<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مریم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@marii</link>
        <description>«من هنوز آدم موفقی نیستم. فقط یه آدم معمولی‌ام که تصمیم گرفته زندگیشو تغییر بده و حالش رو بهتر کنه. اینجا مینویسم تا یادم نره توی مسیرم، و شاید تو هم تو این مسیر کنارم بودی.»</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 03:33:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4013165/avatar/MEp2nQ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مریم</title>
            <link>https://virgool.io/@marii</link>
        </image>

                    <item>
                <title>باورم نمیشه...</title>
                <link>https://virgool.io/@marii/%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-kfqtugvl79gq</link>
                <description>باورم نمی‌شه توی چند ماه توانسته باشم این‌قدر تغییر کنم و حال خودم رو تا این حد عوض کنم.واقعاً با اون مریمی که قبلاً می‌شناختم فرق کردم؛الان آروم‌ترم، عمیق‌ترم، دقیق‌ترم…نه به این معنی که  آدمه خشکی شده باشم،به این معنی که دنیا رو با چشم‌های دیگری می‌بینم.دیگه اون‌قدر سخت نمی‌گیرم.فقط دارم توی مسیر خودم حرکت می‌کنمو سعی می‌کنم از کاری که می‌کنم و جایی که هستم لذت ببرم.برای من حال خوب و آرامش، از هر چیزی مهم‌تر شده.فهمیدم وقتی با آرامش پیش می‌ری و از ته دلت به خدا اعتماد می‌کنی،شاید چیزی توی زمانی که تو می‌خوای اتفاق نیفته،ولی حتماً زمان بهتری براش وجود داره.و اگر چیزی به نتیجه نمی‌رسه،خیلی وقت‌ها واقعاً به نفعته حتی اگه اون لحظه درکش نکنی.این‌ها جمله‌های انگیزشی نیستن.اصلاً از اون جنس حرف‌ها خوشم نمیاد.این‌ها تجربه‌های خودمن؛چیزهایی که زندگی مجبورم کرد یاد بگیرم.فهمیدم برای هر اتفاقی که برام میفته،یا باید هوشیار باشم و درسش رو بگیرم و همون‌جا تمومش کنم،یا اگر هی هر بار یادش می‌افتم خودم رو شکنجه کنم…و راستش،  ما فقط یک بار زندگی می کنیم.ما تا آخرین لحظه‌ی نفس کشیدن، داریم یاد می‌گیریم.پس اگر یاد نگیری از کوچک‌ترین چیزها لذت ببری،باختی…و فقط رنجی رو که خودت ساختی با خودت به گور می‌بری.می‌دونی رفیق؟من تازه فهمیدم و پذیرفتم که زندگی هیچ‌وقت قابل کنترل نیست.اتفاق‌ها جوری غافلگیرت می‌کنن که حتی نمی‌تونی تصورش کنی.و تا زمانی که وسط یک ماجرا نباشی، اصلاً نمی‌فهمی چقدر قوی هستیو از پس چه چیزهایی برمیای.وقتی فکر می‌کنی گیر کردی،وقتی حس می‌کنی هیچی قرار نیست درست شه،بعد از چند سال که برگردی نگاه کنی،می‌بینی تمام اون روزهای سخت رو پشت سر گذاشتیو حتی بعدش چالش‌های جدیدی رو هم رد کردی.اون‌جاست که به خودت نگاه می‌کنی و با تعجب می‌گی:«دمت گرم… واقعاً از چه روزایی سالم بیرون اومدی.»و جالب اینجاست که همین الان هم شاید توی یک چالشی باشی،داری تقلا می‌کنی تا درستش کنی،و بعضی روزها فکر می‌کنی کم میاری.اما همون‌جا،فقط کافیه یه لحظه برگردی پشت سرت رو نگاه کنی…من زنده‌ام و هنوزم اینجام.فقط کافیه هر روز یه قدم کوچیک بردارم.– مریم 🌿</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Sat, 06 Dec 2025 16:21:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نعمت‌هایی که عادی شدن…</title>
                <link>https://virgool.io/@marii/%D9%86%D8%B9%D9%85%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%86-jzcjlhf7xb3j</link>
