<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مرجان قبادی‌نیا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@marjanqobadinia</link>
        <description>یه معلوم‌الحالی که سعی می‌کنه واسه خودش بنویسه.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 16:55:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4002227/avatar/EgUdxr.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مرجان قبادی‌نیا</title>
            <link>https://virgool.io/@marjanqobadinia</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نامه‌ای بی نام و نشان</title>
                <link>https://virgool.io/@marjanqobadinia/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%88-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86-gpteoh6ogjrk-gpteoh6ogjrk-gpteoh6ogjrk</link>
                <description>چند روزیست که نامه‌ های گنجشک عزیز و سایر نویسنده‌ های عزیزی که به پیروی از گنجشک نامه می‌نویسند را دنبال می‌کنم. دیدن و خواندن هر نامه برای من غم و شادی عجیبی در پی داشت؛ نامه ها را طوری خواندم که گویی آشنایی از وجودم به مثال خانواده‌ام، آن نامه ها را نوشته بود. بی‌نهایت از گنجشک عزیز سپاسگزارم. در تمام این مدتی که نامه ها را می‌خواندم، فکر نامه نوشتن لحظه‌ای مرا تنها نگذاشت. اما مشکل اینجا بود و هست که نمی‌دانم چه باید بنویسم و برای چه کسی بنویسم. اما دیگر بیخیال شدم و نامه‌ای بی نام و نشان می‌نویسم. اگر سطری از این نامه به ذهن کسی آشنا و نزدیک آمد؛ خوشا به سعادت من.این روز ها فکر &quot;رفتن&quot; امانم را بریده. دیگر نای ماندن ندارم. دلم می‌خواهد طوری بروم که حتی یادم در ذهن کسی باقی نماند. به زبانی دیگر ریشه های ذهنم فرسوده شده‌اند و دیگر نمی‌توانم به چیزی جز رفتن فکر کنم. پیش‌تر گفته بودم &quot;من دیگر من نیستم، برای من، منِ خوبی نیستم&quot;؛ این بار با قاطعیت محکم‌تر و صدای بلندتری باور کردم که دیگر حتی برای خود من نیز، خوب نیستم. به گمانم نباید به روز های خوشی که گذشت دل می‌بستم؛ نباید باور می‌کردم که به زنده ماندن روحم، امید کم‌سویی داشتم. امیدم کور شده. واژه امید دیگر برایم واژه غریبیست که حس می‌کنم تا به حال به گوشم نخورده. اما دردناک‌تر از غریبی واژه امید، نداشتن خانه‌ای برای ماندن است.مدتی پیش، شاید حتی پیش از آغاز سال هزار و چهارصد و پنج، رو به ساحل، به همراه عزیزی نشسته بودم که عزیز، از من سوال کوتاهی پرسید. &quot;به نظرت به جایی تعلق داری؟&quot;. پاسخ من نیز کوتاه بود. سری تکان داده و با صدای کوتاه &quot;نُچ&quot; پاسخ داده بودم. جسم من، تابوت روح سرگردان من، در گیلان چشم گشود. در گیلان چشمانم چیزی جز انعکاس سبز رنگ اطراف به خود ندید. خواستم برای همیشه ماندن به گیلان دل ببندم. نشد. خواستم در آخرین تلاش هایم برای ماندن، به رشت دل ببندم. رشت نیز روی خوش به من نشان نداد و مرا پس زد. به تهران عزیز دل بستم. عزیز ناخواسته من. از بین جاده‎ های خشک و بیابان‌طور قزوین و خانه‌ های خاکستری کرج گذشتم تا به عزیز ناخواسته خود برسم. به تازگی حس می‌کردم که شاید بتوانم در خاک و آسفالت های تهران ریشه بدوانم که نشد. از آخرین باری که تهران را ترک کردم، جوی خون و خانه‌ های ویران به جا مانده. ریشه هایم در بین سنگ‌ریزه های آسفالت تهران خشک شد. دیگر من ماندم و من. منی بی‌ریشه. منی سرگردان.دیگر بیخیال پناهی برای جسمم شدم. باور کردم که جایی برای ماندن ندارم. فقط دلم برای روحی می‌سوزد که در تن من اسیر مانده و نه راهی برای رفتن دارد و نه طاقتی برای قرار. به تازگی حس می‌کنم روحم به تنم غریبی می‌کند. گویی روحم دستانی که می‌بیند را نمی‌شناسد. صدایی که می‌شنود، چهره‌ای که می‌بیند را نمی‌شناسد. گویی دو مرجان در وجودم جریان دارد و نمی‌دانم بین این دو مرجان چه فرقی وجود دارد.من دیگر برای روحم پناهی جز سکوت ندارم. اگر روزی نبودم، به یقین در گوشه‌ای از سکوت، جایی برای ماندن برگزیده‌ام. نه سکوتی از روی غم یا شادی، صرفا سکوت. دیگر راه من برای رفتن، سکوت است. نشانه من برای نبودن سکوت است. دیگر تنها میراث من برای این زندگی سکوت است.حس می‌کنم دیگر شبیه بخشی از نامه ابراهیم گلستان شده‌ام؛ &quot;تو معنی دیوانه شدن را نمی‌دانی، من دیوانه شده‌ام&quot;. من دیگر دیوانه شده‌ام. دیوانه‌ای بی‌ریشه، بی‌ریشه‌ای ناماندگار، بی‌ریشه غرق در سکوت. من دیگر سکوتم، سکوتم، سکوت...</description>
                <category>مرجان قبادی‌نیا</category>
                <author>مرجان قبادی‌نیا</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 21:01:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در انتظار مهمان از راه نرسیده</title>
                <link>https://virgool.io/@marjanqobadinia/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%86%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%87-gp2euunayfif-gp2euunayfif</link>
                <description>گاهی اوقات به این فکر می‌کنم که ما چرا دست از زندگی کردن برنمی‌داریم؛ این عطش زنده ماندن ما از کجا پیدایش شده و چرا هیچ‌وقت بیخیال ما نمی‌شود؟ دیدم عشق است که ما را به زنده ماندن محکوم کرده؛ حسی که تنها در لحظه وقوع قابل تشخیص است و بشر، عمری را برای چشیدن عشق، با زندگی می‌جنگد. حسی که هر روز عالمی را از بالین می‌کَنَد و به زنده ماندن محکوم می‌کند. شاید هم زندگی به این سختی‌ها که من فکر می‌کنم نباشد و من صرفا به سختی‌های زندگی دل داده باشم. در این هیاهو و آشوب بی‌پایان، ادعایی برای عشق ندارم، اما برای لحظه‌ای چشیدن عشقی از جنس آرامش، شاید کمترین چیزی که بتوانم فدا کنم، جانم باشد.در این روزگار که دیگر کمتر کسی به چیزی &quot;باور&quot; دارد، بیشتر از قبل به چهره رهگذر ها توجه می‌کنم. این روز ها انگار چشم‌هایشان با صدای بلندتری سخن می‌گویند. این روزها اگر کسی عاشق باشد، چشمانش با نور دیگری می‌درخشد. اگر کسی امیدی نداشته باشد، فریاد های دلش را با نور کم‌سوی چشمانش فریاد می‌زند. من هم بی‌تفاوت نشسته‌ام و به این جماعت بی‌باور می‌اندیشم. سهم من از این زندگی همین بود؛ حدس زدن داستان رهگذر ها.مدتی پیش به زبانی دیگر درمورد عشق نوشته بودم. نوشته بودم که من عشق را می‌شناسم اما نه به گونه‌ای که متعلق به من باشد. عشق برای من نوریست در چشمان دو عاشق، عشق برای من ابیاتیست در باب وصف عشق و عاشق و معشوق. اما در تمام این لحظه‌ها می‌دانستم و می‌دانم که متعلق به من نبودند و نیستند. از بی‌نقص بودن عشق در زندگی بقیه نوشته بودم. باور دارم که عشق هر چیزی را بی‌نقص می‌کند، حتی اگر در زمان اشتباهی رخ داده باشد. درد و نفرین که می‌دانستم هیچ شکلی از آن به من تعلق نداشت.این روز ها، عشق تنها باوریست که در چشمان عشاق دیده‌ام، به مثال آخرین پناه. در روزگاری که حتی نفس کشیدن، دستاوردی شگفت‌انگیز برای ما بود، دیدم که تنها پناه آدمی، همان لبخند و لمس کردن دست یار بوده. من هم تنها پناهم همین چند کلمه و عبارت بی‌ربطی بود که سعی می‌کردم بنویسم اما سکوت را ترجیح می‌دادم. بله در همان روزگار، تنها پناه من سکوت بود. اما اگر پناهی از جنس عشق داشتم، نه تنها سکوت نمی‌کردم بلکه حرف‌هایی برای گفتن داشتم، برای عزیز از راه نرسیده‌ام.برایش می‌گفتم که روز های زیادی در انتظارش نشسته بودم اما از راه نرسیده بود. از جای خالی دستش میان دستم می‌گفتم. از جای خالی لبخندش در تمام ساعات روزم می‌گفتم. از جای خالی عکسش در آینه رو به رویم می‌گفتم.این روز ها بعد از گذشت سالها، این انتظار برایم کمی تلخ‌تر از سابق شده. در عین حال که به تنها ماندن خو گرفته‌ام، از تنهایی خود شاکی شده‌ام. آهنگی سکوتم را می‌شکند که مدام از من می‌پرسد &quot;آسمان چشم او آینه کیست؟&quot;؛ و من هم سکوت را به هر جوابی ترجیح می‌دهم.من در تمام لحظات سکوتم حرفی برای گفتن دارم اما به گمانم همچنان من اسیر کلمه‌های درون ذهنم مانده‌ام و بیشتر از تصوراتم به اسارت عادت کرده‌ام. ایرادی ندارد. شاکی هستم اما ایرادی ندارد. من همچنان در انتظارم، امیدی به از راه رسیدن آن عزیز نادیده ندارم اما به زنده ماندنم امید کم‌سویی دارم.به قول همان آهنگ &quot;ای دلت خورشید خندان، سینه تاریک من، سنگ قبر آرزو بود&quot; کوتاه ولی بی‌پایان. شب خوش.</description>
                <category>مرجان قبادی‌نیا</category>
                <author>مرجان قبادی‌نیا</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 23:41:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید گاهی باید سکوت کرد...</title>
