه و این در حالیه که نصب Signal در یک هفته اخیر در هند رشد خیره‌کننده‌ای داشته. سیگنال یک پیام‌رسان اوپن سورس و ایمن با تکنولوژی State-of-the-art end-to-end encryption هست که باعث میشه پیام شما توسط کسی شنود نشه و با امنیت کامل چت کنید، کال کنید و یا حتی تماس تصویری برقرار کنید. در شعارهای وبسایت سیگنال هم عنوان شده که امنیت یک چیز آپشنال و انتخابی برای سیگنال نیست، بلکه به شکل روش کار سیگنال است. هنگام نصب شماره‌ای از شما دریافت می‌کنه، بخشی داره که باید ثابت کنید ربات نیستید (موضوع رو مخ اما ایمنی که در اکثر وبسایت‌ها و اپ ها شاهدش هستیم!) و در آخر کدی رو ارسال می‌کنه که اون رو هم از طریق کیبورد خود گوشیتون نه، بلکه از طریق یک کیبورد ساختگی در داخل اپلیکیشن سیگنال باید وارد کنید (البته که به شکل اتوماتیک خودش کد رو وارد کرد اما اگر به شکل دستی هم وارد می‌کردید این اتفاق می‌افتاد)نام و نام خانوادگی‌تون به علاوه عکس (در صورت تمایل) وارد می‌کنین و همین؛ به اپلیکیشن سیگنال خوش اومدین! همه قابلیت های یک پیام رسان خوب رو داره و نه کاهش سرعتی تا به الان ازش دیدم و نه مشکل و باگی. حدود 10 میلیون دانلود هم داخل اپ استور داشته و جایگزین بسیار بهتری نسبت به واتساپ هست. تا سیگنال بین مردم ایران جا بیوفته احتمالا اندکی زمان ببره اما توضیحات راجبش و آگاه کردن کاربران موبایل و کامپیوتر (چون نسخه PC هم داره) از این پیام‌رسان، می‌تونه به رشد اپ و استفاده بیشتر مردم از اون کمک کنه. من که تا الان راضی بودم، امیدوارم چت‌های آیندمون در محیط سیگنال صورت بگیره :)لینکداینتوییتر </description>
                <category>مانی شکیبایی</category>
                <author>مانی شکیبایی</author>
                <pubDate>Sat, 09 Jan 2021 17:41:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین خروج، آخرین خداحافظی</title>
                <link>https://virgool.io/@manishakibaei/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%B1%D9%88%D8%AC-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-qbvgitq5p9m7</link>
                <description>سالن فرودگاه استانبول شلوغ بود، خوب یادمه. فرودگاهی بزرگ با جمعیت کثیری از ایرانی‌های خندان. نه می‌خندیدم و نه خوشحال بودم. نه ناراحت بودم و دلتنگ. راه می‌رفتم. چمدونم رو گرفتم. با دست و پا شکستگی هرچه تمام تر راهی برای رفتن به بخش پروازهای داخلی فرودگاه استانبول پیدا کردم. نشسته بودم، چهار ساعت تا پروازم وقت داشتم. واقعا شروع شد، 17 سال در عمق یک چاه با پرتوی کوچیکی از نور زندگی کنی و بعد ازش بیرون بیای. شاید کل جهان رو در اون لحظه نبینی، ولی شروع کردی. از بچگی عاشق خارج بودم. پوسترهای نیویورک، قهوه های خارج، ماشین های خارجی، زبان خارجی، فرهنگ غربی، همه چی. عاشق پول بودم، عاشق علم بودم، عاشق هر چیزی که بشه خارج از کشورم پیدا کنم. کلمه کشورم دیگه خوب بیان نمیشه، همیشه سعی می‌کنم به جاش از &quot;ایران&quot; استفاده کنم؛ واقعا تاسف‌برانگیزه؛ اولین روزی که وارد ترکیه شدم و به آلانیا رسیدم، همه چی تازگی داشت. اولین سفر خارجی من تو این 17 سال زندگی و آخرین دیدارم با ایران. فراری محسوب می‌شدم و هنوز هم می‌شم. سربازی باعث میشه نتونم برگردم. شاید هم بتونم اما به سختی. اعتماد به نفس چندانی تو صحبت به زبان انگلیسی نداشتم و قربون خدا برم، شهروندای ترکی که بتونن انگلیسی صحبت کنن از تعداد موهای سر هم کمتره -_- برقراری ارتباط مهمه، جدی می‌گم. یکی از عواملی که خیلی‌ها با زندگی در خارج کنار میان اینه که می‌تونن ارتباط برقرار کنن، می‌تونن حرف بزنن، می‌تونن روابط بسازن و می‌تونن کار کنن. من نمی‌تونم. چند ماهی میشه و هنوز هم با زبون کوفتی ترکیه کنار نیومدم، در حد یک سری کلمات و جملات. عدم دلتنگی، این هم مسئله مهمیه. روزی رو در اینجا به یاد ندارم که دلتنگ باشم. شاید چون از بچگی با این فکر بزرگ شده بودم دلتنگی معنایی برام پیدا نکرده. محدودیت‌های فکری خانواده و اطرافیانم اینجا دیده نمیشه و همین موضوع باعث شده که راحت باشم. گرچه بعضی از اقوام من اینجان و احساس تنهاییه برای من کمتره و شاید به همین خاطر دلتنگی هم کمتر. بذارید از ایرانی بودن تو یه کشور خارجی براتون بگم :) خب تقریباٌ هیچ فایده‌ و سودی براتون نداره. همین که تو یه مرکز دولتی، بانک یا موسسه ببینن رو پاسپورتتون محل تولد رو تهران یا هر شهر دیگه‌ای از ایران زده، سیلی از بهانه‌ها میاد که ما این کارو واسه شما نمی‌تونیم انجام بدیم. حالا اینجا ترکیه‌س و شرایط فرق میکنه. وای به حال کشور های غربی و اروپا و آمریکا! داشتن هدف، خب شاید مهم‌ترین مسئله تو مهاجرت همین باشه. کسی که بی‌دلیل و فقط به خاطر فرار از کشورش بیرون میاد، نمی‌تونه. نمیتونه تحمل کنه چون نمی‌دونه می‌خواد چیکار کنه. نمی‌دونه می‌خواد کجا بره، نمی‌دونه می‌خواد به چی برسه و انبوهی از &quot;نمی‌دونه&quot; ها اون رو به تنهایی و افسردگی و در آخر غلط کردن می‌ندازه. دیدم که می‌گم :) بنابراین باید هدف داشت. گفتم عدم برقراری ارتباط رو نه؟ تنهایی من تو عدم برقراری ارتباط خلاصه میشه. از ارتباطات گسترده تو تهران به جمع محدود تو ترکیه رسیدم و روزها تنهام، شب‌ها  تنهام و این چرخه ادامه داره و وقت با درس خوندن و کار کردن سپری میشه. من هم افسردم و ناراحت، شاید نه به اندازه خیلی‌ها ولی تنهام، چیزی که تو ایران نبودم :) تنها موضوعی که باعث میشه بمونم، اهدافمه. دیدت نسبت به زندگی نباید جوری باشه که تو ایران بود. ایران باید برات بمیره و اینجا بشه جایی برای رشد و پیشرفت خودت. خیلی ها اینجا خودخواه می‌شن، چون مجبورن. خیلی‌ها هم اینجا کمک‌رسان می‌شن ولی نکته اصلی اینجاست که از ایران نباید زیاد چیزی با خودت بیاری. چه خاطره و چه یادگاری. باید به این فکر کنی که چطور از فرصتی که بهت داده می‌شه استفاده کنی، چطور زندگیت رو بگردونی بدون اینکه روزت رو بیهوده ببینی و چطور هر روز پیشرفت کنی. اینجا امکانات و عدم امکانات‌هایی برای تو داره که از لحاظ ظاهری نباید به اون نگاه کنی.موتور سواری، عدم حجاب دخترها و زنا حس آزادی بهت می‌ده که تو ایران حسرت اون رو داشتی اما به هدف تنها رسیدن به آزادی مهاجرت کنی، نمیتونی دوام بیاری. دایره اهداف همیشه باید بزرگ باشه و اینجا هم بهشتی نیست که خیلی ها می‌گن و خیلی‌ها گول می‌خورن. اینجا ایرانه، فقط با امکانات و آزادی‌های بیشتر. همونقدر که ایران سختی کشیدی، اینور هم سختی می‌کشی و چه بسا بیشتر. نکته اینجاست که تو ایران هیچوقت نتیجه کارت معقول نیست اما خارج از ایران همیشه معقوله. حتی داخل جایی مثل ترکیه که از خیلی جهات شبیه ایرانه و از خیلی جهات شبیه اروپا. عدم اجازه کار برای کسایی که تنها اقامت دارن هم هست و این موضوع باعث میشه که خیلی‌ها غیر قانونی تو ترکیه فعالیت کنن. موضوع بعدی هم فرار افراد حاشیه دار به اینجاست که تا دلتون بخواد دیده می‌شه، پس از لحاظ آزادی برای حاشیه به نظرم این کشور خوب عمل کرده :) خلاصه که احساسی نباشین تو مهاجرت و همچنین غیر منطقی. برنامه داشته باشین، یه برنامه خوب و درست چون ضربه‌های تنهایی و افسردگی برای آدم‌ها به قدری بوده که اگر ایران می‌موندن به نظرم می‌تونستن زندگی شاد تری همراه با سختی تجربه کنن تا اینکه افسرده باشن و سختی‌های خارج رو هم تحمل کنن :)</description>
                <category>مانی شکیبایی</category>
                <author>مانی شکیبایی</author>
                <pubDate>Fri, 18 Dec 2020 21:10:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تبلیغات فیسبوک و اینستاگرام در ایران پاسخگو است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@manishakibaei/%D8%AA%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%BA%D8%A7%D8%AA-%D9%81%DB%8C%D8%B3%D8%A8%D9%88%DA%A9-%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE%DA%AF%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-huqn7dukzauk</link>
                <description>تحریم ها روز به روز در حال زیاد شدنه، و خب فیسبوک و اینستاگرام یه بستر خیلی خوب برای تبلیغات به حساب میان، روشی مدرن برای توی چشم دیده شدن. حالا مسئله فنی اینجاست، کسی که داخل ایران زندگی می‌کنه می‌تونه از این بستر بزرگ و وسیع بین‌المللی استفاده کنه یا نه؟ سوال خوبیه و جواب پیچیده‌ای داره. مدتی‌ست که تو زمینه تبلیغات دیجیتال و دیجیتال مارکتینگ مشغول به فعالیتم و تو این مدت چه داخل ایران و چه الان که در خارج از ایران زندگی می‌کنم، با سیستم پیچیده تبلیغات بسترهای مختلف دست و پنجه نرم کردم.فیسبوک از جمله بسترهایی‌ست که با با وجود عظمتش، ران کردن یک کمپین تبلیغات خوب در اون سخته، خیلییی سخت! داشبوردهای تو در تو و زیاد، Policy ها یا همون سیاست‌های مختلفش و گاهاً سخت‌گیری‌های الکیش -_- در شرایط تحریم هم که این موضوع چندین برابر مهم‌تر میشه و کلمات فارسی استفاده شده، لوکیشن مورد نظر برای تبلیغ و فاکتورهای مختلف مورد بررسی فیسبوک برای کاربران ایرانی و تبلیغات ایرانی سخت‌تر میشه. افراد زیادی رو میشناسم که تبلیغ خودشون رو در فیسبوک ران کردن و به زور و بدبختی حساب بانکی در خارج از ایران پیدا کردن و حتی واسه دو تا سه تبلیغ اولشون هم همه چی اوکی بوده اما یهو چی شد؟ حساب بانکی اکانت فیسبوک ریپورت و بلاک میشه و اون اکانت هم دیگه قابلیت تبلیغ گذاشتن نداره. خیلی سعی و تلاش شد تا این سیاست‌های فیسبوک رو دور بزنن اما آخرشم ریسک تبلیغات تو فیسبوک بالاستخب ماهایی که می‌خوایم از تبلیغاتش استفاده کنیم و تو ایران زندگی می‌کنیم باید چیکار کنیم؟اگر محتوایی که برای تبلیغ انتخاب کردین، به زبان فارسی باشه و لوکیشن مورد نظرتون هم فارسی باشه، پیشنهاد می‌کنم سمت فیسبوک نرین؛ به هیچ وجه! اگر که در ایران زندگی می‌کنین اما تبلیغی می‌خواین برین که مخاطبین خارج از ایران رو مورد هدف قرار میده و محتوای تبلیغاتی‌تون هم برای ساکنین خارج از ایران هست، از طریق وی‌پی‌ان، خاموش کردن لوکیشن گوشی و محدود کردن دسترسی اینستاگرام برای پیدا کردن لوکیشن‌تون میتونین تا حدودی از خطرات فیسبوک در امان باشید. اما می‌گم، تا حدودی! منی هم که در ترکیه زندگی می‌کنم گاهاً مشکلات زیادی با فیسبوک دارم و به قول دوست عزیزی، باید باهاش ور بری تا دستت بیاد :)این تجربه شخصی بود و پیشنهاد می‌کنم باز هم سرچ کنین و مطمئین بشین که می‌خواین تبلیغاتتون رو در فیسبوک و اینستاگرام به اشتراک بذارین یا نه. شرکت IT Center هم تو این زمینه در ترکیه فعالیت می‌کنه و من بخشی از تیم این شرکت هستم. اگر می‌خواین از خدمات فیسبوک بهره‌مند بشین و محتوای شما برای مخاطبین خارج از ایرانه، می‌تونین با من در تماس باشین تا اطلاع بیشتری بهتون بدم ;)اینستاگراملینکداین</description>
                <category>مانی شکیبایی</category>
                <author>مانی شکیبایی</author>
