<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mary</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@maryam.heidari</link>
        <description>ماری و تلاش برای ارتقای سلامت روانش:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 16:35:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Mary</title>
            <link>https://virgool.io/@maryam.heidari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در ستایش حساس نبودن و پوست کلفت بودن...</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.heidari/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%84%D9%81%D8%AA-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-c82j13ypkjnw</link>
                <description>واقعا و از ته دلم دوست دارم با تمرین و توجه ، این ویژگی بسیار خوب حساس نبودن رو در خودم تقویت کنم واقعا با همه وجودم دوست دارم آدمی باشم که توی حرف و رفتار آدم ها گیر نمیکنه و مسایل رو شخصی نمیکنه.حس میکنم این مهارت حساس نبودن رو تا حدی در خودم فعال کردم ولی اینکه تبدیل به یک ویژگی شخصیتی بشه که بتونم به راحتی موضوعات رو در همون سطح ابتدایی ایگنور کنم و عبور کنم ... عجب توانمندی میشه ... هیچ وق و در هیچ مرحله ای حساس بودن به من کمک نکرده بهتر زندگی کنم قطعا و حقیقتا من رو به عقب انداخته ... من رو دچار نشخوار فکری و خشم کرده و هیچ کمکی برای پیشبرد زندگیم نکرده صرفا بحث های به درد نخور توی زندگیم باز کرده و همین! حساس نباش و پوست کلفت باش ماری...</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Wed, 02 Oct 2024 11:22:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مراسم نامزدی ، نظرات آدم ها و جلسه پنجم تراپی :)</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.heidari/%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B2%D8%AF%DB%8C-%D9%86%D8%B8%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%BE%DB%8C-gaxkvdccxmai</link>
                <description>مراسم نامزدی برگزار شد.به نظر خودم بسیار باشکوه و زیبا بود و همه چیز بهترین چیزی بود که برای ما مقدر بود فراهم کنیم!آرایش و لباس زیبا،ماشین جدید،عشق مهربونم با کت و شلوار و مهمون های آراسته و باغ گل آرایی شده... همه چیز خیلی زیبا و قشنگ بود واقعا...تجربه آرایشگاه خیلی گرون رفتن و این میزان دقت و توجه گرفتن هم جالب بود ... اصلا نفهمیدم چند ساعت چجوری گذشت اصلا! همین جوری زمان گذشت و مراسم به اتمام رسید... خیلی زیاد رقصیدیم و واقعا تجربه خوبی بود برام و حقیقتا اوقات خوشی با نومزد داشتیم تااا اینکه اومدیم خونه و رفتارهای بیشعورانه آدم ها آغاز شد ... باورتون میشه به محض رسیدن به خونه چند تا از مهمون هامون که از شهرهای دیگه اومده بودن شروه به انتقلدهای سخت گیرانه در مورد رفتار مهمونای دیگه ، کیفیت دیجی ، کیفیت رقص و ... کردن واقعا برام عجیب بود بعضی هاشون انگار میخاستن عامدانه حال من بگیرن ... بعضی از دوستان روزهای دیگه بشدت از دیجی و لباس فلان مهمون و غیره انتقاد میکردن ... آخه چرا باید همچین کاری کرد ؟ چرا باید انقدررر انتقاد کرد واقعا ... چرا ؟؟؟؟ نمیفهمم این کار رو ... حس میکنم از نادانی و شاید حسادت بربیاد این رفتار! مگه میشه یک نفر درک نکنه بعد از یک مراسم چقدر عروس و دوماد خسته ان و فقط باید نکات مثبت رو بولد کرد؟ نمیدونم ... برای تراپیستم توضیح دادم اتفاقات رو و ازش خاستم نظرش رو بگه اون معتقده که خیلی از رفتارهای درست اجتماعی اساسا مهارت هایی هستند که باید آموخته بشن! یعنی اینکه یک نفر جایگاه درست تحسین کردن رو بلد نیست اساسا یک مهارت آموخته نشده هست ... چه بسا اگر میدونست جور دیگری رفتار میکرد! به نظر درسته بعضی آدم ها اساسا نمیدونن چطور و با چه ادبیاتی باید صحبت کنند و آدم ها رو به دردسر و نشخوار فکری می اندازن ولی از طرفی کاملا محرز هست که من یک شخصیت حساس دارم و خیلی حرف و ها و حرکات میتونه زیادی ناراحتم کنه ولی که چی بشه ! به قول تراپیستم زیادی حساس بودن اساسا کی به درد خورده که الان به درد بخوره ؟ این دنیا به آدم پوست کلفت احتیاج داره! آدم پوست کلفت که چیزهای خیلی کمی بهش بربخوره و مسایل رو به خودش نگیره و شخصی نکنه اساسا! و دیگه اینکه به معنای واقعی کلمه دهن مردم رو نمیشه بست !!!!! قرار شد از این مسیله درسی بگیرم و تلاس کنم تا هفته و جلسه بعدی تراپیم روی موقعیت حساس نبودن کار کنم . ی مفهوم جالبی رو تراپیستم بهم یاد داد که واقعا جالب و لذت بخش بود و این بود که واقعیت و انتظار ما مثل دو کفه یک ترازو هستند ، وقتی بالانس بینشون وجود نداره انگار یک سیگنال ناکامی در ذهن ما منتشر میشه. چاره ای نیست جز اینکه این سیگنال رو با مایندست و اقداماتمون مدیریت کنیم. مثلا این ناکامی از رفتار آدم ها رو به این کانال منتقل کنیم که شاید اون ها این مهارت رو ندارند که با ادبیان و جایگاه درستش صحبت کنند و چرا این باید احساس من رو در مورد خود من و مراسمم متاثر کنه . از طرفی پذیرش این مسیله که اساسا بسیاری از واکنش های آدم های اطرافمون منجر به ایجاد احساس ناکامی میشه چون ما متوقع هستیم کسی درست رفتار کنه ... ببینید دارم روی این نگاهم کار میکنم ولی واقعا از آدم های اطرافم ناراحتم و این احساس من اینجوریه که انگار نمیتونم روی اونا حساب باز کنم و این واقعا دلم رو میشکونه! فارغ این موضوعات تجربه لحظه اومدم از آرایشگاه هم عالی بود خیلی دوست داشتم اینجوری بود که من اومدم بیرن و یک دختر نازنینی هم کمک کرد و وسایلم رو جمع کرد و با هم اومدیم پایین و من سوار ماشین جدیدمون شدم (207) و در واقع این اولین بار بود که سوار میشدم و هنوز درست نمیتونستیم کانکت بشیم که آهنک بذاریم و کلی سر باز بودن لباسم غر غر شنیدم :))))))))))) ولی همه چیز خیلی قشنگ بود و رفتیم عکاسی که فوق العاده حال داد و خیلی پروسه باحالی بود و بعدش که رفتیم توی جاده ، اهنگ و لحظه ورود و آتیش بازی و ... خوش گذشت خلاصه !