<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مریم آهنکوب</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@maryamA</link>
        <description>به نوشتن فکر می‌کنم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 21:41:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/14778/avatar/LLynNt.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مریم آهنکوب</title>
            <link>https://virgool.io/@maryamA</link>
        </image>

                    <item>
                <title>منِ معمولی</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamA/%D9%85%D9%86%D9%90-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-zg9r4zspl9fj</link>
                <description>در کودکی گمان می‌کردم از همه اطرافیانم کودن‌تر، عجول‌تر، شلخته‌تر و زشت‌تر هستم. در دوران نوجوانی این کودک زشت و عجول به دشمن درجه 1 من تبدیل شد. در انزوا فقط نفرت پراکنی می‌کردم و منتظر اینکه مثل رمان های م.مودب پور همه چیزم یک هو زیرو رو شود و یا از سرطان بمیرم یا پسرکی مرا قبول کند و از اتاق تاریکم نجات بیابم. وقتی جوش‌های روی صورتم کم کم جایشان را به چروک های محو و کم عمق دادند خیالم راحت شد که در هیچ مسابقه ای شرکت نکرده ام تا از برنده نشدنم ناراضی باشم.خودِ معمولی م گاهی خوشحال است که ماشین ندارد تا پیاده روی کند ، گاهی غمگین است که مدیرش به او مرخصی نمی دهد، گاهی دلخور است که چرا نمی تواند از لوازم آرایش به درستی استفاده کند، گاهی راضی است که استقلال مالی دارد و هر وقت بخواهد می تواند ولخرجی های بی منطق کند، گاهی عصبانی است که جمعه ها زود تمام می شود و گاهی ناامید است که روزی بتواند ونیز را ببیند.بلیط بخت آزمایی یک برنده و هزاران بازنده ی صدمه دیده دارد. من بلیط نخریدن را انتخاب کرده ام پس چرا از برنده شدن یک بلیط بتوواند زیرو رویم کند؟زندگی من از نقطه ای شروع شد که با هیچ فردی مشترک نبود. در جایی تمام خواهد شد که فقط مختص به من است. هیچ دونده ای بدون اینکه بداند نفر کناری اش مسابقه را از کجا شروع کرده است؛ نمی تواند برنده یا بازنده شدنش را تخمین بزند.من اینجایم و این حرف را در وقتِ ناهارِ کارمندی ام برای خودِ معمولی م نوشتم تا وقتی روزگار خیلی سخت شد من به خودم سخت نگیرم و بگذارم دونده ام همانقدر که می تواند بدود نه همانقدر که اورا برنده کند.</description>
                <category>مریم آهنکوب</category>
                <author>مریم آهنکوب</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jul 2020 15:18:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رستگاری در مصاحبه</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamA/%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-mdcv2t4sq8yx</link>
                <description> جمله‌ایی هست که هرجا برای مصاحبه می‌روم  به مصاحبه‌گر می‌گویم.این جمله جادویی است و هر مصاحبه‌کننده‌ای تنها یکبار در عمرش می‌تواند آن را بشنود!البته شاید اصلا به آن  مفهومی که سعی دارم با ادا کردن آن جمله منتقل کنم  فکر هم نکند، یا فکر کنند و بگویند چه چرت. یا بگویند دختره رو  نگاه کن برای کار پیدا کردن به چه چیزهایی متوسل می شود. شاید گمان کنید آن جمله معرفی کننده‌ی تمام ویژگی‌های باطنی من است که اگر آن را تکرار نکنم حناق می گیرم در حالی که برعکس و اصلا نمیدانم جمله را برای چه می‌گویم و  ضرورت تکرار آن را از کدام گوری کسب کرده‌ام و یادم هم نمی آید جایی آن را  شنیده باشم. شاید یک بار کسی این جمله را گفته و موفق شده سوارِکار شود، شاید از بچگی به من آموخته اند که کاش شبیهِ اداکننده ی این جمله بشوی یا همچین چیزی...   