<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مریم رستگار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mary.rtg7007</link>
        <description>مریم رستگار/ روایتگر و معلم🌱
می نویسم تا بمانم...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:55:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3140911/avatar/uJxe7C.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مریم رستگار</title>
            <link>https://virgool.io/@mary.rtg7007</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چراغ سبز ها💚</title>
                <link>https://virgool.io/@mary.rtg7007/%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D9%87%D8%A7-amutkh4fuqd0</link>
                <description>میان ستاره ای( اینترستلار)خودِ من برای اولین بار، «متیو مک کانهی»رو با دیدن تو فیلمِ «اینترستلار» شناختم. هرچند قبل از این فیلم، به خاطرِ آثارِ دیگه ای مثل « باشگاه خریداران دالاس»، «گرگ وال استریت» و «زمانی برای کشتن»،‌ معروف شده بود. حتی به خاطرِ بازی تو فیلم«باشگاه خریداران دالاس»، جایزه ی اسکار بهترین بازیگر مرد رو دریافت کرده بود.راستش دلیل اینکه به دیدن فیلمِ «اینترستلار» ترغیب شدم، بازیِ «متیو مک کانهی» نبود. بلکه به خاطر علاقم به ژانرِ علمی تخیلیِ فیلم و کارگردانیِ« کریستوفر نولان» بود.بعد از دیدن فیلم «اینترستلار»،‌ تحت تأثیر بازی فوق العاده ی «متیو مک کانهی» قرار گرفتم و تصمیم گرفتم «متیو مک کانهی» رو بیشتر بشناسم.در همون زمان بود که از طریق رسانه ها باخبر شدم کتابِ«چراغ سبزها» به قلمِ «متیو مک کانهی»، در ایران چاپ و ترجمه شده. با شوق و ذوق، کتاب رو تهیه کردم و شروع کردم به خوندنش...💚🌱چراغ سبزها، داستان زندگی بازیگر مشهور، «متیو دیوید مک کانهی» است که به ژانر بیوگرافی و گاه انگیزشی تعلق دارد. «متیو مک کانهی»، در کتاب چراغ سبزها، فراز و نشیب ها و چالش های زندگی اش را از کودکی تا به حال، با قلمی ساده و خودمانی روایت می کند. او در این کتاب، به توصیف احساساتش در برهه های مختلف زندگی می پردازد و سعی می کند مهم ترین تجربه ها و درس های زندگی اش را رهنمود مردم قرار دهد.این کتاب، به عنوان نخستین اثر غیر سینمایی متیو مک کانهی، در سال ۲۰۲۰ میلادی به چاپ رسید و در بسیاری از نقاط جهان، ترجمه شد. 🏅افتخارات کتاب «چراغ سبزها»:✨ نامزد جایزه گودریدز در بخش خاطره نویسی و سرگذشت نامه سال ۲۰۲۰✨حضور در لیست پر فروش ترین های نیویورک تایمزدرباره ی نویسنده:«متیو دیوید مک کانهی» که به اختصار «مک کانهی» نامیده می شود، بازیگر، نویسنده، صدا پیشه، کارگردان و تهیه کننده ی مشهور آمریکایی است که از دهه ی ۹۰ به خوبی در سینما درخشید. از آثار شاخص و پرطرفدار او می توان به فیلم مات و مبهوت، باشگاه خریداران دالاس، زمانی برای کشتن، آمیستاد، گرگ وال استریت و در میان ستارگان اشاره کرد.متیو بعد از ایفای نقش در فیلم باشگاه خریداران دالاس ، موفق شد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد را دریافت کند. همچنین او جایزه گلدن گلوب بهترین بازیگر مرد فیلم درام را نیز کسب کرد. علاوه برا این او جایزه منتخب منتقدین تلویزیون برای بهترین بازیگر مرد در سریال درام تلویزیونی را دریافت کرد و نامزد دریافت جایزه امی برای بهترین بازیگر نقش اول مرد در مجموعه تلویزیونی درام شد.