                <link>https://virgool.io/@marjanqobadinia/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-sdcxnj7320rm</link>
                <description>در این روز ها که از دست بشریت و دستاورد های آن جانم به لب رسیده، کمتر از قبل به نوشتن فکر می‌کنم. هر بار که شروع به نوشتن می‌کنم در آخر از غم و غصه هایی می‌نویسم که در مقابلشان عاجزم و درمانده. اما اکنون چند کلمه‌ای در سینه دارم که شاید گفتنشان کمی از خفگی من بکاهد.  این روز ها به سکوت فکر می‌کنم. به اینکه ما کجا سکوت می‌کنیم؟ چرا سکوت می‌کنیم؟ کجا باید یا نباید سکوت کنیم؟ و هزاران سوال دیگر. حتی بین آن همه سوال، به سکوت‌ های خود نیز نظری انداختم و دوباره آتشی بر وجود خود انداختم؛ طوری که انگار شعله های آتش را بر وجود خود بپسندم. در بین آن شعله ها، تمام آن سوال ها را از خود نیز پرسیدم. به جواب بزرگی نرسیدم. اما باز مرا به نوشتن واداشت. با جمع بستن جملاتم، ممکن است شمای مخاطب را به شرایطی مجبور کنم که شاید باب میل شما نباشد، اما در شرایط فعلی، نتوانید صدایتان را به من برسانید. پس تا روزی که صدایمان به گوش هم برسد، فعلا درمورد سکوت خودم برایتان می‌نویسم. من زیاد سکوت می‌کنم؛ سکوت همنشین جدایی ناپذیر من است که سالهاست با هم مسیر های زیادی را طی کردیم. گاهی پناهگاهیست برای آرام گرفتنم و گاهی زندانیست برای زجر دادنم. گاهی وقت ها هم از سر خوشحالی سکوت می‌کنم که در ذهن من، این سکوت برای من از همه عجیب‌تر است. خیلی اوقات سکوت می‌کنم و پناه می‌برم چون حس می‌کنم توان گفتن خیلی کلمه‌ ها و جمله ها را ندارم. در عوض سعی می‌کنم بنویسم؛ شاید باور نکنید اما برای من همیشه نوشتن از صحبت کردن راحت‌تر بوده. حتی حالا نیز نوشتن را به صحبت کردن ترجیح می‌دهم. اما گاهی همین پناهگاه برای من شکنجه‌گاهی می‌شود که روزی هزاران هزار بار انعکاس صدای خود در غار بی‌انتهای سکوت می‌شنوم. انعکاس صدا ها و جمله‌ هایی که هیچوقت با صدای بلند نگفتم. از کجا معلوم، شاید در همین آینده‌ای که آن سرش ناپیداست، مسیر من پر از جمله های جدیدی باشد که شاید هیچوقت به زبان نیاورم. اما برایتان بگویم از سکوتی که پشت لبخند پنهان می‌شود و اجازه نمی‌دهد صدایی از گلوی من بگذرد. فکر نکنید در خوشحالی‌های بزرگی سکوت می‌کنم؛ نه. مدت زیادیست که خوشحالی‌های بزرگ از خانه های ما پر کشیده‌اند و ما به چیز های کوچک و به ظاهر ناچیزی دل بسته‌ایم؛ دل بسته‌ایم برای زنده ماندن. واقعا ما انسان‌ ها برای زنده ماندن به چه چیز ها که دل نمی‌بندیم. من هم مثل خیلی از اطرافیانم به چیز های کوچک دل بستم که مرا به آینده کوتاه مدت امیدوار می‌کند؛ دیگر یاد گرفتم به آینده های دوردست حتی فکر نکنم. در همین لحظه های کوتاه و گذرا، گاهی با شنیدن صدای لبخند بندی از وجودم، یا دیدن لحظه هایی که برنامه‌ای برای دیدنشان نداشتم، از روی خوشحالی سکوت می‌کنم. انگار که با سکوتم، به آن لحظه ها اجازه ورود به روحم را می‌دهم. انگار که برای لحظه‌ای، بیخیال تمام قانون‌ های بااساس و بی‌اساس جهان می‌شوم. انگار برای لحظه‌ای تمام ناامیدی ها و ناامید کننده‌ هایی که می‌شناسم را فراموش می‌کنم. سکوت اینجا دست مرا برای زنده ماندن و زنده بودن می‌گیرد. این شد که یاد گرفتم حین شنیدن نغمه‌ای خوشایند یا کلامی خوشبو، یا دیدن برقی در چشمان کسی، سکوت کنم تا آن لبخند و لحظه در تار و پود وجودم نقش ببندد. یاد گرفتم در آن لحظه، سکوت را بر هر صدایی ترجیح دهم. چرا که با سکوت تمام صداها قابل شنیدن و تمام نور ها قابل دیدن می‌شوند. پ.ن: البته که در بین این سکوت ها لحظه‌ای به سکوتی که محکوم شده‌ایم اشاره نکردم. اشاره نکردم چون ممکن است ناخواسته کلامی رد و بدل شود که درموردش سوء برداشت شود و دیگر قلمی برای نوشتن نداشته باشم. اما می‌دانم که در بین تمام شکل و نقش های سکوت، من هیچ سکوت اجباری را بر هیچ انسانی نمی‌پسندم؛ نه در کلام و نه در ارتباطات بین المللی. من هیچ برتری در ارتباط را در هیچ قالبی برای هیچکس نمی‌پسندم. باشد روزی که پشت اصطلاحات فریبنده پنهان نباشیم و همگی در مساوات بشردوستانه به دنبال معنای زنده بودنمان بگردیم. بدرود. </description>
                <category>مرجان قبادی‌نیا</category>
                <author>مرجان قبادی‌نیا</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 01:21:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید دیگر امیدی در جیبم باقی نمانده...</title>
                <link>https://virgool.io/@marjanqobadinia/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%DB%8C%D8%A8%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-ah2bqagohplm</link>
                <description>مدت زیادیست که نوشتن را فراموش کرده بودم. اگرچه شوق نوشتن در بند بند وجودم موج می‌زد اما گمان می‌کردم و می‌کنم که کلمات، دوست دارند که همچنان در ذهنم اسیر بمانند؛ شاید هم من اسیر آنها هستم و آنها &quot;اسیر داشتن&quot; را دوست دارند.در تمام وقتی که نمی‌نوشتم، به حقارتی که این جنگ در وجودم دمیده بود، فکر می‌کردم. به این فکر می‌کردم که چقدر از اینکه کس دیگری برایم تصمیم بگیرد، متنفرم. به این فکر کردم که چقدر فرسوده‌تر شده‌ام و چقدر توان ادامه دادن ندارم. به این فکر کردم که چقدر نیاز دارم با کسی صحبت کنم، اما در عین حال سرم را گرم می‌کردم، چون از حالات چهره اطرافیان، متوجه می‌شدم که آنها هم با ناراحتی خود سر و کله می‌زنند و نیازی نیست که با این کارم، بار روی دوششان را سنگین‌تر کنم.راستش را بخواهید، دیگر حتی نمی‌دانم که دلم چه می‌خواهد؛ حتی تصمیم‌گیری برای ساده‌ترین موارد نیز، برایم سخت شده. نمی‌دانم باید چه کنم و کجا بروم؛ اصلا دلم می‌خواهد بروم یا نه؟ آنقدر خسته شده‌ام که نمی‌دانم چقدر باید بخوابم تا این خستگی را فراموش کنم. آنقدر کلافه شده‌ام که نمی‌دانم چقدر باید قدم بزنم تا حال و هوایم کمی عوض شود. آنقدر دلم از همه‌چیز و همه‌کس شکسته که نمی‌دانم چگونه باید زیر پتویم مچاله شوم تا فراموش کنم.لحظه‌ای آرامش می‌خواهم. لحظه‌ای سکوت. می‌خواهم چند لحظه آرام باشم که بعد از شکستن آرامشم، باقی عمرم را به فکر کردن به همان چند لحظه بگذرانم. من از این آشوب بی‌پایان خسته‌ام. من از دور بودن خسته‌ام. من از شکسته شدن خسته‌ام. من از بی‌پناه بودن خسته‌ام. من خسته‌ام.وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، منی را می‌بینم که صبور و امیدوار بودن، کمترین کاری بود که از او برمی‌آمد. اکنون به جای آن من، چیزی جز چند مشت خاک باقی نمانده. من هنوز هم صبورم اما دیگر امیدی ندارم. دیگر باور ندارم. دیگر چیزی ندارم.اینطور به نظر می‌آید که من اسیر کلمات درون ذهنم شده‌ام. فکر کنم بازنده این داستان نیز من شدم. فکر کنم آنقدر درگیر زنده ماندن بودم که متوجه سوراخ شدن جیب‌های پر امید خود نشدم. ایرادی ندارد. چای سردم را به دست می‌گیرم و از روی همان نیمکت همیشگی به دور ترین نقطه دریا زل می‌زنم. شاید آن چند لحظه سکوت و آرامش، آنجا به سراغم بیاید.</description>
                <category>مرجان قبادی‌نیا</category>
                <author>مرجان قبادی‌نیا</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2026 13:48:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چکه‌هایی از من باقی مانده بود، که آنها هم از دست رفتند.</title>
                <link>https://virgool.io/@marjanqobadinia/%DA%86%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86%D8%AF-nbfrtgl7rbsn</link>
