<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های منصوره رضایی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mansoorehrezaei</link>
        <description>هرجا سخن از نوشتن است نام من می‌درخشد.:)) زیاد می‌خوانم و کمی می‌نویسم. کمی پیشتر معلم مدرسه و دانشگاه بودم اما حالا اولی را نیستم. راستی! به جناب سعدی هم عشق می‌ورزم اما نه در حدّ محبوب من!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:41:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2973687/avatar/ipe58z.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>منصوره رضایی</title>
            <link>https://virgool.io/@mansoorehrezaei</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ماییم و سیل صف‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@mansoorehrezaei/%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D8%B3%DB%8C%D9%84-%D8%B5%D9%81-%D9%87%D8%A7-dcqfbu4vsd6f</link>
                <description>بخوان و بخندماییم و سیل صف‌هانمی‌دانم ما در صف قرار می‌گیریم یا صف در ما؟ فقط می‌دانم از وقتی که یادم می‌آید در صف بوده‌ام. بچه که بودم صبح‌های زود، مخصوصاً روزهای تعطیل، با تیپای بابا از خواب ناز برمی‌خاستم و تا خود نانوایی مثل اسب چموش می‌دویدم. دوازده سال هم که در صف صبحگاه مدرسه از جلو نظام می‌ایستادم. مدرسه که تمام شد خوشحال بودم که دیگر صف و صف‌کشی در کار نیست. خدا را شکر ما اینقدر فرهنگ نداریم که در صف مترو بایستیم و مثل قوم مغول به قطار حمله می‌کنیم وگرنه باید ایستادن در صف مترو را هم به افتخاراتم اضافه می‌کردم. چون ما عادت داریم عیب مِی جمله چو گفتیم هنرش را نیز بگوییم، باید مزایای صف‌ایستایی را هم بگویم؛ مثل زیادشدن صبر و حوصله‌، گسترش دایره‌ی دشنام‌، آشنایی با افراد جدید و مبادله‌ی شماره و غیره.داشتم می‌گفتم که فکر می‌کردم با رسیدن به سن قانونی، صف‌ها هم تمام می‌شوند؛ غافل از اینکه بزرگ‌شدن همان و سربرآوردن صف‌های جدید هم همان. حالا باید علاوه‌بر صف نانوایی در صف بانک، پمپ بنزین، داروخانه، سبد کالا و ده‌ها صف دیگر هم می‌ماندم. یعنی به ما که رسید آسمان تپید و چیزهایی که یک مشتری هم نداشتند با استقبال فراوانی مواجه شدند و خیل کثیر مشتاقان و هواداران برایشان صف کشیدند از اینجا تا کجا! یک نمونه‌اش همین کتاب. تا قبل از اینکه من به کتاب و کتابخوانی علاقه پیدا کنم سرانه‌ی مطالعه‌ی کتاب زیر صفر بود اما از وقتی تصمیم گرفتم کتاب را هم در سبد کالای خانوار قرار بدهم کتاب هم صفی شد. همین پریروز خرامان خرامان رفتم نمایشگاه کتاب تا کتاب «هنر تاب‌آوردن در صف‌های طویل» را بخرم که با صف‌هایی طویل مواجه شدم و از آن‌جا که هر صفی ببینم زانوهایم سست می‌شود و آب از لب و لوچه‌ام راه می‌افتد ناخودآگاه رفتم توی یکی از صف‌ها ایستادم. چند ساعتی گذشت و داشت نوبتم می‌شد که زدم روی شانه‌ی فرد جلویی و پرسیدم: «اینجا صف چیه داداش؟» داداش داشت به شدیدترین شیوه‌ی ممکن ملچ و مولوچ می‌کرد. یک آن فکر کردم توی صف چیز نامناسبی ایستاده‌ام اما یادم آمد اینجا نمایشگاه کتاب است و فقط محصولات فرهنگی عرضه می‌شود. داداش مذکور، ملچ و مولوچ‌کنان گفت: «صف آبنبات لیموییه.» فکر کردم اشتباه شنیده‌ام. پرسیدم: «یعنی آبنبات لیمویی نذری می‌دن؟» داداش ملچ و ملوچ‌کن از جیبش یک آبنبات لیمویی درآورد و کرد توی دهن من و گفت: «خیلی پرتی داداش! آخه کدوم سه‌نقطه‌ای آبنبات لیمویی نذر می‌کنه و کدوم سه‌نقطه‌ای توی صف آبنبات لیمویی وایمیسه؟ اینجا صف کتاب آبنبات لیموییه که بعد از آبنبات هل و دارچین و پسته‌ای چاپ شده.» متأسفانه طعم آبنباتی که داداش مِلچی در دهانم گذاشت خیلی به ذائقه‌ام خوش نیامد و صف را ترک کردم اما از آنجا که سندروم صف بی‌قرار داشتم سریعاً صف دیگری یافتم و به درونش شتافتم. تجربه‌ی صف قبلی سبب شد به محض ورود به صف جدید بزنم روی شانه‌ی نفر جلویی و بپرسم توی چه صفی ایستاده؟ خیلی آرام زدم روی شانه‌اش اما او خیلی ناآرام برگشت و طی یک حرکت سامورایی، دستم را پیچاند و با چهره‌ای برافروخته و چشمانی خشم‌بار گفت: «اهانت؟» با سختی و بدبختی بسیار، مچم را از مُشتش درآوردم و گفتم: «چه اهانتی؟ اصلاً من غلط بکنم به شما اهانت کنم.» ناگهان چشمان خونبار مرد اکلیلی شد و زد زیر خنده و گفت: «خیلی پرتی داداش! اسم کتابو گفتم. اسم کتاب جدید برادر، مطیعی، «اهانت» است.» این را گفت و فریاد زد: «ای نشسته صف اول! به عدالت برخیز» سپس تمام افرادی که در صف نشسته‌بودند برخاستند و شروع کردند به شعاردادن. من هم که دیدم هوا پس است راه آمده را برگشتم و دنبال صفی دیگر گشتم. ظاهر صف جدید بیشتر از دوتای قبلی مورد پسندم بود. چه جوانانی اسماعیل! چه جوانانی! همه لباس ورزشی پوشیده و قبراق و سر حال. می‌خواستم بزنم روی شانه‌ی فرد جلویی‌ام اما هم از تجربه‌ی صف قبلی ترسیده‌بودم و هم دستم به شانه‌اش نمی‌رسید. فلذا پریدم هوا و پرسیدم: «داداش! توی این صف منتظر چه‌کسی هستید؟» داداش ورزشکار گفت: «مارادونا» از تعجب چند متر بالاتر پریدم و از داداش گولاخ پرسیدم: «یعنی مارادونا رو دعوت کردن نمایشگاه؟» داداش گولاخ خندید. با لحن شاکیانه گفتم: «چرا می‌خند؟» گفت: «خیلی پرتی داداش! مارادونا که مُرده. قراره عادل فرتوس‌پور بیاد کتاب مارادونا رو که ترجمه کرده برامون امضاء کنه.» این صف و این کتاب را دوست داشتم اما از شکم برآمده‌ام خجالت کشیدم که لای آن همه ورزشکار بمانم و آخر هم معلوم نیست آقای فرتوس‌پور بیاید. ممکن است دم در نمایشگاه، تشخیص بدهند روی مدار نمایشگاه نیست و توقیفش کنند اما نمی‌شد که دست خالی و صف‌نرفته برگردم. فی‌الفور صف دیگری یافتم. ایستادگان در این صف اما همگی کت و شلوار پوشیده و دکمه‌های یقه‌شان را تا منتهاالیه خرخره بسته‌ بودند. خیلی موقر و متین از دیپلمات جلویی‌ام پرسیدم: «برادر! برای دریافت چه کتابی در این صف ایستاده‌اید؟» برادر صدایش را صاف کرد و گفت: «ضمن سلام و درود به محضر شما و بینندگان عزیز! پایاب شکیبایی» ناگهان با صحنه‌ای سورئال مواجه شدم. دکتر ظریف نشسته‌بود توی غرفه و داشت کتاب امضاء می‌کرد و سلفی می‌گرفت. بی‌اختیار فریاد زدم: « برجااام. برگااام.»</description>
