<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های میم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@manizhehM</link>
        <description>روزنامه‌نگار</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:03:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3236789/avatar/sNa5N9.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>میم</title>
            <link>https://virgool.io/@manizhehM</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جهنمی که انتها ندارد.</title>
                <link>https://virgool.io/@manizhehM/%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-mebe6jalfram</link>
                <description>۶ ماهی می‌شود که به اینجا سر نزده‌ام. ۶ ماه گذشت و تو گویی ۶۰ سال گذشته. جنگ و جنگ و جنگ. غزه، لبنان، آه راستی سوریه آزاد شده. من هنوز می‌نویسم. به خون دل، اما می‌نویسم. جنگ بود و خشم دیوانه‌ام کرده بود. تمام خشمم را در استوری‌ها نشان می‌دادم. بی‌انصافی نکنم، ماه‌ها بود که برنامه و مجری برنامه و...... همه زیر آتش خشمم بودند. بالاخره کسانی از هرچه نوشته بودم اسکرین‌شات گرفتند و نشانش دادند. چه انتظاری داشتم؟ طوفان به پا شد. عذرخواهی نکردم. اول گفت کلوزفرندت را نمی‌خواهم ببینم. به دوست ۱۲ ساله‌اش گفته بودم ابژه جنسی، کسی که از معروف شدن به دلیل ابژه جنسی بودن لذت می‌برد. اول فقط چند ویس بود در انتقاد از تندی من. عذرخواهی نکردم. گفتم از بخش خصوصی می‌آورمت بیرون. بدون عذرخواهی. بعد از سه هفته یک روز بیدار شدم و دیدم توییتر و اینستا بلاک آنبلاکم کرده. شب قبلش استوری‌ها را دیده بود. پس چی شد؟ چرا؟ هیچ‌جا بلاک نشدم. حتی در پیج دیگرم هنوز همدیگر را فالو داشتیم. معنی این کارش فقط یک چیز بود. نمی‌خواهم ببینم. ۴ ماه گذشته. در این ۴ ماه دو خودکشی ناموفق داشتم. وطنم نابود میشد. مهاجرت محال شد. عزیزترینم رفت. افسردگی به نهایت رسین، آنجا بود که مرگ آشناترینت است. شاهرگ را پیدا نکردم. قرص‌ها کم بود. زنده ماندم در جهنمی سوزان.تاوان چه چیزی را می‌دهنو؟ هنوز هم رویایم پابرجاست. باید یک روز ببینمت. حالا که نه دوستیم و نه از هم خبر داریم این ددیدار واجب‌تر است.</description>
                <category>میم</category>
                <author>میم</author>
                <pubDate>Thu, 11 Dec 2025 17:54:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت‌های جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@manizhehM/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%86%DA%AF-eqthotiz7hmv</link>
                <description>روز هفتم است. شهر خلوت و سوت و کور است. شب‌ها صدای بمباران خواب را از چشمم می‌گیرد. روزها قطع شدن اینترنت روانم را می‌خراشد. از همه دنیا بی‌خبریم. حس بی‌پناهی می‌کنم. من و تهران بی‌پناه مانده‌ایم. رنج غریبی می‌کشیم. از اول جنگ تا امروز فقط یکبار گریه کردم. شبی که صدای موشک قطع نمیشد برای ایران گریه کردم. نوشتم «آخ ایران، چقدر برای آزادی‌‌ات جنگیدیم، جنگیدیم اما زورمان نرسید. کاش می‌مردم و این روزهایت را نمی‌دیدم. وطن بی‌پناه من.» بیگانه‌ای با بیگانه‌ای دیگر، در وطنم می‌جنگد. دلم خون این وطن است. به آینده سیاهی که در انتظارمان است فکر نمی‌کنم. رویا بافتن را هم برای خودم ممنوع کرده‌ام. فقط کار می‌کنم. باید کار کنم. بی‌وقفه کار می‌کردم تا این‌که اینترنت قطع شد و آخرین دریچه هم بسته شد.</description>
                <category>میم</category>
                <author>میم</author>
                <pubDate>Thu, 19 Jun 2025 11:47:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوستت دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@manizhehM/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-x1yapufmzpum</link>
                <description>باید این را جایی می‌نوشتم، جایی ثبت می‌کردم. باید می‌گفتم، جایی که او نمی‌شنود. جایی که نمی‌بیند. باید جایی می‌نوشتم «دلم می‌خواد بهش مسج بدم و به جای غر زدن از رفتارش بهش بگم من دوستت دارم. تو برام مهمی. نگرانت میشم. سلامتی، خوشحالیت، برام مهمه. اگر همیشه نمیگم به خاطر احترام به شرایط توئه. اما می‌خوام بدونی تو برای من خیلی مهمی. هر اتفاقی که بیفته، هر جا که باشی، هر جا که باشم، با هر کی که باشی، با هر کسی که باشم، همیشه دوستت دارم. در مقابل این دوست داشتن هم چیزی نمی‌خوام. نمیخوام بار اضافه‌ای رو شونه تو باشه. فقط بدون خیلی مهمی.» و بعد سکوت. مثل سکوت پشت خط تلفن، بعد از آن‌که می‌گویی دوستت دارم. دوستت دارم.</description>
                <category>میم</category>
                <author>میم</author>
                <pubDate>Sun, 08 Jun 2025 22:21:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در انتظار جان داد</title>