                <pubDate>Fri, 04 Dec 2020 15:03:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زبان والدین و فرزند، زبان جنگ و ستیز است!</title>
                <link>https://virgool.io/@manishakibaei/%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-doolkzf2z9rd</link>
                <description>والدین و فرزندزبان والدین و فرزند، زبان جنگ و ستیز و دعواهای مداوم است. زبانی‌‌ست که فهم آن سخت است و باور به آن دشوار. عقاید سنتی قدیمی در کنار عقاید جدید مدام در حال رقابت هستند و در آخر زور والدین است که نفرت فرزند را به همراه دارد. این مطلب را نوشتم تا خورده‌ای بگیرم به والدین امروز، به پدر و مادرهایی که گرچه عشق و علاقه در آن‌ها همواره واضح بوده، اما به صدمه زدن به فرزندانشان منجر شده است.سخت‌گیری های پدر و مادرها بخش جدایی ناپذیر از روند تربیتی فرزندان هستند. با این مسئله همواره موافق بودم. مثال‌های زیادی از عدم توجه کافی به فرزندان وجود دارد که در جامعه می‌بینیم. پسر و دخترهایی که دائم در محیط‌های مختلف پی ولخرجی و حواشی هستند و زندگی را در بیرون رفتن با دوستان و خوش‌گذرانی می‌بینند و والدین هم با این موضوع مشکلی ندارند. سخت‌گیری‌های والدین باعث می‌شود تا فرزند چهارچوب‌هایی داشته باشد و وقتی وارد جامعه می‌شود، احساس نکند آسمان شکافته و از آن بیرون آمده. مسئله اینجاست که برخی والدین تفکرات قدیمی خود را در جهت تربیت فرزند نسل جدیدی خود به کار می‌گیرند. ساعت‌ها درس خواندن، بیرون نرفتن، تلویزیون ندیدن و .... از برخی دیدگاه‌ها هم می‌توان با این تفکرات و سخت‌گیری ها کنار آمد اما مسئله اینجاست که دیدگاه کلی تنها به بچه آسیب می‌رساند. فرزندی که چندین و چند سال از زندگی‌اش را در خانه گذرانده و خوش‌گذرانی‌اش تنها به خانه پدربزرگ و مادربزرگ و خاله و عمه محدود شده، نمی‌داند چگونه باید زندگی کند، چگونه باید ارتباط بگیرد و چه کسانی را به عنوان دوست بشناسد و از چه آدم‌هایی دوری کند.کاش سخت‌گیری‌ها در جهت زندگی کردن بود؛ یاد می‌دادند که چه زندگی‌هایی عاقبت خوش ندارد و چه زندگی‌هایی دارد و از گذاشتن محدودیت و Limitهای پشت سر هم جلوگیری می‌کردند. به وضوح می‌بینم که محدودیت والدین نتیجه عکس به همراه خواهد داشت. همان پسری که چندین سال از زندگی خود را برنامه خاصی برای بیرون رفتن نداشته، ناگهان به شخصی تبدیل می‌شود که کل روز بیرون است و از آن طرف بوم افتاده است. پسر یا دختری که از سیگار متنفر بود، زمانی که از محدوده خود بیرون می‌آید به یک معتاد سیگاری تبدیل می‌شود که بدون توجه به سلامتی خودش دائم در حال سیگار کشیدن است. نمی‌گویم سیگار کشیدن عیبی دارد یا حتی مشروب خوردن اما مسئله اینجاست که مصرف و خوردن این چیزها هم حد و حدودی دارد و اگر زیاده‌روی‌ها همینطور ادامه پیدا کند، نتیجه مخربی را به همراه خواهد داشت.برخی والدین هم از نظر احساسی به فرزندان خود آسیب می‌رسانند. رشته توییت های زیادی در توییتر خوانده‌ام که فرزند به شکلی غیرمستقیم سعی در توضیح نفرتش از مادر و پدرش داشته. شاید عجیب به نظر برسد اما خیلی ها در بازه‌های زمانی مختلف از پدر و مادر خود متنفر می‌شوند، به گونه‌ای که حتی تا آخر عمر آن‌ها را نمی‌بینند. چرا باید اینگونه باشد؟ چرا تعادلی در رفتار، محدودیت و تربیت والدین وجود ندارد؟ گاهاً والدینی را می‌بینم که تفکری مدرن‌تر از خود نشان می‌دهند و سعی در درک فرزندان خود هم دارند و این موضوع من را به فکر وا می‌دارد؛ چرا پدر و مادر من نباید به اینگونه باشند؟ چرا من باید این سوالات را از خودم بپرسم؟ و در آخر فرزندان هم نقش بسزایی در دعواهای خانوادگی ایفا می‌کنند. شیطنت‌های مختلف و روی زیاد آن‌ها که سنگ پای قزوین است، خود باعث مشکلات زیاد والدین و فرزندان هم می‌شود. این را نوشتم که بگویم می‌دانم همه چیز تقصیر والدین نیست، اما این مطلب من برای آن دسته از فرزندان و والدینی نوشته شده که با محدودیت‌های به ظاهر منطقی‌شان، درهای جدیدی برای فرزندشان باز می‌کنند که شاید اگر این محدودیت‌ها نبود، بچه‌شان به آن سمت کشیده نمی‌شد. شاید نمی‌خواست درس بخواند، شاید نمی‌خواست کار بکند، شاید نمی‌خواست مدام در خانه بماند، شاید می‌خواست خودش باشد، شاید.....اینستاگرام منتوییتر من</description>
                <category>مانی شکیبایی</category>
                <author>مانی شکیبایی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Nov 2020 17:30:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدل اسپاتیفای زبان زد خاص و عام است!</title>
                <link>https://virgool.io/@manishakibaei/%D9%85%D8%AF%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%81%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D8%AF-%D8%AE%D8%A7%D8%B5-%D9%88-%D8%B9%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-r77wmibpnzvf</link>
                <description>تو توییتر بحث های زیادی راجب مدل اسپاتیفای یا همون Spotify Engineering Culture راه افتاده بود، خود اسپاتیفای هم انقدر از این سیستم راضی هست که حتی کارکناش ویدیوهایی راجب اون توضیح دادن و خودش هم توضیحات کاملی راجب این سیستم ارائه داده. حالا مسئله فنی اینجاست که این سیستم اصلا به چه شکلی هست؟ سیستمی که اسپاتیفای برای مدیریت نرم‌ افزار استفاده می‌کنه قالبا شکل اسکرام (Scrum) هست ولی تفاوت های زیادی هم بین‌شون وجود داره.اعضای تیم اسپاتیفای در گروه های 8 نفری تقسیم می‌شن. هر گروه وظیفه های Short Term و Long Term ای رو برعهده داره اما نکته جالب ماجرا اینجاست که گروه ها می تونن فریم ورک خاص خودشون رو انتخاب کنن، اینکه چطوری اون ماموریت رو به پایان برسونن یا اینکه از چه روش هایی استفاده کنن برعهده خودشونه. در واقع می‌تونیم بگیم رئسای اسپاتیفای استراتژی و اولویت های خودشون رو مشخص می‌کنن، به تیم ها می‌گن و هر تیم می تونه به روش خودش ماموریت رو انجام بده. این Long Term بودن ماموریت ها در کنار Short Term بودن یکجور چهارچوبی رو به تیم ها میده اما از طرف دیگه هم دستشون در خیلی موارد بازه تا به روش خودشون کد بزنن. نکته بعدی ماجرا اینه که ریلیز های هر گروه ممکنه فرق کنه. یه تایم لاینی برای ریلیز مشخص میشه اما بعضی وقت ها ممکنه که یه گروه به تایم لاین نرسه و ریلیزش در بین باقی ریلیز ها قرار میگیره اما غیر فعال میشه تا زمانی که در تایم لاین بعدی و با گروه های بعدی بتونن ریلیز رو منتشر کنن. این ریلیز های متوالی باعث میشه که نظم کاری تیم ها افزایش پیدا کنه و لازم نباشه از ریلیز های بزرگ و سنگین استفاده کنن و آمار اشتباهات و خطاهای احتمالی هم کاهش پیدا می کنه. از جهاتی دیگه اسپاتیفای تیم هارو تشویق می کنه تا اشتباهات زیادی مرتکب بشن، یعنی از اشتباهات استقبال می کنن چون عقیده دارن که اشتباهات هرچه سریع تر انجام بشه، راه حل ها سریع تر به وجود میاد و سریع‌ تر یاد می گیرن. گرچه که از کدنویس های حرفه ای تو تیمشون استفاده می کنن ولی مسئله اینجاست که اشتباهات بخشی از داستان بوده و خواهد بود و هرچی آدم سریع تر زمین بخوره، سریع تر از رقیبای خودش می تونه بلند شه و سریع تر یاد می گیره. در کنار اینها سرعت چندان هم برای اسپاتیفای مهم نیست، یعنی تمام مدلش رو طوری طراحی کرده که اولویت رو روی کیفیت بگذاره. Meeting های زیادی بین تیم هاش برقرار میکنه تا بدوونه مشکلاتشون کجاست، نه اینکه کی مرتکب اشتباه شده. فضایی رو ساخته تا در بین گروه آدم هایی که خصوصیات و علاقمندی های یکسانی دارن بتونن با هم ارتباط داشته باشن و صحبت کنن و خب این رو روند کار کارمنداش هم تاثیر بسزایی داره. خلاصه که کارمنداش خیلی راضی‌ان از محیط کارشون :) سیستم اسپاتیفای هم تو طول زمان به اینجا رسیده و خودشون می‌گن که هنوز جای پیشرفت داره و خیلی از شرکت ها هم از این مدل برای مدیریت نرم افزار و کنترل پروژه خودشون استفاده می کنن..</description>
                <category>مانی شکیبایی</category>
                <author>مانی شکیبایی</author>
                <pubDate>Sat, 14 Nov 2020 14:40:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سینمای امروز مخاطب خود را شگفت زده نمی‌کند!</title>
                <link>https://virgool.io/@manishakibaei/%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%B4%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D8%AF-ccigkweho1ar</link>
                <description>دیدگاه جالبیه نه؟ اجازه بدین داستانی رو براتون تعریف کنم. برادران لومیر که به عنوان مخترعین سینما و تصاویر متحرک از اونها یاد میشه، اولین فیلم خود تحت عنوان &quot;کارگران در حال خروج از کارخانه لومیر&quot; را در سال 1896 اکران کردند. مدت زمان این فیلم 50 ثانیه بود و فقط یک صحنه از حرکت قطار رو شامل می‌شد. تماشاچی‌ها نمی‌دونستن که این یک تجربه دو بعدی‌ست و در اصل قطاری به سمتشون حرکت نمی‌کنه و از این جهت ترسیده بودند. به عبارتی فیلم با مغز اون‌ها بازی کرده بود و کنترل رو به دست گرفته بود؛ به این صورت تماشاچی با فیلم پیش‌ می‌رفت. این موضوع در عصر فیلمسازی مدرن یک چالش به حساب میاد. خیلی از فیلمساز‌ها به این موضوع توجهی ندارن و صرفاً داستان‌های عمیقی رو توصیف می‌کنن که در کنار موضوعات مهم مورد بحثشون، شگفتی بصری برای مخاطب نداره.  فیلم‌های علمی تخیلی زیادی هم در عصر حاضر ساخته شده که با وجود تمام تکنولوژی و افکت‌های ویژه و وفور آثار مشابه، مخاطب رو متعجب نمی‌کنه.  اینجاست که یک باور به وجود میاد که فیلم صرفاً براساس منطق نیست و تجربه‌ای که به مخاطب میده هم در کنار داستان و ایفای نقش بازیگران، اهمیت زیادی داره. سینما نزدیک‌ترین مدیوم یا رسانه برای ماست که می‌تونه مرز بین واقعیت و خیال رو بشکونه. صفحه بزرگ، افکت‌های صدا، نور و دور بودن از حواس‌پرتی‌های مختلفی مثل گوشی و .... جمله‌ای بود که می‌گفت: &quot;انگار یک لحظه در سالن سینما در حال تماشای فیلم هستم و در لحظه‌ای دیگه، در سالن سینما نیستم.</description>
                <category>مانی شکیبایی</category>
                <author>مانی شکیبایی</author>
                <pubDate>Fri, 18 Sep 2020 16:59:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد و بررسی روانی امریکایی؛ همه ما هیولایی درون خود داریم</title>
                <link>https://virgool.io/@manishakibaei/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-cauowppxommr</link>