                <category>منصوره رضایی</category>
                <author>منصوره رضایی</author>
                <pubDate>Sat, 18 May 2024 09:29:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب گران نیست؛ ما ارزانیم</title>
                <link>https://virgool.io/@mansoorehrezaei/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-lhxkdyiudhsn</link>
                <description>تصمیم گرفتم بعد از سال‌ها بروم نمایشگاه. آخرین ‌بار، هنوز پشت لبم سبز نشده ‌بود و یک چمدان کتاب تست خریدم و دست پر به خانه برگشتم. امسال هم همین تصمیم را داشتم اما از در که وارد شدم همه با تعجب نگاهم می‌کردند و پوزخندی می‌زدند و رد می‌شدند. کمی به خودم شک کردم که نکند عیب و نقصی دارم؟ نکند پاچه‌ی شلوارم توی جورابم گیر کرده؟ نکند کفش‌هایم لنگه به لنگه‌اند؟ نکند زیپم باز است؟ نکند کش شلوارم در رفته؟ نکند بینی‌ام کثیف است؟ نکند روی پیشانی‌ام چیزی نوشته‌؟ نکند نکندها داشت مثل موریانه مغزم را می‌جوید که عاقل‌مردی زد روی شانه‌ام و گفت: «داداش! چند ساله نیومدی نمایشگاه؟» تعجب کردم که او چه‌طوری فهمیده من چند سال است نیامده‌ام نمایشگاه اما خودم را از تَک و تا نیانداختم و گفتم: «هر سال میام. پارسال هم اومدم. پیرارسال هم اومدم.» همین‌طور که داشتم عقب و عقب‌تر می‌رفتم، مرد به چمدان قهوه‌ای‌ام اشاره کرد و گفت: «خود پیداست از زانوی تو» دست کشیدم روی زانوی شلوارم که کمی پوسیده و باد کرده بود و به‌حال ظاهربینی مرد تأسف خوردم. سلانه‌سلانه در نمایشگاه قدم می‌زدم که فهمیدم مرد حق داشته. آخر هیچ‌کس با خودش چمدان نیاورده‌ بود. همه یک پاکت نازک و کوچک دستشان بود و من با یک چمدان یغور و بد بدن این ‌ور  و آن ور می‌رفتم. با اصحاب کهف همذات‌پنداری‌ می‌کردم و حس می‌کردم لخت و عور رفته‌ام وسط میدان شهر و با انگشت، همه نشون می‌دن مَنو اما تصمیم گرفتم اعتمادبه‌نفسم را حفظ کنم و بابت پایین‌آمدن سرانه‌ی مطالعه و بی‌سوادشدن مردم ابراز نگرانی کنم و دشنام‌هایی را نثار فضای مجازی کنم که جای کتاب و کتاب‌خوانی را گرفته. همچنین تصمیم گرفتم خودم لشکر تک‌نفره باشم و سرسختانه جلوی دشمنان فرهنگ و هنر این مرز و بوم، به‌ویژه آمریکای جنایتکار، بایستم و چراغ دانش و آگاهی مملکت را روشن نگه‌دارم اما سوختم، بد هم سوختم.به اولین غرفه‌ای که پا گذاشتم هفت هشت‌تا کتاب لاغر،کأنه گاوهای بنی‌اسراییل در قحطی مصر،  برداشتم و سرخوشانه رفتم پای صندوق و با همین دست‌های قلم ‌شده‌ام کارتم را به صندوقدار دادم و رمزش را گفتم که یازده یازده بود و کتاب‌ها را تحویل گرفتم و گذاشتم توی چمدان قهوه‌ای‌ام. بلافاصله پیامک بانک برایم آمد و بلافاصله سقف نمایشگاه روی سرم خراب شد. اولش فکر کردم صندوقدار اشتباه کرده اما بعد که پشت کتاب‌ها را دیدم فهمیدم خودم غلط زیادی کرده‌ام که هفت هشت‌تا کتاب خریده‌ام. با این وجود، مطمئن بودم که مسئولین خدوم و دلسوز حتماً فکری به ‌حال گرانی کتاب و پایین‌آمدن قدرت خرید مردم کرده‌اند. چشم چرخاندم و دیدم بله! در اقصی‌نقاط نمایشگاه، تپه‌ کاشته‌اند و روی تپه‌ها دکه گذاشته‌اند و روی دکه‌ها کاغذی چسبانده‌اند با این عنوان: «مبادله‌ی کالا و کتاب» بر این تدبیر درود فرستادم و بی‌درنگ به نزدیکترین تپه مراجعه کردم. متولی تپه که مردی تپل مپل با سبیل‌های دررفته بود و بیشتر می‌خورد قصاب باشد تا متولی تپه‌ی تبادل کالا و کتاب، فهرست طویلی داد دستم و گفت: «کدومو می‌خواهی؟» با دیدن مِنوی مبادله‌ی کالا و کتاب، فکر کردم  جهت رفاه حال کتاب‌خوان‌ها روی تپه‌ها طباخی زده‌اند اما سریع ماجرا را فهمیدم و کلی بالا و پایین کردم و تصمیم گرفتم یک بُن ده میلیونی بگیرم و چندتا دایره‌المعارف مصوری که مدت‌هاست آرزویش را داشتم بخرم. حتی فکر داشتنش هم لبخند به لبم می‌آورد. با لبخند کشداری به متولی تپه گفتم: «جیگر»  مرد برافروخته شد و پس از ذکر الفاظ نسبتاً ناپسندی گفت: «مگه خودت برادر و پدر نداری؟ فکر کردی باهات شوخی دارم؟» گفتم: «منظورم این است که جگرم را می‌فروشم و یک بن ده تومنی می‌گیرم.» متولی تپه، صدایش را پایین آورد و گفت: «شما که ادعای کتابخونیت می‌شه نمی‌دونی جیگر همون کبده؟ حالا چرا جیگر؟» این ‌بار نوبت من بود که به‌خاطر خطاب‌شدن با این واژه برافروخته شوم اما متولی تپه که این‌کاره بود خبط و خطایش را زود فهمید و اضافه کرد: «می‌گم چرا می‌خواهی جیگرتو بفروشی؟ بقیه‌ی مردم معمولاً کلیه‌‌شون رو می‌فروشن. چون اولاً دوتا ازش دارن. دوماً گرونتره و اقلاً خوراک فکری یک سالشون رو تأمین می‌کنه.» حرفش منطقی بود اما متأسفانه من از این کار معذور بودم. آه سوزناکی کشیدم و گفتم: «اولاً دوماً اشتباهه و باید بگید ثانیاً. ثانیاً کلیه‌م رو برای خرید آیفون فروختم. آخه نمی‌شه کتاب بخونم و عکس نگیرم و استوری نذارم که. اون وقت مردم چه‌جوری بفهمن باسوادم و یه چیزی بارمه و روم حساب کنن و سری توی سرها دربیارم؟» متولی تپه سری تکان داد و اشک در چشم‌هایش حلقه زد و یک سیگار گیراند و یک نخ هم به من داد. روی پاکت سیگار، عکس دوتا آدم بود؛ یکیشان سالم و تر و تمیز و چاق و چله و سرخ و سفید بود و روی شکم برآمده‌اش نوشته ‌بود: «فرد کتاب‌نخوان» آن یکی هم خالیِ خالی و زار و نزار و لاغر و نحیف بود و روی پوست آویزان پیشانی‌اش نوشته‌بود: « فرد کتاب‌خوان»</description>
                <category>منصوره رضایی</category>
                <author>منصوره رضایی</author>
                <pubDate>Thu, 16 May 2024 10:15:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بلایند دِیت در نمایشگاه کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@mansoorehrezaei/%D8%A8%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D9%90%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-fs5dlaor9lwn</link>
