<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مریم مقدسی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@marimoghadasi</link>
        <description>من مریم مقدسی،دیزاینر،سازنده جواهرات معاصر و کار آفرین.علاقه مند به حوزه کسب و کار دیجیتال_شکلات تلخ_قهوه_زبان فرانسه و نیمچه فعال استارتاپی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 20:25:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1470186/avatar/ok19oZ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مریم مقدسی</title>
            <link>https://virgool.io/@marimoghadasi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یاهومسنجر کجایی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@marimoghadasi/%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%88%D9%85%D8%B3%D9%86%D8%AC%D8%B1-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-xkvwux97siyo</link>
                <description>نمی دو نم متعلق به کدوم دهه ای و یاهومسنجرو میشناسی یا نه؟ اما وضعیت اینروزا منو یاد اونروزا میندازه گرچه باید اعتراف کنم این کجا آن کجاااا؟اونروزا هرکی  که می تونست با مسنجر کار کنه یه سرو گردن جلو بود اصن یه ادایی تمام عیار بودی انگار.کم پیش میومد بشه از خونه کانکت شد یا باید میرفتی کافی نت یا یواشکی از خونه انلاین میشدی بدتر ازون اولش که بلد نبودی ای دی و پسوردتو پاک بکنی بود نفر بعدی که میومد جات مینشست می تونست هرکاری بکنه  جای تو اگه از خونه چت کرده بودی که فاجعه میشد چون برادر یا خواهرت چتت رو می خوند و خدایی ناکرده اگه حرفی به کسی زده بودی به عظما می رفتی.از نحوه اتصال نگم برات با کارت و کد همچین درست حسابیم یادم نمیاد و سرو صدایی که همسایه هارو هم بیدار می کرد.بعد ه ها که یکم پیش رفته تر شدیم با گوشی های جاوا می تونستیم توی گوگل سرچ کنیم این قسمت بدرد دانشجوها میخورد و خوراک خودم بود با نوکیا نودو نمیدونم چند که تازه مال مادرم بود (خودم یه موتورولای ساده داشتم که گویی آخرش بود) گشتی توی سایت ها میزدم و عکس ذخیره می کردم.چیزی فیلتر نبود مثل الان ،سرعتم نداشتیم ولی کارمون راه میفتاد و چشم بسته اس ام اس بازی می کردیم.یادمه چندباری هم گوشی برادرمو ازش گرفتم ازون چینی های لمسی که نوت هم داشت بود ببین اونو که داشتی یعنی خداااا بودی :)) الان فکر نکنی من سنّم زیاده ها نه سرعت پیشرفت ببخشید پسرفت زیاد بوده.اره خلاصه ما گر ز سر بریده می ترسیدیم ...شما چی یادتونه؟</description>
                <category>مریم مقدسی</category>
                <author>مریم مقدسی</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 01:20:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استارتِ چه آپی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@marimoghadasi/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%90-%DA%86%D9%87-%D8%A2%D9%BE%DB%8C-kyah92ad0y5l</link>
