<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Martin Cuthbert</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@martin2789</link>
        <description>moon light</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 10:38:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3014305/avatar/K8hEAc.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Martin Cuthbert</title>
            <link>https://virgool.io/@martin2789</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زندان زیبای او</title>
                <link>https://virgool.io/@martin2789/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%88-fy17jutpw3fo</link>
                <description>بدون هیچ چیزی در خیابان ها راه میرفت، حتی کلید هم برنداشته بود، اگر میخواست برگردد به آن زندان قصر مانند میتوانست از پنجره وارد شوددر خیابان قدم زد و لبخند زدنفس عمیقی کشیدعاشق هوای خنک و سرما بود عاشق طبیعتعاشق آزادیدور خودش چرخید و چرخید هوا تاریک بود و تنها نوری که کمک میکرد راهش را پیدا کند نور ماه بودآن جنگل زیبابه ماه نگاه کرد، حالا دیگر از ماه متنفر نبود برعکس شاهرانی که در شعر هایشان از ماه میگویندو مردمانی که دبوانه وار عاشق این سیاره تقلید کار هستند او از ماه متنفر بود ولی حالا، حالا داشت سعی میکرد ماه را بشناسد+اون بالا... خیلی تنهایی؟ جوابی نگرفت، به جاش، نور بیشتر شد، انقدر راه رفت که تقریبا زمان طلوع خورشید رسید باید برمیگشت به قصرقصری زیبا که زندان بودزندان اوزندان زیبای او ارام راه رفت، بعد تند تر، تند تر، و تند تر تا جایی کع بدون توقف دویدجوری که انگا اگر ادامه میداد، میتوانست آن قصر و انسان های فیک آن را دور بریزد و فرار کند، با خودش، شاید میتوانست نجاتش دهدتند تر دوید وقتی به دیوار قصر رسیدـپایش را روی دیوار محکم کرد و به بالا پریدنگاهی به نگهبان های احمقی انداخت که متوجهش نشدند، زیر لب گفت:«چه امنیتی» و بعد از روی سکو های دیوار بالا رفت و از پنجره وارد اتاقش شدیا به عبارتی سلولشسلولی بزرگ و زیبا نگاهی به خودش در آینه انداخت، موهای بلندش که به پایین کمرش میرسید آشفته بودند، تیشرتی که آن پسر جوان که یکی از شب هایی که فرار کرده بود بهش داده بود، چون لباسش برای فرار زیادی پر زرق و برق بود خود شاهدخت انجا نبود،انجا دختری بود که آزاد بود و آن پسر خود پرنس سرزمین همسایه نبود یک پسر آزاد بود پسری که از چشمان بزرگ دختر تعریف کرده بود، بنظر پسر رنگ سیاه چشمان دختر به زیبایی شب بودشاید دختر بعد از آن شب دیگر از چشمانش متنفر نبودو هیچکدام این را نمیدانستند یعنی حالا ان پسر کجاست؟ یعنی میدانست که شاهدخت زمان فرار های شبانگاهی اش تیشرت را میپوشد؟ لباس هایش را در اورد و لباس خوابش را پوشیدده دقیقه دیگر باید بیدار میشداو که خواب بود، تمام شب را خواب بود، مگر نه؟ </description>
                <category>Martin Cuthbert</category>
                <author>Martin Cuthbert</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jan 2024 15:40:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرسشنامه 2</title>
                <link>https://virgool.io/questionanswer/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-2-mzj82euvzkzb</link>