مک کانهی یک بنیاد خیریه را تاسیس کرد. این بنیاد صرف کار های خیریه تاسیس شده است و در ان کودکان و نوجوانان مورد حمایت قرار می گیرند تا آینده آن ها بهتر رقم بخورد. یکی دیگر از کار های بشر دوستانه او می توان به نجات جان حیوانات اشاره کرد.بخشی از متن:چراغ سبز یعنی برو! به پیش! ادامه بده! متوقف نشو! چراغ ها را توی خیابان نصب می کنند تا جریان رفت و آمد ماشین ها کنترل شود و اگر همه چیز درست پیش برود، ماشین های بیشتری به طور متناوب با چراغ سبز مواجه می شوند. این یعنی ادامه بده. چراغ سبز توی زندگی مان یعنی تأیید ادامه ی راه. چراغ سبز نشانه ی تأیید و حمایت است، نشانه ی تشویق و پاداش. نفت روی آتش مان است، آفرین و اشتیاق‌. همان پولِ نقد، تولد، بهار، سلامتی، موفقیت، شادی، ثبات، بی گناهی و شروعِ تازه است. ما عاشق چراغ سبزیم. چون توی مسیری که انتخاب کردیم دخالت نمی کند‌.</description>
                <category>مریم رستگار</category>
                <author>مریم رستگار</author>
                <pubDate>Thu, 25 Apr 2024 01:40:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتظار...</title>
                <link>https://virgool.io/@mary.rtg7007/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-wemtjcyupifs</link>
                <description>...از آخرین باری که رفتم خونه ش، یه سالی می گذشت. تازه از ایتالیا برگشته بودم. مامان پیشنهاد داد یه دسته گل بگیریم و بریم دیدنش. می گفت خیلی وقتا یادت می کنه و اسمتو صدا می‌ زنه. فرزانه! فرزانه! کجایی مادر؟ بیا چایی ریختم برات. تا سرد نشده بیا.اون روز وقتی درو برامون باز کرد، با تعجب زل زد تو صورتم. سر تا پامو برانداز کرد و بعد پرسید:« شما کی هستید؟! اسم تون چیه ؟!» انگار غریبه بودم براش. حتی مامانو نمی شناخت. با هزار تا توضیح دادن و رو کردن شجرنامه ی خانوادگی، بالاخره راضی شد تو خونه رامون بده. وقتی وارد حیاط شدیم، انگار همه ی خاطرات بچگی برام زنده شدن. صدای خنده ها و بازی کردنام تو ایوون خونه، صدای مامان بزرگ و بابا بزرگ که همیشه لب ایوون می نشستن و داد میزدن:« مراقب باش دختر. نخوری زمین.» تنها نوه ی دختری شون بودم و عزیز کرده ی‌ خونه. از همون بچگی حس‌ می کردم با بقیه نوه ها فرق دارم. شکلات خوشمزه تر همیشه مال من بود. چایی با نبات زیاد، مال من بود. بالشت نرم تر مال من بود و...چقدر دوست داشتم به اون روزا برگردم. بابا بزرگ زنده بود و مامان بزرگم مثل همون روزا خوشحال و سرحال.حیاط خونه هنوزم مثل قدیما، برق می زد. انگار تازه آب و جارو شده بود. وقتی وارد ایوون شدیم، مامان رفت تو آشپزخونه و میوه هارو گذاشت. من و مامان بزرگ وارد هال شدیم. بدون این که چیزی بگه و تعارفی بکنه، رفت روی مبل کنار تلفن نشست و پاهاشو جمع کرد. اون تلفن قدیمی زرد رنگو، بابا بزرگ تو دومین سالگرد ازدواج شون خریده بود و همش می گفت:« مامان بزرگ تون از بس تلفن کرد، مخابرات سرش درد گرفت!» می خواستم باهاش حرف بزنم. می خواستم مثل قدیما برام قصه بگه و  سرگذشت زندگی شو برام تعریف کنه. چند بار صداش زدم. مامان بزرگ! مامان بزرگ! جوابی نداد. گوشاش سنگین شده بودن و به سختی می شنید. بلند تر صداش زدم: مامان بزرگ! مامان بزرگ! سرشو به سمتم برگردوند و گفت:« جانم مادر! فرزانه ای؟ کی اومدی؟! ندیدمت. سفر خوش گذشت؟! چند تا بچه داری ننه؟ ازدواج کردی دیگه نه؟!» بلند خندیدم و نگاش کردم. از اینکه بالاخره منو یادش اومده بود، خوشحال شدم. یکی یکی سوالا شو جواب دادم. هر چند سرشو باز به سمت تلفن برگردونده بود و اصلا نمی فهمیدم داره گوش میده یا نه. انگار منتظر تماس کسی بود. زل زده بود به تلفن و تکون نمی خورد. مامان که از آشپزخونه اومد، سینی گردِ قهوه ای رنگی دستش بود. پر از شکلات و آجیل و شیرینی. از همون خوراکیای بچگی که همیشه به خاطرش دوست داشتم بیام اینجا. سینی رو برد سمت مامان بزرگ و بهش تعارف کرد. هیچ واکنشی نشون نداد. حتی سرشو نچرخوند. چشمش هنوز روی تلفن بود. مامان اومد و کنارم روی مبل نشست. سینی رو گذاشت روی میز و یه پیش دستی کنار دستم گذاشت. ازش پرسیدم:« مامان! چرا مامان بزرگ همش زل میزنه به اون تلفن؟! انگار منتظر کسیه.» اشک تو چشمای مامان حلقه زد. دستشو تو فرو برد و گفت:« از روزی که بهش زنگ زدن و گفتن استخونای علی با پلاکش پیدا شدن، اینجوری شد. همش می شینه روی همون مبل و به تلفن زل می زنه. هیچی هم نمیگه. وقتی ازش می پرسیم منتظر کی هستی، میگه علی قراره بهم زنگ بزنه...»</description>
                <category>مریم رستگار</category>
                <author>مریم رستگار</author>
                <pubDate>Fri, 05 Apr 2024 00:42:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به جای قوی بودن، شاد باش!</title>
                <link>https://virgool.io/@mary.rtg7007/%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-aobpkhtxy9xx</link>
                <description>کتابفروشی آبان، نوروز ۱۴۰۳سلام به همه ی ویرگولی های عزیز! فرارسیدن نوروز باستانی رو با تأخیر تبریک میگم🌱 حالا چرا این همه تأخیر؟! چون درست از یکم فروردین تا الان، اغراق نباشه، بیشتر از یه نوزاد تازه متولد شده خوابیدم! انگار توی این چند روز داشتم بی خوابیای سال گذشته رو جبران می کردم.  هر سال دمدمای عید، شاید از یه هفته قبل، دست به قلم می شدم و سالی که گذشت رو مرور می کردم. خاطرات تلخ و شیرینی که تجربه کردم رو به یاد میاوردم و بعد، سبک سنگین می کردم ببینم خوشیاش به ناخوشیاش چربیدن یا بلعکس؛ و در نهایت اون سال رو قضاوت می کردم. سال خوب یا سال بد...  امسال اما، تصمیم گرفتم به سالی که گذشت، با دیده ی قضاوت نگاه نکنم. به جاش فکر کنم ببینم چه چیزایی توی اون سال یاد گرفتم و فهمیدم. همهم ترین درسی که از ۱۴۰۲ گرفتم این بود که به جای قوی بودن، شاد باشم! یعنی چی؟ مگه قوی بودن بده؟! نه نیست...همه مون تو زندگی، تروماها،‌ سوگ ها، شکست ها و ناکامی هایی رو تجربه می کنیم. اتفاقاتی که باعث میشن قلب مون، روح مون و حتی جسممون رنج بکشه.