                <link>https://virgool.io/@manizhehM/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-a2r1wi24ima9</link>
                <description>سالهاست در انتظار نشسته‌ام. انتظار حکم دادگاه. انتظار نتیجه دانشگاه. انتظار نتیجه اپلای. انتظار یک مسج. انتظار یک تلفن و زنگ چند دقیقه‌ای. پیر شده‌ام در انتظار. انتظار بدون ذره‌ای امید آتشی است که خاموش نمی‌شود. که شب را تحمل کرده‌ام بی آن که به انتظار صبح مسلح بوده باشمداستان زندگی‌ام است. متعجب مانده‌اند که چطور دیوانه نمی‌شوم. دیوانه شده‌ام، نقاب اما دیوانگی را پوشانده.</description>
                <category>میم</category>
                <author>میم</author>
                <pubDate>Fri, 06 Jun 2025 21:50:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کف اقیانوس</title>
                <link>https://virgool.io/@manizhehM/%DA%A9%D9%81-%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B3-kgvn4oe9wyzv</link>
                <description>خب، وبلاگستان سوت و کور عزیزم. البته جمله را با خب شروع نمی‌کنند و اینجا هم وبلاگستان نیست اما سوت و کور و عزیز که هست. یادم نیست بار آخر اینجا چه نوشتم. الان ولی فقط دلم نوشتن در اینجا را می‌خواهد. در این جهنم مواج که اسمش زندگی است چند ماهی حداقل یک بخش زندگی بر وفق مراد بود. رنج عشق و ظلم و ستم و دوری برجا بود اما تعریف و تمجیدها و ایمیل‌ها یکی بعد از دیگری می‌آمد. تا این‌که از جایی به بعد فهمیدم اوضاع آنقدرها هم ماه عسل نیست. نامه پذیرش بدون اسکالرشیپ فایده نداشت و تا مرحله آخر رسیدن به معتبرترین برنامه روزنامه‌نگاری جهان هم در نهایت یک افتخار بود که میشد روزی گوشه زندگینامه‌ای، رزومه‌ای چیزی نوشت. واقعیت اما همان ریجکت شدن در مرحله آخر بود. ایمیل آخر که رسید چند ساعتی گیج بودم. بعد نشستم به حساب و کتاب. هر کاری هم که می‌کردم پولم به ۵ هزار پوند ناقابل نمی‌رسید. خلاصه که چند روزی مبهوت این ناامیدی و شکست ماندم. هنوز هم مبهوتم. راه جایگزینی به ذهنم نمی‌رسد و زمان به سرعت می‌گذرد. گاهی به نامه‌های پذیرش از دانشگاه‌هایی که زمانی عاشقشان بودم نگاه می‌کنم، کمی گریه می‌کنم و برمی‌گردم سر بدبختی خودم. باز برگشته‌ام به همان جایی که زمانی دور، در اینجا از آن نوشتم: «فراموش می‌شوی». این‌بار فراموش شدنم شبیه آن زمان نیست اما نوع دیگری مشابه آن است. فراموش شدن نه از سر نبودن، بلکه از سر بی‌اشتیاقی. گاهی صدای حرف زدنش را توی سرم مرور می‌کنم. با این‌که پریروز حرف زده اما می‌ترسم صدایش را فراموش کنم. بار آخری که زنگ زد کی بود؟ بار آخری که ویس داد؟ بار آخری که نگرانم بود؟ قدم که پیش بگذارم شاید لطف ملوکانه‌ای باشد، اما سهمم از توجه حضرت والا فعلا همین است؛ بی‌توجهی. امتحان کردم و دیدم یک هفته، دو هفته، حتی سه هفته هم می‌شود در سکوت بگذرد. همین چند روز دیگر می‌شود یک ماه. در سکوتی که سکوت نیست فراموش شده‌ام. به خاطر آورده نمی‌شوم. شب‌هایی که می‌گوید با دوستی قرار دارد، یا تا دیر وقت فوتبال دیده، یا حتی وقتی خسته به خانه می‌رود، راه رفتنش را تصور می‌کنم. قوه تخیلم چندان یاری نمی‌دهد. آب خانه باز قطع شده، من در خاورمیانه گیر افتاده‌ام، ۵ هزار پوند ندارم و گفته‌اند از مذاکرات ننویسید. می‌بینی؟ جای چندانی برای پرورش خیال باقی نمی‌ماند. امشب برای خودم نوشتم: «یک حالتی هست در زندگی که امید در وجودت می‌میرد. مثلا امید به این‌که خودش مسج بدهد و حالت را بپرسد، یا حتی اینستاگرامت را چک کند. امید به تغییر هر چیز بزرگ و کوچکی از بین میرود.»  اینجا هستم؛ کف اقیانوس ناامیدی.</description>
                <category>میم</category>
                <author>میم</author>
                <pubDate>Tue, 20 May 2025 21:30:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر ترکت کنم</title>
                <link>https://virgool.io/@manizhehM/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%DA%A9%D9%86%D9%85-bjf4h9ghvmgy</link>
                <description>زنی در من هست که با نوشتن زنده است. از وقتی خودش را به خاطر داشته نوشته. و در این سال‌های نوشتن، بسیار روزها بوده که برای کسی جز خودش ننوشته. حالا هم دوباره وقت نوشتن در این گوشه کوچک بی‌نام و نشان رسیده است. دلم می‌خواهد تصور کنم گوشه‌ای از یک کافه در شهری دور نشسته‌ام، شهرهایی که دوست می‌دارم را دیده‌ام، و حالا بدون حسرت ندیدن آن شهرها و خیابان‌ها می‌نویسم. اصلا یکی از دلایلی که به مرگ تن نمی‌دهم دیدن همین شهرهاست. باز هم مثل یک نامه کوچک. ژورنال روزانه را باز می‌کنم و می‌نویسم. از فروردین تا ۱۵ اردیبهشت که تولدم بود، دشوار گذشت، اما بسیار آموختم. دانشگاه NYU هم نامه قبولی فرستاده. امید زیبایی است. دروغ نمی‌توانم بگویم. نامه قبولی که آمد گریه کردم. گریه خوشی از این‌که بهترین دانشگاه‌ها و موسسه‌ها باور دارند من روزنامه‌نگار خوبی هستم و همه مرا می‌خواهند. خنده البته که به بغض تبدیل می‌شود. یک سال دیر شده، ترامپ آمده، پول رفتن چندین برابر شده و من و آرزوهای دیرین تحصیل در بهترین‌ دانشکده‌های روزنامه‌گاری و خبرنگار جنگ شدن هنوز پشت دیوار ناممکن ایستاده‌ایم. ۱۸ سالم بود که عاشق خبرنگاری شدم. ۳۸ سالم است و لحظه‌ای از انتخابم پشیمان نشدم، حتی وقتی در انفرادی بودم. اما این رویاها که کف دستان من نشسته هنوز محال است، دست‌رنج سالها تلاش بی‌وقفه من است. به قول بچه‌ها «همه تو را می‌خواهند»، جواب می‌دهم «پول رفتن را از کجا بیاورم؟» استعداد و توانایی و هوش و تلاش من تا همین نامه‌های قبولی رسیده. باقی دست من نیست.