<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مریم عسگری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@maryamasgari24</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 19:19:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>مریم عسگری</title>
            <link>https://virgool.io/@maryamasgari24</link>
        </image>

                    <item>
                <title>📝انیمیشن روح</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamasgari24/%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%AD-h9uycbcf0fxa</link>
                <description>جو گاردنر کاراکتر اصلی انیمیشن حرف‌های زیادی برای گفتن دارد و مخاطب را تا انتهای انیمیشن به دنبال خود می‌کشاند. او معلم موسیقیِ یک مدرسه است و آرزوی او این است که بتواند اجرای پیانو در صحنه‌های بزرگ موسیقی را تجربه کند. او از گروه موسیقی معروفی پیشنهاد می‌گیرد اما درست همان موقع است که زندگی‌اش تمام می‌شود و می‌میرد. فرصت محدود برای زیستن، بودن و به هدف رسیدن مخاطب را درگیر گره‌های ذهنی متعددی می‌کند. احتمالاً بعد از دیدن مرگ جو گاردنر که با عجله گام برمی‌داشت و زیر پایش را نمی‌دید و یک چاه در خیابان او را به درون خود کشید خواهد گفت چقدر برای رسیدن به هدف زندگی‌ام وقت کمی دارم! یا از این هم فراتر برود و بگوید من از زندگی‌‌‌ام چه می‌خواهم؟ جو گاردنر وارد جهانی نو می‌شود که سازندگان انیمیشن به خوبی آن را به دور از اختلافات مذهبی در مبحث زندگی پس از مرگ و نمادهای دینی خاص مثل فرشتگان در هیبت زن یا مرد تصویر کرده‌اند. جهانی که دو گیتی در آن جریان دارد: گیتی پیشین و پسین. ارواح باید در گیتی پیشین جرقه یا معنای خاصی را پیدا کنند تا بتوانند برای رفتن به زمین بلیت بگیرند. گیتی پسین هم جایگاه ارواح مردگانی‌ست که دارند به سمت نور مطلقی حرکت می‌کنند و در آن حل می‌شوند. جو گاردنر خودش را در گیتی پسین مشاهده می‌کند و اضطراب تمام وجودش را درگیر می‌کند او با تلاش زیاد سعی می‌کند راهی برای فرار پیدا کند و به اجرای پیانویش‌ برسد که اشتباهاً وارد گیتی پیشین می‌شود. در گیتی پیشین ارواحی بعنوان مرشد یا راهنما حضور دارند که ارواح دیگر را راهنمایی می‌کنند تا بتوانند جرقه‌ و معنای خاص خودشان را پیدا کنند و وارد زمین شوند. جو گاردنر خودش را مرشد جا می‌زند و با روحی به اسم ۲۲ آشنا می‌شود که هیچ علاقه‌ای به ورود به زمین و زندگی کردن ندارد و در نهایت جو گاردنر موفق می‌شود که او را عاشق زیستن و ورود به زمین کند. من فکر می‌کنم که این انیمیشن تداعی‌کننده مفهوم استعداد است. وقتی که فرصت بودن و شدن وابسته به ابهام و بی‌اطلاعی ما از خط زمانی زندگی‌مان از تولد تا مرگمان است و هیچ نمی‌دانیم که تا کی می‌توانیم باشیم و زندگی کنیم این سوال برایمان پررنگ خواهد شد که استعداد ما چیست و چگونه می‌توانیم آن را پیدا کنیم. چطور می‌شود که ما براساس انیمیشن آن جرقه‌‌ای که بلیت ورودمان‌ به کره‌ی خاکی بوده‌است را بیابیم. لحظاتی در زندگی‌مان پیش می‌آید که به این فکر می‌کنیم که اگر هیچ کسی نبود که مرا قضاوت کند و راه رفته‌ام را زیر سوال ببرد احتمالاً من