<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مريم كشاورزيان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@maryam.k_587813</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 17:36:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/265143/avatar/vstWwG.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مريم كشاورزيان</title>
            <link>https://virgool.io/@maryam.k_587813</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خودکاری که دلش نمی‌خواست بنویسد</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.k_587813/%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%84%D8%B4-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%AF-ux58anp9t4ms</link>
                <description>امروز خودکار آبی پنتر با نوک 0.7 میلی‌متری وسط نوشتن صفحات صبحگاهی رنگ باخت. روکش پلاستیکی نرمش را بالا زدم. هنوز یک سانتی از جوهرش باقی بود.  تلاش برای احیاء و خط کشیدن روی کاغذ با سرعت چند متر در ثانیه و ها کردن در دست، بی فرجام ماند. جان نداشت؛ شاید هم حوصله نداشت ادامه دهد. دلش می‌خواست یک گوشه بخزد و فارغ از دستگیری برای دیگران، باشد؛ بدون اینکه زندگی کند. سکوتی بی انتها در سایه‌ وَهمِ دیگران، که چون جوهر دارد، پس زنده است.مثلاو که می‌گذرد وتویی که می‌گذری ومنی که می‌گذرمدر پندار دیگران، زنده‌ایم. بدون دستی گرمابخش، که اگر هم باشد برای نقش‌‌زدن و رنگ‌دادن به زندگی دیگریست.وسط نوشتن‌های روزمره نوشتم:کی و  در چه صحنه‌ای از زندگی برای خودت، رنگ و نقثش زدی؟</description>
                <category>مريم كشاورزيان</category>
                <author>مريم كشاورزيان</author>
                <pubDate>Sun, 14 Dec 2025 14:25:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن پیکان همیشه جا داشت...</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.k_587813/%D8%A2%D9%86-%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AC%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-t4pm2udvxzpp</link>
                <description>همراه همیشگی خانواده ماما با این ماشین بریم؟ ما که خودمون پیکان آلبالویی به این قشنگی داریمتا این لحظه، زیبایی ماشین‌مان این قدر به چشمم نیامده بود. پیکان آلبالویی که زیر نور خورشید عصر جمعه درخشش بیشتری هم پیدا کرده بود. درست بود که نسبت به پیکان کرم رنگ عمو حسن و تویوتای عمو عباس در جاده کندتر می‌رفت، اما قابلیت کش‌آمدن به تعداد اعضای خانواده را داشت. وقتی پدرم این پیکان را خرید، خانواده ما شش نفره بود. بامرام؛ با اضافه‌شدن دو خواهر کوچکترم هم از بزرگواری چیزی کم نگذاشت. اولین خاطره‌ام از آن آلبالویی زیبا، کباب کردن گوشت و جگر گوسفند قربانی روی پشت‌بام،به همراه خانواده عمو بود.  با افزایش تعداد بچه‌ها مسئولیت بزرگی به من واگذار شد. بنده به عنوان دختر وسطی،  تنها عضوی بودم که سایز و جثه و سنم مناسب نشستن بین راننده و کمک راننده بود. کار سختی  بود.  باید طوری جابجا می‌شدم که استخوان لگنم ساییده نشود. با این وجود، تماشای منظره جاده شمال و کویر خسته‌کننده سمنان تا دامغان هم برای خودش از شیشه بزرگ جلو بار آن سختی را کم می‌کرد. پدرم با بازکردن گیره کوچک پنجره سه‌گوش و جابجایی شیشه آن در راستای دلخواهم به من لطف می‌کرد. مادرم هم با دوخت یک بالش کوچک برای فضای مستطیل شکل که پارچه‌اش هم رنگ و هم‌جنس پارچه دوخته‌شده برای عرق‌گیر پلاستیکی صندلی پدرم بود، لطفم را جبران ‌کرده بود.  نشستن کنار راننده دردسر دیگری هم داشت. بیدار نگه داشتن پدر؛ در بعدازظهرهای گرم مسافرت‌های کویری؛ وقتی همه سرنشینان در سایه لنگ قرمز آویزان شده به پنجره، چرت می‌زدند. من با پرسیدن معنی تابلوهای علائم راهنمایی جاده‌ای نهایت سعیم را در بیداری پدرم به خرج می‌دادم. تا زمانی که خواهرم ازدواج نکرده بود آن جایگاه و آن بالش قسمت و روزی من بود نه! فکر نکن که خدای نکرده از جمعیت مسافران پیکان عزیز چیزی کم شد. تنها، جایگاه من و مادرم به خواهر و دامادمان، که از بخت بد یا خوب، همسایه‌مان بود، واگذار شد. آن دو بزرگوار دست در گردن هم، وسط ترافیک، نیم‌نگاه و لبخند زیرزیرکی به هم تحویل می‌دادند و به روی مبارکشان هم نمی‌آورند که پشت سرشان شش نفر آدم در حال له‌شدن و له‌کردن اعضا و جوارح یکدیگرند. مایی که از ترس چشم‌غره‌های مادر جان، صدایمان را در نیشگون و مشت‌های بی‌صدا به هم، خفه می‌کردیم.پیکان زیبای آلبالویی فقط به خانواده ما خدمت نکرد؛ بلکه عهده‌دار حمل‌‌ونقل خانواده‌های بی ماشین هم بود. بله! ماجرای دردناک آغاز این خاطره به‌خاطر همین ویژگی‌اش بود. در یکی از ناهارهای روز جمعه  که همگی منزل عمو دعوت بودیم و از قضا اقوام دامادمان، که پدرسالارانه با هم زندگی می‌کردند، هم دعوت بودند. موقع بازگشت، پدرم ما را به اکبرآقا، برادر شوهر خواهرم سپرد که برساندمان و خودش خانواده عمه‌جان را زیر بغل پیکان خوش رنگ آلبالویی زد و به راه افتاد.با دیدن ماشین اکبرآقا رنگ از رخم پرید. آه از نهادم در آمد. وقتی به سختی پشت وانت نشستم و چشم در چشم دخترعمه‌ام شدم که از پشت شیشه آن رخش زیبا به من می‌خندید، از ناراحتی نزدیک بود گریه کنم. نگاه پر حسرتم را از پشت وانت در حالی که باد به سر و کله‌‌ام می‌کوبید، روانه ماشین عزیزمان کردم. در دل به داشتنش افتخار کردم. پیکانی که با لاستیک‌های صاف، مسافرکشی آخر وقت پدرم در بازگشت از اداره و سنگینی بار جابجایی یک خانواده هشت نفره ساخت. حالا که به خاطر مسابقه دنده عقب اتو ابزار قصد کردم از آن آهنِ گُلیِ چهار چرخ بنویسم؛ خاطره‌ها بوق‌زنان می‌آیند.با خودم می‌گویم آیا پیکانی که سال شصت، پنجاه هزار تومان خریداری شد و بیست و پنج سال بعد دو میلیون فروخته شد، می‌تواند، جایزه‌گرفتن را هم به خاطرات خوبی که از او دارم اضافه کند؟ گرچه لبخندهای جامانده از آن صندلی‌های تنگ، بزرگترین جایزه‌اند چه برنده شوم و چه نشوم.#دنده عقب با اتو ابزار </description>
                <category>مريم كشاورزيان</category>
                <author>مريم كشاورزيان</author>
                <pubDate>Sat, 22 Nov 2025 21:53:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقاشی یا نوشتن؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.k_587813/%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-o2eswcsd2zst</link>