                <description>برخی از بخش‌های داستان در این نقد افشا شده است! سال 1991 بود که برت ایستن الیس کتاب جنجالی خود تحت عنوان روانی آمریکایی را به بازار عرضه کرد؛ یک شاهکار ادبی که ورای زمان خود بود و همین موضوع خشم عموم را برانگیخت. منتقدان زیادی به این کتاب توپیدند و انجمن‌های زنان روزنامه‌های مختلف همچون نیویورک‌تایمز، این اثر را نفرت‌انگیز تلقی کردند. بیش از 25 سال از زمان انتشار این کتاب می‌گذرد و تا به امروز میلیون‌ها نسخه از آن به فروش رسیده، تئاترهای موزیکالی از آن به روی صحنه رفته و مری هرن نیز به عنوان کارگردان، اثری شایسته از آن به روی پرده‌های سینما برده. طبق گفته الیس، وی در زمان نوشتن کتاب با کارمندان بسیاری در وال‌استریت مصاحبه داشته و تمام چیزی که از هم‌صحبتی با آن‌ها نتیجه گرفته، این بود: &quot;این می‌تونه یه قاتل سریالی باشه!&quot; و اینگونه پاتریک بیتمن خلق شد؛ کارکتری که با وجود تحصیلات بالا و شخصیتی مهم در بین همکاران، از خشونت و میلی درونی به خون و قتل رنج می‌برد. شاید بتوان گفت که فشار کار در وال استریت شخصیت آدم‌ها را تغییر می‌دهد و به یک هیولای غیر قابل کنترل تبدیل می‌کند. شاید در اغلب فیلم‌های این‌چنینی، شخصیت‌های اصلی با فشارهای عظیمی در ابتدای فیلم تعریف شده‌اند؛ مرگ والدین، زندگی فقیرانه و .... اما فیلمنامه‌نویسان روانی آمریکایی راه دیگری را پیش گرفته‌اند. آن‌ها پاتریک را با چالش‌های روزانه همراه کردند؛ چالش‌هایی که ممکن است برای هر کس پیش بیاید و همین موضوع ذره ذره ما را با شخصیت بیتمن آشنا می‌کند. چشم و هم‌چشمی در محل کار یا رزرو نشدن میز در یک رستوران خوب در بالای شهر و حتی کارت‌های کاری کارمندان مختلف از این قبیل چالش‌هایی است که بیتمن در طول فیلم با آن مواجه بود و رفته رفته به سمت دیوانگی کشیده شد. روانی آمریکایی اپرایی در سطح جهانی‌ست. دانش و سلیقه بالای بیتمن در موسیقی در طول فیلم به خوبی حس می‌شود، به خصوص در سکانس‌های قتل. بیتمن با موزیک، کار خود را آغاز می‌کند. توضیحاتی درباره خوانندگان این موزیک، حرکات پا و دست که یادآور صحنه تئاتر موزیکال است و در آخر با یک تبر، چاقو و هر وسیله‌ای به بی‌رحمانه‌ترین شکل ممکن قربانی خود را به قتل می‌رساند؛ حال می‌خواهد همکارش باشد یا یک زن فاحشه که به ازای پول وارد خانه بیتمن شده است. ارضای روحی بیتمن با دیدن خون به پایان می‌رسد و با روشن کردن سیگار برگ، آرامش پس از طوفان اتفاق می‌افتد. نکته جالب اینجاست که داستان به همینجا ختم نمی‌شود، شاید فکر کنید که بالاخره تمامی این قتل‌ها پایانی دارد و بیتمن در آخر به زندان می‌رود ولی اینگونه نیست؛ دیدگاهی که در پایان فیلم بسیاری از مخاطبان و تماشاچیانش را به گمراهی کشید و باعث شد تا کارگردان نیز طی مصاحبه‌ای نسبت به آن گلگی کند. برخی‌ها بر این باورند که بیتمن در واقع در توهم خود به قتل قربانیانش دست زده ولی اینگونه نیست. شاید در سکانس پایانی فیلم، زمانی که بیتمن به خانه پل آلن وارد می‌شود، اجساد را نبیند اما یک دیالوگ کلیدی بین بیتمن و مشاور املاک وجود دارد: &quot;تو آدم خوش‌شانسی هستی&quot; این دیالوگ جوابی‌ست برای خیلی از سوالات تماشاچی. نظریاتی وجود دارد که می‌گوید شرکت مشاور املاک برای اینکه از رقبای خود عقب نیافتد، کل خانه را تمیز و اجساد را مفقود کرده است. شاید بپرسید که وکیل بیتمن چرا وی را با نامی دیگر صدا زد؟ پاسخ این سوال در هاله‌ای از ابهام قرار دارد اما شاید بتوانیم بگوییم که وی از قبول کردن پرونده‌ای به این سنگینی ممانعت کرده است. روانی آمریکایی با تمام پیچیدگی‌های داستانی، فیلمبرداری و کارگردانی زیبایش، یک اثر روانشناختی عمیق است که مرز بین توهم و واقعیت را برای مخاطب به نمایش می‌گذارد و با استفاده از چاشنی‌های طنز و ترسناک خود، مارا با پاتریک بیتمنی آشنا می‌کند که هم‌اکنون در جشن‌های هالووین، مردم خود را شبیه آن می‌کنند و همانند این شخصیت لباس می‌پوشند. این فیلم به ما ثابت می‌کند که زندگی بی‌رحم است و در پس تمامی این بی‌رحمی‌ها، هیولایی از ما نیز می‌تواند خارج شود؛ شخصیتی که خودمان نیز با آن آشنایی نداریم و ما را از مرز جنون نیز فراتر ببرد.   اینستاگرامتوییتر لینکداین</description>
                <category>مانی شکیبایی</category>
                <author>مانی شکیبایی</author>
                <pubDate>Thu, 10 Sep 2020 14:32:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوب و بد در نقاب همدیگر؛ نقد فیلم The Departed</title>
                <link>https://virgool.io/@manishakibaei/%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%88-%D8%A8%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D9%85%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-the-departed-duieoxmygulj</link>
                <description>در نگاه اول، تمام فیلم‌های مارتین اسکورسیزی درباره تصویر درونی‌ای است که شخصیت‌های فیلم از خود دارند. The Departed نیز از این قاعده مستثنی نیست. فیلمی با ایفای نقش بازیگران مطرحی همچون لئوناردو دیکاپریو، جک نیکلسون، مت دیمون، مارک والبرگ و خیلی‌های دیگه. برد پیت قرار بود جزو یکی از بازیگران این فیلم باشه اما در نهایت به عنوان تهیه کننده در تیم تولیدی حضور پیدا کرد. این فیلم به حدی مورد قبول منتقدان و مخاطبان خودش قرار گرفت که تونست 4 جایزه اسکار و یک جایزه گلدن گلوب رو برای اسکورسیزی به همراه داشته باشه؛ اولین و تا به اینجا تنها جایزه اسکاری که اسکورسیزی تونسته دریافت کنه. Departed که ترجمه فارسی آن &quot;رفتگان&quot; است، داستان دو مامور متناقض پلیس را روایت می‌کند که در دو سوی مختلف، در حال خدمت به عموم هستند. این فیلم نمایی جدید از خیانت و جامعه‌ای که از درون می‌پوسد را به تصویر می‌کشد. پیچیدگی داستان به حدی زیبا به تصویر کشیده شده که جای خوب و بد عوض می‌شود؛ فرشته ماسک شیطان را می‌زند و شیطان در نقش فرشته ظاهر می‌شود. Infernal Affairs از الن ماک و اندرو لاو که در سال 2002 به روی پرده های سینما رفت و به یکی از بهترین فیلم‌های هنگ‌کنگ تبدیل شد، الهام‌بخش اسکورسیزی در ساخت فیلم Departed بود. فیلمی که تمام خواسته‌های اسکورسیزی را در خود دارد، از خیانت و خشونت گرفته تا پیچیدگی داستانی لازم و فضای فیلم. فرقی که اثر اسکورسیزی با نسخه هنگ‌کنگی این فیلم داشته، بازیگران انتخاب شده، محل وقایع داستان و فضای فیلم بود که همواره همان فضای تاریک و تم اسکورسیزی را دارا بوده. فیلم های اسکورسیزی درباره این نیست که چه اتفاقی می‌افتد بلکه در اینباره است که آن اتفاقات به چه شکلی به وقوع می‌پیوندد. کالین سالیوان (با ایفای نقش مت دیمون) یک پسر جوان است که در بوستون بزرگ شده. فرانک کاستلو (با ایفای نقش جک نیکلسون) با دیدن این پسر جوان، از همان کودکی روی او سرمایه گذاری می‌کند و به عنوان جاسوس، وی را وارد نیروی پلیس می‌کند. از آن طرف بیلی کاستیگان (با نقش‌آفرینی لئوناردو دی‌کاپریو) را شاهد هستیم که با وجود خانواده تقریبا خلافکارش، در تلاش است تا به نیروی پلیس بپیوندد و در آخر به عنوان جاسوس وارد باند کاستلو می‌شود. هر دو شخصیت در ماسک‌های خود پله های موفقیت را بالا می‌روند؛ کالین مدام ترفیع می‌گیرد و بیل نیز در باند کاستلو به شخصیت مهم‌تری تبدیل می‌شود.نکته جالبی که برای من مطرح شد، این بود که جک نیکلسون و اسکورسیزی به اندازه کافی با هم همکاری نداشتند. به نظرم اسکورسیزی به خوبی از استعداد بازیگری نیکلسون استفاده کرده و وی را نه به عنوان یک پدرخوانده و نه به عنوان یک موش کثیف، بلکه یک آدم باهوش به تصویر کشیده که در آخرین سکانس‌های فیلم در شرایطی قرار می‌گیرد که اطلاعات کافی ندارد و همین اتفاق، موضوع را پیچیده‌تر می‌کند. نقل قولی از همینگوی موجود است که می‌گوید: زمانی که بعد از انجام یک کاری حس خوبی داشته باشی، آن کار خوب است و زمانی که حس بدی داشته باشی، آن کار بد است.این درباره دو شخصیت متناقص هم صدق می‌کند و دی‌کاپریو و دیمون به خوبی این تناقض را به تصویر کشیده‌اند. آن‌ها براساس دروغ زندگی خود را ساخته‌اند و ذات و طبیعت حرف‌ها و حرکات‌شان آن‌ها را آزار می‌دهد. در آن بین روانشناس زنی به نام مدلین (با نقش‌آفرینی ورا فارمیگا) را شاهد هستیم که ماهیت کار آن، ارتباط برقرار کردن با بیمارانش است و زمانی که دو شخصیت بیل و کالین با او ارتباط می‌گیرند، رشته پیچشی داستان اسکورسیزی بیشتر می‌شود. تئوری هایی هم وجود دارد که می‌گوید، اسکورسیزی شخصیت کالین را به شکلی همجنسگرا نمایش داده؛ نشونه هایی که از دیالوگ های آغازین این شخصیت تا مشکلاتش با مدلین ظاهر میشه. برخی های معتقدند که این نشان دهنده دو رو بودن شخصیت است و کالین علاوه بر اینکه از درون تبهکار و از بیرون پلیس است، از درون همجنسگرا و از بیرون دگرجنسگرا. البته تمامی اینها حدسیات مخاطبان است و تاییدی نسبت به این موضوع وجود ندارد :) هیجان این فیلم در طول زمان بیشتر و بیشتر می‌شود. اولش فکر می‌کنید که داستان پایان مشخصی دارد اما همینطور که ادامه می‌دهید، پیش‌بینی موضوع سخت‌تر می‌شود، تعجب و سوالات مغزتان بیشتر می‌شود و روابط بین کاراکترهای فیلم هم پیچیده‌تر. در آخر Departed وجدان را به بازی می‌گیرد و امتحان می‌کند. مثل زمانی که شما گناهی مرتکب می‌شوید و در درگاه پروردگار می‌گویید: من این کار را اشتباه انجام دادم، احساس گناه می‌کنم اما خدایا، مگر کار دیگری می‌توانستم بکنم؟ همانطور که یکی از منتقدان راتن تومیتوز می‌گوید: The Departed دیدگاهی انکار ناپذیر از جامعه ای است که از درون می پوسد و اسکورسیزی به بهترین نحو این موضوع را به تصویر کشید.اینستاگرامتوییتر </description>
                <category>مانی شکیبایی</category>
                <author>مانی شکیبایی</author>
                <pubDate>Fri, 21 Aug 2020 23:41:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تئاتر</title>
                <link>https://virgool.io/@manishakibaei/%D8%AA%D8%A6%D8%A7%D8%AA%D8%B1-ebfoopyxz0y6</link>