                <description>«منتشرشده در روزنامه‌ی فرهیختگان» اجازه بدهید همین اول شفاف‌سازی کنیم که بلایند دِیت، اصطلاحی بیگانه است و بهتر است به‌جایش بگوییم: قرارِ کور یا کورقراری یا قرار کورکورانه یا قرار ناشناس یا چنین چیزی. این نوع قرار جدیداً در فضای مجازی مُد شده و از آن‌جا که ما استاد فرصت‌ساختن از تهدیدهای فرهنگی هستیم فکر کردیم می‌توانیم از این مسأله هم در راستای اهداف والای خودمان بهره بگیریم و پوز شبیخون‌زنندگان فرهنگی را به خاک بمالیم. اگر امسال به نمایشگاه کتاب تشریف برده‌ باشید حتماً با بنرهای عظیمی مواجه شدید که حاوی توصیه‌هایی درباره‌ی لزوم و فواید فرزندآوری است. شاید بگویید این موارد چه ربطی به نمایشگاه کتاب دارد؟ اگر چنین سؤالی دارید جسارتاً معلوم است که فقط تا نوک دماغتان را می‌بینید و نمی‌دانید که کتاب و کتابخوانی با تولید موالید و جوانی جمعیت ارتباط مستقیم دارد. هر ایرانی یک کتاب و کتاب‌خوان و کتاب‌خر است. یعنی با تولید فرزند، با یک تیر چند نشان می‌زنید. هم یارانه‌ی کلان می‌گیرید. هم ماشین بدون قرعه‌کشی و هم خانه‌ی قسطی و از همه مهمتر، یک نیروی کتابخوان تحویل جامعه می‌دهید و با کمر مبارکتان چرخ اقتصاد نشر را به حرکت درمی‌آورید. دلایل فوق، ما را بر آن داشت که در حاشیه‌ی نمایشگاه کتاب بستر فرزندآوری را نیز فراهم کنیم. خوشبختانه قضیه‌ی ازدواج و فرزندآوری مثل مرغ و تخم‌مرغ نیست و می‌دانیم که اول باید ازدواج صورت گیرد و بعد، والدین از لک‌لک‌ها بخواهند که فرزند یا فرزندانی برایشان سوغات بیاورند. بنابراین جهت سهولت امر ازدواج، در یکی از گوشه‌های نمایشگاه، بلایند دیت یا قرار ناشناس راه انداختیم. به این صورت که ستونی از کتاب‌های نفیس را، که هیچ‌کس توان خریدشان را نداشت و دمِ دل ناشرهایشان باد کرده‌بود، به شکل دیوار چیدیم و یک خانم و آقای آماده‌ی ازدواج را نشاندیم دو طرف دیوار کاغذی و سؤالاتی ازشان پرسیدیم تا ببینیم نظر این زوج جوان کتابخوان چه‌قدر به نظر همدیگر نزدیک است و می‌توانیم برای افزایش جمعیت کتابخوار رویشان حساب بکنیم یا نه؟ فلذا با امید فراوان، روبه‌رویشان نشستیم و ازشان خواستیم آمادگی خود را کنترل کنند و با صبر و حوصله به سؤالات ما پاسخ دهند. این شما و این سؤال و جواب‌های قرارِ کتابی دو سو کور:۱) کتاب مورد علاقه‌تان را نام ببرید.خانم: کتابخانه‌ی نیمه‌ شبآقا: نیمه‌ی تاریک وجودهرچند این کتاب‌ها هیچ جوره به هم ربطی ندارند اما چون هدف ما پیوند جوانان است باید نیمه‌ی پر لیوان را ببینیم و همین که هر دو کتاب، نیمه دارند و به شب و تاریکی و ملزوماتش مرتبطند یعنی این دو گل ناشکفته با هم تفاهم دارند. برویم سراغ سؤال بعدی.۲) شخصیت یا کاراکتر مورد پسندتان کیست؟ خانم (در حالی‌که چشم‌هایش قلب‌قلبی شده) : سهراب، همون‌ پهلوون گوگولی که اسم باباش رستم بود و اسم مامانش تهمینه. خوشحالیم که اطلاعات ادبی جوانان مملکت این‌قدر زیاد است و فانتزی‌های فاخری دارند اما متأسفانه این فانتزی کاربرد چندانی ندارد و داماد بالقوّه‌ی ما دقیقاً نقطه‌مقابل سهراب است. یک چیزی توی مایه‌های شخصیت رستم در فیلم هزاربار پخش‌شده‌ی مختارنامه! اما مهم، اخلاق پهلوانی است که دارد. شخصیت مورد پسند آقاداماد، خانم تناردیه بود! «منفورتر از این زن داریم مگر؟ کجایش و چه چیزش جذاب است آخر؟» این‌ها را که از داماد پرسیدیم اشک در چشم‌هایش حلقه زد و گفت: «خانم تناردیه، نیمه‌ی تاریک وجود منه. درون من یه زن خشمگین زورگو پنهان شده که همیشه سرکوبش کردم ولی تصمیم گرفتم از این به بعد بهش مجال ابراز وجود بدم.» هنوز فهرستی از سؤالات بوک‌بلایند دِیتی داشتیم که ناگهان خانم تناردیه‌ی درون آقای داماد بیدار شد و دیوار کتابی بین خودش و عروس را خراب کرد و کار داشت به جاهای باریک کشیده می‌شد که مسئولان ذی‌ربط سر رسیدند و آن دو کبوتر عاشق و ما و دفتر و دستک‌هایمان را از نمایشگاه انداختند بیرون و خودمان را بلایند کردند و الآن نشستیم در کنج عزلتمان و داریم نسخه‌ی بریل کتاب مردان مریخی، زنان ونوسی را مطالعه می‌کنیم. </description>
                <category>منصوره رضایی</category>
                <author>منصوره رضایی</author>
                <pubDate>Mon, 13 May 2024 20:50:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در نمایشگاه کتاب چه کارهایی می‌توان کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@mansoorehrezaei/%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-cdt9cgifkehm</link>
                <description>منتشرشده در روزنامه‌ی فرهیختگانفکر می‌کنید در نمایشگاه کتاب چه کارهایی می‌توانیم بکنیم؟ شاید بگویید: «معلوم است. می‌رویم نمایشگاه که کتاب بخریم.» اما سخت در اشتباهید. برای رد ادعایتان کافی‌ست نگاهی به پشت کتاب‌ها و داخل جیبتان بیاندازید. با این اعداد و ارقام، حالی به آدم می‌مونه؟ نه والا. احوالی به آدم می‌مونه؟ نه بلّا. بنابراین حالا که نمی‌توانیم کتاب بخریم باید از سایر امکانات نمایشگاه بهره ببریم.مثلاً از دستشویی‌هایش. نمایشگاه هرچه نداشته‌باشد، باتوجه به کاربرد اصلی مصلّای تهران و جهت رفاه حال مؤمنان تا دلتان بخواهد دستشویی دارد. فلذا قبل از حرکت و عزیمت به نمایشگاه تا می‌توانید مایعات مصرف کنید و از این امکان مفت و مجانی نهایت استفاده را ببرید. جهت استفاده‌ی بهینه از این امکان، توصیه می‌کنیم حتماً به غذافروشی‌های متعدد مستقر در محوطه‌ی نمایشگاه نیز سر بزنید. خیالتان راحت. اصلاً لازم نیست سرتان را بکنید توی آن نقشه‌های عریض و طویل و دنبال آدرس بخش خوراکی‌ها بگردید. در نمایشگاه کتاب، غذای جسم مهمتر از غذای روح است و مأکولات و مشروبات به‌وفور در دسترستان است؛ البته نه هر مشروباتی. نهایت بضاعت نمایشگاه، ایستک و یخ در بهشت است که با خوردنش تا ناف مبارکتان قندیل می‌بندد و مجبورید یک لنگه پا بایستید جلوی آفتاب که یختان باز شود و بدین ترتیب از امکان آفتاب‌گیری و برنزه‌شدن نمایشگاه هم استفاده می‌کنید. فکر کردید این امکانات فقط در سواحل بلاد کفر وجود دارد؟ خیر! شاعر که بیهوده نفرموده: «چمن‌های نمایشگاه چه کم از سواحل آنتالیا دارد؟»یکی دیگر از قابلیت‌های کارآمد نمایشگاه، امکانات ورزشی و سرگرمی آن است. در طول این ده روز بی‌خیال باشگاه‌رفتن و ورزش‌کردن و رژیم‌گرفتن شوید. صبح به صبح بروید نمایشگاه و شانصدتا پله‌اش را بالا و پایین بروید و با ژست فرهیخته‌طور، عرض و طول نمایشگاه را طی کنید. کسی چه می‌داند که شما مشغول ورزش و پیاده‌روی و سوخت و ساز هستید؟ همه می‌گویند: «چه سری! چه فکری! عجب چیزی!»گفتم عجب چیزی! یاد یک امکان بهترتر افتادم. نمایشگاه کتاب بستر بسیار خوبی برای فرزندآوری‌ست. نه از آن بسترها! منظورم این است که در نمایشگاه می‌توانید کارهای ماقبل اداری فرزندآوری را انجام دهید. یعنی چشم و گوشتان را خوب باز کنید و علاوه‌بر کتاب‌ها به برادران و خواهران اطرافتان هم توجه داشته‌باشید و اگر فردی به‌عنوان همسر آینده، و لاغیر، چشمتان را گرفت سریع، یک کتاب را از دم دستتان بردارید و از آن شخص وجیه یا وجیهه بپرسید این کتاب را خوانده؟ اگر خوانده‌بود که فبها. بگویید قصد خرید و خواندنش را دارید و بیشتر درباره‌ی کتاب کذا برایتان توضیح دهد و سعی کنید از توضیحاتش قانع نشوید و راه‌های ارتباطی‌اش را بگیرید تا اگر درباره‌ی آن کتاب سؤالی داشتید از وی بپرسید. اگر هم آن کتاب را نخوانده‌ بود نگران نشوید. چیزی که آنجا زیاد است کتاب. این کتاب نشد یک کتاب دیگر. بالأخره یک کتاب خوانده که آمده نمایشگاه کتاب. البته ممکن است ایشان هم از شرکت در نمایشگاه قصد خیر دیگری داشته که همین کتاب‌نخوانی و نیت خیر می‌تواند نقطه مشترکی باشد و بروید و خیرش را ببینید.گیم‌زدن، یک قابلیت باحال دیگر نمایشگاه کتاب است. قسمت دیجیتال آن‌قدر پرسروصدا و پرهیجان است که ژاپنی‌ها درخواست داده‌اند سال دیگر بیایند و از این میزان انرژی، برق تولید کنند. انتظار می‌رود در سال‌های آینده، غرفه‌های مخصوص بازی مافیا هم در نمایشگاه کتاب برپا گردد تا در حق این بازی تمیز و آموزنده اجحاف نشود. البته بازی مافیا را می‌توان در سطح گسترده‌تر و به‌صورت واگعی نیز اجرا کرد. به این صورت که شب بشود و شهر بخوابد و همه چشم‌هایشان را ببندند و وقتی باز کردند مافیای کاغذ و ممیزی و چاپیدن کتاب‌ها مشخص شود.در پایان یک پیشنهاد جالب جهت رونق هرچه بیشتر نمایشگاه کتاب داریم و آن تست رایگان کتاب است. لابد نمایشگاه‌های غذا را دیده‌اید یا شاید خودتان یکی از بازدیدکنندگان گرسنه‌ای بوده‌اید که قار و قورکنان وارد نمایشگاه شدید و هن و هون‌کنان برگشتید و بدون خرج‌کردن یک ریال حسابی سیر شدید. بله! هر ایرانی یک مستر تِستر است برای خودش. از هر غرفه یک انگشت هم بردارید به‌قدر یک هفته سیر می‌شوید.باتوجه به این تجربه‌ی موفق و باتوجه به گرانی کتاب، پیشنهاد ما این است که هر ناشر یک برگه از هر کتابی را که دلش می‌خواهد بکَند و به بازدیدکنندگان هدیه بدهد. با عملی‌شدن این پیشنهاد، هر بازدیدکننده در پایان بازدیدش یک کتاب شونصد برگه‌ای دارد که با بقیه‌ی کتاب‌های بقیه‌ی شرکت‌کنندگان متفاوت است. گیرم که صفحه‌ی اول کتاب کذا دستور پخت قرمه‌سبزی باشد و صفحه‌ی بعدش درباره‌ی فلسفه‌ی اگزیستانسیالیسم. چه اشکالی دارد؟ مهم، ارتقای سطح فرهنگ و آگاهی مردم است. این پیشنهاد مزایای دیگری هم دارد. هم سرانه‌ی مطالعه را بالا می‌برد؛ هم بازدیدکننده‌ها می‌توانند ورق‌پاره‌ها را به هم بچسبانند و به‌نام خودشان چاپ کنند و سال آینده به‌عنوان نویسنده‌ در غرفه‌ها حضور به هم رسانند و به مردم امضاء بدهند. این‌طوری در تولید نویسنده هم به خودکفایی می‌رسیم و بازار راکد نشر نیز پر و بالی می‌گیرد.</description>
                <category>منصوره رضایی</category>
                <author>منصوره رضایی</author>
                <pubDate>Thu, 09 May 2024 11:08:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمایشگاه دهه‌شصتی*</title>
                <link>https://virgool.io/@mansoorehrezaei/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D8%B4%D8%B5%D8%AA%DB%8C-nz6lpsgmldu9</link>
                <description>*منتشرشده‌ در روزنامه‌ی فرهیختگان«هیچ وقت یک ایرانی را تهدید نکنید.» شاید فکر کنید این جمله در سال‌های اخیر مُد شده اما سخت در اشتباهید و تا بوده همین بوده. از ابتدای تاریخ بشریت، ایرانی‌جماعت از تهدید فرصت ساخته و چشم جهانیان را به خود خیره کرده ‌است. نمونه‌اش سال 1366 که کشور سابقاً دوست همسایه به ایران حمله کرده‌ بود و زن و مرد و پیر و جوان تحت فشار جنگ و تبعاتش بودند، مسئولان آن زمان فکر کردند برای اینکه به دنیا نشان بدهیم همه‌چی آرومه، ما چه‌قدر خوشحالیم، چه کنیم و چه نکنیم؟ هیچ چیز بهتر از این نبود که تمام گزینه‌هایمان را روی میزهای یک نمایشگاه عریض و طویل به نمایش بگذاریم. حتی از بقیه‌ی کشورها هم دعوت کنیم که دار و ندارشان را بیاورند اینجا و نشان دهند اما سؤال مهم این بود که چه چیزمان را نشان دنیا بدهیم؟ آن چیز دیدنی باید چند ویژگی داشته‌باشد: هم زیبا و تأثیرگذاباشد و هم پیام فرهنگ و تمدن و صلح‌طلبی ما را به جهانیان مخابره کند. و چه چیزی زیباتر و تأثیرگذارتر و فرهنگی‌تر از کتاب؟آقای صدّام‌یزید کافر که خبر برگزاری نمایشگاه کتاب را شنیده‌بود مقدار معتنابهی شکر خورده‌ و گفته‌بود اگر نمایشگاه کتاب برگزار شود کل نمایشگاه و کتاب‌ها و آدم‌ها و دم و دستگاهشان را با خاک یکسان می‌کند اما دیری نپایید که پوزه‌ی خودش به خاک مالیده شد و استقبال از نمایشگاه آن‌قدر زیاد شد که تعداد ناشران داخلی و خارجی تقریباً یکسان بود. (نگویید: برگ‌هام! بگویید: چه جالب!)