<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مریم کشفی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@maryamkashfi</link>
        <description>خوندن، نوشتن، رشد کردن :) متخصص قراردادها هستم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 23:07:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/171657/avatar/rHN5GY.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مریم کشفی</title>
            <link>https://virgool.io/@maryamkashfi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بازی با کهن الگوی آتنا</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamkashfi/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%87%D9%86-%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88%DB%8C-%D8%A2%D8%AA%D9%86%D8%A7-lnbnxhgakj6d</link>
                <description>{زنی 27 ساله با لباس‌های اداری اتوکشیده و انبوهی از پوشه و کاغذ پشت میز چوبی نسبتن بزرگی نشسته. یک لپ‌تاپ روی میز است. زن با ماشین حساب مهندسی بزرگی مشغول است.}- هوووف...  لعنت بهت جعفری...  ببین این فاکتورا رو به چه روزی انداختی...  فاتحه همه چی رو خوندی با این حساب کتاب مزخرفت... یعنی یک کار رو درست و کامل نمی‌تونی تحویل بدی...  بی‌عرضه‌ی تمام عیار...  {صدای پیامک می‌آید. گوشی را از کیف چرمی مشکی‌اش بیرون می کشد. هیجان زده می‌ایستد.} وای خدایا شکرت بالاخره شد...  {رو به تماشاچی} معاون اقتصادی شرکت مون بالاخره با درخواست ارتقا شغلی‌ام موافقت کرده...  از امروز شما دیگه با شیدای مشاور ارشد خداحافظی کنید...  الان یک مدیر اینجاست... {قد راست می کند و بعد چند ثانیه روی صندلی ولو می‌شود.} هوووف...  واقعن خستگی این مدت در اومد...  به جهنم که امثال جعفری ددلاین و مسئولیت سرشون نمیشه...  مهم اینه تیک این یکی هم خورد...{سرخوش کمی قدم می‌زند. دوباره به حالت خشک و جدی پشت میز بر می‌گردد.}  خب پس باید شروع کنم به برنامه ریزی واسه پست جدید...  نمی خوام شبیه مدیر سابق یه همچین صورت‌حساب‌های ناقص و شلخته جا بذارم...  واقعن هم آدم بیخودی بود...  راست و حسینی من هیچ وقت زیرآبش رو نزدم ولی روزی که استعفا داد یعنی درواقع ازش خواستن استعفا بده، از ته دلم خوشحال شدم...  نه چون می‌دونستم یه گزینۀ جدی برای مدیریت مالی شرکتم بیشتر بخاطر اینکه آدم گزافه‌گو و اهل حاشیه‌ای بود...  باورتون میشه؟ یه روز برداشت به من گفت: «خانوم صفری بد نیست یه کم به زنانگی‌تون برسید. یه کم آرایش کردن واسه زن جوان و زیبایی مثل شما لازمه» مردک کم عقلِ جِلف. یکی نیست بگه زنانگی رو کی تعریف کرده؟  اصلن به توچه که من چه شکلی‌ام؟  کلن از این آدمای خاله زنک چندش بود... از اینا که اول صبح به همکارای خانوم می‌گن: «اووو خانوم کریمی امروز چقد شیک شدی... بهار جان چقد این رژ لب جدیدت به پوستت میاد...» مردک وقیح...  {صدای پیامک می‌آید.}  اوو باباست...  باید خبر پست جدید رو بهش بدم...  {مشغول تایپ می‌شود و همزمان زیر لب نوشته‌هایش را می‌خواند.} سلام بابا جونم... خوبم تو چطوری؟... خبر جدید اینکه...  بالاخره مدیر مالی شرکت شدم... {کمی فکر می‌کند} بذار اینم اضافه کنم... ازت ممنونم که همیشه هوامو داشتی... برسم خونه تماس تصویری می‌زنم... می‌بوسمت... بای {چند ثانیه با لبخند بزرگی به صفحه گوشی خیره می‌ماند}  بابام خیلی خوبه...  همیشه دوست داشته دختراش واسه خودشون کسی بشن... یه مرد واقعیه...