                <description>چند روزی بود که خود را از نوشتن منع کرده بودم؛ فکر می‌کردم با نوشتنم، به &quot;سوگواری&quot; خودم اهانت می‌کنم. هر بار که در طول این چند روز گذشته، به نوشتن فکر کردم، بخشی از من خشمگین می‌شد و شروع به تحقیر می‌کرد، مرا تحقیر کرد، کلماتی که نوشته‌ام را تحقیر کرد؛ بدتر از همه، زنده بودنم را تحقیر کرد. غریبه‌تر از روزهای قبل شدم. دیگر با دیدن خودم در آینه، چهره‌هایی می‌بینم که صدا و آرزوهای خاموششان، روی زندگی من آوار شده. لیلی‌هایی را در آینه می‌بینم که مجنونشان رفت و بازنگشت. مجنون‌هایی را می‌بینم که داغ لیلی بر دلشان نشسته. بین این همه عاشق و داستان ناتمام، به من حق بدهید که دیگر اثری از چهره خودم در آینه نبینم.بیشتر از یک سال است که پیش خودم حس می‌کنم تمام زندگی من به مو رسیده؛ طناب امیدم به زندگی آن‌قدر نازک شد تا به مو رسید؛ اشکی از چشمانش به زمین می‌چکد اگر بگویم موی نازک طناب امیدم، مثل تار موی کیست؟ من طاقت دیدن آن اشک را ندارم. اشک‌های خودم کافیست.من در طول این یک سال و اندی، تمام تلاشم را کردم که آن طنابی که اکنون چیزی از آن باقی نمانده، سالم بماند. خودم را به آب و آتش کشیدم، از عالم و آدم فاصله گرفتم تا کسی دستش به آن تار موی باقی مانده از امیدم نرسد. رازدارتر از سابق شدم. سکوت کردم که مبادا با گشودن دهانم، دودِ آن آتش درونم، خبر از سِر درونم بدهد. خلاصه، نهایت تلاشم را کردم تا آن چند چکه باقی مانده از من، از دستم نرود. طاقت از دست دادنش را نداشتم. پیش خودم فکر می‌کردم با از دست دادن آن چند چکه، شرمنده می‌شدم؛ شرمنده خودم، شرمنده کسانی که سعی کردم برایشان &quot;خوب&quot; باشم.در پایان آن یک سال و اندی، اکنون وقتی در آینه، بین آن لیلی و مجنون‌ها، جای خالی چند چکه را دیدم. به گمانم، با اشک‌های من، آن چند چکه هم از دستم رفتند. این طور که به نظر می‌آید، دیگر واقعا چیزی برای از دست دادن ندارم؛ فقط از درد شرمندگی می‌ترسم. ناراحتم. خشمگینم. دلخورم. من برای حفظ آن چند چکه خیلی تلاش کرده بودم. نباید آنها را از من می‌گرفتید. نباید از سوگی در تلاش هضم کردنش بودم سواستفاده می‌کردید و آنها را از من می‌گرفتید. من بدون آنها، چیزی جز یک &quot;هیچ&quot; بزرگ نیستم.این روزها دیگر به چیزی باور ندارم. اگر قرار بود باورها و ارزش‌های ما واقعی باشند، این‌قدر مفلوک زندگی نمی‌کردیم. اگر قرار بود دنیا دور منطق و عدالت بچرخد، این عجز بی‌انتهای ما، درست نبود.برخلاف روزهای گذشته، امشب اشک‌هایم پشت پلک‌هایم پنهان نشدند. مدتی پیش به دوست سابقم گفته بودم که نوشتن باعث می‌شود گریه نکنم و سرم را با نوشتن گرم کنم. امشب نوشتن هم مرا یاری نکرد. راستش دیگر آن‌قدر دلیل دارم که می‌توانم هرروز از عمر باقی مانده‌ام را به یکی از آنها اختصاص بدهم.بیشتر از این توان ادامه دادن ندارم، فقط مایلم بگویم که از ناتوانی خودم برای گفتن حرف‌های توی ذهنم، متنفرم. از عجزی که وجودم را فرا گرفته و اجازه نمی‌دهد تا حرف‌هایم را بی‌پرده و ابهام بگویم، متنفرم. از کسانی که ما را ناتمام گذاشتند متنفرم. متنفرم، متنفرم، متنفرم.</description>
                <category>مرجان قبادی‌نیا</category>
                <author>مرجان قبادی‌نیا</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 00:48:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نام این، هرچیزی بود جز &quot;زندگی&quot;.</title>
                <link>https://virgool.io/@marjanqobadinia/%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%B1%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%AC%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-kg3u3n90aokg</link>
                <description>نمی‌توانم بگویم که کلافه‌تر از همیشه هستم، اما حالم فرقی با روزهای گذشته ندارد. ناامید، خشمگین، گاهی دلخور و... بگذریم. فکر می‌کنم پر و بال دادن به این مورد، چیزی جز تلف کردن وقت نیست. امروز به عمری که گذشت فکر کردم. وقتی می‌گویم عمری که گذشت، فکر نکنید که موهای سفید و کمر خمیده و دندان‌های مصنوعی دارم؛ نه. حدودی بخواهم بگویم، در دهه سوم زندگی به سر می‌برم. اما باور کنید همین دو دهه‌ای که پشت سر گذاشته‌ام، آن‌قدری سخت و طاقت‌فرسا گذشت که گاهی حس می‌کنم کودک درونم، از شدت کهولت سن، ساکن آسایشگاه سالمندان شده. بله، قضیه همین‌قدر عجیب و مضحک شده. بگذریم. داشتم می‌گفتم که امروز، به عمری که گذشت فکر می‌کردم. دیدم ما همیشه بین &quot;باید&quot;ها و &quot;نباید&quot;ها زندگی کردیم؛ و این باید و نباید ها با ما زاده می‌شوند. تا چند سال اول، قبول دارم که بخشی از این باید و نباید ها برای این منظور است که کودک به خود آسیبی نرساند و در امان باشد؛ مثل جمله &quot;نباید به بخاری دست بزنی&quot;، یا &quot;باید غذا بخوری تا قوی بشی&quot;، یا حتی &quot;باید توی زمستون لباس گرم بپوشی تا سرما نخوری&quot; و از این قبیل توصیه‌ها. اما کمی جلوتر، داستان، رنگ متفاوتی به خود می‌گیرد.سالها با همین روال ادامه پیدا می‌کند تا اینکه دیگر آن شخص، &quot;کودک&quot; نیست. فرض را فعلا بر این بگیریم که وارد دوره نوجوانی شده و می‌داند که باید در هوای سرد، لباس گرم بپوشد، یا نباید به بخاری دست بزند چون دستش می‌سوزد و... . اما اکنون با باید و نباید های جدیدتر و پیشرفته‌تری دست و پنجه نرم می‌کند؛ مثل  &quot;باید درستو بخونی تا دبیرستانتو جای خوبی بخونی&quot;، یا &quot;یه مدت نباید کار اضافه انجام بدی و تمام حواست به درس و مشقت باشه&quot;، یا &quot;توی مدرسه نباید فلان حرفو بزنی چون فلان اتفاق میفته&quot; و... در همین نقاط بود که گاهی احساس می‌کردم از خودم اختیاری ندارم و این فکر، بنده را روز به روز به مرز جنون نزدیک‌تر می‌کرد؛ اما چون ساده‌تر از این حرف‌ها بودم، سرم را گرم ‌می‌کردم و بیخیال فکر کردن می‌شدم. در همان روزها، بنا به وجود همان باید ها و نباید ها، بیخیال تحصیل در رشته هنر شدم (در واقع شرایط محل زندگی طوری بود که به ظاهر چاره دیگری نداشتم) و وارد دنیای علوم انسانی شدم. اینجا بود که از فاصله نه چندان دور، بوی زندگی بزرگسالی به مشامم رسید و تمام این باید و نباید ها، شکل مخوف‌تری به خود گرفتند. اینجا باید اشاره کنم که نیمی از دوران دبیرستان و هم‌چنین تلاش بنده برای ورود به دوره جوانی، مصادف با دوران کرونا و شستن پاکت پفک و مرگ‌ها و فقدان‌هایی بود که دلیلش یک ویروس بود، که نه با چشم قابل دیدن بود و نه با دست، قابل لمس. اما از رو نرفتم و نرفتیم. آنقدر پاکت بستنی و پفک شستیم تا این روز ها را ببینیم. وارد دوره دبیرستان شدم و باز هم با نسخه‌های پیچیده و سختی از باید ها و نباید های زندگی آشنا شدم؛ نباید سهل انگاری می‌کردم چون آینده‌ام در چندتا کتاب و تعداد بی‌شماری تست و آزمون خلاصه شده بود و اگر گند می‌زدم، باید قید کل زندگی را می‌زدم و کاسه چه کنم به دست می‌گرفتم. گند زدم؛ آن هم نه برای یک‌بار، چندین بار گند زدم. در تمام آن باید ها و نباید هایی که برای زندگی تحصیلی و اجتماعی و فرهنگی و هنری و... زندگی من معین شده بود، من اشتباه کردم. معدل دیپلمم چنان چنگی به دل نزد؛ از جمع دوستان اندکی که داشتم بسیار دور افتادم، به دلیل فشار های سال آخر دبیرستان که همه فکر می‌کردند آن فشار ها روی من تاثیری ندارد، مجبور به بوسیدن ساز نازنینم و کنار گذاشتن وی شدم. تجربه دردناکی بود. علیرغم تحصیل در رشته علوم انسانی، راهم به سمت کنکور زبان ختم شد و آنجا هم کم اشتباه نکردم؛ اما جایی برای امید بود که اشتباهاتم را جبران کنم. تا مقدار قابل توجهی جبران کردم اما باز هم نتیجه برایم چندان خوشایند نبوده و نیست. امیدوارم این چند ترم باقی مانده به خوبی و خوشی بگذرد و به پایان برسد. در بین تمام این اضطراب‌های بیخودی و تلاش‌های بی‌ثمر، دوره نوجوانی تمام شد. وارد دوره جوانی شدیم. همیشه فکر می‌کنم که دوره جوانی با دوره بزرگسالی و میانسالی، تفاوت چندانی ندارد؛ به جز اینکه انسان‌ها در دوره جوانی، زیادی امیدوارند. همین. شاید من هم زیادی امیدوارم؛ نمی‌دانم. اکنون همان باید ها و نباید های ما، پشت کلمات پیچیده‌ای پنهان شده‌اند. عده‌ای با نام سیاست برای ما خط و نشان می‌کشند، عده‌ای با نام قانون و عده‌ای هم با قدرتی که در دست دارند. شاید کسی که سیاست بلد باشد، همان کسی است که هم قانون را تعیین می‌کند، و هم قدرت در دستان اوست. امروز حین فکر کردن به تمام این موارد، به این فکر کردم که ما همچنان همان کودکان کوچکی هستیم که بزرگترهایمان برای ما خط و نشان می‌کشند؛ در حالی که نباید این‌طور باشد. نباید کار پیدا کردن و درس خواندن و زندگی کردن مشروط به عده دیگری باشد؛ اگر فلانی خونش سرخ‌تر نبود، اگر پدر فلانی سلام نرساند، اگر فلان نباشد، اگر بهمان نباشد شاید بشود کاری پیدا کرد که با حقوقش بشود زندگی کرد؛ ما که دیگر مدتیست بیخیال علایقمان شده‌ایم. خواستم بگویم نام این همه اما و اگر و باید و نباید، &quot;زندگی&quot; نبود. حداقل از دیدگاه من اینطور به نظر می‌آید که این، هرچیزی بود به جز زندگی. زندگی از دیدگاه منِ کودک، خیلی ساده‌تر بود؛ حداقل آنجا من حق انتخاب داشتم. اما اینجا ندارم. خواستم بگویم ما هستیم که حتی در ایام کهنسالی هم برای ما خط و نشان بکشند و بگویند فلان چیز را نخورید، برای قند و فشارتان ضرر دارد. با این اوضاع، اگر در ایام جوانی، گرفتار قرص‌های فشار خون نشوم، خود را آدم خوش‌شانسی در نظر خواهم گرفت. ساعاتیست که در حال نوشتن هستم. بعید می‌دانم که مغزم بیشتر از این با من همکاری کند.از منِ ناچیز بپذیرید، تا بنده این قید و بندها نشده‌اید، این قالب‌های کوچک و بزرگ را بشکنید. شاید روزی فرصتی شد تا بهتر به معنی &quot;زندگی&quot; پی ببرید. شب خوش.</description>
                <category>مرجان قبادی‌نیا</category>