جواب یکی هنوز مانده، شاید آخرین امید. رنج بزرگی هم دارم. مثل همیشه. فراموش شدم، بعد یک جدال تند و تیز. این‌بار دق فراموش شدن ندارم، غم دل کندن اما تا دلت بخواهد. رسیدم به نقطه‌ای که مدام تکرار می‌کنم «دیگر چه فرقی می‌کند.» ناامیدم کرده، آزارم داده، تحقیرم کرده، محبت کرده و بعد بی‌محبتی. دوست داشته، و بعد سکوت. نگران بوده، و بعد انگار ناپدید شده‌ای. همین است که هست. عشق او همین است. درد من همین است. جهان برای زن‌هایی مثل من چیز زیادی در چنته ندارد. دویست سال پیش ما را به جرم ساحره بودن می‌سوزاندند. حالا ما که جرات نه گفتن داریم، سوزانده نمی‌شویم اما این دنیا به خاطر غرور و استقلالمان گردنمان را می‌شکند. من یک قدم با آرزوهایم فاصله دارم و همه محال‌اند. من یک قدم تا ترک کردن تو فاصله دارم و این شاید تقدیرم باشد.اولین روز ۳۸ سالگی</description>
                <category>میم</category>
                <author>میم</author>
                <pubDate>Tue, 06 May 2025 18:46:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مبارزه با مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@manizhehM/%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%B1%DA%AF-flmihlcr0oc4</link>
                <description>«آن‌که آرزو دارد وطنش را ترک کند، انسان غمگینی است.»موج جدید، سهمگین است. داروها و تراپی دیگر کار نمی‌کنند. قابلیت غذا خوردن را کاملا از دست داده‌ام. راه‌های قدیمی دیگر جواب نمی‌دهند. نمی‌توانم بخوابم و اگر بتوانم، خواب‌ها فقط کابوس‌اند‌. بدنم ضعیف است. روزی ۸ ساعت بی‌وقفه کار می‌کنم و جهان پر از اخبار غیرقابل تحمل است. گاهی سوژه‌هایی که نوشته‌ام را فراموش می‌کنم. ماه‌های سختی در پیش دارم و احتمالا خبرهای خوبی در انتظارم نیست. اضطراب مداوم است و پنیک‌اتک‌ها زیاد. و مرگ، فکر مرگ، تصور مرگ، میل به مرگ، مداوم و مستمر در ذهنم در جریان است. هر روز و هر روز. خودآگاه و ناخودآگاه، و جنگیدن با آن سخت‌ترین کار جهان است.بدنم مدام ضعیف‌تر میشود و توان مبارزه‌ام کمتر. باید به اطرافیانم بگویم ممکن است چه چیزی در انتظارشان باشد. اما حتی در این شرایط هم از رنجی که به خاطر من متحمل می‌شوند یا خواهند شد، احساس گناه می‌کنم.هنوز نتونسته‌ام از آخرین جملات تراپی سرپا شوم «اگر دوستت داشت، اگر می‌خواست کنارش باشی، می‌توانست به راحتی تو را ببرد. به خودت فکر کن.» اما واقعیت این است که چیزی از «خودم» نمانده. رویاها و آرزوهایم را گم کرده‌ام. هیچ‌چیز معنایی ندارد. «خودم» دیگر وجود ندارد و آخرین صدایی که در سرم می‌پیچد این است: «می‌ترسم بمیرم و نبینمت.»</description>
                <category>میم</category>
                <author>میم</author>
                <pubDate>Mon, 14 Apr 2025 14:03:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>26 اسفند سال مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@manizhehM/26-%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%B1%DA%AF-m24ffcsddfm8</link>
                <description>از قوانین مزخرف تمام شبکه‌های اجتماعی و وبلاگ‌ها و هر چیز دیگری که نامش است بیزارم. نه از آن قوانین که مانع انتشار اطلاعات غلط یا آزار کودکان و زنان می‌شود، نه. از آن قانون‌ها که مثلا باید فقط 250 کلمه (یا همین حدود) توییت کنی، یا وقتی دلت می‌خواهد چهار خط اینجا ثبت کنی، باید حتما قصه حسین کرد شبستری بگویی، تا بعد به تو اجازه بدهند آن چهار خط را منتشر کنی. قوانین و محدودیت‌ها و خط و ربط عموما بیهوده و سانسورهای بیشمار رسانه را، هر چند که تلخ و زهر و اجبار است، حالا دیگر بعد از سال‌ها می‌فهمم، اما قوانین دست و پا گیر فضای کوچکی که متعلق به خود خود تو است را نه. انگار کسی مجبورت کند برای یک فنجان چای، به اندازه ده نفر چای آماده کنی. خلاصه این‌همه کلمه به هم بافتم که این چهار خط را بنویسم، که ناگهان حجم دردی به عمق شکاف یک صخره؛ در این عصر دلگیری که قرار بود شور و شوق نوروز داشته باشد اما تلخ و کدر است، قلبم را سوزاند. فوران ناگهانی رنجم بود این چند کلمه که «چقدر دلم می‌خواهد فقط یکبار در آغوشش بگیرم. چقدر در این لحظه که قرص‌ها فایده ندارند، پنیک تمام نمی‌شود، در اتاقم حبس شده‌ام و زندگی جهنم است، دلم می‌خواهد فقط یک‌بار بغلش کنم، و بعد بمیرم. حتی می‌توانم از تصور در آغوشش بودن هم بمیرم.» همین. 26 اسفند سالِ مرگ</description>