خیلی از کتابای روانشناسی زرد، بهمون توصیه می کنن که این جور وقتا قوی باشیم و محکم جلوی زندگی بایستیم. ازمون می خوان با تکرار یه سری ذکرا و مانتراها، به خودمون القا کنیم که قدرتمندیم و آسیب نمی بینیم. به عبارتی، بیدی هستیم که به هر بادی نمی‌ لرزه! شاید فکر کنیم این طرز تفکر خیلی خوبه. خیلی شسته و رفته ست و احساس خوبی بهمون میده. ولی راستش، ۱۴۰۲ با ناکامی ها و سوگ هایی که برام داشت، بهم نشون داد که این طرز برخورد با مشکلات و مسائل زندگی، همیشه درست نیست. همیشه جواب نمیده. برعکس، خیلی وقتا به جای مقاومت کردن و تلاش برای قوی بودن، باید یاد بگیریم که پذیرش داشته باشیم. باید به خودمون فرصت سوگواری و اندوه بدیم. حتی خیلی وقتا باید شکست بخوریم و گریه کنیم. باید قبول کنیم که آسیب پذیریم.قوی بودن خوبه. ولی نه همیشه. نه اونجایی که باعثِ سرکوبِ رنج و احساساتِ آسیب دیده مون بشه. ما آدمای نرمالی هستیم. اسطوره نیستیم. رویین تن نیستیم. ضد ضربه نیستیم.به نظرم به جای تلاش برای قوی بودن، باید سعی کنیم آدمِ شادتری باشیم. آدمی که آسیب می بینه،‌ شکست می خوره، می شکنه، رنج می کشه، ولی خندیدن و شاد بودن رو فراموش نمی کنه.سالی پر از نور و عشق براتون آرزو می کنم💖✨</description>
                <category>مریم رستگار</category>
                <author>مریم رستگار</author>
                <pubDate>Sun, 24 Mar 2024 00:50:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال و هوای من، قبل و بعد از آزمون ارشد</title>
                <link>https://virgool.io/@mary.rtg7007/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D9%88-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%B2%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D8%AF-faqeembvt6tv</link>
                <description>عکس حاوی مجموعه ای از علایقم):درست سه هفته از برگزاری آزمون ارشد می گذره. احساس می کنم مدت طولانی تری‌ سپری شده. خاطره ی اون روز و چیزایی که از سر گذروندم، خیلی دور به نظر می رسن.توی این مدت، مثل یه زندانی فراری، از کتابای روانشناسی فاصله گرفتم و سعی کردم کوچیک ترین دغدغه ای برای درس خوندن نداشته باشم. حتی با وجود انتشار کلید سوالات و به توصیه مشاورم، سراغی از آزمون نگرفتم و ترجیح دادم تا اعلام رسمی نتایج، صبر کنم. به خیال خودم می خواستم بعد از مدت ها، یکی از دغدغه های ذهنیم رو به طور کامل حذف کنم و به سایر امورات زندگیم بپردازم. کتاب خوندن، موسیقی کار کردن، زبان خوندن، ورزش کردن، نوشتن و تفریحات دوستانه...این روزا بیشتر در حال بازسازی خودم هستم. چند روزی هست که آروم آروم مشغول خونه تکونی شدم و دارم قسمتای پنهان شخصیتم رو کشف می کنم. دارم معناهای تازه ای برای زندگیم می سازم و برای به دست آوردنشون برنامه ریزی می کنم. دارم به علایقِ فراموش شده ای می پردازم که از بچگی تو وجودم بودن و شدن بخشی از شخصیتم...یک روز قبل از آزمون ارشددل نوشته ی‌ چند روز قبل از آزمون :۴ سال پیش، نیمه های تیر ۹۸، برای اولین بار تو زندگیم با پدیده ای به نام کنکور مواجه شدم. مهم ترین و سرنوشت سازترین اتفاق زندگیم تا اون روز.۸، برای اولین بار تو زندگیم با پدیده ای به نام کنکور مواجه شدم. مهم ترین و سرنوشت سازترین اتفاق زندگیم تا اون روز.