<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های خودمونی هایی از جنس زندگی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@marjanAshofteh</link>
        <description>حرف هایی هست که با به اشتراک گذشتنشون سبک تر می شم. حرف هایی ساده و دوستانه از جنس زندگی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 06:09:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1121/avatar/gSmOUG.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>خودمونی هایی از جنس زندگی</title>
            <link>https://virgool.io/@marjanAshofteh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>می دونید PMS چیه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@marjanAshofteh/%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%AF-pms-%DA%86%DB%8C%D9%87-hjupuflhjqkt</link>
                <description>هیچکی مقصر نیست، نه من که دنیا رو سرم خراب می شه، نه بابام که اصلا روحشم خبر نداشت و فقط یه سری دروغ می شنید و نه حالا همسرم که یه گوشه مظلوم وایمسته و هاج و واج نگام می کنه و نمی دونه باید چی بگه یا چیکار بکنه که اوضاع بدتر نشه.هیییییسمشکل اونجاست که زشته... چرا آخه ؟ نصف آدمای دنیا هر کدوم به یه نوعی درگیر این موضوع هستن. اما چرا هنوزم اسمش و نبره؟ چرا در موردش به بچه هامون یاد نمی دیم. چرا نمی ریم در موردش مطالعه کنیم؟ چرا بهمون یاد ندادن؟ چرا من از اولین باری که پریود شدم و از اولین اشکای بی دلیلی که ریختم، خجالت کشیدم تا الانی که 26 سالمه.PMS یا همون سندورم پیش از قاعدگی به حالت های جسمی و روحی ای می گن که یک تا دو هفته قبل از پریود پیش می آد. راستش رو بخواین خودمم یکی دو سالیه اسمش رو یاد گرفتم. از اوایل دبیرستان درگیرش بودم و هر ماه تجربه اش کردم و مدام خودم رو براش سرزنش کردم. اما تو تمام این مدت نه دقیقا می دونستم چیه، نه می دونستم چه قدر آدم مثل من درگیرشن، نه می دونستم چه راههایی برای پیشگیری و راحت تر شدنش داره.فقط دکترم بهم گفته بود که اگر اوضات خیلی خرابه تنها راهش اینه که قرص اعصاب بخوری که قاعدتا من سراغش نرفتم و ترسم رو بیشتر از قبل کرد.تا اینکه چند وقت پیش بود که رادیو جوراب شلواریه جادی رو گوش دادم. باورم نمی شد که به عنوان یه دختر این اطلاعات رو نداشتم. دیگه چه برسه به مردا.اگه همسر، دختر، خواهر یا مادر دارین، یه چند دقیقه ای رو وقت بذارید و در مورد این دورانشون اطلاعات کسب کنید. کار سختی نیست می تونید توی کلندر ست کنید و اون روزا بیشتر مراقب کسایی که دوستشون دارین، باشین.ازش نپرسین چرا آخه مگه چی شده؟ چی تو زندگیت کم داری؟ از بس شکمت سیره و تو رفاهی خوشی زده زیر دلت. یا هر حرفی که دلش رو بشکونه و هیچ وقت فراموشش نکنه. نپرسین چرا ناراحتی؟ چرا عصبی ای؟ اون خودش هر ثانیه داره این سوال رو از خودش می پرسه و هیچ جوابی براش نداره. دلیل ناراحتیش رو حدث نزنید.فقط اگه دوستش دارین بپذیرینش. یکم محبت و بغل کردن و خندیدن حالش رو جا می یاره.نذارین خودش رو سرزنش کنه. یکی از مهمترین اتفاقایی که تو این دوران برای خیلی ها می افت، افسردگیه. تجربه خود من اینه که یهو دنیا برام بی معنی می شه. از زندگیم بدم می یاد. بیشتر از همه از خودم. احساس تنهایی شدید دارم. حس می کنم هیچ کی رو تو دنیا ندارم. حس می کنم آدم بی مصرفیم.و به خاطر ناراحتی و این حس و حالم اکثریت هم ازت فاصله می گیرن و واقعا می شم همون آدم تنهااااا.