<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ketab.gasht</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mansoureh.norouzi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:21:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/331477/avatar/gZdTUa.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ketab.gasht</title>
            <link>https://virgool.io/@mansoureh.norouzi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>او یکی است و جز او نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@mansoureh.norouzi/%D8%A7%D9%88-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AC%D8%B2-%D8%A7%D9%88-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-itmcdcp2elfi</link>
                <description>سوره اخلاص چهار آیه دارددر بعضی روایات آمده که این سوره ثلث قرآن است، به خاطر مفاهیم بلندی که دارد و اصل توحید که اثبات می کند. این سوره وحدانیت خداوند را اثبات می کند و وثنیت یهودیان و تثلیث و اعتقاد مسیحیان به اینکه عیسی (ع) فرزند خداست را به کلی نفی می کند.قل هو الله احدکلمه احد از ماده وحدت گرفته شده، و در مورد کسی یا چیزی بکار میرود که قابل کثرت و تعدد نباشد. معنی احد با واحد فرق دارد، واحد به معنی یک هست یک عددی که بعدش دو و سه و .. می آید، اما احد به معنی یک هست ولی نه یک عددی ،مثلا میگویند احدی نیامد یعنی نه یک نفر آمد و نه دو نفر یا سه نفر.. هیچ کس نیامد ولی وقتی می گوییم واحد نیامد یعنی یکی نیامد ممکن است دو و یا سه نفر آمده باشند. احد در معنی منفی به کار می رود و تنها در مورد خدا به معنی ایجابی به کار می رود.صمد و مصمود به معنی قصد و مقصود، یا قصد کردن با اعتماد استصمد به معنی بزرگ و سیدی است که از هر سو برای رفع تمامی حوایجشان  او را قصد می کنند یا به او مراجعه مبکنند. ولی خودش هیچ نیاز و حاجتی ندارد.«معنی خدا صمد است این است که هر چیزی در ذات، صفات و آثار محتاج اوست و او منتهی المقاصد است.»از طرفی وقتی ال و لام بر سر کلمه صمد آمده معنی حصر می دهد، یعنی تنها خداوند صمد علی الاطلاق  است.یعنی هر چیزی قصد کسی یا چیزی دیگر نمیکند برای رفع نیازش مگر اینکه در نهایت  به خداوند قصد کرده است و منتهی می شود «(وَ أَنَّ إِلى‌ رَبِّكَ الْمُنْتَهى‌) بعضی گفته اند صمد به معنی تو پر و شی است که جوفش خالی نباشد، در این صورت نه بخورد نه بخوابد  نه بچه بیاورد و نه از کسی متولد شود. یعنی وحدانیت داشتن، چون اگر چیزی مرکب باشد و جزء داشته باشد ، نیازمند جزءش هست. آیه بعد هم توصیفی از این آیه است. او زاده نشده و فرزندی ندارد و هیچ کفو و شریکی ندارد. چون اگر فرزندی داشته باشد یعنی جزءی از او جدا شده یا زاده شده که بر اساس وحدانیت خداوند، او مرکب نیست و جزیی ندارد. </description>
                <category>ketab.gasht</category>
                <author>ketab.gasht</author>
                <pubDate>Tue, 10 Oct 2023 11:28:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدا بین انسان و قلبش حائل است</title>
                <link>https://virgool.io/@mansoureh.norouzi/%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%82%D9%84%D8%A8%D8%B4-%D8%AD%D8%A7%D8%A6%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-gktosyaetimz</link>
                <description>آیه ۲۴ سوره انفالمتن برگرفته از تفسیر شریف المیزان.وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یحُولُ بَینَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ وَ أَنَّهُ إِلَیْهِ تحْشرُونَ (انفال،۲۴)( حیلوله ) به معناى حائل شدن در وسط دو چیز است  و ( قلب ) عضوى است معروف ، و لیکن بیشتر در قرآن کریم استعمال مى شود در آن چیزى که آدمى بوسیله آن درک مى کند، و بوسیله آن احکام عواطف باطنیش را ظاهر و آشکار مى سازد مثلا حب و بغض ، خوف و رجاء، آرزو و اضطراب درونى و امثال آن را از خود بروز مى دهد.پس قلب آن چیزى است که حکم مى کند و دوست مى دارد و دشمن مى دارد و مى ترسد و امیدوار مى شود و آرزو مى کند و خوشحال مى شود و اندوهناک مى گردد.وقتى معناى قلب این باشد، پس در حقیقت قلب همان جان آدمى است که با قوا و عواطف باطنیه اى که مجهز است به کارهاى حیاتى خود مى پردازد. و انسان مانند سایر مخلوقات که هر یک جزئى از عالم خلقت را تشکیل مى دهند مرکب از اجزاى مختلف و مجهز به قوا و ابزارى است که تابع وجود او است ، و او آنها را مالک است ، و در مقاصد وجود خود از همه آنها کار مى کشد، و این اجزاء و قوا و ادوات همه با او مربوط و او حاکم بر همه آنها است ، و آن اجزاء را با همه کثرتى که دارند و آن قوا و ادوات را با همه تعددى که دارا هستند یکى مى کند، البته یک واحد تامى که در عین وحدتش هم کار مى کند، و هم ترک مى کند، هم حرکت مى کند و هم از حرکت مى ایستد.چیزى که هست از آنجایى که خداى سبحان آفریننده این انسان و پدید آورنده یک - یک اجزاء وجود و ابعاد قوا و ادوات او است ، لذا خود او به یک یک اجزاء وجود وى و توابع اجزایش محیط است ، و بطور حقیقت همه آنها را مالک است ، و در آنها بهر صورت که بخواهد تصرف مى کند، و از ملک خود و تصرفاتش هر مقدار که بخواهد به خود انسان واگذار مى نماید، و به او تملیک مى کند.پس خداى تعالى میان انسان و جزء جزء وجودش و تمامى توابعش حائل است ، بین او و قلبش ، بین او و گوشش ، بین او و چشمش ، بین او و بدنش و بین او و جانش ؛ و در آنها هم به نحو ایجاد تصرف مى کند،و هم به نحو مالک قرار دادن انسان ، که هر مقدار از آن را به هر نحوى که بخواهد به سود انسان تملیک مى کند، و هر مقدار را که نخواهد نمى کند.نظیر انسان در این مطلب سایر موجودات است ، چون هیچ موجودى نیست مگر اینکه ذاتى دارد، و نیز توابع ذاتى ، یعنى قوا و آثار و افعالى دارد، چیزى که هست مالک حقیقى ذات آن و توابع ذاتش خدا است ، خدا است که آن ذات و آن توابع ذات را به آن موجود تملیک کرده ، پس او میان آن موجود و میان ذاتش حائل است ، میان آن موجود و توابع ذاتش و قوا و آثار و افعالش حایل است .پس خداى سبحان حایل میان آدمى و میان قلب او است ، و انسان هر چه را که دارد و بهر چیزى که به نحوى از انحاء اتصال و ارتباط دارد، خداوند به آن چیز نزدیک تر و مربوطتر است ، همچنانکه فرموده : ( و نحن اقرب الیه من حبل الورید ) .از آنجا که خدا مالک حقیقى تمام موجودات است و انسان به تملیک او مالک مى شود، پس خداوند میان انسان و متعلقات او حائل و رابط است.آیه مورد بحث هم که مى فرماید: ( و اعلموا ان الله یحول بین المرء و قلبه ) به همین حقیقت اشاره مى کند، پس خداى تعالى از آنجایى که مالک حقیقى تمامى موجودات و از آن جمله انسان است ، و خود او کسى حقیقى نیست پس او از خود انسان به انسان و قوایى که انسان مالک است نزدیک تر است ، چون هر چه را که انسان دارد خداى تعالى به او تملیک کرده ، پس او میان وى و میان مایملکش حائل و رابط است - دقت فرمائید-.</description>
                <category>ketab.gasht</category>
                <author>ketab.gasht</author>
                <pubDate>Wed, 27 Sep 2023 10:43:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معنای ذکر در قرآن</title>
                <link>https://virgool.io/@mansoureh.norouzi/%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B0%DA%A9%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86-saodlbwvm8nl</link>
                <description>گزیده هایی در مورد معنای ذکر در قرآن،  از تفسیر شریف المیزان را اینجا آورده ام.#معنای_ذکر#و لذکر الله اکبر کلمه ذکر گاهى در معناى یاد، خاطر به کار برده مى شود، مثلا مى گویند افى ذکرک - آیا به یاد دارى و آیا به خاطر دارى  و این یاد و خاطر هیئتى است در نفس ، که با داشتن آن انسان مى تواند آنچه از معلومات کسب کرده حفظ کند، و از دست ندهد، مانند حافظه ،با این تفاوت که حفظ را در جایى به کار مى برند که مطلبى را در حافظه خود داشته باشد، هر چند که الان حاضر و پیش رویش نباشد، به خلاف ذکر که در جایى به کار مى رود که علاوه بر اینکه مطلب در صندوق حافظه اش هست ، در نظرش حاضر هم باشد. [یعنی چیزی که الان در یادش هست]و گاهى کلمه ذکر را در حضور قلب و یا حضور در زبان استعمال مى کنند، مثلا مى گویند: ذکر خدا دو نوع است ،? یکى ذکر به زبان ، ? یکى هم ذکر به قلب ، یعنى حضور در قلب.?معناى سوم ذکر هم عبارت است از سخن ، چون هر سخنى را ذکر هم مى گویندو ظاهرا اصل در معناى این کلمه همان معناى دوم است ، و اگر معناى اول را (نام خدا را بردن ) هم ذکر نامیده از این بابت است که ذکر لفظى مشتمل بر معناى قلبى نیز هست ، و ذکر قلبى نسبت به ذکر لفظى (اثرى را مى ماند که بر سبب مترتب مى شود، یا) نتیجه اى است که از عمل عاید مى گردد.  ? ذکر قلبی نتیجه ای است که از عمل حاصل می شود.و اگر نماز را ذکر نامیده اند، براى این است که : ?نماز هم مشتمل است بر ذکر زبانى از تهلیل ، و حمد، و تسبیح ، و ?هم به اعتبارى دیگر مصداقى است از مصادیق ذکر، چون مجموعه آن عبودیت بنده خدا را مجسم مى سازد، و لذا خداى تعالى نماز را ذکر الله نامیده و فرموده : اذا نودى للصلوه من یوم الجمعه فاسعوا الى ذکر الله? و هم به اعتبارى دیگر امرى است که ذکر بر آن مترتب مى شود، (ترتب غایت بر صاحب غایت )، یعنى نتیجه نماز یاد خدا است ، همچنان که آیه و اقم الصلوه لذکرى به آن اشاره مى کند.?پس از آنجا که نتیجه نماز ذکر قلبی خداست، پس عملی مثل نماز را ذکر گوید.