{تلفن داخلی اش زنگ می خورد} بله آقای دکتر... چشم حتمن... گزارش کامله من فقط یه چک نهایی بکنم تحویلتون میدم... بله خیالتون راحت... سپاسگزارم... شما لطف دارید جناب... چشم... چشم... خواهش میکنم...  خدانگهدار... {پشت لپ‌تاپ می نشیند.} رئیس این فایل گزارش رو می‌خواد...  منم حسابی خسته ام... ساعت چنده مگه؟...{ساعت مچی اش را نگاه می کند.}  اووو چقد زود میگذره.. ساعت 8 شبه...  فکر کنم تا الان اضافه کاریم رسیده به ۷٠ ساعت هنوز ده روز هم تا پایان برج داریم... خب این مدت واسه تثبیت جایگاهم بیشتر کارکردم...  البته... تقریبن همیشه همین طوره... مامانم همیشه غر می‌زنه که تو زندگی نداری شیدا تو همش کار می‌کنی...  خب مگه کار زندگی نیست؟ توقع داره به یه مرد دست پاچلفتی نُنُر بله بگم بعد برم براش آشپزی کنم تهش هم بچه و پوشک و این حواشی؟...  زندگی زندگی که میگن اینه؟  این ته زندگی خودشه واسه همین فکر می‌کنه بهترین مدل واسه یه زنه...  ولی من اینا رو نمی‌خوام... پول خوبه... سفر خوبه... جایپاه اجتماعی خوبه... والا... {گوشی‌اش زنگ می‌خورد.} اووو مامان داره زنگ می‌زنه... نمیشه پیچوند... جواب ندم به کل کلانتری‌های شهر زنگ می‌زنه... الو...  سلام... آره خوبم... نه دارم میرم خونه... راجع به چی؟... مامان دوباره شروع نکن... من الان خیلی کار دارم بعدن بهت زنگ می‌زنم... باشه خدافظ... {قطع می کند} دیدی؟  شاهد از غیب رسید... همش تو فکر خواستگار و این خزعبلاته... نه آقا من اصلن از اوناش نیستم بگم ازدواج هرگز ولی میگم با کی؟... با یه مردی که هیچ دستاورد مهمی توی زندگیش نداشته؟...  با اونی که فقط رفته دانشگاه مدرک گرفته بعدشم رفته کارمند شده؟... بیخیال بابا... ازدواج باید یه چیزی به آدم اضافه کنه.. یه آدمی باید بشه شریکت که تو رو بکشه بالا چه از نظر فکری چه اجتماعی و چه حتی مالی...  بد میگم؟... این همه زحمت کشیدم که برم واسه یه مرد ببوگلابی لباسِ گل‌گلی بپوشم و قرمه سبزی بار بذارم؟...  من آدمش نیستم برید... ولم کنید... والا...  {دوباره تلفن داخلی زنگ میخورد.}  اوو دکتره بسه دیگه! این وراجی‌ها کجای زندگیت بدردت خورده؟...  بشینم پای کارم... باید از همین حالا نشون بدم لیاقت این پست رو دارم... آره... {باجدیت تمام مشغول کار می‌شود.}</description>
                <category>مریم کشفی</category>
                <author>مریم کشفی</author>
                <pubDate>Sun, 10 Dec 2023 12:12:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنگ چشم!</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamkashfi/%D8%B1%D9%86%DA%AF-%DA%86%D8%B4%D9%85-sfeulqail5nk</link>
                <description>تمرین نوشتن و خودشناسینه تشبیه به آبی دریا میشه. نه بهت میگن چشم گربه ای. نه مشکی مشکی که برات ترانه بخونن. نه اونقدر روشن که بگن قربون چشم های میشی یا عسلی ات بشم. :)خلاصه که من صاحب معمولی ترین رنگ چشم هام. قهوه ای تیره!راستش چون خودم خیلی طرفدار چشم رنگی نیستم هیچ وقت وسواس خاصی نسبت به رنگ چشمم نداشتم. انگار همیشه جز ارکان پذیرفته شده ی جسمم بوده. چشم های قهوه ای تیره داستان عاشقانه خاصی ندارن اما بنظرم عصاره ی مطلوبی از زندگی معمولی اند. اینکه رنگ چشم هات تعیین کننده ی یکی از صفات ظاهری ات باشه در ایران یکی از نشانه های خوش اقبالی است اما من همیشه به عمق نگاهی که در چشم ها وجود داره بیشتر از رنگشون اهمیت میدم.