<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مریم کامکار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@maryamkamkar</link>
        <description>عالم از ناله ی عشاق مبادا خالی/که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 23:44:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1822876/avatar/4MYUnp.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مریم کامکار</title>
            <link>https://virgool.io/@maryamkamkar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آخرین نوشته‌های حمیدرضا صدر</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamkamkar/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%B5%D8%AF%D8%B1-tcf8zyrrll0h</link>
                <description>کتاب از قیطریه تا اورنج کانتی نوشته‌ی محمدرضا صدر که نشر چشمه منتشر کرده است را از فایل صوتی که رادیو گوشه تهیه کرده است شنیدم.اولین کتابی که از حمیدرضا صدر خواندم، تو در قاهره خواهی مرد بود. زاویه نگاه و لحن روایتش را بسیار دوست داشتم.کتاب بعدی که سراغش رفتم روزی روزگاری فوتبال بود. فکر کردم چون قلم حمیدرضا صدر را دوست دارم این کتاب هم برایم جذاب خواهد بود؛ اما نبود. نیمه‌کاره رهایش کردم. آن روزها نه از فوتبال سر در می‌آوردم، نه علاقه ای به آن داشتم و نه میدانشتم حمیدرضا صدر منتقد فوتبالی هم هست.درموردش هیچ‌چیز نمیدانستم. فقط میدانستم نویسنده‌ی خاصی است.دوخطی معرفی کتاب صوتی از قیطریه تا اورنج کانتی را در طاقچه خواندم و قصه برایم جالب شد.گویندگی رضا کیانیان و فاطمه معتمد آریا هم مزید بر علت شد که فایل را بخرم.این یکی را تا انتها گوش دادم. ماجرای ابتلای حمیدرضا صدر به سرطان و مبارزه‌اش با او، تلاش‌ها، ناامیدی‌ها، اتفاقاتی که انتظارش را ندارید، روزمرگی‌ها، احساسات و عواطف و نگرانی‌ها جذاب و تاثیرگذار بیان شده‌اند.طی روایت گاها اتفاقاتی میافتد که خواننده امروز از نتیجه‌ی آن اطلاع دارد و این اتفاقات عمدتا ناراحت کننده‌‌ترین اما موثرترین بخش‌های روایت برای مخاطب است.قلم حمیدرضا صدر با وجود شرایط سخت بیماری همچنان بی‌نظیر است اما داستان کتاب چندان غریب و بعید نیست. مواجهه‌ی ترسناک آدمی با مرگ و بیان احظه به لحظه‌ی احساساتی که تجربه کرده است و از این حیث بی‌نظیر است.این یادداشت را برای چالش کتابخوانی طاقچه در دی ماه ۱۴۰۲ نوشته‌ام. امیدوارم با خواندن آن وقتتان را تلف نکرده باشید. «ازقیطریهتااورنجکانتی»راازطاقچهدریافتکنید  https://taaghche.com/audiobook/106134 </description>
                <category>مریم کامکار</category>
                <author>مریم کامکار</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jan 2024 21:53:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اوضاع خیلی خراب است</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamkamkar/%D8%A7%D9%88%D8%B6%D8%A7%D8%B9-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-vggmur3uzkhz</link>
                <description>کتاب &quot;اوضاع خیلی خراب است&quot; نوشته مارک منسن، یکی از آثار برجسته در حوزه توسعه فردی و روانشناسی مدرن است. این کتاب به دنبال آن است که خوانندگان را با رویکردی جدید نسبت به زندگی و چالش‌های آن آشنا سازد. منسن در این کتاب، با زبانی صریح و گاهی طنزآمیز، به بررسی موضوعاتی چون رضایت شخصی، معنای زندگی و چگونگی مواجهه با شکست‌ها می‌پردازد.یکی از مهم‌ترین مفاهیمی که منسن در این کتاب به آن می‌پردازد، ایده‌ی &quot;انتخاب دغدغه‌های بهتر&quot; است. او تأکید می‌کند که زندگی پر از مشکلات و چالش‌هاست و ما نمی‌توانیم از آنها فرار کنیم؛ اما آنچه می‌توانیم انجام دهیم، انتخاب دغدغه‌ها و مشکلاتی است که ارزش مواجهه و رویارویی با آن‌ها را دارند.منسن همچنین بر اهمیت &quot;پذیرش&quot; تأکید می‌کند. او معتقد است که پذیرش شرایط و واقعیت‌های زندگی، گام اول برای پیشرفت و توسعه فردی است. این نویسنده به خوانندگان یادآوری می‌کند که نباید از شکست‌ها و ناکامی‌ها هراس داشته باشند، بلکه باید آن‌ها را به عنوان فرصت‌هایی برای یادگیری و رشد بپذیرند.در کنار این موضوعات، منسن به اهمیت &quot;مسئولیت‌پذیری&quot; نیز اشاره می‌کند. او تأکید دارد که ما باید مسئولیت انتخاب‌ها و تصمیمات خود را بپذیریم و نباید تقصیرات و ناکامی‌های خود را به دیگران یا شرایط بیرونی نسبت دهیم.کتاب &quot;اوضاع خیلی خراب است&quot; نه تنها به مسائل روانشناسی و توسعه فردی می‌پردازد، بلکه با طرح داستان‌ها و مثال‌های واقعی، به خواننده کمک می‌کند تا این مفاهیم را در زندگی روزمره خود به کار ببرد. منسن با نگاهی عمیق و در عین حال ساده به مسائل پیچیده می‌پردازد و خواننده را به چالش می‌کشد تا نگاهی تازه به زندگی و ارزش‌های خود داشته باشد.در ادامه بحث، مارک منسن در کتاب &quot;اوضاع خیلی خراب است&quot; به بررسی اهمیت &quot;اصالت و صداقت&quot; می‌پردازد. او معتقد است که بسیاری از مشکلات و نارضایتی‌های انسان‌ها ناشی از عدم صداقت با خود و دیگران است. منسن تأکید می‌کند که باید به احساسات و نیازهای واقعی خود پایبند باشیم و از پیروی کورکورانه از انتظارات جامعه پرهیز کنیم. او با ارائه داستان‌های واقعی و مثال‌های قابل فهم، به خوانندگان نشان می‌دهد که چگونه می‌توان با حفظ اصالت و صداقت، به یک زندگی پرمعنا و راضی‌کننده دست یافت.همچنین، منسن به اهمیت &quot;انتخاب‌های هوشمندانه&quot; در زندگی اشاره می‌کند. او بیان می‌کند که هر انسانی در زندگی خود با تصمیم‌گیری‌های متعدد روبرو است و این تصمیم‌گیری‌ها نقش مهمی در شکل‌گیری آینده وی دارند. منسن توصیه می‌کند که باید با دقت و تأمل، تصمیمات خود را بگیریم و از تصمیم‌گیری‌های عجولانه و بدون تفکر پرهیز کنیم.نویسنده در بخش دیگری از کتاب، به بررسی &quot;ارزش‌های شخصی&quot; می‌پردازد و تأکید می‌کند که هر فرد باید برای خود ارزش‌هایی را تعریف کند که هدایت‌کننده وی در تصمیم‌گیری‌ها و انتخاب‌ها باشند. منسن می‌گوید که این ارزش‌ها باید براساس باورها و اصول درونی فرد شکل گرفته باشند و نه فقط براساس انتظارات و استانداردهای جامعه.در نهایت، مارک منسن در &quot;اوضاع خیلی خراب است&quot;، خوانندگان را به اندیشیدن و تأمل در مورد زندگی و انتخاب‌های خود دعوت می‌کند. او با زبانی ساده و در عین حال عمیق، مفاهیم پیچیده‌ای را به خواننده ارائه می‌دهد که می‌تواند در تمام جنبه‌های زندگی به کار گرفته شود. کتاب &quot;اوضاع خیلی خراب است&quot; نه تنها یک کتاب راهنما برای رویارویی با چالش‌های زندگی است، بلکه به عنوان یک منبع الهام‌بخش برای خلق یک زندگی پرمعنا و رضایت‌بخش عمل می‌کند.این یادداشت برای چالش کتابخوانی طاقچه در آذرماه ۱۴۰۲ نوشته شده است. امیدوارم خواندن آن وقتتان را هدر نداده باشد. https://virgool.io/p/vggmur3uzkhz/%C2%AB%D8%A7%D9%88%D8%B6%D8%A7%D8%B9%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%AA%C2%BB%D8%B1%D8%A7%D8%A7%D8%B2%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF  https://taaghche.com/book/57251 </description>
                <category>مریم کامکار</category>
