<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Marny</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@marny</link>
        <description>من فقط تصمیم گرفتم که بیشتر بنویسم
https://t.me/set_fire_tothe_rainn</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:51:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/229717/avatar/TWyFcG.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Marny</title>
            <link>https://virgool.io/@marny</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یکُم</title>
                <link>https://virgool.io/@marny/%DB%8C%DA%A9%D9%8F%D9%85-ahr0k6bv72r5</link>
                <description>من روز های سخت زیادی رو به یاد میارم.اون روزایی که کلاس هشتم بودم و هر شب قبل خواب حداقل نیم ساعت گریه میکردمسال کنکورم که که از عمق وجودم بیچارگی رو احساس میکردم و خودم رو ناتوان میدیدماون سالی که پشت کنکور بودم؛ خسته و تنها و افسردهسال دوم دانشگاه پر از کینه و نفرت و سردرگمیو.......اگه هر کدوم از این روزا رو تجربه نکرده بودم مطمئنا یک آدم دیگه ای میشدم که شاید اصلا با شخصیت فعلیم غریبه بودبه نظر من روز های تلخ هستن که روحیات ما رو شکل میدناما این روزهایی که الان دارم تجربشون میکنم طور دیگه ای سخت هستند. سخت تر از همیشه.از هر طرف که نگاه میکنم مسیری برای نجات نیست و هر بار که به آینده فکر میکنم تاریک تر از بار قبله. به خودم فکر میکنم و ناتوان میبینمش در حل مشکلات.هر بار که جلوی آینه میرم زشت تر از بار قبل به نظر میرسم و هر بار که به آدما فکر میکنم بیشتر احساس تنهایی میکنم.اما مثل هر شب تاریک دیگه ای میدونم اگه در نهایت زنده بمونم این وضعیت هم تموم میشه و روز های بهتر از راه میرسن.پس تا بهتر شدن شرایط سعی میکنم هر شب اینجا بنویسم. فکر میکنم نوشتن بهم کمک میکنه که غرق نشم که لنگری داشته باشم برای نجات.#یکم</description>
                <category>Marny</category>
                <author>Marny</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 01:26:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@marny/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-eocb8vfxdeg4</link>
                <description>امروز جمعه ۲ آبان ۱۴۰۴ زندگی من وارد مرحله جدیدی شدما از خانه ی بنیاد که ۵ سال در آن زندگی کردیم بودبم به سختی دل کندیممن از مامانم و خواهرم درحالیکه عجله داشتند و هق‌هق گریه می‌کردند جدا شدم و در اتاقی در خوابگاه که فعلا تخت خالی ندارد ساکن شدمبه نظر میرسد تنهاتر از همیشه امتنها و درمانده در این دنیای تاریکشب اول در خوابگاه بسیار کسل کننده بود اینجا در یک محل خارج از شهر و در یک بیابان قرار دارد رفتن به هر خیابانی یا مرکز خرید یا محل تفریحی از اینجا برای من که ماشین ندارم بسیار هزینه بر استته کارتم کلا ۸۰۰ تومن مانده که فردا هم باید بروم یک سری اقلام مورد نیازم را خرید کنم و میدانم این پول به زودی تمام می‌شوداز لحاظ مالی اصلا احساس امنیت نمیکنم و برای خرید هر چیز یک عالم حساب و کتاب می‌کنم و اگر واقعا ضروری نباشد نمیتوانم آن را بخرماز همین الان دلم به شدت برای مامانم و خواهرم تنگ شدهای کاش کنارشان بودماز اینجا که من نگاه میکنم تاریکی بی‌نهایت استبه امید شادیبا صورت خیس۲ آبان ۱۴۰۴، خوابگاه</description>
                <category>Marny</category>
                <author>Marny</author>
                <pubDate>Sat, 25 Oct 2025 01:48:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مامانی، روماتیسم و کرونا</title>
                <link>https://virgool.io/@marny/%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D9%85%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D9%88-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-ypbf4lyxt59n</link>
                <description>خوندن این نوشته اصلا برای شما لذت بخش نخواهد بود به شما کمکی نمیکنه.مامانی وقتی حدودا ۴۰ سالش بود روماتیسم مفصلی گرفت. یه بیماری اتوایمیون. برای بیماریش کورتون میخورد و کورتون سیستم ایمنیش رو، که بر علیه بدنش شورش کرده بودن، ضعیف میکرد.سال ۹۹ شد. مامانی کرونا گرفت. ما فکر میکردیم خوب میشه...بهتر میشه. اما اون رفت بیمارستان. شب اولی که اون رفت بیمارستان تا صبح بیدار موندم. میترسیدم چیزی بشه. بعدش رفت تو کما و اینتوبه شد. لوله هایی گذاشتن تو گلوش. درصد اکسیژن خونش هر روز میومد پایین تر و من هر شب با گریه به خدا التماس میکردم. انواع دعا ها و نذر ها. ولی فایده ای نداشت. دکترا گفتن دیگه نمیشه کاری کرد ولی راستش من نمیخواستم ناامید بشم. یه روز ی تو آبان، غروب سه شنبه ما زنگ زدیم به بیمارستان و بهمون گفتن که تو این چند ساعت چند بار احیا شده. راه افتادیم به سمت بیمارستان و تو راه بهمون خبر دادن که همه چیز تموم شده. خب من اون شب هم تا صبح نخوابیدم.مامانی مهر سال ۱۳۳۵ به دنیا اومد. انقلاب و جنگ و موشک بارون و تحریم و گرونی و هزار جور سختی رو تحمل کرد. مامانی خیاطی بلد بود و تدریس میکرد و یه آموزشگاه خیاطی داشت. اون سالها مریض بود. اون به آدم ها و خصوصا فامیلش خیلی علاقه داشت. برعکس من اصلا کینه ای و حسود نبود.همین.مامانی سا</description>
                <category>Marny</category>
                <author>Marny</author>