حتی اینجوریه که میتونم سن آدم ها رو از چشم هاشون تشخیص بدم. بارها پیش اومده که یک نفر گفته وااای میدونستی فلانی مثلا 22 سالشه؟! چهره اش میخوره 30 ساله باشه و من گفتم که تعجب نکردم چون چشم هاش جوون تر از این هاست.بنظرم قهوه ای تیره میتونه نفوذ نگاه رو بیشتر کنه چون انگار از دل چوب سوخته به ماجرا نگاه میکنی. رنگی که به ته آتش رسیده اما هنوز زنده است و نظاره گره. بعضی ها هم تعبیرات مزاح آلود دیگری دارند که خب برای صاحبان چشم های قهوه ای تیره، چندان هم خوشایند نیست ولی برای من خنده داره. اینکه چشم های تو خودش قهوه ای باشه باعث میشه دیگه کسی نتونه با نگاهش قهوه ای ات کنه. :)خلاصه که دنیا از نگاه چشم های قهوه ای تیره، رنگیه! نه قهوه ای! :) در حالیکه ممکنه بعضی چشم رنگی ها دنیا رو قهوه ای ببینن. بیشتر از رنگ چشم، رنگ نگاه آدم هاست که تعیین میکنه چقد خوشگل باشن. :)</description>
                <category>مریم کشفی</category>
                <author>مریم کشفی</author>
                <pubDate>Mon, 11 Sep 2023 15:23:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استراتژیِ فقط یک ربع ساعت!</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamkashfi/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%AA%DA%98%DB%8C%D9%90-%D9%81%D9%82%D8%B7-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D8%A8%D8%B9-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-t2bvjjndaf9o</link>
                <description>خب این استراتژی جدیدی محسوب نمیشه. لابد قبلا - حالا به بیان دیگری شنیدین- منتها فرقش واسه من اینه که من یه چیزی رو انجام میدم، جواب میگیرم بعد راجع بهش مینویسم. مثل یک تجربه زیسته که کوچیک ولی ارزشمنده. حالا بگذریم ...?استراتژی فقط یک ربع ساعت چی میگه؟ من اینجوری ام که هروقت در روحیه مطلوبی نیستم و دچار بی هدفی و بی برنامگی میشم، یک یا حداکثر ۳ تا هدف دم دستی (منظورم اهدافی هست که مدتهاست میخوایم انجامش بدیم و یا تا الان شروع نکردیم یا هی شروع کردیم و تموم نشده، مثلا مثل تموم کردن یک کتاب) در نظر میگیرم و با خودم برنامه میریزم که تا ۲۱ روز، هر روز فقط ۱۵ دقیقه وقت بذارم و اون کار رو انجام بدم.و اینجوری ام که تایمر میذارم و ۱۵ دقیقه تیک خورد مثلا کتاب رو میبندم‌. (بخصوص روزهای ابتدایی حتما به تایم پایبند باشید که ذهنتون غر نزنه که دیدی گفتی فقط ۱۵ دقیقه ولی بیشتر شد؟ ?)  پس فقط ۱۵ دقیقه اما هر روز و در هر شرایطی... یعنی روو به موت هم بودی اون ۱۵ دقیقه رو باید انجام بدی و تیک بزنی ☠? بعد ۲۱ روز چی میشه؟ - یه حجم باورنکردنی از کار پیش رفته- طعم تلخ شروع نکردن از بین رفته - ناخودآگاه آدم با این تیک زدن اهداف کوچیک باور کرده که میتونه و شدنیه - از اون گنگی اولیه شروع کار در اومدی و افتادی روو غلطک - حس بهتری به خودت داری و انگیزه دوباره گرفتی - از استرس و عذاب وجدان هدر دادن عمرت، تا حدودی رها شدی - بر کمال‌گرایی منفی ات که فکر میکنه یا باید کار در حجم بالا انجام بشه یا اصلا انجام نشه غلبه کردی - باقی تایم هر روزت رو با حس اینکه حق دارم به خودم برسم گذروندی - آماده ای که توان بیشتری روو اهدافت بذاری ? بعدش چی؟ اون روز رو به خودت پاداش میدی و یه جشن کوچیک میگیری. (هر جوری که کودک درونت سرذوق میاد) و بعد وارد ۲۱ روز دوم میشی. باز هم با همون تایم ۱۵ دقیقه. توو این دوره دوم میتونی هروقت تایم بهت اجازه داد از ۱۵ دقیقه تجاوز کنی و تا ۳۰ یا ۴۵ دقیقه  هم مشغول اون کار بشی (* البته اگه مثلا ۳ تا کار توو برنامه ات داری نباید از ۱۵ دقیقه مخصوص اون ۲ مورد دیگه زده بشه) و باز بعد ۲۱ روز دوم هم پاداش میگیری و میری واسه مرحله سوم. و مرحله چهارم ...هر روز در هر شرایطی بهش پایبند باش! بعد ۶ ماه بیا از نتایجش برام بگو?✌️پ ن: امروز ۲۱ام  من از شروع یک استراتژی فقط یک ربع ساعتِ دوباره است و من به یمن این موفقیت اینا رو به اشتراک گذاشتم ? ✌️من مریم، ۲۱ روزه هستم ??۲۴ مرداد ۱۴۰۲</description>