                <description>حالا که همه چیز قطعه اجازه بدید تعریف کنم که چطور آمال،ارزوها و اهداف و نمیدونم حالا هرچی پرپر شد و رفت.یکی دوسالی میشد که در فکرِ ساخت استارتاپم بودم،اینو اونو می دیدم،جلسه پشت جلسه برگزار می کردمو خلاصه نگم براتون اصلا یه وضعی بود تا جنگ دوازده روزه شروع شد و همه چی رفت روی هوا.بعد ازون من مونده بودمو و یه سید(بذر) پلن های مختلف و ناامیدی و کاسه حالا چه کنم.باتمام گالری هایی که همکاری میکردم در زمینه دیزاین و ساخت قطع همکاری کردم روزها سرمیشد ولی تصمیم گرفتم چندماه دیگه هم به خودم فرصت بدم و کمی مسیر رو تغییر بدم.شهریور ماه دانشگاه تهران اولین دوره استارتاپیش رو برگزار کرد دوره ای که قراربود در پایانش بچه ها با ایده هاشون برن کارخونه نوآوری و طرح هاشونو جلوی سرمایه گذارها ارائه بدن.هشت جلسه رو پشت سر گذاشتیم و هممون کورسوی امیدی داشتیم در پسِ ناامیدی ای که پشت پلکها و نگاهمون پنهون شده بود.قرار شد بعد از تموم شدن کلاس طرحهارو مفصل اماده کنیم،یه تمرینی هم بکنیم و بریم کارخونه. منم دیدم که فرصت هست پس چمدونو بستم که مثل هرسال پاییز و زمستونو به مدت بیست سی روز پیش خانواده سر کنم و ایران نباشم.الباقی کارها رو هم انلاین پیگیر میشم و ازونجاییکه ایرانه و برنامه ها قطعا درست برگزار نمیشن از چیزی جا نمی مونم.بعد از بیست روز و تحمل سرمای زود رس  کشور دوست و همسایه تصمیم داشتم برگردم که به اصرار خانواده ژانویه رو هم اونجا موندم و همچنان برنامه های کلاس هم روی هوا بود(دی ماه بود) تا تصمیم گرفتم برگردم حوادثی که نام نمی برم اتفاق افتاد و من اونجا موندگار شدم بیشتر از برنامه ای که داشتم مثل پارسال با این فرق که همه چی بهم پیچیده بود و استارت و آپی هم دیگه در کار نبود و ارتباز با ایران هم قطع شده بود انگار برق ها رفته بود و چیزی جز سیاهی نمونده بود.خلاصه بعد از کنسل شدن دوبار بلیط و به عذاب بلیط خریدن چون که ازونجا دسترسی به سایت های ایران و پرداخت ممکن نبود من برگشتم.(بعد از سه ماه)در این بین که دچار افسردگی پس از سفر و کلی داستان بودم که نمیشه اینجا ازش حرف زد هنوز اتیکت فرودگاه رو نکنده بودم که صبح شنبه درست ده روز پس از بازگشتم با صدای بمب بیدار شدم قطعا دارید می خندید اره خنده دارهزندگی اینجا شبیه گیم میمونه و براساس اتفاقاتی که در چندسال گذشته از سر گذروندم دیگه از چیزی تعجب نمی کنم و بدتر ازون نت در عرض چند ثانیه رفت و دوباره برق هارو خاموش کردن.درهرحال منم مثل بقیه با چمدونی که اتیکتش جدا نشده بود رفتم شمال.توی روز هایی که مثل مرغ سرکنده بودم و تمام روزو یا نقاشی می کردم یا موزیک گوش می دادم و در پس شبی که بی خوابی طبق معمول به سراغم اومده بود ناگهان ایده ای جدید به ذهنم رسید ایده ای استارت آپی :) امان از ذهن بیمار کارآفرین.حالا دیگه یه شمع توی اون اتاق تاریک روشن شده بود،چند تا یادداشت و موضوع براش نوشتم که بتونم باهمین اینترنت نداشته یه کارای کوچولویی انجام بدم، از وقتی برگشتم تهران در حال تحقیق و تماشام و شمع بدست تا که شاید استارتِ یه اپی رو بزنم.دلم میخواست بیشتر ازش بنویسم اما شاید زود باشه.راستیموضوعش مربوط به کافه و قهوست و ای کاش اینبار بشه...</description>
                <category>مریم مقدسی</category>
                <author>مریم مقدسی</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 23:10:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بارِ امروز دستِ خانمها بود‌.</title>
                <link>https://virgool.io/@marimoghadasi/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%90-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF-ywqxydp0en1x</link>