اما عکس العمل آنان که این جمله را از زبانم شنیدند تنها این بوده که از اینجا برو و دیگر برنگرد. حالا نه اینکه توی روی آدم بگویند، ولی من  خودم میفهمم-البته  یک وقت هایی هم نمی فهمم و شب اش خیال‌پردازی می‌کنم که کار را گرفته‌ام و دارم تخمین می‌زنم که قوطی خودکارهایم  را سمت چپ میز  بگذارم یا راست، چسب  نواری سفید یا زرد، کدام لیوان را آنجا ببرم؟ یادم  باشد گوشی تلفن روی میزم را ضدعفونی کنم…-گاهی دلم می‌خواهد  یک حرف آشنا بشونم. مثلا همان اول که در اتاق  مصاحبه وارد می شوم  و  دستهایم عرق کرده است؛ مصاحبه‌گر جمله جادویی من را تکرار کند. در آن صورت دیگر خیالم آسوده شده  و حرف‌های عادی خواهم زد-با لبخند- و از سازمان تعریف میکنم :من با هر دستمزدی خواهم آمد و چالش و یادگیری تنها الویت من است و حقوق؟ اصلا حرفش را نزنید که ناراحتم می‌کنید! برای پول کار نمیکنم من! صرفا برای ارتقا فردی و پیشرفت! ساعات کاری؟ اصلا حرفش را نزنید چون من شبانه‌روز برای توسعه کسب و کار شما مثل سگ جان می‌کنم و انتظارم از شما؟ هیچ.. فقط شلاقم نزنید. بوس.اتاق مصاحبه سفید است. گرم است. صندلی ها بلند هستند و پاهایم به زمین نمی‌رسد. این بیست و هشتمین مصاحبه من در سال 98 است. کاغذی جلوی روی من است که به انگلیسی بالایش نوشته : شغل رویایی تو چیست؟ چاره ایی ندارم ، باید اول از استخر آرزوهایم  برایش بگویم که شغل  ِ رویایی در آن به اندازه یکدانه ازاین اردک های تو سوراخ بادی است  که بچه‌ها به خودشون می‌بندند تا غرق نشوند. راستش برایم عجیب شده کسی درمورد رویاها حرف بزند. فکر می کنم خدای نکرده  دوربین مخفی است و اصلا قرار نیست کسی  در  این شرکت استخدام شود. خودم  داخل خودم میدانم چه رویایی دارم ولی خیلی شخصی و غیر قابل  بحث است و اصلن معیاری برای سنجش لیاقت افراد نیست.  شغل رویایی من ؟ این است  که جای شما  نشسته باشم . خانوم الف چرا موفق  نشدی؟  هر شب سه بار قبل خواب و صبح ده بار هنگام بیداری. خانوم الف  زیر  آسمان همین شهر مردم در شرکت‌ها و مناطق و ساختمان‌ها و در اتاق‌ها و پشت میز‌ها موفقیت و رویا را تجربه می‌کنند . شمایی رویا را باور نداری چون چاره‌ی دیگری نداری. کاری نداری؟ هوی.. خانوم الف. نه قربانت. قربان  خود ِ شما. خوش آمدید. در رویاهام می بینم که لپ تاپم خراب شده است و  بعد سراسیمه بیدار می‌شوم. دکمه ظ اش خراب است. دو سه بار آهسته فشارش می‌دهم و بعد می گویم یک روز درست می شود. رویایی ندارم ولی جلوی چشمم همین گوشت یخ زده است تا آب شود و بعد برای خود عدس‌پلو بپزم. قرارشد این بار خبرِ بد را هم اطلاع بدهند. اگه بخواهند کارمندشان باشم زنگ بزنند و اگه نخواهندم ایمیل بفرستند. نشسته ام منتظر. اینباکس خالی را  نگاه می‌کنم و فعلا نفس عمیقی می‌کشم. </description>
                <category>مریم آهنکوب</category>
                <author>مریم آهنکوب</author>
                <pubDate>Wed, 25 Sep 2019 12:55:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه با دو ملیون تومان در تهران زندگی می‌کنم</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamA/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D9%88-%D9%85%D9%84%DB%8C%D9%88%D9%86-%D8%AA%D9%88%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-ex2t6mt1kbhi</link>