                <description>نوشتن، بهترین داروستدیروز داشتم فکر می‌کردم، کشیدن نقاشی چقدر بهتر از نوشتن است. با خلاقیت می‌شود حس و حال خوبی را رقم زد. از نظر درآمد هم شاید یک تابلوی نقاشی را بتوانی میلیون تومانی بفروشی؛ اما برای چهار هزار کلمه مقاله‌ات خریداری پیدا نکنی.داشتم تصمیم می‌گرفتم این نوشتن‌های بی‌حاصل را کنار بگذارم و خودم را خلاص کنم که امروز شد. امروزی که حال خوشی ندارم. دم دست‌ترین درمانگرم را فراخواندم. نه بساطی می‌خواهد برای پهن‌کردن و نه رنگ و هزینه و مقوایی که معطل داشتنش بشوی.نه! برای من همین نوشتن بهترین داروست. وقتی می‌نویسم مغزم فرصت پیدا می‌کند تا افکارم را سر و سامانی بدهد و به خودآگاهی برسد. درمان‌گر واقعی جایی درون خودم است باید لحظه‌ای فرصت دهم تا خودش را از پشت هیاهوی زندگی روزمره بیرون بیاورد و حالم را خوب کند.شما برای ایجاد یک حس و حال خوب سراغ چه درمان‌گری می‌روید؟نوشتن بهترین داروست</description>
                <category>مريم كشاورزيان</category>
                <author>مريم كشاورزيان</author>
                <pubDate>Sat, 31 May 2025 12:14:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی درد سراغم می‌آید...</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.k_587813/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%BA%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-vsxaygbsiswo</link>
                <description>دردهایی که می‌کُشند...گاهی وقت‌ها دردها، چنگ می‌زنند؛می‌تراشند و زخمی می‌کنند.گاهی وقت‌ها اما دردها باد می‌کنند؛ سنگین می‌شوند، آن قدر که به خودت می‌آیی می‌بینی در ته اقیانوس سرد و خاموش،بهت‌زده، غرق شدی.با این دردها چه باید کرد؟تو با این دردها چه می‌کنی؟</description>
                <category>مريم كشاورزيان</category>
                <author>مريم كشاورزيان</author>
                <pubDate>Tue, 11 Feb 2025 20:00:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قورمه‌سبزی در زودپز</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.k_587813/%D9%82%D9%88%D8%B1%D9%85%D9%87-%D8%B3%D8%A8%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%88%D8%AF%D9%BE%D8%B2-b1fnvzervruy</link>
                <description>منتظر ایده‌آل‌ها  https://virgool.io/p/b1fnvzervruy/%D9%82%D9%88%D8%B1%D9%85%D9%87%E2%80%8C%D8%B3%D8%A8%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D8%A7%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D9%BE%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D8%9F قورمه‌سبزی‌های مادرم، بی‌نظیر است. او سبز‌ی‌هایش را از باغ‌هایی که در آن پمپ آب، نشانه آبیاری با آب چاه است، می‌خرد. خودش با آن کمر جراحی‌شده و پلاتین‌دارش به همراهی پدرم، می‌نشیند و باحوصله  آن‌ها را پاک می‌کند و به سلیقه و تن‌نِشَست خودش می‌شوید. بعد از ساعت‌ها پهن‌کردن روی ملحفه مخصوص، به اندازه میلیمتریِ مورد نظرش خرد می‌کند و بعد سرخ می‌کند.  تنها تفاوت کار آماده‌سازی سبزی نسبت به بیست سال قبلش، استفاده از سبزی‌خرد کن برقی به‌جای چاقو و ساتور و سینی رویی است؛ همین. می‌رسیم به فرآیند بارکردن. باید از شب قبل لوبیاهای قرمز خیس بخورد. بعد پیازهای نگینی خردشده با گوشت گوسفندی حسابی تفت بخورد و زردچوبه، بدون نمک (که گوشت سفت نشود) اضافه شده و سپس سبزی قورمه، کمی دوباره تفت می‌خورد و آب و در قابلمه بسته می‌شود. از ساعت ۲ بعدازظهر تا ۸ شب، فرآیند جوشیدن و‌ پختن و جاافتادن طول می‌کشد. لیموهای امانی هم که دو ساعت در آب خیس خورده و تلخی‌اش گرفته شده، سه ساعت بعد به خورشت‌ اضافه می‌شود. نمک و آ‌ب‌غوره هم تقریبا دو ساعت قبل از سرو به درون قابلمه‌ای که آرام در حال قُل‌خوردن است، ریخته می‌شود.من دختر مادرم هستم اما خیلی پرمشغله‌تر.امروز سبزی قورمه را از سبزی‌خرد کنی محله گرفتم. با گوشت و پیاز کمی تفت دادم و بعد لوبیاهای نخیسانده از قبل و لیمو امانی و نمک و زردچوبه را همه با هم در زودپز ریختم و درش را بستم و یک ساعت و نیم بعد با کته، سر میز سرو کردم. خوشمزه هم شد.قبول دارم آن طعم قورمه‌سبزی  مامان‌پز را با آن همه وسواس و قاعده و قانون، نمی‌دهد اما برای خودش خورشتی شده است.خیلی وقت‌ها دلم می‌خواهد با خیال راحت، دو سه ساعت وقت داشته باشم تا به علاقه‌مندی‌هایم در نویسندگی و نقاشی بپردازم اما تقریبا هیچ‌وقت میسر نمی‌شود. دو راه بیشتر برایم نمی‌ماند یا بی‌خیال آرزوهایم شوم، یا از ده‌دقیقه‌های پیش‌آمده به بهترین شکل بهره ببرم.به این باور رسیده‌ام که این ده‌دقیقه‌ها را پاس داشتن، کیمیاگری است.اگر منتطر مهیاشدن تمام شرایط باشیم؛اگر همیشه پیرو قوانینی باشیم که حتی نمی‌دانیم بعضی از آن‌ها برای چه پدید آمده‌اند؛متوقف خواهیم شد.گاهی وقت‌ها روی خیلی از ایده‌آل‌ها باید چشم ببندیم و حرکت کنیم.تاخیر به‌خاطر مهیانبودن شرایط، سفره عملکردمان را خالی می‌گذارد.گرسنگی ضعف می‌آورد.آیا شما منتظر شرایط ایده‌آل می‌مانید؟</description>
                <category>مريم كشاورزيان</category>
                <author>مريم كشاورزيان</author>
                <pubDate>Tue, 11 Feb 2025 19:28:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خونِ جگر</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.k_587813/%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%90-%D8%AC%DA%AF%D8%B1-nwedxe3bltoa</link>
                <description>من یک مادرمهمین امشب، همین حالا تمیز کردنِ اجاق گاز و جاروزدنِ کف آشپزخانه را رها کردم و روی مبل نشستم و دختر هفت‌ساله‌ام را روی پایم نشاندم. بازوهایم را دور کمرش حلقه کردم و نفسم را از میان موهایش به سینه‌ام فرو دادم.ضربان ناهماهنگ قلبم به دلم چنگ می زد از تکرار این رنج‌نامه که:《چه‌حیف که این قدرت لایتناهی در من نیست که از او محافظت کنم.》 خونِ جگرم از چشم‌هایم روان شد.مهر مادر و خونِ جگرش، گر بود، قطره‌ای به دلِ نامردمانزمین، کی می‌دید به خود، جنگ و خون و خانه‌های ویران به سر کودکان.</description>
                <category>مريم كشاورزيان</category>
                <author>مريم كشاورزيان</author>
                <pubDate>Tue, 01 Oct 2024 23:11:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسیر آرزوها</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.k_587813/%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7-kbchj39ex71j</link>