                <author>مرجان قبادی‌نیا</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 01:14:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای غریبه‌ای که در آینه می‌بینم.</title>
                <link>https://virgool.io/@marjanqobadinia/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%85-oodkquxlxn4y</link>
                <description>در این روزها، هرکسی که بویی از انسانیت برده باشد، خود را درحالتی عاجز و خشمگین و دلخور پیدا می‌کند؛ پس اگر حالتی از من با احوالات شما هم‌خوانی دارد، یعنی هم من در راه درستی قرار دارم و هم شما مرا بهتر متوجه می‌شوید.این روزها، آنقدری طولانی می‌گذرند که راستش باور نمی‌کنم هر شبانه روز ما بیست و چهار ساعته باشد. به گمانم عقربه های روی ساعت، سیاست جدیدی به خرج می‌دهند و کُندتر از قبل حرکت می‌کنند. حالمان خوب نیست. حالم خوب نیست. خشمگینم؛ ناامیدم. آخرین امیدی که در دست و بالم داشتم را پر دادم به سوی آسمان و فکر کنم اگر آن هم نتواند پرواز کند، آن وقت یقین پیدا می‌کنم که کار من تمام شده و باید بروم؛ به سوی دیارهای ناآشنا، به سوی مکان‌هایی که صرفا فقط یک‌بار می‌شود وارد آن‌ها شد و بعد از ورود، دیگر راهی برای برگشت وجود ندارد. شاید برای همین است که این اواخر زندگی را خیلی جدی نگرفتم. چیزی را برای خودم سخت‌تر از آنچه که بود و هست، نمی‌کنم. بین آرزوهایی مانده‌ام که هیچ‌کدامشان متعلق به من نیست. بین آرزوهایی مانده‌ام که صاحبانشان دیگر نفس نمی‌کشند. بین آرزوهایی نشسته‌ام که ناتمام ماندند. این انصاف نبود؛ نباید منصفانه باشد. تنها ماندن ما، آن هم بین این همه آرزو و لبخندهای خاموش شده نباید منصفانه باشد. این روزها گاهی بیشتر از حالت عادی می‌لرزم؛ انگار که سرمای وجود صاحبان آن آرزوها، هوا را سردتر از حالت عادی کرده باشد. طوری سردم می‌شود که گاهی فکر می‌کنم که من هیچ‌وقت گرم نخواهم شد. راستش را بخواهید، مایل هم نیستم که گرم شوم، سرمای وجود آنها، برای منی که زنده ماندم، مجازات منطقی و مناسبیست. عذاب می‌کشم؛ حین هر نفس، حین هر لبخند عذاب می‌کشم. گاهی صدایی را در دلم می‌شنوم که فریاد هایش پرده‌های گوشم را پاره می‌کنند؛ &quot;من باید می‌رفتم؛ من بیشتر از اونا شوق رفتن رو داشتم. من باید می‌رفتم.&quot; شجاعت این را ندارم که رو در روی کسی بایستم و این را با صدای بلند بگویم، چون از حالات چشم‌هایشان می‌ترسم. با خود گفتم شاید نوشتنش بهتر باشد. من غریبه شده‌ام. با کسی که در آینه می‌بینمش، غریبه شده‌ام. با دغدغه‌هایی که داشتم غریبه شده‌ام. با خیال راحتی که در سر داشتم، غریبه شده‌ام. با زنده ماندن و زندگی کردن غریبه شده‌ام. با &quot;خوب&quot; بودن غریبه شده‌ام. تنها آشنای جان من همان زخم‌هاییست که روی تنم مانده؛ می‌دانم که آنها هم برای زجر دادن من مانده‌اند. ایرادی ندارد. دیگر بودنشان آنقدر ها که فکرش را می‌کردم، دردی به همراه ندارند.ما این روزها غریبه‌هایی هستیم که حتی دیگر خودمان را هم نمی‌شناسیم. به نظرم، بنده کوچک‌تر از این حرف‌ها هستم که به بقیه چیزی بگویم اما به گمانم ایرادی ندارد مدتی با این حال سر کنیم. گوشه دلمان هرروز آتش می‌گیرد و طبیعیست که دود آن آتش، گاهی اشک ما را روی زمین بریزد. پنهان شدن من بین استعاره‌ها و جمله‌های مجهول،کمترین کاری بود که این روزها از دستم برآمده؛ قول من به اینجا باشد که در روزهای روشن، بی‌پرده از این روزها بنویسم. قول. قول من به اینجا. </description>
                <category>مرجان قبادی‌نیا</category>
                <author>مرجان قبادی‌نیا</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 22:44:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمی‌دانم چرا می‌نویسم. باور کنید نمی‌دانم.</title>
                <link>https://virgool.io/@marjanqobadinia/%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-u4lht4biqbcr</link>
                <description>با اینکه فردا یک امتحان طولانی در انتظار من است، اما الان تنبلی را به درس خواندن ترجیح می‌دهم؛ با اینکه از این موقعیت متنفرم اما واقعا حوصله‌ای برای درس خواندن ندارم. این روزها سکوت در خانه حاکم شده که به ندرت شکسته می‌شود و تجربه متفاوتیست. خوب بودن یا نبودنش راز من باشد.امشب این سکوت را با یک لیوان چای و چند آهنگ شکستم. گاهی من هم همراهی کردم اما گاهی فقط سکوت کردم که فقط بشنوم. داستان از این سکوت کردن من شروع شد. داستانی که مرا به پای لپ‌تاپ کشاند تا این نوشته بی‌سر و ته را شروع کنم.حین سکوت و چای و آهنگی که به گوشم می‌رسید من متوجه شدم که نیمی از وجودم بین خاطراتم گیر کرده. با هر لحظه که گذشت متوجه شدم من بین خاکستر دیروزهای از دست رفته نشسته‌ام و اشک‌هایم به جای چشمم، از قلبم می‌چکند. دیدم من مدت‌های زیادیست که از عالم و آدم دورم و به قول قدیمی‌ها، دستم از عالم و آدم کوتاه شده. دیدم نهایت کاری که از من برمی‌آید، پیام‌های نصفه و نیمه‌ایست که حتی نمی‌دانم چه باید بگویم؛ فقط می‌دانم که می‌خواهم به همان آدم‌هایی که دستم از آنها کوتاه شده بگویم &quot;دلم برات تنگ شده&quot;. پیام‌هایی که شاید حتی جوابی نداشته باشند. مثل پیام‌های بی‌دلیلی که برای دایی کوچکم می‌نویسم و می‌دانم که همیشه فراموش می‌‌کند به پیام‌هایش پاسخ بدهد. یا پیام‌هایی که فقط می‌نویسم و گزینه Send را نزده، پاکشان می‌کنم.دیدم من با اینکه دیگر جایی ندارم که تاابد در آن ماندگار باشم، باز هم آن شهر بین کوه و ساحل برای من جای خوبی بوده. مرا از تنهایی‌های بی انتها نجات داده و گاهی با اجبار مرا از غار عزلت و تنهایی بیرون کشیده.مادرم به اتاقم می‌گوید &quot;غار عزلت و تنهایی&quot;. حتی گاهی سرزده وارد می‌شود و می‌گوید: &quot;ما که همسایه نیستیم، از این غار عزلت و تنهاییت بیا بیرون ببینیمت، دلمون خوش باشه که بچه‌مون اومده بهمون سر بزنه&quot;با اینکه گاهی خیابان‌هایش برایم محزون و یادآور خاطرات تلخیست که روزگاری شیرین بودند، دلم برای این شهر تنگ می‌شود. اما به این نیز آگاه هستم که آنجا دیگر برای من جای ماندن نیست. بیشتر از یک سال پیش خودم انتخاب کردم که دیگر برایم جای ماندن نباشد و با یک تلخند مزخرف آنجا را ترک کردم. شهر مقصد را هم دوست دارم. وقتی از اینجا دورم، دلتنگ سکوتی که اینجا دارم، می‌شوم. اما اینجا هم برای من جای ماندن نیست. چرا؟ به گمانم از دستاوردهای زندگی دانشجویی همین است که جایی برای ماندن ندارم. مدام در حال متر کردن چندصد کیلومتر جاده هستم که یا تنها بمانم و یا به غار خودم پناه ببرم.وقتی دوازده ساله بودم مادرم به من گفت: &quot;طوری زندگی کن که برنگردی ببینی پشت سرت کلی &quot;کاش&quot; مونده باشه.&quot;اکنون شرمنده‌تر از این حرف‌ها هستم تا بتوانم در چشم‌هایش نگاه کنم و بگویم چقدر شرمنده هستم که نتوانستم به حرفش عمل کنم. نمی‌توانم جلویش بایستم و بگویم که سرتاسر زندگی من پر شده از &quot;کاش&quot;. کاش اینطور نمی‌شد. اما واقعا کاری از من ساخته نبود و نیست؛ حداقل در بیشتر موارد، من مقصر نیستم. زندگی به من اجازه نداد تا بدون کاش گفتن زندگی کنم.نمی‌دانم چرا می‌نویسم. به گمانم صدای آن کاش‌ها در دلم بلند شده. کاش اینطور نمی‌شد. کاش وقتی آن شهر کوچک را ترک می‌کردم، شهر بهتری برای مقصد برگزیده بودم. کاش زندگی به من فرصتی می‌داد تا حداقل یک بار برای خوشحال شدنم بتوانم کاری بکنم، شهری انتخاب کنم که در آن احتمالی برای خوشحال شدنم وجود داشته باشد. من اینجا بین این‌همه سکوت خوشحال نیستم. در آن شهر بین کوه و ساحل، بین آن همه هیاهو خوشحال نیستم. کاش فرصتی داشتم طور دیگری زندگی کنم. کاش... بگذریم.تا چای روی کتری کهنه نشده بروم یک چای دیگر بریزم. متاسفانه امتحان فردا از رگ گردن به من نزدیک‌تر است. شب بخیر.</description>
                <category>مرجان قبادی‌نیا</category>
                <author>مرجان قبادی‌نیا</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 21:10:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انگار دیگر حتی برف هم ما را خوشحال نمی‌کند.</title>
                <link>https://virgool.io/@marjanqobadinia/%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%81-%D9%87%D9%85-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-pod5rwdlozjl</link>