الآن را نبینید که جای همه چیز عوض شده و نمایشگاه در جایگاه نماز برگزار می‌شود و نماز در دانشگاه و دانشگاه در آرایشگاه! نمایشگاه کتاب، شمع بیست‌سالگی‌اش را هم در محل نمایشگاه‌های بین‌المللی فوت کرد اما بیست‌ساله که شد دیگر برای خودش یک پارچه آقا یا خانم شده ‌بود و جای قبلی برایش کوچک ‌بود. پس مجبور شد موقتاً خانه‌اش را عوض کند و به مصلی برود. البته موقتِ موقت هم نبود و نمایشگاه امسال شمع 36سالگی‌اش را هم در مصلی فوت می‌کند. این را هم بگویم که چند سال پیش، نمایشگاه ما فکر می‌کرد حسابی مستقل شده و یکی‌دو سال، جل و پلاسش را جمع کرد و به شهر آفتاب مهاجرت نمود اما صبح که بیدار شد دید زیرش خیس است و کتاب‌ها هم خیس است و فهمید هنوز برایش زود است که کاملاً مستقل شود و لابد مسئولان دلسوز یک صلاحی می‌دانند که توی مصلی برگزارش کنند. پس بی‌چک و چانه به خانه‌ی قبلی‌اش برگشت.گفتیم که نمایشگاه در سال 1366 متولد شد. یعنی او هم یک دهه شصتی است و طبیعی‌ست که مثل سایر دهه شصتی‌ها هنوز خانه‌ی مستقل نداشته‌باشد.هنگام تولد نمایشگاه، خیلی از دهه شصتی‌ها هنوز متولد نشده‌ بودند وآن‌هایی هم که متولد شده ‌بودند سواد خواندن و نوشتن نداشتند. حالا را نگاه نکنید که گودزیلاهای عزیز از بدو تولد، خواندن و نوشتن بلدند و در دبستان به شصت زبان زنده‌ی دنیا حرف می‌زنند، بچه‌های دهه‌شصتی‌ در کلاس‌های چهل پنجاه نفره زورچپان می‌شدند و همان آب بابا را هم شانسکی یاد می‌گرفتند. این زبان‌بسته‌ها به هر مقطعی که می‌رسیدند زیادی بودند و همه‌چیز برایشان کم بود. پوشک کم بود. شیر خشک کم بود. لباس کم بود. مدرسه کم بود. تفریح کم بود. دانشگاه کم بود. همسر کم بود. پول و خانه و ماشین کم نبود، کلاً نبود و لابد قبر هم برایشان کم است.خلاصه! از وقتی دهه‌شصتی‌ها کتاب‌خوان شدند نمایشگاه هم کم آمد. حتی اتوبان هم کم آمد. اتوبان چمران تاب آن حجم کتاب‌خوان را نداشت و دهه‌شصتی‌های قانع و سربه‌راه که قابلیت ارشادشدنشان هم زیاد بود بی‌حرف و حدیث، رهسپار مصلی گشتند و آن‌جا کتاب خریدند و خواندند و ساندویچ خوردند و روی موکت‌های چرک‌مُرده و زهواردررفته‌اش خوابیدند.اما کمبودهای دهه‌شصتی‌ها به مکان نمایشگاه ختم نشد. از وقتی آن‌ها کتاب‌خوان و کتاب‌باز شدند کتاب هم کم آمد. یعنی کاغذ هم کم آمد و مسئولان دلسوز و زحمت‌کش دوباره کاسه‌ی چه کنم چه کنم دست گرفتند و دیدند چاره‌ای جز تولید کتاب‌های الکترونیک ندارند اما از شانس دهه‌شصتی‌ها اینترنت هم کم آمد و هی فیلتر شد و قطع و وصل شد و علاوه‌بر آن، قیمت کتاب‌های الکترونیک هم سر به آسمان سایید.کار که به اینجا کشید دهه‌شصتی‌ها تصمیم گرفتند میدان را به نسل‌های بعدی واگذار کرده و به آن‌ها فرصت دهند که سایر تپه‌های ندیده و نخوانده را فتح کنند اما نسل‌های بعد، زرنگ‌تر از این حرف‌ها بودند. آن‌ها آخر و عاقبت نسل کتاب‌خوان قبلی را دیده ‌بودند که همیشه‌ی خدا هشتشان گروی نُه و بلکه هفتشان است و فهمیدند که شعر و داستان و رمان و کتاب تاریخی و سیاسی و فلان و بهمان برای آدم عاقل و بالغ، آب و نان نمی‌شود. بنابراین سفت و سخت چسبیدند به کنکور که دکتر و مهندس شوند و پول پارو کنند. کم‌کم ناشرها شدند کاسب و نمایشگاه شد پاتوق آموزشگاه فلان‌چی و بهمان‌کار و خیلی‌قهوه‌ای و بلانسبت بلانسبت بوی مافیای کنکور، نمایشگاه را غرق کرد. حالا ناشران عمومی فقط به کتاب‌ها نگاه می‌کنند و کتاب‌ها آه می‌کشند.</description>
                <category>منصوره رضایی</category>
                <author>منصوره رضایی</author>
                <pubDate>Wed, 08 May 2024 06:12:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی معلم بودم</title>
                <link>https://virgool.io/@mansoorehrezaei/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-pb4t1vtly0k9</link>
                <description>وسط‌بازی با بوی باقالیوضعیت مضحکی بود.گفته‌بودند به‌محض شنیدن بوی باقالی، اول خونسردیمان را حفظ کنیم. بعد، پاکت‌های فریزر را از کیف‌هایمان دربیاوریم؛ هوای باقالی‌ناک را بریزیم توی پلاستیک؛ درش را گره بزنیم و بفرستیم برای آزمایشگاه تا منشأ آن رایحه‌ی دلپذیر پیدا شود.این را هم گفته‌بودند که حق نداریم گوشی ببریم سر کلاس و از بوی باقالی فیلم و عکس بگیریم. هنوز هم نمی‌دانم که عطر و بو چه‌طور در فیلم و عکس منتشر می‌شود؟ به‌گمانم بوی باقالی مسئولین با بوی باقالی ما فرق دارد. از آن طرف هم دستور داده بودند به‌محض بلندشدن بوی باقالی زنگ بزنیم به مدیر مدرسه و برای اقدامات پس از بو، کسب امر کنیم و ما مانده‌بودیم با گوشی‌ای که نداریم کدام بار کشیم؟بوی باقالی هر روز بیشتر درمی‌آمد. ما معلمان زحمت‌کش صبح به صبح صدقه می‌دادیم و به خدا اصرار می‌کردیم که امروزمان بی‌بو بگذرد و خودمان نرویم لای باقالی‌ها. یعنی توی خواب خوش هم نمی‌دیدیم که یک روز، باقالی بیاید رأس دعاهایمان و ما را به خدا نزدیکتر کند. خدا را شکر که اجابت  دعا سهمیه‌ ندارد؛ مثلاً این‌طور نیست که فقط صدتا دعای آدم مستجاب ‌شود وگرنه فرصت‌های اجابت ما معلم‌های دلسوز، سر باقالی‌ می‌سوخت و بقیه‌ی عمر باید به در نگاه می‌کردیم و با دریچه آه می‌کشیدیم.آن روزها زندگیمان رنگ و بوی باقالی گرفته‌بود. از آن غلاف سبزرنگ زیبایش که بگذرید رنگ پوست باقالی پخته را می‌بینید و می‌فهمید که زندگی آن روزهای ما چه رنگی شده‌بود! ذکر روز و شب و خواب و بیداریمان «باقالی، باقالی» بود. مثلاً یک شب خانواده دیده‌اند اصوات درهمی از من، البته از دهانم، خارج می‌شود و می‌گویم: «با با قا قا لی لی». اول فکر کرده‌اند برگشته‌ام به دوران کودکی‌ و می‌خواهم بابا قاقا لی‌لی برایم بخرد ولی دیری نپاییده که سراسیمه‌حال و پریشان‌احوال از خواب پریده‌ام و گفته‌ام: «باقالی، باقالی، بوی باقالی میاد.» بعد مثل شبح سرگردان رفته‌ام از انبوه پاکت‌های کنار آبگرمکن، پلاستیکی آورده‌ام و باد کرده‌ام و گذاشته‌ام زیر سرم و خوابیده‌ام.فردایش اما خوابم تعبیر شد. داشتم آرایه‌ی حس‌آمیزی را درس می‌دادم و «بوی عشق» را مثال می‌زدم که یک‌دفعه یک‌نفر از آخر کلاس، یعنی پای پنجره، فریاد زد: «بوی باقالی.» من که غرق بوی عشق بودم گفتم: «عزیزم! باقالی واقعاً بو داره و حس‌آمیزی نیست.» دنبال مثال دیگری بودم که بوی باقالی به مشام خودم هم رسید. یک‌هو دنیا روی سرم خراب شد. باورم نمی‌شد خبط و خطای به این بزرگی کرده‌باشم. یادم رفته‌بود پلاستیک بیاورم. حالا باید چه خاکی بر سرم می‌ریختم؟ خواستم مقنعه‌ام را دربیاورم و پر از بوی باقالی بکنمش و گره‌اش بزنم که دیدم اوضاع وخیم‌تر می‌شود و می‌روم قاطی باقالی‌های واقعی!به بچه‌ها گفتم شاید بوی باقالیِ طبیعی باشد؛ چنان‌که افتد و دانیم. و پرسیدم کسی به خودش شک ندارد؟ همه متفق‌القول گفتند کار آن‌ها نبوده و لابد کار استکبار جهانی‌ است که نمی‌خواهد دختران ما درس بخوانند و سری در سرها دربیاورند و ما باید جلویشان بایستیم و مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسراییل، مرگ بر انگلیس، مرگ بر همه به‌جز ما و طالبان ما.داشتیم شعار می‌دادیم که یک‌دفعه همان بچه‌ی کنار پنجره از حال رفت و بقیه هم جیغ‌وویغ کردند و مثل مور و ملخ از کلاس ریختند بیرون. این بچه‌ی چغر و بد بدن را بردیم دفتر و زنگ‌زدیم پدر و مادرش بیایند ببرندش بیمارستان‌.آخر، ما فقط می‌توانستیم پلاستیک حاوی بوی باقالی را بفرستیم آزمایشگاه و اجازه نداشتیم بچه‌‌ها را مستقیماً بفرستیم بیمارستان یا به بیمارستان بگوییم بیاید مدرسه. چون سیاه‌نمایی می‌شد و در وضعیت حساس کنونی، سیاه‌نمایی ممنوع بود.من یک چشمم به  مصدوم باقالی بود و یک چشمم به سنگ قبرم که رویش می‌نویسند: «جوان ناکام، معلم دلسوز و فداکار، کشته‌ی باقالی» اما یادم افتاد دخترها حق ناکام‌بودن ندارند. مسأله‌ی سنگ قبرم که حل شد یک‌دفعه چشمم افتاد به حیاط مدرسه‌. فکر می‌کنید در آن وضعیت حساس، مدیرمان داشت چه‌کار می‌کرد؟ «وسط‌بازی!» مدیر مدبّرمان برای این‌که حواس بچه‌ها را از بوی باقالی و دوست مصدومشان پرت‌کند آن‌ها را دو دسته کرده‌بود و گفته‌بود وسط‌بازی کنند. خودش هم نخودی بود! یعنی اگر هم توپ به اعضای اعلی و اسافلش می‌خورد نمی‌سوخت و همچنان وسط می‌ماند. تا حالا مدیرمان را این‌قدر چست و چابک ندیده‌بودم. مثل آهوی ختن می‌دوید و مثل کانگورو به هوا می‌پرید. مصدوم باقالی داشت خِرخِر می‌کرد و من کمک‌های اولیه به مجروحان جنگ نرم را بلد نبودم. فقط مثل فشنگ دویدم توی حیاط. مدیرمان با دیدن من گل از گلش شکفت و دستم را کشید وسطِ بازیِ وسط‌بازی. من اما داد زدم که مصدوم دارد خفه می‌شود. بچه‌ها جیغ زدند. وسط‌بازی به‌هم ریخت. مدیرمان توپ وسط‌بازی را پرت‌کرد سمت من و گفت: «چیزیش نیست. فقط استرس داره.» بعد پایش را کوبید به زمین و لب‌هایش را ورچید و گفت: «دیدی چه‌طوری وسط‌بازی رو به هم زدی؟ قهر قهر قهر تا روز قیامت.»هفته‌ی بعد که رفتم‌ مدرسه، دیدم همچنان بساط وسط‌بازی برپاست و مدیرمان نخودی‌ست و یک صندلی زیر پنجره، خالی.</description>
                <category>منصوره رضایی</category>
                <author>منصوره رضایی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jan 2024 10:44:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دشمن در گلستان</title>
                <link>https://virgool.io/@mansoorehrezaei/%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-yjdblztiwu6s</link>
                <description>یک شب «تأمل ایام گذشته می‌کردم و بر عمرِ تلف‌کرده تأسف می‌خوردم» که فهمیدم قرار است بقیه‌ی عمرم هم به همین حال و منوال تلف بشود، پس چه بهتر که در چند صباح باقی‌مانده «دفتر از گفت‌های پریشان بشویم و من‌بعد پریشان نگویم» اما اولاً کاری جز پریشان‌گویی بلد نبودم و ثانیاً هرچه منتظر ماندم رفیق گرمابه و گلستانی  از راه برسد و از من بخواهد اثر فاخری در حد گلستان سعدی بنویسم، هیچ کس نیامد و چشمم به در خشک شد و پریشان‌حال‌تر گشتم. پس کنج عزلت گزیدم و فهمیدم دوستان من فی‌الواقع دشمنان من بوده‌اند و حیف از آن آب معدنی‌هایی که برایشان خریدم و پولش را روی پیک نکشیدم. ‌حیف از آن اسکرین‌شات‌های خانه خراب‌کنی که از چت‌هایمان غنیمت برداشتم و منتشر نکردم. حیف از آن سوتی‌های جانگدازی که استوری نکردم. حیف از آن همه ایثار و فداکاری. مَخلص کلام آنکه، سفت چسبیده‌بودم به کنج عزلتم که ناگهان دیدم کنج عزلتم هم دشمن من است. کنج عزلت اگر واقعاً کنج عزلت باشد باید عارفی، شاعری، چیزی از تویش دربیاید نه منِ یک لا قبای عاطل و باطل. پس کنج عزلت را رها کردم و رفتم سراغ گلستان و شناخت دشمنان. چشم‌هایم را بستم و سعدی را باز کردم و از عمیق‌ترین جای وجودم نیت کردم و گفتم: «ای خواجه‌ی شیرازی، تو کاشف هر رازی. دشمنانم را به من بنمای و راه مقابله با آنان را نیز بنمای. کلاً هرچه لازم است بنمایی را بنمای.» در همان حال معنوی بودم که صدای شیخ را شنیدم. بخشی از سخنان شیخ در هجویات و هزلیاتش می‌گنجید اما خلاصه‌اش این بود که: «درسته من شیرازی‌ام اما اونی که باهاش فال می‌گیرن یکی دیگه‌ست. من رو فقط باز می‌کنن و ازم پند می‌گیرن.» اما از آنجا که شیرازی‌ها خوش‌مشربند و دست رد به سینه‌ی کسی نمی‌زنند ناگهان این عبارت مقابل دیدگانم ظاهر شد: «نخستین دشمنی که بر سر ایشان تاختن آورد خواب بود.» البته این حکایت درباره‌ی طایفه‌ی دزدان عرب بود اما کمی که فکر کردم دیدم طایفه‌ی ما هم دست کمی از طایفه‌ی دزدان عرب ندارند و ما طایفتاً! خواب‌آلودیم. در حدی که اگر کسی نشناسدمان فکر می‌کند معتاد پعتاد هستیم اما خیلی‌هایمان نیستیم. ما یک‌سره خوابیده‌ایم. خوابیده غذا می‌خوریم. خوابیده درس می‌خوانیم. خوابیده حرف می‌زنیم. خوابیده دعوا می‌کنیم. خوابیده بازی می‌کنیم. (منظور، موبایل‌بازی است.) خوابیده فیلم می‌بینیم. خوابیده خرید می‌کنیم. خوابیده تفریح می‌کنیم و حتی خوابیده کار می‌کنیم. مثلاً خودِ من همیشه در حالت درازکش، چیز میز می‌نویسم.تا حالا این وضعیت جنازه‌طور را مطلوب می‌دانستم و محبوب می‌شمردم اما حالا با راهنمایی شیخ فهمیدم خواب، دشمن ما بوده و باعث شده به هیچ‌جا نرسیم. فلذا بسیار متنبه شدم و تصمیم گرفتم از فردا صبح خروس‌خوان بیدار شوم و آن‌قدر صدا بدهم که بقیه‌ی خاندان را هم بیدار و آگاه کنم و همه با هم کامروا شویم ولی نمی‌دانستم چه‌طوری باید با این دشمن سرسخت و سگ‌جان مبارزه و مقابله کنم.