همه چیز مثل روز برام روشنه. پنج شنبه ی قبل از کنکور، به پیشنهاد مامان، برای تجدید روحیه و آروم کردن ذهنم، سوار ماشین شدیم و دوری تو طبیعت زدیم. هر چند چیزایی شنیدم که به جای آروم شدن ذهنم، بد تر باعثِ تشویشم شد. شب کنکور، یکی از بهترین معلمای زندگیم و کسی که بی نهایت عاشقش بودم، بهم زنگ زد و برام آرزوی موفقیت کرد. اون شب خوشحال ترین آدم دنیا بودم. هر چند تا صبح خوابم نبرد. یادمه مامان صبح کنکور، به توصیه مشاور برام عدسی درست کرده بود تا یه خوراکی مقوی و پر انرژی داشته باشم. روز کنکور، شاید به جرئت بتونم بگم آروم ترین روز زندگیم بود. نه استرسی، نه اضطرابی، نه ترسی و نه هیچ حس منفیِ دیگه ای. سر جلسه ی‌ کنکور انقدر شاد و شنگول بودم که خودم باورم نمی شد این همون آدمِ مضطرب همیشگیه. بعد از اینکه از جلسه اومدیم بیرون، همچنان شاد و خوشحال بودم و از رضایت، لبخند می زدم. اون روز وقتی به خونه رسیدم، همچنان شاد و پر انرژی بودم و با همون حال خوبم، به جمع خانواده پیوستم. یادمه با همون لباسایی که تنم بود، با عجله ناهار خوردم. بعد رفتم درِ اتاقی که همیشه تو دوران کنکور اونجا درس می خوندم رو باز کردم. کتابا و جزوه ها هنوز تو گوشه گوشه ی اتاق پخش و پلا بودن. با دیدن شون یهو بغضم ترکید. تو اتاق نشستم و ساعت ها گریه کردم. هر کدوم از کتابا رو یکی یکی ورق زدم و باهاشون اشک ریختم. نمی دونم چم شده بود. چی به سر اون دختر شنگول و آروم کنکوری اومده بود.بعد ها دلیلِ اون بغض و گریه رو فهمیدم. وقتی آدم دوره ی مهمی رو توی زندگیش سپری می کنه، بعد از تموم شدنش، انگار به یه نقطه‌ ای از خلأ می رسه، پوچیِ مطلق. انگار یهو حس می کنه تو زندگیش دلیلی واسه جنگیدن نداره. چیزی نیست که به خاطرش تقلا کنه و زنده باشه. من از اون روز به بعد یه چیزی رو خوب یاد گرفتم. اینکه همیشه تو زندگیم چیزی برای خواستن، تلاش کردن و رسیدن داشته باشم. یه چیزی که منو به زندگی بند کنه و بهم امید بده. می دونی چی میگم؟ من فکر می کنم بهتره بگیم انسان به رویا زنده است تا امید...راستی، حالا که بعد از سال ها، دوباره در حال سپری کردن دوره ی مهمی از زندگیم هستم، انگار همه چیز قراره دوباره تکرار بشه. باید از همین الان به فکر ساختن یه رویای جدید باشم، به فکر مسیر جدیدی که بخوام توش رشد کنم. شاید دوباره اون صحنه ها تکرار بشن...اما این کنکور یه فرقایی با چهار سال پیش داره. این منِ کنکوری، خیلی خسته تر، بزرگ تر، پر دغدغه تر و تنهاتر از اون روزاست و این آزمون، چیزی نیست که از نظر بقیه مهم باشه. کسی قرار نیست شب کنکور بهم زنگ بزنه و برام آرزوی موفقیت کنه. کابوسای شبانه ی کنکور که چهار سال پیش هیچ خبری ازشون نبود، حالا گریبانم رو گرفتن و گاه و بی گاه اضطرابی که در درونم هست رو به سطح میارن.</description>
                <category>مریم رستگار</category>
                <author>مریم رستگار</author>
                <pubDate>Fri, 15 Mar 2024 17:05:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به خانومت سلام برسون!</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%86-nmgfibjoihnn</link>
                <description>مصطفی مردانی در کتاب« به خانومت سلام برسون» داستانی را روایت می کند که به گفته ی خودش، بی شباهت به زندگی شخصی اش نیست. داستانِ کتاب « به خانومت سلام برسون» زندگی مرد عکاسی به نام «کامران»  را به تصویر می کشد که یک سال است از همسرش جدا شده است، اما با توافق نسرین( همسر سابقش)، تصمیم می گیرد این موضوع را از اطرافیانش پنهان کند. در طول داستان، شخصیت اصلی یعنی کامران، مدتی با دوست و همکارش علی، هم خانه می شود. علی خواهری به نام طاهره دارد که برای تحصیل، از شهرستان به تهران آمده است و از طریق برادرش به کامران معرفی می شود. از آن به بعد، طاهره در خانه ی برادرش زندگی می کند و گاهی در اجرای پروژه های عکاسی به علی و کامران کمک می کند.