                <description>سیگارم تموم شده. تعداد فیلترهای توی زیرسیگاریم رو نمی‌تونم بشمرم. همسایه بغلی داره فیلم   &quot;برباد رفته&quot; رو تماشا می‌کنه. زوج پیری‌ان و هر شب فیلم و میبینن. نمیدونم چرا خسته نمی‌شن. سرم داره می‌ترکه. هوا خنکه، پنجره تراس رو که باز می‌کنی، نسیم بهاری خوبی می‌وزه، پرده‌ها حرکت می‌کنن، پنجره آشپزخونه تکون می‌خوره و صدا می‌ده، موهام هم بالا پایین می‌رن. قرص نداریم، تو این خونه لعنتی هیچی نداریم. شاید بهتر باشه برم بیرون، تئاتر مریم فردا شروع میشه، بعدش می‌خواد بره آلمان. باید باهاش خداحافظی کنم، نمی‌دونم فردا قراره چه اتفاقی بیوفته ولی برای آخرین بار باید ببینمش. سرم... نه نمیشه، باید برم بیرون. هوا خنکه، یه سوییشرت بردارم. کلید، کلید کو؟ اها اینجاست. پرنده تو کوچه پر نمیزنه. فقط صدای خروپف علی آقا رو میشه شنید، سرایدار ساختمون. مرد خوبیه، سیبیل‌های کلفتی داره و 30 ساله که زن و بچش رو ندیده، مثل اینکه رفتن بندر عباس. شاید یه روزی تونست بره ببینتشون. هرموقع غذا زیاد میارم براش می‌برم، تو ساختمون هوای من و خیلی داره. همیشه میگه: &quot;جوونی پسر جوون! بشین عشق و حالتو بکن. من و میبینی؟ 30 ساله بچه‌هامو ندیدم ولی نمیذارم خنده از رو لبم محو بشه. آخرش هممون تو یه مستطیل زیر خاک می‌ریم. باید لذت برد...&quot; راست می‌گه. اخرشم هممون داخل یه مستطیل کوچیک می‌ریم. سوپرمارکت باز نیست،  گرچه پولی هم نداشتم که بخوام بابت سیگار بدم. یه مدت بهمن می‌کشیدم، قرمز نازکاش. هرچقدر زمان بیشتر می‌گذره سینه‌هام خسته‌تر میشه. اون زمان هم که با مریم بودم زیادی بحث‌مون می‌شد سر این موضوع. به خاطرش یه مدت طولانی نمی‌کشیدم، میشه گفت انگیزه خوبی بود. میبینی مریم، آخرش خودت انگیزه سیگارهای پشت سر هم من شدی.  پارک خلوته، فضای خوبی داره، هر روز صبح با مریم اینجا قرار می‌ذاشتم. قبل از اینکه بره تمرین. همیشه خمار خواب بود و می‌گفت زشتم اول صبح. برای من اون زیبا‌ترین دختری بود که اول صبح وقتی چشمات رو باز می‌کنی، می‌تونی بهش نگاه کنی. چشمام خیلی قرمز شده، دیشب هم نخوابیدم. فکر و خیال که داشتی باشی، شب و روز برای تو فرقی نمیکنه. شاید بهتر باشه بهش زنگ بزنم، همین الان. نه، فردا میبینمش. باهاش حرف می‌زنم. کوتاه، نمی‌تونم خودمو توجیه کنم، جدا شدن هم بخشی از رابطه‌ست، با اینکه خودم نمی‌خواستم. پلکام داره سنگین میشه، شاید بهتره یه ذره اینجا دراز بکشم...- آقا!+ چی شده؟!- بلند شید از اینجا، مردم می‌خوان بشینن...افغانی بود، واقعا صبح شد... ساعت 10:40 دقیقه بود. امروز مرخصی گرفته بودم. بهتره برم یه دوش بگیرم، بوی چندان جالبی نمیدم. گشنمه، احساس می‌کنم تو شکمم مدام در حال دریل‌کاری‌ان، میسوزه. تخم مرغ داریم، جای شکرش باقیه. مامانم همیشه عسلی درست می‌کرد، قبلا دوست نداشتم ولی الان که مرده، دلم واسه تخم مرغ‌های عسلی که درست می‌کرد تنگ شده... زیاد هم خوب از آب در نیومد ولی خب همینه که هست. من زیاد تو درست کردن غذا ماهر نیستم. ساعت 3 شده، تنها کاری که کردم کتاب خوندن و نگاه کردن به در و دیوار بود. امروز هوا ابریه، فکر کنم قراره بارون بیاد. پسرهای جوون دسته جمعی سمته پارک نشستن. منظره خونه به این شکله، سمته چپ برج میلاد رو می‌بینی، روبه‌رو هم اتوبانه، صدای ماشین‌ها اذیت می‌کنه ولی باز شلوغی رو دوست دارم و سمته چپ هم به پارک. پنجره من رو به پشته ساختمونه و یکی از دلایلی که این خونه رو واسه اجاره انتخاب کردم همین بود، از همون اول جذب منظره‌ای شدم که از تهران به من می‌داد. الان که دارم بهش فکر می‌کنم شاید باید از اینجا برم، یه جای خیلی دور. هرسال که تو این شهر می‌مونم از آدم‌ها دورتر می‌شم، دود و کثافت این شهر تنهاترت می‌کنه. نمیدونم، شایدم رفتم. شاید مثل این مسافرهای خارجی یه دوچرخه خریدم، یه کوله و کل ایران رو سفر کردم، از بچگی سفر دوست داشتم. تغییر و هیجان بهتره، از این وضعیت افسردگی‌وار خلاص می‌شی.... باید لباسامو اتو کنم، همیشه دوست داشتم جلوی مریم زیبا به نظر بیام، هیچوقت توجه نمی‌کرد. به مدل موهام، به ساعت‌هام، به عطرهایی که براش می‌زدم. میزان توجه آدم‌ها با دوست داشتن‌شون رابطه مستقیم داره. اگر به اندازه کافی بهت توجه نمی‌کنن، به حرکاتت، به رفتارت و به کارهایی که واسشون می‌کنی دقت نمیکنن، به اندازه‌ای که دوسشون داری، دوست ندارن. رابین ویلیامز توی فیلم ویل هانتینگ خوب دیالوگ قشنگی داره، میگه تو از دلتنگی هیچی نمی‌فهمی، دلتنگی زمانی‌ست که تو یکی رو بیشتر از خودت دوست داشته باشی. من دلتنگم، خیلی دلتنگم... دلتنگ رقصیدن‌هامون زیر بارون، دلتنگ لبخندش وقتی که موضوعات مختلف رو مسخره می‌کردم، دلتنگ سوییشرت‌هام که بیشتر از من به اون میومد. لباس‌های من و از تو کمد ورمی‌داشت و می‌پوشید و خدایا، چقدر زیبا می‌شد...  سالن تئاتر پر آدمه. قبلنا تو تمام اجراهاش حاضر می‌شدم. همیشه سر صحنه استرس داشت و وقتی مضطرب بود، خوشگل‌تر می‌شد. نمی‌دونستم چطوری برم پیشش، الان برم یا بذارم اجراش تموم بشه. شاید بهتر باشه اجراش رو تموم کنه. مردم دست می‌زدن، بلند بلند. کنار تیم به نشانه تشکر تعظیم کرد. مثل همیشه عالی بازی کرده بود. دامن گل‌گلی با دوخت‌های ظریف و کلاه قرمزی روی سرش بود. کفش‌های رسمی و جوراب مشکی بلندی هم پوشیده بود. تماشاچی‌ها یکی یکی سالن رو ترک می‌کردن. اعضای سر صحنه در مورد پروژه‌های بعدی و همکاری‌های بعدی با هم صحبت می‌کردن. اونجا بود، کنار پله‌ها. داشت با بازیگرهای دیگه صحبت می‌کرد و می‌خندید. همیشه لبخند رو صورتش بود، زمانی که غمگین می‌شد دلش نمی‌خواست من رو ببینه. همیشه دوست داشت شاد و خوشحال به نظر بیاد، واقعا هم خنده به صورتش بیشتر میاد... به دیوار تکیه داده بودم. داشت با دوستاش خداحافظی می‌کرد. دونه دونه داشتن می‌رفتن بیرون که چشمش به من افتاد. آروم گفت: &quot;تو آخر از همه&quot; می‌دونست می‌تونم لب‌خونی کنم. - سلام+ اینجا چیکار می‌کنی؟- فردا داری می‌ری...+ خب که چی؟- اومدم باهات خداحافظی کنم+ بعد اون همه اتفاق، مگه قبلا خداحافظی‌تو نکرده بودی؟- مریم، نمیخوام بحث قبل رو پیش بکشیم+ مرسی که تا اینجا اومدیمی‌خواست بره، بغلش کردم. چند لحظه مکث کرد و بعد دستاش رو دور شونه‌هام گذاشت. فهمیدم داره گریه میکنه، سوییشرتم خیس شده بود، جای اشک‌ها روش مونده. نمی‌خواستم ولش کنم، بعد از این همه مدت دلتنگی، بعد از این همه مدت خبر نداشتن ببینمش، تو بغلم باشه، درست مثل قدیم. نمیخوام ولش کنم... دویید، کل سالن تا در اصلی رو دویید. من هم باهاش دوییدم. قبل از اینکه از در خارج بشه، پشت کرد و به من لبخند زد. کل تهران این کلمه رو شنید: &quot;خداحافظ!&quot; و دویید به سمت ایستگاه اتوبوس، داشت بارون میومد، دست‌هام رو بالا آوردم، قطره بارون وقتی روی دست میاد، حس خوبی میده. بوی خوبی تهران رو ورداشته بود، بعد از مدت‌ها از دود و گند و کثافت خبری نبود. پیاده رو خلوت بود، راه زیادی تا خونه نمونده، همه‌مون آخرسر به اونجا برمی‌گردیم....   </description>
                <category>مانی شکیبایی</category>
                <author>مانی شکیبایی</author>
                <pubDate>Thu, 20 Aug 2020 00:47:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هدف‌ها هویت ما را تعیین می‌کنند</title>
                <link>https://virgool.io/@manishakibaei/%D9%87%D8%AF%D9%81%D9%87%D8%A7-%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%B9%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-bt9oyxli1ecb</link>
                <description>ویکتور فرانکل از بازماندگان هلوکاست است. از دید وی، این موضوع یک دلیل داشت: وی قادر بود تا به هدف خود باور داشته باشد. آنگونه که در خاطراتش تحت عنوان «مردی در جستجوی معنا» (Man’s Search for Meaning) نوشته است، آنان که در کمپ زندانیان جنگی حس امید خود را از دست داده‌اند، به سرعت فرو پاشیده و از آن طرف آنان که آینده‌ای روشن پس  از این شرایط را می‌دیدند، توان تحمل بیشتری داشتند. وی برای تحمل کردن این شرایط و درد و رنج به حرف فردریش نیچه اشاره کرده است: &quot;آن که چرایی برای زندگی دارد، هر چگونگی را می‌تواند تحمل کند.&quot; نبود یک آینده‌ای مشخص باعث عدم رشد ما می‌شود. گذشته شما باید کنار گذاشته شود و روی شخصیت و رفتار شما تاثیر نگذارد؛ این آینده است که باید رفتار شما را تعیین کند. بگذارید واضح‌تر صحبت کنم: مهم نیست هم اکنون در چه شرایطی زندگی می‌کنید، شما می‌توانید به چیزهای خارق‌العاده‌ای که خودتان انتظارش را ندارید هم دست پیدا کنید. در این مقاله 10 استراتژی برای رسیدن به آینده‌ رویایی‌تان را شرح داده‌ام. این را هم اضافه کنم که ای مقاله ترجمه‌ای است از یک مقاله انگلیسی با اندکی تغییرات که برای من جالب بود و تصمیم به ترجمه و انتشار آن گرفتم.1) خود آینده‌تان را مشخص کنیددکتر توماس سادندورف، دکتر ملیسا برینومز و دکتر کانا ایموتا طی یک تحقیقی به این نتیجه رسیده‌اند که &quot;تنها از طریق تصور آینده خود به همراه توانایی‌های ارتقا یافته میتوان انگیزه گرفت، برنامه‌ریزی کرد و از طریق تمرین مهارت‌ها را فرا گرفت.&quot; زمانی که مردم خودشان را  توصیف می‌کنند، از جملاتی همچون &quot;من درونگرا هستم&quot; یا &quot;من در ارتباط با مردم خوب نیستم&quot; یا اینکه &quot;من در روابط اجتماعی ضعیف هستم&quot; استفاده می‌کنند. اما بدترین چیز برای آینده یک فرد این است که نسبت به چیزی که هست، مطمئن باشد. شمای کنونی یک چیز موقت هستید و بعد از مدتی تغییر می‌کنید. موضوع مهم در این میان خودتان در آینده است. یکی از نکاتی که بسیاری از آدم‌ها در مورد آن صحبت می‌کنند این است که آن‌ها حسرت دارند که چرا شجاعت تبدیل شدن به چیزی که می‌خواستند را نداشته‌اند و در عوض زندگی را به پیش گرفته‌اند که براساس انتظارات اطرافیانشان است. برای دوری از این پشیمانی و حسرت، اولین کار این است که آینده خودتان را مشخص کنید. از خودتان این سوال ها را بپرسید:دوست دارید چه کسی باشید؟چه شرایطی را می‌خواهید؟چه ویژگی ها و خصوصیاتی را در خود تجسم می‌کنید؟چه روابطی دوست دارید داشته باشید؟دوست دارید یک روز عادی برای شما چگونه باشد؟دوست دارید روی چه تمرکز کنید؟دوست دارید برای چه تلاش کنید و پایبند به آن باشید؟اگر آینده‌ای واضح از خود در ذهنتان نداشته باشید، نمی‌توانید به خوبی زندگی کنید. باید خودتان را در حالی که به اهدافش رسیده، تجسم کنید و ببینید. این بدان معنی نیست که باید تظاهر کنین چنین شخصیتی هستید، بلکه باید از آن فرد به طور مستمر نصیحت بگیرید و کارهایتان براساس شرایط آینده‌تان باشد نه شرایط فعلی‌تان. 2) شروع کنید به جمع‌آوری تمام اطلاعاتی که می‌توانیدپس از آن که خودتان را در آینده تجسم کردید، باید شروع کنید به جمع آوری تمام اطلاعات لازم تا بتوانید برای تبدیل شدن به آن شخص برنامه ریزی کنید. من زمانی که بچه بودم، کتاب خواندن را دوست داشتم. همین خواندن های مستمر علاقه نوشتن را در من به وجود آورد. تجسم می‌کردم که نویسنده‌ای بزرگ شده‌ام، تفکراتم، داستان‌های ذهنم و هرآنچه در ذهنم است می‌نویسم و منتشر می‌کنم و مردم زیادی از سرتاسر دنیا آن‌ها را می‌خوانند و لذت می‌برد. همین تجسم باعث شده که من در حال حاضر بنویسم، ترجمه کنم و افکارم را به رشته قلم در بیاورم. برای اینکه پیشبینی های ذهنی شما به واقعیت تبدیل شود، باید سوالاتی از خودتان بپرسید. من پرسیدم، چگونه می‌خواهم به آن نویسنده تخصصی که می‌خواهم، تبدیل شوم؟ چگونه حتی وارد این زمینه شوم؟ به همین سبب هم شروع کردم به خواندن مقالات، سوال پرسیدن از اهل فن های این رشته و دیدن مصاحبه‌هایشان و همین موضوع باعث شد که یک قالب کلی از چگونه این کار را انجام دادن دستم بیاید.  همین موضوع باعث شد برنامه ای تدارک ببینم تا در کنار درسم، در کنار تفریحاتی که نیاز دارم بلاگری را شروع کنم و محتوا تولید کنم.  