                <description>ازونجایی که دیروز کلا خونه بودم و در حالِ استراحت امروز تصمیم گرفتم برم کافه نزدیک خونه.طبق معمول این چند وقت اخیر گردنبند طبی رو بستم،هدفونهارو هم گذاشتم توی گوشم و دامن پوشان دِ برو که رفتیم...ازاینکه فعلا نمیتونم مثل گذشته استقامتی و بقول خودم خرکی پیاده روی کنم ناراحتم و ناچارم به همین مسافت های کوتاه اکتفا کنم.واردِ کافه شدم و دیدم بَلههههه کلا بچه ها عوض شدن جز یکی دوتاشون بقیه جدیدن.پشت صندوق ایستادم که سفارش بدم گیجیِ دخترک نشون می داد که جدیده با لبخند پرسیدم کلا تیم تغییر کرده؟ باخنده گفت اره راضی نیستید؟ خندیدم گفتم صبرکن ببینم سفارشاتو چه میکنید؟😉کلِ بچه های بار امروز دختر بودن،طبق معمول نشستم پشت کانتر و نگاهشون میکردم هُل بودنشون بابتِ مسئولیت پذیریشون بود نه کار بلد نبودن بگذریم.سفارشمو که تحویل گرفتم نمی تونستم چشم از لیوان بردارم.به به! چه آرتی_چه طعمی👌🏻 باریستا یه دختر جوون بودکورتادو رو بدون نقض بدون ذره ای طعم ناجور یا اسیدیته دار درست کرده بود نمی خوام بحث رو جنسیتی کنم میخوام از بها دادن حرف بزنم،از دادنِ فرصت از اعتماد بنفس بخشیدن،از حس کافی بودن تزریق کردن بهَم... باید دختر باشی تا متوجه بشی چی دارم میگم،بگذریم.اره خب خیلی چیزها تغییر کرده توی همین چندوقتِ کوتاه.ولی به چه قیمتی؟! البته از حق نگذریم یه چندتا مرض لاعلاج داشتیم همگی که تقریبا برطرف شد یکیش همین مدام عکس گرفتن از در و دیوارو خودمونو قهوه و فلان و بمدان که نمیذاشت بفهمیم کجاییم و چه میکنیم! گرچه اینکه جاشو چی گرفته هم نمیدونم.من عاشق عکاسی و ثبت لحظه هستم ولی واقعا دیگه اینروزها دل و دماغی هم براش ندارم‌.خلاصه که امروز لذت کافه رفتنم دو چندان بود و اصلا میخواستم از یه چیز دیگه بنویسم تبدیل شد به چیز دیگه ای.کاش اینترنت زودتر وصل بشه منم به ایده استارتاپی جدیدم برسم که هم ویرگول مجبور نباشه نوشته های ذهن مشوش منو بخونه هم بقیه،هم منو دوستدارانِ کافه و قهوه بتونیم زودتر یجا جمع بشیم و تبادل نظر کنیم(به کمکِ بذرِ استارتاپیم)😌🙂☕راستی! چی توی کافه ها معمولا نظرتون رو جلب میکنه؟ آدمها؟ اونهایی که تنها میان؟ نحوه رفتارشون؟ سفارششون؟یا چی؟...تما</description>
                <category>مریم مقدسی</category>
                <author>مریم مقدسی</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 00:00:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تهران با کافه هاش زنده ست.</title>
                <link>https://virgool.io/@marimoghadasi/%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D9%87%D8%A7%D8%B4-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%AA-eobh0uouklx4</link>
                <description>منم مثل خیلی های دیگه بعداز چندروز که آتش بس رو اعلام کرده بودن برگشتم تهران و اولین کاری که کردم برای اینکه بتونم ذهنم رو جمع کنم و بفهمم چی به چیه و چطور باید به زندگی برگردم رفتن به لمیزِ نزدیکِ خونم بود.با دیدنِ ادم ها و زندگی ای که به نظر عادی میومد اما عادی نبود و تلاشی بود (هست) برای بقا کمی آرومتر شدم.با دوستام و بچه های کافه یکم گپ و گفت کردم و طبق معمول بعد از سفارش دادن نشستم پشتِ بار و به تماشای آدم ها و رفتارشون خیره شدم.از بچه ها شنیدم که انگار وسطِ جنگ و انفجارها هم مردم توی کافه ها بودن و چون کاری از دستشون برنمیومد ترجیح میدادن همونجا بشینن تا جو آرومتر بشه.