                <category>مریم کشفی</category>
                <author>مریم کشفی</author>
                <pubDate>Tue, 15 Aug 2023 11:48:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وسوسه</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamkashfi/%D9%88%D8%B3%D9%88%D8%B3%D9%87-uog7ujjzdyca</link>
                <description>واژه ی وسوسه برای ما تداعی شیطان و آتش و گناه است. انگار بهانه ای است برای انحراف از مسیر صحیح.اما وسوسه برای من معنای دیگری دارد.درست از سال ورودم به دانشگاه یعنی حدودا 14 سال پیش! با ابتلا به وسواس فکری به مدت 4 سال متوالی... و نبرد سهمگین من با این موجود نامرئی هولناک، فهمیدم وسوسه برای من، هجوم افکاری است که نمیگذارد از لحظه ی کنونی کمال بهره را ببرم. افکاری که مرا عصبانی، ناامید و وحشت زده می کند. از آن سالها بعد از آموختن چگونگی مواجه با این درد، وسوسه ها را از دور بو میکشم و گرچه گاهی در دامشان گرفتار می آیم اما حداقل این است که آگاهم که وسوسه است و نه چیزی بیشتر.امروز مثل هزاران روز دیگر در زندگی ام وقتی ساعت، هشدارِ بیدارباش داد و من نشستم تا خودم را برای شروع روز دیگری آماده کنم، وسوسه ها یکی پس از دیگری سخن گفتن را آغاز کردند ... &quot;یه کم دیگه بخواب! ببین چقدر هوا خوبه!&quot; ... &quot;میخوای پیامک بدی به رئیس که دیرتر میای؟&quot; ... &quot;اصلا تا کی قراره همین جوری بی میل بیدار بشی از خواب؟&quot; ... &quot;زندگی قرار نبود اینقد سخت باشه!&quot; ... &quot;بازم باید بری سرکاری که دوستش نداری!&quot; ... &quot;بیا امروز به روتین موفقیت عمل نکنیم چون خیلی حالمون گرفته است&quot; ... &quot;اگه وام گیرت نیاد چی؟&quot; ... &quot;اگه خونه گیرت نیاد چی؟&quot;... &quot;اگه مجبور بشی تا آخر عمر همین جوری باسختی زندگی کنی چی؟&quot; ... &quot;چرا اینقدر تنهایی آخه؟&quot; ... &quot;نمیشد پولدارتر بودیم؟&quot; ... &quot;بیا فرار کنیم از همه چی&quot;... &quot; اصلا زندگی خیلی ترسناکه بیا بخوابیم&quot; ...چه کردم؟ ... مثل اکثر روزها شنونده بودم و همان طور مشغول روتین صبحگاهی ام شدم. حرف هایشان در مغزم میپیچید و من لباس می پوشیدم. غُرغُر می کردند و من با کیسه زباله ها از خانه بیرون زدم. کمی مردد شدند اما سکوت نکردند و من وارد مترو شدم. در آن شلوغی، حرف های جدیدی از بدختی و بدشانسی زدند و من هندزفری گذاشته بودم و وویس مثبتی گوش میکردم. در بین راه برای صبحانه نانی خریدم و آنها از جنگ برای بقا گفتند و فریاد کشیدند و پا کوبیدند. سرکار رسیدم. 5 کار مهم روزم را تیک زدم. با همکارانم خندیدم و آنها در سکوت نظاره کردند.و اکنون که این واژه ها را می نگارم آنها با دلخوری نگاهم می کنند. هیچ نمی گویند چون من بشدت احساس سرخوشی میکنم و با انگیزه، امروز را به پایان خواهم رساند و باز در انتهای شب و باز در اول صبح فردا آنها دوباره گفتگو را آغاز خواهند کرد و من بدون هیچ درگیری، روتین موفقیت را دونه دونه تیک خواهم زد.یاد گرفته ام که زیستن شاد و موفق، مساوی عدم حضور وسوسه ها یا نبرد با آن ها نیست. زیستن، یعنی پذیرش حضور وسوسه ها و باز هم ادامه دادن تا آنجایی که وسوسه هایت کمرنگ شده و آنقدر با تو و اراده ات دمخور شوند که پیرو تو گردند و زیست جدیدی را آغاز کنند. و تا لحظه ی مرگ وسوسه های جدیدی زاده شوند و تو به ابرقهرمانی در زیست با وسوسه ها تبدیل شوی و زندگی ات را تمام و کمال به ابدیت بسپاری.</description>