طبق نظریه انتظار برای انگیزه، به یک نتیجه قانع‌کننده و واضح و از آن  طرف به یک مسیر واضح برای رسیدن به آن نتیجه نیاز داریم. بدون این‌ها، شما انگیزه‌ای نخواهید داشت. نظریه امید هم همین موضوع را مطرح کرده است: برای امید داشتن، باید یک هدف و یک مسیر برای رسیدن به اون هدف مشخص کنید. 3) به همه درباره برنامه های خودتان بگوییدمن خودم از بچگی تمام برنامه‌ها، رویاها و آرزوهایم  رو با اطرافیانم به اشتراک می‌گذاشتم. این موضوع خب برای والدینم خیلی اعصاب خورد کن بود و خیلی‌ها به من گوشزد می‌کردند که در سکوت کارت رو انجام بده و این موضوع که به همه، همه چیزت رو میگی، کار اشتباهی است. در این مقاله هم این جمله ذکر شده و دلیل منطقی‌تری آورده شده. بذارید با یک مثال این موضوع رو توضیح بدم. یک معتاد را فرض کنید، برای یک معتاد سخت‌ترین چیز اعتراف به اعتیادش است و خب زمانی که این موضوع را با دیگران به اشتراک می‌گذارد (همانند روشی که در کمپ ترک از آن استفاده می‌شود)، روند ترک اعتیادشان بهبود میابد. به عبارت دیگر، زمانی که با خودتان صادق باشید، مدیریت زندگی بسیار ساده‌تر خواهد شد. آسیب های گذشته و همچنین رویاهای پوچ محو می‌شوند و رو به جلو پیش می‌روید. صادق بودن یعنی ابراز آن چیزی که می‌خواهید به آن تبدیل شوید. اگر از نظرات دیگران نسبت به رویاهایتان می‌ترسید، پس به رویاهایتان متعهد نیستید. زمانی که به آن‌ها متعهد شوید، افکارتان به کلمات تبدیل می‌شوند. کلمات به عمل تبدیل می‌شوند و عمل‌هایتان به عادت. عادت‌هایتان شخصیت شما را می‌سازند که این شخصیت نتیجه را برای شما به همراه خواهد داشت. 4) روی آینده خودتان سرمایه‌گزاری کنیدضمیر ناخودآگاه به ما اجازه می‌دهد که فقط آن چیزی را داشته باشیم که باور داریم لیاقتش را داریم. هرچقدر افکار منفی و تصویری کوچک از خود و نتیجه کارمان داشته باشیم، کمتر باور می‌کنیم که لیاقت داشتنش را داریم... اگر چشم‌اندازی کوچک از خود داشته باشیم، سپس چیزی که لیاقتش را خواهیم داشت، فقر خواهد بود. ضمیر ناخودآگاه ما نیز آن را به عنوان واقعیت می‌بیند... - دکتر دیوید هاوکینگزناحیه امن شما براساس ضمیر خودآگاه و شخصیت الان‌تان ساخته شده است. قدم گذاشتن از بیرون ناحیه امن ترس و احساس مطمئن نبودن را در شما به وجود می‌آورد. شما نیاز دارید تا محدودیت ضمیر ناخودآگاه‌تان را با عمل‌های بزرگ خرد و نابود کنید. سرمایه‌گزاری روی آینده‌تان برای متعهد بودن به اهدافتون لازم است. روی هویت آینده‌تان سرمایه‌گزاری کنید: سرمایه‌گزاری پولی روی خودتان باعث میشه که اعتماد به نفس‌تان بالا برود. به شما ثابت می‌کند که از طریق این عمل، درباره تغییر بسیار جدی هستید. زیگ زیگلار، سخنران انگیزشی داستان مردی به نام تام هارتمن را روایت می‌کند. هارتمند بسیار چاق بود و همین موضوع وی را افسرده کرده بود اما اهمیت تصویر ذهنی آینده خودش را درک کرد و به خودش قول داد تا وزن کم کند. وی 700 دلار برای خرید یک لباس جذب پول می‌دهد و به این شکل روی خودش سرمایه‌گزاری می‌کند. برای هارتمن، این سرمایه‌گزاری به همراه اعلام علنی این موضوع، مدرکی بود بر این موضوع که وی بسیار جدی است و تقریباً 18 مال طول کشید که تام 150 پوند وزن کم کرد. وی به فردی موفق، شاد و خوش‌تیپ تبدیل شد. وی به حدی به تصورات خود از آینده پایبند بود که روی آن سرمایه‌گزاری کرد. روی روابط خود سرمایه‌گزاری کنید: طبق مدل انگیزشی توسعه شخصی، انسان یک نیاز ذاتی به توسعه دارد که در اصل میل به تاثیرگذاری بیشتر است. تاثیرگذاری به معنای به دست آورد منابعی است تا رسیدن به اهداف شما را ممکن کند. راهی که این تاثیرگذاری افزاریش پیدا می‌کند ساختن روابط نزدیک است که باعث افزایش منابع اجتماعی، چشم‌اندازها و هویت‌ها می‌شود. پیشرفت شما به شبکه‌ای که می‌سازید بستگی دارد. هرچقدر موفق‌تر باشید، زندگی بیشتر &quot;چه کسی&quot; را به جای &quot;چگونه&quot; جلوی روی شما قرار خواهد داد. شروع کنید به سرمایه‌گزاری کردن روی مربیان، شبکه‌ اطرافیانتان، کارمندان و حامیانتان. با افزایش تاثیرگزاری منابع‌تان به شکلی نظم پیدا می‌کنند تا مطمئن باشید اهدافتان به واقعیت تبدیل می‌شوند. سرمایه‌گزاری روی روابط به شکل دیگری نیز معنی می‌دهد: روی کمک کردن به دیگران تمرکز کنید. خودتان را روی دیگران سرمایه‌گزاری می‌کنید. می‌خواهید به چه کسی چیزی یاد بدهید؟ می‌خواهید چگونه در رسیدن به اهدافشان به آن‌ها کمک کنید؟ 5) هرچیزی که نسخه آینده‌تان را دلسرد می‌کند، حذف کنیداگر محیط اطرافتان را نسازید و کنترل نکنید، محیط اطرافتان شما را می‌سازد و کنترل می‌کند- دکتر مارشال گلداسمیتبیرون اومدن از ناحیه امن‌تان مسئله بزرگی است چراکه می‌توان مطمئن نبودن و شک کردن را برایتان به همراه داشته باشند. وجود افرادی که شما را دوست داشته باشند و شجاعت لازم را به شما بدهند در این مسیر لازم است و خب مطرح کردن اهداف‌تان به محیط و آشنایان باعث میشه آن‌هایی که از شما حمایت می‌کنند و کسانی که با تصور شما از آینده‌تان مخالف‌اند، مشخص شود. دسته دوم از کسانی هستند که برای رسیدن به هدفتان نیز کمکی به شما نخواهند کرد. در این میان، باید هر آن چیزی که نسخه الان و گذشته‌تان را متصل کرده است، از میان ببرید. زیگلار می‌گوید : &quot;ورودی شما چشم‌اندازتان را مشخص می‌کند. چشم‌اندازتان خروجی شما را مشخص می‌کند و خروجی شما آینده‌تان را مشخص می‌کند.&quot; ورودی هر آن‌چیزی است که وارد می‌شود: غذایی که می‌خورید، اطلاعاتی که دریافت می‌کنید و محیطی که در آن زندگی می‌کنید. برای اینکه به اهدافتان متعهد باشید، باید ورودی را تغییر دهید تا به آینده دلخواه دست پیدا کنید. به عبارت دیگر باید به شکلی هر چیزی که باعث انحراف شما از مسیر می‌شود را کنار بگذارید. 6) درباره خودِ آینده‌تان بنویسیددر نوشته هایم خودم را بهتر از آن‌چیزی که برای دیگران توصیف کردم، توصیف نمی‌کنم، بلکه خودم را خلق می‌کنم - سوزان سونتاگ 10 الی 20 دقیقه از تایم روزانه خود را صرف نوشتن و ابراز افکار و احساساتتان بکنی و این موضوع باعث کاهش رنج های درونی و بهتر مدیریت کردن زندگی‌تان می‌شود. اتفاقات زیادی در دنیای اطراف ما می‌افتد و اگر فضایی برای فکر کردن به خود ندهید،  همانند یک هواپیام روی حالت خلبان خودکار هستید که نمی‌داند چه مسیری را پیش می‌گیرد. ژورنال نویسی به شما این امکان را می‌دهد تا با افکار و اهدافتان در ارتباط باشید و مه درونی که مانع شما است را حذف کنید. این موضوع باعث می‌شود تا درباره رویاهای‌تان بنویسید، خودِ آینده‌تان را توصیف کنید و برای کارهایی که امروز انجام می‌دهید برنامه ریزی و استراتژی بچینید تا پیشرفت کنید.7) 3 کاری که به طور روزانه برای رسیدن به اهدافتان می‌توانید انجام دهید را مشخص کنید. یک فرق اساسی بین کارهای فوری و کارهای مهم وجود دارد. تبدیل شدن به خودِ آینده‌تان را در بخش &quot;مهم&quot; قرار دهید. کارهای فوری زندگی‌تان، قبض، روابط و برنامه‌های مختلف اکثراً کارهای مهم را عقب می‌اندازند. به همین خاطر هم باید کارهای مهم را اولویت بندی کنید. اصل پارتو (Pareto principle) پیشنهاد می‌دهد که 80 درصد نتایج از 20 درصد فعالیت حاصل می‌شود. این اصل را در زندگی خود‌تان به کار ببرید.زمانی که می‌خواهید به آن آینده‌ای که می‌خواهید برسید، لازم نیست یک لیست Todo بلند ایجاد کنید. در عوض یک لیست کوتاه و متمرکز تهیه کنید. یک تا 3 آیتم در روز کافی است. بردهای‌تان را بشمارید و پیشرفت را معنادار کنید. روی مهم‌ترین کارها تمرکز کنید نه روی ساده‌ترین‌هایشان. 8) هر روز &quot;یک غورباقه بخورید&quot;باور می‌کنید منم وقتی اولین بار اینو خوندم، برگ‌هایم ریخت؟ :) اصطلاحی است برای اینکه بگوید سخت‌ترین کارهای روزانه را اول از همه انجام دهید. مارک تواین در اینباره می‌گوید: &quot;یک غورباقه زنده را اول صبح بخورید و برای باقی روز هیچ اتفاق بدی برای شما نخواهد افتاد.&quot; بنابراین زمانی که به لیست کارهای‌تان می‌رسد، سخت‌ترین‌ها را اول انجام دهید، دقیقا از 8 صبح شروع کنید. هرچقدر کارهای سخت‌تر زودتر به اتمام برسند، احساس راحت‌تری در باقی روز خواهید داشت. قبل از اینکه کاری انجام دهید، در کارهای سخت‌تان پیشرفت کنید.9) پیشرفت روزانه‌ خودتان را به شخصی گزارش دهیدزمانی که عملکرد سنجش شود، عملکرد بهبود می‌یابد. زمانی که عملکرد سنجش شود و گزارش شود، نرخ بهبودی و رشد افزایش می‌یابد. - پیرسون لامسئولیت‌پذیری برای دست‌یافتن به رویاهای‌تان ضروری است. کارهای مهمی که در طول روز لیست کرده‌اید را ببینید و در پایان روز لیستی از ان‌هایی که موفق به انجام‌شان شده‌اید یادداشت کنید و برای شخصی که گزارشات روزانه‌تان را دریافت می‌کند، ارسال کنید. گاهی این شخص می‌تواند مادرتان یا حتی دوستتان باشد. نکته مهم در این میان این است که این گزارش‌های روزانه با شخصی که قابل اعتماد است و حامی شماست، به اشتراک گذاشته شود. وقتی این کار را به شکلی روزانه انجام دهید، زمانی که به رخت خواب می‌روید هدف‌تان را حس می‌کنید و برای روز بعد با انگیزه خواهید بود. 10) تمرکزتان را روی یک چیز بگذارید.هرجایی که هستید، مطمئن شوید که آنجا هستید. - دن سالیوانشاید شما هم اینگونه باشید که زمانی که از سر کار هم بازمی‌گردید، افکار و دغدغه‌های کار و زندگی هنوز در ذهنتان است یا زمانی که در سر کار هستید، مشکلات خانه و خانواده فکرتان را مشغول می‌کند. تحقیقات روانشناختی نشان می‌دهد که افرادی که در محیط کار، تمرکز‌شان فقط روی کار است و در تایم استراحت روی استراحت کردن تمرکز می‌کنند، فعالیت بهتری در محیط کار دارند و هماهنگی خوبی بین کار و زندگی‌تان دارند. تنها 16 درصد خلاقیت افراد در محیط کار آشکار می‌شود. ایده‌ها اکثراً در محیط خانه یا در رفت‌و‌آمد‌های شهری و گاهاً مسافرت‌ها به ذهن آدم‌ها می‌آیند. این موضوع به این خاطر است که در محیط کار، شما تنها روی یک وظیفه و مشکل تمرکز دارید و همین موضوع موجب خستگی می‌شود. در تایم‌های استراحت ذهن شما نیز باید به خودش استراحت دهد و همین موضوع باعث می‌شود حل کردن آن مشکل از دیدهای مختلف بررسی شود و راه‌های راحت‌تری پیدا شود. به قول عزیزی هرچقدر آینده‌ات بزرگ‌تر باشد، زمان حال‌ات بهتر خواهد بود. پ.ن: ترجمه هر غلطی داشت یا از نظر املایی و تایپی مشکل داشت ببخشید دیگه، فقط برام جالب بود و در کنار یه تغییراتی که براساس نحوه نوشته من روش انجام شد، تغییر دیگه ای ندادم و سعی کردم نزدیک به مقاله نویسنده اصلی باشه :)مترجم: مانی شکیبایی</description>
                <category>مانی شکیبایی</category>
                <author>مانی شکیبایی</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2020 23:14:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرتره زنی در آتش - نقاشی زیبا و یگانه</title>
                <link>https://virgool.io/@manishakibaei/%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D8%B1%D9%87-%D8%B2%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D9%88-%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-smttcuf5uuzm</link>