                <description>اول از همه بگم که به نظرم دو ملیون تومن خیلی کمه. برای هر چیزی خریدن کمه برای هر جایی رفتن کمه. شاید بگید نه خب اکثر چیزها قیمتی زیر دو ملیون دارند. چطوری میشه که این رقم برای شما کمه در حالی که حقوق کارگران ایرانی( اگه سر  موقع پرداخت بشه) زیر دو ملیون تومانه.من فکر می‌کنم برای خرج کردن دو ملیون تومان حدقل باید چهار یا پنج برابر این رقم رو پس انداز داشته باشم. مثلا ممکنه یه کفش خیلی خوب حدود 500 تومان باشه اما برای اینکه من یک چهارم از درآمدم رو خرج کنم نیاز دارم این اطمینان رو داشته باشم که به زودی باز هم چنین درآمدی خواهم داشت که با توجه به سازمان‌های ریز و درشتی که توشون کار می‌کنم یا می‌کردم هیچ وقت این اطمینان وجود نداشته.این اواخر در شرکت به نسبت محترمی کار می‌کردم که برای فرار از مالیات و گذاشتنِ دستِ کارمندان زیر گل (به گفته خودشون) فقط نصف حقوق رو به کارت بانکی می‌ریختند و مابقی رو به صورت اسکناس دونه دونه میدادن دستمون! هنوز وقتی به این موضوع فکر میکنم حالم بد میشه و خوشحال هستم که دیگه اونجا کار نمی‌کنم.از قصه دور نشم...این اتفاق باعث شد که خودمو به چالش بکشم و فقط رقمی که به صورت نقدی پرداخت میشد رو میزان درآمدم بدونم. یعنی که به نصف درآمدم دست نزنم و در این اوضاع افتضاحِ اقتصادی یه کارِ کارستونی به اسم پس‌انداز انجام بدم.خب اولش خیلی سخت‌تر بود گرچه هنوزم سخته. دونه دونه اسکناس‌‎های بی‌ارزش کشورم از دستم فرار می‌کرد بدون اینکه بدونم چطوری خرج میشه. اینجا خرج های ماهیانه‌ رو نوشتم که  شامل هزینه‌های غیرقابل پیشبینی مثل بیماری، سفر، قرض به دوستان ِبدقول،خرید لباس، اومدن مهمون، خراب شدن ماشین، کادو دادن، حساب کردن کرایه بغل‌دستی :D نمی‌شه!هزینه حمل نقل:40ت  شارژ کارت مترو130ت اسنپ و تپسی50ت بنزینهزینه ماهیانه مسکن:800ت کرایه خانه40ت شارژ ساختمان160ت آب و برق و تلفن و گاز و اینترنت25 اکانت فیلیموهزینه خورد و خوراک250ت کالاهای تندمصرف( میوه،سبزی، پروتئین،..)65ت سفارش از اسنپ فود120ت هزینه‌ی رستوران، کافی‌شاپ، بستنی دستگاهیهزینه شخصی/فرهنگی35 ت قبض موبایل80ت سینما/ تآتر/خرید بازی/ استخر180ت ضدآفتاب و قرص ویتامینهخب...دیدیم که با دو تومن فقط میشه تقریبا یه نفر زندگی روتینی رو در تهران بچرخونه و حالاحالاها هوس نکنه یه کفش نو بخره!از شوخی که بگذریم به نظرم حساب ِخرج و مخارج رو داشتن باعث میشه رضایت بیشتری از زندگی داشته باشیم. مثلا من فکر می‌کردم اونقدر پولدار نیستم که خوب تفریح کنم اما وقتی خرج هامو نوشتم دیدم رقم زیادی رو برای اینکه خوشحال باشم و یا تفریح کنم خرج کرده م.در قسمت آینده به بررسی اینکه  چه وقتی از پس اندازم بردارم که برم خرید حرف می‌زنم :)</description>
                <category>مریم آهنکوب</category>
                <author>مریم آهنکوب</author>
                <pubDate>Tue, 24 Sep 2019 14:31:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این نوشته سیاسی نیست.</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamA/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-z0anift20fqc</link>