انتخابم این بود که فلان شغل یا رشته را انتخاب کنم. اگر درآمد خوبی داشت اگر والدینم‌ به من اجازه می‌دادند و تحت فشار نبودم فلان شغل را انتخاب می‌کردم. فشارهای محیط و اجتماع و واکنش‌های اطرافیان می‌تواند ذهن را جاده پرترافیک و شلوغ و سرشار از آلودگی صوتی تبدیل کند که در نهایت فراموش کنیم که اصلاً برای چه سوار ماشین هستیم و در این جاده چه می‌کنیم. برای پیدا کردن استعدادمان باید بتوانیم سرزنش‌ها و برخوردهای منفی اطرافیان را چند لحظه‌ای کنار بگذاریم و به ندای درونی خودمان گوش بدهیم. به این فکر کنیم چه زمان‌هایی در زندگی‌مان است که آنقدر غرق انجام کاری هستیم که به ساعت توجهی نداریم و از لحظه به لحظه زمانی که صرف می‌کنیم لذت می‌بریم و مثلاً بگوییم من هر وقت وسیله‌ای را تعمیر می‌کنم متوجه گذر زمان نیستم چون از این کار لذت می‌برم. چه زمان‌هایی است که احساس می‌کنیم در دنیای انتزاعی ذهن‌مان غوطه‌ور هستیم و نوآورانه فکر می‌کنیم و خلاقانه کار انجام می‌دهیم؟ چه حیطه‌ای در زندگی‌مان است که با خلاقیت ما گره خورده است؟ اگر قرار باشد زندگی مان در تاریخی مشخص تمام شود و بدانیم کی خواهیم مرد چه کاری در زندگی شخصی‌مان(جدا از کنار خانواده و عزیزان بودن برای شخصِ خودمان) انجام می‌دهیم؟ تمام زمان باقی مانده را عکاسی می‌کنیم؟ نقاشی می‌کشیم؟ گلخانه‌ای احداث می‌کنیم؟ پیست اسکی می‌رویم؟ ساز می‌خریم؟ همه‌ی ما عبارت&quot;همیشه دوست داشتم فلان حیطه را امتحان کنم و فلان کار را انجام دهم&quot; را در زندگی‌مان داشته‌ایم. بیشترمان‌ آنقدر مشغول مشغله‌های بزرگ، کوچک، مهم و بی‌اهمیت شده‌ایم که برایمان غریب و دور از انتظار است که لحظاتی در سکوت به صدای سرکوب شده‌ی استعداد درونی‌مان توجه کنیم و شاید هیچ چیز مهم‌تر کشف و پیدا کردن استعدادمان در این زمان محدود نباشد و درون‌نگری و توجه به صداهای پس‌زده‌ شده‌ی ذهن‌مان می‌تواند راهگشا باشد.✍مریم عسگری</description>
                <category>مریم عسگری</category>
                <author>مریم عسگری</author>
                <pubDate>Tue, 20 Aug 2024 10:40:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلبه‌ی عموتام</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamasgari24/%DA%A9%D9%84%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%85-rtn4ythwvtrn</link>
                <description>این کتاب داستان اشک و بغض است... داستان ایمان و پاکبازی‌ جان... داستان عشق به مسیحِ منجی و امیدواری... داستان انسانیت و اخلاقی زیستن... داستان پشت کردن به خواسته‌ها و آرزوهای پَست و حیوانی‌... تام برده‌ای مومن‌ و عاشق است که زیر شکنجه‌ی اربابش‌، لگری‌، جان می‌دهد و قدم به آسمان‌ها و انوار اهورایی‌اش‌ می‌گذارد‌... او به لگری‌ التماس نمی‌کند... او از درد و اندوهِ جسم‌ بابت شکنجه‌ای که تحمل کرده‌ کمر خم نمی‌کند... رنج را تحمل می‌کند و به یاد رنج‌های مسیح و قطره‌های خونش‌ لحظه‌ای اعتقادش را از دست نمی‌دهد...