                <pubDate>Mon, 09 Jun 2025 01:53:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طغیان</title>
                <link>https://virgool.io/@marny/%D8%B7%D8%BA%DB%8C%D8%A7%D9%86-jj41xuuucao6</link>
                <description> اول. کافی شاپ هتل پیروزی، ۷ شب......+خب شما چی شد که رفتین رشته ی دندونپزشکی؟_واقعیتش من از اولش درسم خوب بود و  چون دنبال پول و جایگاه اجتماعی بودم این رشته رو انتخاب کردم.دوست داشتم بدونم شما  ذهنیتی دارین راجع به رشته ی من و البته شغلم در آینده، با تو جه به ساعت کاری و روابطی که تو این حرفه هست؟+ بله البته دوماد خاله ی من دکتر.... دندونپزشک هستن و تو خیابون توحید مطبشون هست. به نظرم لازمه بالاخره مردم نیاز دارن...البته نمیدونم شما چقدر به کارای فی سبیل الله علاقه دارین؟_راستش قبلا علاقه داشتم البته اینم بگم که یه شغل خیلی معمولیه و انقدر هزینه تجهیزات و... گرونه که به اون صورت درامدی  نمیشه، من قبلا دوست داشتم کمک کنم ولی الان نه تمایلی ندارم.(چند دقیقه بعد)+به عنوان سوال آخر میخوام بدونم شما نقطه ی نهایی مدنظرتون که دوست دارید بهش برسید کجاست؟_این طوری نیستم که بگم هدف من نزدیکی و قربت به خداست؛ چرا قبلا این طور بودم ولی الان هدفم اینه که تو همه ی جنبه ها خودم رو رشد بدم و زندگی خوبی داشته باشم. شما چطور؟+من...شهادت.دوم. خانه، بعد از ظهر بعد از امتحان عملی ترمیم.خسته و کلافه ام. شب قبل شاید به خاطر استرس یا شاید به دلایل دیگه نتونستم بخوابم. روز بعد هم امتحان فارماکولوژی دارم. تلگرام رو باز میکنم، تو کانال شخصیم مینویسم: راستش من از دوستای دانشگاهم خیلی بدم میاد
رو اعصابمن 
ولی نمیدونم چرا اونا متوجه نمیشن که من ازشون بدم میاد...نمیدونم شاید هم متوجه میشن
مدام دلم میخواد بهشون بگم خفه شو
یا دوست دارم حتی بمیرنمینویسم اما نمیفرستم چون از قضاوت اون ۶ نفری که تو کانال عضو هستن میترسم.سوم. خیابان، بعد از امتحان فارماکولوژی.دوستای دانشگاهم میخوان برن حرم.فاطمه ازم میپرسه: +میای حرم؟_نه+ باشهباید مسیرم رو ازشون جدا کنم. بهشون میگم التماس دعا و خداحافظی میکنم. تو راه به سمت ایستگاه اتوبوس، قسمت اول و دوم و البته قسمت های بی شمار دیگه ی تو ذهنم که نوشتنی نیستند رو مرور میکنم. میخوام جزوم رو هم پرینت بگیرم، فکر میکنم اگه از سمت حرم برم میتونم با قیمت کمتری جزوه رو پرینت بگیرم، پس راهم رو کج میکنم؛پایان. من از این آدمی که هستم پشیمون نیستم. حتی نمیخوام که تغییرش بدم. من انتخاب کردم که این طوری باشم.The Glory</description>
                <category>Marny</category>
                <author>Marny</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jan 2025 20:25:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ری برندینگ</title>
                <link>https://virgool.io/@marny/%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%86%DA%AF-fqo12qekw2ql</link>
                <description>ریبرندینگ (Rebranding) زمانی اتفاق می‌افتد که یک شرکت لوگو یا رنگ سازمانی، شعار تبلیغاتی، چشم‌انداز، مأموریت، ارزش‌ها، نام تجاری، مخاطبان هدف یا بازار خود را تغییر دهد.چند روز پیش تو یکی از همین کانالای تلگرام خوندم که آدم هر چندوقت یکبار باید خودش رو ری برندینگ کنه! البته اگه درست فهمیده باشم و درست یادم مونده باشه.از بین این همه جمله ای که هر روز میبینم این یکی به دلم نشست چون خودمم تو فکرش بودم. بازبینی خواسته هام، هدفام، اخلاقم ،عادت هام،  الگوهام. بازبینی آینده ای که برای خودم تصور کرده بودم.مدتی بود التماس میکردم و از دست اندر کاران این دنیا تغییر میخواستم. از وضعیت موجود خسته بودم و خسته ام و حالا تو فکر ری برندینگ.  مثل اینکه استارت تغییر درونم خورده شده و حالا باید خودم ادامش بدم.حوصله ی شرح جزئیات این ری برندینگ رو ندارم به گفتن سرفصل هاش بسنده میکنم:    خواندن * نوشتن * ا.ل.م.پ.ی.ا.د * تغییر شغل * روابط و ... .                                   </description>
                <category>Marny</category>
                <author>Marny</author>
                <pubDate>Sat, 30 Nov 2024 02:41:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Block</title>
                <link>https://virgool.io/@marny/block-mqansue5wkcc</link>
                <description>اردیبهشت هفته ی آخر.شنبه نسبتا کسل کننده بود. مخصوصا کلاس ایمنی و استاد احمقش. ولی بعد که داشتم برمیگشتم با حسنا حرف زدم و تو راه ضدآفتاب خریدم.یکشنبه با کسلی شروع شد و با استرس امتحان مورفو ادامه پیدا کرد. مولر اول ماگزیلا رو تراشیدم. فکر نمیکردم خیلی خوب باشه ولی استاد گفت آفرین و ۱۹ شدم. یکشنبه ی طولانی با خستگی، مقداری خشم و نتنفر به پایان رسید. گفته بودم که یکشنبه ها بیشتر از همیشه چهره ی آنتی سوشیالم رو نشون  میدم.مولر اول ماگزیلا تراش استاد کوهستانیدوشنبه سعی کردم درس بخونم و عجله کنم تا به کارام برسم. از دست مامانم دلگیر شدم. نمیدونم...شاید حق داشت.سه شنبه خیلی سخت بود. تقریبا تا صبح بیدار بودم و پاتولوژی لعنتی تموم نمیشد. درمانده شدم از حجمی که مونده بود و بعد کم‌کم بیخیال و حدود ۴ صبح خوابیدم و فردا صبحش ۸ سر کلاس بودم. شبای امتحان واقعا شبای عجیبی هستن. غیر قابل تحمل، پر از فکرا و خیالای عجیب غریب و ترسناک. همه ی سعیم رو میکنم که رنج شبای امتحان رو برای خودم کمتر کنم.