                <category>مریم کشفی</category>
                <author>مریم کشفی</author>
                <pubDate>Sun, 13 Aug 2023 10:50:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیر گل آفتابگردون</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamkashfi/%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%DA%AF%D9%84-%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%88%D9%86-tvemzl6sxprw</link>
                <description>از اونجایی شروع شد که سال 1396 که مشغول فعالیت های داوطلبانه مختلف بودیم، فکر کردیم چقدر خوبه که محفلی واسه گفتگو و یادگیری داشته باشیم. میشه گفت به این نتیجه رسیده بودیم که تنها راه تغییر جهان پیرامون مون اینه که از خودمون شروع کنیم.این شد که ایده ی جلسه ی گفتگو محوری که اون سال ها در روز پنج شنبه هر هفته و در پارک لاله برگزار میشد به ذهنمون رسید. اولش شاید نمیدونستیم قراره چه سودی داشته باشه این دورهمی کوچیک؛ اما به مرور پنج شنبه ها واسمون تبدیل شد به پاتوقی واسه اینکه حالمون بهتر بشه، مکان امنی واسه حرف زدن از دغدغه ها و توو مخی هامون و کم کم لحظه شماری میکردیم واسه اینکه پنج شنبه برسه و دور هم جمع بشیم، باهم حرف بزنیم، با هم بخندیم، با هم گریه کنیم و ...اتفاقات مختلفی باعث شد این دورهمی بعد 2 سال در 1398 متوقف بشه و ما (که بعضی از قدیمی ها با ما نیستن و خوشحالیم که افراد جدیدی در جمع مون داریم) تصمیم گرفتیم مجدد زیر گل آفتابگردون پارک لاله جمع بشیم و اینبار از تجربیات جدیدمون بگیم و بازم یه قدم برداریم واسه تغییر و حال خوب مون و البته یه قدم کوچیک واسه بهتر شدن حال دنیا :)</description>
                <category>مریم کشفی</category>
                <author>مریم کشفی</author>
                <pubDate>Sun, 06 Aug 2023 18:24:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی داغونی هم قشنگی :)</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamkashfi/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%BA%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%87%D9%85-%D9%82%D8%B4%D9%86%DA%AF%DB%8C-zgsutkzufccg</link>
                <description>دیشب رفتم بلوار کشاورز واسه قدم زدن و حرف فلسفی زدن :)یه رفیقی هم خودش رو رسوند و گپ و گفت کردیم. از خستگی، از اندوه عمیق، از فروپاشی روانی و ... و ... و ...بهش گفتم: میدونی چی خیلی ماها رو توو بحران هامون اذیت میکنه؟ اینکه بهمون یاد دادن که زمانی درست زندگی میکنی که خوشحال باشی! وقتی دوست داشتنی هستی که شاد و شنگول باشی و بشکن بزنی!ماها فکر میکنیم اون لحظاتی که خیلی خسته ایم یا خیلی غصه داریم، در واقع زندگی متوقف شده. واسه همین دست و پا میزنیم تا زود از شرش خلاص بشیم و همین دست و پا زدن ما رو بیشتر توو مرداب گرفتار میکنه! به خودمون فرصت نمیدیم که رنج مون رو ببینیم.میخوام بگم همین الانی که اینقدر غم داری و داغونی بازم داری درست زندگی میکنی، چرا؟ چون همچنان داری ادامه میدی ... سرکار میری ... ایده جدید به ذهنت میرسه... با آدما معاشرت میکنی ... خودتو یخ در بهشت مهمون میکنی  و ... خود منم که چند وقته بشدت خسته ام بازم دارم زندگی میکنم! چون با همه ی خستگیم بازم دارم واسه اون هدفی که دارم تلاش میکنم ... مینویسم ... کتاب میخونم ... به فکر پول در آوردن های بزرگترم و سعی میکنم با آدم های درست، معاشرت داشته باشم ...آره شاید این مریمو خیلی ها دوست نداشته باشن! شاید توقع داشته باشن ازم که شاد و پر انرژی و سرزنده باشم! شاید حتی ازم فاصله بگیرن ... اما میدونی! من کنار این مریم داغون می مونم! من همچنان با عشق در آغوشش میگیرم! من عاشقشم چون میدونم که زندگی کردن وقتی اینقدر خسته و بی جونی، چه شجاعت و ایمان وصف ناشدنی میخواد ... :)به تو هم که داری اینا رو میخونی میگم که اصلا مهم نیست داغون و خسته و اندوهگینی! همین که بازم ادامه میدی ولو آهسته! ولو با قدم های کوچیک! تو تحسین برانگیزی! به قول آبجی تکتم، &quot; به ادامه دادن ادامه بده!&quot; همیشه که تاریک نمی مونه ... یه روزم وقت خنده های از ته دل ما میرسه ... هی با تو ام! با خودِ خودِ خودت؛تو وقتی داغونی هم قشنگی ! :)</description>
                <category>مریم کشفی</category>
                <author>مریم کشفی</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jul 2023 17:57:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیرمرد و دریا</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamkashfi/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-byfj4qptjmgo</link>
                <description>وقتی تمومش کردم عصبانی بودم! بشدت عصبانی!!!مدام توو ذهنم صحنه های مبارزه تا پای جانِ پیرمرد با ماهی، تکرار میشد و حرص میخوردم که خب چی؟ چیشد الان؟ چه مزخرف!!گذاشتم چند روز بگذره تا بتونم تحلیل بهتری ازش داشته باشم و قطعا بعد یه مدت دوباره میخونمش.اما الان فکر میکنم مهمترین چیزی که ازش دریافت کردم این بود که جنگیدن تا کی؟ تا کجا؟ و برای چی؟اینا شاید مهمترین سوالاتی هست که هر بار قبل از آغاز یک مبارزه واسه رسیدن به یک هدف باید از خودم بپرسم. شاید اینکه ابتدای اتمام داستان، این قدر برافروخته شده بودم به این دلیل بود که در روزهایی بودم که داشتم مثل پیرمرد در دوردست، تا پای جان واسه یه هدفی میجنگیدم و یهو به خودم اومدم و دیدم که دارم روانم رو نابود میکنم! و تهش -اگه تا برسم ساحل- کوسه ها، صیدم رو تیکه پاره کنن چی؟!اینه که دست از تلاش برنداشتم، اما سنجیده تر عمل کردم و سعی کردم فشار رو کمتر کنم! داشتم له میشدم زیر حجم خواستن این هدف! رسالت؟ این دومین موضوعی هست که برام به چالش کشیده شد! گاهی آدمی میتونه بخاطر رسالتی که برای خودش به غلط ساخته، زندگی اش رو به نابودی بکشونه! شاید رسالت ما در زندگی (تنها) همین زندگی کردنه و در مسیر همین زیستن به خودشناسی رسیدن و در مسیر خودشناسی، خیری به خود و دیگران رساندن! گاهی اینقدر روو &quot;رسالت من چیه؟&quot; و &quot;برم رسالتم رو انجام بدم&quot;، قفلی میزنیم که فراموش میکنیم زندگی کنیم. اینایی که میگم نفی هدفمندی نیست. میخوام بگم مهمه که بدونیم &quot;تمام مسیر&quot; رسالت ماست، لحظه به لحظه زیستن، رسالت ماست. نه فقط زمان هایی که به طور خاص صرف رسیدن به هدف میکنیم یا نه فقط زمان رسیدن به قله! تمام اتفاقات معمولی روزمره هم رسالت ماست و میتونه معنای زندگی بگیره وقتی بفهمیم اومدیم که زندگی کنیم و آدم خوب تری باشیم. همین!</description>
                <category>مریم کشفی</category>