                <category>میم</category>
                <author>میم</author>
                <pubDate>Sun, 16 Mar 2025 19:30:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویاهایم را نجات بدهید</title>
                <link>https://virgool.io/@manizhehM/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%AF%D9%87%DB%8C%D8%AF-hzrlzcyec0vd</link>
                <description>امروز 25 اسفندِ سال مرگ است. از آخرین باری که اینجا نوشته‌ام انگار صد سال گذشته. اوضاع مملکت شبیه لحظه‌های آخر غرق شدن کشتی تایتانیک در میان اقیانوس یخ است. من هم در انتظار غرق شدن در میان یخ‌ها. گم و گیج و گنگ می‌گذرد احوالم. یک آفر کاندیشنال از یک دانشگاه خیلی خوب در بریتانیا دارم و یک قبولی نود درصد از یکی از بهترین دانشگاه‌های آمریکا. جواب بقیه هنوز نیامده. پول دانشگاه بریتانیا را ندارم و به زودی ورود شهروندان ایرانی به آمریکا ممنوع می‌شود. امروز صبح برای خودم نوشتم؛ من اینجا گیر افتادم، با دو پذیرش از بهترین دانشکده‌های روزنامه‌نگاری، فقط چون پول ندارم. چون سیاستمداران. چون دیکتاتوری، چون فقر. من که انتخاب نکرده بودم کجا به دنیا بیایم. فقط می‌خواستم بدون چاپلوسی و عشوه و فریب و دروغ، بدون بالا رفتن از شانه دیگران، با استعداد و توانایی خودم به آرزوهایم برسم. ولی این آن چیزی است که بعد از ۱۰ سال کار سخت نصیبم شده، ده سال جان کندن. هیچ راهی ندارم. نمی‌توانم از زندگی با برادری که از او متنفرم فرار کنم. نمی‌توانم از شر دیکتاتوری که ممکن است سراغم بیاید در امان باشم. هرگز نمی‌توانم مردی که دوست دارم را ببینم. نمی‌توانم از این رسانه لعنتی که ازش متنفرم، بیرون بیایم. نمی‌توانم بروم. رویا‌هام نابود شدند. همه چیز تمام شده. امروز ته چاه افسردگی و محال و ناممکن نشسته بودم. او؟ چند روزی است خبری نگرفته. گمانم چندان مشتاق شنیدن خبری هم نیست. هفته قبل گریه می‌کردم که چرا به من افتخار نمی‌کند، که هر چه بکنم مرا نمی‌بیند. حالا از بعضی از بهترین‌های روزنامه‌نگارها تاییدیه گرفته‌ام که روزنامه‌نگار خوبی هستم، از بهترین دانشگاه‌ها پذیرش گرفته‌ام، از او اما، نه. شاید این‌ همه آن چیزی است که جهان برای زنی که تمرد کرده، در چنته دارد؛ Conditional offer.«تا حالا شده رویایت کف دستت جان بدهد؟ رویایی که سال‌ها برای رسیدن به آن تلاش کرده بودی، خون دل خورده بودی، مثل ماهی که از آب بیرون افتاده کف دستانت تقلا کند، نفسش به شماره بیفتد، و بعد پیش چشمانت جان دهد؟ انگار مرگ خودت است. انگار خودت داری جان می‌دهی، از نفس می‌افتی، و تمام.»</description>
                <category>میم</category>
                <author>میم</author>
                <pubDate>Sat, 15 Mar 2025 19:03:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزوهای بر باد رفته</title>
                <link>https://virgool.io/@manizhehM/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-tb4qv2qd05wn</link>
                <description>دیگر همه‌چیز شبیه رویایی محال شده. از درد و رنج، نفرت و خشم به خودم می‌پیچم. خبرها را می‌خوانم «دلار از مرز ۹۰ هزار تومان گذشت». می‌خواهم کمی میوه بخرم، شاید بشود سالاد خوش‌رنگی درست کرد. شاید کمی غذا از گلویم پایین برود. ۴۴ کیلو شده‌ام. پوست به استخوان، جانی نمانده. سیب‌زمینی می‌خواهم؛ کیلویی ۷۰ هزار تومان. میوه‌ها را بالا و پایین می‌کنم، پول خرید وسائل سالاد را ندارم. گوشت و مرغ که بماند. پنیر نداریم، پنیر را چه کنم؟ سیگار را باید کمتر بکشم. آنقدر گران شده که دیگر پول خرید آن را هم ندارم. تنها دلخوشی‌ام بود. روز دوم از سه روز مرخصی به کابوس گذشته. دوباره خواب دوتایشان را دیده‌ام. عکس این یکی را هم ناگهان دیدم. خوش آب و رنگ. توجه او را هم. دلم به هم می‌خورد. «این‌ها در پایتخت‌های اروپایی می‌گردند و من دیگر حتی پول خرید سیب‌زمینی هم ندارم.» به جای عشق، نفرت و خشم و تلخی گلویم را می‌زند. به چه امیدی درس می‌خوانم؟ به چه امیدی می‌نویسم؟ به چه امیدی سرپا مانده‌ام؟ کجا می‌توانم بروم؟ به زودی دیگر حتی پول بلیط هواپیما را هم نخواهم داشت، چه رسد به رفتن.«امسال میشه؟ سال دیگه میشه؟ اصلا میشه ببینمش؟ اصلا چی قراره بشه؟ هیچ؟» هر روز پنج صبح از کابوسی بیدار می‌شوم و با عرق سردی که بر تنم نشسته این سوالات مثل ناقوس کلیسا در سرم زنگ می‌زنند.با هم می‌خندند؟ همه با هم کار می‌کنند. چه آرام و خوشبخت. من هم از دور، نظاره‌گر «زندگی دیگران». در حال از دست دادن تک به تک آرزوهایم. زندگی‌ام انگار لنج کوچکی بود که هر چه تلاش کردم آب و رنگی نگرفت. کشتی کوچکم دارد غرق می‌شود. خسته شدم از این هست و نیست خالی مزخرف. باید رها کنم. دیگر امیدی نمانده. برای همه‌چیز دیر شده. مملکت با آرزوها و رویاها، با عشق و نفرت و خشمم همه در سراشیبی سقوط است. کاش این سقوط تمام میشد. چرا انتها ندارد این تاریکی؟ مرگ کجاست؟ آن هم از من دست شسته. امروز هم از آن روزهاست که یک تکه از آرزوهایت مُرده. امید نباید داشت. دست و پا نزن. زورت به این‌ها نمی‌رسد. بگذار فرو بروی وگرنه استخوان‌هایت خرد می‌شود. خشم و نفرت و درد در وجودم ته‌نشین می‌شود و من بدون اشک سرنوشتم را می‌‌‌پذیرم. این سرزمین جای خوبی برای رویا پروراندن نبود. رویاها و امیدهایمان نابودمان کرد.بهمن 1403</description>