                <description>من نویسنده نیستم، منتقد نیستم، تولید کننده محتوا نیستم. شخصی هستم که به تولید محتوا علاقمندم، در زمان های خالی ام می نویسم، از فیلم هایی که می بینم، از متن های جالبی که میخوانم و از کتاب هایی که تمام می کنم. شاید لفظ منتقد را دوست داشته باشم اما هیچ اینگونه نیست؛ به خصوص درباره این فیلم. «پرتره زنی در آتش» (Portrait Of A Lady On Fire) فیلمی است  که تنها با دیدن احساس می شود، به قول مهرشاد مرادزاه &quot;این فیلم به نقد در نمی‌آید.&quot; شاید هم همینگونه باشد اما دوست داشتم بنویسم، درباره فیلم، درباره نور پردازی، درباره کارگردان و درباره موسیقی اش. داستان این فیلم در قرن 18 میلادی روایت می شود، در ابتدا اتاقی در پاریس را شاهد هستیم، با ماریانِ نقاش آشنا می‌شویم و برای اولین بار تصویری از یک زن که پاهایش آتش گرفته و به آسمان خیره می‌شود را می‌بینم و این تصویر فلش‌بکی است که ما را با داستان ماریان آشنا می‌کند. وی ماموریت داشته تا نقاشی از یک زن به نام هلوئیز را بکشد، شخصی که به تازگی خواهر خود را از دست داده و به واسطه و زور مادرش، قرار است با یک نجیب زاده میلانی ازدواج کند و این نقاشی عامل ازدواج هلوئیز است. نقاش اول نتوانست اثر خود را کامل کند چراکه هلوئیز از نشان دادن تصویر خود امتنا می‌کرد و حال ماریان باید به عنوان یک همراه و هم‌صحبت در کنار هلوئیز باشد و با نگاه های دقیق خود تصویر لازم از هلوئیز را به خاطر بسپارد و طراحی کند. داستان فیلم در مجموع خطی است (البته اگر اول یا پایان فیلم را در نظر نگیریم). سلین سیاما که با این فیلم نخل طلایی جشنواره کن برای بهترین فیلمنامه را دریافت کرد، از میزانسن، شخصیت پردازی و فیلمبرداری برای روایت داستان استفاده کرده و از هرگونه المان های سرگرم‌کننده آثار امروزی دوری کرده است. یکی از نکاتی که من را شیفته این فیلم کرد، نگاه های ماریان و هلوئیز است. نگاه های معنادار هلوئیز که شکی در آن است؛ شکی که می‌گوید یک جای کار درست نیست و ماریان که سعی در طراحی صورت پرظرافت هلوئیز است. نکته قابل توجه این است که کارگردان به خوبی از این نگاه ها استفاده کرده. این را به خوبی در زمان های طراحی ماریان می‌توانیم شاهد باشیم؛ به جای اینکه دوربین تماماً دست وی را فیلمبرداری کند، چهره را در نظر گرفته و با چهره احساسات ماریان نسبت به طراحی‌اش توصیف می‌شود. فیلم عجله ای ندارد، دوربین به آرامی حرکت می‌کند، آنجا که شخصیت ها به هم نزدیک می‌شوند، دوربین هم جلو می‌رود و آنجا که نیاز است، دوربین از نمایی دورتر تصویر را به نمایش می‌گذارد. لوکیشن های واقعی، فضاهای حقیقی و نورپردازی و جایگزاری اشیاء به شکلی است که فیلم را  ملموس تر می‌کند و مخاطب ارتباط بهتری با آن برقرار می‌کند. رابطه بین ماریان و هلوئیز رابطه ای جدا شدنی است؛ واقعیتی تلخ که هر دو می‌دانند و ماریان با کشیدن این نقاشی این جدایی را تضمین می‌کند.حتی در اواسط فیلم این خطر جدایی به شکلی کلامی مطرح می‌شود. هلوئیز &quot;اورفیوس&quot; را می‌خواند؛ اورفیوس به عالم اموات رفت تا برای بازگشت زن مرده‌اش، &quot;اوریدیس&quot; ادعا کند. &quot;هادس&quot;، خدای عالم اموات به اوریدیس اجازه داد تا همراه اورفیوس به دنیای زندگان بیایید، اما دید اورفیوس را محدود کرد. اگر اورفیوس برگردد و او را ببیند، برای همیشه او را از دست می‌دهد. اورفیوس برگشت و به اوریدیس نگاه کرد و در نتیجه، دچار فقدانی بسیار دردناک شد. ماریان جمله زیبایی در این سکانس می‌گوید : &quot;او مرد چون تصمیمش عاشقانه نبود؛ شاعرانه بود&quot;. در سکانس های پایانی، هلوئیز پیش از خداحافظی ماریان را  صدا می‌زند و ماریان با برگرداندن سرش، هلوئیز را در لباس عروس می‌بیند و این نشان از عمق درد و غم این موضوع دارد. کارگردان از موضوعاتی همچون محدودیت زنان برای طراحی و نقاشی و &quot;نرسیدن آن‌ها به کمال در این رشته&quot; استفاده کرده تا چاشنی واقعی‌پذیری این فیلم را افزایش دهد و ان را بیش از پیش داستانی واقع‌گرایانه بخواند. درست است. همانطور که در ابتدای متن هم نوشته بودم، این فیلم قابل نقد نیست، با این نوشته ها تصویر کاملی از این فیلم به شما ارائه نمی‌شود. باید ببینید، احساسش کنید و تجربه بی‌مانندش را در ذهن بسپارید. درست مانند سکانس پایانی، ماریان به هلوئیز می‌نگرد اما هلوئیز متوجه حضور ماریان نیست. آخرین دیدار آن‌ها. سمفونی از ویوالدی نواخته می‌شود و لحظه لحظه دوربین به چهره هلوئیز نزدیک‌تر می‌شود؛ اشک چشمانش، اشکی که از دلتنگی است و در آخر خنده‌هایی که نشان از آن تجربیات خوب و یادآوری خاطرات است. همین‌قدر ساده، همین‌قدر به یاد ماندنی.پلی لیست موزیک های این فیلم در اسپاتیفای (پیشنهاد میکنم حتما گوش کنید)اینستاگرام منتوییتر من</description>
                <category>مانی شکیبایی</category>
                <author>مانی شکیبایی</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2020 13:14:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انواع محتوا برای تولید در شبکه های اجتماعی</title>
                <link>https://virgool.io/@manishakibaei/%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B9-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%A8%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-ifp7hzy3pmfv</link>
                <description>خب قرنطینه و کرونا یه سودی که داشته باشه، باعث شده فعالیت من به شکلی مثبت تو شبکه های اجتماعی افزایش پیدا کنه، با اشخاص جدید آشنا بشم، محتواهای جدید ببینم و پست های جدید واسه اینستاگرام خودم تولید کنم :) یکی از مقالاتی که به تازگی خوندم و خیلی برام جالب بود، یک فایل PDF تو وبسایت گری وی هستش که توش روش های مختلف تولید محتوا رو گذاشته و خب میتونید کلیک کنید و نسخه انگلیسی و اصلی رو دانلود کنید. با اینحال منم تصمیم گرفتم که تو یه مطلب بهترین روش هایی که خودم هم تجربشون کردم تو حوزه های مختلف و جواب گرفتم ازش تو اینستاگرام بنویسم. کورونا و قرنطینه بهترین فرصت برای بیزینس ها و تجارت های مختلفه تا بتونن محتوای خوب تولید کنن و تو شبکه های اجتماعی به اشتراک بذارن، اینطوری زمینه رو برای جلب مخاطب و ایجاد اعتماد فراهم میکنن و نشون میدن که تو حوزه و زمینه فعالیتشون تخصص دارن، البته نه هر محتوایی؛ محتوایی که ارزشی داشته باشه نه فقط صرفاً برای جذب مخاطب باشه. بهترین کار تولید محتوای مختلف روزانه و انتشارشون تو شبکه های اجتماعی مختلف مثل Youtube, Instagram, Facebook, Linkedin و Twitter هست. خیلی ها فکر میکنن که باید محتواشون حتما با کیفیت باشه، ظاهر عالی داشته باشه و خفن باشه اما اینو میتونم بهتون بگم و مثالش هم گری وی به خوبی آورده که با ساده ترین ویدیو ها، با ساده ترین عکس ها و متن ها میتونین پیام خودتون رو به مخاطب منتقل کنید. یه دلیلی که خیلی ها تولید محتوا رو شروع نمیکنن اینه که فکر میکنن باید بی نقص باشن و روی محتوا به حدی فکر میکنن که ناامید میشن. خب بیاین ببینیم گری وی چه راهکاری هایی رو برای تولید محتوا بهمون پیشنهاد کرده:1- توییت هر توییت میتونه یه محتوا باشه، طبق تخمین حدود 19 ثانیه زمان میبره تا یه توییت نوشته بشه. علاوه بر اینکه مخاطب از طریق اون توییت جذب اکانت توییتر شما میشه، میتونید یه اسکرین شات از اون توییت بگیرین، قسمت های اضافی رو کات کنین و با ظاهر خیلی بهتر اون رو به شکل پست تو اینستاگرام خودتون به اشتراک بذارین. این نوع جدیدی از پست گذاریه که تو سال 2018 خیلی تو Instagram ترند شده و مردم توییت های خودشون رو تو پیج بیزینسی و یا شخصی‌شون به اشتراک میذارن.   2- میم ها من عادت دارم بهشون بگم میم یا اصطلاح انگلیسی‌اش Memes هستش (که خودم نمیدونم چطوری تلفظ میشه -_-). Memes ها در واقع عکس ها یا ویدیو های خنده دار و سرگرم‌کننده ای هستن که تو شبکه های اجتماعی خیلی ترند شدن و مردم با ادیت اونها پست های خودشون رو درست میکنن و جنبه فان دارن. یه کاری که میتونین بکنین اینه که عکس خودتون رو به شکلی کراپ کنین که صورتتون بیوفته، بعدش با استفاده از یه ادیتور عکس اون رو داخل یه  Meme قرار بدین و تکستی هم که میخواین بنویسین و به اشتراک بذارین. Memes ها از جمله محتواهایی هستن که همیشه تو شبکه های اجتماعی مثل اینستاگرام، توییتر و فیسبوک خواهان دارن و مخاطب رو جذب میکنن =)3- نوت پد گوشی الان شاید غر بزنین که بابا این خیلی خوش بینه ولی واقعیته! به همین سادگی! خود من پست های زیادی تو شبکه های اجتماعی میبینم، افرادی که تکست ها و متن ها و عقاید و خیلی چیزهای دیگه رو فقط تو یه نوت پد می‌نویسن، اسکرین شات میگیرن و میذارن تو اینستاگرام، لینکد‌این و فیسبوک‌شون، ایزی پیزی تامام تامام ! :) 4- دوربین گوشیمن یه مدت تجربه گرفتن ویدیو داشتم، اونم با گوشی و تو یوتیوب آپلود میکردم. نقد های مختلف درباره فیلم ها و با اینکه استعدادم جلو دوربین مزخرفه و قیافه و اینا هم ندارم بیخیالش شدم. یه چند مدت قبل وارد اکانت یوتیوبم شدم و دیدم که 1000 تا ویو خورده! شما جدی نگیرین ولی واقعا یه دوربین گوشی و جلوی دوربین صحبت کردن درباره چیز های مختلف همون اندازه میتونه تاثیر داشته باشه که با یه دوربین خفن جلو دوربین باشی و حرف بزنی، مهم حرفی هست که زده میشه، مهم شخصش یا کیفیتش نیست. وقتی مخاطب ویدیو شمارو مفید ببینه، حتما نگاه میکنه و حمایت میکنه. دوربین گوشیتونو وردارین، فیلم بگیرین و تو اینستاگرام و یوتیوب آپلودش کنین، به همین سادگی. خود گری وی هم هزاران تا محتوای این شکلی تو شبکه های اجتماعیش داره. 5- عکس خیلی ها از محیط کارشون، خودشون، منظره و خیلی چیزهای دیگه عکس میگیرن یا عکس های قدیمیشون رو تو شبکه های اجتماعی به اشتراک میذارن و خیلی از همین عکس ها ترند میشن! اینم یه جور دیگه از محتواس و خیلی از پیج های خفن اینستا اسلایدی کار نمیکنن (برعکس مد روز!) با یدونه عکس مطلبی که میخوان رو به مخاطب منتقل میکنن. 6- ویدیو های زیرنویس شدهدکتر بیگدلی رو شاید تو اینستاگرام بشناسید، از تولید کنندگان محتوای ایرانیه که به تازگی خیلی ویدیو های خفنی میذاره، تو لایواش از تجربیاتش میگه و راهکارهای خوبی واسه موضوعات مختلف میده. الگوی ایشون گری وی هست و میشه گفت من از طریق پیجش با گری وی آشنا شدم. ویدیو هایی زیرنویس شده توسط خودش رو از گری وی یا دنزل واشنگتن به اشتراک گذاشته تو پیجش و همین ویدیو ها بازخورد های خیلی مثبتی داشتن. هرکسی تو حوزه کاریش ویدیوهای انگلیسی زیادی میتونه پیدا کنه و با زیرنویس کردن یا صحبت کردن رو اون ویدیو، یه محتوا تولید کنه و تو شبکه های اجتماعی مثل اینستاگرام یا یوتیوب یا فیسبوک و هرجای دیگه به  اشتراک بذاره.7- نقل قولیکی دیگه از محتواهایی که به تازگی تو اینستاگرام شاید زیاد ببینین، نقل قول از آدم های معروف، از اشخاصی که میشناسین یا حتی از خودتونه. یه Quotation میذارن بغل متنی که نوشتن و منتشرش میکنن، خیلی هم شیک و مجلسی :)8 - پادکست پادکست یه مزیتی داره که به نسبت راهکار های دیگه من بیشتر دوسش دارم. تو پادکست میتونی محتوای شنیداری درست کنی و مخاطب مثل رادیو بهش گوش کنه. میتونی از پادکستت یه مطلب بنویسی و تو بلاگ یا اینستات بذاریش و همچنین همزمان با ساخت پادکست میتونی از خودتو ویدیو بگیری و اون ویدیو رو تو یوتیوبت به اشتراک بذاری، دیدی؟ با یه پادکست میشه این همه محتوا برای شبکه های اجتماعی مختلف درست کرد. یه اپ که باهاش میتونید پادکست درست کنین و گری وی هم پیشنهاد داده Anchor هست. ریکورد میکنید، توضیحات مینویسین و به اشتراک میذارین! خب تموم شد :) یه چیزی هم بگم به عنوان جمع بندی، محتوای تکراری که میخواین تو شبکه های اجتماعی مختلف به اشتراک بذارین باید یه سری تفاوت ها داشته باشه. نوع هشتگی که تو اینستاگرام میذارین با توییتر باید فرق کنه چون ترند های این دو شبکه های اجتماعی در لحظه فرق میکنن، ممکنه هم مشابه باشن. یا مثلا تو لینکداین محتوای رسمی تر و تخصصی تر باید منتشر کنین اما اینستاگرام و فیسبوک میتونن محتواهای فان و کپشن های دوستانه رو هم شامل باشن. من رو دنبال کنید:اینستاگرامتوییتر</description>