                <description>تا حالا به اطرافت خوب نگاه کردی؟شده دقت کنی و ببینی چقدر خوشبختی به معنای واقعی؟همین که الان می‌تونی ببینی و بخونی…همین نفسی که راحت دم و بازدم می‌کنی…تا حالا بهش توجه کردی؟هر روز صبح که بیدار می‌شی،کارهایی رو انجام می‌دی که شاید برای تو عادت شده باشه،اما خیلی‌ها نمی‌تونن همون کارهای ساده رو انجام بدن.مثلاً صبحانه‌ات رو آماده می‌کنی و می‌خوری،از خونه‌ی گرم و آرومت بیرون می‌زنی و می‌ری سر کار،شب برمی‌گردی و اصلاً متوجه ریزریز نعمت‌هایی که کنارت بودن نمی‌شی…چون برات عادی شدن.اما فقط کافیه یک روز یکی از این‌ها رو نداشته باشی،تا تازه بفهمی چقدر مهم بودنو چقدر بی‌صدا به زندگی‌ت معنا دادن.گاهی انقدر دنبال چیزایی هستیم که نداریم،که یادمون میره چه دنیای بزرگی از داشته‌هامون کنارمونه.این روزها تازه دارم تمرین می‌کنم به جای غصه برای نداشته‌ها،از ته دل برای داشته‌هام خوشحال باشم.یه لبخند، یه نگاه، یه دوست، یه سقف بالای سرم…و حتی همین نفسی که بالا میاد و پایین میره.من این روزا شروع کردم به شکرگزاری واقعی.قبلاً فقط توی مدیتیشن‌هام انجامش می‌دادم،ولی حالا وسط روز هم بهونه پیدا می‌کنم برای قدردانی.و همین باعث شده حس خودم خیلی بهتر بشه.راستش آدم معنویِ کلاسیک نیستم،فقط خدا رو قبول دارم، بهش اعتماد دارمو حضورش رو این روزها بیشتر از همیشه حس می‌کنم.وقتی با همین چیزای ساده حال می‌کنم،یه جور سبکی میاد سراغم که با هیچ چیز دیگه عوضش نمی‌کنم.انگار همه‌چی همون‌طوره که باید باشه.من زنده‌ام و هنوزم اینجام.فقط کافیه هر روز یه قدم کوچیک بردارم.– مریم</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Wed, 01 Oct 2025 21:11:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از مدتها دوباره نوشتن…</title>
                <link>https://virgool.io/@marii/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AF%D8%AA%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-ronlrslk5hvj</link>
                <description>---بعد از مدتها دوباره پناه آوردم به نوشتن و خالی کردن دلم.پر از حرفم، و وقتی آدم کلی حرف توی دلش تلنبار میشه، بیرون ریختنش سخت میشه.ولی مجبوری ظرف پر شده رو خالی کنی تا بتونی ادامه بدی.می‌دونم الان شرایط اصلاً اونجوری که دلم می‌خواسته نیست،ولی از اعماق وجودم ایمان دارم و مطمئنم که دور نیست تمام چیزایی که می‌خوام.این باعث میشه شمعی که همیشه ته دلم روشن بوده، این بار بلندتر شعله بکشه و حس زندگی رو در من روشن نگه داره.و این حس انقدر واقعی‌ست که انگار همون لحظه دارم زندگی‌ای که می‌خواستم رو تجربه می‌کنم.این مقاومت، منو قوی‌تر می‌کنه برای ادامه دادن و رسیدن به اهدافم.از همه مهم‌تر، من به لیاقت خودم ایمان دارم.از اول می‌دونستم جایی که ایستادم جای من نیست و باید برم و سر جای خودم قرار بگیرم.سخت بود تا یاد بگیرم و باور کنم چقدر ارزشمندم و لایق تمام چیزایی که می‌خوام…ولی حالا باور دارم، هم به خودم، هم به لیاقتم، هم به خدا.---من زنده‌ام و هنوزم اینجام.فقط کافیه هر روز یه قدم کوچیک بردارم.– مریم</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Wed, 03 Sep 2025 16:16:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک مدیتیشن عمیق، یک نفس تازه</title>
                <link>https://virgool.io/@marii/%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%AA%DB%8C%D8%B4%D9%86-%D8%B9%D9%85%DB%8C%D9%82-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-gxahoxruvog3</link>