                <author>مریم کامکار</author>
                <pubDate>Fri, 08 Dec 2023 13:02:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه کمالگرا نباشیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamkamkar/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-oyrc19sdvq6d</link>
                <description>&quot;چگونه کمالگرا نباشیم&quot; یک راهنمای موثر از استیون گایز است که به موضوع کمالگرایی و تأثیرات آن بر زندگی انسان‌ها می‌پردازد. این کتاب با نگاهی دقیق به الگوهای رفتاری و افکار کمال‌گرا، به خوانندگان نشان می‌دهد چگونه از این الگوها خارج شده و به جای آن‌ها به اشتباهات و ناکامی‌ها نگاه مثبت داشته و از آن‌ها به عنوان یک فرصت برای رشد استفاده کنند.یکی از نکات کلیدی کتاب، تأکید بر این است که کمال‌گرایی می‌تواند منجر به استرس، اضطراب و افسردگی شود. گایز با استفاده از مثال‌ها و تجارب واقعی، راهکارهایی ارائه می‌دهد تا افراد بتوانند خود را از این دایره منفی خارج کنند و به دنبال یک زندگی متوازن و رضایت‌بخش بروند و یکی از نکات قوت کتاب، ارائه تمرین‌ها و فعالیت‌های عملی است که خوانندگان می‌توانند در زندگی روزمره‌شان اجرا کنند تا مرحله به مرحله به سوی کمال‌گرایی کمتر حرکت کنند. همچنین، نویسنده با نثری ساده و دلنشین، مطالب پیچیده را به زبانی قابل فهم و قابل تطبیق برای هر فرد عادی تبدیل کرده است.در کل، &quot;چگونه کمالگرا نباشیم&quot; یک منبع ارزشمند است که به هر کسی که به دنبال راهکارهایی برای مدیریت استرس و ایجاد یک زندگی پویا و رضایت‌بخش است، توصیه می‌شود.چگونه کمال گرا نباشیم؟ استفان گایزاین کتاب به عنوان یک راهنمای عملی برای تغییر الگوهای فکری شناخته شده و بهبود کیفیت زندگی خوانندگان خدمت می‌کند. گایز با تأکید بر اهمیت قبول ناکامی‌ها، اظهار می‌دهد که زمانی که انسان‌ها از خودانتقادی و انتظارات زیاد خود دست بکشند، می‌توانند آرامش و خوشحالی را در زندگی‌شان تجربه کنند.کتاب به طور خاص به بررسی مسائلی می‌پردازد که کمال‌گرایان را در مسیر توسعه شخصی و حرفه‌ای‌شان محدود می‌کنند. از جمله موضوعاتی که مورد توجه قرار می‌گیرد، قدرت گذاشتن از زمان، تسلط بر استرس، و به دست آوردن مهارت‌های تصمیم‌گیری است.نویسنده با زبانی گیرا و تجربیات شخصی مختلف، خوانندگان را به تأمل درباره ی خود و اهدافشان ترغیب می‌کند. با ارائه نکات و تکنیک‌های مفید، این کتاب به خوانندگان ابزارهایی برای تغییر الگوهای منفی و ارتقاء ذهنیت فراهم می‌آورد.این کتاب با بررسی عواقب ناخواسته کمال‌گرایی، به خوانندگان اجازه می‌دهد تا با تغییر در نگرش به خود و دنیای اطراف، به دنبال راه‌های جدید برای رسیدن به شادی و احساس موفقیت بگردند. گایز اهمیت افزایش اعتماد به نفس و پذیرش واقعیت‌های زندگی را برجسته می‌کند و نشان می‌دهد که آزاد شدن از بار کمال‌گرایی، درازمدت به بهبود کیفیت زندگی کمک می‌کند.به عنوان یک کتاب راهنما، گایز به خوانندگان نه تنها نشان می‌دهد چرا کمال‌گرایی ممکن است مانع از رشد و آرامش باشد، بلکه همچنین تکنیک‌ها و راهکارهای عملی ارائه می‌دهد تا آن‌ها بتوانند مراحل مختلف راه را با موفقیت طی کنند.با خواندن &quot;چگونه کمالگرا نباشیم&quot;، خوانندگان قادر خواهند بود تا از فشارها و انتظارات زیاد به آرامش و اطمینان خود بازگردند و با بهبود رابطه با خود و دیگران، به دنبال یک زندگی متوازن و موفقیت‌آمیز بروند.در ختم، &quot;چگونه کمالگرا نباشیم&quot; نه تنها یک راهنمای عملی برای مدیریت کمال‌گرایی است، بلکه یک سفر شخصی و تحولی نیز محسوب می‌شود که به هر فردی که خواهان بهبود زندگی خود است، توصیه می‌شود. این یادداشت برای چالش کتابخوانی طاقچه در آبان ماه ۱۴۰۲ نوشته شده است.امیدوارم خواندن آن وقتتان را تلف نکرده باشد.«چگونه کمال‌گرا نباشیم؟» را از طاقچه دریافت کنیدhttps://taaghche.com/book/87012</description>
                <category>مریم کامکار</category>
                <author>مریم کامکار</author>
                <pubDate>Sun, 19 Nov 2023 15:23:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین اثر آلبرکامو</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamkamkar/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%A2%D9%84%D8%A8%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%88-eezzynsyiqi8</link>
                <description>سقوط آخرین اثر هنری، معنوی و فلسفی آلبرکامو است که در سالهای انتهای حیاتش شروع به نوشتن آن کرد و هیچوقت فرصت اتمام آن را پیدا نکرد.آلبرکامو در این اثر انسانی را به تصویر کشیده که با علم و آگاهی کامل دست به آزار خودش میزند و به ترفندهای بسیار خوش منظر که از دور تفریح به نظر می رسند خودش را شکنجه می کند.متن اصلی این کتاب فرانسوی است و ترجمه ‌های اسپانیایی و انگلیسی خیلی خوبی از آن وجود دارد که کاوه میر عباسی در ترجمه ‌ی روان فارسی این اثر که در نشر چشمه منتشر شده، از آن‌ها بهره گرفته است.سقوط آلبرکامو - نشر چشمهشکل کلی این داستان کوتاه که شمار صفحات آن به دویست نمی رسد دیالوگ دو مرد مسافر است که البته فقط صحبت‌های یکیشان، شخص اول ماجرا که خودش را قاضی تائب معرفی کرده و به معرفی این شغل می پردازد، در کتاب آمده است اما هیچ جای ابهام و سردرگمی از بابت نبود دیالوگ مقابل وجود ندارد.صحبت‌های وی درباره‌ی شغلش که به معرفی بخش ‌های بیشتری از زندگی او و مسائل انسانی و فلسفی می‌انجامد بسیار روان، ساده، قابل درک و تاثیر گذارند.بریده‌ی زیر مثالی از آن است:« اگر ، به حکم حرفه یا علاقه، خیلی راجع به انسان تامل کرده باشیم، پیش می آید دلتنگ آدمیان نخستین شویم. حداقلش این است که پیش زمینه‌ی ذهنی ندارند. »این کتاب را به پیشنهاد طاقچه در چالش کتابخوانی مهر ماه ۱۴۰۲ خوانده ام و یادداشت فوق را نیز برای آن نوشتم.از آنجا که حین نوشتن یادداشت تمرکز کافی در ذهنم احساس نمیکردم امیدوارم پراکندگی و گزافه گویی آن را ببخشید.ان‌شاالله که با خواندن این مطلب وقتتان را هدر نکرده باشید‌ (: https://amp.taaghche.com/book/108021/%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7 </description>
                <category>مریم کامکار</category>
                <author>مریم کامکار</author>
                <pubDate>Sun, 22 Oct 2023 17:11:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شازده کوچولوی برای بار هزارم!</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamkamkar/%D8%B4%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%85-tyfp8wgsw2np</link>