اما نگم از روزای بعدش ، برعکس دوستای من ، دوستای داماد بشدت از همه چیز تعریف کردن و همه چیز خیلی قشنگ ، رویایی و لذت بخش بود براشون و واقعا دمشون گرم با اکیپ اونا ی باغ خیلی قشنگ  رفتیم و روزهای بعدش رفتیم بیشه و کلا خیلیییی تجربه خوبی بود برامون به قول بچه ها ی افتررر خیلیییی خوب :))))))))))قصه ما در این خط به پایان میرسه خیلیییی دوست دارم از تراپیم بیشتر حرف بزنم تا دورودی دیگر بدورد.</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Tue, 01 Oct 2024 14:10:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسیر طولانی رسیدن به تو ...</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.heidari/%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%B7%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-unmrypgioztq</link>
                <description>بیست اردیبهشت 1401 برای اولین بار رفتیم بیرون و هم رو دیدیم ... 5 تیر 1403 بله برون بود و 27 شهریور امسال قراره مراسم نامزدی ما باشه ... عشق مهربونم ممنونم که صبور بودی و با سختی ها ساختی و قدم به قدم کنارم بودی و کنار نکشیدی ...هر روز از تو عشق ، محبت و حضور گرفتم عزیزه دلم چقدر تو ماهی ... همیشه میام اینجا و ناشناس سرت غر میزنم ولی دیگه بسه بذار یکم ناشناس قربونت برم ...حالا که در همین لحظه شیفتی ...عزیزم ... حالا که گل سفارش میدیم و در تدارک مراسمیم ... حالا که همه روزهای بد تموم شدن و رسیدنمون قطعیه ... حالا میخوام از ته دلم بگم عاشقی هم قشنگه ... عشقی که همون قدر که خواهانش بودی خواهانت بوده قشنگه ... خیلی روزها ازت دلزده و ناامید شدم حتی ... تو ذوقم خورد و ترسیدم ... اما همه چیز این دنیا با هم نیست...خوب و بدش با همه ...نمیشه سوا کرد ... همه ی تو رو میپذیرم و میخوام ... حضورت ،بیماریت و مهربونیت ... امن بودن الان و گذشته و همه چیزهای ناجوری که خوندم ... همه چیزت رو با هم میخوام ... عشق مهربونم دوست دارم ...</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Fri, 13 Sep 2024 20:19:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوار اعتمادم خدشه برداشته</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.heidari/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D8%AE%D8%AF%D8%B4%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-ujbsq3rbpaau</link>
                <description>برای رسیدن به این عشق خیلی زحمت کشیدم. خیلی زیاد با همه جنگیدم. دوسال با همه اعضای خانواده جنگیدم مقابل همه وایسادم.مقابل همه وایسادم. هر کسی از من میپرسید علت این همه سختی به جان خریدن چیه؟ من میگفتم عشق مهربونم بهترینه.عشق مهربونم صادقه.عشق مهربونم شفافه واس همینه. واقعا هم هست. مشکل اینجاست که خودش باعث این احساس بد من شده.وگرنه هیچ کار خلافی در حق من نکرده. خودش انقدر تلاش میکنه که بگه من هیچ اشتباهی نکردم.هیچ حرف بدی نزدم هیچ ایرادی بهم وارد نیست که من حس میکنم هیچ گزندی از جانبش نباید بهم برسه ولی حقیقت اینه که رابطه یعنی آسیب پذیری...یعنی نمیشه خوب و بد رو سوا کرد. نمیشه از احساس امنیت و آرامش بودنش لذت برد ولی نپذیرفت هر کسی گذشته ای داره ... نمیتونم بپذیرم ... ابهام بهم استرس میده ... نمیتونم بپذیرم که با کس دیگری تا مرحله ازدواج رفته باشه و با کس دیگری عاشقی کرده باشع تا یک سال و بیشتر واقعا برام ناراحت کننده است.این همه نزدیکی و عشق داشتن برام دل شکننده است ... الان همه چیز خوبه و هیچ مشکلی نیست ولی نمیتونم کنار بیام با این گذشته واقعا نمیتونم ...</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Mon, 26 Aug 2024 17:05:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی بزرگسالانه !</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.heidari/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86%D9%87-uwejch65btwx</link>
