<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های marjan vafaie</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@marjyva3</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-12 06:31:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/900057/avatar/eFv5Ly.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>marjan vafaie</title>
            <link>https://virgool.io/@marjyva3</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چهارشنبه.گل . پراگ</title>
                <link>https://virgool.io/@marjyva3/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87%DA%AF%D9%84-%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%AF-yclmtkspuy25</link>
                <description>چهارشنبه . این چهارمین روز چهارشنبه است . عکسی را که یواشکی از یک رستوران در پراگ گرفتم گذاشتم اینجا !بعد میروم سراغ گل های داوودی بنفش پژمرده . سرم درد می کند .کاش چهارشنبه تمام شود !سراغ گلهای پژمرده ! که به روایت مادردور میبایست، از گلدان، که عطر پژمردگی می پراکَنَد ، دلِ جوان را پیر می کند ! بر گلبرگ هااما کمابیش نشان زندگی هست ؛ سرخوش و رقصان ! که در آشپزخانه ی من رنگ روشن بنفش تداعی بهاری است جوان در دل رنگهای روز . من اما هراسیده از بازی روزگار ، دل تنگی ِ غریبی را جرعه جرعه می نوشم ، چون جام زهر که تاریکی اش بختکی است بر من ! نه یک سال که هزاران سال است گویا. نه گلبرگ های پژمرده! این منم که در بهار ، پیر شده ام و آشفتگی را همراه می کشم . اگر گلبرگ های پژمرده ، می پراکنند عطر تلخی را . تو بگو آن بهار چگونه مرا برد در تلخی مدام که این روزها هزاران بار دوره می شود!گلبرگ های پژمرده ، در باد رقصانند . عطر پژمردگی را دوری از تو سال هاست اینجا رقم میزند .همانجا که یک بار نفس کشیدن هم ، هزاران امید میخواهد در این بهار پر تشویش! گلبرگ های بنفش پژمرده قاصدان رقص بهارند. آخرین رقص در ابتدای فصل . من گلبرگ های پژمرده را به خاک سپردم .‌پنجره ها را باز کردم و بدون ترس نام تو را صدا زدم .شاید این آخرین بهاری است که گلبرگ های پژمرده اش همراه بادمی رقصند .....بامن حرف بزن شاید نفس های تواز دوردست هامرا زنده نگهداردهمین امشب که کهنگی این تختخواب بوی مرگ میدهد #مرجان_وفایی</description>
                <category>marjan vafaie</category>
                <author>marjan vafaie</author>
                <pubDate>Sat, 11 Dec 2021 21:34:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه شنبه. تهران . قرص سبز</title>
                <link>https://virgool.io/@marjyva3/%D8%B3%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B1%D8%B5-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-vxns2gfg4uky</link>
                <description>سه شنبه.خانه ما طبقه ششم است .همچنان «کارگران مشغول کارند».از وقتی قرص های سبز پررنگ و سبز کم رنگ را میخورم .مرتب با در و دیوار تصادف می کنم .امروز محکم با لبه ی کابینت . استخوان گونه ام درد می کند . یک کیسه یخ می گذارم روی صورتم اما در عوض دکترم راضی است .خانه ما طبقه ششم است .بیرون را نگاه می کنم .درد صورتم بیشتر شده ولی حالم مثل هوای آلوده ی تهران است ؛ خاکستری ! این یعنی بد نیستم . خوب نیستم. متوسط هم نیستم.یک جور بی حسی.خانه ما طبقه ششم است .زیرهوای خاکستری تهران . ساختمان بلند و کوتاه جلوی من قد کشیده اند! جدیدترینش یک غول خوش آب و رنگ است . قرمزآجری و کِرِم! به خودم می گویم ؛ مثلن یک زن قد بلند است با رژلب قرمز ،ساختمان کناری هم که دستش را گرفته و راه راه خاکستری است ، پسرکوچکش است ….کیسه یخ را برمیدارم .در گلویم یک پرتقال هست .قهوه جوش را می گذارم روی گاز . دلم نمیخواهد امروز تهران را ببینم .پرده ی توری آشپزخانه را می کشم . قهوه روی گاز سر میرود ….در کابینت را باز می کنم و یک قرص سبز برمیدارم !#مرجان_وفایی #سهشنبه#زنانه #هرروز</description>