دو درس از رمان کلبه‌ی عمو تام:انسانی زیستن: تام به هیچ عنوان اصول و عقایدش‌ را زیر پا نمی‌گذارد. حاضر نیست لحظه‌ای بابت سوگلی‌ ارباب شدن، لیوان نوشیدنی، چند اسکناس دلار و ... انسانیت و آدمیت‌ خودش را زیر سوال ببرد. او تلاش‌های لگری‌ مبنی بر ایجاد خشونت و بی‌رحمی در خودش را بی‌نتیجه می‌گذارد. حاضر نیست بابت پاداش‌های پست و بی‌ارزش، کسی را شلاق بزند و سوگلی ارباب شود. او به بردگان‌ کم‌توان، نزار‌ و ناخوش احوال کمک می‌کند حتی اگر به قیمت جان، تحمل شکنجه، سختی و گرسنگی باشد‌. تام می‌دانست که اربابش‌ شلبی او را فروخته است و مجبور به کار کردن در مزارع کشنده جنوب خواهد شد اما وفاداری‌اش را به اربابش تا لحظه‌ی آخر حفظ می‌کند و ثانیه‌ای فکر فرار به سرش خطور نمی‌کند‌. وقتی در خانه‌ی سینت‌ کلئر‌ مشغول به کار بود و اربابش‌ مریض حال بود به او قول آزادی‌اش را دارد اما در کمال شگفتی تام به او اطمینان داد که تا زمانی که اربابش‌ سلامتی‌ خود را بدست نیاورده او را ترک نخواهد کرد حتی اگر سند آزادی‌اش را  امضا کنند.ایمان: او عمیقاً به مسیح اعتقاد دارد. الهام‌هایی را احساس می‌کند و انگار فردی‌ست که متعلق به زمین نیست؛ از اهالی آسمان است. تام در زمان‌هایی‌ که کوچکترین زمان خالی و وقت فراغتی پیدا می‌کرد حتی اگر خسته و درمانده بود کتاب مقدس را فراموش نمی‌کرد و آن را مطالعه می‌کرد با وجود اینکه سواد چندانی نداشت و حتی نمی‌توانست کتاب مقدس را روان‌ و سلیس‌ بخواند از آن دست نمی‌کشید. او در سخت‌ترین لحظات‌ شکنجه، وداع با خانواده‌ی عزیزش، توهین‌ها و بی‌رحمی‌هایی که نسبت به خود می‌دید، ظلم‌هایی که قلبش را به درد می‌آورد اما نمی‌توانست کاری برایش کند‌ مسیح را صدا می‌زد و روح پاکش‌ انگار در آغوش مسیح جا خوش می‌کرد و آرامش می‌یافت‌. او در لحظه‌‌ای که مرگ‌ را در چند قدمی و بسیار نزدیک به خود احساس می‌کرد؛ در لحظه‌ای که زیر شکنجه تمام عصب‌های بدنش از کار افتاده بود و نفس‌های مرگ به وضوح به صورتش می‌خورد برای اربابش دعا کرد تا توبه‌ کند و به رستگاری برسد‌.او متعلق به ورای‌ این جهان بود و آنقدر مناجات‌هایش به او حیات و عشق تزریق می‌کرد که هر رنج و سختی را تحمل می‌کرد و دستان نورانی مسیح را بر شانه‌هایش احساس می‌کرد‌. تام ثابت کرد که بزرگترین دین انسانیت‌ و ایمان به انسان بودن‌ است...</description>
                <category>مریم عسگری</category>
                <author>مریم عسگری</author>
                <pubDate>Mon, 25 Sep 2023 22:07:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش یک دلقک!</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamasgari24/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%84%D9%82%DA%A9-yj1wdueavovx</link>
                <description>کتاب عقاید دلقک برای من جالب و در عین حال در بعضی از قسمت‌هایش خسته‌کننده بود‌. این کتاب، نگاهی انتقادی به وضعیت دینی و اجتماعی جامعه آلمان دارد. ارزش‌ها و معانی گاهاً ضداخلاقی که با پوشش دین در جامعه انجام می‌شد را جداً به سخره می‌گیرد. استفاده زیاد از اسامی و تکرار آن در جای جای کتاب و مفاهیمی‌ که مرتبط با مسیحیت و فرقه‌ها بود می‌توانست گاهی اوقات از حوصله خارج باشد؛ اما من می‌خواهم در مورد قسمت‌های دوست‌داشتنی این کتاب و درس‌هایی که از آن گرفتم صحبت کنم و بنویسم.