                <description>پاییز سال نود و هفت بود. ولخرجی کرده بودم و ته حسابم سی هزار تومان پول مانده بود و یک هفته سالن دانشکده ی علوم پایه شده بود نمایشگاه کتاب.چهار روز دندان روی جگر گذاشتم و سراغش نرفتم. روز پنجم طاقت نیاوردم. گفتم می روم و کتاب ها را میبینم ولی نمیخرم.از نمایشگاه که بیرون می رفتم متوجه فیش پرداخت در دستم شدم.اسم شازده کوچولو، اگر از کتاب‌های درسی مدرسه به یادتان نمانده باشد حتما در فضای مجازی به گوشتان رسیده است و احتمال زیاد اگر امروز چنین عکسی جلویتان بگذارند نقش یک مار بوآ که یک فیل را بلعیده است در ذهنتان مجسم می شود.شازده کوچولو هم اسم شخصیت و هم عنوان داستان کوتاهی است که آنتوان دوسنت اگزوپری نوشته و احمد شاملو به زیبایی ترجمه کرده است و نشرهای مختلفی آن را چاپ کرده ‌اند که من نسخه‌ی نشر نگاه را خواندم و بسیار راضی بودم.ماجرای کتاب روایت یک انسان از ملاقات با شازده کوچولو و تعریف سفر شازده کوچولو به ستاره‌های دیگر و ارتباطش با شخصیت‌های مختلف مثل یک گل مغرور و یک روباه عجیب و شاید بتوان گفت عارف و سایرین است که با دیالوگ‌های جذاب فلسفی و عاطفی که بین شازده کوچولو و آن ها رد و بدل می شود، یک قصه‌ی جادویی و احساسی را می سازد که بریده های زیر بخشی از آن هاست.«...اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط یک دانه ازش هست برای إحساس خوشبختی همین قدر بس است که نگاهی به آن ستاره بیاندازد و با خودش بگوید: «گل من یک جایی میان آن ستاره هاست» اما اگر بره گل را بخورد برایش مثل این است که یکهو تمام آن ستاره ها پتی کنند و خاموش بشوند. یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟دیگر نتوانست چیزی بگوید و ناگهان هق هق کنان زد زیر گریه.دیگر چکش و مهره، حتی تشنگی و مرگ هم به نظرم مضحک می آمد. رو ستاره یی، رو سیاره ای، رو سیاره ی من، زمین، شازده کوچولی بود که احتیاج به دلداری نداشت! به آغوشش گرفتم مثل گهواره تابش دادم به اش گفتم: «گلی که تو دوست داری تو خطر نیست.... »شهرت جهانی این قصه و انتشار تعداد زیادی از برش های این کتاب در فضای مجازی، مثل بریده ی بالا، و تولید آثار مختلف با اقتباس از آن شاید باعث شده که داستان لو بره و به نظر خواننده جدید و بدیع نباشد اما پیشنهاد می کنم هرگز حداقل برای یک بار کامل خوندن این کتاب خیلی کوتاه را از دست ندهید.ضمنا نسخه ­های صوتی زیادی از این کتاب منتشر شده است که نسخه ی نشر نگاه جز پرفروش ترین های کتاب های صوتی ۱۴۰۱ در اپلیکیشن طاقچه بود که با صدای جمعی از گویندگان ضبط شده و بسیار دلنشین است. «شازدهکوچولو»راازطاقچهدریافتکنید  https://taaghche.com/audiobook/72107 این یادداشت را برای چالش کتابخوانی ظاقچه در انتهای تابستان ۱۴۰۲ نوشته ام. امیدوارم با خواندن آن وقتتان را تلف نکرده باشید (:</description>
                <category>مریم کامکار</category>
                <author>مریم کامکار</author>
                <pubDate>Wed, 20 Sep 2023 15:54:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرار از جعبه ی پرنده</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamkamkar/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D8%B9%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-bjt4bxmghgk9</link>
                <description>راستش را بخواهید من روحیات بسیار لطیف و حساسی دارم (:آخرین کتاب ترسناکی که خواندم یک رمان نوجوان خارجی بود که البته به نظر خواهرزاده ام که یازده سال از من کوچکتر است اصلا هم ترسناک نبود. آخرین فیلم ترسناکی هم که دیدم میم مثل مادر بود. شاید بگویید میم مثل مادر ترسناک نیست ولی آن سکانسی که نوزاد در گهواره است و گلشیفته فراهانی در اتاق را باز میکند تا به او سر بزند و صورت بچه شکلی عجیب پیدا میکند و گلشیفته از خواب می پرد را من بارها در کابوس هایم دیده ام و از خواب پریده ام بی آن که باردار باشم. درباره ی تعریف کردن از موضوعات عجیب و ترسناک هم باید بگویم آخرین بار دوران دانشجویی در خوابگاه بود که شب از عرفان حلقه صحبت کردیم و من تا طلوع آفتاب فردایش جیغ میزدم. این همه ی کارنامه ی من در مواجهه با ژانر وحشت بود تا پریروز که سراغ جعبه ی پرنده رفتم و سعی کردم یک روزه تمامش کنم که روزهای کمتری درگیرش باشم که در همین یک روز هم رعد و برق زد، هوا سرخ شد، آیفون خانه خراب شد و صداهای عجیب و غزیب از خودش درآورد و بچه ی همسایه زیر راه پله ایستاد یاد خاطرات ترسناک باغ پدربزرگش افتاد و بلند بلند برای دوستش تعریف کرد و من شنیدم اما به هر صورت خواندنش را تمام کردم.تصویر جلد کتاب جعبه­ ی پرنده نوشته­ ی جاش ملرمن و ترجمه ی فاطمه جابیک که نشر میلکان آن را منتشر کرده است درباره ی دختر جوانی به اسم مالوری است که در یکی از ایالت های آمریکای شمالی با خواهر خود، مستقل از پدر و مادرشان، زندگی می کند. داستان کتاب از اینجا شروع میشود که همزمان با مواجهه ­ی مالوری با بارداری ناخواسته­ اش، سلسله اتفاقاتی، ابتدا در کانادا و سپس در ایلات های شمالی آمریکا به ترتیب می افتد و کم کم به آن ها نزدیک و تبدیل به یک اپیدمی وحشتناک، مرگبار و ناشناخته می شود که انسان ها برای مقابله با آن باید از قوه ی بینایی خودشان دست بکشند که بسیار دشوار است و به همین دلیل افراد زیادی قربانی می شوند. مالوری برای فرار از این شرایط مراحل زیادی را طی می کند از جمله، انکار، استرس، ترس، پناه بردن به دیگران، زایمان وسط حادثه، مبارزه برای آینده ی بچه ها، درخواست کمک، تنهایی و بالاخره اجرای نقشه ی فرار که در طی این مراحل اتفاقات بسیاری برای او و همراهانش می افتد که بسیار خواندنی است. جمله ی زیر هم یک برشی از کتاب است که هم شخصیت گوینده ی آن و هم خود جمله بسیار برایم جالب بود:«...دیدگاه من انقدر ایالتیه که تا خبری نزدیک خونه ی من اتفاق نیافته، نگرانش نمیشم....»توصیفات نویسنده از فضا، اتفاقات و چالش های شخصیت داستان اگر چه جزئی و کامل نیست اما سرعت داستان و ابهامات موجود در وقوع بخشی از اتفاقات به خوبی باعث انتقال حس ترس و سردرگمی مالوری می­شود و به طرز قابل قبولی ناتوانی او در کنترل شرایط را به تصویر میکشد.با سرچ اسم کتاب در اینترنت متوجه شدم فیلمی هم با اقتباس از آن ساخته شده است که روحیات من گنجایش تماشای آن را ندارد اما اگر این توانایی در من بود حتما سراغش میرفتم تا ببینم شخصیتهای عامل اپیدمی در فیلم چطور به تصویر کشیده شده اند. با توجه به توصیفات کم نویسنده در کتاب احتمالا دست فیلمنامه نویس برای اطلاق این شرایط آخرالزمانی به روایت ها و افسانه های مختلف بسیار باز بوده است.این یادداشت را برای چالش کتابخوانی طاقچه در خردادماه 1402 نوشته ­ام. امیدوارم خواندن آن وقتتان را هدر نکرده باشد (: https://virgool.io/p/bjt4bxmghgk9/%C2%AB%D8%AC%D8%B9%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87%C2%BB%D8%B1%D8%A7%D8%A7%D8%B2%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF  https://taaghche.com/book/55003 </description>
                <category>مریم کامکار</category>
                <author>مریم کامکار</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jun 2023 23:53:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من حق دارم نگران موقعیت اجتماعی ام باشم</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamkamkar/%D9%85%D9%86-%D8%AD%D9%82-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-rfhuaonjfglh</link>