                <category>marjan vafaie</category>
                <author>marjan vafaie</author>
                <pubDate>Fri, 10 Dec 2021 22:22:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوشنبه.دکترجکیل و مسترهاید.</title>
                <link>https://virgool.io/@marjyva3/%D8%AF%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1%D8%AC%DA%A9%DB%8C%D9%84-%D9%88-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AF-z1zcpapulibp</link>
                <description>دوشنبه. دکترجکیل و مِسترهاید.“کارگران مشغول کارند”.کاغذهایم را از روی کانترآشپزخانه جمع می کنم .شیر آب آشپزخانه چکهمی کند .دلم میخواهد همه ی کاغذها را از پنجره پرت کنم بیرون! درآینه صورتم کج و کوله میشود!باید سرحال باشم ؛مِندلسون ، سمفونی شماره یک !صدای موسیقی را بلند می کنم و منتظرم سرو صدای همسایه ها دربیاید !…..حاضر میشوم برای مصاحبه اینترنتی درباره«زنان» ! درآینه نگاه می کنم ؛خسته و بی حوصله ! یک ساعت وقت لازم است برای آرایش و چهره ی خندان و ملایم و صورت گلانداخته !…لبخند میزنم ، بازهم ، بازهم… چقدر دلم میخواهد بگویم من آنکه شما فکرمی کنید نیستم ! آدمدیگری هستم !مثلن یک روز که میدانستم کمتر از یک ماه زندگی خواهرم مانده ، او را به یک بستنی یخی دعوتکردم و دوتایی در آفتاب اردبیهشت تهران روی مبل لم دادیم و حرف زدیم و حرف زدیم وآنقدرخندیدیم که اشکهایمان سرازیر شد اما وقتی برمی گشتم خانه ، آدم ها را درخیابان شکلهیولا بودند….بعد در خانه آنقدر پودر در ماشین لباسشویی ریختم که بعد از سه بار برنامهشستشو باز هم پراز کف بود!!!!!خسته ام . آرایشم پاک نمیشود! در عکس هایی که برایم می فرستند ، خودم را نمی شناسم !بعد ازمدت ها میروم سراغ کتابخانه .«چراغ ها را من خاموش می کنم » زویا پیرزاد را برمیدارم !این بار من همه ی چراغ ها را خاموش می کنم ؛ خودم می شوم ! بدون ترس از شکست ! بدونترس از نبودن ! بدون ترس از قضاوت آدم ها ! روی پاهای خودم می ایستم دوباره !به خودم لبخند میزنم !دکترجکیل و نه مِسترهاید!سمفونی شماره یک مندلسون!دوباره از اول !همیشه دوباره از اول ….مرجان وفایی</description>
                <category>marjan vafaie</category>
                <author>marjan vafaie</author>
                <pubDate>Sun, 05 Dec 2021 17:42:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکشنبه.برق.سیبل جان</title>
                <link>https://virgool.io/@marjyva3/%DB%8C%DA%A9%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87%D8%A8%D8%B1%D9%82%D8%B3%DB%8C%D8%A8%D9%84-%D8%AC%D8%A7%D9%86-k4jec6yg4sve</link>