                <description>یک زمانی در ویرگول بشدت افکار ترسناکم در مورد آینده رو مینوشتم و سردرگمی شدید از اتفاقات پیش روم گاهی من رو به حد فلج کننده ای از افکار میرسوند! الان که مینویسم 29 ساله ام.توی دومین آپارتمان مستقل خودم نشستم و پشت میز یادداشت میکنم و منتظر عشقم هستم که از شیفتش برگرده و تماس تصویری کنیم یکم قربون صدقه هم بریم و بخابیم . برنامه دو سال گذشته من این بوده! منتظر بشم برگرده تماس تصویری کنیم و بخابیم و بریم سرکار و غذا بخوریم و گهگاهی هم رو ببینیم و منتظر بشم برگرده و این داستان تکرار شونده. این وسط البته ی دهن سرویسی های بسیار وحشتناکی رو پشت سر گذاشتم . دهن سرویسی های بسیار سنگین که بشدت به من یاداوری میکنه مسیولیت زندگیم کاملا با خودمه ! عاشق شدم و برای عشقم تلاش کردم . تلاش کردم که خانواده ها اوکی ازدواج بدن . تک تک اعضای خانوادم مخالف بودن دلایل کاملا واضح و مشخص بود اما چون از دایره اختیارات عشق من خارج بود نمیتونستم خرده ای بهش بگیرم . دوستش دارم . خیلی زیاد دوستش دارم . اونقدر که حاضرم بمیرم براش. اونم این ادعا رو داره ها ولی حقیقتش بگم برام مهم نیست لزوما راستش بگه. حس خودم برام مهم و باارزشه.خیلی میخامش با همه باگ هایی که داره پسر خوشگلی نیست در تعریف بقیه که بگم عاشق زلف پریشونش شدم ، با بیماری هایی دست و پنجه نرم میکنه ولی آدم درست و امنیه و مسئولیت پذیره. اینه که حاضر شدم قید خیلی چیزا رو بزنم که باهاش باشم . امیدوارم قبل از اون بمیرم چون بلد نیستم بدون اون زندگی خوبی داشته باشم اینه که دعا میکنم زودتر از اون بمیرم .این حرف دلمه ولی چون دارکه جایی نمیگم پیش شما میگم :)))))) دیگه ترس phd  و تخصص خفم نکرده . زندگی میره جلو و فقط باید با ارامش زندگی کنم .دیگه مود اینکه بشدت تاثیر گذار باشم رو ندارم . فقط میخام در لحظه زندگی کنم و جاهای بیشتری از این جهان پهناور رو ببینم .ی حس عجیبی دارم اینکه فقط ی سال دیگه زنده ام . کاش بلد بودم بهتر برقصم!</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Thu, 30 May 2024 00:40:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی در یک خانه 40 متری ...</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.heidari/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-40-%D9%85%D8%AA%D8%B1%DB%8C-npkjtbshhjz9</link>
                <description>امروز به شدت روز دلپذیری رو پشت سر گذاشتم . صبح ساعت 11 از خواب بیدار شدم و صبحانه خوردن به تنهایی توی این خونه فینگیلم به طرز وحشتناکی بهم چسبید . این طوری که ی چایی که با گل دم میکشه ، قهوه فرانسوی که با آب جوش رقیقش میکنم ... نون ، پنیر ، گردو  و البته یک ولاگ از یوتیوب ... بعدش شال و کلاه کردم و استخر رفتم و دیدم چقدر اوضاع شنا کردنم بد شده ... قبلا فکر میکردم دویدن ورزش محبوبمه اما الان میبینم چثدر شنا کردن بهم حس خوبی میده ... غلبه بر ترس از آب یک اتفاق فوق خوشایندی بود که برای من افتاد و بابتش خیلی زیاد خوشحالم ... واقعا از ته دلم دوست دارم همین مسیر رو ادامه بدم وشنا کردن جزیی از روتین همیشگی من باشه ... بعد هم افتادم به جون خونه و شروع کردم به پذیرایی و چقدر هم حال داد.موزیک های مورد علاقم گذاشتم و هی لباسایی که جلوی دستم میومد پرو کردم و خلاصه ی تایم خیلی طولانی رو برای خودم بودم و حال داد. بعدش ی زرشک پلو مشتی سفارش دادم که دوستام زنگ زدن و گفتن دارم میان پیشم . دیگه تا آخر شب با دوستام بودم و بعدش افتادم بخ جون آشپزخونه و الانم خونه مرتبه ولی جارو کشیده و گرد گیری شده نیست ... منتظرم عشقم از شیفتش برگرده ی تماس تصویری بریم و تمام ...دیشب همین جوری ولو بودم از خستگی 12 ساعت کار مداوم توی اورژانس که یهو عشق مهربون و گوگولی من زنگ زد که دم درم ... میخوام همیشه این مهربونی هاش یادم بمونه ... خیلی مهربونه ... خیلی توجه و احترام بلده ... خیلی صبوره ... خیلی آقاست ... خدا کنه هیچ وقت از دستش ندم ...</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jan 2024 01:09:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه داری ، دلپذیر و بی معنا ...</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.heidari/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1-%D9%88-%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-tpfvawezzhaa</link>
                <description>همه ی امروز رو در حال رفع و رجوع کارهای خونه بودم . دلم میخواست خونه قشنگ تر بشه و همش در حال رسیدگی و خرید بودم و مبلغ خیلی زیادی رو هم هزینه کردم که آیینه و ریسه و گلدون بخرم و این خونه اون حالی بشه که دوس دارم . انقدر هزینه های جانبی زندگس مستقل زیاده که واقعا امروز دیگه عصبی شده بودم.تا حالا کلی فقط پول تعمیر و تعویض کلید خونه دادم . این درست میکنی اون خراب میشه.تا به خودت میای ی کوهی از ظرف و ظروف و لباس نشسته هست باید بشوری ، آشغالا رو جمع کنی بندازی بره و همین جوری ادامه داره ... میدونی همیشه تصویر پیش روم رو مهاجرت و چالشهای اون میدیدم . فکر میکردم توی کانادا و یا انگلیس هستم و فقط فاز یوفوریا اون رو توی ذهنم بال و پر میدادم . حالا اما دو ساله توی یک شهرستان کوچیک زندگی میکنم و قراره ازدواج کنم برم یک شهرستان دیگه و قراره ظرفا رو بشورم و جاروبرقی بکشم و بچه بیارم و برم پیش خانواده همسر و این چیزا ... میدونم بخشی از زندگی همینه و من همیشه فکر میکردم ادم مهم و تاثیر گذاری میشم و محتوای ارزشمند علمی تولید میکنم .. هاهاها.... سال ها از آخرین باری که درس خوندم میگذره ...این اون آینده باحالی نبود که من متصورش بودم ... این زندگی خیلی معمولی و من حقیقتا خواهانش نیستم ... نکنه عشق داره چشمام از داشتن زندگی مورد علاقم کور میکنه ... داره نزدیک سی سالم میشه ... ناشکر نیستم خانوادم هستن ، عشقم هست و البته همه تجربه های ارزشمندی که کسب کردم ولی چرا معنا رو گم کردم ... مدتیه توی اینستاگرام نیستم و دارم سعی میکنم تمرکزم رو بیشتر کنم ... همه امروز در حال انجام امور روزمره خونه بودم و الان آخر شبی با وجودی که خوشحالم خونم قشنگ شده ولی خیلی احساس معنا نمیکنم واقعا ....</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Mon, 04 Dec 2023 22:18:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حق طلاق یا مهریه ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.heidari/%D8%AD%D9%82-%D8%B7%D9%84%D8%A7%D9%82-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%87%D8%B1%DB%8C%D9%87-wuvghtp8x3bj</link>