                <description>پرسشنامه کورمون استراک مونث (لموسعون) ۱-۲ کیلو پاستیل خرسی یا ۲ کیلو لواشک؟پاستیل خرسیییی۲-همین الان بری افغانستان و دیگه نتونی برگردی ایران یا تا آخر عمرت تو ایران بمونی؟omg نمد۳-یه خونه تاریک درحدی که وحشت کنی یا یه خونه روشن که نتونی جایی رو ببینی؟تو تاریکی وحشت  نمیکنم پس تاریکی۴-بدونی کی میمیری یا بدونی چجوری میمیری؟واقعا برام مهم نیست و هیچوقت راجبش کنجکاو نبودم۵-تنها فرد خوشحال جهان باشی یا تنها فرد ناراحت؟تنها فرد ناراحت.چون بقیه نجاتم میدن۶-هیچ وقت نتونی غذای مورد علاقتو بخوری یا هیچ وقت نتونی رابطه داشته باشی؟گزینه دو(پ. ن: حتی اگه انتخابم گزینه یک بود هیچوقت قرار نبود رابطه ای داشته باشم🗿) ۷-هیچ وقت نتونی حرف بزنی یا مجبور باشی هرچی توی ذهنت هست رو بگی؟گزینه یک (اگه افکارمو بگم زنده زنده اتیشم میزنن) ۸-بتونی ۵ ثانیه به آینده بری یا گذشته؟واقعا برام مهم نیستپنج ثانیه رو بکنم تو کو. نم؟ ۹-عقل یا دوست؟عقل۱۰-امنیت یا احساس امنیت؟امنیتچون همیشه مثل یه آلارم هشدار تو مغزت میگه مراقب باش احتیاط کن۱۱-دوغ یا نوشابه؟ نوشابه۱۲-تو خونه پر از جن باشی یا قاتل؟ جنواقعا با جنا احساس همزاد پنداری میکنم</description>
                <category>Martin Cuthbert</category>
                <author>Martin Cuthbert</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jan 2024 12:33:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>30 حقیقت راجب من</title>
                <link>https://virgool.io/@martin2789/30-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D8%A8-%D9%85%D9%86-fbty2jto3lo9</link>
                <description>آدم لاشی ای هستم میتونم خیلی مهربون باشممیتونم راز دار باشماز چیزای غمگین خیلی خوشم میاداز بحث راجب جنس مخالف متنفرمدرس نمیخونم ولی نمراتم همیشه جزو بهترین هاست و کسی باور نمیکنه که درس نمیخونمتو دوست یابی مشکل دارم(یجورایی میتونم با هرکسی که میخوام دوست بشم ولی دوستیام فیک میشه) اگه بخوام با یکی واقعا دوست بشم برام سختهآدم فیکی هستموقتی حالم بده تو رفتارم با بقیه تاثیر میزارهخیلی میخوابم همیشه خسته امکم غذا میخورمپوست ناخونمو میکنم جوری که خون میادخیلی شلخته ام (سر همین همیشه با داداش فاکینگ وسواسیم دعوا دارم) بیشتر وقتا تو اتاقم(حتی اگه گوشیمو بگیرن) دوستای مجازیم از آدمایی که باهاشون حرف میزنم بیشترناز خودم بدم میادآدما رو از خودم دور میکنمتنهایی رو دوست دارمخیلی کتاب میخونمشنونده خوبیم از بچه های کلاس بدم میادترجیح میدادم مدریه مجازی ثبت نام کنم ولی مامانم نذاشتاز رفتن به جامعه متنفرمجاهای تاریک رو دوست دارماز سیاه خوشم نمیاد از سفید هم خوشم نمیاد جاست آبی/سبزآدمای زیادی رو از دست دادموقتی ناراحتم از همه فاصله میگیرماطلاعات زیادی راجب هر چیزی دارمحافظم فاکینگ قویه (که باعث میشه چیزایی که نمیخوامو یادم باشه) خب دیگه تموم شد یه روز بارونی جلوی خونه ویلایی جدید، در ماشین خالم </description>
                <category>Martin Cuthbert</category>
                <author>Martin Cuthbert</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jan 2024 11:18:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرسشنامه(باید از اینا بزارم؟«:)»  چون همه گذاشتن؟ نه پس نمیزارم)</title>
                <link>https://virgool.io/questionanswer/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%A7-%D8%A8%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%85-%DA%86%D9%88%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%86%D9%87-%D9%BE%D8%B3-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%85-o69fvarwktvs</link>