                <description>دوباره زندگینمی‌دانم افسانه عقاب را شنیده‌ای یا نه! عقاب پس از 40 سال اگر بخواهد به زندگی‌اش ادامه دهد، باید 150 روزِ دردناک را تحمل کند. بر فراز قله‌ای بلند رفته، منقارش را به صخره می‌کوبد تا شکسته شده و منقاری جدید رشد کند. سپس چنگال‌هایش را با منقار جدید از جا در می‌آورد و پرهای کهنه‌اش را می‌کَنَد تا تولدی دوباره داشته باشد. می‌پرسی این افسانه چه ربطی به ماجرای این روزهای من دارد؟یک روزهایی، یک چیزهایی مانند صاعقه سرِ  جا خشکت می‌کند. تمام تن و بدنت را به درد می‌آورد. شاید یک فریاد درونی، یک خستگی مزمن و یا یک سوال سخت بی‌جوابی چون: «پس خودم چی؟» مجبور می‌شوی بایستی. نیم‌نگاهی به عرض و طول زندگی و دویدن‌های بی‌پایانش بیندازی و ببینی فقط زنده‌ای و از زندگی و آرزوهایت خبری نیست. فاصله بین کفه غرزدن‌ها و شادی‌هایت از چند وجب هم گذشته است. آن‌وقت گوشه دیوار خاطره‌هایت چمباتمه می‌زنی و به سال‌ها نویسندگی‌ و علاقمندی‌ات فکر می‌کنی. یک عادت تکراریِ بی‌نتیجه، خلاقیتی که مثل یک عقاب پیر، در قفس دل‌مشغولی‌های دنیا اسیر شده است. با شنیدن افسانه عقاب، به شروعی دوباره ذهنم مشغول شد.دست به همان دیوار نصفه و نیمه نویسندگیِ از سر علاقه زدم و ایستادم. کاسه چه‌کنم را به دست گرفتم و راهی بازار شلوغ دنیا شدم. به دنبال دری، راهی و یا دستی گشتم که مرا سرِ سفره نویسندگی بنشاند و  از سیم‌خاردارهای کارِ اداری و باید و نبایدهای بی‌پایان کارمندی رهایم کند تا  کاری مطابق خواسته‌ و علاقه‌ام انجام دهم.در این حال و احوال بودم که چشمم به استوری فرزانه کردلو، دوست عزیزم در مدرسه نویسندگی و دانشجوی تحصیل کرده در دوره سیزدهم باشگاه محتوا افتاد. توضیحاتی در مورد محتوای دوره و  کارنامه تحصیلی‌اش ارائه داده بود. بالای سرم ابر خیال شکل گرفت که چه خوبست خودم را محک زده، به امید گرفتن بورسیه، متنی ارسال کنم؛ که آرزو بر جوانان عیب نیست.گاهی بعضی پیامک‌ها کیلوکیلو قند در دلت آب می‌کنند. پذیرفته شدن متن و پشت آن مصاحبه و انتخاب شدنم با رتبه چهارم بورسیه در باشگاه محتوا، قندیلِ نبات زعفرانی در دلم متبلور کرد.تا آغاز دوره و وبینارهای آموزشی، جنگ بین ذوق و ترس، روانم را به آشوب کشید. ذوق یادگیری و وارد شدن به دنیایی جدید و ترس از ناتوانی در درک و فهم مطالب و نفهمیدن و نرسیدن انجام تکالیف. تا این‌که دروازه‌های باشگاه درتاریخ بیستم مرداد ماه گشایش یافت. یاران و هم‌دوره‌‌ای‌های فصل چهاردهم،  همه مدیر و مجرب و کاردان و متخصصِ چند ساله در حوزه تولید محتوا بودند. عناوین و سوابق و تجربه‌هایشان تشویش به جانم انداخت و نشخوار ذهنی صدا بلند کرد که: بهتر نبود به همان دنیای کارمندی و نان و ماست ساده و بی‌دردسرش بسنده می‌کردی؟ از حجم انبوه فایل‌های آموزشی، دروس و مفاهیم ناآشنا، رشته‌های مغز و اعصابم ترک برداشت؛ اما با کلیدِ شروع آموزش‌ها، روشنای امید و قدرتِ ذوق بر ترس و دل‌شوره پیروز شد؛ چرا که ارائه‌های بی‌نظیر، کاربردی و تخصصی از سوی مربیان کاربلد و کاردان در حوزه تولید محتوا و زیرشاخه‌های آن قدم به قدم سبب رشد و بالندگی من شدند.از آقای آیدین داریان و هلیا قویمی گرفته تا هومان قاسمی، عادل طالبی، علیرضا ابراهیمیان، حسین وجدانی، پارسا کاکویی، مهرداد کلاگر، علی کاشی و سحر شموسی و... بسیار آموختم. در کنار همه این بزرگان، من گوهری بی‌نظیر، دقیق و یگانه داشتم به ‌نام مریم جدیری که در کسوت کمک‌مربی، هر لحظه آماده پاسخ‌گویی و راهنمایی‌ام بود و من بسیار از او آموختم. سایت باشگاه محتوا به‌غیر از آموزش‌های کاربردی، ویژگی دیگری هم در باشگاه محتوا بود. مشق عشق، مهم‌ترین وجه تمایز باشگاه محتوا از سایر کلاس‌هایی بود که تاکنون گذرانده بودم. باید از دانشی که فراگرفته بودیم هر هفته دو یا سه پروژه انجام می‌دادیم تا هم کاربرد دانسته‌هایمان را بدانیم و هم سطح یادگیری‌مان را بسنجیم و با راهنمایی‌های کمک‌مربی، جاافتاده‌های آموزش را بیابیم و درست و حسابی کار یاد بگیریم.امروز، اگر در پایان ِفصل چهاردهم، خاطرات ریز و درشت و سخت و آسان روزهایی که گذشت را داخل سرندی بریزم و بتکانم؛ همه سختی‌ها چون گرد و غبار محو می‌شوند و فقط تکه‌های درخشان آموخته‌ها باقی می‌مانند. خوش‌حالم از این‌که وقتم صرف شد به یادگیری استراتژی محتوا و الگوهای سوشال مدیاهای اینستاگرام، توییتر و لینکدین، به شناخت مشتری و سفرش، مقاله‌نوشتن بدون هزار و یک غلط ویرایشی، یادگیری محصول‌نویسی‌، ضبط پادکست و دنیای جدیدی از دانش که تاکنون از آن اطلاع چندانی نداشتم. مهم‌تر از همه، در باشگاه تولید محتوا که تنها باشگاه غیرورزشی ایران است؛ یاد گرفتم در سایه آرزوهایم زندگی کنم و از نقطه امنم که سال‌هاست بر توانمندی‌هایم سایه انداخته، بیرون بیایم. اکنون؛ من با لطف و همراهی مربیان و کمک مربیان و پشتیبانیِ دل‌گرم کننده‌شان راهیِ مسیری شدم که چراغ آرزوهایش روشن است.و در آخر مژده به شما، دوره پانزدهم باشگاه محتوا در حال پذیرش دانشجوست. فرصت خوبیست تا تجربه‌ای جدید و ارزشمند را از آنِ خود کنید. </description>
                <category>مريم كشاورزيان</category>
                <author>مريم كشاورزيان</author>
                <pubDate>Tue, 24 Sep 2024 18:03:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر به تو از دور سلام</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.k_587813/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-cpnail5e1f0q</link>
                <description>می‌زنم بر قد خمیده تو، بوسهبر زخم دست صدچاک از نوازشِ خاکم، بوسهبر روی پیرشده، هزار بار در سال، بوسهبر پرنده خیس نگاهت،بوسهبه هنگامه آشوب دلتکه می‌شنوی نامم، بوسهبه آهِ دمادم، که جاریست میان نفسهایت، بوسهو در این بهارِ بی‌منبه تو از دور سلامسلامم با بغلی از بوسهمی‌رسد با پیک بهاربه درِ خانه وزنگ می‌زند با صدای گنجشکهاو می‌پیچد در ناودان با صدای تند بارانو قد می‌کشد تا نارون‌های نو رستهو تو خواهی دیدبذری که نشاندی در خاکآوازش روزهاستکه رسیده تا افلاک.تقدیم به مادرانِ داغ‌دار</description>
                <category>مريم كشاورزيان</category>
                <author>مريم كشاورزيان</author>
                <pubDate>Mon, 20 Mar 2023 09:36:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن به بیست و یک دلیل از نان شب واجب تر است.</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.k_587813/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%A8-%D9%88%D8%A7%D8%AC%D8%A8-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-srwyevippatn</link>