                <description>دارم ازدواج میکنم . رسیدم به مرحله ای که مدتیه در مورد حق طلاق و مهریه صحبت میکنیم . نمیدونم چکار کنم . حتی با مشاور حقوقی هم حرف زدم ولی نتیجه خوبی عایدم نشد یعنی دید درستی بهم نداد حالا دوباره فردا میخام برم مشاور حقوقی و ببینم چی میشه ! نظر شما چیه به نظرتون کدومش مهمتره؟ چه کاری منصفانه تره؟</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Sun, 03 Dec 2023 12:42:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش همین چهل متر خونه فینگیلم ..</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.heidari/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%DA%86%D9%87%D9%84-%D9%85%D8%AA%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%84%D9%85-jhsh23fshcu0</link>
                <description>دیروز خیلی ساعت کاری طولانی و سختی داشتم . بشدت در تب و سردرد بیماری ویروسی ام میسوختم و وقتی برگشتم که توی خونه دراز بکشم و لش کنم دیدم ای وای برمن کلید خونه ام نیست!برگشتم بیمارستان و تمام بیمارستان زیر و رو کردم به تمام راننده اسنپ هایی که باهاشون جابجا شده شدم از طریق پشتیبانی اسنپ ارتباط گرفتم و هیچ کدوم کلید من نداشتن ! کلید قشنگ و دوست داشتنی من که یادگاری یک سفر کیوت با عشقم بود گم شده ! بیشتر از اینکه ناراحت عدم توانایی ام برای ورود به خونه قشنگم باشم ناراحت بودم که اون دسته کلیدم رو گم کردم ... خدایا چرا!؟ رفتم خونه دوستم و خداروشکر که دوستم بود واقعا! با وجوی که همیشه زحمتشون میدم و پیششون هستم ولی اینجوری تحمیل شدن بهشون خیلی زیاد معذبم کرده بود!و حس بدی داشتم و حس میکردم زیادی هستم . بخصوص که بچه ها چند تا تیکه بد بهم انداختن و بیشتر معذب شدم و گاهی که اینطوری میشم خیلی خجالت میکشم و گفت و گوی درونی بدی پیدا میکنم ! خلاصه که ناراحت شدم و احساس اضافی بودن کردم . یک دوست خیلی صمیمی دارم که احساس اضافی بودن رو خیلی تجربه میکرد و من درکش نمیکردم ، احساس مزاحم بودن رو !الان میفهمم چقدر احساس بدی میتونه ایجاد کنه!خلاصه که این که در شهر غریب بی کلید و جل بمونم رو تجربه کردم و الان به حرف مامانم رسیدم که چقدر مهمه یک اشناهای امنی دور و برت داشته باشی و از همه مهمتر اینکه متوجه شدم عشق مهربونم که قراره باهاش خانواده خودمون رو  تشکیل بدیم چقدر حمایت گر ، مسئولیت پذیر و مهربونه و حقیقتا بیشتر از قبل حتی بخدا بیشتر از قبل عاشقم ...</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Tue, 24 Oct 2023 15:24:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در مزمت عاشقی ...</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.heidari/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B2%D9%85%D8%AA-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C-doakfkhiep6w</link>
                <description>عادت به تعویق انداختن یکی از مزخرف ترین کارهای دنیاست که من دارم.عشق هم مقوله نسبی هست و در حال حاضر که دارم انقدر از سر پریود ماهیانه خون از دست میدم واقعا چیز مزخرفی هست ... من عاشقم و عشقم کاملا دو طرفه و محکم هست. برای عشقمون حاضرم هر فداکاری بکنم... اما از قبل از خود گذشتن هام متوجه شدم الان خیلی سردرگم هستم و میل شدیدی به فکر نکردن دارم ...چرا مدرک تحصیلیم آزاد نکردم که مجبور نشم الان 600 میلیون تومن پرداخت کنم ... از این قوانین و شرایط مزخرف متنفرم ... از عشق که انقدر حواس من پرت خودش کردم که پیگیر کارهای مهاجرتم نشم متنفرم ... از عشق که من رو اینجانشین کرد متنفرم ...واقعا داشتم قدم های محکمم رو برای مهاجرت برمیداشتم ...الا آینده ای پیش روی خودم نمیبینم... معشوق داره راه خودش میره و از داشتن من مطمین هست و من!؟ من هیچی ... من تماشاچی گذر عمرم هستم ...</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Wed, 18 Oct 2023 20:19:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش کولر آبی ، ترس از مردم و دلایلی برای ماندن ...</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.heidari/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%DA%A9%D9%88%D9%84%D8%B1-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D9%88-%D8%AF%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-iahdbg3qs2ux</link>