چهارشنبه خسته و استرسی بودم. امتحان پاتولوژی به طرز معجزه واری قابل جواب دادن بود و خوشحالم کرد. بقیه ی روز سعی کردم خوب رفتار کنم. برگشتم خونه قرار بود مهمون بیاد. یکم کمک کردم و بعد چند ساعتی خوابیدم. مهمونای خیلی خوبی بودن. دایی حسین و همسرش. پیرمرد دوست داشتنی و با محبت، امیدوارم حالا حالا ها خبر مردنت رو نشنوم. پنجشنبه با مهمون داری ادامه پیدا کرد.صبح که بیدار شدم و خواستم دوباره بخوابم یه سری افکار اجازه نداد. پنجشنبه به بطالت گذشت. کار مفیدی نکردم. اما...اما پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۳ یکی از هیجان انگیز ترین روزای زندگیم بود به خاطر یک پیام و چتی که در ادامش داشتم. زیبا بود گرچه چیز خاصی نبود ولی از یکنواختی دراومدم. شب تا ۴ بیدار بودم و فکر میکردم به این چند تا پیام ساده و مسخره. شاید بعد ها بتونم بهتر درموردش صحبت کنم. امیدوارم از این پیام ها و چت  ها زیاد داشته باشم و برام عادی بشه. جمعه اتاقم رو مرتب کردم. احتمالا به خاطر چت شب قبلش، بعد از مدت ها حوصله ی تمیزکاری  داشتم. تا ساعت۴ طول کشید و بعدش هم مامانم اصرار کرد که بریم بیرون...پس جمعه هم به بطالت و درس نخوندن و البته کلی فکر و خیال و گاهی ذوق کردن و گاهی سرزنش کردن خودم گذشت.اردیبهشت رو دوست داشتم. شاید به خاطر بیست و هفتمش. ولی ولی ولی من متنفرم از اینکه درس نمیخونم. حسودیم میشه وقتی میبینم کسی داره درس میخونه و بلده. من نباید این طور باشم باید خیلی بیشتر درس بخونم. این هفته سعی میکنم حداقل ۴ ساعت رو داشته باشم روزانه. و چهارشنبه ۹ خرداد میرم امتحان رانندگی رو میدم.شب به خیرپی‌نوشت: ولی تو نمیدونی من دیشب چه حسی داشتم وقتی از خواب بیدار شدم و نوتیف پیامش رو دیدم...واقعا سوپرایز شدم.</description>
                <category>Marny</category>
                <author>Marny</author>
                <pubDate>Sat, 18 May 2024 01:15:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Empty world</title>
                <link>https://virgool.io/@marny/empty-world-uhcci4kmvcqk</link>
                <description> مدت هاست که دلم میخواد بنویسم. چند هفته پیش دنبال فرصتی بودم که درمورد جهادی اندیکا چیزایی بنویسم. بعدش دلم میخواست در مورد مراحل تراش دندون ها پست بذارم. یکی دو هفته پیش که بالاخره بعد از مدت ها خوندن کفش فروش پیر رو تموم کردم، دوست داشتم در مورد این کتاب که خیلی خیلی دوستش داشتم اینجا بنویسم. اما مدتیه که از لیست ۱چ ۱۲ تایی کارام هر روز ۳ تا ۴ تاش خط میخوره و خب معمولا وقت و حوصله ای برای نوشتن نیست.نوشته های قبلیم خوب نیستن. صادقانه، هیچکدومش عمیق نشدن. و راستش خیلی برام مهم نیست. بیشتر برای خودم مینویسم و میدونم که این نوشته ها احتمالا برای هیچ کس جالب نیستن.شاید دوست داشته باشی بدونی اردیبهشت ۴۰۳ وقتی که ۲۱ سالم بود چطور میگذشت؛ الان که ساعت ۳ نصف شبه و خوابم نمیبره و دلم درد میکنه و فردا صبح ۸ و نیم باید سر کلاس باشم، میخوام برات بگم که اوضاع الان چطوریه.همه چی خوب و رواله. سالمیم. علی داره راه میفته. کوثر مهدکودک میره و با دوستاش بازی میکنه. امیرحسین بعضی وقتا صبحای زود میره بیرون و میدوه، دنبال تیم فوتباله چون مربی تیم فعلیش تو ترکیب بازیا نمیذارتش، مامان سلامتی نسبی داره ولی بعضی وقتا حالش بد میشه، بابا سر کار میره و عصر روزای فرد کلاس ورزش. مشکل جدی ای نیست.ولی دنیا انگار خالیه. دست همه ی آدما برام رو شده. اتفاقات قابل پیش بینی، تکراری و کسل کنندن، آدما پر از عیب و اعصاب خورد کنن، بیشتر از آینده میترسم تا اینکه شوقش رو داشته باشم. مدتیه به خدا و پیغمبر اعتقاد چندانی ندارم. کارام معمولا تمومی نداره و به  هدفای مسخرم که صرفا برای اینکه بیشتر از این احساس بیهودگی نکنم، دنبالشون هستم، نمیرسم.گاهی وقتا بهم یاداوری میشه که دنیا چقدر میتونه بی رحم تر باشه و حسابی میترسم. دوست دارم دماغم رو عمل کنم ولی هم میترسم و هم پس ایمپلنت های مامانم چی؟  هنوز نرفتم امتحان عملی رانندگیم رو بدم و داره یادم میره.یک ماه دیگه امتحانام شروع میشه و خیلی براش نگرانم چون میدونم اگه با این وضع پیش برم دوباره استرس بیچارم میکنه.خیلی وقته ورزش نکردم و حسابی دارم چاق میشم و خوابم به هم ریخته و شبا خوابم نمیبره.خونوادم میخوان برگردن اصفهان و من نه حوصله ی خوابگاه رو دارم و نه حوصله مهمانی و دوندگی و هزینش رو. حتی حوصله ی عوض کردن خونه و اسباب کشی به شهر دیگه...میدونم میدونم دنیا میتونه خیلی بدتر از این باشهدنیای خالی</description>
                <category>Marny</category>
                <author>Marny</author>
                <pubDate>Sun, 05 May 2024 03:05:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلدوزی در نیمه شب</title>
                <link>https://virgool.io/@marny/%DA%AF%D9%84%D8%AF%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-risaqgstgtrd</link>