                <category>مانی شکیبایی</category>
                <author>مانی شکیبایی</author>
                <pubDate>Wed, 15 Apr 2020 19:50:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سال 98؛ کوله باری از تجربه</title>
                <link>https://virgool.io/@manishakibaei/%D8%B3%D8%A7%D9%84-98-%DA%A9%D9%88%D9%84%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-mmp9exspplve</link>
                <description>سال 98 را در یک کلام میتونم توصیف کنم: تجربه. سالی بود که دغدغه های زیادی ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود اما خب گذشت. با تمام بدی ها و خوبی هاش گذشت، با تمام آدم هایی که اومدن و رفتن گذشت. تجربه های مثبت و منفی زیادی تو این سال داشتم و امیدوارم نوشتن این مطلب تاثیری روی همین اندک شمار خواننده‌اش داشته باشه :) به راحتی اعتماد نکنیدمیتونم بگم بیشترین مشکلات امسالم از اعتماد سرچشمه گرفت. از اعتماد به دوستام، از اعتماد به غریبه، از اعتماد به اشخاصی که نمیشناختم و یا حداقل به خوبی نمیشناختم. اعتماد چیز با ارزشیه. اشخاصی تو زندگی ما هستن که چشم بسته حرف‌هاشون رو قبول داریم. اعتماد به این افراد کار درستیه ولی دسته ای از افراد هستن که تو فکرمون نسبت بهشون شک‌هایی داریم، خوب اونهارو نمیشناسیم، میشناسیم ولی میدونیم اگر چیزی بگیم یا جلوی اونها کاری بکنیم، نتیجه‌اش رو میبینیم. یکی از مهم‌ترین درس‌های امسال برای من این بود که به هرکسی اعتماد نکنم دامنه اطرافیانت رو محدود کنشاید خیلی از افراد اجتماعی باشن و با دامنه وسیعی از آشنایان و دوستانشون زندگی خوبی داشته باشن ولی این موضوع برای من به شکلی عکس صدق میکنه، حداقل تا به اینجای کار و به خصوص امسال. اعتماد نکردن به افراد تو زندگیم باعث شد که اشخاص کمی برای باقی بمونن و دوستان من رو به 2 نفر رسوند، ولی همین موضوع باعث شد که از حواشی شلوغی های زیاد اطرافیانم به دور باشم و تمرکزم رو روی کار و وضعیت تحصیلیم بذارم و اگر مشکلی داشتم و خواستم وقتی بگذرونم، بدونم 2 نفری که هستن قابل اعتمادن و حرف‌هایی که میزنم رو بدون هیچ مشکلی میتونم بهشون بگم. محدود بودن و کوچیک بودن دامنه اطرافیان و آشنایان باعث میشه گاهی اوقات تنها بشی اما از ضربه هایی که از طرف همون دست افراد میخوری جلوگیری میکنه و من تنهایی رو به این مسئله ترجیح میدم.آموزش ببینسال 98 برای من سال آموزش بود. از کار تولید محتوا گرفته تا حوزه دیجیتال مارکتینگ که به تازگی واردش شدم و در حال یادگیری مفاهیم بسیاری هستم و هرچه پیش میرم گستردگی این حوزه واسه من قابل فهم تر میشه. آموزش جزو نکاتیه که همیشه باید تو زندگی هر شخصی باشه و من، با وجود تنبلی زیادم، امسال رو صرف آموزشات زیادی کردم تا بتونم تو حوزه کاریم و تو حوزه‌ای که در حال کسب درآمد ازش هستم، چیزهایی بدونم و برای شرکتی که توش کار میکنم ارزشمند باشم. ایده های جدید بدم، راه حل هایی رو ارائه بدم که تا به امروز کسی نداده یا خبری ازش نداشته و خلاقیت داشته باشم. اینها همه مسائلی هستن که به خودی خود به وجود نمیان. باید مطالبی خونده بشه، آموزشاتی دیده بشه، کلاس‌هایی رفته بشه تا یاد گرفته بشه و به صورت کار مورد استفاده قرار بگیره. بنابراین تا جایی که میتونید آموزش ببینید، در رشته مورد علاقتون، در حوزه ای که میخواید کار کنید تا با دانشی پر جلو برید. خوش بگذرونیدمشکلات سال 98 زیاد بود؛ از اعتراضات و آلودگی هوا گرفته تا سقوط هواپیما و الان هم ویروس کرونا. زندگی زنجیره‌ای از اتفاقات پی در پی ‍ هست که ما اون رو سرنوشت میدونیم و امسال بیشتر از هر سال دیگه‌ای به نزدیک بودن مرگ در زندگیمون پی بردم. اینکه هر شخصی باشی، هرکاری انجام داده باشی و هر چقدر ارزشمند باشی ممکنه همین فردا، همین لحظه یا همین ثانیه بر اثر اتفاق و یا از قصد بمیری. امسال فهمیدم که باید از تک تک لحظات زندگی‌ام استفاده کنم. کارهایی که دوست دارم را انجام دهم، فیلم‌های خوب ببینم، کتاب های خوب بخوانم، بیرون بروم و با دوستانم و کسانی که در کنارشون خوشحالم وقت بگذرونم چون زندگی کوتاه تر از اون چیزیه که من و شما فکر میکنیم و دلم نمیخواد وقتی چندین سال دیده صورت خودم رو در آینه دیدم، پیرمردی چروکیده ببینم که رنگ شادی و خوشگذرونی رو از این دنیا ندیده و تنها با کار سعی کرده زنده بمونه؛ زندگی نکرده و مثل جسدیه که زندس و منتظر روز مرگشه تا  از این زندگی خسته‌کننده راحت بشه. سال 99 تجربیات جدیدی رو برای من به همراه داره، از این موضوع مطمئنم. سالیه که من به کشوری خارجی قراره سفر کنم، زندگی به دور از پدر و مادرم رو یاد بگیرم و اینکه چطور میتونم روی پاهای خودم بایستم. امیدوارم شما هم سال خوبی داشته باشین. نوروزتون مبارک </description>
                <category>مانی شکیبایی</category>
                <author>مانی شکیبایی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Mar 2020 01:07:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوید-19 یا کرونا؛ طاعون عصر جدید</title>
                <link>https://virgool.io/@manishakibaei/%DA%A9%D9%88%DB%8C%D8%AF-19-%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D8%B7%D8%A7%D8%B9%D9%88%D9%86-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-rvwqt2eaghen</link>
                <description>همانطور که می‌دانیم این روزها ویروس کرونا بخش وسیعی از کره زمین را درگیر خود کرده و شروع آن از کشور چین بوده؛ کشوری که در حال حاضر اقدامات زیادی برای عدم فراگیری بیشتر آن انجام می‌شود. می‌شود گفت که بی‌اعتنایی من به این ویروس بسیار بالا بوده و تا به امروز جدیت چندانی در این بیماری نمی‌دیدم تا زمانی که یکی از دوستانم علائم را از خودش نشان داد و نگرانی من بیشتر شد. همین شد که شروع کردم به خوندن مقالات مختلف در اینباره و تجربه کاربران فضای مجازی درباره قرنطینه و راه های بهبودی. به همین خاطر تصمیم گرفتم مقاله ای بنویسم تا نتیجه سرچ های مختلفم را به اشتراک بگذارم. ویروس کرونا چیست؟ویروس کرونا از جمله ویروس های رایج بین حیوانات مختلف است که با تغییرات ژنتیکی امکان انتقالش به انسان‌ها نیز وجود دارد. طبق آمارهای گرفته شده این ویروس اولین بار با تغییر به شکل سارس در سال 2000 شیوع پیدا کرد و مقامات چین در آن زمان سعی در لاپوشانی این قضیه داشته و تا حدودی وسعت شیوع آن را از سازمان بهداشت جهانی مخفی کردند. حال به تازگی نوع جدیدی با عنوان تحقیقاتی کوید-19 ظاهر شده که دانشمندان احتمال می‌دهند از دسامبر امسال امکان انتقال به انسان را به دست آورده است. برخی بر این باورند که اولین بار این ویروس در یک بازار در شهر یووهان چین یافت شده اما تحقیقات روی اولین شخص مبتلا به این بیماری ارتباطی با آن بازار را نشان نمی‌دهد. علائم این بیماری چیست؟هنوز علائم ثابتی از این بیماری یافت نشده و دانشمندان هنوز در حال تحقیق در اینباره هستند. برخی تحقیقات علائم عادی سرماخوردگی را جزو علائم کرونا عنوان کرده و در برخی موارد علائم قوی‌تری نیز دیده شده است. در اخبار و مقالات مختلف می‌بینیم که سرفه و تنگی نفس به همراه تب جزو علائم اصلی هستند و  در صورتی که یکی از این علائم را در خود دیدید، حتما پیگیری های لازم را انجام دهید. شخصی در توییتر درباره تجربه خود از این بیماری و قرنطینه نوشته بود و طی آن گفت که 6 روز تب خفیف و کلافگی داشتم و به دکتر عمومی نیز مراجعه کردم و عنوان کرد که کرونا نیست و با آنتی بیوتیک حل می‌شود اما بعد از آن در روز هفتم به بیمارستان رفت و تست وی مثبت از آب در آمد. از جمله پیشنهادات این شخص این بود که از اخبار و حواشی منفی دوری کنیم و کسانی که علائم‌ای حتی خفیف دارند، نگران خود باشند و تا می‌توانند میوه و نوشیدنی مصرف کنند چراکه طی این بیماری، آب بدن به شدت کم می‌شود. برای خواندن توییت کلیک کنید. راه های پیشگیری از این بیماری مطالب زیادی درباره راه های پیشگیری وجود داره اما دیجیکالا مگ به نظر من بهترین و جامع ترین مطلب رو در مورد نوشته و می‌تونید با کلیک به صفحه مورد نظر برید و من هم به شکلی مختصر راه های پیشگیری رو می‌نویسم:به طور مرتب دستان خود را بشورید : شست دستان با صابون و سپس ضد عفونی کردن با الکل باعث می‌شود که ویروس های احتمالی موجود روی دست و پوستان شما از بین بروند. فاصله استاندارد را رعایت کنید : ممکن است در اطراف شما شخصی این ویروس را داشته و باشه و هنگام عطسه یا سرفه در صورتی که فاصله نزدیکی با وی داشته باشید، ذرات ویروس می‌تواند از راه تنفس به بدن راه پیدا کند. بهداشت تنفسی را رعایت کنید : را پوشیدن ماسک و استفاده از دستمال هنگام سرفه و عطسه می‌توانید از مبتلا شدن به این بیماری پیشگیری کنید و در عین حال کسی از اطرافیان خود را مبتلا نکنیداگر علائمی دارید، با مراکز بهداشتی تماس بگیرید : در صورتی که احساس کردید علائم این بیماری را دارید، هرچند خفیف باشد از خانه خارج نشوید و در صورت لزوم با متخصصین و مراکز بهداشتی تماس بگیرید و از پیشنهادات و توصیه‌های آن ها استفاده کنید چراکه محیط بیمارستان‌ها و مراکز بهداشتی بیشترین احتمال مبتلا شدن به این بیماری را دارند و ماندن در خانه ایمن تر است. </description>
                <category>مانی شکیبایی</category>
                <author>مانی شکیبایی</author>
                <pubDate>Fri, 13 Mar 2020 12:21:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیم نگاهی به فیلم قرمز: عشق، تصادف و خیانت</title>
                <link>https://virgool.io/@manishakibaei/%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%81-%D9%88-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA-t8dogxmqfy23</link>