                <category>میم</category>
                <author>میم</author>
                <pubDate>Sat, 08 Feb 2025 15:55:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من جنگیدم</title>
                <link>https://virgool.io/@manizhehM/%D9%85%D9%86-%D8%AC%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-bx5ezqbn3o4p</link>
                <description>امروز صبح بعد از ساعت‌ها گریه از این‌که در این راه سخت هیچ‌‌کس همراهم نیست، رفتم سر کار و به پر کردن فرم‌های اپلیکیشن ادامه دادم. مسج «مریض بودم، تب و لرز» را جواب ندادم. ناگهان دیدم دیگر زن هفته قبل نیستم. حالا قدرت دارم فرم‌ها را به تنهایی پر کنم، استرس امتحان و تغییر تاریخ امتحان را تحمل کنم، بجنگم حتی اگر شکست بخورم. این جنگ من است و I&#x27;ve got no one. در سخت‌ترین روزها تو هستی و خودت. اگر او یا هر کس دیگری کنارم نمی‌ایستد، قوت قلب نمی‌دهد، یا مثل برادرم توی دلم را خالی می‌کند، مهم نیست. من اینجا ایستاده‌ام، کنار خودم. من زن یک هفته پیش نیستم که خواهش کنم به من «قوت قلب» بدهد. من صلیبم را خودم بر دوش می‌کشم. یا شکست می‌خورم و یا به پیروزی لبخند می‌زنم. در هر دو صورت، من جنگیدم. </description>
                <category>میم</category>
                <author>میم</author>
                <pubDate>Sat, 01 Feb 2025 12:36:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من برایش وجود دارم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@manizhehM/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-wocfz9yzpafh</link>
                <description>امروز 12 بهمن است. امشب امتحان ورودی یک دانشگاه مهم را دارم. باید چند گزارش به زبان انگلیسی بنویسم و چند سوال برای مصاحبه. حتی ذره‌ای تمرین نکردم. از صبح مثل کودکی که دلش نمی‌خواهد برود مدرسه مدام با خودم تکرار کردم «نمی‌خواهم، اصلا چه اهمیتی دارد؟ Fail شدن مهم نیست.» استرس ولی رهایم نمی‌کند. انگار ده ساله هستم و قبل از پخش برگه‌های امتحان با خودکار روی صندلی ستاره می‌کشم. روبروی دوربین زوم نشستن و 90 دقیقه به زبان انگلیسی گزارش نوشتن وحشت‌زده‌ام می‌کند. انگار فراموش کرده‌ام روزنامه‌نگارم و هر روز گزارش می‌نویسم. این‌بار فقط به زبان دیگری است. آن‌کسی که حیات و مماتم به او وابسته است، دیروز صبح مسج داد تا حالم را بپرسد، وسط کار بودم، جفتمان مریض بودیم. گفتم عصر مسج می‌دهم. عصر جواب نداد، شب هم. امروز عصر باز مسج دادم که امتحان دارم. دلم می‌خواست کنارم بود. مثل یک بچه کوچک ترسیده دلم می‌خواست به او پناه ببرم. نیامد. چند روز است که هیچ مکالمه‌ای به سرانجام نمی‌رسد. انگار حرف زدن با هم محال شده. شاید تب دارد. شاید باز فراموشم کرده. شاید حوصله ندارد. من ولی به جای فکر کردن به امتحان ورودی یکی از بهترین دانشگاه‌های دنیا، به این فکر می‌کنم که اگر حالا و امروز نیست، پس چه روزی خواهد بود؟ من در زندگی‌اش که هستم که در یکی از مهم‌ترین روزهایم نیست؟ جایی در زندگی‌اش دارم؟ من برای تو که هستم؟ کجا ایستاده‌ام؟ اصلا جایی در آن شلوغی کار و زندگی و فاصله برای من هست؟</description>
                <category>میم</category>
                <author>میم</author>
                <pubDate>Fri, 31 Jan 2025 19:49:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از خیابان‌های لندن متنفرم</title>
                <link>https://virgool.io/@manizhehM/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%84%D9%86%D8%AF%D9%86-%D9%85%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%85-yxr49l46vtxj</link>
                <description>دلم می‌خواهد با دست قلبم را از میان استخوان‌های قفسه سینه‌ام در بیاورم و دیگر هیچ‌کس را دوست نداشته باشم. قادر به تحمل این درد نیستم. تحمل ناامیدی ابدی را ندارم. او را از دست داده‌ام، مدتها پیش. این چیزی که باقی مانده دوستی است. قورت دادن خورده شیشه. در خیابان‌های لندن تصورش می‌کنم. در همان خیابان‌هایی که از آن‌ها متنفرم. گوشی را چک نمی‌کند. نوتیفیکیشن نمی‌آید. مرا به خاطر ندارد. دیشب که یادم افتاده، مسج داده و خواب بوده‌ام. امشب چندان در خاطرش نیستم. وقتی کیلومترها از کسی فاصله داری و یک دوست ساده‌ای، دقایقی که به تو فکر می‌کند اندک است. او در آسودگی زندگی‌اش پیش می‌رود. این تویی که باید تکلیف نافرجام و محال را روشن کنی. جراتش را داری؟</description>