                <description>در بیخیال‌ترین و خطرناک‌ترین روزهای عمرم به سر می‌برم. بیخیالم چون حتی به فکر تعداد لیوان آب‌هایی که باید در طول روز بنوشم نیستم؛ طوری زندگی می‌کنم که گویی بدنم با کمک نیروهای غیبی مواد غذایی لازم را تامین می‌کند. می‌ترسم چون دیگر اسیر آن زن منطقی و حرف‌های توی سرم شدم. ترسی که مدت‌ها پیش داشتم واقعی شد؛ می‌ترسیدم عاجز شوم و روی دو زانو زمین بخورم که همین طور هم شد. عاجز شدم، از دست این روزگار راه فرار ندارم. روی دو زانو زمین خوردم، آن هم شاید برای بار هزارم. شاید هم بیشتر، نمی‌دانم. می‌ترسم. از صداهای درون مغزم، از واقعیت‌های اطرافم می‌ترسم. مثل همان مرجان خردسالی که از تاریکی می‌ترسید. مثل دیروز به خاطر دارم که از این ترس از تاریکی از کجا شروع شد. همان شب تابستانی که طبقه پایین خانه مشغول نگاه کردن کارتون بودم و خانواده‌ام در بالکن طبقه بالا مشغول نوشیدن چای و گپ و گفت همیشگی خود بودند. ناگهان همه‌جا تاریک شد و همه‌جا در سکوت غرق شد. نه صدای مادرم را شنیدم و هیچ صدای دیگری. تنها چاره‌ای که در خود دیدم این بود که با تمام وجود فریاد بزنم. بغضی که از شدت ترس دور گلویم پیچیده شده بود را کنار زدم و از اعماق وجودم شروع کردم به فریاد زدن. تا اینکه صدای مادرم به گوشم رسید که سعی داشت مرا به آغوش بگیرد و بگوید &quot;اشکالی نداره، فقط برقا رفت. نترس عزیزم من اینجام&quot;. بعد از آن شب دیگر نتوانستم از تاریکی نترسم. تا سال‌های سال ترس غیرقابل کنترلی نسبت به تاریکی داشتم اما حالا؟ حالا گاهی خود را در حال آرزو کردن برای تاریک شدن هوا پیدا می‌کنم. تاریکی دیگر برایم بوی پایان می‌دهد. انگار وقتی همه‌جا تاریک باشد، همه‌چیز به پایان می‌رسد. دیگر ترس از تاریکی، جای خود را به ترس از صداهای درون مغزم داده. امروز حین نگاه کردن به دانه‌های برف معلق در آسمان، متوجه شدم که دیگر برف هم مرا خوشحال نمی‌کند. برای اینکه این واقعیت را پیش خودم انکار کنم چشم‌هایم را بستم و اجازه دادم که دانه‌های برف را روی صورتم حس کنم. نتیجه را خیلی کوتاه بگویم بهتر است: فایده‌ای نداشت. دو خیابان بالاتر از جایی که می‌خواستم بروم از اتوبوس پیاده شدم که زیر برف قدم بزنم. برف منِ تیره‌پوش را سفیدپوش کرد. موهای روی سرم سفید شد اما باز هم خوشحال نبودم. امروز بود که متوجه شدم من دیگر آدم سابق نیستم و احتمال دارد که هیچ‌وقت منِ سابق نباشم. با فقدان‌های غیرمنتظره‌ای که در مدت اخیر دیدم و روز به روز هر تکه از وجودم آتش می‌گیرد، طبیعیست که من دیگر آدم سابق نباشم. بابت هر نفسم، شرم بی‌سابقه‌ای در وجودم حس می‌کنم. با هر نفسم بوی غریبه‌هایی را حس می‌کنم که گویی هرروز از عمرم را با آن‌‌ها گذرانده‌ام. حین تمام این شرمندگی‌ها، یک سوال ذهن مرا درگیر خود کرد که آن لحظه بدون اینکه فکر کنم پشت خط تلفن از دوست یاس‌بوی خود پرسیدم. &quot;من کی وقت کردم این‌قدر ناراحت باشم؟&quot; و بلافاصله تقصیر این احوالم را به گردن آن زن منطقی بی‌رحم انداختم. یاس‌بو هم گفت &quot;آره، کاملا ممکنه تقصیر اون باشه&quot;. راستش، شاید خیلی‌ها باعث و بانی ناراحتی من و ما هستند اما شمردن نام‌هایشان چیزی جز اتلاف وقت به همراه ندارد. الکی سرمان را درد نیاورم. امروز فقط یک گوشه نشستم و برای اولین بار با صدای بلند پیش خودم اعتراف کردم که حالم خوب نیست و چیزی در دست و بالم ندارم تا به درد خود چاره کنم. بله، من حالم خوب نیست و زخم‌های زیادی روی تن خود دارم. از آن زخم‌هایی که جایشان تا ابد روی پوستمان می‌ماند. اعتراف کردم که چندین هفته است که حالم خوب نیست و احتمالا خوب هم نخواهد شد. فکر می‌کنم از این پس با آمدن هر بهار اولین واکنش من، اشک ریختن باشد. برای من، برای تمام غریبه‌هایی که هیچ‌وقت فرصت شناختنشان را نداشتم و... فکر می‌کنم از این به بعد با دیدن هر برفی که روی زمین می‌افتد، من به گوشه‌ای زل بزنم و بیخیال چای داغ روی میزم شوم. ظاهرا دیگر اسیر شرم بزرگی شدم که حالا حالاها دست بردار من نیست. اشکالی ندارد. شاید این کمترین بهایی است که پرداخت می‌کنم و باید پرداخت کنم. حالا آرام آرام دستم به سمت کلید برق می‌رود تا با همان تاریکی که دیگر نسبت به آن ترسی ندارم، تنها بمانم؛ فقط آمدم تا بگویم که امروز، حتی برف هم مرا خوشحال نکرد. حتی برف هم مرا خوشحال نکرد...شب بخیر.</description>
                <category>مرجان قبادی‌نیا</category>
                <author>مرجان قبادی‌نیا</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jan 2026 22:34:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوی یاس روی لباسم</title>
                <link>https://virgool.io/@marjanqobadinia/%D8%A8%D9%88%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%B3-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D9%85-urt6wd10poxq</link>
                <description>چند روزی بود که احساس می‌کردم باید درمورد کسی بنویسم که در همان قدم اول مرا به آغوش نوشتن بازگرداند. کسی که بدون اینکه خبری داشته باشد، به من ثابت کرد که زندگی ارزش خیلی چیزها را دارد.مدت زیادیست که خیلی تنهاتر از قبل زندگی می‌کنم؛ جلوی ارتباط‌هایی که در معرض نابودی هستند نمی‌ایستم و پیش خود می‌گویم &quot; اگر قرار بوده این‌گونه تمام شود، پس بگذار تمام شود&quot;. شاید با این طرز تفکر مرتکب اشتباه‌های زیاده شده باشم اما در حال حاضر از اینکه برای ارتباط‌های بی‌شماری دست و پا نمی‌زنم، می‌شود گفت خوشنودم. اما...اما به معنای واقعی تنها نبودم و نیستم. حتی وقت‌هایی که در این کوچه و خیابان‌ها بدون او قدم می‌زنم، باز دلم را به بودنش خوش می‌کنم و بعد، عین دختربچه‌هایی که منتظر از راه رسیدن همبازی همیشگی‌شان هستند، به این فکر می‌کنم که اگر روزی در این کوچه‌ها و خیابان‌ها قدم زد، کدام کافه و جاهای دیدنی این شهر را نشانش بدهم که باز هم هوای برگشتن به سرش بزند و کمتر از قبل مرا در این شهر تنها بگذارد.من تا قبل او باور کرده بودم که ما آدم‌ها علاقه شدیدی به شکستن دل همدیگر داریم، انگار که روحمان با شکستن دل بقیه سیر می‌شود. من خودم مخالف این داستان بودم اما افراد زیادی به من ثابت کرده بودند که پشت نقاب خوش‌رنگ و لعاب &quot;دوست&quot;، از شکسته شدن روح من لذت‌های زیادی برده‌اند. در نتیجه این زخم‌ها گوشه‌ای برای عزلت و تنهایی برگزیده بودم. از همه ناامید شده بودم. باور کرده بودم که دیگر مثل فروغ فرخزاد باید تسلیتی برای روزنامه‌ها بفرستم و کار را تمام کنم. تا...تا روزی که وقتی از پنجره‌ای به بیرون از زندگی خود نگاه کردم، کسی را دیدم که برخلاف همه غریبه‌ها، بوی خانه‌ای را همراه خود داشت که من در آن بزرگ شده بودم. در عین ناباوری، با خود فکر کردم شاید سلام کردن به این غریبه ایده خوبی باشد. از غار تنهایی بیرون رفتم. دستی به سر و صورت و لباسم کشیدم و با صدای لرزانی سلام کردم. گویی با کسان دیگری درمورد سالادهایی که درست می‌کرد اما بوی عجیبی داشتند، صحبت می‌کرد. سلام کردم و گفتم این تجربه سالادها و عطر و طعم عجیبشان تجربه ناخوشایندی به نظر می‌رسد و در جوابم گفت امیدوار است که من دچار این تجربه نشوم. عجیب بود. کسی برای من امیدوار نشده بود. کسی امیدوار نشده بود که برای من اتفاق ناخوشایندی نیفتد. لحظاتی به دیوار رو به رویم خیره شدم و متوجه شدم که دلم ‌نمی‌خواهد که این مکالمه به پایان برسد. نمی‌خواهم با یک تشکر خشک و خالی بیخیال این غریبه شوم چون وقتی نزدیکتر رفتم، متوجه شدم که بوی آن خانه شدیدتر و سنگین‌تر از قبل است. با همان دستان یخ بسته از ترس و همان صدای لرزان شروع به سر هم کردن اراجیف عجیبی کردم. و در آخر عذرخواهی کردم و ابراز کردم که مدت زیادی از آخرین باری که از کسی خواستم که با هم آشنا شویم می‌گذرد، شرمنده حرف‌های بی سر و ته‌ای که به شما می‌گویم هستم.در نتیجه خنده او ما ساعاتی چند را به صحبت درمورد موضوعات روزمره گذراندیم و آهنگ‌های زیادی برای هم فرستادیم. ناگفته نماند که برای پیدا کردن بهترین آهنگ‌های لیست خودم، خودم را ریش ریش کرده بودم.در نتیجه فراز و نشیب‌های بی‌شمار و اشک و خنده‌های فراوان او تبدیل به دوستی شد که گویی همیشه جایش کنار من خالی بوده اما من نمی‌دانستم که جای او بوده. دوستی شد که خواستم سوار ماشین زمان بشویم و کودکی خوبی با هم بگذرانیم. شاید اگر ماشین زمان واقعی بود، فرصتش را داشتم که نوبت تاب‌بازی خودم را به او بدهم. شاید تکه بزرگتر شکلاتی که در دستم می‌ماند، سهم او بوده ولی در کنارم نبوده تا بتوانم سهم شکلاتش را به او پس بدهم. شاید زودتر از این حرف‌ها تبدیل به دو دوستی می‌شدیم که حالا هرکدامشان با بیست و اندی سال سن، در گوشه و کنار خیابان‌های یک شهر کوچک به انتظار هم می‌نشینند تا به شوخی‌های ریز و گاهی بی‌مزه هم بخندند.می‌دانم که می‌خوانی. می‌دانم که لبخند ریزی روی صورتت نقش بسته. می‌دانم که شاید بعد از خواندن این پست چند پیام خواهی نوشت که اولین آن پیام‌ها همین خواهد بود: &quot;مرجان&quot;. کاش زودتر این حرف‌ها پیدایمان شده بود. کاش زودتر از این حرف‌ها به من ثابت می‌کردی که می‌توانم خانواده‌ای بسازم که شاید از رگ و ریشه من نباشند اما من در کنارشان همیشه می‌توانم همان دختربچه کمی خنگ باشم که هر حرفی را باور می‌کند و می‌خندد. کاش زودتر از این حرف‌ها می‌فهمیدم که تو، عضو اول و همیشگی خانواده‌ای هستی که خودم فرصت انتخاب کردن اعضایش را دارم. اما در کنار همه این کاش‌ها بیا به شکلات‌هایی فکر کنیم که نصفه‌های بزرگترش برای توست. نمی‌خورم و دوست ندارم هم قبول نیست. به روزهایی فکر کنیم که دوباره با خوردن بوی یاس عطرت به من، من آنقدر عمیق نفس خواهم کشید که احتمالا باز هم پره‌های بینی‌ام به هم خواهند چسبید و تو دوباره از شدت خنده قرمز خواهی شد.خواستم بگویم به جبران تمام کاش‌ها، بمان. نرو. امیدی باش که دوباره برای دیدن تمثال کلمه &quot;دوست&quot; از دل جاده‌‌های بی‌پایان بگذرم و دوباره بوی یاس عطرت روی لباس من جا بماند. مثل همین هودی سرمه‌ای من که دیشب حین برگشتن به این شهر بی در و پیکر، فهمیدم که بوی یاس تو را می‌دهد.در پایان، بگذار اسم تو و علاقه و دلتنگی من به تو، راز من باشد. شاید این‌گونه بهتر باشد. شاید روزی گذشت و وقتی در کتابی که هنوز بود و نبودش سوالی بزرگ است، خوانندگان با دیدن اسم تو به من حق بدهند. تا آن روز بگذار فقط من و تو بدانیم که این کت، تن کیست؟</description>