کار سختی نیست. اگه دوسش دارین،فقط دستش رو بگیرین. بوسش کنین. بغلش کنین. بیشتر از همیشه به تماس فیزیکی نیاز داره. بهش بگین دوستش دارین. باهاش حرف بزنین تا تنها نباشه و فکر و خیال نکنه. یه برنامه ساده فیلم یا کتاب هم عالیه. یه ذره توجه می تونه حالش رو از این رو به این رو کنه.البته که من خودم همیشه به خودم می گم نباید توقع داشته باشی و باید خودت حلش کنی. اما مگه وقتی آدما همدیگه رو دوست دارن ...توقع زیادیه؟خوشحال می شم نظر و تجربیات شما رو هم بدونم. راستی اگر خواستین بیشتر در مورد این سندروم بدونید رادیو جوراب شلواری های جادی به نظرم نکات خوبی داره. می تونید از اپلیکیشن های پادکست یا وبلاگش jadi.net پیداشون کنید. </description>
                <category>خودمونی هایی از جنس زندگی</category>
                <author>خودمونی هایی از جنس زندگی</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jun 2019 13:21:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم بزرگ بودن اجباریه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@marjanAshofteh/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%87-s0gdk43q6xu8</link>
                <description>تا حالا شده از بزرگ بودن، خسته بشین؟من خیلی برام پیش می یاد. شاید برای اینکه خیلی سعی می کنم ... نمی دونمدلم می خواد دوباره بچه شم. با همون دنیای شاد و صادقانه.زندگی خیلی وقته بهم فرصت بچه شدن نمی ده. باید بزرگ باشم. باید حواسم به همه چی باشه. باید با بایدها زندگی کنم و ... حیف که نمی ذاره برای یه مدت کوتاه، همه مسئولیت ها و فکرها رو بذارم کنار و دوباره از داشتن یه شکلات، عشق دنیا رو بکنم. تو اینجور مواقع تنها چیزی که می تونه یکمی سرحالم بیاره تعدادی بچه است. هر چی بیشتر بهتر. وقتی می بینمشون که چیجوری غرق تو بازی ان و بی خبر از معادلات پیچیده ای که ما آدم بزرگ ها ساختیم... به هم عشق می ورزن و توی لحظه شادن، بهشون قبطه می خورم. یه لحظه هاییم پیش می یاد که منم باهاشون غرق می شم و عشق می کنم.حالش رو خریدارمراستی Inside out رو که حتما دیدین؟ اگر ندیدین به نظرم از دستش ندین. فیلم در مورد اینه که توی وجود همه ما چند تا شخصیت متفاوت هست که توی هر تصمیم گیری این چند تا وجه با هم درگیرن تا ببینن کدوم زورش می چربه.دقیقا اتفاقی که هر روز توی هر تصمیم روزمره امون تجربه اش می کنیم. تصمیم هایی که وقتی آدم بزرگ باشی، بیشتر با منطق و آینده نگری پیش می رن تا شادی و لذت لحظه ای. به مرور زمان هم غرق در روزمرگی می شی و کم کم عادتت می شه برای هر تصمیم اول همه جوانب رو بسنجی و حالا اگر فرقی نداشت ببینی خودت با کدوم حال می کنی.حالا بدترین قسمت وقتیه که بچه های اطرافت زیاد باشن و بعضا آدم بزرگ هایی که هنوز بچه ان و گاهی از بچه های واقعی پردردسر ترند.اون موقع است که کار سخت می شه. تهش نمی فهمی بین این همه اظهار نظرهای تربیتی، رفتارت تاثیرگذار و باعث بهبوده؟ یا تو هم یکی از همون آدم بزرگ های بچه ای که فقط فکر می کنه بزرگه؟</description>
                <category>خودمونی هایی از جنس زندگی</category>
                <author>خودمونی هایی از جنس زندگی</author>
                <pubDate>Fri, 22 Mar 2019 05:18:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا آدم های بی شعور اطرافمون رو تحمل می کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@marjanAshofteh/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%B4%D8%B9%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D9%81%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D8%AA%D8%AD%D9%85%D9%84-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-itnl8qamfs2p</link>