                <description>امروز کلاً روزم فرق داشت، عجیب و عمیق بود…جوری که وقتی چشم‌هامو باز کردم تازه فهمیدم کولر دیگه باد خنک نمی‌زنه—یعنی برق رفته،و من اصلاً متوجه نشده بودم، حتی گرمم هم نشده بود!انقدر غرق بودم توی اون لحظه که یادم رفت کجام.این بهترین و حال‌خوب‌کن‌ترین مدیتیشنی بود که توی این مدت انجام دادم.قبلش ذهنم خیلی درگیر بود،ولی وقتی مدیتیشن تموم شد،کاملاً آروم و خالی شدم و حس سبکی کردم.هنوزم این حس رو دارم،مثل اینکه توی آسمون پر از ستاره و آرامش شب غرقم،و حالم خوبه.---من زنده‌ام و هنوزم اینجام.فقط کافیه هر روز یه قدم کوچیک بردارم.– مریم</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Wed, 06 Aug 2025 13:51:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی فهمیدم مشکل اصلی… خودمم بودم</title>
                <link>https://virgool.io/@marii/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%85-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-z9bbxnqz4kv7</link>
                <description>دو ماه پیش، برای اولین بار خیلی جدی با خودم خلوت کردم؛کاری که کم پیش می‌اومد و هیچ‌وقت هم این‌قدر عمیق نبود.حتی سبک فکر کردنم، لحن حرف زدنم با خودم فرق کرده بود.انگار خودم رو از بیرون نگاه می‌کردم،و همون‌جا بود که تصمیم گرفتم یه تغییر اساسی توی خودم و زندگیم ایجاد کنم.الان که فکر می‌کنم،خوشحالم که تمام اون اتفاق‌ها باعث شدن این‌قدر جدی به خودم بیام،به خودم کمک کنمو بالاخره از اون وضعیت نجات پیدا کنم.واقعیت اینه:مشکل اصلی، خودم بودم.و این پذیرش، برام عجیب… ولی نجات‌بخش بود.وقتی پذیرفتم، شروع کردم به ترمیم خودم.جنگیدم با خودم… برای خودم.و حالا؟از درون آرومم،هوای خودم رو بیشتر دارم،و به خودم حس بهتری دارم.همه‌چی قشنگ‌تر شدهو دیدم به زندگی، امیدوارکننده‌تر…و این یعنی تولد دوباره‌ی من.من زنده‌ام و هنوزم اینجام.فقط کافیه هر روز یه قدم کوچیک بردارم.– مریم</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Tue, 05 Aug 2025 17:51:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تازه با خودم آشنا شدم... و خیلی دوسش دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@marii/%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%85-%D9%88-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%B4-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-d0h2nabvwwok</link>
                <description>امروز، بعد از مدت‌ها که دلم می‌خواست بنویسم، بالاخره نشستم.وقتی خودم رو مرور کردم، دیدم توی همین مدتِ کم چقدر تغییر کردم…بزرگ‌تر، عمیق‌تر، آروم‌تر، محکم‌تر، دقیق‌تر و حتی راحت‌تر شدم.خیلی وقت نیست که شروع کردم روی خودم کار کردن،ولی تغییر رو واضح حس می‌کنم.حالم آرومه، و این برام از هر چیزی باارزش‌تره.انگار تازه با خودم آشنا شدم.و راستش، از این مریمِ جدید خیلی خوشم میاد…چون یاد گرفته خودش رو دوست داشته باشه،و دیگه اجازه نمیده  هر چیزی یا هر کسی آزارش بدهمخصوصاً اون منتقد درونیِ دیوونه‌ش.من زنده‌ام و هنوزم اینجام.فقط کافیه هر روز یه قدم کوچیک بردارم.– مریم</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Tue, 05 Aug 2025 17:31:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رها کردن همیشه آسون نیست، ولی بعضی وقتا تنها راهه.</title>
                <link>https://virgool.io/@marii/%D8%B1%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A2%D8%B3%D9%88%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B9%D8%B6%DB%8C-%D9%88%D9%82%D8%AA%D8%A7-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%87-szkhsfkfefk1</link>