                <description>یکشنبه.صبح ها دیر بیدار می شوم . امروز با صدای زنگ اس ام اس موبایل ؛«بزن کانال ترکیه٫تکرار برنامه دیشب  ، چشم های “سی بل جان “ را ببین». به زور از تخت پایین می آیم.پردهاتاق خواب را کنار می زنم ، درست رو به روی من؛ « کارگران مشغول کارند» .نسکافه در شیر سرد حل نمیشود. سرم هنوز سنگین است . “سی بل جان “ حرف میزند و من نمیفهمم . بعد آواز می خواند . یادم هست آن چشم های زیبا و نگاه شیرینش را .اصلن همینشیرینی نگاهش بود که همیشه دوست داشتم … چشم هایش قشنگ بود هنوز . می نویسم ؛ « چشم هایش که هنوز قشنگه » جواب میدهد؛ « آره ، اما یک جوری شده ، برق نگاهش رفته!».راست میگوید . برق نگاهش رفته  . دلم می گیرد.پشت آشپزخانه ، در آینه کج شده با دقت به چشم هایم نگاه می کنم . در خانه ی ما همه ی تابلو هاو آینه ها کج است ! وقتی « عطیه خانوم » می آید ، بعد من به تدریج همه کجی ها را صاف میکنم ، تا دوباره هفته ی بعد کج شوند !آینه را صاف می کنم و با دقت بیشتر به خودم نگاه می کنم !برق چشم هایم کجاست ؟؟؟؟مادرمهمیشه می گفت ؛ چشم های این بچه می خندد ! دلم می گیرد . برق چشم های من هم کم شده . خیلی کم .شاید هم  رفته !برای شام عدس پلو درست می کنم . همین که غذا را می کشم برق میرود!شام خانوادگی ‌رمانتیک ؛عدس پلو با نور شمع .بشقاب ها را جمع می کنم .لیوان ها .در تاریکی ،قاشق چنگال ها سُر می خورند و با سر و صدا می افتند در سینک آشپزخانه .بعد گیج و بداخلاقبا صدای بلند می گویم ،«این هم از اول هفته ی ما»! بعد یواش به خودم می گویم ؛ « چقدر غرمیزنی ! بد هم نیست ! برق که میرود ، لازم نیست زیاد به چیزی با دقت نگاه کنی! »…………میتوانی در تاریکی سربه هوا باشی ، سرو صدا کنی ، رژ لب نزنی ، دست های خیس ت را با دامنتخشک کنی ، یک کمی زشت باشی ، موهایت فقط با یک کش جمع کنی بالای سرت ، حتی یواشکییک بستنی قیفی وانیلی از فریزر برداری !خودم را دلداری میدهم !خداکند برق زودتر بیاید ! بدون برق خیلی سخت میشود!خدا کند زودتر بیاید ؛برق ساختمان ما ،برق نگاه «سی بل جان »،و برق چشم های من !!!مرجان وفایی</description>
                <category>marjan vafaie</category>
                <author>marjan vafaie</author>
                <pubDate>Sat, 04 Dec 2021 20:19:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شنبه. ماهی .لکه</title>
                <link>https://virgool.io/@marjyva3/%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%84%DA%A9%D9%87-yvutiunxcbwz</link>
                <description>شنبه .نزدیک ظهر بیدار می شوم . ظرف ها در سینک آشپزخانه صدایم می کنند . در دهانم طعمی تلخ و فلزی هست . دیشب شام ماهی درست کردم و هیچکس درست و حسابی نخورد ! ماهی ها را می برم برای گربه های کوچه .هوا سرد شده . اما نه آنقدر ها . رو به عکس خواهرم می گویم ؛ «انگار نه انگار پاییزه !حالا همه ش بگو خوش به حالت ! »پنجره را باز می کنم تا هوای آلوده ی تهران ، بوی روغن که از دیشب توی فر مانده ببرد ! و خواب آلودگی بی موقع من را !روی میز آشپزخانه درس می خوانم .رومیزی را از پنجره ،بیرون تکان میدهم .همین که میخواهم روی میز بیندازم ، چشمم می افتد به یک لکه روی میز .نابجا. با دستمال مرطوب و مایع ظرفشویی پاک نمی شود . مایع شیشه شور هم نه . در گوگل سرچ می کنم ؛ پاک کردن لکه !آب لیمو. جوش شیرین .خمیردندان .روغن زیتون ….. پاک نمی شود . للکه ی دایره ای شکل‌ ِبد رنگ ! لجم گرفته و خسته شدم .رادیو آهنگ« اینطور نباش » از الیزا فیتزجرالد و لوئیس آرمسترانگ را پخش می کند .اشک هایم بی اختیار سرازیر میشود ، سیگارم را روشن می کنم ، اشک هایم را با سرآستینم پاک می کنم . در همان حال بلند به عکس خواهرم می گویم ؛ یادم باشد ، دستمال کاغذی مان هم تمام شده …. و دوباره گریه می کنم …نمیدانم برای لکه هایی که هیچ وقت از زندگی ام پاک نشد؟ یا زود پاک شد؟ نمیدانم برای زن بی حوصله ای که ماهی برای گربه ها می برد؟ یا برای شامی که هیچکس درست و حسابی نخورد؟ نمیدانم برای خواهرم یا درس های نخوانده ؟ شاید برای آلودگی هوا ،پاییز …. شاید هم فقط آن دلتنگی عمیق …. هرچه هست ، اشکم بند نمی آید !الیزا فیتزجرالد می خواند ؛آسمان آوریل در چشمان توست  ولی عزیزم تو غمگین نباش گریه نکن، اوه عزیزم لطفا اینطور نباش ابرها در آسمان هرگز نباید این احساس را درتو ایجاد کند باران بنفشه ها ماه می را خواهند آورد اشک بیهوده است پس عزیزم لطفا اینطور نباش تا زمانی که ما این این ها را خواهیم دید من را خواهی داشت من تو را خواهم داشت عزیزم فردا روز دیگری است  قلبم را نشکن اوه عزیزم لطفا اینطور نباش گریه نکن، اوه عزیزم لطفا اینطور نباش اوه عزیزم لطفا اینطور نباش….#مرجان_وفایی</description>
                <category>marjan vafaie</category>
                <author>marjan vafaie</author>
                <pubDate>Fri, 03 Dec 2021 19:17:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ تا عشق و زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@marjyva3/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AA%D8%A7-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-hiu6dxbjfeqh</link>
                <description>فاصله مرگ تا عشق ! در چشم های مرگ، عشق و زندگی تابیده به هم ! تنیده در هم ! هر چه نزدیک تر ٬در هم پیچیده تر !تارو پود ابریشم ،  باران می بارد در هوای شرجی نزدیک پکن ! طاق های مورب چوبی ٬پیله های ابریشم ٬کارگران چینی در اتاق تاریک و نمناک پیله ها را باز می کنند و از چهار سو نخها را می کشند ! نخها ! نخها ! نخ های مقاوم ِتابیده در هم .پارچه های ابریشم !…باران می بارد! &quot;می -هووی&quot; لبخند میزند ! نمی توانم حدس بزنم چند ساله است.لبخند میزنم .سیگارم را روشن می کنم . از او معنای نامش را می پرسم ؛ “ خرد زیبا” .. با کمک “ خرد زیبا” یک دستمال زنانه ابریشمی برمیدارم ، ابریشم سفید با لبه هایی کنگره دار  به رنگ بژ !برف می آید، خانه خیابان دربند! پنجره آشپزخانه را باز می کنم .چشم هایم را می بندم . کوه های شمیران چسبیده به من .من چسبیده به میز آشپزخانه ، لپ تاپ روشن چسبیده به میز . عکسی از فانوس های قرمز با آویزهای طلایی . زمستان است انگار ،خانم های چشم بادامی در عکس لبخند می زنند . تو تبسمی داری،که به زور لبخند است .دست هایت در جیب های یک پالتوی جیر مشکی …نگاهت همچنان شیرین و گرم اما کمی معذب ….. It’s complicated! هوا در گلویم یخ میزند .اشک هایم داغ . تند تند می چکد برف ٫ برف ٫ برف …حوض ، حیاط و درخت های پشت پتجره آشپزخانه سفید ٫سفید روی کنگره های دیوار سیمانی، به رنگ بژ !از همان جا یادم هست ! نمی توانم نفس بکشم .دردی که می پیچد . پاییز دوست داشتنی .“ فردای شما با ما” ، بیلبورد بزرگراه با عکس یک چتر ! فردا ٫ فردا٫ فردا….عقربه ای که می ایستد و عقربه دیگری به آن نزدیک می شود ! به “خرد زیبا” فکر می کنم ! به “تو “و آن پس زمینه ی فانوس های قرمز !مرگ و عشق و زندگی در هم می آمیزد …صدای دستگاه اکو ، بوی تند فرمالین ٫سفید ٫سفید ٫ سفید ….به سقف نگاه می کنم .سفید با حاشیه کنگره دار به رنگ بژ!#مرجان_وفایی</description>
                <category>marjan vafaie</category>
                <author>marjan vafaie</author>
                <pubDate>Sun, 31 Oct 2021 02:11:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کینتسوگی</title>
                <link>https://virgool.io/@marjyva3/%DA%A9%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B3%D9%88%DA%AF%DB%8C-wb4ioy3aq0qj</link>