                <description>اگر نگرانی راجع به حرف و نظر اطرافیان باعث می شود خودتان را سرزنش کنید حتما سراغ این کتاب بروید.این اولین بار است که به آخرین صفحه­ ی یک کتاب نرسیدم اما ترجیح دادم برای آن یادداشت بنویسم؛ به این دلیل که درگیر مسئله ­ای هستم که موضوع کتاب است و جرعه جرعه خواندن آن برایم آسان­تر است و بالتبع زمان بیشتری نیاز دارد اما میل به حرف زدن درباره اش آنقدر در من وجود دارد که میخواهم یکبار از وسط گود مسئله و یکبار بعد از خواندن کتاب، اگر از گود جان سالم به در بردم، برای این کتاب یادداشت بنویسم. با خواندن اضطراب موقعیت آلن دو باتن که سید حسن رضوی آن را ترجمه و در نشر میلکان به چاپ رسانده است، حس کردم برای شروع به خواندن هر کتابی خیلی دیر رسیدم ولی باید به همین بالاخره رسیدنم راضی باشم. اضطراب موقعیت را اگر قبل ترها خوانده بودم نیمه ی دهه ی اول تا نیمه ی دهه ی دوم زندگی ام را که اکنون است در آرامش بیشتری سپری می کردم. برای ترس از بیکاری و تنبل و بیهوده شمرده شدن توسط اطرافیانم خودم را سرزنش و مجبور به انجام کارهایی که دوستشان نداشتم و ندارم نمی کردم و شاید امروز مثل فیلسوف های مردم گریزی که آلن دو باتن در کتابش مثال می زند، یک منزوی تنها ولی آرام و با نشاط بودم؛ البته شاید...کتاب اضطراب موقعیت نوشته‌ی آلن دو باتن را تا جایی که خواندم، حدود دو سوم آن را، درباره‌ ی فشار اجتماعی نظریه‌ها و افکار عمومی بر روی سبک زندگی آدم ‌ها است که در بخش ‌های مختلف کتاب، یک به یک داستان‌هایی که در این زمینه ایجاد و در زندگی اجتماعی جاری شده است روایت و اثرات مثبت و منفی آن‌ها را از حیث موضوعات اقتصادی و کاری و فرهنگی بررسی و بیان می‌کند و استرس‌ها و فشارهای فکری و روانی حاصل از آن را با دقت به مخاطب نشان می دهد. لحن و شیوه‌ی آلن دوباتن در این کتاب از آثار دیگرش خیلی متمایز نیست اما مثل همیشه ساده، بدیهی و ممتنع از ادبیات عجیب و غریب و پیچیده است. به روایت تایمز « استعداد ذاتی آلن دو باتن این است که ما را وادار کند بیندیشیم چگونه زندگی می‌کنیم و چگونه می توانیم چیزها را تغییر دهیم. » بدون آن که شیوه و راه حل پیچیده‌ای مطرح کند و فقط با جا به جا کردن زاویه ی دید ما نسبت به زندگی. از آن‌جا که کتاب را هنوز تمام نکردم بیش از این به مرور آن نمی‌پردازم و در ادامه به برشی از قسمت‌های ابتدایی کتاب بسنده میکنم:« بیان و نشان دادن اضطراب ممکن است از نظر اجتماعی بی مبالاتی تلقی شود مثل اعتراف به حسادت که حسی مرتبط با همین اضطراب است در نتیجه شواهد این درگیری درونی روشن نیست و معمولا محدود میشود به نگاه خیره ای حاصل از ذهن مشغول، لبخندی شکننده، یا مکثی بیش از حد طولانی بعد از شنیدن خبر موفقیت دیگران. اگر جایگاه ما روی نردبان موضوع چنین نگرانی است به این سبب است که تصویر ما از خود بسیار وابسته به تصویر دیگران از ماست.»این یادداشت را برای چالش کتابخوانی طاقچه در اردیبهشت ماه 1402 نوشتم. اگرچه کمی عجولانه نوشته شده است امیدوارم وقتتان را تلف نکرده باشد (: https://virgool.io/p/rfhuaonjfglh/%C2%AB%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D9%85%D9%88%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA%C2%BB%D8%B1%D8%A7%D8%A7%D8%B2%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF  https://taaghche.com/book/37472 </description>
                <category>مریم کامکار</category>
                <author>مریم کامکار</author>
                <pubDate>Sun, 21 May 2023 14:31:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی درباره ی اثر معروف ویکتور فرانکل</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamkamkar/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%88%D9%81-%D9%88%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%A9%D9%84-zvd5uflh3avq</link>
                <description>« ...هرکس باید خودش معنای زندگی را پیدا کند و مسئولیت آن را بپذیرد. اگر در این امر موفق شود، با وجود همه ی تحقیرها باز هم رشد خواهد کرد. فرانکل به این گفته ی نیچه علاقه ی خاصی دارد: «کسی که چرایی برای زندگی کردن دارد، از عهده ی چگونگی آن بر خواهد آمد.»...برای اولین بار در زندگی ام حقیقتی را دریافتم که شاعران بسیاری آن را به شعر درآورده‌اند و اندیشمندان بسیاری آن را غایت فرزانگی نامیده اند. آن حقیقت این است که عشق والاترین هدفی است که انسان در جست و جوی آن است....»بریده ی فوق از کتاب انسان در جست و جوی معنا نوشته ی ویکتور فرانکل است که آن را، از روی ترجمه ی علیرضا ارجاع، بعد از گوش دادن به کتاب صوتی جنگ چهره ی زنانه ندارد، خواندم که سرتاسر روایت زندگی مصیب بار زنان روس در جنگ جهانی دوم بود و تنها در بخش انتهایی آن اشاره ای به اردوگاه های کار اجباری و اسرا شد. روایت سرگذشت فرانکل در انسان در جست و جوی معنا، برایم در حکم مکمل روایت جنگ چهره ی زنانه ندارد بود.جلد کتاب - عکس از اینترنت برداشته شده است.کسی که این کتاب را معرفی کرد گفته بود درباره ی امید است. خیال کردم با خواندن آن حس خوب و امید بیشتری به زندگی در این دنیای بزرگِ تو خالی خواهم داشت ولی در واقع اینطور نبود. راستش را بخواهید برعکس هم بود و تا چند روز بعد از تمام کردن کتاب ترجیح دادم تنها باشم، بخوابم و ماجراهای آشویتس و سایر اردوگاه های کار اجباری را فراموش کنم. برایم عجیب بود که چطور ذهن فرانکل وسط آن ماجراها درگیر لوگوتراپی یا همان معناشناسی و تدوین مکتب جدیدی در روانشناسی بوده است. جملاتی که حین روایت درباره ی معنای زندگی و امید گفته بود به شعار پوچ و دروغی شبیه بود که فقط یک امید واهی ایجاد می کردند تا زندانی دست از تلاش برای زنده ماندن نکشد. متوجه نشدم در این مکتب برای یک زندانی پیر یا ناتوان که قرار بود به اتاق گاز یا کوره ­های آدم ­سوزی فرستاده شود دانستن معنای زندگی چه فایده ای دارد و امید به چه چیز را در او ایجاد می­کند؟ یا مثلا خود فرانکل اگر حین اسارت از پایان زندگی معشوقه ای که به امید دیدار او می خواست زنده بماند، اطلاع پیدا می کرد چه اتفاقی ممکن بود بیافتد. بعد از اتمام روایت دوره ی اسارت، در بخش دوم کتاب فرانکل تخصصی تر درباره ی مکتب ابداعی خودش، معناشناسی، توضیح داده و حتی بر چند تفاوت آن با سایر روشهای درمانی و مکاتب دیگر و نظریات فروید هم با ذکر مثال تاکید کرده است که این بخش را من به عنوان مخاطب عامه که مطالعه ی تخصصی در زمینه ی روانشناسی نداشته ام خیلی خوب متوجه نشدم و نکته ی جدیدی در این بخش ندیدم و فقط تلاش بیشتر نویسنده برای جا انداختن معناشناسی به عنوان یک روش درمانی با استناد به اینکه این روش روی خودش امتحان شده است، واضح بود اما به هر صورت خواندن آن خالی از لطف نیست به خصوص که علیرضا ارجاع ترجمه ی ساده و روانی از آن تهیه کرده است. این یادداشت را برای چالش کتابخوانی طاقچه در فروردین 1402 نوشته ام. امیدوارم خواندن آن وقتتان را تلف نکرده باشد. https://taaghche.com/book/74812/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7 </description>
                <category>مریم کامکار</category>
                <author>مریم کامکار</author>
                <pubDate>Thu, 20 Apr 2023 02:34:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برادرِ پیرمردِ ماهی گیر</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamkamkar/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%90-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%90-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D8%B1-m5eq8b9jezoa</link>