هانس‌ شینر‌ که کاراکتر‌ اصلی کتاب است و دلقکی‌ بیست و هفت ساله، فردی قابل تحسین است. او خود را بی‌اعتقاد به دین مسیحیت قلمداد می‌کند اما گویی او از افراد دیندار‌ که صرفاً مدعی دینداری‌ هستند؛ دیندار تر است. هانس‌ با جهان‌بینی و چارچوب عقیدتی‌ که برای خود بنیان نهاده است نشان می‌دهد که قضاوت افراد بر مبنای‌ جایگاه اجتماعی و مقامی که در آن فعالیت می‌کنند؛ اشتباه‌ترین کار ممکن است‌. او دلقک یا به عبارت دیگر کمدین‌ است و جایگاه اجتماعی بالایی ندارد اما نحوه‌ اندیشیدن و نگاهی که به دنیا دارد ارزشمند است‌. هانس پدر و مادرش را که پروتستان‌هایی متعصب هستند؛  همیشه در ذهن و افکارش مورد ملامت قرار می‌دهد و مرگ هنریته‌، خواهرش را، از چشم والدین اش می‌بیند. فرستادن هنریته‌ به جنگ و فعالیت در آتشبار ضدهوایی برای دختری زیبا، شانزده ساله و سرشار از زندگی از نظر او احمقانه جلوه می‌کند و به همین خاطر پدر و مادرش را از عشق خود محروم می‌کند و دیگر آنها را مثل سابق دوست ندارد‌. او با اینکه دیپلم‌ اش را نتوانسته بگیرد اهل تفکر و تعمق است و پیش پدر ماری، همسرش، فلسفه می‌آموزد و روی خودسازی خود کار می‌کند‌. هانس‌ وارد شغل دلقکی‌ می‌شود چون معتقد است که در این کار استعداد دارد و کاری‌ست که می‌تواند مالیخولیای‌ او را آرام کند‌.. او رابطه‌ی صمیمانه‌ای با پدر و مادرش نداشته است و مادرش زنی خسیس، تکانشی‌ و مدعی دین بوده و هانس از زمانی که وارد شغل دلقکی‌ می‌شود یک مارک پول هم پس‌انداز نمی‌کند و عاشق خرج کردن و استفاده از امکانات می‌شود و به صرفه‌جویی کردن بی‌اعتماد است. چون هیچ‌گاه در خانه‌ی پدری که اتفاقاً خانه‌ی ثروتمند و پر رفت و آمدی بوده است سیر از میز صبحانه، ناهار و شام برنخاسته‌ است و همیشه مجبور بوده با آب سرد حمام کند چون مادرش خساست‌ خود را پشت صرفه‌جویی و اسراف نکردن و مفاهیم دینی قایم‌ می‌کند و باعث نفرت هانس می‌شود‌. عقاید صفر و صدی مادرش، انعطاف ناپذیری و افکار دگم‌ باعث فاصله گرفتن هانس‌ از مادرش می‌شود. پدر هانس مردی سرمایه‌دار و سهام‌دار در هر عرصه‌ای است اما در خانواده شاید بتوان گفت او فردی در حاشیه است و نقشی در تربیت و ارتباط گیری سالم با فرزندان خود ندارد او با معشوقه‌ی به ظاهر پنهانی‌اش که البته تقریباً همه از وجود او باخبرند؛ مشغول است و مادر همه‌ی تلاش خود را برای باز کردن نقشی در درام هر روزه‌ی خانواده‌ی خوشبخت بازی می‌کند اما بی‌نتیجه است. پدر و مادر هانس دغدغه‌های خود را دنبال می‌کنند و گویی فرزندان‌شان در اولویت‌ها و دغدغه‌هایشان نیستند‌. هانس بعد از ابراز عشق به ماری به راحتی از خانواده دل می‌کند و جدا می‌شود چون هیچ گاه تعلق خاطری میان آنها نبوده است؛ مادر به راحتی در نامه‌ای او را طرد می‌کند و پدر برایش آرزوی موفقیت با اتکا به نیروی خود می‌کند و قصد کمک مالی به پسر جوان بیست و یک ساله‌اش را ندارد‌.