ذکرى که گفتیم ، غایت و نتیجه نماز است ، ذکر قلبى است ، البته آن ذکرى که گفتیم به معناى استحضار [حاضر کردن] است ، یعنى استحضار یاد خدا در ظرف ادراک ، بعد از آنکه به خاطر فراموشى از ذهن غایب شده بود، و یا به معناى ادامه استحضار است ، و این دو قسم از ذکر بهترین عملى است که صدورش از انسان تصور مى شود، و از همه اعمال خیر قدر و قیمت بیشترى دارد، و نیز از همه انحاى عبادتها اثر بیشترى در سرنوشت انسان دارد، چون یاد خدا به این دو نوع که گفته شد، آخرین مرحله سعادتى است که براى انسانها در نظر گرفته شده ، و نیز کلید همه خیرات استو به هر حال از ظاهر سیاق آیه و اقم الصلوه ان الصلوه تنهى عن الفحشاء و المنکر بر مى آید که جمله و لذکر الله اکبر متصل به آن است ، و اثر دیگرى از نماز را بیان مى کند، و اینکه آن اثر، بزرگتر از اثر قبلى است ، پس گویا فرموده : نماز بگزار تا تو را از فحشاء و منکر باز بدارد، بلکه آنچه عاید تو مى کند بیش از این حرفها است ، چون مهم تر از نهى از فحشاء و منکر این است که : تو را به یاد خدا مى اندازد، و این مهم تر است ، براى اینکه? ذکر خدا بزرگترین خیرى است که ممکن است به یک انسان برسد، چون ذکر خدا کلید همه خیرات است ، و نهى از فحشاء و منکرات نسبت به آن فایده اى جزئى استج ۱۶, ص ۲۰۴?(ذکر) داراى مراتبى است(و اذکر ربک اذا نسیت ، و قل عسى ان یهدین ربى لاقرب من هذا رشدا)، که ذیل این آیه دلالت دارد بر اینکه میخواهد بفرماید امیدوار آن باش که بالاتر از ذکر به مقامى برسى که بالاتر از آن مقام که فعلا دارى بوده باشد، پس ‌ برگشت معنا به این مى شود که تو وقتى از یک مرتبه از مراتب ذکر خدا پائین آمدى و به مرتبه پائین تر برگشتى ، بگو چنین و چنان ، پس به حکم این آیه تنزل از مقام بلندترى از ذکر و یاد خدا نیز نسیان است ، پس آیه شریفه دلالت دارد بر اینکه ذکر قلبى هم براى خود مراتبى دارد، از اینجا روشن مى شود اینکه بعضى گفته اند: ذکر بمعناى حضور معنا است در نفس ، سخنى است درست ، براى اینکه حضور داراى مراتبى است .ج ۱,ص۵۱۱</description>
                <category>ketab.gasht</category>
                <author>ketab.gasht</author>
                <pubDate>Sat, 16 Sep 2023 14:01:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب رستاخیز تولستوی 2</title>
                <link>https://virgool.io/@mansoureh.norouzi/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AE%DB%8C%D8%B2-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%B3%D8%AA%D9%88%DB%8C-2-vabesq0b0zb0</link>
                <description>رستاخیز تولستوییادداشت زیر در ادامه در مورد کتاب رستاخیز تولستوی است. پیشاپیش از لطف و حوصله شما ممنونم.تولستوی در رستاخیز ، از هر صحنه ای برای به تصویر کشیدن ظلم و جنایت حکومت استفاده می کند، در واقع نخلیدوف عینک خوش بینی اش را برداشته و به همه کس و همه چیز با دیده واقع بینی و دقت و شاید بتوان گفت که با اندکی بدبینی نگاه می کند. هر کدام از افراد یا کارمندان حکومتی که در خدمت دولت هستند را می بیند پرده از رازهای آنها برمیدارد و نشان می دهد که هرچند در ظاهر افرادی تابع قانون و مقررات هستند و هدفی جز خدمت به مردم و حکومت ندارند اما در واقع تمام هم و غم آنها این است که منافع و مال و اموال خود را زیاد کنند و به زندگی پر از تجملات و تشریفات خود بپردازند و حتی آنهایی که واقعا انسانهایی شریف و دلسوز هستند، به فکر مال اندوزی و تجملات نیستند حداقل به فکر این هستند که پولی برای رفع و رجوع مخارج خود دربیاورند و زندگی با آرامشی برای خود و خانواده شان فراهم کنند. مثل رئیس زندان که خیلی سخت گیر نبود و به زندانیها اجازه ملاقات از نزدیک می داد، باز هم از او تعریف نمی کرد و میگفت که بیشتر به فکر موسیقی دخترش هست تا اوضاع وخیم زندانیها.تولستوی در این کتاب همه را به باد انتقاد گرفته، خودمونی بگم همه را قشنگ شسته و رو بند پهن کرده، کلیسا و مراسمات آن، کشیش که اورادی را می خونه که خودش هم نمیفهمه چی میگه در حالی که بقیه در حضور او سوگند یاد می کنند، قاضی دادگاه، دادیار، اعضای هیئت منصفه، وکلای دادگاه، کارمندان زندان، سربازان، رئیس زندان، شهردار و فرماندار ، زنان، مردان، همه و همه چیز را مورد نقد سختگیرانه ای قرار داده است. به نظرم آن هم به طور صفر و یک، انسانهای فقیر و بدبخت و مورد ظلم واقع شده را آدمهای خوب می داند، روستاییان و دهقانان و کارگران فقیر و بی چیز را خوب میداند و هر که دستی در دولت دارد و مسئولیتی دارد بد. البته نه به این صراحت، که دور از شأن و مقام نویسنده ای مثل اوست. اما واقعا همه چیز را مورد انتقاد قرار داده است.کشیش و کلیسا و آیین کلیسا و حتی مذهب مسیحیت را زیر سوال برده است. عقیده دارد آنها هم هرچه میکنند برای منافع خودشان است، اما در نهایت برای رهایی از ظلم و ستم به مذهب پناه می برد، همانگونه که در کتاب اعتراف در نهایت تنها چیزی که می تواند به زندگی معنا بخشد را مذهب می داند. کتاب اعتراف در سال ۱۸۸۴ منتشر شده و رستاخیز حدود پانزده سال بعدش، در زمان نوشتن اعتراف که یه جور زندگی نامه اش هست، سخت سردرگم بوده و در پی معنای زندگی. وقتی بعد از خواندن کتاب اعتراف رستاخیز را می خوانی انگار که دقیقا از نتایج اون این داستان را نوشته. باز هم انگار شخصیت خودش را در نخلیدوف آورده و زندگی خودش را با دغدغه ها و افکار و عقاید و فراز و نشیبهاش را در این داستان گنجانده. در اعتراف هم بر خلاف انتظار، در نهایت معنای زندگی را در ایمان پیدا میکنه،  اما نکته اینجاست که قبل از اینکه به اینجا برسد به اصطلاح پته مذهبی که تبلیغ می شود و کلیسا زمامدار آن است را روی آب می ریزد. او میگوید معنای زندگی را در مذهب می توان یافت در جستجوی خداوند یا در ایمان می توان یافت اما مذهب نه به شکلی که رایج است بلکه به شکل اصیل و منحرف نشده آن. در جایی در دادگاه وقتی کشیش برای ادای سوگند هیئت منصفه می آید و اورادی را می خواند او را به سخره میگیرد و نیز در مراسم مذهبی که در زندان برگزار می شود، تمام آنچه را که انجام می دهند مورد انتقاد قرار میدهد و می گوید که آنها به  گوشت و خون بچه ها رحم نمیکنند و آنها را به ناحق به زندان می اندازند و در عین حال نان و شراب را به عنوان گوشت و خون مسیح به آنها می دهند. تنها جایی که اندکی نرمش نشان میدهد در مورد مردی است به تام سلنین که از دوستان دوره جوانی نخلیدوف بوده است، در آن زمان جوانی پاک و صادق بوده است. اما الان که سمتی در دولت داره و ازدواج کرده با این که در دل از اوضاع راضی نیست اما برای حفظ مقام و منسب و ثروت و خانواده اش کم کم از عقایدش کوتاه میاد و به شرایط رضایت میده. اوایلش سخته براش اما کم کم عادت میکنه به دورویی و دروغ و ریاکاری، حتی کم کم خودش را توجیه میکنه و این نوع از دینداری را می پسنده چون با شغل و زن و زندگیش سازگاری داره. اما بازهم نخلیدوف نگاه ناراحت او را حس میکنه. و بابت او غصه میخوره.«به خاطر موقعیت اجتماعی اش گاهی ناچار بود در مراسم دعا و نیایش شرکت کند. بخصوص به خاطر مقام درباری اش از اینگونه مراسمات بسیار بود و حضور او اجباری بود، برای آدمی مثل او که صادق و درستکار بود و دلش نمیخواست وجدانش را زیر پا بگذارد و  به خودش دروغ بگوید، شرکت در اینگونه مراسم مذهبی، بی هیچ اعتقاد قلبی نوعی ریاکاری به شمار می آمد و او نمی خواست ریاکار و دروغگوپرداز باشد. تا اینجا به همه چیز تسلیم شده بود. با آنکه کارش را نمی پسندید، مقامش را نمی پسندید، عنوان درباریش را نمی پسندید و همه را مخالف وجدان و اخلاق می دانست، تسلیم شده بود و با جدیت کارش را انجام می داد.» حتی از این هم فراتر می رود میگوید او در جستجوی حقیقت بود حتی آثار دانشمندان و فیلسوفان بزرگ مثل ولتر، شوپنهاور، هگل و ..‌. را خوانده بود( کاری که خود تولستوی کرده بود) .... گرداندگان کلیسا می گفتند با خرد نمی توان به حقایق دست یافت، بلکه حقایق را باید با مشف و شهود و الهام بدست آورد و تنها کلیساست که میتواند در پرتو الهام حقایق را کشف کند... سلنین حتی این سفسطه ها را پذیرفت و کم کم آرام شد.... کم کم همه چیز برای او عادی شده بود. در برابر تمثال مسیح زانو می زد و ... میفهمید که این کمال مطلوب او نیست و به اجبار تسلیم این جریان شد.این نگاه تیزبین را به همه داشت، هیچ کس از دم این تیغ جان سالم به در نمیبرد، تا جایی که دیگه فکر میکنم گاهی زیاده روی میکرد (که البته این از شان تولستوی دور است) و به زبان طنز، مسخره میکرد همه رو. مثلا در صحنه ای در خانواده گورچاکین اینگونه توصیف میکند:  نگاه نخلیدوف به فیلیپ ( مستخدم خانه) دوخته شده بود و او را با کولسف و شاهزاده خانم سوفی در ذهن خود مقایسه می کرد. کولسف با شکم گنده و کله طاس و بازوهای لاغرش، در کنار سوفی با صورت پر چروک و بزک کرده و بدن خشکیده را در یک طرف می گذاشت و فیلیپ جوان و چابک و قوی بنیه را در طرف دیگر. و در ذهن خود آنها را سبک سنگین می کرد.نمیدونم اگر تولستوی در این دوره و یا جای دیگه مثلا ایرا بود چی بر سرش میومد.? اما خوب در آن زمان هم چون آدم به اصطلاح کله گنده ای بوده همچین راحت همه چیز را می نوشته https://vrgl.ir/C25Er </description>
                <category>ketab.gasht</category>
                <author>ketab.gasht</author>
                <pubDate>Tue, 21 Feb 2023 23:16:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب رستاخیز تولستوی</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AE%DB%8C%D8%B2-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%B3%D8%AA%D9%88%DB%8C-yy4byhkanu1b</link>