                <author>مریم کشفی</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jul 2023 10:05:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردی به نام اُوِه</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamkashfi/%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%8F%D9%88%D9%90%D9%87-clnpad0xzeuo</link>
                <description>وقتی شروعش کردم حس کردم چه بداخلاق و پیر کننده! منظورم شخصیت اول داستانه! مردی به نام اُوه :)اما به مرور حس کردم چقدر حس مردانگی و امنیت داره این کاراکتر و با شروع ماجراهای جالب و بانمکش با دیگر کاراکترهای داستان، عمق احساسم بیشتر شد. جوری که آخرای داستان با عشق، اشک ریختم و داستان رو دنبال کردم.نمیخوام اسپویل کنم واسه همین صرفاً از احساس خودم مینویسم راجع به ساعاتی که با این کتاب زندگی کردم.بنظرم همه ی آدم ها (بخصوص آدم های کاری و کارآمد) باید حس کنن که مفید هستن تا انگیزه زنده موندن داشته باشن. بخصوص وقتی سن آدم بالا میره بیشتر به احساس کارآمدی نیاز داری.انگار همش برمیگردی به روزهایی که طی کردی و از خودت میپرسی:چی شد؟ الان چی دارم؟ چه اثری از من باقی موند؟بشدت دلم خواست با آدم های جدید و باحالی در ارتباط باشم که با هم به هم کمک کنیم و توو ماجراهای تلخ و شیرین کنار هم باشیم. یه جورایی رویای اکیپ دوستانه برام زنده شد و باز از صمیم قلب آرزوش کردم.از جنس ارتباط نسل قدیم و جدید در داستان هم لذت بردم. اینکه نسل جدید کارآمدی های جدیدی خلق کرده که شاید ابتدا از نظر قدیمی ها، پیش پاافتاده باشه اما کم کم متوجه میشی که اونم واسه خودش لیاقت میخواد و اقتضای عصر کنونی است.مثل منی که بعد از 6 سال درس خوندن توو رشته حقوق و 5 سال کار کردن، دارم دوره معامله گری در بازار ارز دیجیتال رو میگذرونم و میبینم که چقدر با دنیای ذهنی من فرق داره و در عین حال چقدر جالب و کارآمده!تهش این که داستان &quot;مردی به نام اوه&quot; ررو بخونید!  لذت خواهید برد :)</description>
                <category>مریم کشفی</category>
                <author>مریم کشفی</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jul 2023 15:23:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من از آتیش گذشتم ...</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamkashfi/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%AA%DB%8C%D8%B4-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%85-sgiykjesatje</link>
                <description>واسه من 2 سال طول کشید که مطمئن بشم انتخابی که کردم واسم مناسب نیست. آسیب روحی عمیقی دیدم و با وجود اینکه در 3 ماه اول رابطه، پی بردم که اشتباهه اما میدونی چی این رابطه را تا 2 سال ادامه داد؟ خب در پاسخ به این سوال شاید بهتر بگم چی ها باعث ادامه دار شدنش شد. چندین علت داشت اما من میخوام یه موردش رو که عمیقا مربوط به خود من بود بگم. من نمیخواستم باور کنم که این منم که اشتباه کردم!فکر میکردم چون آدم باهوشی هستم و جز اون دسته افرادی که براحتی دل نمیبازه و وارد رابطه عاطفی نمیشه، حتما انتخاب بهتری نسبت به بقیه دارم و همین تفکر غلط منو انداخت توو این دام که بیشتر بمونم توو رابطه سمی و بیشتر هم آسیب ببینم.