<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های MARYAM SHAHBAZ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@maryam_shahbaz</link>
        <description>امّا مَن خودم را برایِ تو مهیّا کرده ام.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-10 20:34:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/232784/avatar/pzOOBF.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>MARYAM SHAHBAZ</title>
            <link>https://virgool.io/@maryam_shahbaz</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مکتب عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam_shahbaz/%D9%85%DA%A9%D8%AA%D8%A8-%D8%B9%D8%B4%D9%82-h1ttlbg0ibwl</link>
                <description>موهایِ رنگ شده ام را ، تماما جعم کردم و با کِش سبز رنگی آن را بستَم . هدفونم را از شارژ کشیدم و به موبایلم وصل کردم . منتظرِ بارگزاری جلسه ، منتظرِ شنیدن و نوشتنِ نکات جدید بودم ؛ خودکار کنارِ دستم بود و پاهایَم را می جنبادم . قرار بود ، جزوه ام را امروز همان لحظه بنویسم تا مبادا دوباره به تععویق بیاندازم و استرس را میهمانِ دل زارم کنم . نشستم ، منتظر .. با سلام و رحمت ، با سلام و نور ، با سلام و لطفِ اعضا دلم آرام گرفته بود و منتظرِ دستور استاد بودم . کسی نوشت : راهی سرزمین عشقم و دوهفته ای در کلاس نیستم. آغاز شد ، آوارگی آغاز شد .. دلتنگی و بغضِ بدون اشک آغاز شد . هر کس چیزی نوشت ، هرکس چیزی گفت ، همه روضه خوان شدند . استاد نوشت :اگر آب گرفتید ، اگر فلافل و غذا و لوبیایِ داغ گرفتید ، اگر کفشتون رو واکس زدن،اگر بین مسیر نشستید و زائر هارو نگاه کردید ، اگر به شماره عمودها چشم دوختید ، اگر سعی کردید عربی حرف بزنید ، یا شمارو با عربها اشتباه گرفتند، اگر خسته شدید ، پاتون تاول زد ، عرق کردید ، یادِ من بیوفتید .. هربار گوشی رو در آوردید چیزی نگاهتون رو به خودش خیره کرد یاد من بیوفتید ، لطفا هرقت سرتون رو بالا بردید اسمون رو دیدید پرنده هاروبازهم یادمن بیوفتید .. من اینجا غریبم و شش سال پیش کربلا رو دیدم نصفه و نیمه .. لطفا برای من ، به خاطر من ، به حال من گریه کنید ..وسطِ حرفشان نوشتم : لامپ قرمزهای بین الحرمین ، اون موکت قرمز های زیر پای زائرهارو دیدید یاد من بیوفتید میشه این مال من باشه استاد ..بغض کردیم دوباره ، دوباره همه نوشتند ، دوباره مردیم ؛ کلاس نبود که ، مکتب عشق بود و جنون .. کلاس که نبود عاشقی بود!هی نوشتیم ، هی من یادِ بدبختی هام ، به یادِ همه ی کارهایی که کردم ، به یادِ گناهام ، بغض کردم . هی گفتم منو چه به آقا امام حسین علیه السلام .. ولی باز دلم خواستشون .. دلم خواست برم.. حقیرم اما دلم می خواد زیر سایه تون باشم , می خوام  ماه ترین عمویِ دنیا بالاسرم باشه .. خسته ام آقا ، میم سادات روایتِ رباب رو گفت.. گفت یه بچه ، وقتی میوفته ، مامانش میدوعه . میره طرفش .. جیغ میزنه .. رباب چرا ندوییدی؟ این بالاتر از صبره .. چرا نرفتی؟ چی دیدی؟ خدا چی داد بهشون ؟دوباره با حرفاشون مردم ، در آخر نوشتند که : وقتی امام زمان عج رو می بیبینیم میگیم عه چقدر آشناست ، دیدیمش ! یه لحظه نوشتم: وای یا فاطمه .. نکنه موقع گناه چشم تو چشم شدم باهاشون!دارم میمیرم خدا .. یا امام حسین علیه اسلام منو بپذیر#کربلا </description>
                <category>MARYAM SHAHBAZ</category>
                <author>MARYAM SHAHBAZ</author>
