<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های maryam. mohseni</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@maryam.mohseni</link>
        <description>مریم محسنی، پژوهشگر، نویسنده و تصویرگر ایرانی نویسندهٔ نخستین کتاب قصه به گویش خوانساری و فعال در ادبیات کودک و روان‌شناسی تربیتی است.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:38:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4396603/avatar/8bKSXV.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>maryam. mohseni</title>
            <link>https://virgool.io/@maryam.mohseni</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کهنسالترین شب</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.mohseni/%DA%A9%D9%87%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A8-wxtaq2fk6dpd</link>
                <description>شب چله (یلدا)کهنسالترین شب (یلدا)آن‌گاه که زمین نفسش را در سینه حبس می‌کند و تاریکی تاجِ سنگینش را بر جهان می‌گذارد،اسطوره‌ها از خواب هزارساله برمی‌خیزند.می‌گویند در این شب،اهریمنِ سرما از درزِ کوه‌ها و چینِ ابرها پایین می‌لغزد تا چراغِ خورشید را خاموش کند.اما مردم، با آتش و انار و قصه، دایره‌ای از نور می‌کشند تا جهان فراموش نکند که تاریکی جاودانه نیست.یلدا زادروزِ خورشید است؛شبی که مهر در دلِ بلندترین سیاهی نطفه می‌بندد.در این شب،مادران قصه می‌گویند و پدران انار را چون قلبِ سرخِ زمین می‌شکافند تا خونِ زندگی دوباره جاری شود.دیوان می‌دانند که از پسِ این شب سپیده‌ای سرکش در راه است؛ از همین رو شب را می‌کشند تا درازتر بماند، اما هر نفسِ یلدا پیمانه‌ای‌ست که لبریز می‌شود. و آنگاه، در سحرگاهِ خاموش،خورشیدِ نوزاد با گیسوانی از نور از دلِ افسانه برمی‌خیزد و جهان،یک‌بار دیگر به بودن سوگند می‌خورد.یلدا می‌گذرد،اما یادش می‌ماند:این‌که در بلندترین شب‌ها باید کنار هم نشست،چراغ افروخت،و به طلوع ایمان آورد.🖋مریم محسنی </description>
                <category>maryam. mohseni</category>
                <author>maryam. mohseni</author>
                <pubDate>Sun, 21 Dec 2025 12:57:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق آمدنی بود نه آموختنی</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.mohseni/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%86%D9%87-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%86%DB%8C-bwpkthlpjhlm</link>
                <description>عشق آمدنی بود نه آموختنیعشقآمدنی بود، نه آموختنی.نه در کتابی خوانده می‌شود،نه در کلاسی تدریس.عشقبی‌خبر می‌آید؛مثل بارانِ ناگهانیروی شهری که خیال می‌کرددیگر تشنه نیست.می‌آیدو تو را عوض می‌کند،بی‌آن‌که از تو اجازه بگیرد؛قلبت را بلد استبی‌نقشه فتح کند.عشق را نمی‌شود تمرین کرد،نمی‌شود حفظش کرد،فقط می‌شودوقتی آمدبا تمامِ جانپذیرایش بود.🖋مریم محسنی </description>
                <category>maryam. mohseni</category>
                <author>maryam. mohseni</author>
                <pubDate>Sun, 21 Dec 2025 12:45:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برف پاییزی</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.mohseni/%D8%A8%D8%B1%D9%81-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2%DB%8C-scnkewenjmjs</link>