در این مدت، کامران گاهی اوقات در مورد  ماجرایی که بین او و نسرین اتفاق افتاده، با علی و طاهره صحبت می کند. طاهره که یک زن باهوش است، سعی می کند کامران را متوجه بعضی از اشتباهاتش کرده و او را به نسرین برگرداند. اما در این میان، کامران تحت تأثیر سادگی و ظرافت طاهره قرار می گیرد و به او علاقه مند می شود...قسمتی از کتاب:موتور یخچال که ساکت شد، برگشتم و توی رختخوابم ولو شدم. حس کردم که حتی یخچال هم خوابید. انسان مدرن دلش به همین صدای دستگاه های مختلف خوش است. صداهایی که گاهی انگار با او حرف می زنند. انسان مدرن آن قدر تنها است که می تواند غذایش را با یکی از همین ها بخورد. طوری که حس کند روبرویش نشسته و لیوان قهوه را با او سر کشیده است.از زیباترین بخش های کتاب، وصفی از انسان مدرن</description>
                <category>مریم رستگار</category>
                <author>مریم رستگار</author>
                <pubDate>Tue, 12 Mar 2024 18:54:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«انسان در جست و جوی معنا»</title>
                <link>https://virgool.io/@mary.rtg7007/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-d7qhumumkfxe</link>
                <description>زندگی من از آنجایی معنا و مفهوم حقیقی اش را پیدا کرد که با این کتاب  آشنا شدم. اصلا از آن زمان بود که معنا وارد زندگی ام شد. هر چند اوایل خودم متوجه نبودم. یعنی با وجود تأثیرات عمیق و مثبتی که کتاب ها در زندگی ام داشتند، به طور دقیق با معنا و مفهومِ زندگی آشنا نبودم.  پنج سال پیش به طور اتفاقی به وسیله ی یکی از هم اتاقی های دانشگاهم با کتاب« انسان در جست و جوی معنا» از دکتر ویکتور فرانکل آشنا شدم. آنقدر از این کتاب تعریف کرد که بی درنگ به فکر مطالعه ی کتاب افتادم و نسخه ی پی دی اف آن را از یک سایت دانلود کردم. در اوقات فراغتم شروع به مطالعه ی کتاب کردم. از همان صفحات اول، مجذوب داستان کتاب شدم و هر چه جلوتر می رفتم احساس می کردم بیشتر تحت تأثیر نگاه نویسنده به زندگی و معنا درمانی قرار گرفته ام. روایت صادقانه و عمیق این کتاب از زندگی اسرای جنگی در اردوگاه کار اجباری نازی ها، به قدری برایم تکان دهنده بود که برای اولین بار در زندگی ام احساس کردم با رنج هایم نامهربان بوده ام. وقتی این کتاب را خواندم، تا مدت ها متأثر از مطالب کتاب و مکتب مورد نظر نویسنده، یعنی معنا درمانی( لوگوتراپی )بودم. از آن به بعد، زندگی ام معنا پیدا کرد. معنایی لطیف که باعث شد رنج هایم را در آغوش بگیرم و با چرایی زندگی کنار بیایم. جالب است در همان دوران، یعنی مدت کوتاهی بعد از مطالعه ی این کتاب، در یکی از کلاس های دانشگاه، با نظریه اگزیستانسیالیسیم و معنا گرایی آشنا شدم که ارتباط مستقیمی با کتاب« انسان در جست و جوی معنا» داشت. حتی نام نویسنده ی کتاب هم در آن کلاس مطرح شد. چند روز بعد، به پیشنهاد یکی از دوستانم که همیشه مرا به ارائه ی مطالب و کنفرانس در کلاس تشویق می کرد، خلاصه ی کتاب «انسان در جست و جوی معنا» را در کلاس ارائه دادم. خوشبختانه این فعالیتم با اقبال خوبی از سمتِ استاد و سایر هم کلاسی هایم مواجه شد. آن ارائه، آن معنا و آن کتاب، باعث تغییر مسیر زندگی ام شد و همچنین باعث شد خاطره ی آن روز ارائه، در ذهن استادم ثبت شود و هنوز هم با وجود گذشت سال ها، مرا با ارائه ی کتاب «انسان در جست و جوی معنا» به یاد بیاورند‌.