                <description>رها کردن همیشه آسون نیست، ولی بعضی وقتا تنها راهه.۵ خرداد از کارم استعفا دادم. چون اصلاً حالم خوب نبود. تمام صبرم رو خرج کرده بودم توی سه سال و خورده‌ای که اونجا بودم.هی با خودم گفتم «طاقت بیار، درست میشه»، ولی نمی‌شد.توی یه چرخه‌ی تکراری گیر کرده بودم که فقط هر روز، حالمو بدتر می‌کرد.و اون روز… روزش بود. نقطه‌ی پایان.من قبلاً هم این تجربه رو داشتم.سال‌ها جنگیدم، صبر کردم، امیدوار بودم درست بشه.ولی آخرش هیچی درست نشد.یه روز همه چی تموم شد، و منم یهو رد شدم.انگار نه انگار اون مریمِ احساساتی یه روزی اون‌جا بوده.این یه چیزو از خودم شناختم:تو چالش‌های زندگی خوب می‌جنگم، ولی وقتی بدونم یه چیزی تموم شده… تمومه. حتی تو خاطراتم هم برنمی‌گردم سراغش. چون می‌دونم تا تهش رفتم و کم نذاشتم.ولی خب... زندگی همیشه طبق خواسته‌هامون پیش نمی‌ره.بعضی وقتا باید رها کنی.چون خود زندگی، با هزار نشونه داره بهت می‌گه: رها کن.رها کردن یعنی درس گرفتن.اگه یاد نگیری، باز هم همون اشتباه‌ها تکرار می‌شن.اما اگه یه‌کم صبر کنی، دورتو دقیق‌تر ببینی، با خودت مهربون‌تر باشی، و یه راه تازه امتحان کنی...اون‌وقته که یه &quot;توی جدید&quot; میاد توی زندگی.ولی توی قدیمی راه نمیادزورش زیاده. چون نسخه‌ی قدیمی تو، نمی‌خواد فراموش شه.اینه که باید همه‌ی حواست رو بیاری سمت خودت.دیگه فقط به یه چیز فکر کنی: خوب شدن حالت و رشدت.و حالا، من اینجام.با حسی که می‌گه: تصمیم درستی گرفتم.نشستم با خودم روراست شدم. دیدم راهی که داشتم، اشتباه بوده.و حتی اگه مجبور باشم بیکار بمونم و فقط روی خودم کار کنم، بازم می‌ارزه.چون این بار، می‌خوام جوری برگردم که دیگه اون اتفاق‌ها تکرار نشن. نه با منِ جدید.من زنده‌ام و هنوزم اینجام.فقط کافیه هر روز یه قدم کوچیک بردارم.– مریم</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Mon, 14 Jul 2025 18:52:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه خلأ، یه تلنگر بعدش همه چی تغییر کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@marii/%DB%8C%D9%87-%D8%AE%D9%84%D8%A3-%DB%8C%D9%87-%D8%AA%D9%84%D9%86%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B9%D8%AF%D8%B4-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-ti7enfgiqzdz</link>
                <description>کِی حس کردی یه چیزی از درون درست نیست؟ یه خلأ... یه جور کمبود که نمی‌دونی چیه، فقط می‌دونی هست.من به اون لحظه می‌گم &quot;شروعِ زندگی دوباره&quot;. می‌دونی چرا؟ چون دقیقاً از همون‌جا خیلی چیزها تغییر می‌کنن — اما نه یه تغییر سطحی. یه تغییری که از درون می‌جوشه، عمیق، اصولی، پایدار.از همون‌جا شخصیتت شکل تازه‌ای می‌گیره. سبک زندگی‌ت تغییر می‌کنه. و مهم‌تر از همه، اون‌جاست که می‌فهمی اول از هر چیز باید عزت نفس‌ت رو بسازی.عزت نفس، پایه‌ی رشد آدمه. وقتی عزت نفس داری، حالت از درون خوبه. نگاهت به خودت و دنیا فرق می‌کنه. تصمیم‌هات محکم‌تر می‌شن. قدم‌هات واقعی‌تر.عزت نفس یعنی اعتماد به ذهن خودت و توانایی‌هاش.یعنی خودتو همون‌طور که هستی بپذیری.یعنی بتونی با خودت روراست باشی، اشتباه‌هات رو ببینی و به‌جای انکار، تو مسیر اصلاحشون حرکت کنی.چون آخرش، انکار کردن، هیچ‌وقت حقیقت رو عوض نمی‌کنه.من زنده‌ام و هنوزم اینجام.فقط کافیه هر روز یه قدم کوچیک بردارم.– مریم</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Mon, 07 Jul 2025 18:02:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«وقتی سیلی واقعیت بیدارت می‌کنه…»</title>