                <description>برف پاییزیبرف آمدبی‌آن‌کهپاییزچمدانش را ببندد…برگی مانده بودمیانِ رفتن و ماندن،نیمی از خاطره‌اش زرد،نیمی از سرنوشتش سفید.برفنامِ تازه‌ای بودبرای فراموشیِ آرام؛و پاییزهنوزجایی در دلِ زمیننفس می‌کشید.گاهیزندگی همین است؛فصلیروی فصل دیگر می‌نشیندو مایاد می‌گیریمبا ناتمام‌زیبا زندگی کنیم🖋مریم محسنیزیبا زندگی کنیم.</description>
                <category>maryam. mohseni</category>
                <author>maryam. mohseni</author>
                <pubDate>Sun, 21 Dec 2025 12:37:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از چشم من ببار</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.mohseni/%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A8%D8%A7%D8%B1-to90wtfylkqs</link>
                <description>از چشم من ببارابر شوو از چشم من ببار؛که بی‌توبهارتنها نامی‌ستبر شاخه‌ی خشک.رودِ رفتهکلید دریا رابا خود بردهو باغدر دهانِ خزانفرومی‌ریزد.ببار—بر نسترنِ بی‌جان؛که آهِ تشنگی‌اشتا دوردست‌هاکشیده شده.بی‌تواین باغِ دربندنه راهی داردنه فرجامی.</description>
                <category>maryam. mohseni</category>
                <author>maryam. mohseni</author>
                <pubDate>Thu, 18 Dec 2025 01:34:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه ی من</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.mohseni/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-n2avtzaugjoy</link>
                <description>قصه ی منمن در سرزمین رنگ‌ها به دنیا آمدم؛جایی میان کوهستان و عسل،و از همان آغاز، همیشه دنیا را از پشتِ لایه‌ای نازک از کاغذ کالک می‌بینم.دنیای من از رنگ‌ها، طعم‌ها و کلمه‌ها ساخته شده است؛نه فقط برای دیدن،برای لمس کردن، چشیدن، بو کشیدن.هفت‌ساله بودم که اولین راز زندگی را فهمیدم.وقتی کنجکاوی ــ یا شاید شهود کودکانه ــ مرا واداشتگاز کوچکی از کتاب «کتاب‌های خوب برای بچه‌های خوب» بگیرم.همان لحظه،طعم خاکِ نمناک زیر دندانم ترکید،عطر عسلِ وحشیِ کوهستان روی زبانم نشست،و بوی رزهای سرخ زادگاهم در بینی‌ام پیچید.اما اوج ماجرایک روز بارانیِ پاییزی بود.برگی از «خروس زری، پیرهن‌پری»را همراه با صدای یک نوار کاست قدیمیدر دهان گذاشتم…و ناگهان جنگل، کلبه، موسیقیو فریبکاریِ روباههمه با هم مزه شدند.شیرینی و تلخی درهم؛دقیقاً مثل زندگی.از همان روز،اتاق کوچک من تبدیل شد به آشپزخانه‌ای جادویی؛جایی که کتاب‌ها می‌جوشیدند،کلمه‌ها می‌چکیدند،و قصه‌ها عطرشان را در هوا پخش می‌کردند.اطرافیانم مرا«آشپزِ کتاب‌هابا ذائقه‌ای ترش‌وشیرین»صدا می‌زدند.این‌گونه بود که سفر من آغاز شد؛سفری میان رنگ، واژهو آن مزه‌ی فراموش‌نشدنیِنخستین کتاب.و هنوز ادامه دارد…در همین‌جا،کنار شما.</description>
                <category>maryam. mohseni</category>
                <author>maryam. mohseni</author>
                <pubDate>Thu, 18 Dec 2025 01:23:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه ی من(۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.mohseni/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86%DB%B2-pdmwxnshh9q2</link>