                <description>به  21دلیل نوشتن از نان شب واجب­تر است.چرا باید نوشتن را بعنوان یک مهارت اصلی در زندگی در نظر گرفت و به آن توجه داشت؟ کجا نوشتن به کار خواهد آمد؟ در یادداشتی که پیش روی شماست اهمیت نوشتن در بیست و یک مورد بیان خواهد شد. در پایان این مطلب قطعا اگر تاکنون در زمینه نوشتن فعالیت جدی نداشتید، به کاربردهای نوشتن و روی آوردن به این مهارت تمایل بیشتری نشان خواهید داد.1. ترسیم هدفبنویس تا اتفاق بیفتد، قطعا اسم این کتاب را شنیدید، اما منظور من بیشتر تهیه یک سند و یا یک برنامه و الگوست. با داشتن یک چشم­ انداز مکتوب از ایده ­ها و آرزوها و اهداف، آن هم به صورت روزانه و تکرار و مرور آن می­توان اولین قدم برای رسیدن به توسعه فردی را برداشت. با نوشتن راهکارهای اجرایی رسیدن به هدف و  موانع و پیاده کردن همه اینها روی کاغذ، کم کم یک سند چشم ­انداز با دورنمای کاملا شفاف برای خود تهیه می ­کنید و در بین تمام مشغله­ های زندگی برنامه­ هایی برای رسیدن به ایده خود، ترتیب خواهید داد.2. گزارش شبانهنوشتن یک برنامه نمی­ تواند الزامی در اجرای آن باشد تا زمانی که اقدامات انجام شده و مسیر طی شده هر روز در راه رسیدن به ایده و هدف را بررسی کنید. یعنی در واقع خودتان را زیر ذره ­بین بگذارید.برای این کار کافیست در ساعات پایانی شب بصورت مختصر نقاط مثبت و اقدامات انجام شده در روزی که طی شده را بنویسید. با یادداشت عملکرد روزانه به درصد بهره ­وری خود، کارهای مفید و ساعاتی که به بطالت گذراندید، خواهید رسید. در حقیقت گزارش شبانه یک کارنامه از عملکرد روزانه شماست. هر چه اقدامات انجام شده در راستای هدفهای تعین شده شما بهتر باشد نمره بهتری از خودتان در ذهنتان شکل خواهد گرفت و هرچه نمره بهتر، انرژی بیشتری هم برای روز بعد در وجود شما جریان خواهد داشت.3. کاهش استرسراهکار کاهش استرس، تصویر سازی جزئیات کامل اتفاقهایی که ممکن است پیش بیاید و نوشتن آنها و ارائه راهکار مقابله با آن و ارائه راهکارهای حل مسئله است.اگر قرار است یک سخنرانی داشته باشید و یا با یکی از مسئولان سازمانتان ملاقات داشته باشید و یا ارائه مقاله و پایان­ نامه دارید قطعا با استرس زیادی مواجه خواهید شد. علت این استرس ترس از اتفاقهای پیش ­بینی نشده و یا فراموش کردن مطلب مورد نظرتان است.نوشتن در مورد کلمات کلیدی و نشانه گزاری ترتیب مباحث و مرور جزئیات، کمک زیادی در رفع استرس خواهد داشت. در حقیقت با این کار،آمادگی ذهن و توان ارائه حل مسئله در هر شرایطی را فراهم می­ کنید که دستاورد بزرگ آن کاهش استرس خواهد بود.4. بهبود عملکرداگر قرار است مهمانی بدهید و یا سفر بروید داشتن یک برنامه­ ریزی خوب حداقل، یک هفته قبل از برنامه ­ای که در نظر دارید می ­تواند درصد عملکرد شما را به میزان بالایی بهبود ببخشد.از مزایای نوشتن برنامه کاری و یا سبد خرید و یا اقداماتی که باید انجام شود و یا حتی تعیین روز و ساعت کارهای مدنظر خود، می­توان به کاهش فشار و ارائه مطلوب و جلوگیری از فراموشی ریزه ­کاریها اشاره کرد. فراموش نکنید که حتما اشتباهات و ایرادهای برنامه نوشته شده را یادداشت کنید تا در مهمانی و سفرهای بعدی، راه تکرار خطا را ببندید.5. افزایش توان یادگیریاگر در حفظ و یادگیری مطلب درسی و یا مقاله علمی مشکل دارید با کمک نوشتن و دسته بندی مطالب مفید به شکل شاخه درختی و به سبک و گفته شخصی خودتان، مشکل تا حد زیادی قابل حل خواهد بود. کافیست مطلب مورد نظر را یکبار با دقت خوانده و خلاصه آن را بلافاصله روی کاغذ بنویسید. با تکرار این کار ذهن همزمان با حافظه نوشتاری از حافظه دیداری نیز بهره برده و عمل یادگیری با راحتی بیشتری همراه خواهد بود. در ضمن با نوشتن مطالب از حواس پرتی که اغلب در زمان خواندن مطلب در ذهن شکل می­گیرد نیز جلوگیری بعمل می­ آید.اگر در خلاصه کردن مطلب مورد نظر مشکل دارید، می­‌توانید از رونویسی مطلب کمک بگیرید. گاهی زمان­بر بودن این کار، عاملیست که در انجام آن سستی به خرج می‌دهیم اما نباید از این نکته غافل بود که تثبیت مطلب در ذهن با کمک نوشتن، بسیار موثرتر از تکرار و مرور چشمی و زبانیست.6. درست کردن مرجع‌های شخصینوشتن خلاصه یک کتاب، مقاله، حتی نکات مفید یک سخنرانی، علاوه بر کمک به یادگیری و مرور مطالب بصورت مادام العمر، می‌­تواند بعنوان یک مرجع شخصی خلاصه و مفید، همیشه قابل دسترس بوده و در همه زمینه‌ها یاریگری مفید باشد.7. کشف علت اختلافاتبسیار پیش آمده که پس از یک گفتگو با یک دوست و یا یک همکار، به شدت عصبانی شده و حتی حرفهای زیادی که دوست داشتیم بزنیم را فراموش کردیم. در این شرایط  بهتر است بجای این­که با خودخوری، آتش خشم و ناراحتی خود را برافروخته تر کنیم، به نوشتن پناه ببریم. در طول نوشتن این فرصت را دارید که علاوه بر زیر ذره­ بین گذاشتن طرف مقابل، رفتار خودمان را هم مرور کنیم. در بعضی موارد خواهیم دید که این اختلاف یک سوء تفاهم بیشتر نبوده است.با نوشتن جزئیات، نقصهای یک ارتباط موثر را کشف خواهید کرد که می ­تواند در رابطه ­های بعدی مورد توجه قرار گرفته و الگوی رفتاری مناسب­ تری را به ما نشان بدهد.8. بخاری پاک کنیاگر گاهی علت غم و ناراحتی لحظه‌ای خود را نمی ­توانید کشف کنید، بخاری پاک کنی ذهنی در روند علت ­یابی ناراحتی شما بسیار تاثیرگزار خواهد بود. بخاری پاک­ کنی ذهنی یعنی نوعی مهندسی معکوس اما این بار روی ذهن.کاغذ و قلم بردارید؛حوادث را زیر رو رو کنید، ناراحتی و رنجش‌ها را کشف کنید، اگر خواستید می­ توانید گریه هم بکنید. با این کار تخلیه ذهنی انجام می‌دهید. عقده­ هایی که می ­روند تا در گوشه ای از ذهن بمانند و سیگنالهای غم و رنج را برای اختلال کار مفید مغز به راه بیندازند را پیدا کرده و مسیر را به سمت تخلیه پیش می‌برید.این را باید بدانید که هیچکس جز خود آدم نمی‌تواند بیشترین کمک را برای رفع مشکلات روحی و احساسی بکند و شاه کلید این توانایی، نوشتن است.9. تاریخ­‌نگارنوشتن خاطرات روزمره، یکی از جذاب­ترین مدلهای نوشتن است. با نوشتن خاطرات و ثبت اتفاقهای خوب و بد درحقیقت یک کتاب تاریخ شخصی خواهیم داشت. همیشه اولین‌­ها و مهم­ترین‌­ها علیرغم مهم بودنشان در ذهن باقی نمی‌­مانند. کمرنگ­ترین قلم‌ها از قوی ترین حافظه‌­ها اثر بهتر و جاودانه‌تری دارند.10. شراکت در غم و شادیآیا تا به ­حال به این مسئله فکر کردید که با کسب مهارت نوشتن می­توان روابط دوستانه و یا اجتماعی را بهبود و یا توسعه داد؟ کافیست نوشتن متن تبریک تولد و یا موفقیت و یا ابراز تاسف از یک اتفاق ناخوشایند و ارسال آن به دوستان، نزدیکان و یا همکاران و اهتمام دراین کار را فراموش نکنید. زیرا با این کارضمن هدیه یک انرژی فوق‌­العاده به اطرافیان، برقراری یک ارتباط موثر و یا تحکیم یک رابطه خوب را هم رقم زده‌­اید. شاید برای خودتان هم پیش آمده باشد که با دریافت پیامک تبریک تولد از دوستی که انتظارش را نداشتید، انرژی فوق‌­العاده‌­ای را دریافت کرده باشید.11. اطلاع­‌رسانیاگر کالا یا خدماتی را دریافت کردید که از شرایط و یا کیفیت مناسبی برخوردار نبوده است با نوشتن جزئیات و نقصهای موجود و قرار دادن آن در یک رسانه، دیگران را در انتخاب درست کالا و یا خدمات یاری کردید. این کار شاید برای شما نفعی نداشته باشد اما جلوی ضرر به دیگران را خواهد گرفت. حتی این امکان وجود دارد که با گزارش ساده شما، مراجع ذیصلاح با ورود به این مسئله و حل آن ، از هدر رفت منابع مالی و یا انسانی و یا زمان جلوگیری بعمل آید.در حقیقت این کار به بالا رفتن مسئولیت اجتماعی افراد نسبت به یکدیگر و جامعه منجر خواهد شد.12. ابراز احساساتبسیار پیش آمده که از ابراز احساسات به پدر، مادر، فرزند، همسر و یا هر عزیز دیگر خجالت کشیدیم و گاهی ناراحتی نگفتن همین دوست داشتنهای ساده تا پایان عمر به صورت یک حس آزار دهنده در وجود ما باقی مانده است.با کمک رسانه‌­های اجتماعی که این روزها در دسترس همگان هست، می­توان خیلی ساده، با نوشتن احساس و محبت قلبی خودمان در قالب یک جمله و یا متن خوب، شادمانی را به عزیزانمان هدیه بدهیم.13. انتخاب درستبعضی وقت­ها بین دو انتخاب قرار می­‌گیرید. با کمک نوشتن از بالا و پایین کردن مطالب در ذهن و به نتیجه نرسیدن رها خواهید شد. موقع نوشتن، مزیت­های هر انتخاب را روی کاغذ نوشته و بر حسب اهمیت هر بخش، به آن امتیاز بدهید. امتیاز دهی کمک بسیار ارزشمندی را در انتخاب مسیر درست به شما خاهد داد. همچنین در زمان نوشتن جنبه‌­های مختلفی که به آن نپرداخته بودید شکوفا شده و نکات ریز بیشتری در دسترس خواهی داشت.14. کسب آگاهیاگر هر روز به نوشتن عادت کنید، کم­کم متوجه بخشهای ناآگاه ذهنت می­شوی. در حقیقت به این نتیجه خواهی رسید که در بیان خیلی از موضوعات و حتی بیان بسیاری از مسائل به دیگران ناتوان هستی. با نوشتن به موضوعات و مواردی که در آن دچار اشکال یا ضعف هستی، دسترسی پیدا خواهی کرد. حال با داشتن سرفصلهای مورد نیاز و مفید، به سمت مطالعه و خواندن کتابهایی که به آن احتیاج داری، رغبت بیشتری نشان خواهی داد.15. کسب مهارتبا نوشتن روزمره اتفاقات ساده و پیش‌­پا افتاده، مهارت نوشتاری در ما تقویت خواهد شد. از نوشتن یک انشاء ساده در دوران تحصیل تا تقاضانامه­‌های مختلف و یا نامه­‌های اداری وابسته به مهارت نوشتن است.اگر نوشتن را بعنوان یک عادت روزمره که نسبت به آن تعهد و الزام داریم، انجام دهیم، به وضوح ارتقاء در زمینه­های مختلف وابسته به این مهارت و حتی تغییر در سبک گفتار و رفتار را شاهر خواهیم بود.16. کسب درآمدبا افزایش مهارت نویسندگی و آشنایی با اصول نوشتن می­توان از این مهارت کسب درآمد داشته باشیم. از جمله مواردی که می­توان با نوشتن به درآمد زایی رسید می­توان به تولید محتوا، تبلیغ­نویسی، نوشتن کتاب، مقاله، یادداشت و یا گزارش اشاره کرد.لازم به ذکر است برای موفقیت در این زمینه داشتن خلاقیت و تسلط به اصول نگاشی را نباید از نظر دور داشت.17. شکرگزاریبا نوشتن روزمره نعمتهایی که هر روز در اختیار ما هستند و به چشم نمی­‌آیند، حس قدردانی و ارزشمند شمردن امکانات و در نتیجه بهره بیشتر بردن از آنچه در اختیار ما قرار دارد، بدون شک احساس بهتری به ما خواهد بخشید.یکی از راهکارهای پیشنهادی در این مورد تفریق ذهنی است. در این تکنیک یکی از نعمتهایی که در اختیار ماست و داشتن آن در اثر عادت و روزمرگی به چشم نمی­‌آید را انتخاب کرده از زندگی خود حذف کرده و زندگی بدون آن را تصویر سازی کرده و در مورد آن بنوسید. قطعا بعد از نوشتن دشواری­های زندگی بدون این نعمت، از داشتن آن حس بهتری خواهید داشت.18. بهبود عملکرد مغز در شرایط بحرانیبا نوشتن و تاثیرپذیری از این مهارت در یادگیری، فرآیند ایجاد رشته‌­ها و پلهای مغزی تقویت می­‌گردد. رشته­‌های عصبی تقویت شده و مسیر انتقال پیامها و سیگنالهای ارسالی از مغز و فرمان­‌های راهبردی توسعه می­‌یابد. از این رو در شرایط بحرانی، واکنش و عملکرد مغز نسبت به اتفاقات مختلف بهبود می­‌یابد و در نتیجه عملکرد شخصی در موقعیت­های اجتماعی ارتقا می‌­یابد.اگر رویداد و یا حادثه‌­ای که در گذشته رخ داده را به همراه نحوه برخورد و نتیجه حاصل از آن را ثبت کرده باشیم، ماندگاری اثر رفتاری را در ذهن پرورش داده‌­ایم.از آنجا که ما در ایجاد پیشامدها و حوادث اختیاری نداریم با بهبود عملکرد و واکنش نسبت به رخداد می‌­توانیم تجربه­‌های خوبی را رقم بزنیم. بطور مثال اگر برخورد غیر منطقی در یک نزاع را با نوشتن در ذهن ثبت کرده باشیم، در رویدادهای بعدی سعی خواهیم کرد که این تجربه تلخ تکرار نشود.۱۹. تحمل لحظه ­­های انتظارگاهی مجبور هستید، لحظات طاقت­ فرسای انتظار را در مطب دکتر، صف انتظار یک کار اداری و یا پست­های نگهبانی تحمل کنید.دراین شرایط کافیست از کاغذ و قلم و نیروی شگفت ­انگیز نوشتن بهره ببرید. فقط به پیرامون خود نگاه کنید و آنچه اتفاق می ­افتد را با تصویرسازی ذهنی و شاخ و برگ دادن به آن بنویسید. از حرکت آدم­ها تا صدای پیج و طبیعت بیرون، از جمله مواردی است که درنوشتن لحظه­ های انتظار، به شما کمک خواهد کرد که از ثانیه شماری دست برداشته و ذهن را به سمت دیگر منحرف کنید.۲۰. سفرنامه نوشتن جزئیات یک سفر ضمن ثبت تجربه­ ها و خاطرات خوب به تنظیم و تهیه یک سفرنامه هم منجر خواهد شد. این سفرنامه ضمن یادآوری کامل اتفاقهای خوب و بد، می­ تواند راهنمای خوبی برای دیگران نیز باشد. اگر به انتشار آن در رسانه ­هایی که به آسانی در دسترس شماست مبادرت ورزید.هر چقدر مسافرت شما دلچسب و جذاب باشد، ذهن قدرت ثبت و ماندگاری بخشهای جزئی از یک سفر خاص را به شما خواهد داد.۲۱. یادگاربنویس تا بماند یادگار ، نیست ازین بهتر چیزی ماندگار.هرچیزی که پیرامون شما و متعلق به شماست، پس از شما از بین رفتنی است. جز کلمات که همیشه و همه جا ماندگارند.بیان احساسِ دیدنِ یک دست‌نوشته از یک دوست و یا عزیز از دست رفته، قابل وصف نیست.حالا با این همه کمکی که نوشتن به شما می­‌کند جای تردید در ذهن شما باقی مانده که نوشتن همچون نان شب برای توسعه فردی و در راستای آن توسعه اجتماعی یک جامعه لازم و غیر قابل جایگزینی است.</description>
