<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های چگال ترین تهی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mary_mrd</link>
        <description>تابع زندگی همه‌مان ضوابط متفاوتی دارد؛ مساحت آرزوهامان باهم فرق دارد، اما همه در انسان‌بودن با هم برابریم!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 00:55:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1196380/avatar/7CnEFj.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>چگال ترین تهی</title>
            <link>https://virgool.io/@mary_mrd</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گذر از نوجوانی و ورود به بزرگسالی</title>
                <link>https://virgool.io/@mary_mrd/%DA%AF%D8%B0%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-y6wv6k1tmrdq</link>
                <description>حدودا یک ساعت پیش اینا، بعد از صحبت های چرت و پرت با هم اتاقی ها گفتم، خب حالا برم دنبال کار بگردم و صفحه جاب ویژن را باز کردم.بعد از ازدواج اجباری، که ماجرای طولانی ای برای گفتن دارد دوباره دنبال کار گشتن بیشتر و بیشتر اذیتم میکند. این موضوع که باید با تظاهر عشق بازی کنم هم اذیتم میکند. و مثل همیشه تقصیر کار خودمم. بزرگسالی آن قسمت از زندگیست که دیگر برایت اهمیت ندارد که داری گریه میکنی یا میخندی، کاری که باید انجام دهی را انجام میدهی. با چشمان اشکی یا بدون اشک. مجبوری که انجام دهی. با چشمان اشک آلود ظرف میشوری، وبلاگ مینویسی، برنامه دانش آموزانت را تنظیم میکنی، از کاری که داری استعفا میدهی و به سراغ کار جدیدی میروی. همه چیزش سخت و مشقت بار و از روی اجبار است.این موضوع که ازدواج کرده ام به اندازه کافی اذیت کننده هست، اما اذیت کننده تر از آن این است که دیگر آزاد نیستم هر تصمیمی که خواستم بگیرم. دیگر مال خودم نیستم. افرادی هستند که وجودشان به من وابسته است. نمیدانم ولی حداکثر پنج سال دیگر زمان دارم تصمیم بگیرم که میخواهم زنده باشم یا نه. قبل از اینکه پای کودک معصومی را به زندگی ام باز کنم. بعد از آن حق مردن ندارم. و باید بخاطر او باشم و بمانم. وگرنه که والله مرگ برایم شکوهمند تر از زندگیست. دار من در این دنیا انگشتی بود که حلقه ازدواج به آن پوشاندند. چنان به آن آویخته شدم که زمان، دستم نیست و مکانی نه برای فرار و نه ماندن میبینم. و چیزی نمیماند جز حس معلق بودن، در دریایی از ابهام. چرا باید تظاهر کنم به دوست داشتن کسی که واقعا دوستش ندارم؟ و نه راه پس دارم و نه پیش؟پشاید عین بهترین مردی باشد که تا به کنون دیده ام. متین ترین و شایسته برخورد ترین انسانی که میتوانستم ببینم. فردی کاملا متضاد با پدرم. به مانند علاقه و عشق او هیچ جای زندگی ام ندیده ام. و جدای از اینکه ناراحت و غمگینم که عشق او نباید نصیب انسان افسرده و غمگینی چون من میشد، ناراحتم که تناسبی هم با هم نداریم. عین عزیزم، هم دلتنگ تو ام و هم امیدوارم که از زندگی ات حذف شوم. نه تنها از زندگی تو بلکه از صفحه زندگی به کل. عین عزیزم، محبت تو را هیچ کس در زندگی ام به من نداده بود و قطعا جبران زندگی سختم در کودکی و نوجوانی بوده ای. اما از گلودرد های بعد از بوسیدنت، از آنگاه که به چشمانت نگاه میکنم و نمیتوانم خودم را ببینم، از صحبت کردن و نفهمیده شدن خسته ام. عین عزیزم. هیچکدام تقصیر تو نیست. تو بی شک خوشبختی ام را خواسته ای، اما من گل پژمرده ای لابلای گل های خوش بو و رنگین باغچه هستم. هرسم کن تا بروم.دلم گریه میخواهد. گریه ای که پایانش مرگی آرام و زیبا باشد. عین از مرگ میترسد. وقتی این را گفت ناراحت شدم. چون من همیشه چشم به انتظار مرگ گوشه ای نشسته ام و تأمل کرده ام.به امید آنکه قلب های شکسته باز روزی ترمیم شوند. و محبت کوچه قلب های همه مان را پر کند. و کسی از بوسیدن رنج نکشد. </description>