                <category>میم</category>
                <author>میم</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jan 2025 22:33:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجال اندکی برای رویا</title>
                <link>https://virgool.io/@manizhehM/%D9%85%D8%AC%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-xem6jgotyulm</link>
                <description>کاش برایت نامه بنویسم، انگار دهه‌ها قبل است و من می‌خواهم برای تو، از روزهایم بگویم. چند روز قبل که صدای قدم‌هایت از پشت گوشی می‌آمد، همان موقع که مثل همیشه ایستادی تا سیگار بخری، کمی برایت گفتم چه می‌گذرد. گلایه کردم، قول دادی، مثل همیشه به قولت عمل نکردی، غمگینم کردی، و حالا من اینجا پشت پنجره، بعد از یک پیاده‌روی طولانی، نشسته‌ام و به نامه نوشتن به تو فکر می‌کنم. یحتمل نامه را اینطور شروع می‌کردم.عزیز منامروز بعد مدت‌ها، بعد از کار پیاده‌روی کردم. درخت‌ها بدون برگ و زیبا بودند. من با آن پالتوی بلند مشکی با شال‌گردنی قرمز، زنی بودم که اندکی شادی در قلبش دمیده، مثل یک شمع کوچک. امروز آن فرمی که منتظرش بودم را باز کردم و شروع به نوشتن کردم. چند قطره اشک روی صفحه گوشی چکید، این‌بار از شادی و هیجان. از احتمال هر چند اندک رسیدن به رویاها. منی که فکر می‌کردم 4 سال اجازه خروج از این کشور را نخواهم داشت، حالا درهای کوچکی به رویم باز شده. باورش سخت است. همین امکان و احتمال، برای یک زن ایرانی همیشه در حال جنگ، زنی مثل من، شبیه رویاست. و آخ که رویا داشتن چه زیباست. مدتهاست شادی را فراموش کرده‌ام. مدتهاست ته گور افسردگی دفن شده‌ام. مدتهاست به سوگ هرگز نداشتن تو نشسته‌ام. مدتهاست با یک دست از صخره آویزانم، ولی باز تقلا می‌کنم. امروز انگار دوباره همان دختری بودم که می‌خواست خبرنگار جنگ باشد. «مرا در آغوش بگیرید رویاهای 18 سالگی.» زندگی عجیب است. احتمالی دور و گنگ، نوری را در قلبت روشن می‌کند که گمان می‌کردی برای همیشه خاموش شده. باید برایت بنویسم که از پیام‌هایی که ندادی غمگینم. منتظرت بودم و گفته بودی خبر می‌گیری. راستی هنوز کتابی را که قرار بود بگیرم، نگرفته‌ام. فلسفه سیاسی خواندن را به سختی پی می‌گیرم اما افلاطون دیوانه‌ام کرده. از کتابفروشی زنگ زدند و گفتند کتاب «همینگوی خبرنگار» رسیده. هنوز توان رفتن تا کتابفروشی را اما پیدا نکرده‌ام. باور می‌کنی عزیز من؟ اختاپوس افسردگی ساده‌ترین کارها را طاقت‌فرسا کرده. دلتنگت هستم. دلم می‌خواهد جملات فروغ را برایت بنویسم: «قربان مردمک‌های بیقرار چشم‌هایت برومقربان غم و شادی‌ات برومتو چه هستی که جز با تو آرام نمی‌گیرم حتی جای پایی از تو در خاک برای من کافیست»گمان نکن اما، که آن زنی که می‌خواهد بمیرد، حتی امروز، ساکت بوده. «صبح است، بارانی. دیگر نمی‌توانم زندگی را تکرار کنم.»فعلا نیمی از وجودم سرشار از عشق تو برای نشانی از رویاهایش تقلا می‌کند، و نیمی در پی پایان است.شاید یک روز همه این‌ها را در کافه‌ای بر خیابان، تند و تند برایت گفتم و تو مثل همیشه گوش دادی، مثل آن وقت‌هایی که دل می‌دهی به حرفایم.اگر امروز اندک فرصت و مجالی برای رویاهاست، پس بگذار رویای دیدنت را هم به این فرصت اندک اضافه کنم.در انتظار تودوستت دارم 25 ژانویه 2025</description>
                <category>میم</category>
                <author>میم</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jan 2025 17:07:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریکم</title>
                <link>https://virgool.io/@manizhehM/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D9%85-oucm42ypm6n3</link>
                <description>تاریکم. مثل دخمه‌ای که در آن هزاران زندانی جان داده‌اند. مثل دخمه‌ای که در آن صدای ضجه زندانی‌های جان داده هنوز از در و دیوارش به گوش می‌رسد. مثل تلخی مداومی که هرگز به پایان نخواهد رسید. نوری در وجودم خاموش شده که هرگز نباید در وجود هیچ انسان زنده‌ای به پایان برسد. زندگی در وجودم به پایان رسیده. تمام شده. تمام شد. تاریکی ابدی فرا رسیده.</description>
                <category>میم</category>
                <author>میم</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jan 2025 08:57:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دشواری نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@manizhehM/%D8%AF%D8%B4%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-xfaqtaucskjs</link>