                <link>https://virgool.io/@marii/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%87-k6mmnv5oshj7</link>
                <description>خودم مهم‌ترم، حتی اگه بقیه نفهمنیه جایی توی زندگی بالاخره می‌رسی به این نقطه که دیگه از خودت برای راضی نگه‌داشتن بقیه نمی‌گذری…اون‌جاست که یهو می‌فهمی چقدر وقت و انرژی دادی، فقط برای اینکه کسی ناراحت نشه، یا خودت رو عقب بندازی تا بقیه جلوتر باشن. اما این بار یه سیلی محکم می‌خوری، از همونایی که از خودت گذشتی براشون و اون‌جاست که انگار بیدار می‌شی.تمام لحظه‌هایی که گذروندی، از جلوی چشمت رد می‌شن. تازه می‌فهمی با خودت چی کار کردی. تصمیم می‌گیری که این بار فرق داشته باشی. این بار زندگی رو برای خودت زندگی کنی، نه برای بقیه.و وقتی این تصمیم رو می‌گیری، یه احساس سبکی خاص میاد سراغت…انگار یه کوله‌بار سنگین رو زمین گذاشتی. کوله‌باری که هیچ‌وقت حالت باهاش خوب نبود.شروع می‌کنی به اهمیت دادن به خودت، به علایقت، به صدای درونت…و می‌فهمی که:«من مهمم. حتی اگه هیچ‌کس نفهمه…»من زنده‌ام و هنوزم اینجامفقط کافیه هر روز یه قدم کوچیک بردارم– مریم</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Sun, 18 May 2025 20:58:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی خدا باهام حرف میزنه</title>
                <link>https://virgool.io/@marii/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%85-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%86%D9%87-ayitmwjel3ko</link>
                <description>«صدای ذهن، صدای دل»همه‌ی ما با این دو تا صدا آشناییم...یکی صدای ذهنمونه، یکی صدای دلمون.صدای ذهن همیشه بلنده؛هی هشدار می‌ده، می‌ترسونه، قضاوت می‌کنه، سوال می‌پرسه، شک می‌سازه.یه‌جورایی انگار فقط بلدِ نگران باشه...گاهی انقدر پرحرفه که حس می‌کنی هیچ جایی برای سکوت و آرامش توی سرت نیست.اما یه صدای دیگه هم هست...اون صدا خیلی آرومه،خیلی کوتاه رد می‌شه از دلت،اما اگه بهش گوش بدی، انگار یکی از درون، راه درست رو نشونت می‌ده.من بهش می‌گم صدای خدا...همون صدایی که وقت تصمیم‌گیری، فقط یه لحظه میاد سراغت.خیلی ساده می‌گه &quot;از این راه برو&quot;، &quot;اینجا نه&quot;، &quot;صبور باش&quot;، &quot;بپرس&quot;، &quot;رها کن&quot;...ولی خب، اگه بهش بی‌توجهی کنی، هی کمرنگ‌تر می‌شه...تا جایی که یه روز چشم باز می‌کنی و می‌بینی فقط صدای ذهنته که داد می‌زنه.دیگه از اون آرامشِ عمیق خبری نیست.مگه اینکه خودت دوباره بری سراغ اون صدای آروم...راستش،صدای ذهن کمک می‌کنه زنده بمونیاما صدای دلت کمک می‌کنه &quot;زندگی&quot; کنی...من زنده‌ام و هنوزم اینجامفقط کافیه هر روز یه قدم کوچیک بردارم– مریم</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Sun, 18 May 2025 20:07:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;یه قدم کوچیک برای حالِ بهتر&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@marii/%DB%8C%D9%87-%D9%82%D8%AF%D9%85-%DA%A9%D9%88%DA%86%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%90-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-zseaxczvl7qf</link>