                <description>«رستاخیز» را در کنار «آنا کارنینا» و «جنگ و صلح» یکی از سه شاهکار تولستوی می دانند‌. وقتی همه کتابهای تولستوی را بخوانی و دوباره بخوانی تازه می فهمی که نبوغ تولستوی در کجاست. نوشته هایش سهل ممتنع است. می خوانی و فکر می کنی چه روان نوشته چه داستان جالبی، اما بعد از مدتی که خواندی می فهمی که چقدر مطالب در این داستان نهفته است. در اینجا مختصری از تجربه ام در خواندن بخشی از کتاب طولانی رستاخیز، ششصد و چهل صفحه ای ترجمه محمد مجلسی را آورده ام.داستان با توصیف زیباییهای دل انگیز طبیعت شروع می شود، و بعد دوربین راوی وارد صحنه دادگاهی می شود و آن را به نمایش می گذارد. دو سرباز را برای آوردن متهم می فرستند. متهم زن جوانی است. فضای زندان زنان را توصیف می کند.در اینجا فلش بک می زند و داستان زندگی زن را می گوید.در بقیه داستان هم برای همه شخصیتها به همین صورت عمل می کند و برای شخصیت مهم دیگر نخلیدوف هم به طور مفصل گذشته و شخصیتش را شرح می دهد و باز دوباره به دادگاه بر میگردد و هر کدام از افراد دیگر از رئیس دادگاه، قاضی ها، دادیار و منشی که وارد صحنه می شوند، مختصری از خصوصیات و بخصوص ماجرای شب گذشته ایشان را می گوید تا حالات و احساسات افراد حاظر در دادگاه را خواننده به طور کامل در جریان باشد. البته برای برخی افراد که تاثیر بیشتری در داستان دارند به نسبت مفصل تر و دقیقتر گذشته و خصوصیات اخلاقی شان را تشریح می کند. گویی خواننده با دانستن گذشته و احوالات و آنچه بر هر کسی گذشته می تواند با هر کدام از آنها همذات پنداری کند و دلیل اعمال و رفتار آنان را درک کند. خواننده سخت مشتاق می شود تا ببیند اتهام، متهمان چیست، و لی با صبوری باید گذشته افراد را تماشا کند، بالاخره بعد از صفحه ها به صحنه دادگاه بر میگردد. اتفاقات دادگاه و سخنرانی ها را چنان با حوصله و صبر و دقت بیان می کند که خواننده پا به پای متهمان و نیز نخلیدوف دل دل می کند که نتیجه چه می شود و حرص می خورد که اینها چقدر حرف می زنند. صبر می کند و دلشوره دارد و در نهایت از بی دقتی و حماقت هیات منصفه عصبانی می شود. گاهی فراموش می کند که داستان است و به بعضی ها نهیب می زند و یا نخلیدوف را سرزنش می کند که چرا حواس‌پرتی می کند یا جرأت حرف زدن ندارد. تا جایی که وقتی نخلیدوف بعد از رای  دادگاه به دنبال راه حلی برای تغییر رای به دنبال وکیل می گردد، مثل خود او اندکی خیالش آسوده می شود و می تواند کمی کتاب را زمین بگذارد تا تنفسی کند. عجیب است که تولستوی وسط این قصه پر کشش و پر ماجرا از چه موضوعاتی که حرف نمی زند. مثل استاد یا پدر بزرگی که هیچ عجله ای برای رسیدن به پایان داستان ندارد و علی رغم عجله خواننده سر صبر و با دقت پندها و تجربیات خود را در دل داستان می گنجاند. و نه تنها دل را نمی زند بلکه داستان را دلپذیرتر می کند. از سیاست و تملک اراضی، از شغل آزاد و ثروت موروثی بی دردسر، از خدمت در نظام و اینکه چه انسانهایی در این سیستم معیوب بار می آیند، از کارمندی و نتیجه اش ، از نحوه قضاوت قضات و سخنرانی و خودنمایی دادیار و وکلا، از همه  با ظرافت و حسابگری بی نظیری سخن می گوید. بی آنکه کتاب خستگی کتابهای جامعه شناسی و انسان شناسی را داشته باشد. این اندیشمند (هربرت اسپنسر) در کتاب توازن اجتماعی به تفصیل شرح داده بود که عدالت اجتماعی با مالکیت زمین هرگز در یک جا جمع نمی شود. و این فلسفه در آن روزگار چنان سخت بر دلش نشسته بود که او پایان نامه دانشگاهیش را بر همین اساس نوشتظاهراً روی کاغذ همه چیز قشنگ و دلنشین می نمود، اما در هنگام عمل، کوهی از مشکلات سر راه را می گرفت.»....چگونه می توانست از دویست هکتار اراضی موروثی چشم بپوشد. آرزوهای دل انگیز ایام دانشجویی دیگر جاذبه ای نداشت. این اراضی تنها وسیله معاش او بود. حاضر نبود به خدمت دولتی درآید و با حقوق بخور و نمیر زندگی کند....با آنکه رویاهای گذشته بر باد رفته بود، احساسی تلخ و مبهم آزارش می داد </description>
                <category>ketab.gasht</category>
                <author>ketab.gasht</author>
                <pubDate>Sun, 05 Feb 2023 18:28:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طبل حلبی ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@mansoureh.norouzi/%D8%B7%D8%A8%D9%84-%D8%AD%D9%84%D8%A8%DB%8C-%DB%B2-o8fju4umjwkv</link>
                <description>هشدار: متن کلا حاوی اسپویل است?راوی داستان مردی به نام اسکار هست، در آسایشگاه روانی داره خاطراتش را بیان می کنه. اسکار علاوه بر قد کوتاهش خصوصیات عجیب و غریبی هم داره. محل داستان شهر دانزیگ یا نام جدید آن گدانز در شمال لهستان هست. داستان را از مادر بزرگش شروع میکنه و قضیه دامنهای پرچین و پر ماجرایش. چهار تا دامن مادر بزرگ که همیشه آنها را بر طبق قوانین خاص رویهم می پوشید، موجبات فرار پدر بزرگ کوتاه قد اسکار را فراهم می کنه. این آشنایی متفاوت منجر به ازدواج و بدنیا آمدن آگنز، مادر اسکار میشه که او را ماما صدا میزنه. بعد از اون داستانهای پرفراز و نشیب پدر بزرگش را میگه تا برسه به ازدواج مادرش. ماما یک پسر دایی داره به اسم یان که باهاش دوست هست تا وقتی که یان میره سربازی و ماما بعد از او با یه سرباز انگلیسی به اسم فامیل ماتزرات آشنا میشه و با او ازدواج میکنه.ولی نمیدونم اصلا چرا اینکار رو کرده چون بعد از اون هم همچنان با یان سرو سر داره و روابط پنهانی که البته از چشم اسکار مخفی نمی مونه و حتی او را پدر احتمالی خودش میدونه.  یکی نیس بگه خوب پس چرا اون رو ول کردی و با ماتزرات ازدواج کردی.اسکار در تولد سه سالگی اش تصمیم میگیره که دیگه بزرگ نشه و در یک اتفاق بهانه این تصمیم هم براش مهیا میشه، علاوه بر اون در این تولد یک طبل از ماما هدیه میگیره. این طبل یه جورایی جزئی از وجودش میشه و حتی خیلی وقتها با این طبل با بقیه ارتباط برقرار میکنه. هر کس بخواد طبل را از او جدا کنه با جیغ های شگفت انگیزش او را پشیمون میکنه. جیغ هایی که میتونه شیشه ها را خرد کنه. این جیغ ها برای خودش حکایت ها داره. در کل داستان میشه استعاره ها و اشاراتی که به معانی دیگه داره رو می توان در لایه های زیرین داستان حس کرد. مثل تصمیم اسکار برای بزرگ نشدن که نشان دهنده انزجار و نفرتی هست که از محیط اطرافش و اخلاق و رفتارهای آدم های دور و برش داره، شاید نوعی احساس بیهودگی و پوچی نسبت به بزرگسالی باشه. جیغ های اسکار به وضوح اعتراض را به  صدای بلند فریاد میزنه. اسکار بزرگتر میشه. اما همین مشکلاتش باعث میشه که مدرسه او را قبول نکنه و البته او هم مدرسه را رها کنه. اما غرورش اجازه نمیده که از بقیه همسن و سالهاش عقب بمونه به خاطر همین خودش دست به کار میشه و یک معلم برای یادگیری الفبا برای خودش پیدا میکنه.بعد دیگه لهستان درگیر جنگ میشه و اتفاقاتی که در جنگ قرار هست بیوفته....نمیدونم کتاب چقدر درگیر مسائل جنگی میشه ؟آیا جنگ تو سرنوشت اسکار تاثیر داره یا نه؟هر بار که بخشی از کتاب را میخونم، با خودم میگم دیگه بسه اخه این به چه درد میخوره دیگه نمیخونم. اما باز هم میرم سراغش و شروع به خواندن میکنم. خیلی حس عجیب و توضیح ناپذیری هست، از یک طرف با اینکه همانطور که گفتم معانی و مفاهیم بالاتر از داستان سطحی را میتونی تو داستان ببینی ولی باز هم حوصله ات سر میره و نمیخوای بخونی. از طرفی باز میخوای بدونی دیگه چه حرفهایی داره و ادامه میدی.طبل  حلبیآیا کسی هست که این کتاب رو خونده باشه؟ نظرت؟ https://vrgl.ir/uEGo3 </description>
                <category>ketab.gasht</category>
                <author>ketab.gasht</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jan 2023 14:37:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب طبل حلبی ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@mansoureh.norouzi/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B7%D8%A8%D9%84-%D8%AD%D9%84%D8%A8%DB%8C-%DB%B1-kzdgty951okj</link>
                <description>طبل حلبیطبل حلبی رمانی از نویسنده آلمانی گونتر گراس هست. خیلی وقت بود که این کتاب را می دیدم و از کنارش رد میشدم و نمی دانم چرا هیچ وقت رغبت به خواندنش نداشتم  شاید به خاطر جلد تیره رنگ آن بود و کودکی که با یک طبل در دست در حال فریاد زدن است. احساس می کردم کتاب سخت و نچسبی هست در مورد جنگ، به خشکی و سختی که از زبان و مردم و نام آلمان در ذهنم مجسم می شد. اما اینبار یادم نیست که نام کتاب را کجا شنیدم که ناگهان وقتی دیدمش به خودم مهلت فکر کردن ندادم و شروع به خواندن کردم. بعد از مقدمه اندکی تر غیب شدم، اما شروع کتاب را خیلی دوست داشتم و چند صفحه اول برایم خیلی جذاب بود و کلا تصور مرا عوض کرد، البته فعلا، تا ببینیم بقیه کتاب چه می شود. جنبه طنز و اتفاقات غیر عادی و تخیلی و خلاقانه کتاب را خیلی پسندیدم و به نظرم نبوغ کم نظیری در نوشتن آن دخیل بوده است.  مشخص است که بعضی طنزهایش قربانی ترجمه شده است. البته کتاب من نسخه قدیمی است. امیدوارم در ترجمه های جدید بهتر شده باشد.ادامه می دهم...بعد از آن نام های تا حدودی سخت مناطق و رودها و... تا حدودی اذیت میکرد و از طرفی تکرار بیش از حد بعضی مطالب و اتفاقات چندان به مذاقم خوش نیامد. مثل جیغ کشیدن های مکرر اسکار برای نگه داشتن طبل. شاید اعصاب خط خطی من در تحمل ناپذیری جیغ ها بی تاثیر نباشد. چون آنچه میخوانیم با روح و روان ما آمیخته می شود....اما بهر حال این را نویسنده ای بزرگ نوشته باید صبور بود و دید چه میخواهد یادم دهد.در ادامه چیزی که آزار می داد انحراف های اخلاقی زیادی بود که گاه به گاه در داستان آمده، هر چند ظاهرا سعی شده به طنز بگوید ولی باز هم آزار دهنده است. اما با تمام اینها هنوز دوست داری ادامه دهی...ادامه...جیغ کشیدن های مکرر تا کمی دارد معنی دار می شود. انگار که این تکرار برای آماده کردن ذهن برای اتفاقات بعدی و معانی دیگر است. دیگر جیغ کشیدن های شیشه شکن، تنها برای لج بازی بچگانه و پس گرفتن طبل نیست، اهداف بزرگ‌تری پیدا کرده اند. مثل شکستن شیشه های ساختمان تئاتر شهر از بالای برج بلند...اسکار بزرگتر می شود. البته از لحاظ هیکل در همان سه سالگی مانده، همانطور که تصمیم گرفته بود. اما از لحاظ روحی بزرگتر شده و معانی و مفاهیم بزرگ‌تری را درک میکند. سعی در یادگرفتن الفبا دارد و خواندن کتابها.«و من سرزمین لهستان را بازدید کردم، که از دست رفته است، که هنوز از دست نرفته است. دیگران می گویند: به زودی از دست می رود، از دست خواهد رفت. ...» شاید باز هم ادامه دهم، حس میکنم خواندنش ارزش دارد..</description>