                <description>کتاب پیرمرد و دریا اثر ارنست همینگوی را از روی یکی از بهترین ترجمه های آن از مهدی افشار خواندم. داستان راجع به پیرمرد ماهی گیر تنهایی است که چند سال با پسر نوجوانی همکار و همسفر و به شدت مانوس بوده است و برایش مثل پسری است که ندارد؛ اما پیرمرد اخیرا موفق به صید هیچ ماهی نشد و مردم به او برچسب «روزی بریده» زدند. پسر نوجوان با اینکه این صفت را برای پیرمرد شایسته نمیدانست و بسیار به او علاقه مند بود به اصرار مادر و پدرش مجبور به جدایی از پیرمرد و کار کردن روی قایق دیگری شد و پیرمرد تنها به دریا رفت و سه روز در قایق ماند و صیدی به دست آورد با جثه­ای ماورای تصورش و اتفاقاتی را پشت سر میگذارد که دور از تصورش نیست اما مثل جثه ی ماهی تعجب برانگیز است.بریده ی زیر بخشی از شروع چالش پیرمرد با بردن صید خود به خشکی است که برای من تلخ ولی جذاب بود.«...پیرمرد گفت: « اما آدم برای شکست ساخته نشده. یه آدم میتونه نابود بشه اما نمیتونه شکست بخوره.» با خود اندیشید: «در هر حال متاسفم که آن ماهی را کشتم. حالا زمان های تلخی دارد فرا میرسد و من دیگر نیزه ندارم. آن مادر به عزاها بسیار بی ترحم و توانا و قوی و باهوش هستند. اما من از آن ها باهوش ترم و شاید هم نه. شاید فقط من بهتر از او مسلح هستم.»با صدای بلند گفت: «پیرمرد فکرشم نکن. راه خودت رو بگیر و برو و وقتی وقتش برسه با او مواجه میشی.»با خود اندیشید اما باید فکر کنم، چون این ماهی همه ی چیزی است که برایم مانده، این ماهی و بیس بال. نمیدانم آیا دیماگیوی بزرگ خوشش خواهد آمد چگونه مغز کوسه را نشانه گرفته ام. شاید کار مهمی هم نبود، هرکس دیگری میتوانست این کار را بکند. اما میتوانی فکرش را بکنی دست های من به همان مجروحیتی است که خارپاشنه های اوست؟...»جلد کتاب - ترجمه ی مهدی افشاردر رابطه ی پیرمرد با ماهی صید شده ارنست همینگوی قصد دارد نظریه ای را بیان کند که در تکرار واژه ی برادر خطاب به ماهی به آن اشاره میکند. با ماهی صید شده احساس همدردی و برای گرسنگی اش دلسوزی میکند اما مصمم، مجبور، مصرانه و البته نجیبانه میخواهد او را بکشد و به خشکی ببرد. همینگوی در این داستان در واقع جهانی را به تصویر میکشد پر از متانت و زیبایی و حس برادری بین موجوداتش.ترجمه ی مهدی افشار از کتاب پیرمرد و دریا سه بخش مفصل دارد. بخش اول سخن مترجم است که انگیزه ی اصلی من از ادامه دادن کتاب همذات پنداری با احساسی بود که مترجم از رابطه ی پیرمرد و پسرک دریافت کرده بود و به زیبایی شرح داده بود. بخش دوم متن داستان بلند همینگوی است به غایت زیباست و سوای قصدی که نویسنده از بیان آن داستان داشته یک رمان جذاب و دل نشین و سرگرم کننده و الهام بخش است و بخش سوم سه نگاه مختلف به این داستان بلند از همینگوی و داستان های دیگر اوست و شخصیت نویسنده و حال و هوای نوشته ها و داستان هایش را تا حد مطلوبی برای مخاطب شرح میدهد.خواندن این کتاب را به جهت ارزش ادبی آن، زیبایی روایت، ترجمه ی روان و دلنشین و همچنین مقدمه ی زیبای مترجم توصیه میکنم.این یادداشت را برای چالش کتابخوانی طاقچه در آخرین روز سال 1401 نوشتم. امیدوارم با خواندن آن وقتتان را تلف نکرده باشید (: https://virgool.io/p/m5eq8b9jezoa/%C2%AB%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%C2%BB%D8%B1%D8%A7%D8%A7%D8%B2%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF  https://taaghche.com/book/95807 </description>
                <category>مریم کامکار</category>
                <author>مریم کامکار</author>
                <pubDate>Mon, 20 Mar 2023 14:05:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وابی سابی یعنی ناپایداری همه‌چیز را بپذیریم و زندگی را با همه حواسمان تجربه کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamkamkar/%D9%88%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-en2mvzxkrrmi</link>
                <description>وقتی شروع به خواندن کتاب وابی سابی کردم، ابتدای شلوغ‌ترین دوره‌ی کاری امسالم بود. از یک طرف پروژه‌ی مهمی دستم بود که ویرایش اساسی خورد و هشتاد درصد وقت روزمره‌ام را میگرفت و از طرف دیگر به خاطر همان پروژه مدت زیادی به کارهای خانه‌ام نرسیده بودم و شبیه به یک خوابگاه دانشجویی در شبهای امتحانی شده بود و مجبور بودم برای بیرون آمدن از آن اوضاع و راست و ریس کردن خانه برای مهمانی‌های پیش رو خانه تکانی کنم و همچنین بقیه‌ی برنامه‌های روزهای عادی زندگیم را هم حفظ کنم و خب خیلی سخت بود. یکی از همین برنامه‌ها خواندن کتاب بود. صبح که بیدار می‌شدم و حال نداشتم از تخت بیرون بروم، گوشی‌ام را دست می‌گرفتم و طاقچه را باز می‌کردم و ده یازده صفحه از epub وابی سابی را می‌خواندم. چند روز اول به خاطر فرار از فکر پروژه و کارای خانه و لذت ماندن در تخت خواب گرم این کار را انجام میدادم اما بعد از اتمام مقدمه و گذر از معانی لغت نامه ای واژه‌ها و ورود به مباحث فرهنگی ژاپن و مفهوم وابی سابی واقعاً علاقه‌مند شدم و حتی بخش‌هایی که بث کمپتن از زندگی مینیمالیستی و پیاده کردن مفهوم وابی سابی در دکوراسیون خانه و محیط زندگی ساده، دلخواه و آرامش‌بخش صحبت کرده بود رو در روند خانه تکانی و چیدمان اتاق هایم به کار بردم.اول کتاب نویسنده به صورت کلی از مفهوم وابی سابی در فرهنگ ژاپن و بدیهی و بی‌تعریف بودن آن بین مردم میگوید و ذهن خواننده رو برای صبر در درک این عبارت آماده می‌کند. بعد در بخش‌های مختلف از اهمیت و فواید وابی سابی در دنیای مدرن امروز با اشاره به مینیمالیسم، تک واژه‌ی وابی و و مفهوم سادگی و زیبایی، لزوم ارتباط با طبیعت برای ایجاد آرامش بر اساس این متد، پذیرش نقص‌ها و بازنگری عنوانِ شکست، به کار گیری وابی سابی در روابط اجتماعی و حتی کاری و تغییر و تعیین مسیر شغلی با این سبک زندگی و مفهوم تک واژه‌ی سابی و لذت بردن از گذر زمان و کهنگی اشیاء و آدم‌ها صحبت می‌کند و تأکید زیادی برای تجربه‌ی فردی این سبک زندگی دارد. در بخش آخر هم نکاتی برای بازدید از ژاپن ارائه میدهد و آدرس اماکن و سایت‌ها و مجلاتی که در کتاب از آن ها صحبت کرده را در یک لیست جامع می آورد تا دسترسی راحت‌تری به مخاطبانش بدهد. از سبک روایت کتاب خیلی راحت میتوان به شیفتگی کمپتن نسبت به ژاپن، فرهنگ، زیست بوم و مردمش پی برد اما برای من که خودم یک آسیایی هستم و کشورم آداب و فرهنگی بسیار غنی دارد مفهوم وابی سابی چیز عجیب غریب و دور از ذهنی نبود اما بسیار دل‌نشین بود؛ هرچند در ادبیات ما یا واژه‌ی خاصی برای این سبک زندگی وجود ندارد یا من با آن آشنا نیستم.برش هایی از کتاب:« وابی سابی ما را دعوت میکند با چشمان و قلبی باز به استقبال زیبایی برویم. ... ما گنجینه های توجهمان را به راحتی از دست دادیم و با این کار خودمان را از مواهبی محروم کردیم که هنوز در اطرافمان وجود دارند. ... ما لحظات ارزشمند زندگی را مختل میکنیم تا عکس بگیریم و آن را در شبکه های اجتماعی قرار دهیم و سپس یک ساعت منتظر بنشینیم و ببینیم مورد تحسین چه کسانی قرار گرفته ایم، کسانی که حتی آنها را نمیشناسیم.» این کتاب را از روی ترجمه‌ی فرزانه حاج‌خلیلی خواندم و یادداشت فوق را برای چالش کتابخوانی طاقچه در بهمن‌ماه 1401 نوشتم. امیدوارم به کارتان بیاید (: https://amp.taaghche.com/book/92126/%D9%88%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%A8%DB%8C </description>