                <description>گاهی وقتا وسط خستگی، وسط اینهمه دویدن بی‌نتیجه، یه صدای کوچیک از درونمون میاد…همونی که یواش می‌گه: &quot;بلند شو… یه کم دیگه ادامه بده… شاید همین قدم، فرق داشته باشه.&quot;ما آدما یاد گرفتیم تحمل کنیم، صبر کنیم، بجنگیم… ولی خیلی‌هامون یادمون رفته که باید یه‌جایی هم برای حالِ خوبمون بجنگیم.یه آهنگ که دوست داری گوش کن. یه پیاده‌روی کوتاه. یه لیوان چای داغ با خودت. یه دلنوشته از ته دلت…همین چیزای کوچیکن که حال آدمو کم‌کم بهتر می‌کنن.نمی‌گم راحت می‌شی، ولی قول می‌دم آرومتر می‌شی.و آروم که بشی، بهتر می‌تونی ادامه بدی.وقتی مدت زیادی توی شرایطی بمونی که حالت بده و خستگی داره اذیتت می‌کنه و احساس می‌کنی هرچقدر ادامه میدی بازم فایده‌ای نداره…اونجاست که باید یکم بری عقب‌تر، بشینی و خودتو و زندگیتو از دور نگاه کنی…از یه زاویه‌ی دیگه ببینی، از یه نگاه تازه. شاید بفهمی چیزایی که فکر می‌کردی سد راهتن، فقط زاویه دیدت بودن.منم درست مث تو، هنوز خسته‌ام…ولی هنوزم اینجام.فقط کافیه هر روز یه قدم کوچیک بردارم.– مریم</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Fri, 16 May 2025 18:57:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگ خودم شدم… همون منی که گم شد وسطِ زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@marii/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%85-%D9%87%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%85%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF-%D9%88%D8%B3%D8%B7%D9%90-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-ufty9t4eprdi</link>
                <description>بعضی وقتا یه دلتنگی عجیب میاد سراغم…نه برای کسی، نه برای جایی،برای &quot;خودم&quot;…خودِ چند سال پیشم…اونی که بی‌دغدغه‌تر می‌خندید، بیشتر رویا می‌بافت، کمتر می‌ترسید…گاهی با خودم فکر می‌کنم چی شد که انقدر ازش دور شدم؟چرا انقدر عوض شدم؟کی اون منِ پرانرژی، خوش‌ذوق، پرهیجان گم شد وسط این روزای تکراری و خستگیِ همیشگی؟دلم تنگ شده برای همون کسی که می‌تونست با یه آهنگ ساده حالش خوب شه…برای همونی که یه دفتر پر از آرزو داشت،نه این منِ امروزی که فقط دنبالِ زنده موندنه، نه زندگی کردن…خوب می‌دونم که چی به سرم اومده.اما برای اینکه دوباره گم نشم، برای اینکه توی خاطرات تلخ غرق نشم،گاهی مجبورم وانمود کنم که بعضی چیزا هیچ‌وقت نبودن…چون اگه فقط یه لحظه حواسم پرت بشه،به خودم میام و می‌بینم زمان گذشته، خودم گذشته‌ام، و برگشتن سخت‌تر شده…شاید بزرگ شدن همین باشهیه‌جور خستگی کش‌دار از واقعیتایی که هیچ‌وقت اونطوری که باید نبودن.ولی با همه‌ی اینا، هنوز ته قلبمیه ذره از اون &quot;منِ قدیمی&quot; هستکه آروم زمزمه می‌کنه: برگرد… هنوز دیر نشده…من زنده‌ام و هنوزم اینجامفقط کافیه هر روز یه قدم کوچیک بردارم.– مریم</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Fri, 16 May 2025 18:21:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«گاهی فقط می‌خوام برای مدتی نباشم…»</title>
                <link>https://virgool.io/@marii/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AF%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-jdn9sg9yraxo</link>
                <description>بعضی وقت‌ها انقدر خستگی بهم فشار میاره که فقط دلم می‌خواد یهو ناپدید شم…برم یه جایی که نه کسی رو بشناسم، نه کسی منو بشناسه.یه جای تازه…که بتونم همه‌چیز رو از اول شروع کنم، همون‌طوری که خودم دوست دارم.جایی که مجبور نباشم خودمو توی رابطه‌هایی بندازم که مدام باید با وجدانم بجنگم،که همش فکر کنم کی ناراحت شد، کی چی برداشت کرد،که همش نگران حال بقیه باشم و خودمو بذارم آخر.دلم یه زندگی ساده می‌خواد…با آرامش، بی‌نیاز از توضیح، بی‌نیاز از دفاع از خودم.فقط خودم باشم و حال دلم…من زنده‌ام و هنوزم اینجام… فقط کافیه هر روز یه قدم کوچیک بردارم.مریم</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Fri, 16 May 2025 17:18:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«وقتی خستگی همیشگی میشه...»</title>