                <category>ketab.gasht</category>
                <author>ketab.gasht</author>
                <pubDate>Wed, 18 Jan 2023 13:48:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابهایی در مواجهه انسان با مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%B1%DA%AF-joobbx59r7rt</link>
                <description>ایستادن در آستانه مرگ و نگاه کردن به گذشته یکی از ترسناکترین افکاری هست که هر کسی ممکنه بهش فکر کنه. البته اگر آدم شانس بیاره و دچار مرگ ناگهانی نشه، این فرصت را داره که به گذشته اش فکر کنه. هرچند خیلی از انسانها معتقدند که در لحظات آخر زندگی، گذشته آدم مثل فیلم یا همچین تعابیری از جلو چشم اون میگذره، حالا برای همه اینطور هست یا نه، خدا داند.اینکه در ان لحظه از گذشته ات راضی باشی خیلی مهم هست، و شاید خیلی دور از انتظار، این مسئله همیشه باعث استرس و اضطراب میشه.چون به ندرت پیش میاد که کسی به گذشته اش نگاه کنه و از اون راضی باشه و یا در واقع از خودش راضی باشه، بخصوص اگر شخصی کمال گرا باشه و هیچ کاری اونو راضی نکنه. اما اگر شخصی درک کنه که واقعا موقع رفتن هست موضوع فرق می کنه و دیگه مثل حالت عادی فکر نمیکنه، اینکه بفهمه و واقعا درک کنه که باید رفت کار آسانی نیست و ممکنه کلا دیدگاه اش نسبت به حالت عادی فرق کنه. یاد دعای مادر بزرگ ها میوفتم که میگن الهی عاقبت به خیر بشی مادر!قصد اینکه دیدگاه مذهبی به گفته هام بدم ندارم، چون این واقعیت انکار ناپذیری هست که هر موجود زنده باهاش روبرو میشه. و خیلی به نظر طبیعی و عقلانی میاد که کسی به عنوان یک انسان وقتی داره دنیا را ترک میکنه اونم برای همیشه با خودش فکر کنه که تو این مدت چه کردم.این نوشته ها بی ربط به کتابهایی که این مدت خواندم نیست که به طور اتفاقی البته یه جورایی در مورد این موضوعات بود. با خودم فکر کردم در این مورد چه کتابهایی هست که من خواندم یا شنیدم. نوشته ها بی ربط به کتابهایی که این مدت خواندم نیست که به طور اتفاقی البته یه جورایی در مورد این موضوعات بود. با خودم فکر کردم در این مورد چه کتابهایی هست که من خواندم یا شنیدم.خیلی از کتابها این موقعیت را تصویر کردند،  کتاب ارباب و بنده از تولستوی، کتاب مرگ ایوان ایلیچ از تولستوی که دقیقا و کاملا به این موضوع میپردازد. کتاب خاطرات پس از مرگ براس کوباس که البته فراتر از این موضوع هست و بیشتر به خاطرات و زندگی شخصیت داستان می پردازد. کتاب دختر پرتقالی که آن هم تقریبا با این موضوع در ارتباط هست، کتاب خیره به خورشید از اروین یالوم در مورد افرادی است که بیماری لاعلاج دارند و هر یک به نحوی با این موضوع مرگ از نزدیک دست و پنجه نرم می کنند، و مثل کتابهای دیگر یالوم جنبه روان درمانی دارند.مرگ ایوان ایلیچاین نوشته ها بی ربط به کتابهایی که این مدت خواندم نیست که به طور اتفاقی البته یه جورایی در مورد این موضوعات بود. با خودم فکر کردم در این مورد چه کتابهایی هست که من خواندم یا شنیدم.خیره به خورشید کتابهای دیگری که موضوع اصلی این نیست اما بهرحال در مورد یکی از شخصیتها این اتفاق افتاده و در آن مورد نظراتی را بیان کرده اند. مثل مرگ نابهنگام جوانی سرخوش و سرکش در کتاب پدران و پسران که متاسفانه اسمش را به خاطر ندارم، یا بیگانه کامو، که میشه گفت لحظات آخر زندگی مورسو با اون دیدگاه خاص و متفاوتش را بیان میکنه و همچنین مرگ خوش از کامو با کمی تفاوت.اما کتابهایی که در بالا ذکر کردم  از این منظر آوردم که بیشتر حالات و افکار یک شخص در آستانه مرگ و ترک زندگی را بیان می کند. در کتابخانه میگردم ببینم کتاب دیگری در این موضوع می یابم یا نه، کتاب مرگ در ونیز اثر توماس مان را می بیمنم که متاسفانه آنرا هنوز نخوانده ام.شاید برای خیلی ها خواندن اینگونه کتابها ناخوش آیند باشه، اما خوبی آنها این است که در قالب داستان مطلب را می گویند و این خواندن و فهمیدن مطالب را آسانتر می کند. از طرفی باعث می شوند که آدم دید وسیع تر و بینش بیشتری در این مورد پیدا کنه و شاید، شاید از ترس ناشناختگی و ابهام اسرارآمیز مرگ اندکی کم کنند.شما چه کتابهایی در این زمینه میشناسید؟ معرفی برخی کتابهای گفته شده را می توانید در اینجا بخوانید.... https://vrgl.ir/DozMv کتاب مرگ ایوان ایلیچ بی نظیره https://vrgl.ir/5f1tb  https://virgool.io/d/joobbx59r7rt/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%88%D8%B1%DA%AF%D9%86%DB%8C%D9%81%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%B1%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%88%D8%B1%DA%AF%D9%86%DB%8C%D9%81%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%B1%D9%88%D8%B3virgool.io </description>
                <category>ketab.gasht</category>
                <author>ketab.gasht</author>
                <pubDate>Thu, 12 Jan 2023 19:04:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب، خاطرات پس از مرگ براس کوباس</title>
                <link>https://virgool.io/@mansoureh.norouzi/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%B3-%DA%A9%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B3-u9mit6oyutbc</link>
                <description>خاطرات پس از مرگ براس کوباسکتاب خاطرات پس از مرگ براس کوباس نوشته نویسنده برزیلی قرن نوزدهم  به اسم ماشادو د آسیس  است. در برزیل با اسم «ماشادو» شناخته می شود. شاید شما هم مثل من فکر کرده باشید که این کتاب مربوط به وقایع بعد از مرگ است اما اینطور نیست، بلکه خاطرات شخصی است که مرده و حالا خاطراتش را می گوید، به قول خود کتاب «من نویسنده ای فقید هستم اما نه به معنای آدمی که چیزی نوشته و حالا مرده بلکه به معنای آدمی که مرده و حالا دارد می‌نویسد »نکته قابل توجه در مورد این کتاب سبک نوشتاری متفاوت آن است. برخلاف دیگر کتابهای داستان قرن نوزدهم این کتاب، سبکی مدرن دارد، هرچند ماشادو کتاب را یه صورت داستان بیان میکند اما نویسنده مدام با خواننده در تعامل است، با او صحبت میکند، او را قضاوت میکند و گاهی افکار او را می خواند، کتاب به صورت فصل های کوتاه هست، گاهی نویسنده از فصل های آینده کتاب میگوید و گاهی از نوشتن فصلی منصرف میشود. این سبک متفاوت نوشتن ماشادو مورد توجه خیلی از نویسندگان هم عصر و بعد از آن قرار گرفت.براس کوباس، شخصیت اصلی و راوی کتاب، خاطرات خود را می گوید، خاطرات از زمان مرگ شروع می شود و داستان تا یک جایی از آخر به اول است و باز از زمان کودکی شروع میکند تا لحظه مرگ، با این سبک نوشتاری متفاوت براس کوباس داستان که خاطرات خود را می گوید اعمال و اشتباهات خود را نقد میکند، گاهی خود را به سخره میگیرد و دست می اندازد.. در واقع روایتی همراه طنز و کمدی است.هرچند به شخصه فکر میکنم جنبه های کمدی داستان احتمالا در ترجمه کمرنگ شده است.براس کوباس در کودکی، کودک نازپرورده و بازیگوش خانواده است که پدرش برای رضایت او هرکاری میکند. بعد از نوجوانی و در جوانی با موضوعاتی عاشقانه درگیر می شود، بعد از آن مجبور به ترک خانواده و دور شدن از خانه می شود. و بخش زیادی از خاطرات در مورد عشقی متفاوت است که بین او و زنی متاهل ایجاد شده و تا آخر داستان ادامه دارد... هرچند پایان مشخصی هم برای آن بیان نکرده است. در واقع مرحله. به مرحله گذشت عمر و پیر شدن را نمایش می دهد، افکار و احساساتی که انسان با پیر شدن و از دست دادن اطرافیان و مشاهده ناتوانی و پیرشدن همسن و سالهای خود دارد را به زیبایی بیان میکند و انگار که براس کوباس ایستاده (یا بهتر است بگویم در گور خوابیده) و به پشت سرش نگاه میکند. در مورد سبک نوشتار کتاب که راوی از داستان خارج می شد و لا خواننده صحبت می کرد و یا در مورد کتاب توضیح می داد، اول کتاب برایم جالب بود و بعضی  قسمتها که جنبه طنز داشت و یا مثلا مچ خواننده را میگرفت جذاب بود اما بعضی قسمتها که داستان در اوج خود بود و سخت درگیر داستان بودم ناگهان نویسنده داستان را رها میکند و شروع به صحبت میکند، این مورد را دوست نداشتم و ترجیح میدادم غرق داستان شوم و به یادآوری نشود که کسی اینها را نوشته است، هر چند خاطرات زندگی کسی مثلا براس کوباس، شخصیت اصلی داستان باشد. و موضوعی دیگر اینکه هر دفعه به ذهنم میرسید که انگار نویسنده مدام نگران نظرات خواننده،در مورد نوشته اش  است و به قول سوزان سونتاگ که در مقدمه کتاب آمده است درباره کتاب می گوید:«واقعیت این است که حتی نوشتن از ته گور هم این راوی را از دغدغه سمج درباره چگونگی استقبال از اثرش خلاص نکرده است. »</description>