                <category>مریم کامکار</category>
                <author>مریم کامکار</author>
                <pubDate>Sun, 19 Feb 2023 18:24:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وای چقدر شبیه ایران و زهرمار دوست عزیز!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamkamkar/%D9%88%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%B2%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-tw7xnnvx3ovh</link>
                <description>من قبلاً یک مستند آموزش نویسندگی از مارگارت آتوود دیده بودم. یک مستند هفت هشت قسمتی که در بخشی از آن با دو شاگردش به نقد رمانی نشسته بود. یک صحنه ی جنسی در رمان را بررسی می کردند. انقدر بی پرده و مشمئزکننده که از پس سانسور گفتگو و تعویض کلمات زیرنویس هم توی صورت آدم می زد. ابتدای داستان سرگذشت ندیمه هم همین طور است.سرگذشت ندیمه - مارگارت آتوود - ترجمه سهیل سمی - نشر ققنوس یک جایی آدم خجالت می کشد که این حرف ها را از زبان یک زن نوشته اند و ممکن است به همه ی زن ها نسبت دهند. شخصیت اول داستان به تنهایی و بدون اشاره به نیازهای کنترل نشده و غیرطبیعی جنسی که در دنیای ما احتمالاً به ساعات زیادی مشاوره و روان درمانی نیاز دارد، منفور است. معشوقه ی مرد متأهلی است که از یک مادر فمینیست ولی خودش هیچ نظری درباره ی هویت زنانه اش ندارد. نه فمینیست است و شبیه مبارزان و نه شبیه عمه ها. جایی در داستان به گروه مبارزان نزدیک می شود اما به هوس رابطه با فرمانده ی خانه از آن مسیر بر می گردد. از اینکه به استخدام زن فرمانده درآمده تا بچه ای برایش به دنیا بیاورد ناراحت است اما از اینکه معشوقه ی یواشکی فرمانده شده خوشحال می شود و حس بهتری به کارش! پیدا می کند. در فضای مجازی کسی راجع به این کتاب نوشته بود «وای چقدر شبیه ایران!» بعد از خواندن آن هیچ حرف مناسبی در واکنش به آن نظر به ذهنم نمی رسید. در بخش تاریخی کتاب مستنداتی راجع به رژیم جلید یا گیلاد آمده که برخی آن را به خاورمیانه و برخی به ایالات متحده نسبت می دهند. هیچوقت این سبک زندگی خصوصاً در رابطه با زنان حتی به جوامع عربی، که چندهمسری را در عرف خود پذیرفته اند، هم  نمی چسبد. اگر مستندات آخر کتاب را در نظر نگیریم واقعاً یک رمان علمی تخیلی استخراج شده از یک ذهن مریض توهمی است. سرگذشت ندیمه یه داستان قوی به لحاظ فنی است و من از خواندن آن تنها به خاطر جنبه ی داستانی و تکنیک های نویسندگی لذت بردم اما به لحاظ محتوایی عجیب، نفرت انگیز و مختص دنیای برده داری همان آمریکای شمالی است. راجع به رژیم جلید هم جستجوی مختصری انجام دادم. نوشته اند رژیم مردسالار مذهبی که با اتهام به مسلمانان، مبارزه با مسیحیان و توافق نسبی با یهودیان همراه و به کمک ترور و پروپاگاندا و امنیتی سازی فضا و ... قدرت گرفته است. کمی شبیه داعش و روایت های آن ها به نظرم رسید اما داعش خود را به اسلام نسبت می داد و جلید به هیچ دینی و مستقیماً به خدا و واسطه ی انجام احکام خدا برای زنان عمه ها بودند. باروری در رژیم جلید امتیاز بزرگی بود زیرا به دلایل نامعلوم اکثر زن ها نابارور شده بودند و ندیمه ها برای جبران این مسئله به همسری فرماندهان و مقامات رژیم درمی آمدند. فرمانده ی این داستان به احتمال مستندات یکی از دو نفر اصلی رژیم است اما زیرآبی زیاد می رود و سر معشوقه ی قبلی خودش را هم به باد داده است و حالا چالش جدیدی با ندیمه ی نوی خود دارد. کاراکترهای مختلفی در کتاب وجود دارد. برخی در خفقان مشغول به مبارزه اند. برخی همسران فرماندهان هستند و هم از امکانات رژیم بهره می برند و هم از مردسالاری و خیانت های شوهران رنج می برند. مارتاهایی وجود دارند که خدمتکار ندیمه ها هستند و چون بارور نمی شوند حیاتشان وابسته به نیروی کارشان است و همسران ارزانی که زنان معمولی اند و شوهرانشان از مقامات نیستند و زندگی معمولی اما در جامعه ی آرمانی رژیم دارند و زنان از کار افتاده ای که با شکنجه های سخت و به جرم ناباروری از بین می روند. این کتاب در سال 1382 توسط سهیل سمّی ترجمه و در انتشارات ققنوس به چاپ رسیده است و تا کنون چند فیلم و سریال هم با اقتباس از آن پخش شده است که به نظر شخصی من هیچکدام ارزش وقت گذاشتن ندارند هر چند خیلی ها از آن تعریف می کنند.این پست را برای چالش کتابخوانی دی ماه 1401 طاقچه نوشته ام. https://taaghche.com/book/108120/%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%85%D9%87 </description>
                <category>مریم کامکار</category>
                <author>مریم کامکار</author>
                <pubDate>Thu, 19 Jan 2023 15:55:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آلن کارلسن ابله نیست، دیوانه است</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamkamkar/%D8%A2%D9%84%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%84%D8%B3%D9%86-%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-j19boq7knk1c</link>
                <description> عکس از اینترنت گرفته شده است.رمان، طنز، ماجراهای تاریخی از پیرمردی که آدم خیال می‌کند در اولین روز تولد صد­ساله شدن به سرش میزند که عمر کوتاه باقی­مانده را با دیوانگی و خوش­گذرانی طی کند اما هرچه بیشتر درباره ­ی گذشته ­اش می‌خواند،­ می‌فهمد که این مرد مجنون بوده و فقط دوره­ ی کوتاهی از زندگی­ اش را در حصار قوانین سفت‌وسخت خانه ­ی سالمندان شهری در سوئد، معمولی زندگی کرده است.پدر آلن کارلسن به دلیل مبارزات هنجارشکنانه و طرد شدن از سوی خانواده کشورش را رها می‌کند و در جریان انقلابی ضد کمونیست در خارج مداخله می­کند و چند سال بعد خبر مرگش را برای مادر آلن که از او متنفر است می­ آورند. مادرش هم چند سال بعد آلن را ترک می­کند و او بچه ­ی بازیگوش و کنجکاو و پرخاشگری می­شود که به دلیل سابقه­ ی ژنتیکی دیوانگی و استعداد خاصی که در ساخت تله­­ ی انفجاری دارد کسی نزدیکش نمی‌رود. همسایه­ ای که دو بار جنین گاوش را به خاطر آزمایش‌های خانگی آلن از دست داده بود در اولین و آخرین باری که تصمیم گرفت به او اعتراض کند، سرنوشت خودش را به آخر خط و زندگی آلن را به دیوانه­ خانه و عقیم­ شدن زیردست دکتری که او را موش آزمایشگاهی می­دید، کشاند.این استعداد آلن در هم­نشینی با یک دیوانه ­تر از خودش منجر به کشف فرمول بمب اتم می­شود و همین فرمول و دیوانگی ­های متعدد آلن او را هم­نشین چرچیل، استالین، ژنرال فرانکو، یوری بوریسویچ، مارشال بریا، هری ترومن و بسیاری دیگر از سران جنگ جهانی می­کند و از کشورهای مختلفی مثل چین و ایران و کره­ی شمالی و جنوبی و غیره سر درمی‌آورد و حتی دوباره به سوئد برمی­گردد اما به‌جای تشکیل یک زندگی آرام دوباره از کشور خارج می­­شود و بمب اتم را به آمریکا و شوروی و کار خودش را به اردوگاه اجباری گولاگ در شمال روسیه می­­رساند و آنجا را آتش می­زند و فرار می­کند.