پس دوباره چشم‌هایم را بستم و سعدی را گشودم و از وی راهکار مبارزه با دشمن را طلب کردم. وی بی‌درنگ فرمود: «چو دشمن خراشیدی ایمن مباش» همان‌جا از دشمن‌تراشی و دشمن‌خراشی خود پشیمان شدم و گفتم: «مگر خواب بیچاره چه کاری به کار تو دارد که از میان این همه دشمن، زورت به او رسیده و می‌خواهی نیست و نابودش کنی؟ مگر نه اینکه حکیمان گفته‌اند: پرخوابی بِه از بی‌خوابی؟» البته نمی‌دانم کدام حکیمان این جمله‌ی قصار را گفته‌اند ولی درست گفته‌اند. من خودم کسی را می‌شناسم که از بس نخوابید خواب به خواب رفت و مُرد. پس دست از سر خواب برداشتم و رفتم سراغ شناخت سایر دشمنانی که مانع موفقیت و پیروزی من در تمام میادین و عرصه‌های علم و حلم شده‌اند. بنابراین مجدداً سعدی را گشودم. سعدی که از این همه گشایش به ستوه آمده و رنجور شده‌بود با صدایی خسته و لحنی درهم شکسته گفت: «دو کس دشمن مُلک و دینند: پادشاه بی‌حلم و زاهد بی‌علم.» هرچه گفتم: «شیخ جان! جانِ مادرت رحمی کن و از این حرف‌های بودار نزن و من هنوز جوانم و کلی آرزو دارم و این حرف‌ها برای زمان شما بوده و الآن دوره‌ی پادشاه‌بازی و شاهزاده‌گرایی تمام شده و خدا را شکر و الی ماشاالله تمام زاهدان ما علم دارند و تمام عالمانمان زهد دارند و مُلک و دین ما هیچ دشمنی ندارد و همه چی آرومه و ما خیلی خوشحالیم.» فایده نداشت که نداشت. درِ شیخ بر یک پاشنه می‌چرخید و مرغش یک پا داشت و دهان مبارکش بسته نمی‌شد. دیگر مجبور شدم به زور ببندمش اما دیری نپایید که خودش خودش را باز کرد و فریاد زد: «فریب دشمن مخور و غرور مداح مخر که این دام زرق نهاده است و آن دامن طمع گشاده.» شیخ زده‌ بود به سیم آخر و تا سر ما را به باد نمی‌داد دست‌بردار نبود. التماسش کردم که: «یا شیخ! تو رو به ریش و لحیه‌ت قسم کاری به کار مداح‌ها نداشته‌باش دیگه و با دشمن نیارشون توی یه جمله. این بندگان خدوم خدا انقدرام به دردنخور نیستن. طمعشون کجا بود آخه؟ میان با دوتا روایت مستند و شعر فاخر، اشک ما رو درمیارن و یه پاکت ظریف و نحیف می‌گیرن و می‌رن تا سال بعد! احتمالاً مداح‌های زمان شما اهل نرخ‌های آن‌چنانی و ماشین‌های این‌چنانی و بادیگارد و تشریفات بودن. خدا رو شکر مداح‌های روزگار ما اصلاً و ابداً اهل زرق و برق نیستن.» شیخ که لاطائلات بنده را شنید فهمید نه‌تنها معنی مداح و زَرق را نمی‌دانم، بلکه بلد نیستم این کلمات را درست هم بخوانم و خودش خودبه‌خود بسته شد.من که بوی تند سخنان شیخ را شنیدم تصمیم گرفتم به دامن دشمن نخست و شیرینم پناه ببرم، یعنی خواب. پس عروسک خرس گنده‌ام را در آغوش گرفتم و چشم‌بند خرسکم را بر دیده نهادم و خوابیدم. درست است به‌زعم جناب شیخ، خواب دشمن بود اما عجب دشمن گرم و نرمی بود لامصب. کاش همه‌ی دشمن‌ها این‌طور مهربان و دوست‌داشتنی بودند. چشم‌هایم هنوز گرم نشده‌بود که شیخ با شکل و شمایل حمیده خیرآبادی آمد به خوابم و گفت: «خوبه! خوبه! می‌بینم که با دشمنت خلوت کردی و دل می‌دی و قلوه می‌گیری. این همه خوابیدی کجا رو گرفتی؟ پا شو که دوستت پشت در منتظرته ولی حواست باشه که اومده «حَسَن نماید.» با شنیدن این جمله‌ی آخر، چنان از خواب پریدم که سرم به سقف خورد و تهم به تخت. مگر قرار نبود شیخ دیگر حرف سیاسی نزند؟ چه‌کار به حسن داشت آخر؟ آن بنده خدا که خیلی وقت است کلید مُلک را تحویل داده و معلوم نیست کجا دارد لبخند ژکوند می‌زند. نکند منظورش حسن دیگری است؟ حسن خطرناکه حسن! مثلاً؟  شاید هم منظورش آن حسن است که شیر گاوش را به هندوستان صادر می‌کرد؟ از همه‌ی این‌ها گذشته، فعل نمودن را کجای دلم بگذارم؟ آخر از نمودن در زمان سعدی تا نمودن در روزگار ما تفاوت از زمین تا آسمان است. در همین افکار مشوش غرق بودم که دیدم چاره‌ای ندارم جز اینکه یک‌بار دیگر شیخ را باز کنم و معنی و مفهوم خوابم را از او بپرسم. با ترس و لرز بازش کردم. تا باز شد بانگ برآورد: «اونی که ازش تعبیر خواب می‌پرسن یکی دیگه‌ست. گفتم که از من فقط پند و حکمت می‌پرسن اما چون تو خدازده‌ای بیا بقیه‌ی خوابت رو از این توو ببین و دست از سر من بردار.» تازه فهمیدم آن جمله‌ی کذای حسن‌دار، بخشی از یک حکایت بوده و ابیات پیش و پسش این است:« از صحبت دوستی به رنجم/ کاخلاق بدم حسَن نمایدعیبم هنر و کمال بیند/ خارم گل و یاسمن نمایدکو دشمن شوخ‌چشم  ناپاک؟/ تا عیب مرا به من نماید»</description>
                <category>منصوره رضایی</category>
                <author>منصوره رضایی</author>
                <pubDate>Fri, 22 Dec 2023 22:49:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الهی تب کنم شاید پرستارم تو باشی جَک!</title>
                <link>https://virgool.io/@mansoorehrezaei/%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C-%D8%AA%D8%A8-%DA%A9%D9%86%D9%85-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%AC%D9%8E%DA%A9-hkk2ni99ns92</link>
                <description>در عنفوان جوانی چنان که افتد و دانی شیفته‌ی شغل پزشکی و حرفه‌های وابسته به آن بودم. برای نیل به علاقه و مقصودم هم از هیچ تلاشی فروگذار نکردم. البته حالا که دقت می‌کنم می‌بینم تلاش خاصی هم نکردم که فروگذار بشود یا نشود. آن وقت‌ها یعنی در عنفوان جوانی چنان که افتد و دانی، مثل حالا این همه سمینار موفقیت و دوره‌ی توسعه‌ی فردی و کوچینگ و این چیز میزها نبود که آدم‌های موفق بیایند و از رموز موفقیتشان بگویند و با همین همایش‌ها پولدارتر و موفق‌تر بشوند و اگر شرکت‌کننده‌ها بایّ نحو کان موفق نشدند دندان لقشان و لابد اشکال از خودشان بوده که تکنیک‌های موفقیت را درست اجرا نکرده‌اند وگرنه منت خدای را عز و جل که تمام امکانات پیشرفت برای آحاد جوانان و حتی پیران فراهم است و باید خودتان قدری از گشادیتان بکاهید؛ پرانتز باز، منظور نویسنده گشادی اراده است و لاغیر، پرانتز بسته.