                <category>ketab.gasht</category>
                <author>ketab.gasht</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jan 2023 15:07:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبهای روشن، داستایوفسکی</title>
                <link>https://virgool.io/@mansoureh.norouzi/%D8%B4%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%88%D9%81%D8%B3%DA%A9%DB%8C-yopptsq8d9ro</link>
                <description>شبهای  روشنهشدار: ممکن است باعث اسپویل شود.کتاب شبهای روشن یا شبهای سپید با عنوان لاتین White Nightsنوشته نویسنده بزرگ روس داستایوفسکی چندین سال پیش این کتاب را خواندم یادم هست که برام خیلی عجیب و غریب بود و درک نمیکردم آدمی رو که با در و دیوار حرف میزنه. اما باز هم برام اثبات شد که دوباره خوانی کتابهای خوب چقدر جذاب و لذت بخش هست. اما رمان،رمان عاشقانه کوتاه است. از زبان جوانی به قول خودش استثنائی. کسی که تمام عمرش رو تنها بوده و در رویا و خیالپردازی  میگذرونده. و حتی عاشقانه هاش هم در رویاهاش بوده، اما در شبی سپید اتفاقی درگیر عشقی میشه که مثل خودش استثنایی هست. میشه کفت عشقی افسانه ای چون وقتی داستان رو میخونی میبینی با واقعیت خیلی فرق داره و همچین عشقی تقریبا باورش سخته.خودش استثنایی هست. میشه کفت عشقی افسانه ای چون وقتی داستان رو میخونی میبینی با واقعیت خیلی فرق داره و همچین عشقی تقریبا باورش سخته.ایده داستان که جذاب هست و داستان پردازی و توصیفات داستایوفسکی هم که نیاز به تعریف نداره، چنان غرق دنیای شخصیت داستانت میکنه که انگار خودتی. اما راستش من با شخصیت ناستنکا نتونستم کنار بیام ، نفهمیدم آخر، دختر زیرک و باهوشی هست یا دختری ساده. البته مردد بودن و دو دلی هاش در دوست داشتنهاش قابل درکه و خیلی خوب نمایش داده شده.  آخر داستان هم تقریبا غافلگیر کننده بود. و به شخصه که کتاب رو با رضایت نبستم. به نظر من عشقی که نشان میداد بیشتر دور از واقعیت و اگه نخوام بگم افسانه ای کمیاب هست و راستش من عشق فلورنتینو در «عشق سالهای وبا» مارکز را بیشتر پسندیدم.  شاید هم این از شگردهای نویسندگی داستایوفسکی باشه.عنوان کتاب به یک پدیده نجومی اشاره دارد. در تابستان، در نواحی شمالی کره زمین مثل پترزبورگ، به علت زیادی عرض جغرافیایی شبها هوا مثل آغاز غروب روشن است. البته این اسم معنی استعاره ای نیز دارد به نوری که در دل این دو شخص تنها در چهار شب ملاقات باهم تابیده شد.پشت جلد:ناستنکا… آیا در دل تو تلخی ملامت و افسونِ افسوس می‌دمم و آن را از ندامت‌های پنهانی آزرده می‌خواهم و آرزو می‌کنم که لحظات شادکامی‌ات را با اندوه برآشوبم و آیا لطافت گل‌های مهری که تو جعد گیسوان سیاهت را با آن‌ها آراستی که با او به زیر تاج ازدواج بپیوندی پژمرده می‌خواهم؟… نه، هرگز، هرگز و صد بار هرگز. آرزو می‌کنم که آسمان سعادتت همیشه نورانی باشد و لبخند شیرینت همیشه روشن و مصفا باشد و تو را برای آن دقیقه‌ی شادی و سعادتی که به دلی تنها و قدرشناس بخشیدی دعا می‌کنم. معرفی مختصری بود که در صفحه اینستا نوشته بودم. اما آنچه که الان از کتاب به خاطر دارم، تک صحنه هایش اینگونه است،  دختری که در شبی روشن در کنار رودخانه در حال گریه است، پسری صدای او را می شنود و برای دلداری به سوی او می رود، دختر و پسری که در شبی نسبتا روشن کنار رودخانه می روند و می آیند و حرف می زنند، و همچنان مسیرشان را از عمد طولانی میکنند تا صحبتشان را ادامه دهند، صحنه بعد، زوجی که بعد از مدتها بهم رسیده اند و هم را در آغوش کشیده اند و پسر جوانی که معذب و مردد و ناراحت آنها را بگی نگی، نگاه میکند،  صحنه چهارم، عروس و دامادی که غرق در شادی سوار کالسکه اند( این را مطمئن نیستم) و نگاهی که از دور آنها را می بیند... با تمام احترام و علاقه ای که به داستایوفسکی و قلمش دارم، شبهای روشن توی کتم نمیرود، مخصوصا آخر داستانش، هرچند من هم به عنوان خواننده به جای دختر یا تصمیمی که نویسنده میخواست به جایش بگیرد، مردد ماندم، اما باز هم اینجور پایان انگار هنوز روی دلم سنگینی میکند. دوست داشتم اینجور پایان می یافت که مرد جوان اول، به جای اینکه بماند و برای زوج عاشق و معشوق دعای خیر کند و و ... به حالت ناراحتی و غم و اندوه میرفت به جایی دور تا دیگر آنها را نبیند و فراموش کند. حالا خوش بینانه اش اینکه نه از روی  حسادت و یا تنفر بلکه برای تحمل بهتر شرایط و رفع رنج فراغ ...درست است که میگویند خواسته  دوست داشتن بیدریغ  را نشان دهد که عمقی بیشتر از عشق دارد... اما به نظر من که عادی نیست چون دم از عشق می زند و عشق جز به تمنای وصال مگر به چیز دیگری رضا میدهد...بیشتر در نشان دادن احساسات مرد جوان، حس دورویی و تظاهر می کنم، اما خوب این هم منتفی است. نویسنده طبعا، احساسات  و منویات واقعی ذهن شخصیت داستان را بیان میکند، وگرنه که به هیچ داستانی نمیشود اعتماد کرد...فکر میکنم اگر بتوانم یکبار دیگر نسخه زبان انگلیسی کتاب را بخوانم شاید برداشت بهتری داشته باشم..  </description>
                <category>ketab.gasht</category>
                <author>ketab.gasht</author>
                <pubDate>Sun, 01 Jan 2023 11:16:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ ایوان ایلیچ</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%84%DB%8C%DA%86-gxdx3cnxir6u</link>
                <description>مرگ اندیشی، موضوعی که از اولین انسان تا آخرین هر کسی به نحوی با آن تقابل دارد. این کتاب کوتاه هم از شاهکارهای تولستوی نویسنده مشهور روس هست. چون موضوع خیلی مهمی را مطرح میکنه، موضوعی که هر انسانی چه آگاهانه و چه ناآگاهانه ، خواه ناخواه با آن درگیر میشه، گاهی چنان زندگی شخص را در برمیگیره که زندگی را سخت میکنه و گاهی میشه گفت اغلب  در گرماگرم زندگی کسی اون را به یاد نمی آره، مگر اتفاقی بیافته و ناگهان بانگی برآمد خواجه مرد. در اینصورت هست که آدم تلنگری میخورد، شاید اگه آدم فکوری باشه و اهل تذکر، اندکی دچار ترس یا اضطراب بشه، و اما اگر چنان درگیر نیروی جوانی و هیجانات پر شور زندگی باشه در حد خواندن یک آگهی صفحه حوادث براش جلب توجه کنه و در هر صورت مرگ مال همسایه است. مگر اینکه انسان خواه ناخواه خودش باهاش درگیر بشه. و اونموقع است که نمیدونیم به هر کسی چه میگذره. و هیچ چاره ای نیست جز رویارویی با آن. اما تمام اینها که گفتم هم گفتنش راحته و هم خواندنش، و اما هنر تولستوی اینجاست که چنان این مفاهیم را در دل داستان مطرح میکنه که همراه و همگام میشی با شخصیتهای داستان. میتونی خودت را در هرکدام از شخصیتها پیدا کنی، یا هر بخشی از وجودت را در یکی از شخصیتها ببینی. و بخش مهمتر و شاهکار کار، احوالاتی است که بر شخص محتضر میگذرد، کسی که با درد و رنج ناامیدکننده مرگ دست و پنجه نرم میکنه، کسی که با تمام وجود میفهمه و درک میکنه که این واقعیتی است انکار ناپذیر. کسی که در اوج زندگی و در کار و مقام و خانواده سرگرم بوده و ناگهان با واقعیتِ تلخ مرگ روبرو میشه. فکر میکنید چه بر او میگذرد. تولستوی پنج مرحله که بر او میگذرد و بر هرکسی که با مرگ مواجه میشه ممکنه همین مراحل بگذره رو به شکلی روان و قابل لمس بیان میکنه، مرحله عدم پذیرش یا انکار، خشم، معامله،  افسردگی و پذیرش.باید بگم که هرچند موضوع اصلی مرگ هست اما تولستوی در خلال این داستان به موضوعات دیگر هم اشاراتی کرده و در پرده داستان انتقاداتی به موضوعات اجتماعی و سیاسی و یا نظام کارمندی دارد. که از ویژگیهای نوشته های تولستوی است. «[در هنگام مرگ] یکی از افرادی که بر بالین او بود، گفت که –تمام شد!-ایوان آن عبارت را شنید و در روح خود تکرار کرد. آن‌گاه اندیشید که –مرگ تمام شد. دیگر مرگی نیست…»</description>
                <category>ketab.gasht</category>
                <author>ketab.gasht</author>
                <pubDate>Mon, 26 Dec 2022 21:28:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزانه نویسی، آلودگی هوا</title>
                <link>https://virgool.io/@mansoureh.norouzi/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D9%88%D8%A7-mluc473piu5d</link>