                <description> داشتم وبسایت ترجمان را بالا پایین می‌کردم. دیدم که علاوه بر تلگرام در پیام رسان بله هم فعالیت دارد. یادم نبود که پیام رسان بله بود که بودجه میلیونیِ دولتی داشت یا آن یکی بود؛ اما به هر حال عصبانی شدم و وبسایت را بستم. یادم آمد چه دعوایی داشتیم سر اینکه کدام پیام رسان را مجبوریم انتخاب کنیم تا رستگار شویم. یا قبل ترش کدام روزنامه را حتی نگاه نیندازیم تا رستگار شویم یا خیلی قبل ترش کدام رنگ را نپوشیم تا رستگار شویم یا اصولا چه زمانی باشیم  و چه زمانی نباشیم.این نوشته سیاسی نیست. نمی‌خواهد به کسی یا کسانی بگوید خوب و به کسی یا کسانی بگوید بد. نوشته اصولا حرف نمیزند و خوانده می شود. میلیاردها سال قبل هم پدر و مادر بازیگوشی داشتیم که من بعید میدانم این رفتارهایی که برای خوردن دیگران از ما سر میزند را از پدر و مادری شکل ِ آدمیزادی به ارث برده باشیم. میدانم که ما همیشه عصبانی هستیم زیرا حق داریم عصبانی باشیم زیرا تلگرام، زیرا جنگ، زیرا گوشت، زیرا بیکاری، زیرا خیانت، زیرا کمبود شیر خشک و دارو .دنبال همه ی این نیازها یک چیزی به اسم زندگی موج میزند. انسانی که افسرده و غمگین  و ناامید باشد برایش فرقی ندارد دخترعمه هما جانش در کدام پیام رسان چه مطلب مزخرف و تکراری را برای بار چندم تکرار کرده. کسی که آرزویی برای کودکش نداشته باشد چرا باید از فرار نخبگان کشور دلش شکسته باشد یا اگر تمام این حرفهای تهِ خطی ای که می شنویم را باور داشته باشیم چرا باید برای یک کیلو میوه ارزان تر حسابی توی دردسر بیوفتیم؟برای فرضیاتم دو حالت را متصور هستم: نخست اینکه زندگی را دوست داریم ولی نه دیگه انقدر! یعنی چه؟ یعنی اینکه مردن را کار آسانی می‌دانیم و قرار نیست کنار بکشیم. یک امیدکی هم به آینده داریم و همینطوری سر این امید داریم خودمان را گول میزنیم. صبر داریم اما ادای ناصبوری را خوب در می‌آوریم. اینی که داریم را هم نوعی از زندگی میدانیم اما خب موتور مغزمان را که نمی‌توانیم خاموش کنیم. خیلی  زیاد یادمان می آید قبلا بهتر بود، خیلی هامان هم شنیدیم که بهتر بود. امید داریم زندگی ما قسمتی اش بیوفتد توی سایه، صرفا تلاش برای بقا با حفظ سِمَت. تلاش فردی را امری بی ثمر و عجله را کارِ شیطان می‌دانیم. به همه چیز معترضیم حتی به چیزهایی که خودمان در خرابکاری هایش نقش داشته ایم.دوم اینکه دنبال مرگ ِ آبرومند هستیم. دلمان میخواهد مثل یک بزرگوار در یک مراسم آبرومند کنار دوستان سراسر محترم و متول خود بمیریم. قرارمان هم با خودمان از اول این بود که اندازه یک  استخر از خودمان سند و مدرک معتبر به جا بگذاریم که خوب زندگی کرده ایم و با این وضع معیشت و اتوبوس های دانشگاه آزاد و ممنوعیت مصرف الکل و دو سال سربازی اجباری الحق که نمی‌شود! دست و پای آیندگان را حسابی توی گل میگذاریم اگر انقدر بدبخت زندگی کنیم و از گرسنگی یا زیر فشار بمیریم. حسابی هم با این ایده خود حال میکنیم که بالاخره این دنیا آن دنیایی نبود که فیلان ولی حالا که توی آن با این گرگ و خران گرفتار آمده ام پس بهمان.خودم امروز عصر خواستم بدون جبهه گیری نسبت به هموطنانِ جانم در هوای از قضا تمیزِ زمستانیِ تهران راه بروم، نفس بکشم، فقط زندگی کنم و از همین امروز یکم اسفند سال 97 فارغ از یک سال ِ لعنتی و غیرقابل پیشبینی که داشتم؛ لذت ببرم که میدانم که میدانی که نشد!اولش که دعوای عجیب و غریب صف گوشت از کنار گوشم رد شد و حالم گرفته شد، بعدش با خودم گفتم مریم تمرکز کن روی لذت، روی بهار، روی گیلاس.. که یادم آمد پارسال نشد گوجه سبز بخوریم چه برسد به گیلاس و دیدم متاسفانه فقط اندازه جیبم می توانم زندگی کنم که آن هم به مرحمت کارفرمایم بستگی دارد، بعدش به شنبه فکر کردم، به کاری که انجام میدهیم زیرا همه انجام میدهند بعدش به آمار نوزادانی که در امروز به دنیا آمده اند، بعدش دیدم نه تنها به بله بلکه حتی به پیام رسان ِ نه هرگز هم دیگر می‌توانم بگویم بله.</description>