                <description>توی گرمای وحشتناک این روزا ، پمپ کولر من سوخته بود و از اون جایی که 12 ساعت کار مداوم دارم ساعت 8 شب خیلی خسته تر این بودم که پیگیر خرابی بشم.خدایی هست و انصافی ، مسئولین تاسیسات بیمارستان انقدر آدم های شریف و کاردرستی هستن بخدا... من قدردانشونم ...امروز میخوام یکم چیزای قشنگ زندگیم رو هم ببینم راستش انقدر غرق در سیاهی ها شدم و انقدر عینک کثافتی ها رو دیدن روی چشمامه که از اون مریم رنگی و سرزنده تبدیل شدم به یک آدم عبوس ...به هر حال امروز تصمیم گرفتم یکم خوشگلی ببینم ... این شد که صبح به گلدونم رسیدم ، ی صبونه قشنگ درست کردم و یک ناهار لذیذ ... مسئوب تاسیسات زحمت درست کردن کولر رو کشید و الان خونه افتاب گیر من یکم اوضاعش بهتره خداروشکر ... انقدر گرمای شدید من رو کلافه کرده بود ... یک شربت ابلیمو خیلی تازه برای اون اقا درست کردم ... دیروز 12 ساعت شیفت بودم و امروز هم شب شیفتم ... یک داستانی وجود داره در مورد کار کردن به عنوان پزشک و اونم ترسیدن از آدم هاست ... یعنی تو داری کارت رو درست و صحیح انجام میدی ولی بیم این میره که مغضوب یک سری آدم ها قرار بگیری چون درکت نمیکنن یا نمیتونن شرایط بد فیزیکی و روحی رو درست هضم کنن و به ماها به عنوان درمانگر توهین و بی احترامی و یا تهدید به شکایت میکنن که حقیقتا شرایط ترسناکیه ... شاید نتونم درست منظورم رو بیان کنم ولی کلا بگم احساس خوبی نیست :)))))امروز با یک آدم نازنینی که ساکن استرالیا هست صحبت میکردم و  داشتیم در مورد شرایط مملکت صحبت میکردیم ! من از استرس ها و ترس هام نسبت به همه چیز گفتم و البته در مورد عشق نازنینم ... بحث ها جلو رفت و رسید به دیدن آن چیزی  که الان داریم توی زندگیمون ... من توان دیدن خوشگلی های زندگیم از دست دادم خیلی وقته ، از بعد قضیه هواپیما انگار ذهنم تغییر کرد ... روحیه ام با همه اتفاقات چند سال اخیر کلا خراب شد و حالا که رسیدم به اینجا ... نمیدونم چرا انگار جرات ندارم یا روم نمیشه از قشنگی های زندگی بگم از چیزای خوبی که توی محیط اطرافم هست ... هر جا فرصت بشه غر غر کردن های مدام من شروع میشه ...و این برای خودمم ترسناکه ...انقدر ذهنم به غر غر و ندیدن آن چیزی که هست میچرخع که اصلا خودمم وحشت میکنم بخد ا ... مریم قبلی کجاست اونی که از همه چیز لذت میبرد ... فکر کردی بری اون ور دنیا چی میشه ... ایا بهترین دوستی پیدا میکنی ؟ ایا عشق نازنینی مثل الان پیدا میکنی ؟ ایا وقتی دلت بگیره یک ساعت بعد بغل پدر مادرتی !؟ ایا میتونی همین قدر که الان برای مردم تلاش میکنی تلاش کنی؟!صادقانه بگم از کامیونیتی که توش هستم ناراضی ام ، از موضوع های مورد علاقه و مورد بحثشون هیچ رضایت خاطری ندارم ...ببینید متاسفانه ی گروهی از دوستام تماما دارن در مورد محیط کار و چالش هامون حرف میزنن و یک عده ای دیگه مرتبا دارن در مورد آدم های دیگه صحبت و غیبت میکنن که خود طبیعتا ادم دل به این صحبت ها میده و در نهایت با حس خیلییی بد محیط ترک میکنی ...از همشون فراری ام با وجودی که دوسشون دارم ولی علاقه ای به ادامه یک رابطه عمیق باهاشون ندارم و حتی الان دوس دارم ی مدت اصلا نبینمشون ... ادم های که دوسشون داری ولی انگار حرفاشون برات ازاردهنده است ... اینم حرفای امروزم ... تا فردا خدا نگه دار ...</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Sat, 26 Aug 2023 17:25:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوراهی عاشقی و آینده تحصیلی ...</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.heidari/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C-%D9%88-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D8%AD%D8%B5%DB%8C%D9%84%DB%8C-fcrgizswhzer</link>
                <description>هر از گاهی که از افکار سنگینی رنج یا لذت میبرم ، بشدت میل به نوشتن سراغم میاد. اینجور اوقات باید خیلی شدید بنویسم. امروز از صبح هزاران حس متفاوت انسانی سراغم اومد،از شک به عشق و عاشقی و ازدواج تا دلتنگی شدید برای یار ... از حسرت برای آرزوهای از دست رفته تا شوق به آینده ... از ترس از انسان های با هوش پایین که به طرز ترسناکی دارن زاد و ولد میکن تا ... تا هیچی ... این جا دیگه نتونستم با فکر جدید خودم آروم کنم ... اینجا همون سیلی سنگین واقعیت بود ... شاید بدونید در هر شهری یک سری اقوام هستند که از هوش کمتری برخوردار هستن ( به زعم من) یا پدیده متمدن شدن در سرعت خیلی پایین تری داره براشون اتفاق میفته و دقیقا همین افراد به طرزی ترسناک دارن باردار میشن و آینده شهرهای ما در بیست سال آینده دست این افراد خواد بود که واضحا در دستان ناآگاهی بزرگ میشن...آه خدای من چقدر ترسناک ... این فکر ترسناک داره من رو از پا در میاره و میل به فرار رو شدیدا در من ایجاد میکنه ... ترس ... ترس... ترس شدید دارم از آینده ... هیچ کس من درک نمیکنه ... تنها راه پیش روی خودم رو مهاجرت میدونستم ... چه قدم های خوبی براش برداشته بودم اما عاشقی ... این عاشقی هم من رو نجات داد و هم غرقم کرد... هم امیدوارم کردن به آغوش امن و هم ناامیدم کرد از یک آینده ای که تنها مسیر متصور خودم بودم ... همه چیز داره جدی میشه و من هنوز با این افکارم کنار نیومدم ... یک تنهایی عجیبی دارم ... امروز دوباره رفتم سراغ سرچ کردن در مورد phd نوروساینس و اون افکارم دوره دانشجویی سراغم اومد، چقدر به این روزا فکر کرده بودم ، به این روز که درسم تموم کردم، طرحم تموم کردم و دارم آماده میشم برای رفتن ...