                <category>چگال ترین تهی</category>
                <author>چگال ترین تهی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Dec 2024 01:25:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف های پرت و پلای دلم</title>
                <link>https://virgool.io/@mary_mrd/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-k8ecpn4jzes8</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمخیلی وقت بود که در شروع کارها بسم الله نگفته بودم. همینجا میگم پس. خیلی وقته توی ویرگول چیزی ننوشتم. گفتم لبی تر کنم و کمی بنویسم بعد از چند سال. و واقعا هم نمیدونم قراره راجع به چی بنویسم. دارم یه کنش پژوهی که برای پروژه ترم درس «پژوهش و توسعه حرفه ای» می نویسم بلکه نمره ای بگیرم و معدل این ترم رو بتونم یه چیز منطقی و معقولی نگهدارم. سه ترمه معدلم بالای شونزده نرفته و نزدیک بود یه بار مشروط شم که خداوند متعال رحم کرد و با چهل صدم نشدم. یکم از درس معادلات دیفرانسیل و نظریه اعداد میترسم این ترم. یکم که نه خیلی. امیدوارم بازم خدا بهم رحم کنه و خیلی خوب پیش برم.من به سراسر زندگیم که نگاه میکنم همش در حال دویدن بودم. واقعا. دویدن و تلاش کردن برای رسیدن چیزایی که دور و بریام از قبل داشتنش. از محبت گرفته، تا گوشی، لپتاپ، مدرسه نمونه، و حتی اومدن به دانشگاه. قید محبت دیدن رو از همون اول که دیدم خونواده عادی ای نیستیم زدم و گفتم بیخیال مری، خدا کریمه. تو فعلا تمرکزت رو اهدافت باشه و اینا... . بعد از قبولی توی دانشگاه و رشته ای که مورد علاقم نبود، دچار افسردگی وحشتناک و نابودکننده ای شدم که هنوزم نمی فهمم چطور دووم اوردم. الان که خرداد 403 نسبت به خرداد 402 حالم خیلی بهتره. حداقل به این فکر نمی کنم خودمو... .راستش در کنار دانشگاهم دو تا کار ریموت دیگه هم دارم که ناچارم واقعا براشون تایم بذارم و یه پولی هم دستم رو بگیره. ادم جاه طلبی هم هستم و چیزای بیشتری هم دلم میخواد. اما فعلا یه جورایی به لطف امتحانات و پروژه ذهنم قفل کرده. یه پیشرفتایی هم حاصل شده توم نسبت به قبل. زبان انگلیسیم بهتر شده. زبان اسپانیایی رو شروع کردم 200 روزه تقریبا. یکم به بهداشت فردیم بیشتر اهمیت میدم. قبلا نمیتونستم راجع به رویا ها و خواسته هام فکر کنم. الان میتونم بهشون فکر کنم. راستش خیلی تو فکرم یه سفر سه روزه استانبول با تور برم که هزینش هم زیاد نشه. با این که تا حالا سوار هواپیما نشدم و خارج از ایران هم نرفتم.ولی خب دیگه. البته همون کمشم برام زیاده ولی خب دلم میخواد یکم دنیای بیرون و اینترنت آزاد رو تجربه کنم. سفری که آدم توی بیست سالگیش میره با اون سفری که تو پنجاه سالگیش میره خیلی متفاوته.بخش اعظمی از این سفر رو دلم میخواد برای دیدن و شنیدن، تجربه کردن یه دنیای تا حدودی متفاوت برم. بخشیش رو دلم می خواد برای تقویت پاسپورتم برم. بخشیش رو هم دلم میخواد برای این برم که به خانوادم بفهمونم اونقدرا هم که فکر می کنین بچه نیستم. و یکم راه رو برای خواهرای کوچیکتر از خودم و آیندشون هموار تر کنم.فرزند اول بودن سخته، ولی از این که یه مدتی رو حداقل توی این دانشگاه دور از خانواده میگذرونم خوشحالم. چون بار روانی بیرحمانه ای که خانواده بهم وارد می کنه بیشتر از درساست. و ناراحتم از اینکه خانواده ما یه خانواده عادی نیست. زیر سطح نرماله. و دلم براشون میسوزه. همینطور برای خودم که باید اینقدر اعصابم خراب بشه سرش. این حجم از تروما واقعا برام قابل تحمل نیست. هرجا میرم، هرکاری میخوام انجام بدم، سایه این تروما ها بالای سرمه و میخواد خفم کنه.