                <category>مریم آهنکوب</category>
                <author>مریم آهنکوب</author>
                <pubDate>Wed, 20 Feb 2019 23:19:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا فاصله تجربه‌ای بی‌هوده است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamA/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%87%D9%88%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-l8q2n3eqphcw</link>
                <description>باید سریال مورد علاقه م را ببندم و بروم با دوستم در یک پیتزا فروشی زنجیره ای ناهار بخورم. یاد من باشد تا کجای سریالم را دیده م تا در تاکسی که نشسته ام به آن فکر کنم. بالاخره هر عملیاتی در زندگی ما قرار است نقشی را ایفا کند و شگرد ِ وقتی بزرگ شدی خودت میفهمی هم انگار دیگر قدیمی شده است. یاد من باشد یادم بماند چرا به این سریال گیر داده ام، چرا دیالوگ ها را با مردم بازگو میکنم و چرا هنوز دلم میخواهد از این تاریکی که در درون من است با مردم حرف بزنم؟ یاد من باشد تا یک اندازه ای به زندگی‌ام فکر کنم اما  نباید اجازه بدهم افکار دیگران با جادوی دوربین و نور و مدیا، مرا از آن نویسنده ای که همیشه میخواستم باشم دور کند. یاد من باشد از زندگی مردمان گوناگون چیزی را به عنوان چاشنی بر دارم و غذای اصلی را از درون دل و روده خودم استخراج کنم.  یاد ِ من باشد که به دوستم بگویم چقدر لاغر شده و چقدر دلم میخواست اورا ملاقات کنم. بعدش باید یک پیتزای چرب و بزرگ سفارش بدهیم زیرا یک پیتزای کم کالری مانند ناسپاسی بزرگی در برابر مقاومت او در برابر  آن‌ همه گرسنگی به شمار می آید. باید یادم باشد نوشابه سفارش بدهم و دست آخر اجازه بدهم هر دوتای آن نوشابه ها را خودش بخورد و حواسش را پرت کنم تا به این موضوع فکر نکند که ممکن است نوشیدنیِ دیگران باعث چاقی او بشود. باید یادم باشد حتما خودم غذا را حساب کنم تا به دوستم نشان بدهم بیکار شدنم و بی‌پولی های سریالی هنوز مرا تبدیل به انسانی که دیگر دوستش نداری نکرده است و دنیا هر چقدر روی شانه‌های  من  فشار وارد کند دوست تو آن کسی نیست که زانو خم کند. یاد من باشد یک نوبتی برای چندین دکتر زانو بگیرم  تا پیری دیرتر به سراغم بیاید. یاد من باشد آدمی که هزار نوع دکتر می رود و دارو مصرف میکند همان آدمی است که تا جواب ایمیل ش یک ساعت دیر میرسد با خودش فکر میکند که کاش سال ها قبل مرده بود و دردهای این جهان برای تحمل او بسیار زیاد است. یاد من باشد یاد بگیرم تحمل کردن چیست و اصولا باید تحمل کرد یا نه. یادم باشد از دوستم در مورد تحمل سوال کنم و یادم باشد هر جوابی که بدهد را یاد نماند زیرا قرار نبود از روی دست ِ دیگران زندگی کنم. باید یاد من باشد به حرفای تکراری دوستم گوش بدهم زیرا دوستی برای این است که ما کنار هم زندگی بهتری از داستان های تکراری بسازیم.  یاد من باشد  وسط حرفهایش نپرم زیرا برای هنر خوب گوش دادن ساعت ها پشت یا درون مطب تراپیست های رنگ و وارنگ نشسته ام تا خیالشان را راحت کنم بلدم به مردم گوش بدهم. یاد من باشد من شبیه مردم نیستم یا حداقل دلم نمیخواست باشم اما کنار همین مردم خیلی دست و پا خواهم زد تا باور کنند برایم هیکلشان، صدایشان، دستخت‌شان، گیتار زدنشان، ست کردن لباسشان، تحصیلات متفاوتشان و کتاب های  خوانده و نخواندشان تا چه اندازه مهم است. یاد من باشد فقط یک ناهار دوستانه است. شامل یک خوراک و یک دوست و خودم. خوراک شامل پیتزای احتمالا پپرونی و دو نوشابه کوکا و یک سالاد فصل و دوستم احتمالا شامل یک لباس سرمه ای بنفش با کفش های قهوه ای و تو دختری که سریالش را دوست دارد، مردم را دوست دارد، معاشرت را دوست دارد، پیتزا را دوست دارد و متظر نشسته ببیند دیگر چه چیزی را باید یادش باشد که دوست داشته باشد.</description>