از دیدن ادمها فقط میشد یه نتیجه گرفت اینکه زندگی چقدر براشون مهمه و اهمیت داره،اینکه بقا حتی در بدترین لحظات بازم مهمترین انتخابه،یعنی زندگی رو دوست دارن اگرچه خیلی خستن.البته پیش از جنگ هم آدم ها یکی از مهمترین تفریحات و دلخوشیشون رفتن به کافه بود که احتمالا با گرون شدن قیمت ها خیلی از همون افراد این تنها دلخوشی رو هم کم کم باید حذف کنن یا به حداقل برسونن.خلاصه اگر در اینروزهای خاکستری،زشت و برزخ گونه حسابی کلافه شدید و نمی دونید چیکار کنید و تنها هستید پیشنهاد میکنم یسر به کافه ای که نزدیکتونه بزنید و درواقع خوردن یه فنجون قهوه،چای یا هرچیزی که دوست دارید رو بهانه کنید برای زیستن وسطِ آدمهایی که نه قطعا اما حتما شرایطشون مثل شماست و برای زندگی کردن دارن تلاش میکنن.و اگه از من میشنوید پیشنهاد میکنم به یکی از شعبات لمیز سر بزنید که درحال حاضر یکی از اقتصادی ترین کافه هاست.😉</description>
                <category>مریم مقدسی</category>
                <author>مریم مقدسی</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 00:20:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیجیتال مارکتینگ و تجربیات من</title>
                <link>https://virgool.io/@marimoghadasi/%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%DB%8C%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%86-xy8pvfiqqlay</link>
                <description> من مریم مقدسی به عنوان کارآفرین کوچکی که در زمینه هنر و جواهرسازی معاصر(به همراه همسرم) چندین سال هست که  فعالیت میکنم و تمام امور دیجیتال کسب و کارمون رو خودم انجام میدم میخوام اینجا از تجربه ای که بابت شرکت در کلاس دیجیتال مارکتینگ با تدریس استاد حمیدرضا سلیمانی بدست آوردم حرف بزنم چون مطمئنم برای همه افرادی  که کسب وکار دارند بکار خواهد اومد بخصوص کسب و کار آنلاین. قبل از شرکت در این کلاس فکر میکردم باتوجه به کتابهایی که  در حیطه بازاریابی خوندم و  دوره ها و کارگاه هایی که گذروندم تا حد زیادی با این مبحث آشنا هستم و اطلاعاتم قابل  قبوله اما بعد از اینکه  جلسه دوم رو  گذروندم  متوجه  شدم که نخیر ماجرا خیلی گسترده تر،سخت تر  و البته جذابتر از این حرفاست و من دست و پا شکسته از هر چیزی میدونم.مثلا  یکی از مهمترین موضوعات سئو هست که قطعا اسمش رو شنیدید،من  فکر میکردم  سئو  فقط در جمله بهینه سازی موتور های جستجو خلاصه میشه و چندتا تکنیک داره که با انجامش میتونی سایتت رو در گوگل بالا بیاری یا مثلا میدونستم یک چیزی وجود داره بنام رابط کاربری اما اینکه دقیقا چه کاربردی داره رو نمیدونستم و خوشحالم که باهاش آشنا شدم چون میتونه یکی از انتخاب های من برای شغل بعدیم باشه. همچنین دیجیتال مارکتینگ یادمیده که دنیای کسب وکار  آنلاین خیلی بزرگتر از اون چیزی هست که تصور میکنیم کافیه یادبگیریم ازش چطور استفاده کنیم و صد البته که نقش استاد و چگونگی تدریسش هم مهم و تاثیرگذاره.در آخر به همه افرادیکه کسب و کار آنلاین  هرچند کوچک دارند توصیه میکنم دیجیتال مارکتینگ رو یاد بگیرند از اونجاییکه دنیا به سرعت رو به تغییر و پیشرفته لازمه که همسو با اون حرکت کنیم تا به رشد و پیشرفت برسیم. </description>
                <category>مریم مقدسی</category>
                <author>مریم مقدسی</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jan 2022 00:41:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>