                <description>قفسه های خونه خالم پره از فیلم های قدیمی و جدید؛ فیلم هایی که کالکشناشون آدمو ذوق زده میکنه و میتونم بگم یکی از دلایلی که من به فیلم علاقمند شدم دیدن همین قفسه بود. مثل جرقه ای که یه آتیش درونی رو داخلم روشن کرده. از بچگی که میرفتیم خونشون همیشه پای فیلم بودیم و گاهاً اصلا فیلم هارو نمیفهمیدم و درکشون نمیکردم، ولی از این دورهمی و نشستن و تماشای تصاویر خیالی که میگذرن و داستان رو روایت میکنن لذت میبردم. یکی از این فیلم ها که تو بچگی دیده بودم و خاله‌ام سی دی اون رو مثل جونش دوست داشت، فیلم های کیشلوفسکی بود. مدتی‌عه که از فیلم های جدید و نسل امروزی نا امید شدم و به همین خاطر به فیلم های قدیمی روی آوردم و بالاخره دیشب بود که تصمیم گرفتم فیلم «قرمز» ساخته این کارگردان لهستانی رو ببینم. هنوز آبی و سفید این سه‌گانه رو تماشا نکردم و امیدوارم بعد از تماشاشون فرصت نوشتن دربارشون رو پیدا کنم :) سکانس اول فیلم با یک تماس آغاز میشه، تماسی که در طول سیم های برق و ارتباطات طی میشه و به شخص مورد نظر میرسه اما جوابی دریافت نمیشه. داستان و تفکر کیشلوفسکی در این فیلم غیر ماتریالیستی است؛ یعنی برخلاف تفکری فسلفی است که دنیا از ماده و انرژی ساخته شده. به عنوان اولین اثری که از کیشلوفسکی تماشا کردم و بعد مقالاتی درباره اون خوندم، تصادفات زندگی و اینکه سرنوشت در زندگی ما نقش مهمی داره، واقعا به چشمم اومد. قرمز مجموعه ای از حوادث مختلف رو به تصویر کشیده که براثر سرنوشت به یکدیگر ربط پیدا کرده‌اند. دختری که در سوئیس زندگی میکنه و با زیر کردن یک سگ با یک قاضی بازنشسته به نام جوزف آشنا می‌شود. والنتین، این مدل نیمه وقت روز خود را با انداختن سکه‌ای در ماشین شانس کافه آغاز می‌کند، از پشت تلفن به میشل‌ عشق می‌ورزد گرچه میشل را در هیچ کدام از سکانس های فیلم نمیبینیم. میشل در انگلیس زندگی می‌کند و به شکلی وسواس‌گونه به والنتین شک دارد، احساس می‌کنه که والنتین در حال خیانت کردن به اوست. جوزف از آنطرف یک شخصیت ضداجتماعی و انسان ستیز هست که با گوش دادن به مکالمات مردم و دانستن رازهای شخصی آن‌ها به این عقیده رسیده که تمامی انسان ها دروغگو و خیانت‌کارند. وی ازدواجی ناموفق داشته و از سمت زنی که عاشقش بوده، طعم خیانت را چشیده است. به همین خاطر در واپسین سال‌های زندگی خود به شکل خدایی در می‌آید که زندگی مردم را می‌بیند، آن‌ها را قضاوت می‌کند و شرایط و اقدام های آن‌ها را تفسیر و بررسی می‌کند.  والنتین با روبرو شدن به این موضوع اعتراض میکند و جواب جوزف نیز زیبا است: &quot;در اینجا، زاویه دید من بهتر از صحنه دادگاه است. چون حداقل میدانم حقیقت کجاست&quot; آشنایی این دو کارکتر تحولاتی را در هر دو ایجاد می‌کند؛ جوزف دست از گوش دادن به اتفاقات و مکالمات همسایگانش برمی‌دارد و از آنطرف هم والنتین میشل را که خلق و خویی خشن داشته و همیشه در حال متهم کردن اوست، کنار می‌گذارد. داستان از آنطرف حول یک مرد و یک زن دیگر هم میچرخه. مردی که در نزدیکی خانه والنتین زندگی میکنه گرچه هیچکدوم همدیگر رو ندیدن و نمیشناسن. خیانتی که عشق این مرد به وی میکنه و قاضی که این موضوع رو از قبل میدونسته، تمامی اینها منجر به سفر مرد و ورود به کشتی که والنتین نیز در اون حضور داره و در پایان با وی آشنا میشه و این علامتی دیگر بر تفکر سرنوشتی و فلسفه تصادفی بودن زندگی از دید کیشلوفسکی است.تم و فیلمبرداری فیلم هم جای تحسین داره. در اکثر سکانس های فیلم این رنگ قرمز دیده میشه، توپ بولینگ، صندلی های سالن بولینگ و حتی پسترهای تبلیغاتی که والنتین در آن حضور داشته است. بعضی از منتقدان سطح عمیق‌تر این فیلم رو مورد بررسی قرار دادن. سطحی که در اون به ارتباطات امروزی اشاره داره. من به شخصه اعتراض کیشلوفسکی به روابط امروزی مارو درک کردم و تحسین میکنم. روابطی که پشت تلفن و پشت پنجره در جریانه، روابطی که دیگه رنگ حضور اشخاص توش دیده نمیشه و جنبه تصنعی داره که از نظر کیشلوفسکی پایانی جز شکست دراون وجود نداره. موسیقی در پس تصاویر جذاب و چشم‌نواز کیشلوفسکی هم تاثیر خودش رو گذاشته. پریزنر (اسمی که تاحالا تو زندگیم نشنیده بودم و پیشنهاد میکنم حتما آثارش رو گوش کنید) ارکستراسیون و سبک موسیقی کلاسیکی تو این فیلم داره اما در عین حال از پیچیدگی های این سبک موسیقی پرهیز کرده و در تلاش بوده تا به شکلی ساده و رسا منظور خودش رو بیان کنه؛ مخصوصا قطعه آخر پریزنر در فیلم که منظور عشق را برای مخاطب یا حداقل من تداعی کرد. در کلام آخر میتونم بگم که این فیلم فلسفه زیبایی رو روایت و به تصویر کشیده، فلسفه کیشلوفسکی که شاید برای بعضی از ماها قابل درک باشه و برای بعضی دیگه کسل کننده. درک این موضوع که جهان ما پر شده از تصادفات، عشق های پوچ و خیانت هایی که هرکدوم مسیر زندگی مارو تغییر میدن و حتی باعث تغییر شخصیت ما میشن. پ.ن: من همیشه بعد از دیدن هر فیلم سعی میکنم نقد های آدم‌های مختلف، چه ایرانی و چه خارجی رو در مورد فیلم بخونم و پیشنهاد می‌کنم که شما هم حداقل در فیلم های کیشلوفسکی همین کارو بکنین. چون دید بهتری بهتون میده و ابهامات موجود رو براتون شفاف میکنه :) </description>
                <category>مانی شکیبایی</category>
                <author>مانی شکیبایی</author>
                <pubDate>Tue, 10 Mar 2020 22:39:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوکر چه چیزی به ما می آموزد؟</title>
                <link>https://virgool.io/joker-review/%D8%AC%D9%88%DA%A9%D8%B1-%DA%86%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%AF-ogbt4hufm3kj</link>
                <description>فیلم‌های زیادی می‌بینیم، داستان‌های ابرقهرمانی بی شماری که همین‌گونه در حال گسترش پیدا کردن هستند و سطح بازیگری و فیلمسازی را به جایی دورتر از نقطه اوج‌اش هدایت کرده‌اند. گریم‌های فراوان، موهای متفاوت، ماسک‌های قرمز و ابی و عجیب و غریب و .... در آنطرف این ابرقهرمان‌ها، شخصیت‌های منفی وجود دارند که دائما در حال جنگ با ابرقهرمان‌ها هستند. از دث‌استورک و لسک لوتر دی‌سی گرفته تا گالاکتروس و تانوس و لوکی مارول، کامیک‌بوک‌ها به بهترین نحو شخصیت‌های منفی و قدرتمندی را وارد دنیا‌های خود کرده‌اند اما یک شخص این وسط دیوانه‌کننده‌تر و عجیب‌تر است؛ جوکر. اقتباس‌ها و نسخه‌های زیادی از داستان جوکر از سال 1940 منتشر شده. از آدمی معمولی با چهره‌ای نقاشی شده تا یک دلقک دیوانه که مشکلات فیزیکی دارد، جوکر توانسته در طی تمامی این سال‌ها و با وجود تمامی این داستان‌ها و شخصیت‌ها، شرور‌ترین و بزرگ‌ترین دشمن بتمن باقی بماند. همانطور که می‌دانید، جدیدترین اقتباس ساخته شده از شخصیت «جوکر» با نقش‌آفرینی خواکین فینیکس امسال به‌روی پرده رفت و من هم پیش از این نقدی درباره آن آماده کردم؛ فیلمی که مشاجرات و نا‌مفهومی‌های زیادی را برای مخاطبان و منتقدان به همراه داشت. برخی آن‌ را نماد خشونت می‌دانند و ادعا می‌کنند تعریف و تمجید بسیاری نسبت به این شخصیت وجود داشت. در همان حال بسیاری دیگر عنوان کرده‌اند که این فیلم همانند آینه انعکاس جامعه امروزی و اشتباهات ما را به نمایش می‌گذارد. باید اعتراف کنم که صحنه‌های اول این فیلم واقعا برای مخاطب دردناک است. اینکه چگونه با آرتور فلک رفتار می‌کنند، اینکه با وجود شرایط نامساعد ذهنی‌اش در آپارتمانی مخروبه زندگی‌ کرده و از مادر پیرش مراقبت می‌کند. فلک که آرزویی دیرینه برای کمدین شدن دارد، از یک شرایط عجیب رنج می‌برد که باعث می‌شود در شرایطی نامعلوم و ناگهانی خنده‌های غیرقابل کنترل داشته باشد؛ بیماری که ادعا می‌شود به دلیل آسیب‌های مغزی بوده است.از لحظه‌ای که فلک توسط بچه‌های خیابانی مورد آزار و اذیت قرار می‌گیرد تا زمانی که حقایق تاریک بچگی‌اش برایش افشا می‌شود، تغییر بسیار عظیم و ترسناکی در این شخصیت شاهد هستیم.از لحظه‌ای که می‌گوید &quot;آن‌ها فقط یک مشت بچه بودند&quot; تا &quot;تو هرچی حقته گیرت میاد&quot;، ما شاهد تولد یک مرد دیوانه‌هستیم، مردی که به عنوان جوکر می‌شناسیمنقش‌آفرینی خواکین فینیکس در نقش جوکر کاملا نفس‌ها را در سینه حبس می‌کند. خندیدن‌های زیبا و گریم متفاوت چهره وی به گرافیک طبیعی فیلم اضافه کرده است. از اول شما احساس دلسوزی نسبت به آرتور دارید در حالی که رفته رفته و به آرامی دیوانگی که بخش اعظم اکشن درونی این شخصیت را می‌بینید. در آخر فیلم شما از این مرد استخوانی، لاغر و مضحک می‌ترسید؛ مردی که یک سادسیم به تمام معنا و قاتلی خونسرد است. شخصی که قبلا خنده‌های غیرقابل کنترلی داشت، الان به یک نماد برای طبقه‌های مختلف جامعه تبدیل شده است.همانطور که توماس وین نصف اعضای جامعه را دلقک خطاب می‌کرد، آرتور نیز به یکی از آن‌ها تبدیل شد اما با  شوخ‌طبعی اندک تاریک و عجیب. فلک به طور مکرر از سوی اطرافیان و همکاران خودش به خاطر خنده‌های ناگهانی‌اش مورد تمسخر قرار می‌گرفت، حتی بیشتر از افراد ثروتمند و بالادستی. در آخر این همین طبقه متوسط و فقیر جامعه بودند که دورش جمع شدند و اعتراض خود را نسبت به سیستم فاسد شده گاتهام ابراز کردند؛ همین آدم‌هایی که یک روز وی را مسخره می‌کردند. جوکر به شکلی دردناک نشان می‌دهد که چگونه مشکلات و دردهایمان را با یک درون‌گرایی پیچیده و خودخواهی به خود جذب کنیم؛ آنقدر که نسبت به درد مردم دیگر کور می‌شویمما شاهد مرگ توماس وین و همسرش، والدین بروس وین که بعد‌ها به بتمن تبدیل می‌شود، در یک خیابان تاریک هستیم که در تلاش‌اند تا از قاتلان دیوانه فرار کنند. آن‌ها جلوی چشمان فرزندش کشته می‌شوند و این نشان می‌دهد که همان آدم‌هایی که ثروتمندان را به بی‌اعتنایی و سرکوب زدن طبقه فقیر متهم می‌کردند، می‌توانند همانند آن‌ها با بی‌احساسی و خودخواهی تمام مبارزه کنند. بحث مهم دیگری که این فیلم به ما آموزش می‌دهد، چیزی که برخی منتقدان و مخاطبان تصمیم به چشم‌پوشی از آن گرفته‌اند، این است که  لحظه‌ای که به حال خود افسوس می‌خوری و نفرت می‌ورزی، ناخودآگاه به بخشی از جامعه‌ای تبدیل می‌شوی که از ان نفرت داشتیفرق تو و افرادی که تورا زمین انداخته‌اند چیست، اگر به ضربه زدن به آن‌ها توجه کنی به جای این‌که سر پا بایستی و نشان دهی که اشتباه می‌کنند؟ فرق تو و آدم‌هایی که تورا مسخره می‌کنند چیست، اگر تو نیز بخواهی آن‌ها را مورد تمسخر قرار دهی؟ هیچی، چراکه جامعه‌ای که به طبقه متوسط به عنوان یک طبقه سطح پایین و احمق نگاه کند، همان جامعه‌ای است که در ترحم همین مردمان و رضایت از درد دیگران غوطه‌ور می‌شود. همانطور که جوکر بعدها به آن تبدیل شد، به شکلی لذت‌بخش به اطرافش نگریست، به افرادی که وی را الگو قرار داده‌اند و زمزمه کرد: &quot;آیا این زیبا نیست؟&quot; ابرقهرمان‌ها زمان ندارند و بی‌نهایت هستند، از هر نسل به نسلی دیگر مورد عشق و محبت قرار می‌گیرند چراکه نماد امیدواری در دنیایی هستند که به سمت حرص و طمع می‌رود، دنیایی که عدالت انتخابی را به پیش گرفته است. و بازهم، همانطور که ابرقهرمان به ما می‌گوید به چه چیزی تبدیل شویم، ابرشرورها نیز درس مهم‌تری را به ما می‌آموزند: اینکه به چه چیزی تبدیل نشویمنویسنده: مانی شکیباییاینستاگراملینکداینتوییتر</description>
                <category>مانی شکیبایی</category>
                <author>مانی شکیبایی</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jan 2020 11:47:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>