                <description>دو سال پیش، وقتی برای بار دوم کنکور دادم و برگشتم خونه بعد از یه استراحت کوتاه شروع کردم به یاد گرفتن گلدوزی. چرا؟ چون میخواستم آنلاین شاپ بزنم و درامد داشته باشم. میتونم بگم دو سه ماه مونده به کنکور، در کنار درصد و تراز و رتبه، یواشکی به این فکر میکردم که چی کار کنم که بتونم درامد داشته باشم. این شد که اول با فالو کردن پیج ها و آنلاین شاپ های گلدوزی و بعد با دیدن ویدیوهای یوتیوب کمی گلدوزی یاد گرفتم. با دوختن اولین رز برزیلی کم‌کم متوجه شدم که سخت و وقت گیره. گذاشته از اون اینکه بتونم پیجم رو بین این همه پیج معروف گلدوزی از صفر بالا بیارم کار خیلی سختی بود. این شد که از گلدوزی فقط برام چند تا گلی موند که برای تمرین دوخته بودمشون.چند روز مونده بود به عید که مامانم یک پیرهن صورتی برای کوثر[خواهرم] خرید. ‌پیرهن یه گلدوزی ماشینی روی بالا تنش داشت. مامانم پیشنهاد داد که من قسمت بالاتنه ی پیرهن رو گلدوزی کنم. اولش گفتم نه چون میدونستم خیلی بلد نیستم و ممکنه خراب بشه اما انگار بدم نمیومد که دوباره گلدوزی کنم و برام جذاب بود که تو این روزا که حسابی بی حوصله ام یه کاری انجام بدم. رفتم وسایل گلدوزی رو اوردم و بعد از انتخاب طرح با مشورت مامانم و خرید نخ، شروع کردم.گلدوزی برزیلی با دستبیشتر از اون چیزی که فکر میکردم طول کشید. حدودا ۷ ۸ساعت. گردن و کمرم حسابی درد گرفته بود و با توجه به اینکه زمانم کم بود نمیتونستم خیلی استراحت کنم. از بعد افطار روز اول فروردین شروع کردم و حدودا تا قبل از سحر تموم شد. گلدوزی در نیمه شب.نتیجه ی کار خیلی بد نشد. اولش فکر میکردم بیشتر شبیه گل های روی روتختی و روبالشی شده اما بعد از چند روز وقتی خواهرم پیرهن رو پوشیده بود دیدم که زیاد هم بد نشده. گرچه اون توجه و تشویقی که انتظار داشتم رو از دیگران دریافت نکردم اما الان خوشحالم که یه روزی زمانم رو هدر ندادم و چیزی یاد گرفتم. شاید یاد گرفتن گلدوزی من رو به درامد نرسوند اما بالاخره به دردم خورد.پیراهن نیکی صورتی از فروشگاه باران به یاد این پاراگراف از کتاب امکان نوشته ی علی سخاوتی افتادم؛ الان که به عقب برمی گردم و خوب به آن چند ماه تجربه کشاورزی فکر می کنم، می بینم که بقیه زندگی من هم الگویی بسیار مشابه داشته است. شاید تحت تاثیر آن چند ماه و شاید هم به طور طبیعی یا اتفاقی. من گه گداری با ایده هایی که داشته ام بذری کاشته ام. بسیاری از بذرها سبز نشده اند، بسیاری از آنها موقع نشا کردن از بین رفته اند و خیلی هاشان هم که گرفته اند، بوته های نحیف و ضعیفی از آب در آمده اند که بار چندانی نداشته اند. فقط بعضی از بذرها به بوته های تنومند و پربار تبدیل می شوند. آدم بیشتر وقتها نمی تواند که نتیجه کارش را از قبل پیش بینی بکند. هر چقدر هم که زحمت بکشد و سخت کار بکند. نتیجه گوجه کاری ما وابسته به آب و هوا و خاک و آفت و اشتباههای ریز و درشت خودمان و صدها عامل شناخته و ناشناخته دیگر بود. ما تنها کاری که می توانستیم بکنیم این بود که از طلوع تا غروب آفتاب هر کاری که از دستمان بر می آمد بر روی آن دو قطعه زمین کوچک انجام بدهیم.</description>
                <category>Marny</category>
                <author>Marny</author>
                <pubDate>Wed, 27 Mar 2024 06:38:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شدم آنکه هستم، خاطرات یک روانپزشک</title>
                <link>https://virgool.io/@marny/%D8%B4%D8%AF%D9%85-%D8%A2%D9%86%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9-regkktmhoazk</link>
                <description>بعد از مدت ها سلام. قبلا سری به دو کتاب یالوم به نام های مامان و معنی زندگی و موهبت درمان زده بودم. حقیقتش جایگاهش به عنوان یک روانپزشک و درمانگر برام جالب بود و البته اسم کتاب هاش بارها به گوشم خورده بود.از کتاب های قبلی چیز زیادی نخوندم و بعد از مدت ها، شدم آنکه هستم اولین کتابی بود که کامل تونستم بخونم.  این کتاب، روایت یالوم از زمان کودکی و بعد زندگی حرفه ای و خانوادگی خودش هست در حالیکه در زمان نوشتن این کتاب حدود هشتاد و خرده ای سال سن داره. البته که احتمالا خیلی از خاطراتش رو فراموش کرده یا شاید به شکل دیگه ای اون ها رو در ذهن داره. هنگام خوندن بعضی قسمت های کتاب این حس بهم دست داد که داره خیلی از خودش تعریف میکنه. البته که آدم سختکوش و منظمی بوده اما شاید تو سن بالا این نوشته هاش یک جور تسکین برای ارزشمند دونستن عمر رفته بوده باشه.باید اعتراف کنم که خیلی جاها به زندگی یالوم حسودیم شد. درسته که استعداد و سختکوشی یالوم در موفقیتش نقش اصلی رو داشته اما امکانات و فرصت های خیلی خوبی هم داشته. سربازیش رو که یک جور هایی طرح دوره ی پزشکیش  بوده در یکی از سواحل هاوایی گذرونده و بعد از اینکه در استنفورد استاد شده فرصت های مطالعاتی خیلی خوبی در کشور های مختلف داشته. در طول زندگیش به جز 20 30 سال اول دغدغه ی مالی زیادی نداشته، از سن 14 15 سالگی عاشق دختری میشه و بقیه ی عمرش رو با اون سپری میکنه. همه ی این عوامل کمک میکنه تا بتونه زنگی خوبی رو در آرامش بسازه.کتاب شدم آنکه هستم، خاطرات یک روانپزشکیالوم در این کتاب چند فصل اول رو درمورد خاطرات کودکی و شروع زندگی، آشنایی و ازدواج با همسرش مریلین و سالهای اولیه ی تحصیلش مینویسه. به نظر میرسه خاطرات کودکیش رو به سختی به خاطر میاره اما در مورد اولین دیدار با همسرش که در حدود 15 سالگیش اتفاق میفته با جزئیات صحبت میکنه. میشه گفت سالهای اول زندگی، سخت ترین سال ها برای یالوم بوده، زندگی تو محله ی فقیر و یهودی نشین در آمریکا اونم بعد از جنگ جهانی دوم، پدر و مادر بیسوادی که از بلاروس به واشینگتون مهاجرت کرده بودن و تلاش و نگرانیش برای پذیرفته شدن در رشته ی پزشکی دانشگاه جورج واشینگتون به عنوان یک یهودی و نگرانی از اینکه دختر مورد علاقش (مریلین) پسر دیگه ای رو به جای اون انتخاب کنه . بعد از تحصیل پزشکی در جورج واشنگتون، دوران رزیدنتی روانپزشکی رو در جان هاپکینز سپری میکنه و از اینجا به بعد میشه گفت زندگیش رو غلتک میفته و آروم آروم به اوج میرسه. در کنار زندگی حرفه ای موفقش، زندگی خانوادگی خیلی خوبی هم داشته، همسرش مریلین، نویسنده و تاریخدان موفقیه که به رغم فراز و نشیب های رابطشون، به نظر میرسه اغلب پشتیبان و مشوق هم برای دستیابی به موفقیت هاشون بودن و اوقات خوبی رو با هم سپری کردن. مقداری ناراحت شدم وقتی توی ویکی پدیا خوندم که تو سال 2019 یعنی دو سال بعد از اینکه نویسنده این کتاب رو نوشته، مریلین، همسرش فوت کرده؛ انگار متاسفانه ترس یالوم از اینکه همسرش زودتر از خودش بمیره و تنها بمونه محقق شده. همچنین یالوم 4 فرزند داره و طبق نوشته های خودش رابطه ی خوبی رو با فرزندانش ساخته.