                <description>یک پیاده روی ساده و بدون دغدغه ی فکری روزانه گلی است از گلهای بهشت. البته پیاده روی در هوای تمیز و آفتابی، یا بارانی نه چندان سرد یا برفی سرد به شرطی که پالتو خزت را با کلاه و شال گردن پوشیده باشی و پاهایت در پوتینهای گرم و نرمت باشد. هر چند این روزها دوره زمانه برعکس شده.  پوتینهای ساق بلند و بوتهای چرم میبینیم بدون ذره ای برف. آدم حیفش می آید، انگار دارند چیزی را اسراف می کنند. در دل می گویی به درک، کاشکی برف بیاید فوقش من می مانم در خانه و از پنجره نگاه میکنم. اینها هم با بوت و نیم بوتهاشان آدم برفی درست کنند. ما که بخیل نیستیم. دیگر انگار برف و باران شده است رویا، خاطره، نوستالژی..روزگار چش شده است. مگر ما با پدرهامان و پدربزرگهامان چه فرقی کرده ایم که اینطور نعمتهایش از ما دریغ شده، باز جای شکرش باقی است که اندکی خاطره از برف و باران داریم. طفلک بچه هامان.خدا کند اوضاع بچرخد و روزگار روی خوشش را از کودکان ما دریغ نکند. برف و باران که نوستالژی شده، آلودگی هوا را کجای دلم بگذارم‌. عوض اینکه در خانه بمانیم و برف و آدم برفی و ذوق و شوق بچه ها را تماشا کنیم  باید بنشینم و وارونگی هوا را ببینیم و با کلاس مجازی بچه ها سر و کله بزنیم. ظاهرا کسی که کاری ازش بر نمی آید، یا برمیاید و نمیکند، تقصیر از کیست و چیست خدا می داند، خدا کند حداقل این هوا خودش بر سرعقل آید و دست از این معلق بازی و وارونگی درآوردنش بردارد. از ما انسانها که کاری برنمیآید از باد هوا شاید..خدا شاهد است نمی‌خواستم غر بزنم، یا زبانم لال اغت ر ا ض ، کنم. می خواستم از زیر باران رفتن و چتر به دست گرفتن و چای نوشیدن کنار پنجره مه گرفته و این لوس بازیها بگویم... ببین به کجا رسیدم. هوای آلوده نفس نمی‌گذارد. و این رشته هم که سر دراز دارد، می توانم تا فردا صبح بنشینم و این مثنوی هفتاد من را بنویسم اما چه فایده... کاش به جای اینها یک راهکار علمی بلد بودم...نمی دانم چرا رویا پردازی اش هم از ما دریغ شده. یا خودمان دریغ کرده ایم، شاید اصلا یاد نگرفته ایم، بله... خیلی چیزها را یاد نگرفته ایم. نمیگویم یادمان نداده اند، تا تقصیر را به گردن دیگران بیندازم‌. شاید هنوز هم دیر نشده، ما که دستمان به هوا نمیرسد، حداقل یاد بگیریم از شادیهای کوچک زندگی لذت ببریم، یک پیاده روی ساده و دیدن نور خورشید و اگر پیدا شود جوی آبی که بهتر وگرنه همان را از خودمان دریغ نکنیم و با هزار فکر و نگرانی و بدخلقی کوفتمان نکنیم.  اینها داروهای آرامش بخش کوچکی هستند که طبیعت به رایگان دراختیارمان قرار داده است. قدر بدانیم.</description>
                <category>ketab.gasht</category>
                <author>ketab.gasht</author>
                <pubDate>Tue, 20 Dec 2022 21:25:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/@mansoureh.norouzi/%D8%B4%D8%A8-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-y2jic8hatruu</link>
                <description>اصولا بعد از نیمه شب زمان خوبی برای نوشتن نیست. معمولا می گویند صبح ها ذهن انسان هوشیارتر و فعال‌تر است و احتمالا باید برای نوشتنِ آگاهانه و با کیفیت بهتر باشد. اما نمیدانم این چه سری است در شب که وقتی بیخوابی میزند به سرت و تو میخواهی بخوابی، بدجور سمج می شود و فکر آدم و عالم میریزد توی جمجمه ی کوچکت. فکرهای کوچک و بزرگ همینطور قطار میشوند توی سرت. مخصوصا خاطرات آزار دهنده. به قول کامو در بیگانه اگر آدم یک روز زندگی کرده باشد بس است که بتواند صدسال را در زندان بماند. این ماشین افسونگر ذهن چنان خاطره سازی و رویاپردازی میکند که بیا و ببین. اما نمیدانم چرا اکثرا یاد آوری خاطرات آزار دهنده هستند تا لذت بخش، انگار که این ماشین اندکی خودآزاری دارد، بینوا. کم از وقایع روز رنج می برد که خودش هر از چند روز یکبار و هر شب چندبار تکرارشان میکند. و همچنان پر قدرت بر کارش می افزاید تا دم مرگ. و از کجا معلوم پس از آن اینچنین نباشد.خدا به دور، اگر بخواهیم پس از مرگ هم تا ابدالآباد این خاطرات رنج آور دو روزه دنیا را تکرار کنیم و یا به بهانه حساب و کتاب مدام اینها را بهمان نشان دهند، آنوقت چه؟! این خود جهنم است که. ای مغز کوچک من، بیا اندکی با خودت مهربان باش و خاطرات خوب در خودت ذخیره کن. اصلا از خودت بساز . گیرم دروغ، چه اشکال دارد این همه دروغ در دنیا، این هم سرش‌. امان از دروغ...شاید همان بهتر است که صبح ها نوشت. نوشته های نیمه شب سر از ناکجا آباد در می آورد.</description>
                <category>ketab.gasht</category>
                <author>ketab.gasht</author>
                <pubDate>Mon, 19 Dec 2022 01:46:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزانه نویسی، سقوط</title>
                <link>https://virgool.io/@mansoureh.norouzi/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-nxmlb13vlldo</link>
                <description>سقط آلبر کاموتا حالا به فکرهایی که به ذهنت میرسه فکر کردی،  آیا میتونیم بگیم، محدوده فکرهای آدمی بازه فعالیت و اعمال او رو نشون میده یعنی اینکه نشان میده چه کارهایی ممکنه ازش سر بزنه؟ حالا ممکنه خود اون شخص توانایی انجام عملی که فکرش را میکنه نداشته باشه، اما بهرحال کسی پیدا میشه که بتونه آن کار را انجام بده. از طرفی اعمالی که یک انسان میتونه انجام بده، محدوده ابتذال و کمال یک انسان را نشون میده. چون آنچه که نفس انسان را شکل میده یا رشد میده، افکار او نیست بلکه اعمالی هست که انجام میده. هر عملی که از ما سر میزنه هر چند کوچک، تاثیری بر نفس میگذارد که او را به سمت رشد یا سقوط حرکت میدهد. ‍نمیدونم کتاب سقوط آلبر کامو را خواندید یا نه. اگه نخواندید حتما بخوانید. یک شاهکار بی‌نظیره. البته از الان بگم که کتابی یک مقدار سخت خوان هست. بخصوص اوایل کتاب. ولی نگران نباشید در عوض انقدر جذاب هست که شما را به خواندن ترغیب کنه. کتاب در مورد یک وکیل دعاوی هست. یک مرد چهل و چند ساله که سرگذشت زندگی خودش را برای دوستی بازگو میکند. تمام کتاب از زبان این شخص هست. به نظر من کتاب محدوده چگونه بودن یک انسان را نشان میده،  وکیل کتاب سقوط یک انسان با فضیلت و با اخلاق را نشان میدهد که چگونه سقوط میکنه و به انسانی شرور و مبتذل و بی اخلاق تبدیل میشه. و اینها را خودش اعتراف میکنه. شاید هر کس دیگری به جز کامو می خواست این مطلب را بیان کنه، قضیه نخ نما و لوس می شد. اما معجزه قلب کامو چنان اعترافات وکیل را به کاغذ آورده که برای خواننده کاملا واقعی و ملموس هست. وقتی کتاب را می خوانی در جای جای کتاب خودت را میبینی و کارهایی که خودت انجام دادی و حتی نیاتی که خودت از انجام اعمالت داشتی. در واقع کامو آینه ای دقیق و با جسارت در برابر خواننده گرفته تا خودش را در آن ببیند. او تعریف میکند که زمانی وکیلی بود حرفه ای و پایبند به اصول اخلاقی، هیچ رشوه ای را قبول نمیکرد و همیشه سعی خود را برای احقاق حق موکل خود میکرد و حتی از کسانی که توانایی پرداخت هزینه وکالت را نداشتند به رایگان از حقوق ایشان دفاع میکرد. او معمولا وکیل یتیمان و بیوه زنان بود. می کوشید که به همه کمک کند، در خیابان دست نابینایان را میگرفت. به همین دلایل او خود را برتر و بالاتر از بقیه میداند.«بدین گونه ژان باتیست کلمانس در اوج آسمانهاست تا شبی که؛ شبی که موسیقی از ترنم بازماند و روشنی ها خاموش شد.»      مقدمه هوشنگ گلشیری، سقوطژان باتیست کلمانس نام همان وکیل است که میگفتم. بله، این انسان بالاتر از همه کم کم و به تدریج رو به سقوط می نهد.او تعریف میکند که در شبی که از کنار رودخانه میگذشت، ناگهان صدای خنده ای  شیطانی را از پشت سر می شنود. و از این پس خاطراتی را به یاد می آورد که از گناهان و نقاط تاریک گذشته اش حکایت می کند. همچنین شبی را به خاطر می آورد که از کنار رودخانه میگذشت و زنی را میبیند که خود را در آب می اندازد، او هیچ کمکی به زن نمیکند و از آنجا می گذرد. در واقع او با چهره پنهان خود روبرو می شود.«از این پس تصمیم می گیرد تا جلوه هایی از آنچه که پنهان کرده بود را نشان دهد. با برملاکردن گاهگاهی گوشه و کناره هایی از آن دورویی ها همه  را به داوری می خواند، مثلا در ملا عام به روح انسانیت لعنت می فرستد...»    مقدمه کتاب سقوط و در نهایت با مردی روبرو میشوی که در پست ترین مکان انسانیت قرار دارد. باید این کتاب را دوبار و بیشتر خواند تا متوجه لایه های پنهان آن بشیم. و البته خیلی بهتر هست که قبل و بعد از خواندن خود کتاب نقد ها و نظراتی که در مورد آن نوشته شده است را هم بخوانید. تا بهتر آنرا درک کنید.خلاصه اینکه فاصله زیادی هست بین آنچه که میخواهیم بشویم و آنچه که می شویم. </description>
                <category>ketab.gasht</category>
                <author>ketab.gasht</author>
                <pubDate>Sat, 17 Dec 2022 22:36:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزانه نویسی، ذهن</title>
                <link>https://virgool.io/@mansoureh.norouzi/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86-opyxg8luqz56</link>
                <description>گاهی فکر میکنم خیلی بیراه نیست اگه بگیم که سخت ترین کار دنیا کنترل ذهن یا فکر آدمی هست. البته منظورم کنترل ذهن خودمون هست، کنترل ذهن کسی دیگر که یک بحث جداست. و اگه نگیم تنها، یکی از خصوصی ترین و دسترس ناپذیر ترین مایملک انسان ذهن او هست. خیلی شده افراد آزاده ای که زیر سختترین شکنجه ها دوام آوردند و بعد سربلند کردند و گفتند شاید شما بتوانید تمام دارایی و جسم مرا به بند بکشید و از آن خود کنید اما ذهن من را نمی توانید تصاحب کنید. و این رمز آزادی ذاتی انسان هست. بزرگترین آزادی و ترسناکترین آن. اما حرف من اینجا کنترل ذهن توسط خودمون هست. کنترل افکار، اینکه مثلا بتونیم روی یک مسئله تمرکز کنیم. در لحظه باشیم. شعار اساتید موفقیت، شاید هم مجلات زرد و اینطور چیزهاست. منظورم اینجور شعاری طور نیست. یکم کاربردی تر، یکم ملموس تر. اینکه بتونم ذهنم را برای لحظه ای یا دقیقه ای خالی کنم. برعکس هروقت این تصمیم رو بگیرم که ذهنم رو برای لحظه ای خالی کنم، بعد از چند دقیقه ای به خودم میام میبینم که غرق افکارم هستم یا در گذشته های بعید سیر میکنم یا دارم رویاپردازی میکنم.هرچند باید اعتراف کنم که رویاپردازی و غرق شدن در افکار یکی از لذت بخش ترین کارهایی هست که آدم میتونه انجام بده. دانشمندان معتقدند که این قابلیت ویژه ای هست که انسان در مقایسه با دیگر موجودات زنده داره، اما منِ کم سواد میگم کی میدونه بقیه حیوان ها این توانایی را ندارند.