(هانس در بیست و یک سالگی به همراه ماری نوزده‌ ساله خانه را ترک می‌کند) آنها فرار هانس‌ و ماری را لطمه‌ به آبروی‌ خانوادگی قلمداد می‌کنند و به راحتی فرزندشان‌ را فراموش می‌کنند و فقط پدر بزرگ هانس است که در این میان اندکی احساس مسئولیت می‌کند و چند وقت یکبار مبلغی چک را برای او پست می‌کند‌. افراد عضو انجمن‌های کاتولیکی‌ که همسرش ماری هم قبلاً به آنها تعلق داشته است اوضاع زندگی زناشویی‌ ماری و هانس را خارج از دین قلمداد می‌کنند به دلیل اینکه آنها به کلیسا نرفته‌اند و قرارداد قانونی ازدواج ننوشته‌اند؛ ماری را که اتفاقی در هتلی که کنفرانس بوده ملاقات می‌کنند و تحت تاثیر قرار می‌دهند. ماری تحت تاثیر این گفته‌ها و به ظاهر احساس گناهی که از این بابت به او دست می‌دهد برای هانس نامه‌ای می‌گذارد و در آن از رفتن به راهی که به صحت آن اعتقاد دارد سخن می‌گوید و هانس را برای همیشه ترک می‌کند و با یک فرد کاتولیک به نام تسوپفنر‌ ازدواج می‌کند و می‌توان گفت ماری خیانت و بی‌وفایی خود را پشت مفاهیم دینی و احساس گناه از زندگی با هانس پنهان می‌کند و آن را دستاویزی‌ برای خود قرار می‌دهد‌. هانس عاشق ماری‌ست و از اینکه ماری به او خیانت کرده و با فرد دیگری ازدواج کرده است در عذاب است و از فکر اینکه لحظاتی را که با ماری تجربه کرده است دیگر برایش تکرار نمی‌شوند و اکنون آن لحظات رمانتیک سهم آدم دیگری شده است در وان حمام اشک میریزد و گریه می‌کند‌. هانس معتقد به تک همسری است با اینکه همسرش ماری‌ او را رها کرده است نمی‌تواند از عشقی که به او داشته دست بکشد و زن دیگری را وارد زندگی‌اش کند‌. هانس‌ از ریاکاری‌ و صداقت‌ نداشتن متنفر است. او نمی‌تواند ریا و ناراستی‌ را در جامعه‌ی به ظاهر دینی و متعصب تاب بیاورد و مدام آن را نقد می‌کند. او از اینکه جمعی برای مقابله با فحشا انجمنی تشکیل داده‌اند و در عین حال از کمبود زنان بدکاره در جامعه شکوه می‌کنند متعجب می‌شود و احساس می‌کند که متصل بودن به فرقه‌ها می‌تواند خطرناک و حتی ضد انسانی باشد‌. هانس کاراکتری‌ست که  با نگاه انتقادی‌اش در ذهن خود جامعه‌ی متعصب آلمان را به صلیب می‌کشد و از زیر پا گذاشتن اخلاقیات‌ به اسم دین تنفر می‌ورزد‌. او در نهایت با وجود بی‌پولی و اوضاع اسفناکی‌ که گرفتار آن شده است از کمک‌ مالی دیگران سهمی ندارد و علیرغم‌ تلاش‌ها و گفت‌ و گویی‌هایی که برای دریافت پول انجام داده است کسی به او کمکی نمی‌کند او یکه‌ و تنها، بی‌پول، سرخورده، و شکست خورده در رابطه‌ی عشقی‌اش گیتارش‌ را برمی‌دارد و در ایستگاه قطار می‌خواند و می‌نوازد‌ تا شاید کلاه‌ چاپلینی‌اش زرق‌ و برق سکه به خود ببیند‌.</description>
                <category>مریم عسگری</category>
                <author>مریم عسگری</author>
                <pubDate>Fri, 19 May 2023 13:54:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه درس از مردی به نام اوه</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamasgari24/%D8%B3%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%88%D9%87-tnghw3f8vrnn</link>