                <category>مرجان قبادی‌نیا</category>
                <author>مرجان قبادی‌نیا</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 13:26:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من، آدم حقارت و &quot;نشدن&quot; ها</title>
                <link>https://virgool.io/@marjanqobadinia/%D9%85%D9%86-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%AD%D9%82%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%88-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D9%87%D8%A7-a36rcg1cnw66</link>
                <description>هاله‌ای از ابهام در اطراف می‌چرخد و مرا بو می‌کشد که شبیه گرگ‌هاییست که از عجز طعمه خود خبر دارند اما زجرکش کردن طعمه، برایشان حال و هوای دیگری دارد. حکم پیش‌غذای لذیذی دارد که مدت‌های زیادی برایش صبر کرده‌اند.این روزها در هر فرصتی که قلم به دست می‌گیرم، میل شدیدی به نوشتن چند جمله کوتاه دارم؛ &quot;همه &quot;نشدن&quot; ها برای من شد و این منصفانه نبود.&quot; اما تا قبل از اینکه اینجا یک یادگاری از این جمله بگذارم، جای دیگری شجاعت تف کردن این جمله را نداشتم. بله، همه &quot;نشدن&quot;ها سهم من شد و این منصفانه نبود. عصبانی نیستم، حتی داستان از ناراحتی و دلخوری هم فراتر رفته. به زبان ساده‌تر حتی ناراحت هم نیستم. فقط دلم برای دختربچه‌ای می‌سوزد که همان &quot;نشدن&quot;هایی که سهمش شد را باید به گور ببرد.بدون هیچ صحبتی از ابهام می‌نویسم. من نشد تا معنای یک زندگی کودکانه را بدانم. از همان اول با منطق تند و تیزی بزرگ شدم که گاهی وقتی همان زن منطقی درونم شروع به صحبت می‌کند، انگار اسلحه‌ای به دست می‌گیرد و شروع به شلیک می‌کند. طوری شلیک می‌کند که هر تیر از بدن ده‌ها نفر می‌گذرد و جان‌های زیادی را می‌گیرد. من با همان زن منطقی بزرگ شدم و هربار که خواستم کودکی کنم، در گوشم طوری صحبت کرد که اکنون حتی کوچک‌ترین دلخوشی من هم، با بزرگ‌ترین عذاب وجدان‌ها همراه است. جان بر لبم کرد این زنی که نه تا به حال او را دیده‌ام و نه تا به حال کس دیگری او را دیده.تا بیخیال دوره کودکی شدیم و گذر زمان ما را به سمت نوجوانی و بلوغ کشاند، این‌بار آن زن تبدیل به برج زهرمار شد و مرا تبدیل به منفورترین نوع بشر کرد؛ یک آدم تو سری خور و حقیر؛ یک آدمی که از ترس اینکه دل کسی را نشکند، دل خودش را هدف گرفت و روز به روز بیشتر ترسید. انگار که مقتول برای اینکه دل قاتل را نشکند بگوید &quot;ناراحت نشو، خودم ماشه را می‌کشم و کارم را تمام می‌کنم. تو فقط ناراحت نشو.&quot; مسبب تو سری خوردن‌های فراوانی از سمت خودم -درواقع آن زن مادر مرده- شدم. هر روز قلب خود را نشانه گرفتم و حتی نفهمیدم دل بستن چه معنایی داشت. برایتان بگویم که برای من خاک بر سر، حتی &quot;دل بستن&quot; هم منطقی شده بود.در این ایام، من در آستانه هجده سالگی بودم. هجده سال پوچی و حقارتی که کسی جز من ندید.روز ها گذشت و همچنان طوفان سهمگینی بین من و آن زن منطقی بی‌رحم برقرار بود. من جنگیدم. او با من جنگید. زخم زد و من عاجز تر قبل شدم.در ماه‌های پایانی هجده سالگی، همزمان با اینکه من شگرد جدیدی برای زمین زدن این زن بی‌رحم پیدا کرده بودم، او نیز نقشه‌های جدیدی برای من کشیده بود. دقیقا وقتی که به خودم جسارت دادم تا برای یک بار هم که شده بیخیال عقل و منطق شوم و به کسی که رو به رویم نشسته بگویم که چقدر همه‌چیز با بودن و نبودنش فرق دارد و به تازگی، از وقتی که او را شناخته‌ام خیلی واضح می‌توانم ببینم که ما انسان‌ها برای چه زنده‌ایم و...، همین زن دست و پایم را بست و ذره ذره با عذاب دادنم، سکوت را به من برای بار دوم یاد داد. برایتان بگویم که سکوتی که از روی اجبار باشد، بدترین نوع سکوت است. تصور کنید که بند بند وجودتان محتاج شکستن سکوت شماست اما بندی پر از خار و تیغ گلوی شما را بسته باشد. من در بازی جدیدم برای شکست دادن آن زن منطقی شکست خورده بودم. همان‌طور که خون از بند بند وجودم می‌چکید، مجبور به بلعیدن کلماتی شدم که روزگاری برنامه‌هایی برای فریاد زدنشان داشتم.عمیقا باور دارم که در گوشه‌ای از دل من گورستانی وجود دارد. گورستانی که خفتگان آن، من‌هایی هستند که آن زن به رگبار خود بسته بود. راستش را بخواهید این روز‌های ظرفیت گورستانم رو به پایان است. آن زن موفق شد. همه &quot;نشدن&quot; ها را سهم من کرد؛ خوشحال &quot;نشدن&quot;، عاشق &quot;نشدن&quot;، راحت &quot;نشدن&quot; و... وقتی سر خودم پر از نشدن‌هاست، سر شما را به درد نیاورم بهتر است.در این روزگاری که بارانی از خون بر سر این دیار می‌ریزد، من هم به نابود کردن این زن فکر می‌کنم و به ظاهر راهی به جز به پایان رساندن خود ندارم. می‌دانم مادامی که من زنده باشم او نیز زنده خواهد بود. دلایل منطقی زیادی برای زنده ماندن دارد و می‌دانم که روزی همه را با همان منطق مزخرفش قانع خواهد کرد. در این چند روز گذشته، اطرفیانم مرگ را شروع زندگی‌های جدید توصیف کردند. اگر فرصتش را داشته باشم، به دست و پای من بعدی خواهم افتاد، التماسش خواهم کرد که وارث منطق‌های کشنده این زن نباشد و عمیق‌تر از آرزوهای من، به واقعیت‌های زندگی خودش دل ببندد. بنده نشدن‌ها نشود و آزادانه در دنیای رنگی خود کودکی کند و هیچ‌وقت نزدیک باتلاق منطق قدم نزند.دخترک، به جای رخت عزایی که تن من بود، تو پیراهن سفید بر تن کن. تو آوازهایی بخوان که مانع شنیدن صدای زمخت آن زن منطقی باشد. بلند آواز بخوان دخترک من. بلند آواز بخوان</description>
                <category>مرجان قبادی‌نیا</category>
                <author>مرجان قبادی‌نیا</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 15:35:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید زمستان ما، بهار دیگران باشد.</title>
                <link>https://virgool.io/@marjanqobadinia/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-nfj2funoaegw</link>
                <description>راستش دیگر فکر کردن را کنار گذاشتم. دیگر نگران اسم نوشته‌هایم نیستم. کمتر به جا به جا کردن کلماتم فکر می‌کنم چون باور دارم از من همین کلمه‌ها و عبارات نصفه و نیمه باقی خواهند ماند.برایتان بگویم که هر روز از عمرم پوچ‌تر و خالی‌تر از روز قبل می‌گذرد. روزهایی که پیش خود حساب و کتاب می‌کردم که ببینم دیروزم در حال سوختن است یا فرداهایم، دیدم نه دیروزی برای سوگواری مانده و نه فردایی برای نگرانی. دیروز سوخت. فردا سوخت. چرتکه بین دو دستم سوخت؛ گویی هیزم شدند برای گذر زمستان.اکنون تنهاتر از هر روز و شبی، گوشه‌ای برای نشستن برگزیدم. گوشه‌ای برای به آغوش کشیدن زانوهای خسته‌ام. مدام پیش خود می‌گویم &quot;اشکالی ندارد، شاید با سوختن من، دستان عزیزی گرم شد. شاید سرمای راه از وجود عزیز دیگری پر کشید و رفت&quot;. من دیگر بیخیال شده‌ام. بگذار این سوختن‌ها دلیلی باشد برای گذر از سرمای زمستان؛ شاید زمستان من، مقدمه بهار دیگران باشد.شاید پایان قصه من نزدیک باشد اما یقین دارم که این آخرین قصه من نخواهد بود. شنیده بودم کسی که نوشتن را برگزیده باشد، هیچ‌گاه فراموش نخواهد شد.تا پایان این داستان، امیدی باشد که چای‌ها برای خندیدن از گرما بیفتند. امیدی باشد که برف‌ها بهانه‌ای برای خندیدن دل‌هایی باشد که ترس‌ها و دلتنگی‌های زیادی را در خود مهمان کرده‌اند. امیدی باشد که هر کجا که باشم لحظه‌ای صدای خنده‌ این دل‌ها از دل من بگذرد؛ به مثال همان نوری که در خسته‌ترین روزها از دل شیشه می‌گذرد و پوستمان را به آغوش می‌کشد.شاید رسالت من بودن همین زمستانی بود که مقدمه بهار را در دل‌های خسته می‌چیند. شاید من برای همین من بودم و هستم.این چند خط دلیلی شد تا بگویم: خوشا بر حال من که بعد از زمستان و آتشی که دیروز و فردایم را سوزاند، بهار های سبز و تازه‌ای در راه باشد. خوشا بر حال من...</description>