داشتم از علاقه‌ام به پزشکی می‌گفتم که از عنفوان جوانی پیش‌تر رفته و به عنفوان کودکی برمی‌گشت و در تمام سکنات و وجناتم هم هویدا بود. مثلاً پیراهن‌های سفید بابا را می‌پوشیدم که بسیار بلند و گل و گشاد بود و اگر باهاش می‌رفتم دانشگاه، حراست بهم گیر نمی‌داد و کارتم را نمی‌گرفت و تعهد و این چیزها هم نمی‌گرفت. پیراهن‌های بابا لباس پرستاری یا پزشکی‌ام بود؛ البته لباس کار. بعد هم با دوستانم دکتربازی می‌کردیم. البته نه از آن دکتربازی‌ای که از ذهن شما گذشت. بازی ما کاملاً رئال بود و هردفعه نقش یک متخصص خاص را بازی می‌کردیم. یک بار که طبق معمول مامان رفته‌بود خانه‌ی همسایه و دختر همسایه آمده بود خانه‌ی ما برای دکتربازی، به سرمان زد متخصص چشم بشویم. از شانس بد، آن روز نوبت من بود که بیمار باشم. فلذا دختر همسایه پیراهن سفید بابا را از روی بند رخت برداشت و بر تن کرد و به همین سادگی و به همین خوشمزگی دکتر شد و بعد هم با مداد چندتا ایِ انگلیسی به جهت‌های مختلف کشید و بعد از معاینه‌ی چشم‌های من فهمید دارم کور می‌شوم و به قطره‌ی چشم نیاز دارم. قطره از کجا پیدا می‌کردیم آن وقت روز؟ می‌دانید که هیچ چیز برای ما پزشک‌ها نشد ندارد. بالاخره قطره‌ای پیدا کردیم و دکتر در چشم من چکاند و گفت چشمم را ببندم تا اثر کند. تا چشمم را بستم همه جایم سوخت. دیگر نمی‌توانستم چشمم را باز کنم. چون آن قطره، قطره نبود بلکه چسب قطره‌ای بود. چسب قطره‌ای را هم که دیده‌اید با آن جثه‌ی کوچک و نحیفش چنان چیزها را به هم می‌چسباند که فراقشان ممکن نیست. پرانتز باز: به‌نظرم مسئولان محترم برای حل گسست‌های مملکت می‌توانند از این چسب بهره ببرند. البته که مملکت ما گسست ندارد و از گسست ماست که مملکت گسسته‌ست. پرانتز بسته. خلاصه دوستم که دید من واقعاً کور شده‌ام گفت: متاسفانه کاری از دست او ساخته نیست و فقط باید دعا کنیم. بعد هم مجبور شدیم دکتربازی را تمام کنیم و جیغ و ویغ‌کنان برویم سراغ مامان‌هایمان. حالا مامان من دکتر شد. البته لباس پدرم را نپوشید و با دست‌هایی مملو از گِل و لای سبزی چشم من را به زور باز کرد و با همان دست‌ها چسب را کَند. اینکه چه‌طور تخم چشمم کنده نشد و الآن دارم شما را تماشا می‌کنم معجزه است.درست است نزدیک بود سر یک خطای انسانی کور شوم اما ذره‌ای از علاقه‌ام به پزشکی و پرستاری و مشاغل وابسته کم نشد و در عنفوان جوانی چنان که افتد و دانی شیفته‌ی پرستاری شدم آن سرش ناپیدا که جمال طلعتش موجب رشک حوریان شده و خصال نیکویش مغبوط خوبرویان . ذکر شب و روزم این بود که: «هم خوشگلی هم بوری، قطعاً مال منصوری.» گیسوانش مثل خورشید، درخشان، چشمانش به رنگ آسمان و خلاصه قشنگ بود دیگه. تنها مشکلم این بود که پرستار کذا واگعی نبود و کیک بود. یعنی شخصیت یک فیلم بود؛ نه از آن فیلم‌ها که از ذهن شما گذشت. منظورم سریال پرستاران است که با انواع سانسورها و آباژورها از شبکه یک تلویزیون پخش می‌شد. البته آن وقتها که تلویزیون مال همه بود. شما فکر کنید به عشق آن جوان رعنا و البته شغل شریف پرستاری 493 قسمت را تماشا کردم و دیگر واقعاً داشتم کور می‌شدم. یعنی ده سال از عمر شریفم صرف دیدن این فیلم شد و عشق به جک در دلم فروننشست. منظورم از جک همان بازیگر پرستار خوشگل و بور است نه آن کِشتی پرحاشیه. یک مشکل دیگر هم در مسیر این عشق شریف وجود داشت و آن بحث بُعد مسافت بود. همان‌که حالا بهش می‌گویند لانگ دیستنس و این چیزها. جک این‌ها در استرالیا زندگی می‌کردند و من هروقت کانگورو می‌دیدم انگار جک را می‌بینم. رؤیای شب‌ها و آرزوی روزهایم این بود که بروم استرالیا و کانگورو گازم بگیرد و هاری بگیرم و تب کنم و پرستارم جک باشد. البته سیستم دفاعی کانگورو را نمی‌دانم، اطلاعی ندارم. مثلاً شاید موقع خطر از توی کیسه‌اش گاز اشک‌آوری، چوبی، چماقی چیزی دربیاورد. هیچی از این موجود دوپا بعید نیست. این را هم نمی‌دانم که اگر کانگورو گازمان بگیرد هاری می‌گیریم یا مرض دیگری اما به‌هرحال سناریوی گاز گرفتن کانگورو و تب کردن و پرستاری جک خیلی رمانتیک بود.یک بار که در مراسم خاصی سینی چای برگشت رویم و پر و بالم سوخت، گذارم به اورژانس بیمارستان افتاد و با خودم گفتم لابد یک حکمتی بوده که از آن مراسم برسم به اورژانس و این همه آدم، چرا من؟ تصمیم گرفتم مثل بچگی که توی خیابان یا جاده محتاج قضای حاجت بودیم و مامان توصیه می‌کرد به یک چیز دیگر فکر کنیم تا به خانه برسیم و ما با افکار پریشان و البسه‌ی پرباران به خانه می‌رسیدیم به چیزهای مهمی فکر کنم که سوزشم از یادم برود. بنابراین توی رفتار پرستارها و پزشک‌ها خورد شدم و موشکافانه بررسیشان کردم. پرانتز باز: خدا شاهده این ماجرایی که می‌خواهم تعریف کند کاملاً واگعیه.» پرانتز بسته، داشتم می‌سوختم و دوروبرم را نگاه می‌کردم که دیدم یک آقایی با پاهایی کاملاً باز و در حالی‌که به سختی راه می‌رفت وارد اورژانس شد. یکی از پرستاران مهربان نزدیک رفت و شرح حالش را گرفت و همین‌طور حیران و سرگردان ماند. به‌گمانم فکر کرد مرد دارد مسخره‌اش می‌کند. فقط پرسید: «مگه می‌شه؟ مگه داریم؟» بعد رفت به بقیه گفت که مرد می‌گوید با فامیل‌هایشان مسابقه‌ی جناغ گذاشته‌اند و او نمی‌دانسته باید جناغ را بشکند، فکر کرده باید جناغ را بخورد . جناغ را بلعیده و جویده و تکه‌ای از آن در منتهاالیه دستگاه دفعش جا مانده. همان‌جا فهمیدم بیماری‌هایی به مراتب بدتر از سوختگی برخی نواحی وجود دارد.همان‌جا هم فهمیدم که کار هر کس نیست پرستارشدن و درست است من از عنفوان جوانی چنان که افتد و دانی به این شغل شریف علاقه دارم اما چند مشکل خیلی کوچک هم با آن دارم : مثلاً اگر بیمار و دارو و زخم و خون و جراحت و آمپول و این چیزها ببینم جیغ می‌زنم و خودم هم روی دست بقیه می‌افتم. یک مشکل دیگر هم این است که من و خواب چنان به هم وابسته‌ایم که بادام و پوستش. مشکل دیگرم هم این است که اعصاب معصاب ندارم و نمی‌توانم هم مردم را درمان کنم هم مهربان و صبور و خوش‌اخلاق باشم و هم از عنفوان جوانی تا انتهای کهنسالی منتظر اجرای قانون تعرفه‌گذاری خدمات پرستاری بمانم.  </description>
                <category>منصوره رضایی</category>
                <author>منصوره رضایی</author>
                <pubDate>Tue, 21 Nov 2023 18:18:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>