هان؟ مثلا از کجا معلوم اون گاو وقتی با چشمهای درشتش بهت زل زده و داره یونجه اش را میجود داره برا خودش رویاپردازی نمیکنه؟!یاد مورسو کتاب بیگانه آلبر کامو افتادم، وقتی که توی سلول انفرادی زندانی شده بود. «هر چه بیش‌تر فکر می‌کردم بیش‌تر از توی حافظه‌ام چیزهای ناشناخته و فراموش‌شده را بیرون می‌کشیدم. پس متوجه شدم آدمی که حتی فقط یک روز زندگی کرده باشد، می‌تواند بی هیچ ناراحتی صد سال زندگی کند، بی‌این‌که حوصله‌اش سر برود. از جهتی این خودش مزیت بود.»کسی نمیتونه منکر ارزشمندی این قابلیت انسان بشه، ...اما گاهی چنان درگیرش میشیم که آرزو میکنیم کاش ذهن ما هم دکمه ای  داشت و برای چند لحظه خاموشش میکردیم، تا کمی استراحت کنیم، شاید بگید خواب برای این جور مواقع هست و نوعی استراحت برای ذهنه و واقعا هم همینطور هست، خواب واقعا معجزه ای بینظیر هست. اما اگه کسی مثل من همش در حال خواب دیدن باشه خصوصا وقتی که ذهنش درگیر هست آنوقت خوابیدن هم ذهنش را آرام نمیکنه، گاهی میشه وقتی از خواب بیدار میشی انقدر خواب دیدی که از خستگی انگار کوه کندی و تازه نیاز به استراحت داری.  و خوشبختانه تجربه نشان داده که ما می تونیم کنترل ذهن مون را به دست بگیریم. راهکارهای مختلفی هست، و هر کس تلاش کنه درنهایت راهکار مخصوص خودش رو پیدا میکنه. یکی از این راهها مراقبه هست، که آن هم روشهای مختلف خودش را داره، مثل تمرین تنفس،  یوگا، مراقبه در فضای ساکت و تمرکز ذهن، تصویر کردن فضاهای آرامش بخش در ذهن و ...یکی از ساده ترین روشها، روش مراقبه که در کتابهای علامه طباطبایی دیدم بود. اینکه گفته بودند، در محلی خلوت مثلا اتاقی ساکت و خالی بشینید و یک کلمه یا حرف مثل «الف»را در نظر بگیرید و ذهنتون را روی آن متمرکز کنید، وافکار دیگه را رها کنید، هر وقت فکرتون به جاهای دیگه رفت سعی نکنید به زور فکرتون را برگردونید، بلکه آن را رها کنید و دوباره روی آن کلمه تمرکز کنید، کم کم و به مرور زمان فکر متمرکز می شود، (من نقل به مظمون کردم مطلب را)با این تمرین روش حتی میتوان در مکانهای شلوغ هم ذهن را خالی و رها کرد. یک را دیگر اینکه روش فکر کردن مون را عوض کنیم ، یک راه دیگه اینکه عادتهای مفید برای خودمون بسازیم.البته باید بگم تو این نوشته هدفم معرفی راهکارها نبود.</description>
                <category>ketab.gasht</category>
                <author>ketab.gasht</author>
                <pubDate>Tue, 13 Dec 2022 22:55:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و ۱۶ آذر</title>
                <link>https://virgool.io/@mansoureh.norouzi/%D9%85%D9%86-%D9%88-%DB%B1%DB%B6-%D8%A2%D8%B0%D8%B1-tdllg4vtjfil</link>
                <description>راستش دیروز می خواستم در مورد ۱۶ آذر بنویسم،  اما چون چیز زیادی در موردش بلد نبودم و هم اینکه دل و دماغش را نداشتم ننوشتم. یعنی خودم را متقاعد کردم که ننویسم. مگر آدم در مورد هر چیزی باید بنویسه، اصلا مگه هر کسی میتونه در مورد هر چیزی بنویسه، حالا موضوع به روز هست و تو هم ایده دونت همیشه خالی، دلیل نمیشه موضوعی رو انتخاب کنی که از پسش برنیای‌. اما این موضوع ول کنم نبود و سمج شده بود توی ذهنم. این بود که یه سرچ سریع زدم ببینم چی به چی بوده، نه این که ندانم، حافظه یاری نمیکنه. روایاتی از ۱۶ آذر سال ۱۳۳۲ دیدم، یعنی درست ۶۹ سال پیش. صبح روز ۱۶ آذر ۱۳۳۲، گارد برای اولین بار وارد صحن دانشگاه شد تا فریاد مخالفان را در گلو خفه کند.کاش هیچ وقت این اولین بار اتفاق نمی افتاد، خوب نوشته شده بود، زیادی خوب بود، من حتی تحمل خواندنش را نداشتم از ورود گارد و ملاحظه دانشجویان و سکوت و حفظ آرامش تا انفجار اولین شعار از دهان دانشجویی و شلیک رگبار مسلسل در دانشکده فنی، به خون کشیده شدن صحن دانشگاه و  سه شهید دانشجو ، سه قطره خون که این روز و این سنت را ماندگار کرد، همه را نوشته بود، حتی خواندنش حالم را بد کرد، نمی دانم چه حالی است، غصه، اضطراب یا خشم. دلم به حال خون هایی که به ناحق ریخته میشود می سوزد، اما من چه می توانم بکنم. من که حتی تحمل شنیدن این چنین اخبار را ندارم آن هم پس از ۶۹ سال.  درست روز بعد از واقعه ۱۶ آذر، نیکسون به ایران آمد و در همان دانشگاه، در همان دانشگاهی که هنوز به خون دانشجویان بی گناه رنگین بود دکترای افتخاری حقوق دریافت کرد. صبح ورود نیكسون یكی از روزنامه‏ها در سر مقاله خود تحت عنوان «سه قطره خون» نامه سرگشاده‏ای به نیکسون نوشت. در این نامه سرگشاده ابتدا به سنت قدیم ما ایرانی‏ها اشاره شده بود که «هرگاه دوستی از سفر می‏آید یا کسی از زیارت بازمی گردد و یا شخصیتی بزرگ وارد می‏شود ما ایرانیان به فراخور حال در قدم او گاوی و گوسفندی قربانی می‏کنیم؛ آنگاه خطاب به نیکسون گفته شده بود که «آقای نیكسون! وجود شما آن قدر گرامی و عزیز بود كه در قدوم شما سه نفر از بهترین جوانان این کشور یعنی دانشجویان دانشگاه را قربانی کردند»...اینها تنها دل نوشته ای است ناتمام، قلمی حماسه نویس می خواهد تا شرح این ماجرای تاتمام را بنویسد....</description>
                <category>ketab.gasht</category>
                <author>ketab.gasht</author>
                <pubDate>Thu, 08 Dec 2022 19:17:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنجره ها</title>
                <link>https://virgool.io/@mansoureh.norouzi/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7-yssh5vt3wdjy</link>
                <description>وقتی با ماشین از توی خیابانها و اتوبانها رد میشم، خیابانهایی که دورتادورش پر از ساختمان هست ساختمانهای بلند، پر از پنجره. قسمتهایی که از کنار آپارتمانهای مسکونی رد میشم را بیشتر از بقیه دوست دارم. دوست دارم پنجره هاشون را نگاه کنم، با دقت، پنجره ها کلی حرف با آدم دارند. همیشه به آدم هایی که توی آن خانه و پشت آن پنجره ها زندگی می کنند فکر میکنم. با خودم فکر میکنم آیا کی یا چه کسانی آنجا زندگی می کنند. داستان زندگی شون چی هست. شاید یک پیرزن تنها زندگی میکنه که بچه هاش بزرگ شدن و همگی در خارج از کشور زندگی می کنند. و پیرزن برای اینکه تنها نمونه خانه اش را پر از گل کرده ، چون پشت پنجره ها پر از گلهای قشنگ هستند. یا شاید هم یک زن و مرد و شاید هم یک بچه باهم یک زندگی معمولی را دارند. خیلی معمولی، از همانهایی که گاه به گاه مشاجراتی هست بین زن و مرد. سر هر چیزی، سر جا به جا کردن یک مبل، سرگرم کردن بچه، خریدهایی که مرد با خودش از بیرون آورده یا خستگی های مانده، کوفتگی های نگفتنی که تبدیل به غرغر و کل کل میشن. یا شاید هر کدوم تو یه اتاق نشتن و سرشون تو گوشی هاشون هست، چون و برق ها نیمه روشن هستن و پنجره ها بسته اس، و صدایی هم شنیده نمیشه. شاید هم مرد خونه زود خوابیده که صبح زود برای یه لقمه نون بزنه بیرون از خانه. خدا کنه جلو خانواده اش شرمنده نباشه. بعضی از پنجره ها پرده های رنگی دارند، احتمالا اتاق یک دختر بچه است، با پرده های صورتی. بعضی ها پرده ها کیپ تا کیپ بسته است، و بعضی ها برعکس اصلا پرده ندارند. بعضی از پنجره ها همیشه ی  خدا بازند، تابستون و زمستون. و بعضی هاشون از بس باز نشدند خاک گرفتن. وقتی پیاده تو کوچه راه میرم، و از زیر پنجره خانه ها رد میشم، یکی از لذت بخش ترین جاها، وقتی هست که از زیر پنجره آشپزخانه ی خانه ای رد میشم، و صدای تلق تولوق ظرفها و قابلمه و بوی خوش غذا میگه که یک خانم با سلیقه، یک مامان داره غذا درست میکنه، و البته خدا نکنه که اون موقع گرسنه باشم و غذا هم تو خونه منتظرم نباشه وگرنه حس کج خلقی مقاومت ناپذیرِ ناشی از گرسنگی ام  اجازه نمیده هیچ حس خوشایندی بهم نزدیک بشه. ولی فک کن اگر چندان گرسنه نباشم و داشته باشم برم خونه مادری، خاله ای ، خواهری کسی مهمونی. لذت بخش نیست آیا. با خودم میگم کاشکی همه پنجره ها باز بودن، رو لبه هاشون پر از گلدون بود با گل‌های سبز و رنگی، کاشکی همشون پرده های صورتی یا آبی داشتن. کاشکی همه دخترها اتاقی برای خودشون داشتن با پرده های صورتی و پسرها هم، با پرده های آبی. کاشکی همیشه پنجره ها باز بود و ازشون صدای آهنگ و موسیقی و خنده و حرف زدن میومد. اینجوری دلم گرم میشد. میتونستم ساعتها پیاده تو کوچه ها بگردم و تفریح کنم. بدون اینکه برم پارک، سینما، کافه یا هرجای دیگه. کاشکی همیشه از پنجره ها صدای شعر های قشنگ میومد نه شعار..کاشکی...</description>
                <category>ketab.gasht</category>
                <author>ketab.gasht</author>
                <pubDate>Tue, 06 Dec 2022 19:49:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزانه نویسی، گذشته</title>
                <link>https://virgool.io/@mansoureh.norouzi/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-dr8sq5etea9l</link>