                <description>لحظات سخت نوشتن رسیده است. نه از آن لحظاتی که می‌دانی چه می‌خواهی بگویی، از آن‌ها که کلمات مثل رود جاری بر هر سطر روان می‌شوند، از آن لحظاتی که انگار کلمه پشت سد بلندی از بهت و حیرت و ندانستن متوقف شده است. و توی مومن به کلمات ناگهان تنها دستاویز پیوستن به جهان زنده‌گان را گم کرده‌ای. کلماتم گم شده‌اند. نمی‌گویم، نمی‌پرسم، حرف نمی‌زنم. ساکتم. حس می‌کنم چیزی برای گفتن نمانده. انگار همه‌چیز در یک شب روشن متوقف شده. مثل شبی که آناستازیا در میان خاطراتی که هرگز ندیده بود می‌رقصید. کم‌تر کسی شاید بداند رقصیدن در میان خاطراتی که به یاد نداری یعنی چه.Dancing bears, painted wingsThings I almost rememberAnd a song someone singsOnce upon a Decemberمن به خاطر می‌آورم، آنچه را که هرگز رخ نداده. یک روز گفت «شاید آن‌کسی که دوست داری، تصوری است که از من داری.» خندیدم. مگر اصلا ما به جز تصوراتمان از هم، چیز دیگری را هم دوست می‌داریم؟ مگر تو ذات و کنه آن‌کس که هر روز می‌بینی را می‌شناسی؟ در نهایت آن‌چه دوست می‌داری، تصور ذهنت است از آن‌چه او ممکن است باشد. من البته به این جرم هم متهم هستم. کسی را به جان دوست می‌دارم که هرگز ندیده‌ام، پس آن کسی که دوست می‌دارم نه خود او، که برداشت و درک و تصور من از اوست! اما اگر دیده بودمش آیا طور دیگری دوستش می‌داشتم؟ همین کلمات است که گم شده. که تکرارشان بی‌فایده است. تکرار «این چند روز کجا بودی؟»، «با درد ابدی دوری تو چه کنم؟»، «به مرگ امید بسته‌ام.»، «نگفتی شاید باید خبرش دهم؟» همه این جملات بی‌معناست. تکرار مهملات حقیقت تلخ. برداشت ذهن من از واقعیت، ثبات و معنایی بیش از خودِ واقعیت پوچ و بی‌معنایمان دارد. پس ساکت می‌مانم. تو و همه شیفتگان «واقعیت مسلم تغییر‌‌ناپذیر» را در میان همان عقلانیت رها می‌کنم و به بوران کشنده «برداشتم از حقیقت» پناه می‌برم. من، حداقل بر این درد صادقم و برای فرار از آن به دامان زشتی پناه نمی‌برم. در پذیرش درد، ریاکاری وجود ندارد.</description>
                <category>میم</category>
                <author>میم</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jan 2025 19:30:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایستاده در میان برف و بوران</title>
                <link>https://virgool.io/@manizhehM/%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D9%81-%D9%88-%D8%A8%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-e6s72fbmmmat</link>
                <description>شب روشن، شده روز تاریک. 9 روز است. هیچ خبری نیست.سکوت مطلق. انگار آدمی را در خیابانی پر از برف و بوران گم کرده باشی. دستت را رها کرده باشد. دستی را که هرگز محکم نگرفته بود. فکر می‌کردم عادت کرده‌ام، به دیده نشدن، به نامرئی شدن، به در ذهن کسی نبودن. اما نمی‌شود. امروز پر از خشم بودم. همانجایی که یک سال پیش بودم. تا کی‌ می‌خواهی نباشی، جایی که در آن ایستاده‌ای را خالی کنی و بروی و بعد احتمالا دوباره به آن برگردی؟ من کجا ایستاده‌ام؟ وسط برف و بوران. متحیر از دوباره تنها شدن. امروز یاد گرمای نفرت‌انگیز بارسلون افتادم، ناگهان تصویر آشپزخانه در سرم جان گرفت و این سوال که «یعنی وقتی در آشپزخانه از کنارش رد می‌شود، مثل وقت چای ریختن یا ظرف شستن، می‌بوسدش؟» فکرش شبیه یک خراش محکم بود. به هر حال هر روز در آشپزخانه از کنارش رد می‌شود. هیچکاریش نمی‌شود کرد. من هم در بوران ایستاده‌ام. بوران بی‌خبری. دلم چای میخواهد. و در برف و بوران نایستادن و منتظر نماندن و چشم به آشپزخانه هیچکس نداشتن.</description>
                <category>میم</category>
                <author>میم</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jan 2025 21:48:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب روشن</title>
                <link>https://virgool.io/@manizhehM/%D8%B4%D8%A8-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-yycawrspyln4</link>
                <description>اسم دیشب را گذاشته‌ام شب روشن. انگار دوباره دوم فوریه سال 2023 بود. جسمت نبود، اما تمام وجودت کنارم بود. حسرت آغوشت، کلماتت، بی‌تابی‌ام. انگار برگشته بودیم به روز اول، مصائب این دو سال ناپدید شده بود. بدون ترس غرق شده بودیم در نزدیک‌ترین کنار هم بودن، بدون این‌که جسمت اینجا باشد. و امروز صبح بزرگترین حسرت زندگی‌ام حسرت در آغوش گرفتنت بود، حتی اگر برای یک بار. همه درهای رسیدن به تو بسته است اما من، بر درهای بسته می‌کوبم.کاش روزی در مقابلت بنشینم و داغ همه این روزها خاطره‌ای دور باشد. سرو بلند قامت من که عشقت دردی ابدیست.</description>
                <category>میم</category>
                <author>میم</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jan 2025 19:10:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از ژانویه متنفرم</title>
                <link>https://virgool.io/@manizhehM/%D8%A7%D8%B2-%DA%98%D8%A7%D9%86%D9%88%DB%8C%D9%87-%D9%85%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%85-wpyfopmcgstx</link>