                <description>قصه ی من (۲)سپس پا گذاشتم به سرزمین کودکی؛جایی که حلقه‌های کوچک خیال، مثل زنجیره‌ای روشن، دورم می‌چرخیدند—حلقه‌هایی که بعدها «ارباب حلقه‌ها» یادم انداخت چقدر دروازه‌های جادو می‌توانند ساده باشند.اول آلیس در سرزمین عجایب از راه رسید؛درست مثل یک لقمه از شگفتی ناب—طعمی که هم شیرین بود و هم کمی گیج‌کننده، مثل خوابِ نیمه‌کاره.بعد خرگوش‌ها به دنبال ردپا آمدند؛با مزه‌ای شبیه دویدنِ تندِ بچه‌ها روی خاکِ نرم—طعمی پرهیجان و گریزپا.صفحه که ورق خورد، شنل‌قرمزی با آن نگاهِ ساده‌دل و دست‌های کوچک ظاهر شد؛برایم مزه‌ای آورد که بین اعتماد و ترس آویزان مانده بود،طعمی که سال‌ها بعد هم از ذهن آدم نمی‌پرد.کمی آن‌طرف‌تر، قهرمانی با پرهای طلایی شیهه زد؛طعمی عجیب داشت—نه کاملاً کودکانه، نه کاملاً جدی؛مثل لقمه‌ای که وسطش جرقه پنهان کرده باشند.بعد ماجرای سه بچه خرس در آغوشم افتاد؛طعمی از جنس مهربانیِ روستایی،طعمی که بوی نان گرم داشت.نوبت که به خانه شکلاتی رسید،یک شیرینی خطرناک روی زبانم نشست؛حس آن لحظه‌هایی که هم لذت هست و هم ترس،مثل قدم‌زدن در جنگلی که صدای ناشناس از میانش می‌رسد.و بعد هایدی آمد—با سادگی کوهستان، با صدای بزهای کوچک،طعمی که مثل هوای صبح زود تازه بود.اما عروسی خانم موشه رنگی خنده‌دار به سفرم زد؛طعمی سبک و بازیگوش،انگار کسی در بشقابم تکه‌ای از جشن گذاشته باشد.در امتداد این سفر، سارا کورو آرام قدم گذاشت.طعمی از دلتنگی داشت،از نجابت،از مدارای کودکانه که همیشه بزرگ‌تر از سن آدم است.و بعد جوجه اردک زشت رسید؛طعم تلخِ قضاوت و شیرینیِ تولد دوباره—یک لقمه دوطعم،از آن‌هایی که آدم یادش نمی‌رود.ماجراجویی پسرک امیر هم رسید؛مزه‌اش شبیه یک روز پرخنده در کوچه‌های کودکی بود—پرصداتر، پرنورتر، و همیشه کمی خاکی.و در پایان، شاهدخت زیبا پرده را کنار زد؛طعم لطیفی آورد که انگار از لایه‌ای از مه می‌گذشت،طعمی که آرام روی زبان می‌نشست و دیر محو می‌شد.و من همهٔ این طعم‌ها را مزه‌مزه کردم،تا بدانم کدامشان هنوز از میان سال‌های دوردر من زنده است.طع - ویرگول</description>
                <category>maryam. mohseni</category>
                <author>maryam. mohseni</author>
                <pubDate>Wed, 17 Dec 2025 13:35:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هست را گر قدر ندانی،  می شود بود.</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.mohseni/%D9%87%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D8%B1-%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF-x0bcguduzv3h</link>
                <description>هست را گر قدر ندانی، می شود بود. هست را گر قدر ندانی، می شود بودهست را گر قدر ندانی، می‌شود بود…بودنی بی‌رنگ، بی‌اثر، مثل خاطره‌ای محو در غبار زمان.قدرِ بودن‌ها را باید دانست،تا وقتی &quot;هست&quot;، صدا بزن، نگاه کن، حسش کن…که وقتی رفت، دیگر فقط یک بود است،و هیچ بودنی جای هستِ زنده را نمی‌گیرد.کاش یاد بگیریم…نه وقتی دیر شد،که وقتی هنوز هست.🖋مریم محسنی</description>
                <category>maryam. mohseni</category>
                <author>maryam. mohseni</author>
                <pubDate>Tue, 16 Dec 2025 13:07:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باغ آلبالو</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.mohseni/%D8%A8%D8%A7%D8%BA-%D8%A2%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%88-ybed5rinqxx6</link>