                <description>پایبندی به اصول: اوه مردی است که در زندگی‌اش چارچوب‌های سفت و سختی دارد و به راحتی از ارزش‌ها، معانی مهم زندگی و باورهایش دست برنمی‌دارد. او راسخ و استوار است. برایش اهمیتی ندارد که دیگران او را با چه القابی صدا می‌زنند یا چگونه در مورد او می‌اندیشند؛ او همچنان ثابت‌قدم به راه خود ادامه می‌دهد. او متعهد و وفادار به چارچوبی‌ست که در زندگی برای خودش تعریف کرده و هنگامی که در محل کارش علیه او دسیسه‌چینی می‌کنند و دزدی را به گردن او می‌اندازند او از اصولش‌ دست برنمی‌دارد. با اینکه مقصر دزدی نبوده است و آگاه است که ماجرای دزدی از کجا نشات‌ می‌گیرد؛ نمی‌گوید که چه فردی گناهکار است. او معتقد است که پشت سر دیگران حرف زدن کار درستی نیست‌ و از روی حرف نمی‌شود حکم داد و به همین دلیل کلمه‌ای از دهانش جاری نمی‌شود که بگوید دزد فرد دیگری‌ست نه من‌.عشق بی‌قید و شرط: اوه قدردان عشق سونیاست. او فراموشکار نیست. عشق را درک کرده و به خوبی می‌شناسد. او سونیا را ترک نمی‌کند چون چیزی بالاتر از سونیا در زندگی‌اش وجود ندارد که او عاشقش باشد. او بابت اتفاقی که برای سونیا و فرزند متولد نشده‌اش می‌افتد خودش را مقصر می‌داند و احساس گناه می‌کند؛ او فکر می‌کند که آن لحظه و در آن اتوبوس رسم عاشقی را بجا نیاورده چون کنارشان‌ نبوده است. او سونیا را تنها نمی‌گذارد. بخاطر عشقی که به سونیا دارد همیشه در ذهنش خود را ملامت می‌کند که ای کاش کنارش نشسته بودم و از او محافظت می‌کردم. اوه با اینکه همه‌ی کادر پزشکی به او گفته‌اند که نگهداری از سونیا با اوضاعی که درگیر آن شده اصلا کار راحتی نیست و اوه از پس آن برنمی‌آید؛ ناامید نمی‌شود و از صحبت‌های پزشکان‌ و پرستاران‌ بیمارستان عصبانی می‌شود. او تمام چیزهایی که یک فرد با شرایط سونیا به آن احتیاج دارد برایش در خانه مهیا می‌کند. حتی زمانی که سونیا تصمیم می‌گیرد با وجود مشکل نخاعی و ویلچرنشین‌ شدنش‌ آموزگاری را در مدرسه‌ای شروع کند اوه به مدرسه می‌رود و برایش رمپ‌ درست می‌کند تا برای رفت و آمد دچار مشکل نشود.یکرنگی و بی‌ریا بودن: اوه هر کاری که در زندگی‌اش انجام می‌دهد از صمیم قلبش است چون کاری خارج از چارچوبی که برای خود تعریف کرده انجام نمی‌دهد و عمیق به آن اصول، معتقد است. اوه برای خودنمایی و جلب توجه کاری انجام نمی‌دهد. برایش مهم نیست که دیگران زبان به تعریف او بگشایند‌ یا نه. اوه وقتی که به قصد خودکشی روی ریل قطار می‌رود و می‌بیند که مردی ناگهان بدحال می‌شود و روی زمین می‌افتد؛ تصمیم به خودکشی‌اش را به تعویق می‌اندازد و به کمک مرد می‌شتابد. او دنبال خبرسازی و معروف شدن نیست. وقتی خبرنگاری پافشاری می‌کند و با اصرار فراوان از او می‌خواهد که مصاحبه کند؛ اوه از این کار امتناع می‌کند چون جان فرد را برای سر زبان افتادن خودش نجات نداده است‌.مردی به نام اوه به شما یاد می‌دهد که چگونه مفاهیم مهم انسانی و ارزش‌ها می‌توانند به زندگی افراد جهت دهند. وقتی کتاب را شروع می‌کنید ناگهان می‌بینید نگاهتان‌ به کاراکتر اصلی داستان به کلی تغییر می‌کند. احساس می‌کنید که اوه خودش را به خوبی در دلتان‌ جا داده است... از ناراحتی اوه ناراحت می‌شوید... بخاطر نبود سونیا اشک میریزید‌....و اوه نه تنها برایتان‌ شخصیتی دلچسب با خلقیات‌ خاص می‌شود بلکه از او درس‌های زیادی می‌گیرید و برای آن مفاهیم و درس‌ها تلاش می‌کنید ....‌ مفهوم انسانیت...نوشته از مریم عسگری</description>
                <category>مریم عسگری</category>
                <author>مریم عسگری</author>
                <pubDate>Thu, 18 May 2023 00:15:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>