چندین فصل از کتاب در مورد ماجرای نوشتن کتاب هاشه. آشنایی یالوم با فلسفه و ادبیات  و البته بررسی زندگی  افراد سرشناس که از کودکی به این کار علاقه داشته، بهش کمک میکنه موضوعات اصلی روان درمانی رو با فلسفه و ادبیات ترکیب کنه و به عنوان یه نویسنده شناخته بشه. خیلی دوست دارم کتاب روان درمانی اگزیستانسیالش رو بخونم، شاید کمکم کنه با این طور مسائل مواجهه ی بهتری داشته باشم.خوندن این کتاب به من کمک کرد بیشتر درمورد زندگی حرفه ایم فکر کنم و اهمیت دانش رو بیشتر متوجه بشم، به نقش همراه و همسفر زندگی تو آرامش و موفقیت بیشتر پی ببرم، کمی با مسائل اگزیستانسیال و اهمیتش در سلامت روان آشنا بشم، با ترس از دوران سالخوردگی، قدر جوونیم رو بیشتر بدونم و کلا به مقدار بیشتری فرصت نسبتا کوتاه زندگی رو مغتنم بشمرم.این نوشته رو با این پاراگراف از کتاب به پایان میرسونم که تو صفحه ی آخر کتاب نوشته شده بود و امروز خوندمش و من رو به فکر فرو برد که شاید بتونم با پیدا کردن حسرت هام، انگیزه ی بیشتری برای زندگی کردن داشته باشم...   همواره از بیمارانم میخواهم افسوس هایشان را کشف کنند و وادارشان می کنم در پی زندگی بدون افسوس باشند. اکنون که به گذشته نگاه می کنم، افسوس های کمی دارم.زنی خارق العاده را به عنوان شریک زندگی در کنار خود داشته ام. فرزندان و نوه های دوست داشتنی ای دارم. در نقطه ای ممتاز از جهان با آب و هوای مطلوب، پارک های زیبا و میزان پایین فقر و جنایت زندگی کرده ام و استنفورد یکی از بهترین دانشگاه های جهان است. هر روز نامه هایی از سرزمین های دور دریافت می کنم که به من می گویند به حال کسی مفید بوده ام. پس کلمات زرتشت نیچه با من سخن می گوید: «این بود زندگی؟ پس یک بار دیگر»</description>
                <category>Marny</category>
                <author>Marny</author>
                <pubDate>Thu, 14 Mar 2024 16:19:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام بر ابراهیم</title>
                <link>https://virgool.io/@marny/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85-tm6e2yeiq5l9</link>
                <description>سلام بر ابراهیم.  حدود دو ماه پیش قول و قرار هایی با ابراهیم هادی گذاشتم و یکی از این قرار ها این بود که 3 تا کتاب درموردش بخونم. و این دومین کتاب بود. راستش اصلا نگارش کتاب رو دوست نداشتم. فونت درشت و صفحه آرایی ضعیف. کتاب مجموعه خاطراتی بود که از اطرافیان شهید نقل شده بود. منکر این نیستم که ابراهیم هادی آدم پاک و درست کاری بوده اما خب معمولا در این طور خاطره نگاری ها شخصیت فرد مورد نظر، کامل و بی نقص به نظر میرسه به این دلیل که فقط خاطرات خوب ازش نقل میشه و حتی ممکنه بدی های اون شخص و بعضی کار های اشتباهش هم به شیوه ی خوبی بیان بشه به طوری که به نظر مخاطب خوب جلوه کنه. بی شک ابراهیم هم معصوم نبوده و اشتباهاتی داشته. هیچ وقت نمیتونم به طور کامل اون رو بشناسم وهمه ی ویژگی های خوب و بدش رو بدونم چون فقط خاطرات خوبی که ازش به جا مونده رو خوندم. چیزی که برام مسلمه اینه که همیشه باید دنبال حقیقت بود، جلوه های تبلیغاتی و رسانه ای رو کنار زد و واقعیت رو دید. من همیشه نمیتونم حقیقت رو ببینم. خیلی وقت ها اشتباه متوجه میشم به هر حال چیزی که من بعد از کنار زدن جلوه های تبلیغاتی و رسانه ای از این کتاب درمورد شخصیت ابراهیم متوجه شدم این بود که ابراهیم تو زمانه ای که خیلی ها فقط درک سطحی و ظاهری از دین و انقلاب و جنگ داشتند، مغز و مفهوم این چیزا رو درک کرده بود و همین هم باعث تفاوت در رفتارش بود. به نظر میرسه این یک اصله که اگر باور ها و افکار ما تغیر کنند، به دنبالش احساسات و رفتار ما هم تغییر میکنند. در ادامه چند مثال میزنم درمورد افکار متفاوت ابراهیم که در نتیجه باعث تفاوت در اخلاق و رفتارش شده بود.نوشته ی روی مهر: تربت کانال کمیل و حنظلهمعمولا نظر خوبی نسبت به ورزشکار ها ندارم. به نظرم آدم هایی هستند که به خاطر بدن قوی یا استایل بهتر نسبت به بقیه، به خودشون حق میدن که با دیگران خوب رفتار نکنند و حق دیگران رو زیر پا بگذارند. اینکه همه ی زمانشون رو صرف بدنی می کنند که نهایتا تا 40 50 سال دیگه قراره بره زیر خاک و چیزی ازش باقی نمونه به نظرم مسخره و احمقانه میاد. البته که این نظر من عمومیت نداره و این برداشتیه که من براساس مشاهده های محدودی که از ورزشکار ها داشتم، به دست آوردم، اما خب ابراهیم این طوری نبود. و اتفاقا ورزش و بدن قوی رو وسیله ای میدونست که با اون بتونه به خدا نزدیک بشه. این اخلاق ابراهیم، درسی که هیچ وقت نباید فراموش کنم رو دوباره بهم یاداوری کرد؛ اینکه فقط یک هدف و جود داره، اینکه به خدا نزدیک بشی و بقیه ی چیز ها، بدن سالم و قوی، پول، خانواده، درس و دانشگاه، مقام و... ، فقط وسیله ای هستند که بهت کمک کنند به اون هدف اصلی برسی. ابراهیم به خوبی متوجه این اصل شده بود. به همین دلیل هم بدن قوی و خوش فرمی که داشت هیچ وقت باعث نشد به بقیه زور بگه یا بخواد مخ دخترا رو بزنه. به این بدن قوی نه به عنوان یک هدف، بلکه به عنوان یک وسیله نگاه کرد.