                <description> کارمند با عصبانیت وسایل میزش رو جمع می کنه و مطمئنه که هر جای دنیا کار کنه، بیشتر از این جا قدرش رو می دونن. با همکاراش خداحافظی می کنه و پیروزمندانه در رو باز می کنه تا برای همیشه بره. قبل از اینکه در رو کامل ببنده ناخداگاه چشمش به میز خالیش می افته و انگار همون لحظه است که می فهمه فردا دیگه قرار نیست مثل این همه سال بیاد و پشت این میز بشینه. آهی می کشه و در رو می بنده.همه مون این صحنه رو دیدیم. یا توی زندگی واقعی یا حداقل تو فیلم ها.لحظه ای که آدم بالاخره صبرش تموم می شه و می بُره... از وابستگی هاش، از روزمرگی ...شهامت می خواد که بری و دیگه پشت سرت رو نگاه نکنی.که مطمئن باشی می تونی شرایط بهتری رو برای خودت فراهم کنی.که دلتنگ نشی ...دلتنگ کارت، همکارات، میزت، حتی خیابونایی که هر روز ازشون می گذشتی و به محل کارت می رسیدی.بعد از چند سالی که یک جا کار می کنی، واقعا بهش تعلق پیدا می کنی. می شه جزئی از زندگیت.آشناست ... بدون سورپرایز خاصیمثل این می مونه که به جای اینکه مثل همیشه بری مهمونی خونه ی خواهر و برادر و عمه و خاله ی خودت، وارد یه خونه جدید بشی با کلی آدم جدید و ناآشنا. آدم هایی که هر کدوم برای خودشون داستان و زندگی ای دارن. کلی سورپرایز. همه این ها به کنار، اون ور قضیه هم معلوم نیست چی در انتظارته. فرض کنیم شرایط کاری فعلی 5 تا مشکل داشته باشه، از کجا معلوم این 5 تا حل نشه و بدترش جاش رو نگیره.توی خیلی از مراحل زندگی نمی دونی چی در انتظارته. باید چشم هات و ببندی و عبور کنی و امیدوار باشی بهترین برات پیش می یاد، اما فرق این تصمیم برای من اینه که خودم عاملشم و اگر اشتباه باشه، اگر به بدترش برسم، اگر هر پشیمونی ای بیاد سراغم... خودم کردم و ممکنه دیگه راه برگشتی به نقطه ای که الان هستم نداشته باشم.نمی دونم آرامش حاصل از این آشنایی و ترس از اینکه چی پیش می یاد، تا کی مجبورم می کنه صبر کنم. اما این رو می دونم که تا چیزی رو از دست ندی چیزی به دست نمی یاد.تا ریسک نکنی، زندگی همینیه که هست.آشناست، اما می ارزه؟ تا کِی؟ </description>
                <category>خودمونی هایی از جنس زندگی</category>
                <author>خودمونی هایی از جنس زندگی</author>
                <pubDate>Wed, 13 Mar 2019 16:53:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می خواهم دوباره متولد شوم ...</title>
                <link>https://virgool.io/@marjanAshofteh/%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%B4%D9%88%D9%85-ncajcsrwc9eq</link>
                <description> خیلی سال پیش داشتم مصاحبه یکی از بازیگرها رو توی تلویزیون می دیدم. داشت از این می گفت که آدم خودش می تونه روز تولد خودش رو تعیین کنه و هر روز و هر چند باری و هر جوری که می خواد متولد بشه.می خواهم دوباره متولد شوم ...امشب حرف هایی شنیدم که یه یهویی یه تلنگری بهم خورد و انگار به خودم اومدم. مخاطب حرف ها من نبودم اما خیلی به فکر بردم. صحبت در مورد کسی بود که به خاطر سوء رفتارش در زندگی، الان داشت هم از طرف اطرافیانش مواخذه می شد، هم مستقیما نتیجه رفتارهاش رو روی تربیت بچه هاش می دید. مشکلاتی مثل عدم اعتماد به نفس، اینکه مدام تو زندگیش دنبال تکیه گاه بوده و از اون بدتر منتظر بوده تا کسی بیاد و مشکلاتش رو حل کنه.