                <pubDate>Thu, 17 Aug 2023 13:24:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot; پسر اسب سوار &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam_shahbaz/%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%A8-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1-d5gn58tzp5zp</link>
                <description>دستهایَش تیره و آفتاب سوخته ، گونه هایش سُرخ و پلک هایش در حال فرود آمدن بود . پوست صورتش خشک بود و گویا چندین وقت بود که رطوبت به آن نرسیده بود . مانتویِ آبی رنگِ قدیمی بر تنش بود و شلوار مشکی رنگش کمی رنگ رفته بود . روسریِ قدیمی که طرح و نقشِ کاشی هایِ مسجد امام را داشت روی سرش بود و با گره ای سفت زیر گلویش بسته شده بود . دستبند قدیمی روی مچ دستش بود . شانه اش افتادگی داشت و چون پیرزنی قوز کرده روی صندلی نشسته بود . نگاهش نافذ بود و به قول ماما معصوم کمی ناقلا ؛ اما آرامشی داشت که گویا در نگاه دیگر دختران هم سن و سالم پیدا نبود . طره ای از موهایش بیرون بود ، موهای مشکی و خشکی داشت کمی بهم تابیده بود و بعد روی پیشانی اش قرار گرفته بود . کفشِ مشکی بر پا داشت ، با یک جورابِ آبی تیره ، کفشش قدیمی بود و رده ای از خاک رویش قرار گرفته بود . برایم دختری عجیب بود ، گویا مرا به کودکی مادرم برده بود و سرزمین مادری ام را به تصویر می کشید . آستینِ مانتواش چندین بار بالا رفت ، موهایِ دستش ضخیم بود اما پوستش سفید بود و نرم .. احساس کردم عشایرند ، پوستی که زیر مانتو بود انقدر سفید و نرم بود ، اما پوستی که به نظر آفتاب خورده بود انقدر خشک و بی روح ..چندین بار نگاهم کرد ، سر تا پایم را برانداز کرد و سپس با حالت بدی رویش را برگرداند ، سرم را پائین انداختم و به کفش هایِ اسپرت سفید رنگم خیره شدم. چه می توانست در زندگی اش گذشته باشد ؟ ممکن است الان فرزند کوچکی داشته باشد و در گهواره ای پارچه ای در خواب باشد ، یا نه ممکن است دلباخته ی پسرِ اسب سوارِ محله شان باشد و چشم به راه .. چشم هایش ، گمان دومم را بیشتر تایید می کردند . شاید روزی وقتی مشکِ آب را به رودخانه ی نزدیکِ چادرشان برده بود ، در حالی که دامنِ نارنجی رنگ گل گلی رنگی بر پا داشت و پولک های روسریِ صورتی رنگش رویِ پیشانی اش ریخته بود ، کسی بندِ چشم هایِ آهویی اش شده و خودش نمی داند ، شاید هم می داند و همان لحظه مشک آب از دستش رها شده و تمام آب هایش به رودخانه بازگشته است .. شاید آن لحظه به مِن مِن افتاده و دستهایش لرزیده ، شاید عرقِ سردی از رویِ پیشانی اش، با آب همراه شده . شاید ، همان لحظه ، پسر اسب سوار به بهانه ی سیراب کردن اسبش به رودخانه نزدیک تر شده و چند لحظه ای بندِ گونه هایِ سرخ اناری این دختر بوده ، و وقتی دلدار ، با مشک آب و قدم های تند به سمت چادرشان می رفته ، او چندین بار قربان صدقه قدمهایش رفته ؛ دخترهم از آن روز شوری در دل دارد و هوایِ بی حواسی در سرش چرخ می زند! ،چندین بار  برای لحظات طولانی به فکر فرو رفته و خودش را سوار بر اسبِ قهوه ای رنگ پسر دیده و صدایِ خنده هایشان را از لابه لایِ سبزه زار ها شنیده ، مادرش از راه رسیده و نیشگونی بر بازویش گرفته و گفته : مگر کری؟ گله ی گوسفند ها از راه رسیدند با خواهرت به کمک پدر بروید .. او هم ، با خشمِ بی پایانی دستش را مشت کرده و به استقبال پدر رفته ..نمی دانم به گمانم پسرِ اسب سوار ، به خانواده اش از دلدادگی به دخترِ آذری گفته ، پدرش ابرویی در هم کشیده و گفته : هنوز برای دلبری زود است . پسر هم دستی به ریش هایِ تازه سبز شده اش کشیده و زیر لب غریده و از چادرشان خارج شده .. دختر هم ، شاید روزی روسریِ سرمه ای رنگش را بر سر کرده ، خواهرش را رو به روی خود نشانده ، مِن مِن کنان حرف دلش را گفته و خط و نشان کشیده که باید دهانش قفل بماند ، خواهرش هم کِل کشیده و با دستمال سر پدر کمی رقصیده .. نمی دانم ، اما چشم هایش داستان عجیبی از زندگی را برایم به نمایش می گذاشتند ، داشتم در داستانِ احتمالی اش بیشتر فرو می رفتم که برایم پیامک آمد : باز دوباره بندِ نگاه چه آدمی شدی که موبایلت رو جواب نمیدی؟دکمه ی تماس را زدم و با ایستادن اتوبوس ، دخترک پیاده شد .</description>