واقعا خیلی مهمه کجا بزرگ میشی، پدر و مادرت کی هستن. و مهمتر از همه، چقدر درک میشی.نمیدونم این چقدر معموله ولی من با خیالاتم، و آدمای ساخته خیالم، با سناریو های توی ذهنم زندگی میکنم. خیلی از دنیای واقعی منو جدا نمی کنه. ولی میتونه کمک کننده باشه.چیزی که امیدوارم حداقل تا سال بعد درست شده باشه، اینه که هی از این شاخه به اون شاخه نپرم و یه مسیر پایدار رو برای زندگیم جلو ببرم. چون مولتی تسکینگ واقعا مغزم رو به فنا داده و دیگه بعید میدونم آی کیوم 138 باشه. چون از حل ساده ترین مسائل عاجز شدم. و بخشیش رو بی روحیه بودن دانشگاهم می بینم. چیزی که باعث شد ریاضیات توی ذهنم خشک و خسته کننده بشه. و دیگه طالبش نباشم. قبلا هم چندان فنش نبودم، ولی الآن حتی مشتاق به ادامش هم نیستم. با خودم میگم در آینده توی رشته هنر تحصیل کنم و از زندگیم لذت ببرم. استعداد من بیشتر هنریه تا ریاضیاتی. هرچند که منطقی فکر کردن و حل مسئله برام یه لذت خاص دیگه داره. ولی خب، خیلی آدم ریاضی دوستی هم نیستم.امیدوارم باز هم آدم متمرکزی بشم. اونی که اگه می خواست میتونست توی عروسی هم کار عمیق انجام بده. و برنامه نویسی رو واقعا استارت بزنم و تموم کنم این دفعه.ممنون که حرفامو میشنوین. راستش خیلی خستم. خیلی. ولی ممنون که تا اینجا خوندین، هرکسی که هستین🫂</description>
                <category>چگال ترین تهی</category>
                <author>چگال ترین تهی</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jun 2024 03:57:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جرئت ناشیانه !</title>
                <link>https://virgool.io/@mary_mrd/%D8%AC%D8%B1%D8%A6%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-lfreuskga7ti</link>
                <description>معمولا خاطرات ناشیانه و هیجان انگیزی که برام اتفاق افتاده مربوط میشه به بعد از اومدنم به دانشگاه. تا قبل از اون دختر تقریبا شهر ندیده و بی تجربه ای بودم که به قول مامانم توی پر قو بزرگ شده بودم. دوست داشتم یکی از تجربه های بی خردانه که از اون همیشه به عنوان خریت بزرگ یاد خواهم کرد بگم D:توی راه برگشت از خونه به دانشگاه اتوبوس گرفتم و چون اتوبوس از شهر دیگه ای میومد و ما رو تو مسیر سوار میکرد شماره صندلی اهمیتی نداشت و به درد سگ میخورد. هرکی اول بشینه :/سوار اتوبوس شدم و تنها جایی که خالی مونده بود نشستم. پیش یه خانم جوون، امروزی و ... آره دیگه پیشش نشستم. سر و وضعمون با هم بسیار فرق داشت من یه مقنعه کج و معوج با یه مانتو از سایز خودم بزرگ تر پوشیده بودم و کیف لپتاپم رو پیش خودم نگه داشته بودم که مبادا تو وسایل مسافرا گم یا زده بشه. معمولی معمولی. برعکس خانم کناریم که خیلی لاتی تیپ زده بود و آرایشش بدجور معلوم بود.از اونجایی که تازگیا از عید گذشته بود جاده ها شلوغ بودن و سرعت لاکپشت شرف داشت به سرعت اتوبوس،مدتی همینجوری سپری شد. که خانومه گفت : ببخشید پاورپوینت دارین؟ من هم که تو ارتباط اجتماعیم سگ گلریزون کرده یه لحظه نگاه خانومه کردم یه نگاه به کیف لپتاپم کردم چندبار پلک زدم و گفتم آره آره ... شروع کردم زیپ کیف رو باز کردن و همزمان پرسیدم میخواین فایل ویرایش کنید؟ از گوشی میخواین انتقال بدین؟ که گفت نه نه میخوام گوشیمو شارژ کنم... یکم مکث کردم... گفت باهاش شارژ میکنن... گفتم پاروبانک؟ گفت اره و من گفتم: فکر کردم گفتین پاورپوینت، شاید دانشجویی چیزی باشین برا ارائه ای حیانا نیاز داشته باشین... خندید و گفت نه من خیلی وقته تموم کردم دانشگاه رو  ... و بله صحبت مون از همین جا شروع شد. از در و دیوار حرف زدیم. از سگ و گربه ... اتفاقات اخیر و کلی چرت و پرت دیگه... معلوم شد ایام عید برای تفریح اومده بود استان ما و الان داشت بر می گشت. اظهار علاقه شدیدی به زبان انگلیسی کردم و با غرور گفتم الان مدت زیادیه با این اپلیکیشنه دارم ادامش میدم و حس فوق العاده ای داره زبان خوندن! که گفت اتفاقا من زبان تدریس میکردم یه مدت و کلی شاگرد داشتم... یکم با زبان انگلیسی صحبت کردیم متوجه میشدم دقیقا چی میگه و خیلی خوب صحبت میکرد و توی speaking واقعا جلوش کم میاوردم. فهمیدم به تازگی داره بریک آپ میکنه با دوست پسرش و به عنوان مدل توی تیم همون دوست پسرش کار میکرده و سفر هایی در همین رابطه مدلینگ گاها به کشور های حوزه خلیج فارس داره. و مدتی هم به عنوان مهماندار هواپیما مشغول بوده. خیلی جذبش شدم! ایده های خیلی خوبی هم در مورد کسب درآمد داشت. و یکی از ایده هاش برای من خیلی خوب اومد به عنوان دانشجو! یجورایی خوشحال بودم که خدا همیشه آدمایی میذاره جلوم که بهم ایده بدن و صحبت کردن باهاشون مفید و جالب باشه! ولی موضوع اینجا بود که وقتی با هم حرف میزدیم من به شدت دچار culture shock میشدم:))))از اونجایی که تابحال هیچوقت توی یه شهر دیگه تنها زندگی نکرده بودم و محیط اطرافم خلاصه میشد توی همونجایی که ازش میومدم، واقعا صحبت کردن با یه نفر دیگه با یه فرهنگ کاملا متفاوت و اعتقادات بشدت متفاوت اونم از نزدیک نه توی فضای مجازی برام خیلی سنگین بود.من هر لحظه به شدت اختلاف فرهنگی پی میبردم و بله!  الاغ وارانه جوابم اینا بود: بله! اوهوم! درسته! واو!یکی از اختلافات اینجا بود که اصلا من دختری که سیگار بکشه ندیده بودم از نزدیک(بله در همین حد تباه!!) و اون سیگاری بود و منم ریه هام به دود و اینجورچیزا حساس!!! و چیزی نمی گفتم. حتی نمی گفتم ببخشید دود سیگار اذیتم میکنه. کم کم هوا داشت تاریک میشد و داشتیم به مقصد می رسیدیم. و منم هر لحظه میخواستم غش کنم از بس خوابم میومد. چشام مود جالبی گرفته بود و داشت داد میزد یجا باشه فقط برم بخوابم.رسیدیم! شب شده بود. حوالی ساعت 9 اینا... جمعه هم بود. خانمه اصرار کرد که بیا دوستم میاد دنبالمون تو هم میرسونیم نزدیکی. و منِ به تمام معنا stupid به دلیل نداشتن قدرت قاطع در نه گفتن من من کنان گفتم باشه ممنون خیلی لطف میکنید اصلا راضی به زحمت نیستم و ... که با پاسخ قاطع &quot;گمشو&quot; به معنای نه بابا چه حرفیه روبرو میشدم. نهایتا تسلیم شدم و رفتم... دوستش پسر بود. سوار شدم و سلام کردم و... یکم گذشت که داشتن حرف میزدن خانمه سیگار رو روشن کرد و دوستش قلیون رو... بوی قلیون داشت حالمو بهم میزد و بهم ترس و استرس تزریق میکرد ... شروع به زدن حرفایی کردن که خوشم نمیومد:/اینکه کجا رفتی و چی خریدی و چیکار کردی و ... تمام این مدت فرض بر این بود که من خوابم، خرم و از هیچی خبر ندارم. خانمه شوکر رو از کیفش دراورد گفت اینو خریدم. ترس تمام وجودم رو برداشت. چرا باید شوکر بخره؟ نکنه بلایی سرم بیاره؟ نکنه یه باند حرفه ای ادم دزدن که میخوان سر به نیستم کنن :)))) داشت همینجوری پیش میرفت که یهو شوکر رو روشن کرد و صدای اژدها داد. شاید باورتون نشه ولی جیغ نزدم و چیزی هم نگفتم. آفرین چون از شدت ترس داشتم به خودم میلرزیدم. داشتم حرکات بعدیمو پیش بینی میکردم که اگ احیانا خواست کاری کنه من چیکار کنم؟ گوشی و کارت بانکی رو ورمیدارم میدوم؟ لپتاپم هم بذارم برا خودشون جونم مهم تره... بله صدای شوکر و نور زیادش زهره درم کرده بود و داشتم خدا خدا میکردم که بلایی سرم نیارن. حتی امید داشتم سالم برسم در دانشگاه!!! یکم گذشت خانمه داشت تو کیفش دنبال کلیدش میگشت که پسره گفت: گله؟ و جواب داد بهش که فک کردی فقط میرفتیم لب دریا؟ با خودم میگفتم خدایااااا اینا کین؟ چه غلطی کردم؟ وات ذ فاک ایز ذت؟ پس علاوه بر شوکر زدن گلم میکشن؟ نکنه بهم تعارف کنن و بگن اگه نکشیدی شوکر میزنیمت؟وقتی خیابون رو گم کرد و پیچید یجا دیگه فهمیدم کارم تمومه. اینا قاچاقچی آدمن و منم بخاطر خریتم توی تله شون افتادم. داشتم با همین افکار به سر میکردم که خانومه گفت فک کنم اشتباه پیچیدی باید اون وری میرفتی! قلبم یکم آروم شد و امید یافتم.واقعا داشتم میمردم از ترس ولی نم در نمیدادم که نکنه نقطه ضعفی ازم دریابن بخوان کار دیگه ای کنن:)))) واقعا هیچ وقت با همچین سطح عظیمی از شوک مواجه نشده بودم و ترس داشت ذره ذره وجودمو میخورد... میخواستم برای سالم رسیدنم نذر کنم.به دانشگاه نزدیک شدیم و گفتم مرسی دستتون درد نکنه همین جاست! پرسید مگه بیداری؟ آره تمام مدت فکر میکردن من خوابم که داشتن چنین به زیبایی هنرنمایی میکردن ^^ لطف کردن در حقم و بدون خط و خشی پیادم کردن. تازه دوستش چمدونم هم برام پایین اورد! لپتاپم هم دزدیده نشد. منم مث این ژاپنیا که معذرت خواهی و تشکر کردناشون معروفه خم و راست شدم و با تشکرات بی پایان انگار که جونمو نجات داده باشن اونها رو بدرقه کردم و با خدایاشکرت گفتنای بسیار، به سمت خوابگاه قدم برداشتم.خاطره چرت و پرتی بود و شاید بگین دختره ی ندید بدید زیادی این موضوع رو بولد کرده. ولی واقعیت اینه که این مورد برای من ندید بدید رفت جزو لیست اولین خریت هایی که به شدت بر اثرش وحشت کردم و پشیمون شدم ازش. و امیدوارم دفعه دیگه همچین کاری نکنم. رو قدرت نه گفتن و ارتباطات اجتماعی تون کار کنید حقیقتا. بعد از اومدن به دانشگاه کلی سر همین موضوع که بلد نبودم نه بگم ضربه خوردم. خصوصا اگه از یه محیط بسته وارد جایی مث کلانشهر یا همچین چیزی میشید این مورد براتون مهم تر و تعیین کننده ترهم میشه.خب حالا سه ماه از این موضوع گذشته و واقعا پخته تر و باتجربه تر شدم نسبت به قبل و امیدوارم بتونم از پس خودم بربیام.مرسی که خاطره ام رو خوندید! براتون آرزو خوشحالی میکنم و ... بوس به کله تون. بای.ایدی اینستام اگه دوست داشتین با هم گاهی گپ بزنیم: Mary_mrrd</description>
                <category>چگال ترین تهی</category>
                <author>چگال ترین تهی</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jun 2023 00:35:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین متن آزمایشی وبلاگ</title>
                <link>https://virgool.io/@mary_mrd/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%A2%D8%B2%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DB%8C-%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF-ulxgycx2ukw7</link>
                <description>سلام!راستش را بخواهید این اولین باری است که به نوشتن در یک وبلاگ شخصی اقدام میکنم . نوشتن حس و حال بسیار زیبایی دارد ؛ مخصوصا زمانی که نوشته هایمان حال و هوای دل دیگران را عوض کند. پس از حدود یک سال کاربر ویرگول بودن تصمیم گرفتم در وبلاگ شخصی ام بنویسم . اول برای خودم سپس برای شما!از این بابت که در فضای زیبای ویرگول حضور دارم و نوشته های افراد فرهیخته و دست به قلم بسیاری را میخوانم بسیار خوشحالم و امیدوارم در این فضا مفید واقع شوم.</description>
                <category>چگال ترین تهی</category>
                <author>چگال ترین تهی</author>
                <pubDate>Sun, 02 Oct 2022 20:43:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>