                <description>باغ آلبالو(مرگ از پاها آغاز می‌شود)نمایشنامهٔ «باغ آلبالو» اثر آنتوان چخوف، روایت خانواده‌ای اشراف‌زادهٔ روسی است که در آستانهٔ ورشکستگی ایستاده‌اند.مهم‌ترین دارایی‌شان، باغ آلبالویی وسیع، خاطره‌انگیز و هویت‌ساز است؛ باغی که به‌سبب بدهی‌ها باید فروخته شود.مادام رانفسکی، بانوی خانواده، پس از سال‌ها زندگی در پاریس، با چمدان‌هایی پر از خاطره بازمی‌گردد؛ نه با راه‌حل.او کاری نمی‌کند.با وجودِ حس تعلق عمیق و عاطفه‌ای ریشه‌دار نسبت به باغ، قادر به گرفتن تصمیمی قاطع نیست.او، همراه با برادرش گایف، دختر جوانش آنیا و پیشخدمت پیر خانواده، فیرس، در گذشته زندگی می‌کنند.هرکدام در جهانی جداگانه:یکی در خاطره،یکی در رؤیا،و یکی در سکوت.اما بحران مالی واقعی است.لوپاخین، تاجر عمل‌گرای برخاسته از طبقهٔ فرودست، راه‌هایی برای نجات باغ پیشنهاد می‌دهد؛اما خانواده، غرق در نوستالژی و بی‌عملی، نمی‌شنود.بی‌تصمیمی آن‌ها چنان کرخت‌کننده است که تهدیدِ قریب‌الوقوع را نمی‌بینند.همه منتظر معجزه‌اند؛یا شاید نمی‌خواهند با واقعیتی روبه‌رو شوند که عزمی برای تغییرش ندارند.در پایان، باغ فروخته می‌شود.درختان قطع می‌شوند.صدای تبرها در باغ می‌پیچدو از باغ آلبالو، در ذهن مالکانش، چیزی جز خاطره‌ای آغشته به حسرت باقی نمی‌ماند.ما نیز، مانند خانوادهٔ رانفسکی، وارثان بی‌عملِ باغی بزرگ و خاطره‌انگیزیم؛باغی به وسعت یک کشور.باغی به نام ایران، با تاریخی هزاران‌ساله.این باغ، در اثر بی‌عملی، کرختی در تصمیم‌گیری، و اشتغال افراطی ما به اهداف خرد و فردی، اکنون در آستانهٔ فروپاشی تدریجی ایستاده است.«باغ آلبالو» مناسب‌ترین تمثیل برای ایران است؛باغی که دارد نابود می‌شودو ما، صاحبان نوستالژی‌زدهٔ آن، کاری برای نجاتش نمی‌کنیم.ما نیز، چون مادام رانفسکی، در پاریس‌های ذهنی زندگی می‌کنیم؛با آرزوهایی زیبا اما گسسته از واقعیت.ما، چون گایف، اسیر واژه‌ها و شعارها شده‌ایم، بی‌آن‌که کنشی مسئولانه و به‌موقع داشته باشیم.ما، چون آنیا، چشم به آینده‌ای رؤیایی دوخته‌ایم، بی‌آن‌که آن را بسازیم.و فیرس‌های ما—پیرمردان، معلمان، کشاورزان، کارگران—در سکوت فراموش شده‌اند.ما در لحظه‌ای ایستاده‌ایم که صدای تبرها، دیر یا زود، در این باغ پرشکوه ایرانی خواهد پیچیدو درختان هویت و تاریخ‌مان فرو خواهند افتاد.«باغ آلبالو» فقط یک نمایشنامه نیست؛آینه است.آینه‌ای برای تماشای تباهی تدریجی.آینه‌ای برای فهم سازوکار فاجعه.آینه‌ای که مرگ را تمام‌قد نشان‌مان می‌دهد.می‌گویند مرگ از پاها آغاز می‌شود.ابتدا پاها بی‌حس می‌شوندو سپس این کرختیِ ویرانگر به قلب و مغز می‌رسد.ایران نیز، چون پیکری زنده، نخست از پاهایش خشک شد؛از جنوب—از خوزستان، بوشهر، هرمزگان و سیستان؛از نخل‌هایی که تشنه، سر بر دامان سراب گذاشتندو مرگ، در برابر نگاه بی‌تفاوت ما، عصارهٔ جان‌شان را نوشید.از تالاب‌هایی که در فراق رودها آن‌قدر مویه کردندتا ریه‌هایشان خشک شد و به کما رفتند.این مرگ خزنده، آرام و بی‌صدا،اکنون از پاها به سینهٔ این پیکر هزاران‌ساله رسیده است؛به زاینده‌رود،به دشت‌های فارس،به قم و به مرکز.و خطرناک‌تر از همه،به ذهن‌ها و اراده‌ها.روزی در همین خوزستان، به گفتهٔ هنرمند فقید این دیار، زنده‌یاد مسعود بختیاری،وقتی «مال» در دشت شیمبار مستقر می‌شد،گل‌های سرخ و بابونه تا کمر می‌رسیدند…اما امروز—روزی در خرمشهر، شادگان و آبادان،نخل‌ها از انسان‌ها بیشتر بودند؛نخل عزیز بود، مکرم بود…اما امروز—پردهٔ چهارم «باغ آلبالو» صحنه‌ای خالی است.چمدان‌ها بسته شده‌اند.در بیرون، صدای تبر می‌آید.