                <description>تمام چیز های زیبا،رگه هایی از«نقص »با خود دارند.زخم ها و نقص ها ، زیباییِ شما هستند! درست ،مانند ِبند زدن ِچینی ِشکسته  با طلا !در واقع همه ما« کینتسوگی» هستیم!فلسفه و هنر  ِشکست و ترمیم که صادقانه ،بخشی از گذشته ی ما است و نباید پنهانشود.زخمی شدن و التیام یافتن بخشی از تاریخ وجود شما است ؛ قسمتی از آنچه که «شما» هستید!هرچیز  ِزیبایی آسیب می بیند .«شما» آن «زیبایی» هستید !همه ی «ما » هستیم!برایان مک گیلمرجان وفایی</description>
                <category>marjan vafaie</category>
                <author>marjan vafaie</author>
                <pubDate>Mon, 27 Sep 2021 23:56:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگرباد بیاید ….</title>
                <link>https://virgool.io/@marjyva3/%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D8%AF-ugbfzj132p4q</link>
                <description>یخی لیمویی -نگاهم در آینه ی شکسته ، ترک خورد ! هزار قسمت از ویرانی ! مردمک های بسیار، در غروبزمستان ! آن روز هم باد می آمد انگار ، می پیچید در کوچه ی ظهیرالدوله . چراغ سردر آهنیگورستان شبیه کاسه ای ورم کرده ؛ روشن ! انگشتهایم گره کرده و یخ زده در جیب بارانی ! رویپله های کهنه نشسته ام ،شعر میخوانم؛ و اینک منم ، زنی در آستانه ی فصلی سرد ....جمع کردن خطوط شکسته ، سنگینی بار هستی ! من ، کوندرا ، فروغ !هنوز خوابش را می بینی ؟! خواب آن شب را ؟! آن شب که صبح نداشت ؟! بستنی های یخیلیمویی سبز رنگ ! مشتی خاک بر باد ! اگر امشب کنار آن تخت، برای زنی شعر میخوانی ! بخوان تا صبح ! هم او ست که هر ساعت ، واپسین ها را دوره می کند ! اون که با چشمانی بازلحظه ها را می شمارد !اگر صبح برسد ! اگر صبح برسد ! باز هم برایش بخوان ، از همان شعرها ! چه فرقی دارد شعرهاباهم ؟ مهم خواندن توست ! حتی بعدها زیر همان طاقی که هست و طاقی که نیست ! من اگر درآینه ی شکسته نگاه‌کنم ، مردمک هایم پخش می شوند بر زمین . باد می برد چشمان مرا ....اما تو بخوان ، شعر بخوان با صدای بلند ،چشم های خالی بی مردمک هم منتظر میمانند ! گاهی صدایی ! لحظه ها را کشدار می کند ! دست هایی سرد ! زمستان هم که باشد !....کوچه ی ظهیرالدوله یخ زده است!گذر آدم ها از خیابان چه وهم انگیز است ! نمی بینند انگار که دیوارهای خانه ها ریخته ! نمیبینند مرگ زل زده در چشمان زندگی ! اگر باد بیاید !!! اگر باد بیاید!!! ... تو بگو ، فقط تو  بگوچه خواهد شد !!!مرجان وفایی</description>
                <category>marjan vafaie</category>
                <author>marjan vafaie</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jul 2021 20:07:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متاکارپ چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@marjyva3/%D9%85%D8%AA%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%BE-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-rsc6nz4dkhvt</link>
                <description>دستم شکسته  . آن هم دست راست . استخوان متاکارپ چهارم . آشپزخانه و عطر سیب زمینی سرخ کرده . همان جا پشت میز لکچر درس فوریت ها را آماده می کنم …از روی کتاب فارسی چهارم دیکته می گویم و  با دست چپ سیب زمینی ها را زیر و رو می کنم .صدای دینگ دینگ یاهو مسنجر …حواسش رفت بهعلامت ایموجی پایین صفحه . من حواسم به دیکته گفتن …..آخر اسفند بود و هم من عاشق اسفند بودم . کوه های دربند از پشت پنجره آشپزخانه سرک می کشید …آخرشب .هنوز صفحه لپ تاپ روی میز آشپزخانه روشن است . چراغ ها خاموش .