پس فردا ممکنه مامان بابای عشقم بیان خونه ما برای مقدمات خاستگاری! و من دارم به مهاجرت فکر میکنم ... این خواسته قلبی منه ... خدای من باورم نمیشه از این بدتر حس توی دنیا هست؟ بین عشق و آینده مورد علاقت گیر کردن ... چرا حالا این افکار به این شدت سراغم اومده...امروز کلا به پلی لیست وقتی گوش دادم که داشتم با اشتیاق پایان نامم مینوشتم و میدونستم دو سال بعد با تلاش و کوشش و زحمت دارم میرم کانادا که PHD نوروساینس بخونم ... مثل الان دستم خالی نبود...هدف داشتم و اینده داشتم ... تمام وجودم یک زره نشده پر از تستوسترون و نیروی مردانه که توی اورژانس وحشی دووم بیارم ... اون دوران که وجودم پر از خلاقیت و میل به ایده پردازی و اینده نگری بود نه مثل الان که از همه چیز و همه کس فراریم ...</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Sun, 20 Aug 2023 00:52:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویکی پدیا،ازدواج به مثابه ی قاتل عشق؟</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.heidari/%D9%88%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-%D8%B9%D8%B4%D9%82-q4xo2a9wxv0k</link>
                <description>یک فایلی توی لپ تابم دارم به نام ویکی پدیا . اصلا خاطرم نبود چرا این فایل رو دارم و چه چیزی توی اون نوشتم.امروز بازش کردم و واقعا شگفت زده شدم. قضیه اینه که با الهام از یک نوشته این فایل رو درست کردم، اینکه وثت های که به قول خارجی ها نیاز به یک بیگ پیکچری از زندگیت داری فکر کنی اگر کسی تو رو از ویکی پدیا میخوند چی میخوند. اون برهه ای که این فایل نوشته بودم از یک طرد شدگی عمیق روانی برگشته بودم به حال عمومی بهتر. نمیدونم طردشدگی رو تجربه کردید یا نه.اساسا و لزما از یک مسئله اطفی نمیاد ولی مختصر بگم تغییرات جدی زیست شناختی برای شما ایجاد میکنه و عمیقا به لحاظ روحی و جسمس متاثرتون میکنه.توی اون فایل من از ایران مهاجرت کرده بودم و الان توی یک مرکز مرتبط با علوم اعصاب در آلمان تحصیل و زندگی میکردم ، با یک فرد آلمانی ازدواج کردم و یک پسر یک ساله دارم و مطالعات عمیقم در حوزه اینسومنیا به طرزی عمیق ادامه دار هست .در خال حاضر تموم اون فکرای قشنگ رو هواست... علت اصلی : عاشقی!واقعا نمیدونم اگر عشق رو در یک سال و نیم گذشته انقدر عمیق و قشنگ تجربه نمیکردم الان در چه وضعیت روحی بودم و ایا اصلا دوام میاوردم یا نه ولی پرواضح اینه که با این عاشقی باید از یک سری رویاهام دست بکشم.ینی تمام آن چیزهایی که روزگاری سوداش داشتم فراموش کنم و تازه کلی مخاطره و مشکل هم به جانم بیافزایم.من برای این عشق خیلی زحمت کشیدم .فقط خودم میدونم چقدر زور زدم و تلاش کردم که همه چیز رو اوکی کنم.عشق مهربان و امنم مثل یک کوه کنارم بود که بهش افتخار میکنم ولی تنهایی لحظات بد زیادی رو گذروندم که خیلی خیلی خسته شدم.حالا اما دو دلم ، نه در مورد شق که حتی ذره ای شک ندارم . در مورد ازدواج که به گواهی اکثر متاهلان قاتل عشقه! این عشق هم داستان هرمونی و نوروترنسمیتری عجیبیه واقعا!انقدر توی ذهنم حرف هست و انقدر شلوغه که بخشیش با اشک و بخشیش با غرش خودش نشون میده.خشم ... از همه خشمگینم از همه انتظار دارم...حس میکنم هیچ کس برام کاری نکرده...توی بازی از پیش باخته من یک قربانی ام گیر کردم... از خانواده ، از عشق ، از دوستان ... مثل یک طفل بی عقل شدم که باید دنیا به کامش باشه ... دلم میخاد یک ماشین داشته باشم از خودم ، واقعا و حقیقتابه ی ماشین احتیاج دارم!</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Sat, 19 Aug 2023 17:26:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ده روز تمرکز حداکثری با من:)</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.heidari/%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2-%D8%AD%D8%AF%D8%A7%DA%A9%D8%AB%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-e08uk8ddt4kv</link>
                <description>مدتیه که کاملا تمرکزم رو از دست دادم و تقریبا از تمام آن چیزی که توی زندگیم هست متنفرم.صدهای درونیم بسیار بسیار منفی شده و بدون اینکه حتی بهشون توجه کنم سیاهی تمام وجودم رو گرفته:))) و واقعا این اون چیزی نیست که میخوام . خودم کاملا حس میکنم دوپامین های بی ارزش تمام مغزم رو فرا گرفتن و نگاه کردن بi جنبه های مختلف زندگیم نشون میده همه چیز برام یک کابوسه . تقریبا از پیش هر کدوم از دوستای جدیدم که برمیگردم تمام وجودم رو حس بد میگیره ، چون تمام مکالماتم رو پوچ و منفی میبینم.هیچ چیزی بهم اضافه نمیشه ،چیزی به دیگران اضافه نمیکنم و کاملا حس میکنم از خودم بریدم و وقت های که با عشق زندگیم هستم هم بی کیفیت شده، انگار این فضا وجود نداره که تمام افکارم رو بالا بیارم و تهوع ناشی از تمام احساسات بدی که سالهاست دارم با خودم حمل میکنم رو کسی متوجه نمیشه . تنهایی دقیق ترین توصیف از حال الان من هست. تمام یک سال و نیم گذشته رو تنها زندگی کردم، گهگاهی با خانواده،دوستانم و عشقم بودم ولی در مجموع تنها بودم.