درباره ی کتاب، به نقل از «طاقچه»:کتاب انسان در جستجوی معنا شرح زندگی‌نامه‌ای از ویکتور امیل فرانکل است که در آن سعی دارد تا از نظریه‌ی خود یعنی معنادرمانی یا لوگوتراپی دفاع کند. باور او این بود که پیدا کردن معنا و هدف در زندگی می‌تواند کلید خوشبختی و یا رفاه انسان باشد. او این نظریه را در شهر وین پایتخت اتریش، پیش از اتفاقات حزب نازی در آلمان نگاشت.خلاصه ی کتاب «انسان در جست و جوی معنا»، به نقل از طاقچه:«گاهی تنها راه زنده ماندن، تسلیم شدن به مرگ است!» این یکی از جملات مشهور کتابی است که فرانکل در آن از تجربه‌ی خود در زندگی اردوگاه کار اجباری حکایت می‌کند. کتاب انسان در جستجوی معنا که اثری غیرداستانی است، همچون تکنیکی روان‌درمانی عمل کرده و شیوه‌ی معنادرمانی در این کتاب شرح و بسط داده می‌شود. او در این کتاب هرگز روایتی خطی از دوران حضورش در اردوگاه ارائه نمی‌کند و تمرکز اصلی‌اش آن است که به چگونگی مبارزات روزمره‌ی زندگی و تأثیر این مبارزات بر روان زندانیان در اردوگاه بپردازد.هسته‌ی اصلی فلسفه‌ی ویکتور فرانکل این است که عمیق‌ترین آرزوی یک انسان یافتن معنایی در زندگی خود است و اگر بتواند آن را پیدا کند، می‌تواند از هر چیزی جان سالم به در ببرد. او به جای آنکه بپذیرد محکوم به فناست، تصمیم گرفت از فرصتی که می‌توانست در اردوگاه کار اجباری داشته باشد استفاده کند و با در آغوش گرفتن دردهای آن معنایی را برای زندگی‌اش پیدا کند. از نظر فرانکل با وجود آن‌که انسان در شرایط زندگی تحت تأثیر موقعیت‌ها و شرایطی است که در آن قرار می‌گیرد، اما در نهایت آزاد است که مسیر زندگی‌اش را انتخاب کند.ویکتور فرانکل استدال می‌کند که ما نمی‌توانیم از درد و رنج جلوگیری کنیم، اما می‌توانیم روش یا معنایی در آن پیدا کنیم و با اهدافی تازه در آن پیش برویم. هدف اصلی در زندگی همان کشف معنایی است که انسان به‌دنبال آن است و نه لذت بردن از زندگی.</description>
                <category>مریم رستگار</category>
                <author>مریم رستگار</author>
                <pubDate>Tue, 05 Mar 2024 20:26:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من که هستم و اینجا چه می کنم؟!</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D9%85%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-wrfomeekred8</link>