                <category>مرجان قبادی‌نیا</category>
                <author>مرجان قبادی‌نیا</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 00:40:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیروز؟ فردا؟ نمی‌دانم.</title>
                <link>https://virgool.io/@marjanqobadinia/%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-hmmw3w6l0h31</link>
                <description>در روزگار عجیبی به سر می‌برم. گویی ناتمام مانده‌ام. هوا سردتر شده و من دیگر گرمایی در وجودم حس نمی‌کنم. بوی خاکستر و سوختن چیزی را حس می‌کنم که نمی‌دانم دیروزم دارد می‌سوزد یا فرداهایم؟ فکر کنم حق با من بود؛ من نه خانه‌ای برای ماندن و نه طاقتی برای پیمودن جاده‌ها دارم. شاید آنجا، بین ساحل و کوه ماندن برای من بهتر بود. شاید نباید می‌رفتم اما اگر می‌ماندم باد و هوای سرد، زودتر از این حرف‌ها دست به دست هم می‌دادند که سوختنم را تماشا کنند.من دیگر من نیستم. برای من، من خوبی نیستم. انگار به عادت کودکی‌هایم چیزی را پنهان کردم که راز لبخند من بود. رازم را فراموش کردم و هوا تاریک‌تر شد. چای سرد شد. نفس‌ها به شماره افتاد و دیگر سرما پوستم را به آتش نکشید. راستش دیگر قبول کردم من با غم زاده شده و با غم هم تمام خواهم شد. غم مرا بزرگ کرد. غم باعث نوشتنم شد. غم دوست جدایی ناپذیر من شد. دوستی که اوایل با سکوت او را نادیده می‌گرفتم اما به مرور در تمام جاده‌ها و در خانه‌ها همراه من شد؛ انگار که تنها بخش باقی مانده از من، همان غم باشد.علاقه‌ام به غم را انکار نمی‌کنم. شاید همین غم باعث شد معنی دوست داشتن را بدانم، اما در قبالش معنی دوست داشته شدن را از من ربود. دوست داشتن را به من یاد داد به شرط ترس، ترس از فراموش شدن، ترس از واقعی نبودن ابراز علاقه‌هایی که ریز و درشت بودند و به گوش من رسیدند. غم در نهایت به من ترس تنها ماندن را داد. غار تیره و تاریکی به من هدیه داد که بتواند هر لحظه مرا به آغوش بگیرد و در گوشم بخواند که &quot;ناتمام ماندی عزیزم، ناتمام ماندی.&quot;غم دشمن عزیز من شد. دشمنی که نمی‌توانم پایانش بدهم چون می‌ترسم بعد از پایان غم، ناتمام و ناقص‌تر از حال باشم.غم عزیز، می‌روی برو. اما اگر قصد ماندن داری برای من راه نفسی بگذار. قول‌هایی برای فرداهای خوب داده‌ام. می‌دانی که بدقول شدن را دوست ندارم. اگر دیروزم را سوزاندی، اشکالی ندارد اما دست به فرداهای من نزن. من بین آن فرداها خانه‌ای برای ماندن ساخته‌ام. بگذار یک‌بار دیگر برای من بودن تلاشی کنم. بگذار در این بیابان برای رسیدن به جاده قدم بزنم. برای خاکستری شدن من، هنوز کمی زود است.دشمن عزیزم بمان غم عزیز. من دوست خوبی نیستم. دشمن عزیزم بمان که شاید روزی از تو نترسیدم و در جنگ بین ما، من پیروز شدم.دشمن عزیز... دشمن عزیز.</description>
                <category>مرجان قبادی‌نیا</category>
                <author>مرجان قبادی‌نیا</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jan 2026 16:44:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش، کاش، کاش...</title>
                <link>https://virgool.io/@marjanqobadinia/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-egvx12hr6b9h</link>
                <description>کاش رفتنی نبودیم؛ کاش فقط بودیم و با شوخی‌های ساده و بی‌نمکی که در جیب خود پنهان کرده‌ایم، با صدای بلند می‌خندیدیم و فکر رفتن اشکمان را درنمی‌آورد... کاش می‌ماندیم و ساعت‌ها، همراه با سکوت به آن سیب کرم‌خورده نگاه می‌کردیم، بدون اینکه بغض رفتن نفسی برای ما نگذارد؛ کاش همیشه زیر همان درخت انجیر می‌ماندیم و تنها سرپناه ما همان درخت و آن خانه فرسوده بود.اما زندگی همیشه دنبال خوشحال کردن ما نیست؛ درخت انجیرمان خزان زده می‌شود. جای خانه ساکت و فرسوده، آپارتمان های بلند می‌سازند تا بوی حیاط خانه از یادمان برود. کرم‌ها بدون ذره‌ای توجه و دلسوزی سیبمان را می‌خورند و به راهشان ادامه می‌دهند. شاید آن روز دیگر بغض رفتن نفسمان را نگرفت. شاید آن روز، رفتن کمتر از ماندن درد داشته باشد.اشتباه کردیم عزیز دلم... اشتباه کردیم. باید به جای درخت انجیر، خانه‌ای برای ماندن می‌خریدیم. سیبمان را کرم خورد. خانه‌مان بر سرمان ویران شد. آواره جاده‌ها شدیم و تمام شد. جیبمان سوراخ شد و شوخی‌های بی‌نمک ما، خوراک مورچه‌های روی زمین شد.تو را نمی‌دانم، اما من شاید بهاری نبینم که با آمدنش دل به درخت انجیر ببندم، اگر نیامدم تنهایش نگذار. زیر سایه‌اش بنویس و بخوان و عشق بورز. نفسی به جای من بکش، در سرزمینی که روزی مرا به آغوش کشید، اما پشیمان شد.کاش رفتنی نبودیم اما شاید رسالت &quot;ما&quot; بودنمان، سنگ‌ریزه‌های آسفالت جاده‌ها باشد عزیزم. شاید بهای نفس کشیدنمان همین خستگی‌هایی باشد که گاهی تا اشکمان را روی زمین نریزد، بیخیال نمی‌شود.کاش رفتنی نبودیم اما گاهی زانوهای ما توان ایستادن ندارند دور نور چشمانت بگردم. پیشاپیش شرمنده رویت هستم اگر روزی زمین خوردم. اما کاش در زندگی‌های دیگر، ما رفتنی نباشیم.</description>
                <category>مرجان قبادی‌نیا</category>
                <author>مرجان قبادی‌نیا</author>
                <pubDate>Tue, 02 Dec 2025 02:27:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پس این‌همه حال خوب چرا یهو گم میشن؟</title>
                <link>https://virgool.io/@marjanqobadinia/%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%DB%8C%D9%87%D9%88-%DA%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86-vqaaiyaw9fi1</link>
                <description>تقریبا چهار ماهی میشد که اینجا چیزی آپلود نکرده بودم؛ از یه طرف دلم تنگ شده بود ولی از یه طرفم حرفی برای گفتن نداشتم. منم مثل همه یه تابستون عجیبی رو گذروندم؛ خیلی داغون شروع شد و باقی تابستون هم صرف جبران کردن اون شروع بود؛ حتی پاییزمونم این‌طوری شروع کردیم، ولی خب هنوز مهر تموم نشده، ببینیم تا آخر پاییز چه اتفاقایی در انتظارمونه.در کنار عجیب بودن این تابستون، اتفاقای خوبی هم برای من افتاد، بعد سالها اولین بار نگران چیزی به نام نمره و کنکور و این‌جور چیزا نبودم، دانشگاه بود که اونم خیلی مهم نبود، به خیر گذشت. بعد از ماه‌ها، این فرصتو داشتم که بیشتر از قبل با عزیزام وقت بگذرونم و این خیلی حال منو خوب کرد. مثلا این فرصتو داشتم در طول هفته به بهونه‌های مختلف دوست صمیمیم رو ببینم که به اندازه یه عضوی از خونوادم برام باارزشه، ولی زندگی اینو فهمیده و برای انتقام، ما رو توی دوتا شهر مختلف قرار داده. ولی خب، در آخر روز این مهم بود که یه بخش خیلی قابل توجهی از تابستونم کنارش گذشت.بعد سالها عین یه بچه که مدرسه‌شو تموم کرده و خیالش راحته تابستونو گذروندم؛ البته که خیالم به طور کامل راحت نبود و نیست، ولی خب حداقلش این بود که تنها نبودم؛ هر بار که سرمو میچرخوندم یکی به معنای واقعی بود. این خیلی مهم بوده؛ من وقتی برگشتم به این روالی که الان دارم، متوجه شدم تنها نبودن چقدر مهم بوده. البته اینم بگم همیشه تنها نبودن خوب نیست و آدم در نهایت به اون فضای خلوت و آروم و گرم و نرم خودش نیاز داره اما این همیشه جواب نیست؛ یه وقتایی آدم نیاز داره برگرده ببینه یه نفر با یه لبخند یه چای دم کرده میگه بیا چای بخوریم، یا یه دوست زنگ میزنه میگه امروز حوصله ندارم، پاشو بریم قدم بزنیم و...در حال حاضر من در شرایطی قرار دارم که وقتی برمیگردم پشت سرمو نگاه میکنم یه دیوار میبینم، یه کتری سرد و یه گوشی خالی از پیغام میبینم. آره میدونم خیلی موقعیت جالبی نیست، در حال حاضر توان تغییر دادنشم ندارم، در حال پرس و جو از خودم و در و دیوارم که چه کاری میتونه منو از این غار عزلت و تنهایی بیاره بیرون و وقتی فکر میکنم، میبینم خیلی جواب قاطعانه‌ای ندارم که به خودم بگم، اونم تو روزایی که بیشتر از هر وقت دیگه‌ای به یه جواب قاطعانه و قانع‌کننده نیاز دارمشاعر همیشه میگفت دائما یکسان نباشد حال دوران ولی هربار که حال دوران عوض میشه کلی طول میکشه من به خودم بیام و بفهمم چی شد؛ و دقیقا وقتی که به حال جدید دوران عادت میکنم دوران عزیز دوباره حالش تغییر میکنه و منم و یه ضربه جدید. همه اینا باعث میشه فکر کنم که من آدم این دوران نیستم؛ یا حداقل من آدم اینجا زندگی کردن نیستم. بارها به رفتن فکر کردم؛ اونم به روش‌های مختلف ولی خب بازم یه نقطه‌ای پیدا میشد که من اونجا دست و بال خودمو بسته میدیدم. خلاصه نمیدونم من آدم کِی و کجام؟ به کدوم زمان تعلق دارم؟ به کجا تعلق دارم؟ فقط اینو میدونم که از این زمین و زمان شاکیم. بابت تک‌تک روزایی که از عالم و آدم دورم، بابت تمام ضربه‌هایی که دوران عزیز وارد کرده؛ بابت همه‌چیز شاکیم.و در کنار شکایتم از زمین و زمان، دائما یه سوال توی ذهنم میچرخه: پس چرا این‌همه حال خوب یهو گم میشن؟ یا بذارین بهتر بپرسم: چرا حال خوش ما به اندازه حال ناخوش ما موندگار نیست؟ یا شایدم من این فکرو میکنم؟ شاید همه اینا چیزایین که من توی ذهنم بهشون شکل میدم و اجازه میدم با خون و روح من رشد کنن؟ شاید.امیدوارم یه روز یه حال خوش بیاد سراغ ماو همین‌جا موندگار شه، اگه قرار باشه در کنارش یه روزایی حالمون خوب نباشه، اون حال خوش یه دلیل و امیدی باشه واسه گذشتن از روزای تاریک. و همچنین امیدوارم وقتی این اتفاق میفته من زنده باشم و چیزی ازم باقی مونده باشه.پ.ن: بعد از چهار ماه دیدار غلیظی با سایت ویرگول داشتم به نظرم. از مرحوم جف باکلی و شاهکارشون یعنی آهنگ Lover, you should&#039;ve come over تشکر میکنم که منو حین تایپ کردن تنها نذاشتن. تا بعد. بدرود.</description>
                <category>مرجان قبادی‌نیا</category>
                <author>مرجان قبادی‌نیا</author>
                <pubDate>Wed, 08 Oct 2025 15:11:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تموم زخمای ما یه دلیلی دارن؛ ولی باهاشون چی میشه کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@marjanqobadinia/%D8%AA%D9%85%D9%88%D9%85-%D8%B2%D8%AE%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%B4%D9%88%D9%86-%DA%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-ft1nwohwdbyd</link>
                <description>یادمه چند ماه پیش یه گوشه‌ای برای خودم از زخمایی که روی تن همه ما هست نوشته‌بودم؛ و اشاره کرده‌بودم که هرکدوم از اون زخما یه دلیل دارن. همیشه پیش خودم فکر می‌کنم که باید از آدمی که هیچ زخمی نداره، ترسید؛ چرا؟ چون درکی از آسیب دیدن نداره و به راحتی می‌تونه بدون اینکه خبر داشته باشه به بقیه آسیب بزنه. حالا این زخما چطور به وجود میان؟ فکر می‌کنم بستگی به هر شخص داره ولی واسه من با شکستن دیوارای دورم و ترک کردن عادتام به وجود میاد؛ بذارین بهتر توضیح بدم.تصور کنین یه دیوار دور شما هست که از شما دربرابر سرما و گرما، حشرات کشنده و تمام خطرات دیگه محافظت می‌کنه، به نظر امن میاد نه؟ منم گاهی همین فکرو می‌کنم؛ قضیه اینجاست که گاهی بعضی از  آدمای بیرون از این دیوار دلشون می‌خواد این پشت این دیوارو ببینن و اون کنجکاوی درون خودشونو آروم کنن و این اتفاق فقط و فقط با شکستن اون دیوار ممکنه. این باعث می‌شه با چیزای رنگارنگ بیان پشت اون دیوار و با صاحب این دیوار شروع به صحبت کنن، درمورد هرچیزی، بالاخره که قراره توجه صاحب دیوار جلب شه و دلش بخواد اونارو راه بده به اون سمت دیوار... زمان می‌گذره و توجه صاحب دیوار جلب می‌شه و از یه جایی به بعد بودن یا نبودن اون دیوار اهمیتی نداره، حتی یه وقتایی نبودن اون دیوار به ظاهر همه‌چیز رو درست می‌کنه. بعد از شکستن یه قسمتی از اون دیوار دو حالت بیشتر وجود نداره؛ یا برای یه آدم درستی راه باز کردیم، یا برای یه آدم اشتباه؛ مثل داستان شنگول و منگول و حبه انگوره، درو باز می‌کنیم و همون اتفاقی میفته که نباید...از اینجا به بعدش اتفاقاتی رو قراره بگم که وقتی دیوار من برای آدم اشتباهی شکسته می‌شه برای من میفته. از اونجایی که اون لحظه هنوز از شکستن دیوارم خوشحالم، متوجه اون زخما نمی‌شم، جوری که انگار عزیزترین مهمون از راه رسیده به استقبال اون آدم می‌رم و دعوتش می‌کنم بیاد داخل و با یه چند فنجون چای صحبتامونو ادامه می‌دیم. اون لحظه بودن اون شخص برای من مهمه، درحالی که اون شخص اومده تا پشت اون دیوار بلندو ببینه و حرفای ما ذره‌ای براش اهمیت نداره. زمان می‌گذره و من هنوز از زخمای روی وجودم خبر ندارم، و متاسفانه هی داره به تعداد و عمق اون زخما اضافه می‌شه... از یه جایی به بعد، مکالمه ما از نظر من انقدری خوشایند می‌شه که شروع می‌کنم از یه سری عادتام صرف‌نظر می‌کنم؛ به چیزایی علاقه‌مند می‌شم که طرف مقابل از انجام دادنشون خوشش میاد و این روال انقدری ادامه پیدا می‌کنه که یه روزی اون طرف مقابل قصد رفتن می‌کنه... شاید با یه خداحافظی و شاید به بدترین شکل ممکن، از امن‌ترین نقطه من می‌ره و من می‌مونم و یه دیوار شکسته و چیزایی که من ازشون خوشم نمیاد ولی الان کنارم هستن. خونریزی و عفونت اون زخما چندبرابر شده و انقدری ضعیفم کردن که حتی از روی اون صندلی نمی‌تونم بلند شم؛ فقط غصه می‌خورم که چرا این دیوارو شکستم؟ چرا اومد و عزیزترین وسایل منو دید و رفت؟ چرا؟ البته باید اشاره کنم که اینا کارایی بودن که من قبلا انجام می‌دادم و فکر ‌کردم بهم آسیبی نمی‌رسه و بعد از چندبار آسیب دیدن بالاخره اینو قبول کردم که یه جای کار اشتباه می‌کنم.تمام این چیزایی که گفتم اتفاقیه که ممکنه برای همه بیفته و در نهایتش زخمایی رو بهمون وارد می‌کنه که گاهی به سختی خوب میشن؛ ولی در نهایت خوب میشن. تنها کاری که میشه با این زخما کرد، اینه که ازشون مراقبت بشه و اینبار نسبت به شکستن اون دیوار آگاهانه فکر بشه، رسیدن به این نتیجه برای شخص من هزینه عاطفی زیادی داشته ولی امیدوارم برای شما اینطور نباشه؛ امیدوارم سریعتر به این نتیجه برسین که کمتر کار یا کمتر موقعیتی شمارو یاد درد زخماتون بندازه. داشتن اون دیوار مزایا و معایب خودشو داره که شاید نیاز به یه بحث طولانی داشته باشه، ولی بازم در نهایت همه ما یه نقطه امنی داریم که به شدت دوست داریم ازش مراقبت کنیم. امیدوارم شمایی که به انتهای این نوشته رسیدین، بتونین به خوبی از نقطه امن باارزشتون مراقبت کنین.پ.ن: توی نوشته قبلیم اشاره کرده بودم که آخر هر نوشته، آهنگی که گوش میدم رو می‌نویسم.The traveller by Chris de Burgh.</description>
                <category>مرجان قبادی‌نیا</category>
                <author>مرجان قبادی‌نیا</author>
                <pubDate>Sun, 25 May 2025 15:49:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذشتن و رفتن پیوسته...</title>
                <link>https://virgool.io/@marjanqobadinia/%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%88-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%87-rirkqjzspoqe</link>
                <description>سلام. این اولین نوشته منه و یه حس خوبی دارم که اینجارو پیدا کردم؛ انگار یه فرصتی دارم که از گوشه و کناره های گوشیم فرار کنم و اینجا برام حکم یه جنگلی رو داره که کمتر کسی از وجودش خبر داره.من از گذشتن و رفتن متنفر بودم، یعنی تا پایان دوره بچگی من همینطور بوده و باور داشتم که هر آدمی که وارد زندگی من میشه، تا آخر باید پیش من بمونه، توی همه خاطراتم یه ردی ازش باشه و تا روز آخر زندگیم کنارم باشه؛ و برام مهم نبود که بودن اون شخص بهم آسیب میزنه یا نه… فقط باشه. تا اینکه زمان گذشت و رفته رفته متوجه زخمایی شدم که قبلا ندیده بودمشون و همش از خودم میپرسیدم که &quot; اینا از کجا اومدن؟ من که همیشه مراقب هستم زخمی بهم وارد نشه، پس اینا از کجا پیداشون شد؟ اصلا من چرا قبلا درد اینارو حس نکردم؟&quot;. تا اینکه متوجه شدم این زخما وقتی به وجود اومدن که من به هر بهایی که شده، از همه خواستم که بمونن. آره میدونم خیلی عاقلانه نبود این کارم.حالا چند روز دیگه وارد بیست سالگیم میشم و هنوزم همون زخما هستن، ولی من یاد گرفتم بگذرم، از همه چی.یاد گرفتم اون زخمارو تمیز کنم و این بار با دوتا چشم پر از اشک از کسی که فرقی با یه قاتل نداره (نسبت به خودم) نمیخوام که بمونه، یا خودم دور میشم یا ازش میخوام بره… از یه جایی به بعد متوجه شدم شاید اصل زندگی همینه، همین گذشتن و رفتن پیوسته و تمیز کردن زخما و ادامه دادن. به هر حال ما هستیم و ادامه میدیم و مشتاق دیدن ادامه این مسیر هستیمپ.ن اول: این یه یادگاری برای منه از اولین نوشته من که اینجا منتشر میکنمپ.ن دوم: من خیلی حین انجام کارام آهنگ گوش میدم و الانم صدای Comfortably numb از گروه Pink Floyd به گوش میرسه؛ خواستم بگم من طبق عادتی که پیش خودم دارم، آخر هر نوشته، اسم آهنگی که اون لحظه گوش میدم رو خواهم نوشت.</description>
                <category>مرجان قبادی‌نیا</category>
                <author>مرجان قبادی‌نیا</author>
                <pubDate>Fri, 09 May 2025 15:04:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>