                <description>برایش نوشتم «وقتی از دایره توجهش خارج میشم، انگار بچه‌ای هستم که مادرش رو وسط بازار گم کرده.»  توصیفی دقیق‌تر از این نداشتم. از یکشنبه شب از دایره توجهش خارج شده‌ام باز. نیست. نه آن معنای معمول نبودن. آن مدل یونیک و منحصر به فرد «نبودن» او. از دایره توجهش خارج شدن. می‌دانم به احتمال زیاد برمی‌گردد. ساعت‌های طولانی کار کرده این مدت و خسته است. تعطیلات سال نو بوده و بین آن همه کار و نور و صدا و جشن، خدا می‌داند کجا بوده. من چیز زیادی نمی‌دانم، جز این‌که باز «نیست». ۹ روز است که آن راه ارتباطی «چک کردن عکس‌ها» هم قطع شده. می‌شناسمش، ندیده، نبوده، وقت نکرده، کنجکاو هم نبوده. مرگ اما همین کلمه آخر است. چند کلمه‌ای توضیح داده و رفته. دو سال است که وقتی «کنجکاو نیست» تا بداند چه می‌کنم، انگار ناگهان وسط یخ‌های قطب شمال ایستاده‌ام. برمی‌گردد احتمالا، توجهش را می‌گویم. گرمای آن توجه و «چطوری؟ چه خبر؟ چه می‌کنی؟» یخ‌های قطب شمال را آب می‌کند. حالا اما، خبری از گرما نیست هنوز. دور است. کار زیاد؟ سفر؟ سال نو؟ نمی‌دانم. نمی‌پرسم. فقط می‌دانم من در دایره توجهش نیستم و بعد یک هفته تاب و توانم ته کشیده. یک جمله را برایش نوشتم و درفت کردم، برای وقتی که بیاید: «وسط ترافیک، دست گذاشتم رو دستگیره در و دلم خواست در رو باز کنم و از پل بپرم پایین. تمام شب و تا امروز فکر کردم، چرا نپریدم؟» زندگی سنگین و کند می‌گذرد و من بی هیچ امیدی دوستت دارم و وزن هر چیزی صدها برابر توانم است و زمان ددلاین‌ها نزدیک است و من می‌خواستم در را باز کنم و از پل بپرم پایین. وقتی یخ‌های قطب شمال تمام شد و برگشتی، برایت می‌گویم. از ژانویه متنفرم. برگرد.</description>
                <category>میم</category>
                <author>میم</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jan 2025 18:10:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو سرزمین منی</title>
                <link>https://virgool.io/@manizhehM/%D8%AA%D9%88-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%86%DB%8C-c1z88yebzwzp</link>
                <description>دو هفته پیش همین ساعت‌ها بود که آن جملات را شنیدم. من آدم ضعیفی نیستم. حرف تلخ زیاد شنیده‌ام. تلخی زیاد دیده‌ام. روانم پر از زخم‌های ناسوری است که به گواه دکترها دیگر هیچوقت خوب نخواهند شد. که اگر داروهایم نباشند این زخم‌ها مرا از پا خواهند انداخت. با این همه اما دو هفته پیش، جمعه، زخم دیگری خوردم. این زخم هم با کلمات و تصاویر، مثل خیلی زخم‌های دیگر. گاهی گمان می‌کنم در کنار زخم‌هایم از تجاوز و آزار جنسی و کتک خوردن و خشونت و زندان و باقی مصائب، این زخم‌های چاک چاک که کلمات بر روانم زده چه قدرت عجیبی دارند. شاید چون کلمه مرکزیت زندگی من است. محور و معنای زندگی‌ام کلمه است. به کلمه زنده‌ام، با کلمه‌ها کار می‌کنم، از کلمه‌ها می‌میرم. در کنار کلمات، صداها و تصاویر هم هست. مثلا هیچ‌کس نمی‌داند آن عکس روز 24 خرداد صدها مرتبه هولناک‌تر از آن 19 روز بازداشت، روانم را تکه تکه کرد. آن عکس گلوله بود. حالا از آن گلوله‌ها زیاد دارم اما شوک آن شلیک ظهر خرداد شاید هولناک‌ترین فاجعه زندگی‌ام بود. هرچه می‌گردم هیچ‌چیز با آن لحظه برابری نمی‌کند. هیچ دردی به گرد پای شکافته شدن سینه‌ام در آن لحظه نمی‌رسد. بعد از آن عکس، این جمعه دو هفته پیش است که در صف دردها ایستاده. برای این دو هفته و چیزهایی که دیدم و شنیدم توصیف جدیدی پیدا کردم. انگار کسی در قلبم، یا همان حفره خالی که جای قلبم مانده، ماده مذاب ریخته. مدام جاری است. آن زن عزیز یک روز گفت «این درد همیشه هست، جایی نمی‌رود.» راست می‌گفت. مثل یک درخت تنومند سر جایش ایستاده. دو سال است که استوار و محکم سینه‌ام را شکافته. بی‌چاره مانده‌ام. بی‌چاره از این درد. همین ماده مذاب دائما جاری. آدم گاهی در زندگی گمان می‌کند دیگر همه‌چیز را دیده، همه‌چیز را تجربه کرده، نهایت هر چیز را، دیگر چیزی سینه‌اش را نخواهد شکافت چون به عمق این کثافت مداوم پی برده. اما چه خیال عبثی. سبعیت و بی‌رحمی آدمیزاد و زندگی انتها ندارد. سیاهی انتها ندارد. همیشه امکان هولناک‌تر شدن هست. به عبث گمان مکن دیگر هرچه درد بوده چشیده‌ای. همیشه رنج‌های بزرگتری در کمین است. جمعه دو هفته پیش، باز تکه بزرگی از درد را، چون آجر داغی کف دستانم گذاشتند و گفتند حالا باید این آجر داغ را هم هر روز با خودت حمل کنی. همان مواد مذاب توی سینه‌ام که می‌سوزاند و می‌سوزاند. اول مبهوت بودم. حالا غمگینم. زنی که در وجودم می‌سوزد و مدام به دردش افزوده می‌شود غمگینم می‌کند. دلم می‌خواست می‌توانستم نجاتش بدهم، اما تنها شاهد مرگش هستم. مرگی سخت و پر از درد.«می‌دونی؟ آدمیزاد حاضره برای وطنش بمیره، یه جور دیگه‌ای. و یه موقعی یکی تو زندگیت پیدا میشه که حاضری مثل وطنت براش بمیری. خیلی تلخه، انگار به گوشه قلبت سنجاق شده. کاش هیچوقت کسی رو مثل وطنت دوست نداشته باشی.»</description>
                <category>میم</category>
                <author>میم</author>
                <pubDate>Fri, 27 Dec 2024 13:03:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>