                <category>مریم آهنکوب</category>
                <author>مریم آهنکوب</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jan 2019 13:16:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکستگی با کمترین خسارت</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamA/%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%85%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D8%AA-aprzxrnp7qtv</link>
                <description> تام دانشجوی بااستعداد یکی از معروف ترین دانشگاه ‌های آمریکا بوده که  تا مقطع دکترا مانند یک دانشجوی کوشا پله های ترقی را دو تا یکی کرده ولی  به یکباره مرگ مادرش او را دستخوش مسائلی کرد که تا سالها نتوانست  پایان‌نامه را تحویل بدهد و ناچارا دانشگاه را رها کرد و به تاکسی رانی روی  آورد.از ابتدا خود را راننده تاکسی متفاوت با بقیه می دانست. سعی می‌کرد از  هر مسافری چیز تازه ایی بیاموزد، از خیابان های شلوغ یا کوچه های خلوت بدون  اینکه معنای متفاوتی از آن استخراج کند نگذرد و از آینه روبرو چیزهایی  ببیند که هر کسی شانس دیدن آن را ندارد.دوستانش حتی اگر می‌توانستند با تام بسیار چاق و بسیار بی آتیه که هیچ  شباهتی به تام باهوش و با سواد سال‌های دانشگاه  نداشت کنار بیایند؛  نمی‌توانستند با انسان لوزری که در پس هر کار بی معنی اش به دنبال معنا  میگردد کنار بیایند. زن هایی که با او دیدار می‌کردند دلشان می‌خواست تام  یک راننده تاکسی معمولی نیویورکی باشد که تمام هفته سگ‌جانی میکند تا  بتواند آخر هفته ها با آنها وقت بگذراند اما تام یک فیلسوف چاق بر روی یک  تاکسی زرد بود که هیچ وقت از زندگی شکایتی نداشت و این اطرافیانش را هر روز  کم و کمتر می‌کرد.چه داستان عجیب و آشنایی!چرا نمیتوانم قبول کنم مزخرف فقط مزخرف است و نیازی نیست در پس هر  بدبیاری و بی‌اعتباری دنیا معنایی نهفته باشد؟چرا بارها خواسته ام شکست  هایم را برای مردم یک پیروزیِ پنهان معرفی کنم؟ چرا داستان های راننده‌های  تاکسی را با حوصله و صبر گوش می‌دهم و می‌نویسم؟راستش از اینکه دنیا پر از لوزر هست خوشحالم. زیاد حس غربت نمی‌کنم.  دنیا پر از انسان های شکست خورده اییست که از فتح فقط یک پرچم چرک را روی  کلاه خود تکان میدهند تا نمادی از روز آزادی باشد. دنیا با بازنده ها اشباع  شده و همین افزایش آماری سبب شده که نگاه فرد به شکست عوض شود. جستجو  بیشتر از کشف اهمیت پیدارکرده و هیچ‌گاه به هدف نرسیدن نیز امری محبوب و  فراگیر است.در واقع خیالم راحت است که نه تنها داستان عجیبی ندارم بلکه بدتر از این  هم وجود دارد. از تریبون لوزرها معانی نابی به سراسر دنیا مخابره می‌شود.  آنها قالبن در درون خود شکست سنگینی را احساس می‌کنند اما دیدن شکست و    دست و پا زدن در کثافتی که واقعا هست به نمره عینک آنان نمی‌خورد.نمی‌شود به کسی که از شکست ‌خوردن داستان‌های معنا می‌سازد بگویی که راه  پیروزی نیز وجود دارد. این مسافرت دائم و لذت بردن از مسیر لجنزار سبب  ویرانی جهان‌هاییست که شاید میشد آن را فتح کنی رفیق.</description>
                <category>مریم آهنکوب</category>
                <author>مریم آهنکوب</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jan 2019 13:11:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>