                <description>گوربا ها هم به مانگا ایمان اوردند خب خیلی کار عجیبیه که برای اولین پستم بیام پرسشنامه بزارم؟  اگه آره پس ثابت شد آدم عجیبیم خب اینو یکی از دوستام... یعنی یکی از کسایی که میخوام باهاشون دوست شم گذاشته بود پس منم میزارمش اول: شخصیت خود را توصیف کنیدفاکینگ بدبین به همه، بشدت عجیب،کسی که گریه نمیکنه و همه فکر میکنن میخواد گنگ باشه ولی یه دلیل شخمی داره، محبوب در عین حال منفور،کسی که بیشتر از سنش میفهمه؟(اگه اینجوری نبود فکر کنم الان خوشحال تر بودم)(دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه) دوم: چیزهایی که شما را خوشحال می کند.(یجورایی چیزی خوشحالم نمیکنه اینا فقط کمک میکنن زنده بمونم) کتابخواندن-اهنگ گوش کردن، خوابیدن، گوش دادن به حرفای بقیه (مخصوصا اگه گریشون بگیره موقع حرف زدن) پ. و: از چیزای غمگین خوشم میاد مشکلی داری؟ سوم: یک خاطره.عام.... چی بگم والا تو ختم مامان بابابزرگم داشتم از خنده پاره میشدم و چادر خالمو کشیدم رو سرم و خالم هم به خنده های روانی وارانه ی من پیوست و یجورایی هیچکس نفهمید فکر میکردن داریم عر میزنیم ارهنه سالم بود👍🏻چهارم: مکان هایی که می خواهید بازدید کنید.ماه(ازش متنفرم ولی خب یه فرصت بهش میدم که بهتر بشناسمش) پنجم: پدر و مادر شماخب شناخت زیادی ازشون ندارم فقط میدونم که خیلی کار میکنن و پولدارن.... اره ششم: مجرد و شادچه سینگل چه _این رل_(با لحنی چندش بخوانید)  فرقی نداره به هر حال چیزایی که هستن که تو یه لحظه خوشحالت کنن یا خوشحالیتو بگیرن (زندگی عاشقانه تفاوت زیادی ایجاد نمیکنه) هفتم: فیلم مورد علاقهاوتاکو عم (خودت تا اخرشو برو) هشتم: قدرت موسیقیقدرت موسیقی=بتمننهم: درباره شادی بنویسید.نظری ندارم10 : بهترین دوست شمایه بنده خدا بدبختگوشیم، تختم، اتاقم، اهنگام(ممیدونم دوستای زیادی دارم) بالشتمممم اره با بالشتم حرف میزنم مشکلیه؟ 🗿11 : درباره خواهر و برادرتان صحبت کنیدیه داداش بزرگتر دارم 15 سالشه فاکینگ برونگرا و فاکینگ احساساتیه، خیلی رومخمه، خیلی دوست داره باهام حرف بزنه، معمولا تو خونمون نماد شادی و زندگیهدوازدهم : سریال تلویزیونی مورد علاقهتلوزیون نگا نمیکنم 13 : کتاب مورد علاقهزمان کاغذی 14 : سبک خود را توصیف کنیدعاااااکاملا عادی، چشمانی سیاه و بزرگ(که یبار نزدیک بود یکیو بکشم چون بهم گفت چشم غورباقه ای) تیپ بیرونم هودی و شلوار جین (دیت کنید که هودیم تا زانو هام نیست اندازه تنمه، شلوارمم پاره پوره نیست، کاملا عادی) شاید این تفاوت ها یکم از نظر ظاهر متفاوتم کنه البته اصن بیرون نمیرم✨خب دوستان من یه تیک روانی دارم پشت گردنمو میکنم ااانم کندمش و داره خون میاد✨✨✨✨✨✨✨✨15 : اگر می توانستید فرار کنید، کجا می رفتید؟ماه؟ شانزدهم: کسی که دلم برایش تنگ شدهدرناهفدهم: راه هایی برای به دست آوردن قلبمخود واقعیت باش، بهم اعتماد داشته باش، احمقانه رفتار نکن(مگه اینکه بخوای حالمو خوب کنی) البته جواب نمیده، کلا خودت باش، اگه خود واقعیت احمقانست، احمقانه باش، مطمعن باش عاشقت میشم (Just be yourself and trust me) هجدهم: سی واقعیت در مورد خودمیه پست مینویسم راجبش19: اولین عشق من روزهن؟ 20: علاقه شما به افراد مشهورصفر،به خودشون علاقه ای ندارم به آهنگاشون، مثلا بیلی، از خودش خوشم نمیاد از اهنگاش خوشم میاد، در اصل مثلا بگن هی مارتین بیلی ایلیش اومده برات اهنگ بخونه میگم، صداشو ضبط کنین بفرستینش برهاره(گفتم که عجیبم) 21: درباره عشق بنویسید.چیزی که محدودیت نداره22: درباره امروز بنویسیدعاااا.. فاکی؟ 23: نامه ای به کسی، هر کسیببخشید که اشکتو در اوردم؟ 24: در مورد درسی که آموخته اید بنویسید.ریاضی. معادله. شیمی. فیزیک. مسئله های تخمی (اصلا هم نپیچوندم) 25: چیزی با الهام از تصویر یازدهم در تلفن شماچون حوصلم نمیشه برم ببینم پس جواب نمیدم . . . خب رفتم دیدمو مایکی بودبای... 26: مدرسه شمانمونه دولتی27: کسی که به من الهام می دهدگیتارم28: درباره دوست داشتن کسی بنویس.ترسناکه؟ 29: اهداف من برای آیندهزنده موندن 30: در مورد احساسی که هنگام نوشتن دارید بنویسید..... هیچی به ذهنم نرسید ببخشید</description>
                <category>Martin Cuthbert</category>
                <author>Martin Cuthbert</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jan 2024 11:07:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>