عروسی فیگارو موزارترا گوش می کنم .قطعه هجدهم .ظرف هارا یک دست در ظرف شویی می گذارم.آب داغ را روی ماهیتابه چربباز می کنم . شیشه آشپزخانه بخار می کند. موسیقی اوج می گیرد .متاکارپ چهارم درد می کند. سیگارمرا روشن می کنم .پنجره کشویی آشپزخانه را کمی باز . هوای خنک شب دربند.روی نوار پایین صفحهعلامت یاهو مسنجر ….چندسال گذشته؟ از آخرین سیگار راه پله زیرمین ؟از آن شب بارانی؟ … بی اختیار لبخند میزنم. بعدصفحه تو را باز کنم .قلبم از جا کنده میشود . تند میزد .دستم می لرزد.….زندگی .دوستان. مناسبت ها.سفرها . شهرها . شهرها.شهرها….عکس ها. عکس ها. عکس ها .کنار دریا. با بچه های دانشگاه. با یک اتوموبیل اسپرت در برف . عید نوروز….اشک های من می چکد . نفسم بند می آید…آخرین عکسبا لبخندی کم رنگ . به نظرم زمستان است .در چین . پالتوی زمستانی تیره با دست هایی در جیب . پشتسرت فانوس های قرمز روشن . کنارت آدم های چینی ناشناش …نگاهت ؛ آشنا آشنا آشنا …..عروسی فیگارو تمام میشود .من دیگر آن دختر را نمی شناسم .دلم برای خودم تنگ میشود ….متاکارپ چهارم هنوز هم گاهی درد می گیرد … متاکارپ چهارم … متاکارپ چهارم!مرجان وفایی</description>
                <category>marjan vafaie</category>
                <author>marjan vafaie</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jul 2021 17:32:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمساح در کمین</title>
                <link>https://virgool.io/@marjyva3/%D8%AA%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%AD-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%85%DB%8C%D9%86-b1em4d6kxcbp</link>
                <description>به داستان ها اعتمادی نیست ! جز این یکرا که باور کردم ، نشسته بر صندلی کنار تو و دست هایت در دست من !گیج بودم و بی حس ! حتی لبخندبر لب . تو به پنج سال ِتیره پشت می کردی و بی تاب …تمساح در کمین !آخرین آفتاب بود بر تن امواج!دریا می سوخت در گرمای شرجی تابستان !من خورشید را با دست هایم گرفته بودم ! تو ماسه ها را ازحوله ت می تکاندی !بوی شوری آب بود و باد! آن شب خندیدیم تا صبح!…امشب اما ،رنگت پریده ،چراغکنار تخت تو را خاموش می کنم .آن شب خودم را گم می کنم .تمساح در کمین!باد می آمد، زمستان بود ، شنا می کردیم .آب های لاجوردی جنوب ، آسمان آبی تهران !خیابان قائم مقام ! تمساح تو را به زیر آب کشید .من تو را میکشیدم .من ، کیف دستی وکتاب هایم و پرت شدیم وسط بلوار! آن شب تهران سوز برف داشت . تا صبحبارید !تمساح ها طعمه شان را به زیر آب می کشند .با آنها بازی می کنند !آخرین بار که باهم شنا کردیم .مسابقهدادیم .تو برنده شدی !ماسه ها داغ بود. کف پاهایم سوخت …کاش این بار هم تو برنده می شدی یا منمی توانستم تو را به ساحل ببرم ! اما نمی شود !تمساح رهایت نمی کند .هرگز رهایت نمی کند .با خودمی برد …..سرم گیج می رود . ترافیک تهران .خیابان شریعتی .راننده ماشین رادیو را خاموش می کند . می گوید؛امسال زمستان سردی خواهیم داشت ، حالا می بینید خانم!امشب هم آسمان سرخ است ، برف می آید !  من مبهوت و ساکت . او ادامه می دهد ؛با این سرما ، حتی ،شاید تا فردا تهران یخ بزند خانم !….خدا امسال زمستان را به خیر کند ،زمستان سختی خواهیم داشت ….چشم هایم را می بندم . تمساح در کمین!مرجان وفایی</description>
                <category>marjan vafaie</category>
                <author>marjan vafaie</author>
                <pubDate>Thu, 10 Jun 2021 21:19:59 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>