                <description>داستان ورود من به عرصه ی نویسندگی از همان دوران کودکی آغاز شد. درست زمانی که خواندن و نوشتن را یاد گرفتم و با قلم آشنا شدم. از کودکی انسان درونگرایی بودم و زیاد با کسی بُر نمی‌خوردم. سرم توی لاک خودم بود و علاقه ای به معاشرت با آدم های اطرافم نداشتم. نه به این معنا که حرفی برای گفتن نداشته باشم، بالعکس؛ احساس پر بودن می کردم. مدام اتفاقات دور و برم را تجزیه و تحلیل می کردم. در موردشان توی ذهنم حرف می زدم و جمله می ساختم. حتی گاهی داستان می گفتم ...در دوران مدرسه، برخلاف بسیاری از هم کلاسی هایم، زنگ انشا را بسیار دوست داشتم. فرصتی پیدا می کردم برای نوشتن و روایت کردن چیزهایی که در ذهنم می گذشتند. در زنگ های انشا، ناگهان از یک آدم درونگرا و کم حرف، تبدیل می شدم به آدم برونگرایی که حرف های زیادی برای گفتن دارد. از همان دوران، نوشته هایم را با وسواس دور خودم جمع می کردم. دفتر های انشا و برگه های پراکنده ای که حاوی دلنوشته هایم بودند. آنقدر به آن نوشته ها اهمیت می دادم که حاضر نبودم کسی به آنها نزدیک شود. یک جورهایی برایم حکم گنج را داشتند. چیزهایی که مال خودم بودند. مال خود خودم و برخاسته از عمیق ترین لایه های وجودم.یادم است اکثر دوستانم وقتی قلم و کاغذ به دست داشتند، شروع می کردند به نقاشی کشیدن و طراحی کردن چیزهای معمولی که در اطرافمان به چشم می خوردند. من اما، هیچ وقت نتوانستم نقاشی بکشم. هر چه سعی می کردم، قلم برایم معنای نقش بستن نداشت. معنای نوشتن داشت. فقط می نوشتم. چیزهایی که از ذهنم بیرون می پریدند. حتی گاهی کلمه ها و جمله های بی معنا.از همان زمان، هر وقت مشکلی برایم پیش می آمد یا از کسی و چیزی ناراحت بودم، به جای حرف زدن، می نوشتم. انگار طرف حسابم همیشه قلم بود. به آدم ها کاری نداشتم. شاید از همان زمان بود که دیگر نتوانستم در مورد ناراحتی ام از آدم ها، با خودشان حرف بزنم. من عادت کرده بودم که قلم همدرد و همراهم باشد. در تلخی ها و شیرینی ها. دوران تحصیلات ابتدایی را که پشت سر گذاشتم، آرام آرام فرصتی پیش آمد تا نوشتن برایم جدی تر شود. در کلاس های انشا و نگارش، همیشه مورد تحسین معلمانم قرار می گرفتم و انگیزه ام برای نوشتن بیشتر می شد. هر چند در آن زمان به نویسنده شدن فکر نمی کردم و صرفاً برای کسب لذت و ابراز وجود می نوشتم. انگار مسیر زندگی تحصیلی ام از پیش مشخص شده بود و نویسنده شدن در آن جایی نداشت. بعد از پشت سر گذاشتن کنکور سراسری و ورودم به دانشگاه فرهنگیان، سرنوشتم را به عنوان یک معلم پذیرفتم و سعی کردم در مسیر جدیدی که برایم رقم خورده بود، موفق باشم. مدتی گذشت و به عنوان یک دانشجو، احساس کردم می توانم دوباره بنویسم. این بار شاید دغدغه ها و موضوعات من برای نوشتن متفاوت تر از قبل بودند. کتاب های زیادی خوانده بودم که دوست داشتم در موردشان حرف بزنم. تفکرات جدیدی در مغزم شکل گرفته بودند که دلم می خواست شنیده شوند. به تدریج شروع به تحقیق و پیگیری کلاس های نویسندگی و یافتن مسیری کردم که می توانستم در آن یک نویسنده شوم و کتاب چاپ کنم. در راه رسیدن به این رویا، مسیر پر پیچ و خمی را طی کردم که همچنان ادامه دارد...پ.ن: من قلم را دوست دارم. بسیار دوست دارم. بسیار بیشتر از چیزهای دیگری که در زندگی ام دارم. قلم برای من پر از معناست. پر از زندگی، پر از عشق، پر از ترس، پر از شادی، پر از رنج... نویسندگی_داستان_قلم_درونگراییصفحه مجازی من در اینستاگرام:https://www.instagram.com/mary.writing80?igsh=MWM3enB2YmF6bjNrMw==</description>
                <category>مریم رستگار</category>
                <author>مریم رستگار</author>
                <pubDate>Fri, 01 Mar 2024 12:35:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>