با توجه به جو انقلابی و مذهبی ای که اوایل انقلاب و جنگ تو جامعه ایجاد شده بود، ابراهیم میتونست مثل خیلی از بسیجی های دیگه از قدرتش سوء استفاده کنه و به اصطلاح حال آدمای غیرمذهبی و ضدانقلاب رو بگیره. کاری که اون زمان خیلی از بسیجی ها انجام میدادن. اما ابراهیم هیچ وقت از این شرایطی که به وجود اومده بود سوءاستفاده نکرد. حتی خیلی جا ها که میتونست حالشون رو بگیره هم باز بزرگواری کرد و سعی کرد در نقش یک مربی با رفتارش و صحبتش کاری کنه که اونها هم اصلاح بشن. در واقع به جای اینکه مچشون رو بگیره سعی کرد دستشون رو بگیره.ابراهیم همین رفتار رو با اسیر های عراقی هم داشت. خیلی جاها میتونست با اونها بد رفتاری کنه و انتقام بگیره، میتونست فراموش کنه که اونها هم بنده های خدا هستند و فقط راه رو اشتباه اومدن و درست هدایت نشدن اما باز هم در شرایط سختی که خودش نیاز به کمک داشت اما به اسیر های عراقی کمک کرد. خلاصه که ابراهیم چه اوایل انقلاب و چه در جنگ در مواجهه با اسیر  های عراقی از قدرتی که داشت برای هدایت و پرورش آدم ها اون هم از هر قشر و ملیت و با هر عقیده ای استفاده کرد.توجهی که ابراهیم به هدایت آدم ها داشت، خیلی برام جالب بود و البته روش هوشمندانه ای که برای این کار داشت از اون جالب تر. اینکه با آدم ها رفیق می شد خوب اون ها رو میشناخت و بعد با شناختی که ازشون پیدا کرده بود و میدونست باید چه حرفی بزنه و چی بگه که اونا قانع بشن، هدایتشون میکرد، به نظرم روش هوشمندانه ایه که در اون زمان که هنوز این دست مسائل خیلی رایج نشده بود، خیلی خوب بوده.ابراهیم می گفت: اگر قرار است انقلاب پایدار بماند و نسل های بعدی هم انقلابی باشند، باید در مدارس فعالیت کنیم. چرا که آینده ی مملکت به دست کسانی سپرده می شود که شرایط دوران طاغوت را حس نکرده اند! وقتی می دید اشخاصی که اصلا انقلابی نیستند، به عنوان معلم به مدرسه می روند خیلی ناراحت می شد. می گفت: زبده ترین و بهترین نیروهای انقلابی باید در مدارس و خصوصا دبیرستان ها باشند! برای همین کاری کم دردسر را رها کرد و به سراغ کاری پردردسر رفت، با حقوقی کمتر. اما به تنها چیزی که فکر نمی کرد مادیات بود. می گفت: روزی را خدا می رساند. برکت پول مهم است. کاری هم که برای خدا باشد برکت دارد.ابراهیم مدتی هم به عنوان معلم تو آموزش و پرورش کارکرده بود. الان که فکر میکنم شاید اگه افراد بیشتری با نگرشی مثل نگرش ابراهیم، معلم یا از مدیران آموزش و پرورش بودن، خیلی از ناهنجاری هایی که الان تو جامعه وجود داره، نبود. به شخصه معلمی رو تاثیر گذار ترین شغل تو جامعه میدونم و به نظرم بهترین افراد هر جامعه ای باید معلم بشن.نظری که ابراهیم راجع به پول و مادیات داشت هم خیلی برام عبرت آموز بود. چیزی که خودم هم چند وقته تو جریان زندگی بهش رسیدم. اینکه خیلی وقتا مقدار پول مهم نیست بلکه برکتش مهمه. اینکه خدا روزی رسونه و ما فقط باید وظیفمون رو در قبال آدما انجام بدیم به خلق خدا کمک کنیم حالا در لباس معلم، پزشک، کارگر، بنا و...این خداست که دست ما رو خالی نمیذاره اگه تو مسیر درستی باشیم. اینکه هدف پول نیست و پول فقط وسیله ایه برای رسیدن به هدف های بزرگتر. درسی که امیدوارم هیچ وقت یادم نره.قسمت پایانی کتاب که راجع به شهادت و مفقود شدن ابراهیم هادی از زبون دوستاش بود خیلی برام ناراحت کننده بود. بهار امسال به مناطق جنگی سفر کردم و کانال کمیل رو هم دیدم ، اطرافش پر از گل و سبزه بود، جایی که خون ابراهیم و دوستانش ریخته شده بود، حسابی سرسبز شده بود...از خون جوانان وطن لاله دمیده.خب چند روزی طول کشید تا این کتاب رو بخونم و پریشب که تموم شده بود، ناگهان حس دلتنگی عجیبی سراغم اومد. دلتنگی برای همنشینی با ابراهیم. آدم مشتی، پهلوون و با صفایی که تونست تاثیر خوبی تو زندگی خیلی ها بذاره.سلام بر ابراهیمشهریور 1402</description>
                <category>Marny</category>
                <author>Marny</author>
                <pubDate>Tue, 19 Sep 2023 11:33:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اجاره نشین خیابان الامین</title>
                <link>https://virgool.io/@marny/%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86-uqnytuegr2hv</link>
                <description>&quot; من همیشه از خدا راه راست را خواسته ام؛ و باور دارم که دعایم را اجابت کرده است‌. گفتم که با خدا راحتم. وفکر میکنم کمی زیادی هم راحتم؛ چون یک روز که به سرگذشت خودم و منطقه و این همه جنگ و کشت و کشتار فکر میکردم، برگشتم به خدا گفتم: (من میدانم این همه آدم کشته شد تا تو به من ثابت کنی حسین بن علی حق است.) خودم میدان پررویی است و خودخواهی و خودبینی اما درآمدم بهش گفتم:( فکر میکنم کل این سوریه درگیر شد تا تو به من بفهمانی کربلا حق است!) آره؛ بعضی موقع ها با خدا این جور حرف میزنم. فکر میکنم این جنگ اصلا برای این اتفاق افتاد که یک چیزی حالی من بشود.