<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مارینا اوهانجانیانس</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@marinaohan</link>
        <description>کوفاندر و مدیر بازاریابی ایسمینار. از نوشتن و موسیقی لذت میبرم. اینجا قراره درباره خودم بنویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 05:34:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/129100/avatar/r7y8PK.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مارینا اوهانجانیانس</title>
            <link>https://virgool.io/@marinaohan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دوستِ عزیزم ترس‌!</title>
                <link>https://virgool.io/@marinaohan/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%90-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-z4hxxkr2pkfx</link>
                <description>همه ما تو زندگیمون ترس‌هایی داریم. انواع و اقسام ترس که حتی شاید خیلی‌هاش برای بقیه تازگی داشته باشه و نتونن باورش کنن.‌همه ما یه دوست عزیزی داریم به اسم ترس که تنهامون نمیذاره. آدم وقتی می‌ترسه اختیارش دست خودش نیست. همیشه یکی دیگه برای ما تصمیم می‌گیره و ما ناچاراً مطابق میل دوستمون ترس پیش می‌ریم.‌ مثل وقتی که نمی‌تونیم تصمیم بگیریم چون می‌ترسیم اشتباه کنیم، میترسیم تو جمع حرف بزنیم، می‌ترسیم کاری رو انجام بدیم و هزاران ترس دیگه ...‌یادمه چند سال پیش ما تو ایسمینار خدمت پخش زنده اینترنتی رو ارائه می‌دادیم من با اینکه از لحاظ فنی همه چی رو می‌دونستم و کارم رو بلد بودم اما می‌ترسیدم خودم تنهایی برم جایی و انجامش بدم اما عمدا رفتم با اینکه می‌تونستم کنسلش کنم چون نمی‌خواستم ترس مانع انجام کارم بشه. بعد از اون فهمیدم که ترسم الکی بوده. ‌اما یکی از بزرگترین ترس‌های من تو زندگی که از وقتی که کوچیک بودم همیشه همراهم بوده ترس از سگ بوده. هر کی منو میشناسه اینو میدونه. من همیشه جوری از سگ می‌ترسیدم که اگه تو دو کیلومتری من بود سریع مسیرمو عوض می‌کردم ?‌اما الان چند ماهی میشه که دیگه از سگ‌ها نمی‌ترسم و دلیلش هم میلو بوده. بغلش می‌کنم، نازش می‌کنم و باهاش بازی می‌کنم.‌ هر دفعه منو میبینه جوری ازم استقبال می‌کنه که انگار صد سال میشه منو ندیده?از وقتی که با میلو دوست شدم فهمیدم که چه موجودات فوق‌العاده‌ای هستن، چقدر مهربونن. من از میلو دوست داشتن بدون چشمداشت رو یاد گرفتم چیزی که خیلی وقتا ما آدما یادمون میره.‌ من تازه فهمیدم که چقدر احمقانه این همه مدت خودمو از دوستی باهاشون محروم کرده بودم. اگه فقط با این ترس خیلی زودتر مقابله میکردم چقدر خوب می‌شد.‌من خیلی وقته که دارم سعی می‌کنم با ترس‌هام مواجه بشم. هر چقدر سخت و هر چقدر آزاردهنده باشه، چون تا وقتی که ترسمون رو کنار نذاریم نمی‌تونیم به توانایی‌هامون پی ببریم و بفهمیم از پسِ چه کارهایی بر میاییم.‌شما تا حالا با کدوم یکی از ترس‌هاتون مواجه شدین؟ از چه چیزهایی می‌ترسین ولی دوست دارین تغییرش بدین؟‌‌‌</description>
                <category>مارینا اوهانجانیانس</category>
                <author>مارینا اوهانجانیانس</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2020 00:06:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منی که هیچوقت راضی نیستم!</title>
                <link>https://virgool.io/@marinaohan/%D9%85%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%B1%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-us8lhybhx9os</link>
                <description>برای من این آذر ماه با قبلی‌ها خیلی فرق میکرد. هم خوب بود و هم بد. سخت‌ترین و لذت‌بخش‌ترین روزهای کاریم رو تجربه کردم.‌ما (ایسمینار) هفته آخر آبان رو به خاطر قطعی اینترنت خارجی از دست داده بودیم و همه تلاش‌هامون جلوی چشممون داشت از بین میرفت. هیچ کدوم از ما به رومون نمی‌آوردیم که ناراحتیم ولی واقعیت این بود که همه ته دلشون نا امیدی رو حس می‌کردن اما سعی می‌کردیم خودمون رو قوی و پر انرژی نشون بدیم. ‌‌تو این ماه سه تا کمپین بزرگ رو تجربه کردیم و هر کدوم به اندازه خودشون موفق بودن. ولی کمپین سایبرماندی رو جور دیگه ای دوست دارم. چون برای ما فقط یه کمپین نبود بلکه تزریق امید به تیم بود اونم درست بعد از دوباره وصل شدن اینترنت. همه با هم یکدل کار کردیم از تیم عملیات و پشتیبانی گرفته تا تیم فنی و بازاریابی. جواب داد و ما به بهترین آمار ایسمینار رسیدیم.اما من تو این ماه دو بار شکستم و دوباره پا شدم، دو بار نابود شدم و دوباره خودمو از نو ساختم. دو تا از تلخ‌ترین و بدترین روزهای زندگیم رو تجربه کردم. ‌‌اما آخرش تونستم با خودم آشتی کنم. منی که هیچوقت از خودم راضی نیستم. منی که صد برابرِ بقیه به خودم سخت می‌گیرم. دیروز نشستم و همه اتفاقات یه سال گذشته رو مرور کردم و برای اولین بار به خودم گفتم ایول. برای اولین بار از عملکردم راضی بودم.‌آذر، ماه سختی بود ولی نتایجش شیرین و لذت‌بخش بود. انگار تو این یه ماه اندازه یه سال پیشرفت کردم?همه ما سختی‌های زیادی رو تجربه میکنیم و تو موقعیت‌های مختلفی قرار می‌گیریم، مهم اینه که چقدر می‌تونیم دوباره سرِ پا شیم و ادامه بدیم. درستش اینه که جا نزنیم و پر رو تر از این حرفا باشیم ??بیش از اندازه به خودمون سخت نگیریم. با خودمون مهربون باشیم.</description>
                <category>مارینا اوهانجانیانس</category>
                <author>مارینا اوهانجانیانس</author>
                <pubDate>Sat, 15 Feb 2020 00:33:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>