<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های maryamahangarisis</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@maryamahangarisis</link>
        <description>ساکن طبقه ی هیچ جای سیاره ی خودش ! دخترکی از لحاظ شبدر ... گوینده . دوبلور . نویسنده و گاهی هم مهندس</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 08:10:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/59237/avatar/V9mQUb.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>maryamahangarisis</title>
            <link>https://virgool.io/@maryamahangarisis</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ستاره ای در زمین ...</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamahangarisis/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-ckmisthhoaco</link>
                <description>اپیزود دوم:لبخند میزد اما انگار غمی در چشم هایش نهفته بود !انگار که غم با او زاده شده بود و از عمق جانش بیرون نمیرفت ،شبیه آدم های عادی رفتار کردن برایش سخت بود دوست داشت فارغ از همه چی خودش باشد یک ادم فضایی باشد بدون قید شرط!علاقه ی عجیبی به گل ها و گیاهان داشت مخصوصا شبدر،انگار که این گیاه ،جادویی عمیق در تارو پود برگ هایش داشت میتوانست با او انس بگیرد و مدت ها برایش حرف بزند !شنیده بود اگر برود به سرزمین شبدر ها و در میان شبدر های چهار برگ شبدری سه برگ را پیدا کند میتواند سه ارزویش را براورده کند .تصمیمش را گرفته بود باید میرفت، باید لا اقل سه ارزویش را در سیاره ای که در آن گیر افتاده بود براورده میکرد .#مریم_اهنگری</description>
                <category>maryamahangarisis</category>
                <author>maryamahangarisis</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jul 2019 20:56:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستاره ای در زمین</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamahangarisis/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-zbkerk5opvcv</link>
                <description>اپیزود اول:زندگی رو سخت میگرفت!نه این که زندگی سخت باشه ها نه ولی یه مالیخولیا عجیبی گرفته بود که هر چیز کوچیکی برا خودش بزرگ میکرد و قد خودش مینشست به حرص خوردن و خود خوری کردن .بیشتر از این که تو واقعیت باشه تو خیالاتش زندگی میکرد ،نفس میکشید،راه میرفت!زندگی براش عجیب بود ،ادما براش عجیب بودن،افکارشون براش عجیب بود!حس میکرد یه آدم فضایی بین ادمایی که نه میفهمنش و نه درکش میکنن !ادم فضایی بودن سخته سخت تر از اون فهموندن حرفاش بود به این آدما!حس میکرد متعلق به این سیاره نیس شاید اشتباهی وارد این دنیا شده بود .ولی مجبور بود به زندگی کردن ،به ادامه دادن!تازمانی که بتونه راه برگشت به سیاره خودشو پیدا کنه!برا همین خودش مشغول میکرد !کتاب میخوند ،راه میرفت،می نوشت ،لبخند میزد:)#مریم_آهنگری</description>
                <category>maryamahangarisis</category>
                <author>maryamahangarisis</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jul 2019 22:19:33 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>