سوای جنبه ­ی سرگرمی و طنز داستان، دیوانگی آلن و دردسرخواهی و شخصیت بی­ حس و بی­ عقلی که در بیشمار قتل ناخواسته دخالت داشته ولی بابت هیچکدام ناراحت نیست چون اصلا ماجرا را جدی نگرفته و فقط در قله­ ی هر خطر به این فکر می­کند که از این ماجرا هم جان سالم به در خواهد برد، حالا هرطور که باشد، فرار از گولاگ و آتش زدن آن باشد یا با عزت و احترام و پول فراوان راهی کشورش شدن، جالب است و تا حدی رایج. نویسنده در آخرین جمله ­ی کتاب ثابت می­کند آلن هیچ‌وقت آدم عاقلی نبوده و نخواهد بود. زنده ماندن را موفقیت می داند ولی زبان بستن برای جلوگیری از گرفتاری را لازم نمیبیند و اشتباهاتش و عواقل آن ها را شکست نمیشمارد و همه ی این ها از بلاهت نیست از جنون است. آلن ابله نیست مثل شوهر سابق همسرش. او دیوانه است. به عواقب کارش آگاه است و از آن دست نمی کشد. تجربه کرده و عبرت گرفته است و نمیخواهد از آن بهره ببرد و دوباره تکرارش میکند.خواندن سرگذشت این مجنون جانیِ نسبتاً قابل تبرعه را به همه ­ی کسانی که نمی­دانند رخدادهای عجیب و غریب سیاسی و نظامی در دنیا چطور اتفاق می­افتند پیشنهاد می­کنم.این یادداشت را برای چالش کتابخوانی طاقچه در آذرماه سال 1401 نوشته ام، امیدوارم از خواندن آن لذت برده باشید. https://virgool.io/d/j19boq7knk1c/%C2%AB%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%B5%D8%AF%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87%E2%80%8C%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%87%D8%A7%D8%B2%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%B4%D8%AF%C2%BB%D8%B1%D8%A7%D8%A7%D8%B2%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF  https://taaghche.com/book/7240 </description>
                <category>مریم کامکار</category>
                <author>مریم کامکار</author>
                <pubDate>Wed, 21 Dec 2022 12:09:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نادرخان ابراهیمی آرام عاشقانه می‌نویسد</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamkamkar/%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%AF-ho2n8yegybb1</link>
                <description>»-  تو هنوز و مثل روزهای اول به این حکومت و این نظام معتقدی؟- البته، اگر نبودم که اینجا نبودم، در سیاهکل یا پشت ساوالان تو بودم.- بسیار خب چه مشکلی دارد که ما ضمن این که به چیزی معتقدیم و به آن اعتماد داریم، از بیم آن که مبادا آن‌چیز زمانی مورد تهاجم قرار بگیرند، سقوط کند، بی‌اعتبار شود یا از راهی که ما قبول کرده‌ایم منحرف شود، مراقبت‌های ویژه را رها نکنیم؟- مانعی ندارد.- پس چه مانعی دارد که ما همچنان بر سر بحث‌های پرشورسیاسی‌مان بمانیم و آموزش‌های مبارزاتی‌مان را رها نکنیم؟- به عنوان مخالف بالقوه؟- ابداً. به عنوان انسان ایرانی. ما برای اثبات اعتقاد و موافقتمان رای میدهیم، در تظاهرات شرکت می‌کنیم، با مخالفات بحث‌های منطقی می‌کنیم، به تولید ملی کمک می‌کنیم، در کلاس‌های مبارزه با بی‌سوادی درس میدهیم و خیلی کارهای دیگر را با صمیمیت انجام می‌دهیم و برای اینکه مبادا فرو برویم و باز به همان جایی برویم که در گذشته بودیم، به عنوان یک جناح ارزشمند نگران آینده، تحلیل گروهی را رها نمی‌کنیم. عیبی دارد؟» از نادر ابراهیمی پیش از این هیچ کتابی نخوانده بودم. یک عاشقانه‌ی آرام، بار دیگر شهری که دوستش می‌داشتم، چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم و سه جلدی آتش بدون دود در کنج کتابخانه‌ام خاک می‌خورد و من هربار چشمم بهشان میخورد با خودم میگفتم به آن گوشه‌ی سبیل فرخورده‌ی نادر ابراهیمی می‌آید عاشقانه نوشته باشد؟ ولی نوشته بود.یک عاشقانه‌ی آرام اولی بود. هم زیاد تعریفش را شنیده بودم، هم زیاد جلوی چشمم بود. توی کتابخانه‌ی خانه‌ام، ویترین کتاب‌فروشی مورد علاقه‌ام، لیست کتاب‌های چالش طاقچه و کتاب‌های نشان کرده‌ام هم بود. شروع به خواندنش کردم. آبان ۱۴۰۱ وسط این اوضاع انقلابِ تخیلی و خطر تجزیه و ترور و تلخی روزگار و نشستم و از عاشقانه‌های دو مبارز انقلابی که بعد از پیروزی از کمونیست بودن توبه کردند ولی مبارز ماندند خواندم و چقدر خوشحالم که جزء آدم‌هایی به حساب می‌آیم که عسل و گیله مردش را خواندم و با برنامه‌ریزی هفتگی‌شان زندگی کردم و به شیوه‌ی اعتراض آدم‌های آن روزهای خیابان انقلاب که در برابر حمله‌ی مغول‌ها کتاب بردند و زیربغل گیله‌مرد را گرفتند، به عسل باردار که بچه‌ی اولش را در دفاع از همسرش داد و بعد از پیروزی به جای سوگواری و ناله و زاری که شاید حقش هم بود، به خیال تولید و مبارزه با گرانی و روزمرگی بود، به دختر عسل که شبیه گیله مرد و پسری که عین خود عسل تربیت شده بود افتخار کردم.این روزها از این آدم‌ها کم میبینم. آن‌هایی که هزینه بدهند، بایستند، بروند و برگردند و از یک عمر مبارزه فقط ۱۵ روز اول برایشان سخت باشد و الباقی را در دنیایی که خودشان می‌سازند لذت ببرند و تفریح کنند.یک عاشقانه‌ی آرام نادر ابراهیمی واقعاً آرام است. سر حوصله و منطقی است اما عاشقانه و احساسی و گرچه در تعبیر قراردادی واژه‌ها منطقی و احساسی بودن معنی ندارد اما نادر ابراهیمی عاشقانه‌اش را آرام و منطقی نوشته است. من خیلی خوشبختم که در این برهه‌ی زمانی با این تصویر از یک زندگی معمولی و عاشقانه و غیرتکراری دو مبارز که حتی اگر روزی به اشتباه کمونیست بوده‌اند، از مبارزه دست برنداشته و به رخوت و سستی و نق و ناله نیافتاده‌اند، آشنا شدم.این پست را برای چالش کتابخوانی طاقچه در آبان ۱۴۰۱ نوشته‌ام. https://taaghche.com/book/79571 </description>
                <category>مریم کامکار</category>
                <author>مریم کامکار</author>
                <pubDate>Mon, 21 Nov 2022 03:13:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیزده دلیل بی‌خودی برای زنجیره‌ی اشتباهات</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AC%DB%8C%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%AA-iwkeghpyipl5</link>
                <description>هشدار: انقدر از خواندن این کتاب عصبانی‌ام که ممکن است در نقد کمی زیاده‌روی کنم.نمیدانم چرا اگر نوجوان دبیرستانی انقدر بی‌دست و پا و نفهم است که حتی با تحلیل‌های ذهنی که به نظر عاقلانه می‌رسد این چنین اشتباهات عملی فاحشی انجام می‌دهد و پس از آن هرگز قادر به کنترل خود نیست و با افسردگی و سرگشتگی در چرخه‌ی اشتباهات مکرر گیر می‌افتد چنان که دلایلش را بشمارد و ثبت کند تا وقتی به اندازه‌ی دلخواهش رسید خودکشی کند، زیست او را امن‌تر و تبعاً محدودتر نمی‌کنید تا آرام آرام با عوامل بیرونی آشنا شود، یاد بگیرد، رشد کند و مراقب خودش باشد.من عصبانی‌ام اما از سوال بالا قصد توهین به نوجوانان دبیرستانی را ندارم. در واقع میخواهم بدانم چرا نوجوان دبیرستانی در رمان‌های خارجی انقدر عادی دیوانگی می‌کند؟ همه نسبت به او بی تفاوت اند و هیچ نشانه‌ای از تعجب و کلافگی در رفتار اطرافیانش در واکنش به کارهای او نیست و کاملاً رها شده است.