من همش داشتم از این آدم دفاع می کردم و می گفتم که نمی شه یه شبه عوض شه، خوب ضعیفه و همه رفتارهاش هم از همین ناشی می شه و باید آروم آروم کمکش کرد و دست خوش نیست و از این حرفا...اما بعد یهویی یه جواب کوبنده شنیدم که اصلا انتظارش رو نداشتم. طرف مقابلم گفت: معلومه که می شه آدم اگه مجبور باشه و بخواد یه شبه قوی می شه و زندگیش رو عوض می کنه. اگه می خواد، همه انرژیش رو می ذاره تا شرایطی که ازش ناراضی هست رو تغییر بده و شرایط رو بهبود بده.خیلی وقته که منتظرم تا تغییر کنم. از اون بدتر منتظرم تا همسرم کمکم کنه و بخشی از این تغییر باشه.بذار یککم برگردم عقب و از خودم بگم.من از اول دبستان توی یه مدرسه غیرانتفاعی نسبتا سخت گیر بزرگ شدم. می گم بزرگ شدم چون از وقتی یادم می یاد از صبح تا 4 بعد از ظهر توی مدرسه بودم. کل دوران تحصیلم رو توی همون مدرسه گذروندم و می تونم بگم بودن توی اون مدرسه یکی از بهترین اتفاق های زندگیم بود. تا دبیرستان آروم و گوشه گیر بودم و حسابی بچه مثبت. پام رو که گذاشتم دبیرستان عین بمب ترکیدم. از این رو به اون رو شدم. کل دوران تحصیلم نمرات خیلی خوبی داشتم اما دبیرستان اونقدی که به کارهای فوق برنامه و تحقیق و سرک کشیدن به این ور و اون ور، می رسیدم، برای درس هام وقت نداشتم.سال اول دبیرستانم بیشتر به اجرای تئاترهای مدرسه و اجرای برنامه می گذشت. کم کم توی مدرسه شناخته شدم و این خیلی بهم اعتماد به نفس داد. یکی از دلایلی هم که از برنامه هام خوششون می یومد همین پررویی و اعتماد به نفسم بود.برام مهم نبود کی چی می گه. کار خودم رو می کردم. تا اینکه با خبرنگاری آشنا شدم و هر جوری بود تابستون سال اول دبیرستان رفتم دوره اش رو گذروندم و چشم به هم زدم و سال تحصیلی دوم دبیرستان شروع شد. لحظه شماری می کردم تا تابستون سال دوم برسه و بتونم کارم رو شروع کنم. خلاصه 2 تا تابستون بعد رو با تمام وجودم کار کردم و بیشتر از همیشه عشق دنیا رو کردم.خلاصه بگم دانشگاه رفتم سراغ کامپیوتر، که از اول می خواستمش و انتخاب 18 امم دانشگاه سراسری قبول شدم و انقدر سرم مشغول علاقه جدیدم شد که قبلیه از یادم رفت و چند ماهی از ترم اول دانشگاه که می گذشت دیگه تصمیم خودم رو گرفتم و کامل گذاشتمش کنار.البته این هم بگم که در اوج گذاشتمش کنار. وقتی که 2 تا مطلبم توی روزنامه چاپ شده بود و سردبیر روزنامه تازه داشت باهام آشنا می شد برای کارهای بعدی و ...خلاصهمن که بیکار نمی شینم، هر جوری بود پام رو به دانشگاه شریف باز کردم تا بتونم از طریق دانشجوهاش و تیم هاشون وارد کار بشم. تابستون سال دوم بود که اولین کارآموزیم رو شروع کردم.الان 4 سال سابقه کار دارم و دو سالی می شه که درسم تموم شده.اما ...دلم لک زده برای اون اعتماد به نفس و خودباوریه قدیمم، که نمی دونم جه قدرش از بچگی بود و چه قدرش شناخت.7 ساله داخل یه رابطه جدیه عاشقانه ام که 2 ساله پیش به عقد منجر شد و الان هم 4 ماهیه توی خونه خودمون زندگی می کنیم.نمی دونم انگار تو این 7 سال ذره ذره دارم حل می شم تو رابطه و خودم رو گم می کنم.می خوام دوباره خودم رو پای خودم وایسم.تنهای تنها</description>
                <category>خودمونی هایی از جنس زندگی</category>
                <author>خودمونی هایی از جنس زندگی</author>
                <pubDate>Mon, 11 Mar 2019 03:56:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>