مالک جدید، درختان را قطع می‌کند تا به‌جای باغ، آپارتمان بسازد.واریا، دخترخواندهٔ رانفسکی،که سال‌ها بار خانه و مدیریت را به دوش کشیده،اکنون نه خانه دارد، نه هویت، نه آینده‌ای روشن.او، گریان، می‌گوید:«مامان جان، ما دیگر اینجا کاری نداریم.باید برویم…دیگر خانه‌ای نیست.تمام زندگی‌ام اینجا بود…حالا باید برای دیگران خدمتکار باشم.»اگر خوش‌خورندگان و خوش‌خیالاناز وسوسهٔ بیش‌خوردن و بیش‌خیالی دست برندارند،پردهٔ چهارم این باغ بزرگ و تاریخی نیز بالا خواهد رفت؛و دیر یا زود، واریاهای وطنیبا چشمانی گریان خواهند گفت:«ما دیگر اینجا کاری نداریم.دیگر خانه‌ای نیست.»</description>
                <category>maryam. mohseni</category>
                <author>maryam. mohseni</author>
                <pubDate>Tue, 16 Dec 2025 11:52:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشاهیر</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.mohseni/%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%88-bgr2tceetzjl</link>
                <description>امیر شاهرخ فر یوسفی و شاهو هنرمند متولد ۱۳۴۴ تهران، از دل خوشنویسی و نگارگری به دنیایی رسید که در آن حروف دیگر معنا نمی‌سازند؛ فرم می‌سازند.او سال‌ها نزد استادان بزرگ خط و نگارگری آموخت و از ۱۳۸۳ تاکنون، با نمایشگاه‌های متعدد، جهان شخصی خود را گسترش داده است.پرندگان «شاهو» مهم‌ترین دستاورد این جهان‌اند؛ موجوداتی ساخته‌شده از درهم‌تنیدگی حروف، که نه اسطوره‌اند و نه روایت‌گو—بلکه سکوتِ انسان معاصر را تداعی می‌کنند.شاهوها؛ وقتی امیرشاهرخ فریوسفی حروف را به پرنده تبدیل می‌کندامیرشاهرخ فریوسفی، متولد ۱۳۴۴ تهران، در خانواده‌ای  هنرمند بزرگ شد. راهش بعد از دبیرستان به انجمن خوشنویسان رسید؛ جایی که نزد استادانی چون کیخسرو خروش، محمدعلی گرجستانی و عباس رفیعی فراهانی، خط را به‌عنوان یک «تن زنده» آموخت و در کنار محمدباقر آقامیری با نگارگری و تذهیب جان گرفت.فریوسفی بعدها همان جانِ ظریفِ خط را وارد جهانی تازه کرد؛ جهانی که دیگر وابسته به معنا نبود، بلکه خودِ فرم حرف اول را می‌زد.نخستین نمایشگاه انفرادی او در سال ۱۳۸۳ در خانه هنرمندان، آغاز دیده‌شدن این جهان بود. از آن پس، آثارش در نمایشگاه‌های متعدد انفرادی و گروهی، راهی برای خود گشودند؛ راهی که به خلق پرنده‌هایی رسید که نامشان «شاهو» است.شاهوها از درهم‌تنیدگی حروف ساخته شده‌اند—حروفی که دیگر معنا نمی‌نویسند، بلکه پرواز می‌سازند. این پرندگان در ابتدا در مجموعه‌ی «این پرنده در این قفس تنگ نمی‌خواند» دیده شدند؛ قفس‌هایی که استعاره‌ای از تن انسان امروز بود: تنِ پُرحرف و خاموش.در مجموعه‌ی تازه‌تر، «نتی به نام سکوت»، قفس برداشته شده، اما هنوز صدایی شنیده نمی‌شود. شاهو آزاد است، اما آواز نمی‌خواند؛ سکوتی که بیشتر به آغاز موسیقی شبیه است تا پایان آن.فریوسفی تنها خالق اثر نیست؛ سال‌ها تدریس در هنرستان کمال‌الملک، معاونت هنرستان هنرهای تجسمی پسران و نایب‌رییسی انجمن نگارگری ایران، او را بدل به چهره‌ای اثرگذار در هنر معاصر کرده.اما مهم‌تر از همه این است که در جهان او، سنت و هنر معاصر نه در تقابل، که در کنار هم می‌نشینند—مثل دو بال برای پرنده‌ای که از دلِ حرف و آهن بیرون آمده است.شاهوها روایت سکوت‌اند؛ روایت زیستن در جهانی پُرهیاهو، اما بی‌کلام. پرنده‌هایی که حرف دارند ولی نمی‌زنند. شاید به همین دلیل است که دیدن‌شان، چیزی از حال و روز خودِ ما را به یاد می‌آورد.🖋مریم محسنیفگفتن، که برای پروازکردن ساخته می‌شوند.</description>