                <description>روزهایی هست که حوصله هیچ کاری رو نداری روزهایی پر از بی حوصلگی، فکر میکنی تو دنیا تک افتادی، این روزها بیشتر از همیشه یاد گذشته میوفتی، اشخاصی که در گذشته بودند و الان فقط خاطره هستند. مدتهاست ازشون خبر نداری. و حتی اگر ارتباطی هم باهاشون بگیری دیگه حوصله شون را نداری. انگار آنها مال همان زمان بودند همان دوره و همان سن، الان هیچیشون به شما نمیخوره، باهاشون بیشتر احساس غریبی میکنی. مثل وقتی که بعد از چندسال برمیگردی به محل کار قبلیت، احساس دوگانه بدی هست. هم دوست داری  دوستهای قبلیت رو ببینی و هم از دیدنشون یک جور دلتنگی بهت دست میده.  احساس میکنی جایی هستی که بهش تعلق نداری. نمیدونم دقیقا چه احساسی هست. شاید نوعی حسادت یا حسرت برای گذشته یا زمانهایی که دیگه به تو تعلق ندارند. توجه هایی که بهت نمیشه و حرفهایی که تو در جریانشون نیستی و نمیتونی در اون شریک بشی.  ما آنقدر درگیر گذشته میشیم که درک این واقعیت که گذشته واقعا وجود خارجی ندارد برامون غیر ممکن به نظر میاد، ولی واقعا چیزی به مفهوم گذشته وجود نداره جز در ذهن ما، و این ما هستیم که آن را در ذهن خودمون می‌سازیم. جالب هست که این گذشته برای هر کدام از ما صورتی متفاوت دارد، هرچند وقایع مشترکی را گذرانده باشیم.گاهی وقتها ما خودمون گذشته رو طوری که دوست داریم می سازیم. آیا واقعا چیزهایی که در کتابهای تاریخ نوشته شده، همانطور اتفاق افتاده است، آیا مثلا اگر دو انسان از همان موقع را ببینی و روایت مشترکی را برایت تعریف کنند همان طور تعریف میکنند که در تاریخ نوشته شده، یا هرکدام داستانی متفاوت میگویند. جولین بارنز در کتاب «درک یک پایان» میگه:« تاریخ در لحظاتی شکل می‌گیرد که نواقص حافظه دست در دست مستندسازی ضعیف قرار می‌دهد.»چرا راه دور بریم ما برای گذشته خودمون هم این کار رو انجام میدیم اغلب ناآگاهانه و گاهی آگاهانه. چقدر داستانهایی که برای بچه ها یا اطرافیان مون تعریف میکنیم همانطور که واقعا اتفاق افتاده هست. گاهی وقتها ذهن ما وقایع را طوری که دوست داریم می بودند می‌سازد. و واقعا نمیشه به صراحت روی آن اسم دروغ گذاشت. کتاب «درک یک پایان» از جولین بارنز داستان مردی مسن هست که به مرور خاطراتش میپردازد و نکته جالبش این هست که این مرد حافظه خوبی ندارد و گذشته را  با شک و تردید تعریف میکند یا به خاطر می آورد . بارنز به نحوی چنان زیبا این کار را انجام می دهد که خیلی جاهای داستان خواننده واقعا می ماند که آیا مرد دارد دروغ میگوید یا واقعه را اشتباه به خاطر می آورد یا واقعا همینطور بوده که به خاطر می آورد. جای دیگری در کتاب میگوید یکی از تفاوت‌های جوان بودن و مسن بودن این است:ما در جوانی، می‌کوشیم آینده‌ را برای خود بسازیم و اختراع کنیم و در پیری سرگرم اختراع گذشته برای دیگران می‌شویم.پس از خواندن این کتاب دیگه نمیتونی به حافظه ات و خاطرات گذشته ات اعتماد کنی. الان که فکر میکنم میبینم این نتیجه بد که نیست، بلکه خیلی هم خوب هست، اینطوری دیگه گذشته اعتبارش را پیشت از دست میده و اهمیت کمتری و درنتیجه زمان و انرژی کمتری را بهش اختصاص میدهی. شخم زدن گذشته چه فایده ای می‌تونه داشته باشد.پی نوشت:این پست را به قصد معرفی کتاب ننوشتم، شاید در فرصتی مناسبتر کتاب را معرفی کنم.</description>
                <category>ketab.gasht</category>
                <author>ketab.gasht</author>
                <pubDate>Mon, 05 Dec 2022 21:16:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزانه نویسی، خرمگس</title>
                <link>https://virgool.io/@mansoureh.norouzi/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%D9%85%DA%AF%D8%B3-ikxac7qjly0u</link>
                <description>باز یاد خرمگس میوفتم، لیلیان وینیچ شخصیت عجیبی خلق کرده. پس زمینه و فضای داستان ایتالیا بعد از لشکرکشی های ناپلئون هست، فضای پرآشوب و زور و ظلم در کشوری که تحت اشغال اتریشی هاست که تحت حمایت پاپ هستند. پرویز همایون فر مترجم کتاب اینگونه میگوید: «در کتاب خرمگس فعالیت سازمان «ایتالیای جوان» طی سالیان ۳۰ تا ۴۰ قرن نوزدهم ترسیم شده است. در آن عصر، پس از قلع و قمع ارتش ناپلئون، سراسر ایتالیا به هشت کشور جداگانه تقسیم شد و عملا در اشغال ارتش اتریش بود. رئیس کلیسای کاتولیک، پاپ رم، از اشغالگران اتریشی حمایت می‌کرد. ملت ایتالیا نیز در زیر این یوغ دوگانه رنج می‌برد و ستم می‌دید ». البته تمرکز داستان روی شخصیت قهرمان داستان هست.میدونید چرا یاد خرمگس افتادم چون داشتم از اعصاب خوردی هام میگفتم و تاثیر محیط در آنها و ترسیدن از عواقبش، اره، میگم اگه اینجور چیزها البته به شکل شدیدترش ادامه پیدا کنه واقعا آخر عاقبتش ترسناکه. گفتم شخصیت عجیبی داشت. آرتور یک نوجوان پاک و آرام و مذهبی، شیفته طبیعت و ماورا طبیعت هست، پدر و مادرش رو از دست داده و تحت تربیت پدر روحانی، مونتانلی هست که اتفاقا خیلی هم دوستش داره و وقت زیادی رو هم باهم میگذرونن. آرتور عضو انجمن «ایتالیای جوان» میشه که یک کروه مخفی برای مبارزات سیاسی هست. وبا مخالفت شدید پدر روحانی روبرو میشه اما باز به کارش ادامه میشه، از طرفی عاشق دختری هست که او هم در آن انجمن عضو شده. داستان ادامه پیدا میکنه و شخصی آرتور را لو میده، بازداشت میشه و سخت و شدید شکنجه میشه، اما از طرفی با رازهایی روبرو میشه که فکر میکنه فریبش دادن و همه این آسیب ها و شکنجه های روحی و جسمی باعث میشه آرتور فرار کنه و جوری صحنه سازی کنه که بقیه فکر کنند خودکشی کرده.میگذره و سالها بعد با خرمگس روبرو میشیم، یک قهرمان و مبارز سیاسی، یک طنز نویس و هجو نویس برجسته که بی رحمانه همه رو به سخره میگیره، از حکومتی ها و منسب داران تا کشیش ها و پاپ و کاردینال و همه. و از قضا به همین دلیل جذب کمیته ایتالیای جوان میشه و دوباره با گذشته و دوستان قدیمش روبرو میشه. خرمگس شخصیتی هست که علی رقم باطن پاک و مذهبی نوجوانیش بعد از تحقیرها و توهین ها و خرد شدن انسانیتش زیر فشار شکنجه ها و سختیهای زندگی شکل گرفته، یک مبارز قهرمان که سرسختانه در مقابل توطئه های حکومتی و سرپوش ها و فریبکاریهای مذهبی کلیسا ایستاد. اما چرا عنوان کتاب، خرمگس انتخاب شده است؟««خرمگس کسی است که نظریات و باورهای عموم جامعه و همچنین نحوه اداره امور را به چالش می‌کشد. اولین بار، افلاطون بود که سقراط را به خرمگسی تشبیه کرد که اسبِ بی‌حسِ سیاست آتن را آزار می‌داد و سعی در بیداری آن داشت.در این رمان نیز، اتل لیلیان وینیچ توجه بسیار بسیار ویژه‌ای به کاراکتر اصلی دارد و آرتور را خرمگسی می‌داند که تلنگری برای همگان است.»»اما نظر شخصی من اینه که یه جورایی تو خصوصیات خرمگس موندم که قابل تحسین هست یا نه، انگار یه جور تناقض هست تو چشم اندازی که نویسنده از اون ارائه میده، اوایل و اواسط داستان خوب پیش میره اما آخرش یک دفعه یه جور تقدس و بزرگ بینی زیاده از حدی بهش میده به نظرم. میخواد از کلیسا و روحانی تقدس زدایی کنه از اونور به این کاراکتر مخالفشون تقدس میده یک جور تقدس ضد مذهبی، ضد خدایی، ولی ماوراءی . یکم توضیحش تو این نوشتن فی البداهه برام سخته،حق مطلب ادا نشد. امیدوارم هر کی این متن رو خواند به بزرگی خودش ببخشد.شما اگه خواندید نظرتون رو بگید حتما. خوشحال میشم.پی نوشت:: ویرگول جان کمی با ما مهربان باش.یک پاراگراف اول متنم پرید، یادم هم نیست دقیقا چی نوشتم. البته به جایی هم برنمیخوره، یک مقدار غرغر کردم، میخواستم از خرمگس بنویسم اما اعصاب معصابم بهم ریخته بود، از بهم ریختگی اعصاب و علت ناشناخته و ندانسته اش گفته بودم که بماند حالا. باز خوبه خرمگسش موند برام.والا.</description>
                <category>ketab.gasht</category>
                <author>ketab.gasht</author>
                <pubDate>Sat, 03 Dec 2022 20:13:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزانه نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/@mansoureh.norouzi/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-pqy9bvdewqvj</link>
                <description>من یار مهربانم دانا و خوش زبانم گویم سخت فراوان با آنکه بی زبانمسالها از این شعر که حفظ کردم میگذره اما هنوز یادمه اما الان اگه بخوام شعری حفظ کنم خدا داند چه شود.اولین کتابی که خواندم سه تا کتاب داستان بود که قصه اش هنوز یادمه ، و خیلی هم دوستشون داشتم، همون ها را بارها و بارها خواندم. چون امکان خرید بیشتری نداشتم. همون ها را هم از شانس و اقبال خوبم بود که پدرم گذرش افتاد نمایشگاه و خرید. واقعا دوران کودکی عجیب تاثیرگذار هست تو زندگی آدمی. بعد از اون دیگه مشغول کتابهای درسی شدم و الحق و الانصاف هم بچه درس خوانی بودم. به لطف و تدابیر آموزش و پرورش شخیص و کتابدوست و کاردرستمون، در کل دوران تحصیلی دیگه هیچ خاطره ای از کتابهای غیر درسی ندارم که ندارم. تا دانشگاه و البته این دفعه به لطف و مرحمت آموزش عالی، آنچنان کتابهای درسی خورد توی ذوق درس دوست و شاگرد اولیم که زدم تو خط کتابهای غیر درسی و رمان. کتاب خریدن همچنان برام سخت بود پس از کتابخانه دانشگاه کمک گرفتم. کتابهای زیادی را تا الان خواندم ولی متاسفانه در موردشون چندان ننوشتم. اولین رمان طولانی که خواندم رمان دزیره بود، که برام خیلی جالب بود. و آخرین کتابی که چند روز پیش خواندم کتاب خرمگس نوشته اتل لیلیان وینیچ نویسنده ایرلندی هست. نویسندگان روس را دوست دارم مثل شاهکارهای بینظیر داستایوفسکی و لئو تولستوی ، نوشته های طنزگونه و حتی بد دهننانه  ی سلین و بوکوفسکی را دوست دارم و خیلی خیلی نویسندگان و کتاب‌های دیگه که هر کدامش مثل یک معجزه است و حرفی برای گفتن دارن. نوشتن یک خلق کردن بینظیره. از هیچ یک دنیا میسازی یک سری آدم با خلقیات و احساسات متفاوت. اگه هیچ کتابی رو هم نمی‌خواهید بخوانید این چندتا که من میگم رو نخونده نگذارید، جنایت و مکافات داستایوفسکی ، آناکارنینا تولستوی ، بیگانه آلبرکامو، و خیلی های دیگه که حیف هست نخونده بمونه. </description>
                <category>ketab.gasht</category>
                <author>ketab.gasht</author>
                <pubDate>Fri, 02 Dec 2022 16:02:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>