نبردهای سنگین توی ذهنم انقدر خسته ام میکنه و اونقدر کورتیزول خونم رو بالا برده ,که از عواقبش میتونم به چاقی ، افت سیستم ایمنی و مرتب مریض شدن ،پریودی های اذیت کننده و البته کاهش تمرکز اشاره کنم . اما دیگه بسه!!!! وقتشه که روی پای خودم بایستم و هر جوری شده تمرکزم رو به دست بیارم و در مورد زندگیم تصمیم های نهایی رو بگیرم چون اصلا فایده نداره اینجوری زندگی کردن! اصلا ایم مدل زندگی کردن انتخاب من نبود.این مدل فکر کردم و حرف زدن انتخاب من نبود واقعا نبود.خیلی خیلی احساس بدی دارم . تمام آن چیزهایی که بهش میگفتم آینده یک هو فرو ریخت روی زمین. امروز برای دقایقی خیلی به اینکه خودم رو از بین ببرم فکر کردم ، بعد به حال وجود خودم گریه کردم ،  دلم سوخت که مغزم از فرط هرمون ها نمیفهمه داره چکار میکنه !خلاصه که میخوام دست خودم رو هر جور که شده بگیرم ، اه خدایا این ویروس لعنتی ، اخ خدایا خسته ام خسته ام خسته ام...</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Thu, 17 Aug 2023 22:41:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتماد بی جا ...</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.heidari/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%DB%8C-%D8%AC%D8%A7-ehr5mn1o6rui</link>
                <description>مدتیه خیلی اشتباه میکنم. زیادی اطلاعات میدم، زیادی میجوشم و زیادی حرف میزنم . چرا باید با ادمای غریبه از زندگی شخصی خودم بگم ؟ چرا باید هم صحبت ادمایی بشم که حرف مشترکی باهاشون ندارم خیلی ناراحتم ...از خودم شرمنده ام ... انگار که از خودم ول شدم ... احساس بی اعتمادی همه وجودم گرفته ، چرا مثل بقیه راز نگه دار نیستم من ؟ چرا دهنم وا میکنم و همه چیز خودم میگم من واقعا ؟ خیلی خیلی حس بدی به خودم دارم ... اصلا نمیتونم خودم ببخشم </description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jun 2023 17:50:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پراکنده گویی</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.heidari/%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-gtmljiaywnt0</link>
                <description>همه ی این مدتی که توی پیک کرونا بودنم و از اول سال تا حالا چند هزار مریضی که ویزیت کردم همه تلاشم این بوده آرامش داشته باشم و حس بدی به مریضام ندم...توی این اوضاع داغون سعی کردم با عشقم و دوستام و همه اطرافیانم رفتار خوبی داشته باشم ... چشمام اما افسرده است ... دلم فقط طبیعت رو میخواد ... این چند هفته که سنگین کار کردم درآمدم بهتر میشه ،شاید بتونم بزنمش به ی زخمی ... مریض احوالم ، همه دوستان پزشکم مریضن ...دلم برای مامانم اینا تنگ شده ولی گلوم درد میکنه ...چقدر پراکنده گویی میکنم ... نمیدونم انتخابان درستم یا نه ... حالم زیاد خوش نیست ... من از بعد هواپیما اوکراینی دلم خوش نیست ...</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Fri, 07 Apr 2023 14:10:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در نکوهش یک واقعیت ناراحت کننده ...</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.heidari/%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DA%A9%D9%88%D9%87%D8%B4-%DB%8C%DA%A9-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-ts2cdfbbx6a0</link>
                <description>داشتم به این فکر میکردم که چقدر ممکنه از اعتماد ما آدما سواستفاده بشه... مثلا کسی که دوسش داری و خیلی بهش اعتماد داری اونقدری که فکر میکنی وفادار نباشه ! کارایی بکنه ، چیزایی بگه و جاهایی بره که اگر باشی نمیکنه ، نمیگه و نمیره! من همه تلاشم میکنم امن امن باشم ، ولی ایا چنین رفتاری با ما خواهد شد رو واقعا نمیشه قسم خورد! حتی خانواده و دوستان! چند وقته حس خوبی نمیگیرم از این مسائل و با همه وجودم دوست دارم از همه فاصله بگیرم.ساعات کاریم رو به طرز وحشتناکی افزایش دادم یعنی از سال جدید این پلن من هست، خفه کردن خودم توی کار! اونم کاری که کلا به طرز احمقانه ای سنگینه! چند روزه اومدم خونه. هر روز هر روز توی خیابون و کوچه ها راه میرم.مفیدترین کارم بیش از 10هزار قدم در روز برداشتنه.از این افزایش ساعات کاریم ترسیدم.نسبت به همه چیز مرددم.حسم به همه چی اینه، خوب که چی.دیدی میگن رها زندگی کن و آماده باش طرد کنی یا طرد بشی.چقدر ناراحت کننده است که آدمایی که میگن دوست دارن در واقع پتانسیل بالایی برای ترک کردنت دارن و یا اینکه تو رهاشون کنی و بذاری بری از زندگیشون و هر دوتاتون همین جوری زندگی رو ادامه میدید!ف...ا...کالان نشستم توی هال خونه،خونه به شدت به هم ریخته ،تلویزیون روشن و مادر مریض احوال و پدر بی حوصله و من افسرده حال با درد شانه راست و ناراحت از رفتار کسی که فکر میکردم خیلی امنه!</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Wed, 08 Mar 2023 23:41:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشت ، بی حوصله ...</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.heidari/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%DB%8C-%D8%AD%D9%88%D8%B5%D9%84%D9%87-en0ns3uimrqp</link>