                <link>https://virgool.io/@marii/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-ittswwv3qaaz</link>
                <description>گاهی اونقدر خسته‌ای که حتی نمی‌دونی دقیقاً باید چیکار کنی.نه می‌تونی دست بکشی، نه حال و حوصله‌ی ادامه دادن داری...یه جایی می‌رسی که فقط دلت می‌خواد بخوابی، چشم‌هات رو ببندی و هیچی رو حس نکنی.نه صدای دنیا رو، نه فشار مسئولیت‌ها رو، نه غصه‌ی آینده رو.اما زندگی رحم نداره، از هر طرف فشار میاره و تو مجبوری ادامه بدی… با تمام خستگی، با دلی که زخمیه، با مغزی که شلوغه…و اینجوری میشه که یه عالمه آدم داریم، که اسمشون رو گذاشتن &quot;زنده&quot;،ولی دارن توی افسردگی‌هاشون غرق می‌شن... بی‌صدا، بی‌هیاهو.من زنده‌ام و هنوزم اینجام... فقط کافیه هر روز یه قدم کوچیک بردارم.ـ مریم</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Fri, 16 May 2025 16:56:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی تصمیم گرفتم خودِ واقعی‌ام باشم | آغاز تغییر از درون</title>
                <link>https://virgool.io/@marii/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%90-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-h03ob1rjge5t</link>
                <description>وقتی یهو تصمیم می‌گیری خودت باشی، همه چیز شروع می‌کنه به تغییر کردن.از زندگی‌ات بگیر تا آدم‌های اطرافت، حتی اون‌هایی که برات مهم‌ترینن.اولش شرایط عجیب و غریب میشه، هنوز با خودت راحت نیستی،چون همیشه بقیه اولویتت بودن،اول به حال خوب اونا فکر کردی و به حال بد خودت عادت داشتی،بی‌آنکه بفهمی این کار نه تو رو آدم خوبی می‌کنه، نه باعث رشدت میشه،بلکه ذره ذره داره خودت رو نابود می‌کنه—هم جلوی خودت، هم جلوی همون آدم‌هایی که برای تو مهم‌تر از خودت بودن.ولی وقتی با خودت کنار میای،اولین چیزی که توی درونت اتفاق میفته، خوب شدن حالته.چون حس می‌کنی تو هم ارزش داری،حق داری ناراحت باشی،حق داری مخالفت کنی با چیزایی که دوست نداری،و این اصلاً اشکالی نداره.من زنده ام و هنوزم اینجام،فقط کافیه هر روز یه قدم کوچیک بردارم.مریم</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Thu, 15 May 2025 17:10:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ‌کس اون زخمایی رو نمی‌بینه که هر روز باهاشون بیدار می‌شی... همونا که بیشتر از همه درد دارن.</title>
                <link>https://virgool.io/@marii/%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D9%88%D9%86-%D8%B2%D8%AE%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%B4%D9%88%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%88%D9%86%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86-opgak5g1j6r7</link>