                <category>maryam. mohseni</category>
                <author>maryam. mohseni</author>
                <pubDate>Thu, 11 Dec 2025 09:15:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیوگرافی</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.mohseni/%D8%A8%DB%8C%D9%88%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C-f0f3kf3cmal7</link>
                <description>مریم محسنی پژوهشگر، نویسنده، تصویرگر و روان‌شناس تربیتی ایرانی است. او در شهر زیبای خوانسار به دنیا آمد و در تهران بزرگ شد. از کودکی با هنر، ادبیات و رنگ‌ها انس داشت و علاقهٔ او به فرهنگ بومی و زبان مادری خوانسار، هویت هنری و پژوهشی او را شکل داد.محسنی نخستین کتاب قصه به زبان و گویش خوانساری را منتشر کرده‌است و در حوزهٔ ادبیات کودک، روایت‌های محلی و پژوهش‌های تربیتی فعالیت گسترده دارد. آثار او ترکیبی از نگاه شاعرانه و تربیتی است که دغدغه‌های زنان و کودکان را در جامعهٔ امروز بازتاب می‌دهد.او همچنین تصویرگر کتاب‌های کودک بوده و آثارش در چند نمایشگاه گروهی و انفرادی ارائه شده‌است. در زمینهٔ روان‌شناسی تربیتی با گروه‌های کودک و نوجوان فعالیت دارد و پادکست‌ها و نوشته‌هایی دربارهٔ تربیت، روابط و مسائل زنان تولید کرده‌است.علاوه بر این، مریم محسنی اشعار یوسف بخشی خوانساری را خوانده و نسخهٔ صوتی آن‌ها منتشر شده‌است. از جمله آثار او می‌توان به کتاب‌های «گل کاس‌حمری»، «دویدم و دویدم به خوانسار رسیدم»، «خرسی‌ها» و ویراستاری کتاب «سیاووش‌نامه» و مجموعه‌های داستانی و صوتی مانند «چهل پله تا آسمون» و «زن در عصر گذار» اشاره کرد.سبک او در آثارش ترکیبی از زبان شاعرانه، رنگ‌های گرم و فرم‌های بومی است که تجربه‌ای هنری و پژوهشی را همزمان ارائه می‌دهد.می‌خوای این کار را هم انجام بدهم؟</description>
                <category>maryam. mohseni</category>
                <author>maryam. mohseni</author>
                <pubDate>Thu, 11 Dec 2025 08:57:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشاهیر</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.mohseni/%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%B1-qywe7k4by3lw</link>
                <description>میر جلال الدین کزازی میرجلال‌الدین کزّازی، چهره‌ی برجستهٔ فرهنگ و زبان فارسی، در ۲۸ دی ۱۳۲۷ در کرمانشاه به دنیا آمد؛ در خانواده‌ای که ریشه‌اش به روستای کَزازِ استان مرکزی می‌رسید؛ خانواده‌ای اهل دانش و فرهنگ که سال‌ها پیش برای ساخت حوزهٔ علمیه به کرمانشاه کوچ کرده بودند. کودکی‌اش از همان سال‌های نخست، رنگ و بوی کتاب و افسانه و تاریخ داشت؛ گویی واژه‌ها از همان ابتدا قرار بود خانهٔ اصلی او شوند.تحصیل را در مدرسهٔ آلیانس آغاز کرد؛ جایی که نخستین بار با زبان و ادبیات فرانسوی آشنا شد و این آشنایی بعدها به دریچه‌ای برای شناخت فرهنگ‌های دیگر بدل گشت. دبیرستان را در مدرسهٔ رازی گذراند و کمی بعد برای ادامهٔ راه، روانهٔ تهران شد؛ تهرانِ دههٔ چهل، پر از شور، کتاب، دانشگاه و استادان بزرگ. او در دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تهران کارشناسی گرفت و سال‌ها بعد، پایان‌نامهٔ دکترای خود را با موضوع «نمادشناسی در شاهنامه» نوشت؛ پژوهشی که مسیر او را روشن‌تر کرد و پیوندش را با اسطوره‌های شاهنامه ناگسستنی ساخت.