&quot;سلام. این کتاب رو دوستم بهم قرض داد. و از اونجایی که علاقم فیلم ها و کتاب های بیوگرافیه، خوندنش تا حدودی برام جالب بود. داستان درمورد یک مرد ایرانیه که دوران آشفتگی و جنگ سوریه رو در جوار حرم حضرت رقیه سپری میکنه و شاهد خیلی چیزا بوده. پاراگرافی از کتاب که اول این نوشته اوردم رو خودم خیلی بهش معتقدم. الان که به عقب نگاه میکنم، میبینم خیلی از اتفاق های ناگواری که تو زندگیم افتاد، خیلی آشفتگی ها و ناراحتیا، باعث شد چیز مهمی رو یاد بگیرم یا تغییر مثبتی در شخصیتم ایجاد بشه. گاهی فکر میکنم شاید اینکه مامانیم سال کنکورم فوت کرد یا اینکه یه سال پشت کنکور موندم یا اینکه یه مدت درگیر عادت های مخرب بودم، برنامه ای از طرف حدا بود تا من متوجه بعضی چیزا بشم و فکر میکنم این، در مورد جمال_شخصی که این کتاب درموردشه_ همون طور که خودش گفت، صادقه.من آدمیم که کلا متوجه بعضی چیزای اجتماعی نمیشم. برای مثال خیلی وقتا واقعا برام مهم نیست که مردم از چیزی اذیت میشن یا فلان مشکل تو جامعه وجود داره. فقط برام مهمه که خودم و خونوادم خوشحال باشیم و مشکلی برامون نباشه. (میدونم این ویژگی بدیه و تصمیم دارم اصلاحش کنم .) به همین دلیل موضوع حکومت هم هیچ دقت مورد توجهم نبوده و هیچ موضعی نسبت بهش نداشتم. اما وقتی سرگذشت جمال و سوریه رو خوندم، متوجه شدم موضوع حکومت واقعا مهمه و اگه یک کشور حکومت خوبی داشته باشه، خیلی از مشکلات پیش نمیاد و زندگی خیلی راحت تر میشه. اگر حکومت از بین بره و مردم از حکومت پیروی نکنن همه چیز به هم میریزه و بدترین اتفاق ها میتونه رخ بده. درست مثل چیزی که در سوریه اتفاق افتاد؛ چند دستگی مردم و نارضایتیشون از حکومت و در نهایت ورود داعش و کشور های دیگه به جنگ سوریه و نابود شدن مردم و کشور سوریه.   چیزی که در سوریه اتفاق افتاد یه اتفاق وحشتناک و ناراحت کننده بود و میتونم حس کنم که مردم سوریه چقدر تو این سال ها زجر کشیدند. گاهی فکر میکنم که بچه هایی که تو اون سال ها بزرگ شدند و شاهد چنین صحنه هایی بودن، الان چقدر مشکلات روانی ممکنه داشته باشن. ۳. من واقعا قدر نعمت بزرگ سلامتی خودم و خانوادم رو میدونم. میدونم اگه حتی یه مشکل کوچیک برای خودم یا خانوادم پیش بیاد، اگه فقط چند تا از سلول های بدنشون درست کار نکنه، چقدر زندگی من مختل میشه و شب و روزم یکی میشه(آره اینم از چیزاییه که وقتی مامانیم مریض شد و رفت بیمارستان فهمیدم). کاملا آگاهم که سلامتی چه گوهر ارزشمندیه که خدا به آدم ها میده؛ اما با خوندن این کتاب اا حدودی قدر امنیت هم دستم اومد و تونستم بهتر گفته‌ی پیامبر رو متوجه بشم که &quot;سلامتی و امنیت دو نعمت ناشناخته هستند!&quot; آره، امنیت واقعا نعمت بزرگیه.همین که میتونم خودم برم دانشگاه یا برم سر کار بدون اینکه نگران باشم کسی منو بدزده یا بکشه و همین که وقتی بابام یا داداشم از خونه میرن بیرون دلم نمیلرزه که زنده برمیگردن یا نه، خودش نعمت بزرگیه که تا الان قدرشو نمیدونستم.۴.  قبلا هم به این موضوع فکر کرده بودم، اما بعد از خوندن کتاب جمال مصمم تر شدم، از سیاست و دولت و حکومت و...سر دربیارم.شاید قبلا فقط انتخابات بود که من باید انتخاب میکردم کی مسئول باشه و خب در قبال این انتخابم مسئول بودم ولی الان تقریبا هر روز در معرض این انتخابم، اینکه این وری باشم یا اونوری یا حتی بی طرف...انتخابم هر چی باشه، من به اندازه‌ی خودم مسئولم برای تاریخی که داره رقم میخوره و آینده ی این کشور. پس انتخابم هر چی هست میخوام با آگاهی باشه.اجاره نشین خیابان الامین/ علی‌اصغر عزتی‌پاک                     مرداد ۱۴۰۲</description>
                <category>Marny</category>
                <author>Marny</author>
                <pubDate>Sun, 20 Aug 2023 13:51:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقای ملکه</title>
                <link>https://virgool.io/@marny/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%84%DA%A9%D9%87-aupxb2g8jvq7</link>
                <description>تصمیم گرفتم بنویسم. این بار یه جایی که بقیه هم بتونن بخونن. خیلی وقته متوجه شدم چقدر تو ابراز احساساتم و افکارم مشکل دارم. چقدر خود واقعیم رو قایم کردم طوری که الان هیچ کس منو نمیشناسه...من واقعی رو.پس این بار سعی میکنم اینجا بنویسم. تصمیم گرفتم در این مورد خیلی به خودم سخت نگیرم. نه از قضاوت دیگران بترسم و نه از اینکه چیزی که مینویسم به اندازه ی کافی خوب نباشه. دلم میخواد کارم رو با نوشتن در مورد کتاب ها و سریال هایی که میخونم و میبینم شروع کنم و بعد شاید در مورد زندگیم و روز هایی که سپری میشن هم نوشتم. آقای ملکه...من از این سریال خیلی چیزا فهمیدم. خیلی فکر کردم. شاید این خیلی ای که میگم چندان زیاد نباشه ولی برای یه کی دراما که با سرعت ۱ و نیم برابر دیدم به نظرم خوبه.1_ فهمیدم شخصیت آدمایی که تو تاریخ بودن، چقدر میتونه تاثیرگذار باشه. جایگزینی روح عفیف و ملاحظه کار یک ملکه با روح جسور و گستاخ یه مرد از دویست سال آینده میتونه خیلی چیزا رو عوض کنه.2_ اون مرد آشپز با اعتماد به نفسی که داشت(احتمالا چون از آینده  اومده و همه چیز رو میدونه) تونست از پس همه چالش هایی که در انتظار اون دختر جوونی که قرار بود ملکه بشه بربیاد و موفق بشه. تونست توجه همه رو جلب کنه. امپراطور رو عاشق خودش کنه. باعث بشه که اون پیروز بشه و یه زندگی مستقل، مستقل از خانواده و قبیلش، برای خودش درست کنه. به هیچ کس اجازه ی دخالت نداد و سعی کرد مشکلاتش رو به روش خودش حل کنه و در نهایت موفق شد.اگه کیم سویونگ واقعی تو اون بدن بود چی میشد؟ احتمالا دربرابر هر چالش نگران میشد و خودش رو می باخت و نمیدونست باید چی کار کنه. اما اون مرد تونست با سیاست رفتار کنه. برای هدفی که براش مشخص بود، اولش برگشتن به دنیای خودش و پر شدن دریاچه و بعد بقا در همون بدن، به شیوه ی خودش تلاش کرد. الان که فکر میکنم شاید فرق اون دو روح تو این بود که اهداف متفاوتی داشتن. شاید دقیقا اهداف متناقضی.3_ یه جایی از فیلم، اسم امپراطور سریال یعنی چول جونگ رو سرچ کردم. وقتی دربارش تو ویکی پدیا میخوندم یه احساس عجیبی بهم دست داد. امپراطور ۱۹ ساله ای که بی سواد بوده و حتی نمیتونسته پیام های تبریکی که براش نوشتن رو بخونه. حس کردم چول جونگ چقدر بیچاره بوده. درمانده. مردی که ۲۰۰ سال پیش کیلومتر ها دورتر زندگی میکرد. کاملا تونستم حسش کنم. زندگی منم مثل چول جونگ یه روزی تموم میشه. ولی هیچ کس احتمالا خبردار نمیشه که چه روز هایی بیچاره، درمانده یا خوشحال بودم.آیا چول جونگ الان حس بهتری داره که از روی زندگی فلاکت بارش یه سریال کمدی و سرگرم کننده ساختن؟4_ اوایل سریال چول جونگ عاشق یه دختر دیگه بود و از ملکه نفرت داشت. ولی کم کم و در نهایت عاشق ملکه شد. به نظر میرسید هنوز اون دختر رو دوست داره ولی عشقش به ملکه سوزناک تر بود. درسته که این فقط یه سریال کره ایه، ولی این اتفاق چه طوری میفته؟‌ آیا ممکنه منم یک روز وسط یه رابطه عاشق یکی دیگه بشم و بیخیال اون یکی؟ یا اینکه دو نفر رو همزمان دوست داشته باشم.اتفاقی که اینجا میفتاد، تو این سریال، این بود که وقتی عشق اول پادشاه با گریه و استیصال ازش میپرسید: شما به ملکه علاقمند شدین؟؟ پادشاه با تعجب و بهت جواب میداد: من نمیتونم عاشق ملکه بشم؟ یعنی امپراطور این رو حق خودش میدونست که عاشق چند نفر همزمان باشه.5_ به عنوان کسی که عاشق پایان های غم انگیز و بازه، باید بگم اصلا پایان این سریال رو دوست نداشتم. مثل فیلم های ایرانی، همه از دم مرگ نجات پیدا کردن، به هم رسیدن، آدم بدا بدبخت و مجازات شدن و آدم خوبا پیروز و خوشبخت شدن. حتی بابای ملکه که خودش جزء افراد دزد و مجرم بود، متحول شد و مجازات نشد. تنها چیزی که به نظرم خوب بود مرگ رقیب عشقی امپراطور بود که از بچگی با ملکه بزرگ شده بود. ملکه بهش مثل یه برادر نگاه میکرد ولی اون عاشق شده بود و میخواست هر جوری شده از ملکه و بچه ای که تو شکمشه محافظت کنه. تموم هدف زندگیش همین بود. حتی بی علاقگی ملکه نسبت به خودش رو نمیتونست بپذیره. چون عشق اون تبدیل شده بود به بخش بزرگی از هویتش. اگه این عشق رو از دست میداد، نمیدونست کیه و میخواد چی کار کنه. چقدر این برای من آشناست. اون روز که کنکور دادم، هفته ی بعد دلم میخواست یه آزمون دیگه ثبت نام کنم. چندین سال بود هدفم کنکور بود. هویت من شده بود. من بدون هدف قبولی تو یک آزمون هیچی نبودم. یه آدم بی هدف بودم فقط.6_ بعد از تموم شدن سریال، خیلی درمورد تاریخ کره تحقیق کردم. پادشاه های چوسان و سرنوشتشون و بعد اشغال کره توسط ژاپن و بعد جنگ جهانی دوم. کار فانی بود. ربط دادن سریال کره ای های تاریخی ای که تا الان دیده بودم به هم و پیدا کردن حقیقت.7_ وقتی درمورد تاریخ چوسان میخوندم، تقریبا همه ی ملکه ها و پادشاه ها تو سن کم کارشون رو شروع کرده بودن. ۱۰ سالگی، ۱۴، ۱۹ و... . چقدر بی رحمانه که که از یک بچه خواسته بشه اون همه مسئولیت رو قبول کنه و خودش رو محدود و کنترل کنه. چرا باید یه دختر ۱۴ ۱۵ ساله، از دنیای بچگیش بیرون کشیده بشه و رسم و رسوم دست ‌و پاگیر و مسئولیت های سنگین رو قبول کنه.8_ خیلی فکر کردم. بهتره چه روحی با چه شخصیتی جایگزین من تو این بدن بشه تا مشکلاتم حل بشه و زندگی برام آسون بشه؟ احتمالا روحی که درست با دیگران ارتباط میگیره، مخ همه رو میزنه و دل همه رو میبره، جسور و شجاعه و میدونه این آدما و بازی های دنیا هیچ چی نیستن. احتمالا کافیه. شب به خیر :)</description>
                <category>Marny</category>
                <author>Marny</author>
                <pubDate>Sun, 06 Aug 2023 02:49:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا که منم</title>
                <link>https://virgool.io/@marny/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86%D9%85-sn2bbluai6q7</link>
                <description> سلام. مدت ها به معنای زندگی فکر کردم. به نظر میرسه معنایی نداره یا شاید من نتونستم پیداش کنم.اول به این نتیجه رسیدم معنای زندگی باید چیزی از جنس عشق باشه نه چیزی از جنس عقل و استدلال. فهمیدم عشق مسائل پیچیده رو ساده و سختی هار رو آسون میکنه. پس احتمالا باید معنای زندگی از جنس عشق میبود؛ عشق به خدا...عشق به رسالت...عشق به خانواده...یه همچین چیزی.وقتی علی به دنیا اومد و دیدم مامانم چطور عاشقانه دوستش داره و با اینکه به خاطرش کلی سختی بهش وارد شده بازم عاشقشه، عشق دیگه برام اون‌ مفهوم جادویی و اسرار آمیز نبود.چند میلی گرم هورمون یا نوروترنسمیتر بود که به خاطر زایمان، شیردهی و...تو بدن ترشح میشد. چقدر ما برنامه ریزی شده هستیم. مثل رباتا. به دنیا میایم. رشد میکنیم. یاد میگیریم. یه روزی میرسه که به جفت نیاز پیدا میکنیم. بعدش دلمون میخواد بچه داشته باشیم و بزرگش کنیم...این چرخه ادامه پیدا میکنه و این طوریه که نسل ما آدما روی زمین حفظ میشه. قانون طبیعت...بقا.در واقع انگار عشق و علاقه هم یه چیز از پیش تعیین شده هست. طبیعت تعیین میکنه که ما عاشق چی بشیم تا بتونیم زندگیمون رو ادامه بدیم و بچه بیاریم.خیلی مسخرس. حداقل به نظر من.</description>
                <category>Marny</category>
                <author>Marny</author>
                <pubDate>Fri, 26 May 2023 04:32:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>