هانا در رمان جی اشر دختر نوجوانی که با ورودش به مدرسه تحت تاثیر حرف و حدیث‌ها اتفاقاتی برایش می‌افتد، نیست. جوجه گنجشکی است که مادرش خیال کرده پرواز میداند. از روی شاخه هلش داده و او بال نزده، نزده نزده تا نزدیک دهان گربه‌ای پای درخت که بالش را کنده و او بدون بال منتظر رسیدن حیوان گوشت خوار دیگری مانده است.در مقابل حواشی که برایش پیش آمده اولین واکنشش میتواند دفاع باشد که نیست و حتی در دامن زدن به حواشی هم کم نمیگذارد. میفهمد دوستش از او سوءاستفاده میکند اما به جای دوری، داستان و حاشیه‌ی جدیدی را با او رقم میزند که در تمام شدن حواشی قبلی تاثیر منفی میگذارد. در جامعه‌ی ما به چنین آدمی خاله‌زنک میگویند؛ چیزی که انگار در دبیرستان‌های رمان‌های خارجی و بین نوجوانان این رمان‌ها امری رایج و عادی است اما نتایج معمولی ندارد.نوارهایی که ضبط کرده حتی به نوعی مردم آزاری است. انگار که به حد جنون رسیده باشد و حالا که از نجات خود ناامید است بقیه را هم با خود به قعر چاهی که در آن گرفتار است بکشد.واکنش آدم‌های داخل نوار هم جالب است. آن‌ها هم فقط مقدار کمی بیشتر از هانا راه مراقبت از خود را بلدند. مثلا کلی جنسن وقتی ابتدای نوارها را گوش میداد و متوجه میشد که در مورد او نیست چرا میخواست تا آخر ماجرای آن آدم‌ها با هانا را بفهمهد؟این جز یک کنجکاوی دردسرساز است؟ آن هم زمانی که دیگر کمکی از او برنمیاید و درگیری آدم‌های دیگر آن نوار را با یکدیگر میبیند؟ نباید اول نوار خودش را پیدا میکرد؟به هرحال همه‌ی کاراکترهای این داستان نوجوان‌های درگیر مسائل جنسی و حواشی اجتماعی بودند که یکی از آن‌ها به جنون می‌رسد خودکشی میکند و تلاطم ذهنی باقیشان را تشدید میکند.از خواندن آن خوشحال نیستم زیرا همانطور که در جلد کتاب ذکر شده داستانی است که رهایتان نمی‌کند و مدام احساس میکنید دنیا با همه‌ی ادا و اصول‌های تمدن‌هایش، جنگلی است پر از موجودات زخمی ضعیف که مبتلا به مریضی واگیرداری هستند و هر لحظه باید منتظر باشی سروکله این بیماری در اطراف خودت نیز پیدا شود.این پست را برای چالش کتابخوانی طاقچه در مهرماه ۱۴۰۱ نوشته‌ام؛ پست قبلی‌ام هم کتابی با همین موضوع از لاری هالس اندرسون بود که من بیشتر دوستش داشتم. https://virgool.io/p/iwkeghpyipl5/edit  https://taaghche.com/book/24678 </description>
                <category>مریم کامکار</category>
                <author>مریم کامکار</author>
                <pubDate>Mon, 10 Oct 2022 14:25:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف بزن!</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D8%B2%D9%86-rb4bkuztiru7</link>
                <description>انتهای صفحه‌ی ۹۸ کتاب حرف بزن اثر لاری هالس اندرسون منِ کم‌حوصله‌ی درونم شاکی شد و فریاد زد :《چرا داری وقتت رو با خوندن این خزعبلات میگذرونی؟》حرف بزن اثر لاری هالس اندرسونصد صفحه‌ی اول، ناله‌های روزمره‌ی ملینداست که به نظر می‌رسد مبتلا به سه چهار نوع بیماری روانی فرنی‌دار مثل اسکیزوفرنی و شیزوفرنی و غیره باشد؛ نوجوانی که به تازگی وارد دبیرستان شده و در یک حادثه‌ی نامعلوم در یک مهمانی با گیجی و درماندگی شماره‌ی پلیس را گرفته و دوستانش را به دردسر انداخته است اما طاقت تبعات آن را ندارد و از اذیت و آزارها و طعنه‌ها و حتی بی‌محلی‌های آن‌ها حسی شبیه به جنون پیدا میکند و در عین حال تن به مذاکره، عذرخواهی، توجیه و دلیل آوردن برای کاری که انجام داده است، نمی‌دهد. اطرافیان از او قطع امید کرده‌اند و حتی پدر و مادرش برای ارتباط گرفتن و حرف زدن با او دچار مشکل جدی هستند اما برای درمان آن جز جر و بحث و تنبیه و گاهاً سلب آزادی‌ راهی پیش نمی‌گیرند. در مدرسه هم اوضاع همین است و حتی مشاور مدرسه راه درستی برای حل این مسئله پیدا نمی‌کند؛ در واقع دلیل اصلی همه‌‌ی اتفاقات این است که مشکلی طرح نمیشود تا حل شود. ملیندا از یک آدم لال کمتر برای حرف زدن تلاش میکند.در ادامه ورود شخصیت آقای فریمن به ماجرا هر چند در توصیف‌های ابتدایی ملیندا از کلاس هنر افتضاخ به نظر میرسد اما من را به دنبال خود در صفحات کتاب میکشاند تا ببینم او با آن تمرینات اختیاری و نمره‌ی تضمین شده چه تاثیری میتواند بر ملیندای بدقلق بگذارد.«...آقای فریمن زشت است. هیکل درشت و پیری شبیه ملخ دارد.مثل آدم‌های چلاقی‌ است که در سیرک کار می‌کنند. دماغش مثل یک کارت عابر بانک بین چشم‌هایش فرو رفته است.وقتی به صف وارد کلاس میشویم به ما لبخند میزند.آقای فریمن بالای سر یک چرخ سفالگری قوز کرده و دست‌هایش گل‌آلود و سرخ است. می‌گوید به تنها کلاسی که به شما یاد می‌دهد چطور زنده بمانید، خوش آمدید. ...»از اینجا به بعد کار و زندگی‌ام را ول میکنم تا همین امروز تمامش کنم. بخشی از این جذابیت مربوط به علاقه‌ی من به سبک زندگی آقای فریمن و بخش دیگر مربوط میشود به ورود شخصیت‌های دیگری به داستان مثل هدر که دوستانی از جنس او را حتماً خیلی‌ها در زندگی‌شان داشته‌اند یا آیوی که مثل کبریت بی‌خطر است و ریچل که نمونه‌های فراوانی در اطراف همه‌ی آدم‌ها از این شخصیت وجود دارد اما سرنوشت همه‌ی آن‌ها مثل ریچل ختم به خیر نبوده است. در واقع با حضور این شخصیت‌ها و برخورد ملیندا با آن‌ها متوجه میشوم که اوضاع روابط اجتماعی ملیندا تقریباً عادیست و حرف نزدن او حتماً دلیلی دارد.حوالی صفحه‌ی ۴۰۰ دیگر بو برده‌ام علت این رفتار ملیندا چیست. بیشتر سعی کردم درکش کنم و حتی به خاطر قضاوت زود هنگامش از خودم ناامید شدم. آقای فریمن هنوز برایم جذاب است. نامحسوس، آهسته آهسته و غیرمستقیم بدون هیچ طرح درمانی مشغول مداوای ملینداست و نتیجه را در گزارش‌های ملیندا از تمرینات کلاس هنرش میتوان دید. هنوز از رفتار پدر و مادر ملیندا در عجبم. نوشتن از این شخصیت‌ها یک مقاله‌ی علمی مجزا را می‌طلبد چون به نظرم اصلاً منطقی نیست که با ملیندا در یک خانه زندگی کنند و متوجه ضربه‌ی عاطفی که به این شدت بر روح او وارد شده نشوند و علتش را نفهمند.آخر قصه رسید. ملیندا زبان باز میکند. معلوم می‌شود که صرف حرف زدن درباره‌ی یک موضوع حتی در حد بیان یک جمله و شرح مختصر واقعه برای کسی در شرایط ملیندا شروع یک معجزه است. نکته‌ی دیگری که توجهم را جلب میکند انگیزه‌ای است که ملیندا را به حرف وا میدارد؛ ترس از تکرار این حادثه برای ریچل. در پایان داستان ملیندای ابتدای کتاب را به خاطر می‌آورم. دختر نوجوان مهربان، انسان دوست، کنجکاو، رها و بی‌پناهی که در اثر یک سواستفاده و آثار روانی بعد از آن نقاب یک روان‌پریش بی‌دست و پا و بی‌عرضه را بر چهره ی خود دارد و فکر میکنم علی‌رغم همه‌ی تفاوت‌های فرهنگی که چنین اتفاقاتی در جامعه‌ی ما برای نوجوانان به ندرت اتفاق می‌افتد، چقدر احتمال دارد هر کدام از ما مثل پدر و مادر ملیندا از احوال کسی در اطرافمان اینگونه بی‌خبر باشیم و قضاوتش کنیم؟این پست را برای چالش کتابخوانی طاقچه در مهرماه ۱۴۰۱ نوشته‌ام. https://virgool.io/p/rb4bkuztiru7/%C2%AB%D8%AD%D8%B1%D9%81%D8%A8%D8%B2%D9%86%C2%BB%D8%B1%D8%A7%D8%A7%D8%B2%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF  https://taaghche.com/book/80629 </description>
                <category>مریم کامکار</category>
                <author>مریم کامکار</author>
                <pubDate>Mon, 10 Oct 2022 13:30:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>