کزّازی در دانشگاه علامه طباطبایی سال‌ها تدریس کرد و در کنار زبان فرانسوی، با آلمانی، اسپانیایی و انگلیسی نیز آشنا شد. ده‌ها کتاب و صدها مقاله نوشت؛ از فرهنگ و اسطوره تا نقد ادبی، زبان‌شناسی و ترجمه. او به بسیاری از همایش‌ها و نشست‌های علمی، در ایران و جهان، دعوت شد؛ و نامش به عنوان یکی از چهره‌های ماندگار فرهنگ ایران در همایش سال ۱۳۸۴ ثبت شد.سبک نوشتن و سخن‌گفتنش ویژگی خاصی دارد: بهره‌گیری از واژه‌های پارسی سره، دقت در نحو و موسیقی جمله، و شوقی کودکانه به واژه‌ها. خواننده در نوشته‌هایش همیشه حس می‌کند که او زبان فارسی را نه فقط ابزار سخن، که خانه و پناهگاه خود می‌بیند.کزّازی از سال‌های نوجوانی شعر می‌گفت. نخست با تخلّص «اِکرام» و بعدها با نام «زُروان». نخستین دفتر شعری‌اش «پیروزی خون بر شمشیر» در سال ۱۳۵۹ منتشر شد. شعرهایش، همانند نثرش، از جهان اسطوره، از سنت ایرانی، و از شوق فهم ریشه‌ها آبیاری شده‌اند.او سال‌هایی از عمرش را نیز در اسپانیا گذراند؛ آموزگار ایران‌شناسی و فارسی برای دانشجویانی که از راه دور به فرهنگ ایرانی دل بسته بودند. در ایران نیز در بنیاد فردوسی و مؤسسات فرهنگی گوناگون، بی‌وقفه به آموزش علاقه‌مندان مشغول بوده و هست.زندگی خانوادگی‌اش نیز در کنار سیمین‌دخت دیده‌دار و چهار فرزندشان—امیر صدرالدین، امیر رُهام، سَتی‌آناهیت و سَتی‌ماندان—گسترده شده است؛ خانواده‌ای که در بسیاری از روایت‌ها از محبت و پیوندشان یاد شده.میرجلال‌الدین کزّازی امروز یکی از صداهای اثرگذار و پابرجای زبان فارسی است؛ پژوهشگری که جهان اسطوره، زبان و ادب را با دقت، صداقت و عشقی بی‌خدشه دنبال کرده و در نوشته و گفتار، آن‌گونه از زبان فارسی پاسداری می‌کند که گویی از یک باغ آفتاب‌گرفته نگهداری می‌کند؛ باغی که هر واژه در آن، شاخه‌ای از تاریخ ماست.</description>
                <category>maryam. mohseni</category>
                <author>maryam. mohseni</author>
                <pubDate>Wed, 03 Dec 2025 22:00:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزها را نمی‌بافم — تو را می‌بافم…</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam.mohseni/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%81%D9%85-%E2%80%94-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%81%D9%85-alryiayfmg0a</link>
                <description>روزها را نمی‌بافم —تو را می‌بافم…هفته‌ی من با عشق می‌گذرد:شنبه: آغازِ دل‌تپیدن — اولین نگاه، مثل صبحی که تازه از خوابِ دل بیدار شده است.یکشنبه: روزِ خیال‌بافی‌های دو نفره — حرف‌هایی که هنوز گفته نشده‌اند، اما در دل می‌چرخند.دوشنبه: دلتنگی‌های آرام — صدای گوشی که زنگ نمی‌خورد و چشم‌هایی که منتظرند.سه‌شنبه: دیدارِ اتفاقی — چشم در چشم شدن، بی‌آن‌که از پیش قراری باشد.چهارشنبه: وعده‌ی آخر هفته — قولی کوچک، امیدی بزرگ، مثل لبخند پیش از رفتن.پنجشنبه: شبِ نامه‌های نانوشته — حرف‌هایی که فقط در ذهن تکرار می‌شوند و تا صبح خواب را می‌دزدند.جمعه: روزِ بی‌قرارِ بی‌تو — سکوتی طولانی، چای سرد شده، و دلی که هنوز عاشق است.و من،روزها را می‌شمارم...</description>
                <category>maryam. mohseni</category>
                <author>maryam. mohseni</author>
                <pubDate>Sat, 29 Nov 2025 10:24:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>