                <category>MARYAM SHAHBAZ</category>
                <author>MARYAM SHAHBAZ</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jul 2023 10:39:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot; آشنایِ ناآشنا &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam_shahbaz/%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D9%86%D8%A7%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-wza7o8sodnc4</link>
                <description>یک قَدم جلو رفتَم و کنارِ تابلویِ ایستگاهِ اتوبوس ایستادَم ؛ دقیقا ساعتِ پنج و شش دقیقه ی بعد از ظهرِ روزِ دوشنبه ، پنجمین روزِ آذر ماه . شانه ام را به تابلو چسباندم . بعد از ساعت ها راه رفتن ، تکیه گاهی یافتَم . تکیه گاهی که نمی دانستَم استوار می مانَد و در برابرِ تنِ خسته ی من دوام می آورد یا نه .. کتانی هایَم گرد و غبار گرفته بود و موهایِ در هم ریخته ام ، تصویری از یک خسته جان را ، که آمال هایَش در سراریزیِ خیابان هایِ آزادی به زیرِ ماشین ها رفته بود را به نمایش گذاشته بود . ابرها ، بهم پیوسته بودند و بوسه های سر شار از دلتنگی را به یک دیگر هدیه می دادند . صدایِ هوهویِ باد ، گوش هایم را نوازش کرد و احساس کردم ، سرما کمی تنم را در آغوش گرفته .. دستی لابه لایِ موهایِ کوتاهِ مشکی ام کشیدم ، با کلافگی فوتی کردم و نگاهَم را به آدمها دوختم. دکمه های پیراهنِ قرمز چهارخانه ام باز بود و تی شرتِ سفیدم ، با لکه ای از آب کمی کدر شده بود . احساسِ بدی داشتم ، ریش هایِ کم پشتم ، در حالِ خواندنِ رجزی طولانی بودند و حرارَتی ، که سرچشمه اش گرما نبود ، تمامشان را در بر گرفته بود . بندِ ساعتم را کمی سفت کردم و کوله ام رو رویِ شانه ام جابه جا .. برگِ زرد رنگی ، که دیگر هیچ رمقی برایِ زیستن نداشت جلویِ پایِ راستم افتاد.. با پایِ راستم خردش کردم ، و صدایِ خرد شدنش گویا صدایِ شکستنِ دلم در زمانی بود، که کفش هایش را جفت کرد ،  آنها را بر پا کرد ، لبخند تلخی زد و رفت . خانمِ جوانی گفت : اتوبوس اومد . و زمان ، با صدای بوق اتوبوس ایستاد . سوار شُدم . کنارِ پیرمردی نشستَم که عصایش در دستش می لرزید و با آقایِ راننده گفت و گو می کرد . سرم ، رو به خیابان بود و در حالِ تخلیه ی ذهنم بودم . به هیچ چیز فکر نمی کردم و تنها درختها بودند ، که برایِ من دست تکان می دادند و شاخه هایشان تکان می خوردند . اتوبوس ایستاد . از پشتِ شیشه ، چشمَم ، کسی را دید . کسی که آشنایِ روحَم بود . کسی که با دیدنش ، قلبم به تلاطم افتاد و پاهایَم شروع به لرزیدن کرد . چشم هایم او را طلب و در پی او حرکت می کردند . کُتِ بلند کرمی رنگی بر تن داشت ، و طره ای از موهایِ رنگ شده اش ، روی پیشانی اش ریخته بود . دکمه ی کتش را بست و قدم هایش را به سمت اتوبوس برداشت . دیگر ندیدمَش ، از دیدم خارج شد و من همان لحظه دلتنگِ روزهایی شدم که کنار یکدیگر قدم برمی داشتیم و لبخند ، طرحِ روزهایِ طاقت فرسای زندگیمان بود . احساسَش کردم . احساس کردم ایستاده است و بیخیال در حالِ جابه جا کردنِ کیفش است.