                <description>چطور با شکست‌ها کنار بیام وقتی دلم خسته‌ست؟بعضی روزا فقط می‌خوای بخوابی، هیچ‌کس صدات نکنه، هیچ‌کس هیچی ازت نخواد. نه به خاطر تنبلی... فقط چون دلت دیگه جونی برای دوباره بلند شدن نداره.شکست، فقط از دست دادن یه موقعیت نیست. گاهی از دست دادن خودته... اون مریمِ قوی، پرانرژی، خوش‌خیال.ولی هنوز یه چیزی ته دلت هست که نمی‌ذاره کامل وا بدی. یه صدا که می‌گه:&quot;یه قدم کوچیک دیگه بردار... فقط یکی.&quot;شکست خوردن درد داره، ولی موندن توش دردناک‌تره. شاید امروز حال دلت بده، ولی همون‌طور که یه روزی حال خوبت نیومد موندگار شه، این حال بد هم موندگار نیست.بیا با هم تصمیم بگیریم که به خودمون وقت بدیم. زنده‌ایم... پس هنوز هم امید هست.🖤 من زنده‌ام و هنوزم اینجام، فقط کافیه هر روز یه قدم کوچیک بردارم.ـ مریم</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Thu, 15 May 2025 16:20:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حس‌های واقعیت رو کسی درست نمی‌فهمه</title>
                <link>https://virgool.io/@marii/%D8%AD%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D9%88-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D9%81%D9%87%D9%85%D9%87-oagfa4a5bwcd</link>
                <description>یه وقتایی حرفایی توی دلت هست که اذیتت می‌کنه،حس می‌کنی با هر کی هم حرف بزنی، فایده نداره.آدما فقط می‌خوان بگن: «آره، درکت می‌کنم، واقعاً سخته و تو حق داری حالت بد باشه.»اما واقعیت اینه که هیچ‌کس درک نمی‌کنه حس درونی تو رو، نمی‌فهمن چقدر هنوز زخمی و خسته‌ای.کوچیک‌ترین ناراحتی، دوباره همه حال بدها رو برمی‌گردونه و تحمل کردن این وضعیت اصلاً راحت نیست.این حال خراب می‌خواد تمام تلاشت رو نابود کنه و بکشونه‌ات به نقطه صفر.اما من هنوز زنده‌ام، هنوز اینجام،و می‌دونم که هر روز فقط باید یه قدم کوچیک بردارم.مریم</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Thu, 15 May 2025 15:52:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی که تصمیم گرفتم تسلیم نشم</title>
                <link>https://virgool.io/@marii/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85-%D9%86%D8%B4%D9%85-zzqjqzqb7anv</link>
                <description>دلنوشته – مریمدلم می‌خواد بگم خوبم، ولی نیستم. دلم می‌خواد بخندم، ولی نمی‌تونم. دارم تلاش می‌کنم، هر روز، هر ساعت، هر لحظه... ولی خسته‌ام.انگار هر چی می‌دویی هنوزم همون جا موندی، فقط داری سعی می‌کنی زنده بمونی. انگار تمام اون آرزوها انقدر ازت دور موندن که مثل یه سراب شدن. تو می‌بینیشون و هنوزم امید داری که یه روزی بالاخره توی اون موقعیت و جایگاه زندگی می‌کنی، ولی هنوزم سر جای قبلی موندی؛ با اینکه هر روز کلی داری تلاش می‌کنی.این تلاش‌های زیاد و پیشرفت نکردن، داره فرسودت می‌کنه؛ هم جسمت رو، هم روحت رو. ولی بازم انقدر سرتق و پررویی که از امید داشتن دست برنمی‌داری و ادامه می‌دی. البته توی این مسیر عجیب و غریب، یهو یه چیزایی یاد می‌گیری که به رشد شخصیت کمک می‌کنه. اون جاها انگار یه زنگ تفریح ریزی داشتی که یه‌کم نفس بگیری و خوشت بیاد از بزرگ شدن و بالغ شدنت.اما چون خستگیت بیشتره، بازم اون حال خراب میاد سراغت و روز از نو، روزی از نو.ولی زندگی اینو بهم نشون داده: هیچی دائمی نیست. نمی‌گم موقعیت بعدی که ظاهر می‌شه خوبه، ولی اینو فهمیدم: حتی اگه اونم بد باشه، قبلی بالاخره تموم می‌شه.برای همینم من بالاخره برنده می‌شم و به زندگی نشون می‌دم رئیس کیه.من زنده‌ام و هنوزم اینجام، فقط کافیه هر روز یه قدم کوچیک بردارم.— مریم</description>
                <category>مریم</category>
                <author>مریم</author>
                <pubDate>Thu, 15 May 2025 15:11:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>