و البته بعد تصمیمم به جدایی، 2 سال هم طول کشید تا بطور کامل رها بشم از اون رابطه ... یعنی یه جورایی 2 سال تحمل کردم تا طرف مقابلم به این درک برسه که دیگه تموم شد ! و البته تهش هم خیلی مسالمت آمیز به این نتیجه نرسید ... بگذریم راجع به اون آدمی که هیچ جایی توو زندگی کنونی من نداره (منطقاً و اخلاقاً) نباید صحبت کنم :) شاید این نوشته واسه تویی که میخونیش، یه نشونه باشه. میخوام بهت بگم اگه نشونه های زیادی داری که رابطه ات اشتباست! اگه داری آسیب میبنی! اگه روز به روز غمگین تر و بی انگیزه تری! به خودت سخت نگیر! بدون که ما آدما اشتراکات زیادی داریم و همه مون اشتباهات بزرگی مرتکب میشیم و این ابدا معنی اش این نیست که خنگ و ضعیف و نالایقیم. :)بعنوان کسی که از مراحل سختی گذشته میخوام بگم روزهای خیلی بهتری در راهه. البته که آسون نیست. درد داره. اما ارزشش رو داره چون تو لایق تر از اینایی. پس سختی اش رو به جون بخر و نذار باقی روزهای عمرت پای یک انتخاب اشتباه بسوزه!فقط خواستم یادآوری کنم که :تو لیاقتت بیشتر از این هاست!</description>
                <category>مریم کشفی</category>
                <author>مریم کشفی</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jul 2023 08:17:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بچه درس خونهای یاغی</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamkashfi/%D8%A8%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%BA%DB%8C-ov7fnm01cc0w</link>
                <description>از همون ابتدایی که وارد مدرسه میشیم، یک دسته بندی اولیه وجود داره!1-بچه درس خون ها : عموما آروم و حرف گوش کن و معدل بالا و شکلات اولیای مدرسه.2-یاغی ها: شر و شیطون و قانون شکن و درس نخون و مورد سرزش بزرگان مدرسه.جزء هر کدوم از این دسته ها باشی، مورد پذیرش هستی بهرحال. وای بحال اینکه توو هیچ کدوم از این دوتا نتونن جات بدن. (این رویه هرچی بزرگتر بشی، بیشتر هم میشه. دسته بندی های سیاسی، فرهنگی، شغلی، مالی و ....بعد هرچی بیشتر توو این دسته بندی های رایج، جات نشه؛ اوضاع بدتر هم میشه.)داشتم از مدرسه میگفتم. امثال من که هم یه جورایی درس خون بوده هم یاغی و قانون شکن، میشن آدم مریخی های مدرسه و از اونجایی که طبق نظریات جرمشناسی، اقشار کم تعدادی که در فرهنگ عمومی مورد پذیرش نیستند؛ میرن یک گروه واسه خودشون ایجاد میکنن که بهش میگن &quot;خرده فرهنگ&quot;!اینا دسته بندی های نانوشته است اما ما یک خرده فرهنگ بچه درس خون های یاغی داریم که معمولا سرنوشت های عجیب غریب دارند و دست به کارهای متفاوت میزنن. مثلا یهو وسط تحصیل در یک دانشگاه سطح بالا، ترک تحصیل میکنن میرن سراغ تجارت!یهو از یک رشته ی تاپ و رایج، ول میکنن میرن سراغ فلسفه و عرفان!و خلاصه هرکار عجیب غریبی که برای دیگران دیوانگی محض به حساب میاد. اینا ممکنه کلی چیز بنویسن که هیچ کس نخونه! کلی نظریه مطرح کنن که هیچ وقت کسی طرفدار یا حتی منتقدش نشه!و البته که یه وقتایی هم یهو از دل یکی از همین دیوانه بازی هاشون یه اختراع و نوآوری و جهشی بیرون میاد.تنهایی، درک نشدن، متلک شنیدن های خرواری، افسردگی های مقطعی، بی پولی و... از دردهای رایج اعضای خرده فرهنگ &quot;بچه درس خون های یاغی&quot; هست. اگه یکی از این ها هستین، به گروه افراد مشابه خودتون پناه ببرین تا زندگی براتون راحتتر بشه.اگر هم جز این خرده فرهنگ نیستید، بار اضافی روو دلشون نذارید. ما را به خیر تو امیدی نیست! شر مرسان!</description>
                <category>مریم کشفی</category>
                <author>مریم کشفی</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2020 21:26:10 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>