احساس کردم قلبَش آرام می تپد و دستهایَش گرمایِ عظیمی دارد . یادِ روزی افتادَم که ماما معصوم گفت :علی ! وقتی یکیو دوست داری ، با گریه هاش گریه می کنی و با خنده هاش می خندی ، براش ذوق می کنی ، برای راه رفتنش برای حرف زدنش ، حتی اگه کنارت نباشه ، حتی اگه ازت فرسخ ها دور باشه و نتونی لمسش کنی . میدونی چرا ؟ چون شدی اون! دیگه دو نفر نیستید . اصلا کدوم دو نفر؟ واسه همین وقتی میخوای ازش جدا شی ، مثل کسی میمونی که میخواد روحشو از خودش جدا کنه ، مگه میتونه ؟ مگه آدم از روحش جداست ؟در فکر بودم که پیرمرد صدایم زد : اجازه میدید پیاده شم ؟ برخاستم . دستم را به میله گرفتم و نگاهم را به سمتش چرخاندم. نگاهَم کرد . سرد و بی روح .. مانند نا آشنایی غریب ، پیاده شد ، بدون نگاهی یا توجهی برایِ قلبم . اتوبوس حرکت کرد . دستَم از میله رها شد و دنیا را دیدم ، که می چرخد و برایِ حال بدم می گرید . باران بارید و من خندیدَم.</description>
                <category>MARYAM SHAHBAZ</category>
                <author>MARYAM SHAHBAZ</author>
                <pubDate>Thu, 13 Jul 2023 15:59:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;یک تماسِ اضطراری &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam_shahbaz/%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B3%D9%90-%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-axzwubr47bpg</link>
                <description>آشفتگی چون بختکی خود را بر روی زندگی ام آوار کرده بود . بعد از دوماه انلاین شدم . برایَش نوشتَم &quot; می دونی به چه مرحله ای رسیدم ؟ آرزوهامو فراموش کردم ، خودمو فراموش کردم ، تو یه سیاهی مطلقم ، دیگه  هیچ جایی آروم نیستم . دیگه نمی تونم راحت بخندم .. می دونی خیلی خسته ام ، روحم خسته است .. و حالم داره بهم میخوره ، یه مرده ی متحرکم مهدی!&quot; نوتیف اومد &quot; زنگ کی زنم !&quot;وقتی شماره اش را رویِ صفحه ام نمایان شد . پاسخ دادم . با صدای خواب آلودی گفت : بعد از چهل و هشت ساعت خوابیدم . ببخشید بابت صدام . بعد از احوال پرسی شروع کرد .. همه چیز را گفت . هر آنچه که باید می گفت را .. داد زد :&quot; مریم ! ببین منو ، من و تو مردیم و زنده شدیم تا به اینجا رسیدیم . میدونی چقدر بدبختی کشیدیم ؟ مریم برای چی دست رو دست گذاشتی؟ ما برای فرار از اون زندگیِ پر از آشفتگی هلاک شدیم . من و تو به طرز وحشتناکی طرد شدیم کی اومد پیشمون؟ چه آدمیزادی به ما پول داد ؟ یادته یانه ؟ یادته که چقدر گریه می کردم ؟ یادته که شب تو خیابون بودم و پول خوابگاه نداشتم بدم ؟ یادته که زیر بارون چقدر گریه کردی و تو خیابون ولیعصر چقدر خیابون رو طی کردی ؟ مردم چیکار کردند ؟ فقط با تعجب نگات کردند . کی من و  تو رو نجات داد ؟ کی مریم ؟ هیچ کس! خودمون .. خودم .. بدبختی های منو یادت رفته ؟ من شب هام گریه بود روزها کار و بدبختی! میدونی اینا رو من و تو تجربه کردیم چرا نمیخوای حقت رو از زندگی بگیری .. چرا الان جا زدی .. رفتی تو این حال بد غوطه ور شدی که چی ؟ غلط کردی اصن .. حق نداری .. من و تو نابود شدیم . من و تو بدون هیچ آدمی درس خوندیم . یه مداد سیاه دست گرفتیم و یه کتاب! و تو زمینی که فرش نداشت نشستیم و خوندیم . یادت رفته یا باید تکرار کنم ؟ هیچ کس به دادت نمیرسه مریم .. هیچ کس! ببین هیچ کس! وقتی که نیاز داشتم بابایی باشه نبود . من خودم بزرگ شدم . لابه لای رفیق هایی که باباشون براشون ماشین صفر خرید تا راحت درس بخونند . و من تو چی ؟ مریم من و تو یک هیچ از بقیه جلوییم! ما این افتخار رو داریم که کفشمون رو هم خودمون خریدیم. بقرآن هیچ کس نمیمونه .. بخدا که اگه منتظری کسی بیاد حالتو خوب کنه ، غلطه! این کارو با خودت نکن من بهترین سالهای عمرم رو نشستم تا یکی بیاد کمکم .. کسی نبود! تازه اونایی هم که بودند رفتند. مریم خواهش می کنم ازت دووم بیار و خودت رو نجات بده خواهش می کنم چرا آرزوهاتو رها کردی ؟ چرا عزیزمن ؟ منتظرم خودتو ببینم نه این حال بدو  &quot;و مَن با مرورِ خاطرات ، خودم را میان دعواهایی پیدا کردم که هیچ نقش و گناهی در آن نداشتم . مَن قوی ترین ادم زندگی ام را فراموش کرده بودم . &quot; خودم &quot; را .. کسی که حقش چنین نبود . کسی که باید دستانش را می گرفتم . باید او را به درون شهر می بردم . باید می بردَمش، خیابان ها را طی می کردم برای تجدیدِ گذشته ای که به معنای واقعی کلمه مردم و زنده شدم . دوام آورده بودم ، راهِ کجی را نرفته بودم ، سیگار دست نگرفته بودم برایِ رفعِ خستگی .. من تنها یک اهنگ پلی کرده بودم و اشک هایم را همراه با باران به زمین می سپردم . این یعنی من مثلِ همه نبودم و نیستم . من برای جا زدن نیستم!</description>
                <category>MARYAM SHAHBAZ</category>
                <author>MARYAM SHAHBAZ</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jul 2023 09:03:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«یک فنجان خالی »</title>
                <link>https://virgool.io/@maryam_shahbaz/%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-hghl2tixepxb</link>
                <description>هر روز صُبح با کوله باری از کتاب هایِ نخوانده ، لیوانی خالی ، آفتابی نتابیده ، بر می خواستَم . بندِ کفش هایَم را می بستَم و با لقمه ای از نان و پنیر ، در را بهم می زدم و از خانه خارج می شدم. پله ها را یکی دوتا می کردم ، و به خیابان می رسیدم. هنوز مردم در خواب بودند و تنها چند تاکسی ، جوابِ سلام مرا می دادند و منتظر بوسه های آفتاب بر رویِ زمین بودند . مسیر دانشگاه را طی می کردم و بعد از رسیدن ، عینکِ مطالعه ام را بر چشم می زدم . می نشستم رویِ صندلی های ورودی ، جلد کتابم را لمس می کردم و کلماتش را چون بارانِ بهاری بر ذهنم آوار..به کلاس می رفتم و در سکوتِ عجیبی ، آن را به پایان می رساندم .بعد از آن با پایِ پیاده و تنها ، با یک کوله بار خستگی به کافه مهتاب می رفتم و آنجا تمام خستگی ام را روی میز آوار .. کافه چی ، خودش برایم شکلاتِ تلخی می آورد و می گفت : خسته نباشید .زیر لب ممنونی می گفتم و او می رفت .. بعد از نیم ساعت استراحت و فکر و خیال ، می نشستم ، روسری ام را مرتب می کردم و پای راستم را رویِ پای چپم می انداختم . کار می کردم و می نوشتم . درس می خواندم و سهراب .. آشفتگی ام آنقدر زیاد بود که با کسی صحبت نمی کردم و صدایی نمی شنیدم . تنها یک چیز را رویِ میز هر روز بر می داشتم . نامه ای را که نوشته بود &quot; امروز بیشتر از دیروز منتظرت بودم .&quot; به اطراف نگاه می کردم کسی را نمی دیدم . کسی نبود که نگاهش فرق داشته باشد و من را به جان بطلبد . پاکت را می بستم و درون کوله ام می گذاشتم . صدای قدم هایم در شب با صدایِ جیرجیرک ها یکی می شد . وقتی می رسیدم پاکتِ دیگری را رویِ جاکفشی میدیدم . رویِ آن نوشته بود &quot; چقدر خسته ای عزیزم &quot;.. و من مبهم و طرد شده به خواب می رفتم.</description>
                <category>MARYAM SHAHBAZ</category>
                <author>MARYAM SHAHBAZ</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jun 2023 16:16:02 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>