                <category>مريم كشاورزيان</category>
                <author>مريم كشاورزيان</author>
                <pubDate>Mon, 20 Feb 2023 12:48:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام به اسفند</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.k_587813/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF-jbwmtzgezhjz</link>
                <description>سلام اسفند جان، یه وقت نری تو آتیش، دود بشی تو هوا بشینی تو گلوی مردمِ ما.نکنه گرم بشی، جوونه بشی، شکوفه بشی، یخ بزنی، حسرت بشی تو تنه درختا.اسفندجون نکنه بغض بشی، بشینی تو گلوی بابا که مونده تو خرجِ مادرمو بچه‌هانکنه غم بشی، بشینی تو دل ننجون، که بی‌پوله و نداره حتی یه مهمون.نکنه حسرت بشی تو دل یه بچه، که دست و پاهاش سرد و سیاهِ توی کوچه از بس زیر و رو کرده زباله، دنبال یه کلوچهاسفند خوب و مهربون که دستات تو دست بهارِیادت باشه که روزامونم مثل شبای تارِدل و دماغ نداریمگشت و گذار که توی باغ نداریمبی‌خیالی از هزار تا داغ نداریمتو راه بیایه کمی کوتاه بیااین روزایِ آخر سالنشو، تو دست مردمم یه وبال</description>
                <category>مريم كشاورزيان</category>
                <author>مريم كشاورزيان</author>
                <pubDate>Mon, 20 Feb 2023 11:51:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمی‌خواستم برگردم.</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.k_587813/%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%85-w2gaugacazfj</link>
                <description>نمی‌خواستم برگردم. اصلابه من ربطی نداشت. من کار خودم را داشتم، راه خودم را می‌رفتم.ناسپاسی، حد و حساب داره. یکروز، یکماه، یکسال، تمامی نداره. هر روز بدتر از دیروز. هر چه می‌ریسم پنبه می‌کنند.پدر، دلش به حال بچه نمی‌سوزد. برادر جانِ برادرش را می‌گیرد. من چرا باید دغدعه داشته باشم. بروم و بیایم و بروبم، دوباره همان آش و همان کاسه. همان سیاهی و پلشتی، همان به‌هم ریختگی. حتی نمی‌گذارند عرق پایم خشک شود.مثل مادری که صد بچه تخس دارد، که راه می‌روند و می‌خورند و می‌ریزند و می‌پاشند. باز خوش بحال آن مادر، بالاخره یکروز بچه‌هایش بزرگ می‌شوند، اهل و عاقل می‌شوند. من چه شانسی دارم، بخدا اگر یکی از اینها عاقل شود. دست به دامن چه کسی بشوم. خدا خودش دست به دامن من شده است، صدایم کرده بیا، هر چه گفتم نمی‌آیم، قهرم و با کسی هم شوخی ندارم، قبول نکرد.حتی وعده وعید هم نمی‌دهد دلم خوش شود. بی‌جیره و مواجیب. گفتم محال است کوتاه بیایم. خلاصه راضی نمی‌شدم تا اینکه یک گوشه، بالای کوه مرا نشانده و اشاره می‌کند که نگاه کن.چشمم سیاهی رفت، دل‌پیچه گرفتم، داشتم سقوط می‌کردم، نه بخاطر آن ابر خاکستری که ابر نیست، بلکه دیدم وسط این همه سیاهی،  در کوچه و خیابان، بچه‌ها در رفت و آمدند. اول فکر کردم باز پدر و مادرشان، بساط گردش و تفریح علم کردند، بعد دیدم نه!ای دل غافل، همه کیف و کوله مدرسه دارند. برگشتم نگاهی به درگاهش انداختم، دیدم حق دارد دلش بسوزد، این طفل معصوم‌ها دارند قربانی می‌شوند.کاشف به عمل آمد که حضرات نتوانستند مسئله را حل کنند صورت مسئله پاک کردند.گفتند این هوا کشنده نیست، قلبتان را از کار نمی‌اندازد، حلقومتان را سطل زباله سرب نمی‌کند، ریه‌هایتان را انبار زغال نمی‌کند، روانتان را پریشان نمی‌کند. بلکه آش کشک خاله‌تان است نوش جانتان. نمی‌خورم و میل ندارم، ندارد.خلاصه بی‌خیال قسم و حرفم شدم. در آسمان و زمین و شاخ و برگها پیچیدم. قول نمی‌دهم آسمان آبی و هوای پاک به شما بدهم. چون خدا وکیلی لیاقت ندارید. تعارف نداریم، از تو که دلت نمی‌سوزد و تا سر کوچه سوار ماشین تک‌سرنشین می‌شوی تا آن مقامِ.... که اتوبوس و مترو و سوخت کارخانه‌ها را استاندارد نمی‌کند لایق مایه گذاشتن من نیستید. خشک و تر با هم می‌سوزند. گفتم به جای این‌که بگویم:دیگی که برای من نمی‌جوشد میخوام سرِ....، بگویم تو نیکی کن و در دجله انداز.                                      با احترامباد مشغول کار در آسمان تهران، غروب روز یکشنبه نهم بهمن ۱۴۰۱ </description>
                <category>مريم كشاورزيان</category>
                <author>مريم كشاورزيان</author>
                <pubDate>Sun, 29 Jan 2023 19:47:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو پرواز کن</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.k_587813/%D8%AA%D9%88-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%86-femaecfyzids</link>
                <description>تو پیدا شدی تاپایان روزهایم، در غمی زردتر و سردتر و خشک‌تر از جمعه‌های پاییزی باشد.اما انتظار را همچو همیشهبا ریشه‌هایم در خاک خواهم گذراند.تو پرواز کن.این‌جا با من، منتظران بسیاری سر بر آورده‌اند به آسمان،گرچه همه زردیم و خاموش ولی نور و روشناییهر روز ما را سلام می‌دهد.</description>
                <category>مريم كشاورزيان</category>
                <author>مريم كشاورزيان</author>
                <pubDate>Wed, 18 May 2022 10:48:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درخت بودگی</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.k_587813/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DA%AF%DB%8C-fbtr6odea2to</link>
                <description>خود را جای یک درخت گذاشتن و نوشتن از این تجربههمان‌طور که شاخه‌هایم را همچون کودکان رها شده در کوچه، آزاد گذاشته بودم تا با باد همبازی شوند، به درخت توت و گوجه‌سبز که چند متر با من فاصله دارند، خیره شدم.اندوهی بزرگ در تنه و ریشه و شاخه‌هایم گسترده شد.جمعیت زیادی از بچه‌ها دور شاخه‌های درختان میوه حلقه زده‌اند. دستهایشان را قلاب پای دوستانشان می‌کنند.من اما اینجا با شاخه‌ها و برگهای کوچکم، با دنباله حریر باد، همبازی شدیم.بید مجنون هیچ‌وقت میوه‌ای نداشته، سایه پرباری مثل افرا هم نداشته.حتی شاخه‌هایش برعکس همه درختان رو به زمین است.صدای شکستن چند شاخه همزمان، مرا از خیال خود بیرون آورد.چه بهتر که میوه‌ای گوشواره شاخه‌هایم نیست که به‌خاطر خوردنش، شاخه‌هایم را بشکنند و برگهای سبزم را بکنند.چه خوب که سایه‌ای گسترده ندارم که در دامانم بساط پهن کرده و آتش  به‌پا کنند.چه خوب که رها هستم و آن‌قدر نرم و سبک که باد مدام مرا در گهواره خود تکان می‌دهد.عیبی نیست اگر مجنون می‌خوانندم. این‌جا میان شاخه‌های من مجنون‌های بسیاری از فراق لیلی اشک ریخته‌اند . اینجا دلهای غمگین بسیاری ، در حرکت گذرای باد، غم را به فراموشی سپرده‌اند.این‌جا میان برگها و شاخه‌ها و ریشه‌های من فقط رهایی و آزادی جریان دارد.جنون خودپسندی را با فروتنی درمان کرده‌ام. نه نگران سرما و یخ زدن شکوفه‌هایم هستم و نه نگران تگرگ ناگهانی که به میوه‌هایم بخورد. نه اضطراب چیدن میوه‌های کالم را دارم و نه غصه شکستن شاخه‌هایم در دستان حریصان و نه سوگوار له شدن میوه‌های رسیده‌ام به زیر پای عابرانِ بی‌خیال.چه خوشی از این بالاتر که به دورم از این همه دغدغه.</description>