                <description>مدتی هست حال عجیبی دارم.ناامیدی نسبت به آینده یک بی حسی و بی تفاوتی خاصی رو برام ایجاد کرده.چاق شدم.مرتب گشنمه.سینماییwhale رو دیدید؟حس میکنم یکم همفاز اون بنده خدا شدم.از کار کردن متنفرم. از اینکه پاسخ گوی بدبختی های اجتماعی و اقتصادی و همه جانبه مردم باشم خسته ام.از اسفند بدم میاد.اینجا دلگیر و خاک آلوده است.عشقم علاقه ای به رفتن و مهاجرت نداره.دوستش دارم و قراره ازدواج کنیم ولی این موندن و حس اون چیزی نیست که من از زندگی میخوام. نمیخوام حس کنه که مشکل اونه، چون اون نیست.پیاده روی طولانی و تلاش برای کالری شماری مفیدترین کارهامه.فردا صبح میرم آزمایش بدم و یک سری پیگیری برای دندون های پوسیده ام . حس عید؟ر...دم توی حسش.صدای موسیقی های مربوط به عید و بوی عید و شلوغی خیابونا دیوونم میکنه.مهارتی ندارم که باهاش درامد بیشتری داشته باشم .علاقه ای به شغلم ندارم.نمیتونم به نیمه پر لیوان نگاه کنم چون تقریبا این لیوان زندگی خالیه.موندن توی خونه دیوونه ام میکنه .میرم بیرون جایی نیست که برم.توی  شهر 4 ساعت راه رفتم امروز و هیچی . توی اون شهر محل کارم که زیاد گشتن وجه خوبی نداره کلا .چشمام ضعیف شده.هیجان زندگی کم شده.چقدر ناامید و فرسوده شدم ولی اونی که لبخند میزنه و همه رو میخندونه منم .روم نمیشه این حالم رو به بقیه بگم .حال خوبی نیست.بی حوصله،بی حوصله و بی حوصله ....</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Sun, 05 Mar 2023 23:43:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>14 دی ، ذهن پرآشوب من</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.heidari/14-%D8%AF%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D8%A2%D8%B4%D9%88%D8%A8-%D9%85%D9%86-wlinnbarxh1x</link>
                <description>بسیار شب بدی رو پشت سر گذاشتم ... همیشه کندوکاو در مورد گذشته ادم ها رو سرزنش کردم ولی حقیقت اینجاست که در عمل تر این کار رو انجام دادم ... به خودم حق میدم بدونم ادبیات صحبت کردن فرد در گذشته چی بود؟! به خودم حق میدم بدونم اون آدم چجوری زندگی کرده و حالا با چه روحیه ای و چرا سراغ من اومده ... شاید هنوز بلوغ عاطفی و رفتاری لازم رو پیدا نکردم ولی نمیتونم بعضی گذشته ها رو هضم کنم ... بعض کارا نباید انجام بشه نباید... نمیتونم باهاش کنار بیام ... احساس تنهایی میکنم با وجودی که از هر زمانی بیشتر دور ورم آدم هست...زندگی برام بی معنی شده ، با همه اتفاقاتی که رخ داد میتونم بگم ناامید هستم ... از محل کارم خسته ام و از اینکه قراره دو سه روز دیگه برم اونجا میخوام گل تو سرم بگیرم ... از مردم خسته و دلمرده و مریض احوالی که فقط باید وی بدترین حال روحی و جسمی بببینمشون خسته ام ... واقعا با خودت چی فکر کردی مری ؟! فکر کردی گذشته اش مثل خودته ؟! آخ مری همه وجودم از خودم و از آدم های اطرافم عصبانی ام ... حس میکنم برای زندگی توی این دنیا درست نشدم ... از سکوت خسته ام ... از ترس از خانواده خسته ام ... از ترسیدن از عشق خسته ام ... نمیشه آدم با خیال راحت خودش باشه و هنوزم آدما دوسش داشته باشن؟ میخوام به خانواده بگم عاشقم ، بگم همینو میوام با وجودی میدونم قراره دهنم سرویس بشه ولی حالا در کنار همه چیزایی که دیدم و خوندم آیا هنوز میخوام براش بجنگم ؟! نمیدونم ! نمیخوام هیچ کاری بکنم ... نمیخوام خانواده ام رو ببینم ،نمیخوام با دوستام باشم , نمیخوام با عشقم باشم ... هیچ هدفی ندارم ... میخوام برم طبیعت واقعا دوست دارم ول توی طبیعت باشم و بچرخم و سایل کوهنوردی بخرم و این ور اون ور باشم .. میخوام ی مدت تنها باشم ... دلم میخواد با غریبه ها باشم با ادم های تازه که هیچ قضاوت مثبت یا منفی در موردشون ندارم ... خیلی به هم ریخته ام ... نه میخوام دکتر باشم، نه دختر کسی ، نه دوست کسی و نه عشق کسی باشم ... میخوام اون مریمی بشم که هم و غمش رفتن بود !چی شد که رسیدم به این جا ... نه خانواده ، نه دوستام و نه عشق ... هیچ چیزی رو نمیخوام ... همه بهم استرس میدن ... خسته ام از بیهودگی و دور خودم چرخیدن و ظلم دیدن و خفه خون گرفتن ... حس میکنم دارم خفه میشم ولی همش نقش حال خوب و سرحال بازی میکنم ... افکارم به طرز وحشتناکی به هم ریخته و داغونه ... حس میکنم همه چی دوروغه ... همه چی ی سراب بود و بس ... میدونی اعتماد به عشقم رو که مهمترین مسئله توی این روزای داغون مملکت بود و با اون دووم می اوردم از دست دادم ... و این حقیقتا بهم ریخته منو ... بدون اینکه متن رو دوباره نگاه کنم با هر غلط املایی و هر چیزی که نیاز به اصلاح داره تمومش میکنم ...</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jan 2023 11:50:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش تغییر...</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.heidari/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-jg4j3le15nfo</link>
                <description>حال دقیق پارسال همین تاریخ رو خیلی خوب یادمه. ده آبان ، بشدت غمگین و در چالش بااحساس سنگین کافی نبودن.امسال اما کاملا حال دیگه ای بودم ، با اعتماد به نفس، قوی و البته کمی سردرگم و ترسیده ولی در آغوش ویژگی ای که واقعا سزاوارش هستم ... امن بودن ...</description>
                <category>Mary</category>
                <author>Mary</author>
                <pubDate>Wed, 02 Nov 2022 17:02:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>