                <category>مريم كشاورزيان</category>
                <author>مريم كشاورزيان</author>
                <pubDate>Sun, 17 Apr 2022 12:04:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل‌های ناتمام</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.k_587813/%D9%81%D8%B5%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-v3mnvtpkw9pf</link>
                <description>تو می‌آیی و من برایت تمام شعرهایم را از بر خواهم خواند.تمام آن نغمه‌هایی که لالایی شبانه‌ام بود و زمزمه روزهایم.اگر بیایی...کتاب شعر تنهایی منبه فصل آخر خواهد رسید.فقط پیغامی برایم بفرست و بگوچند فصل دیگر باید ترانه‌سرایی کنم.</description>
                <category>مريم كشاورزيان</category>
                <author>مريم كشاورزيان</author>
                <pubDate>Wed, 09 Mar 2022 14:00:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تب دارم امشب</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.k_587813/%D8%AA%D8%A8-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D9%85%D8%B4%D8%A8-fxzyybbzwtyz</link>
                <description>تبم مي ­برد، قرار از دلم، امشبنشستم پاي درد دل آخر، امشبنوا دارد تبي با منو ربوده قرار و كرده بي­قرارم امشبچو طوفاني كه مي­ پيچد در خاكو تبسم­هاي دريايي كه مواج است امشبتبم يادم آرد آغوش سبز دشت و آسماني كه نقره فام مهتاب است امشب و  آواي رودي كه خراشيده سكوت خلوتم  و بادي كه مي­بوسد تار تار گيسوي پريشانم امشبتبم با من سروده است سرور زندگي راو بخشيده است بر من نفسهاي گرم و پر شور امشبتبم گويد مرا، هستي اگر داغ و سوزانو جاريست دنيا در نگاهت، همچنان امشببشو مست و سر خوش و غزل خوان و پايكوبانشدي عاشق، شدي شيدا و رها از دنيا، همين امشببخوان از نو، ببوس از مهر، بزن لبخند به روي گلبزن با چشم تر، فريادي زشادي، رسا و بلند امشبكه مهمان است دل، كسي راو شايد خاطري را، كه مي­ گيرد ز تو، قرار و بي قرارت مي كند امشب</description>
                <category>مريم كشاورزيان</category>
                <author>مريم كشاورزيان</author>
                <pubDate>Wed, 09 Jun 2021 11:01:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ميوه تمايز</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.k_587813/%D9%85%D9%8A%D9%88%D9%87-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%8A%D8%B2-yvplhddlfjxk</link>
                <description>فرداي منميخواستم فرار كنمميخواستم فرار كنم. سرم را به كاري گرم كنم. اتوماسيون اداره را چك كنم، 1100 كلمه انگيسي را مرور كنم، كتاب بخوانم. اصلاميخواستم خودم را به كوچه علي چپ بزنم و از خودم و نوشتن فرار كنم وقتي يادداشتهاي دوستان را خواندم.امروز كلي يادداشت درجه يك از دوستان خواندم. يادداشتهايي روان و شيوا و زيبا، شگفتانه هايي خارج از وصف، حرفهايي نو كه با خواندنشان، ميشد قلم قوي نويسنده و ادراك و دانش او را روشن و آشكار ديد. اما با خواندن آن يادداشتها چيزي دروني، مرا گزيد.حسرت، در نزده و دعوت نشده آمد و كنج دلم نشست و شروع كرد به دود كردن آه. به خود آمدم ديدم گوشه اي از ذهنم را هم تراشيده و دارد مي­جود. همان قسمت كه مسئول تزريق اعتماد به نفس است.داشتم به گودال بي خيالي مي افتادم همان كه روزهاست به سبب تنبلي و بهانه ­هاي درگيري كارهاي پايان سال و وظايف مادري در حال سوراخ كردن و تهي كردن ذهنم است، كه ناگهان از دور يك دست مهربان يك جمله انرژي بخش مرا دوباره دلگرم كرد.«مثل آدم‌هایی نباش که زود از خودشان دلسرد می‌شوند؛ حتی اگر از عملکرد خودت ناامید شدی، باز هم ادامه بده. تمایز با تداوم به دست می‌آید و موفقیت میوۀ تمایز است»دوباره جوانه زدم، شايد كمي دير به ثمر برسم اما راه رويش از سنگلاخ­ها مي گذرد.</description>
                <category>مريم كشاورزيان</category>
                <author>مريم كشاورزيان</author>
                <pubDate>Sun, 14 Mar 2021 10:36:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشت من</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.k_587813/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D9%86-enjhdx9nzin5</link>
                <description>شما هم آدمکش هستید؟؟چند روزی است که قصد دارم مثل همه دوستان هنرمند و نویسنده دوره نویسندگی خلاق روزنوشتی را بنویسم و انتشار دهم. اما کافیست من یک تصمیم کبری بگیرم،آن وقت تمام مهمانهای کوکب خانم و کارهای مزرعه حیوانات حسنک روی سر من هوار می شود.کارهای تمام وقت اداره و پس از آن زندگی در راند دوم یعنی خانه و خانواده و همسر و فرزندان و دوندگیهای دقیقه نود پایان سال، همه و همه متحد با هم خواهند کوشید،تا  تو در پایان ساعتهای روز بیهوش، فقط به بالش و پتو بیندیشی. دیشب اما تمام کارها سر وقت و طبق برنامه ریزی پایان یافت. انتهایی ترین برنامه، بسته بندی موادغذایی بود که با پایان یافتن کیسه فریزر با وقفه مواجه شد. همسرم برای خرید نایلون ساعت نه و نیم شب بیرون رفت. من مشغول کار شدم وقتی برای لحظه ای به ساعت نگاه کردم خشکم زد. ساعت ده و پانزده دقیقه بود و همسر هنوز نیامده بود. این زمان کافی بود. برای چه؟ برای هجوم افکار منفی. چند لحظه پیش صدای آژیر آمبولانس آمده بود. گزینه اول: نکند وسط راه تصادف کرده؟ گزینه دوم: قند خونش افتاده وسط خیابان غش کرده؟ کسی خفتش کرده؟ با هر فکر چیزی فراتر از دلهره در دل و روده من پیش می رفت و تا حلقم راه می یافت. تلفن همراهش هم روی کابینت آشپزخانه بود. کم کم در ذهنم تدارک مراسم سوگواری و سختی خبر دادن به دوست و آشنا داشت ترسیم میشد که کلید، در قفل چرخید و چشمم به روی مبارک همسر روشن شد. از بیان سکانس اعتراض و خشم و... صرف نظر میکنم. وقتی کمی گذشت به احوال خودم دقت کردم دهانم خشک شده بود و تمام انرژی ام ته کشیده بود. به قدری افکار منفی در من تولید سم کرده بودند که قدرت انجام هیچ کاری را نداشتم. همسرم فقط چند دقیقه ای با همسایه مشغول صحبت شده بود اما من تا کجاها پیش رفته بودم. امروز با گذر از خیابان و مرور اتفاق دیشب با خود فکر کردم اینروزها افکار منفی و اتفاقهای ناگواری که همه مدل بر سر ما دارد آوار میشود پوسته تحمل ما را نازک کرده است. اینقدر که با یک تلنگر آماده ایم تا بشکنیم. آماده ایم تا فرو بریزیم و دست از حرکت برداریم. همه ما به نوعی آدمها را میکشیم، یا در ذهنمان یا گاهی با انتشار غمها و ناراحتی هایمان و فقط برای اینکه کمی از بار اندوه تحمیل شده بر شانه هایمان بکاهیم، ناخواسته توان حرکت و امید را از دیگران میگیریم. گویا فکر کردن به چیزهای بد خیلی راحت تر از امید داشتن، شده است. شرایطی که هم اکنون، همه ما کم و بیش با آن مواجه شدیم خود به تنهایی مثل بمب اتمی هیروشیما برای نابودی کافیست. اما گاهی تصورات و تجربه های باشکست مواجه شده و غمبادهای شخصی ما میشود قوز بالای قوز. ای کاش ذهنهایی پر انرژی و دستانی قوی و هنرمند پیدا شوند، کمی امید تزریق کنند. کار سختی است.</description>
                <category>مريم كشاورزيان</category>
                <author>مريم كشاورزيان</author>
                <pubDate>Wed, 10 Mar 2021 09:23:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتظار براي باران</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.k_587813/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%8A-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-rrqtj5o3swbh</link>
                <description>انتظار براي بارانتب كرده ام و داغدار يك غمماين سوز و التهاب را براي باران بفرستتقدير و سختي و خستگيهاي انتظار مرا كشتاين كشته شدن در انتظار را براي باران بفرستباران كه ببارد ميشود پنهان، خيسي چشمهايمتمام شيونهاي در اختفا را براي باران بفرستتقديم  كنم جان را اگر دوباره ببينم او رااين نذرهاي پر از  اشتياق را براي باران بفرستگفته اند كه آسماني شده است و سفر كرده در غبارنا باوري من ازين اتفاق را براي باران بفرستتصوير نگاهش در آسمان، شايد نشيند بر قطره باراناين چشم به راهي من در سراب را براي باران بفرستباران كه ببارد از آسمان تا زمين ميشود مژده و خبراين اميد من با اضطراب را براي باران بفرستباران اگر نخواست تا قطره شود و ببارد بر دامنمگو من راضي ام به نمي، اين را براي باران بفرستتكرار خواهد شد عطر وجودش با حضور باران، كنار منتكرار اين دعاي مستجاب را براي باران بفرست</description>
                <category>مريم كشاورزيان</category>
                <author>مريم كشاورزيان</author>
                <pubDate>Mon, 18 Jan 2021 12:41:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همراه من و ادامه زندگي معمولي</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.k_587813/%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%D9%8A-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%D9%8A-bac2v60v4qwt</link>
                <description>دوباره زندگي با همراههواي نيمه ابري دي ماه خودش به تنهايي كافيست براي آن كه حال دلت بگيرد و غم پنهان درونت آشكارا تو را دربرگيرد.دلم براي مادرم تنگ شده است ، براي بودن در جمع دوستانه خانوادگي و شاديهاي دورهمي، براي رفتن به دشت و كوه و مركز خريد و حتي براي دانشگاه و كتابخانه هم تنگ شده است.همراهم را از روي ميز برمي ­دارم ساعت يازده صبح است. با يك تماس جمعي، عزيزان دلم را در كنار هم با همان لبخندهاي هميشگي ميبينم و گپي ميزنيم. از برنامه­ اي ديگر، كتابهاي دانلود شده را ميخوانم و در زمان استراحت، خريدهاي روزانه­ا م را سفارش مي دهم. در تدريس آنلاين دانشگاه شركت ميكنم و مقاله­ هاي مورد نيازم را از اينترنت دانلود كرده و با كمك برنامه­ هاي موجود در گوش همراه ترجمه ميكنم. نگاهي به ساعت مي اندازم در ساعت دو بعدازظهر، تمام برنامه كاري امروز من در كمترين زمان ممكن به بهترين شكل انجام يافته است. بدون اينكه زماني طولاني براي آماده شدن و مهيا كردن شرايط مهماني يا خريد اختصاص دهم. تنها با گوشي همراهم و بهره مندي از اين تكنولوژي توانستم حال ابري امروزم را، خوش كنم.امروز اين گوشي همراه، ديدار مادر و پدر و عزيزانم را هديه داد . برايم كتاب و درس و دانشگاه را فراهم كرد. خريدهايم را سفارش داد و درد بي­حوصلگي­ام را درمان كرد. با داشتنش، سرما و آلودگي و ترس از گرفتاري به بيماري كرونا را حس نكردم در عوض آرامش و دوري از سر و صداي ماشينهاي گرفتار در ترافيك را تجربه كردم. تا پايان روز زمان زيادي باقي مانده است مي توانم كلاس مورد علاقه­ ام را به صورت مجازي ثبت نام كنم و پس از سالها با صرف كمترين زمان ممكن، به آن بپردازم.قبل از كرونا زمان زيادي بي هدف در شبكه هاي مجازي مي­گشتم و نمي دانستم روزي خواهد آمد كه بشود بجاي انتشار عكسهاي هنجار و نابهنجار و موبايل گردي بي هدف، مدرسه، دانشگاه، محل كار، كتابخانه، موزه و گردش در طبيعت، سرگرمي، كنسرت و تماشاي فيلم و حتي ديد و بازديد خانوادگي و عيادت از بيماران و دلجويي داغ عزيزان را با همين تكنولوژي يك وجبي در اختيار گرفت و  از ساعت­هاي زندگي بهتر و بيشتر سود برد.ممنون از تو و سازندگان تو</description>
                <category>مريم كشاورزيان</category>
                <author>مريم كشاورزيان</author>
                <pubDate>Wed, 30 Dec 2020 11:08:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چای با تو</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.k_587813/%DA%86%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D9%88-u9fyfjqzidwc</link>
                <description>به انتظارتبه انتظار نشسته ام تو را، که بیایی از در و بزنی لبخندو من از پشت تو بربایم تمام خستگیها راو به تو گویم سلام و در کنارت بنشینم و خیره در نگاهتچای با طعم هل،تکه ای قند و دنیایی گرم از بودنتبه انتظارم که بیایی و به جای گلهایی که به یادت در من می رویدفنجانی چای،در کنارت بنوشمحتی اگر طعم هل ندادحتی اگر قند نداشت.</description>
                <category>مريم كشاورزيان</category>
                <author>مريم كشاورزيان</author>
                <pubDate>Sun, 20 Dec 2020 01:40:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>