<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mary Mary</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@maryamrainy86</link>
        <description>حالا تا آخر هفته ببینیم چی پیش میاد بعدش شاید نبودی اصلا.
&quot;Hungry for life.&quot;</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 06:45:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3657407/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mary Mary</title>
            <link>https://virgool.io/@maryamrainy86</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زندگی تا به اینجا.</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamrainy86/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-g80xr9klyikl</link>
                <description>توی این نقطه از زندگیم یه خورده گمم و نمی‌دونم چی بگم، ولی دوست دارم اینجا بنویسم چون یه جورایی دفتر خاطراتمه. سرتیتر خبرهای زندگی من خلاصه شده در چند چیز: قطع ارتباط کامل با تمام دوست‌هام، شروع درس خوندن، و امید... امید برای اینکه شاید فردا روز بهتری باشه. نه امید برای اینکه تهران قبول شم یا امثالها... بیشتر امید برای اینکه زنده بمونم و مهم‌تر از همه ادامه بدم. به قول آقای جالب: &quot;منی که اینقدر نتیجه گرا بودم فقط تحسینت می‌کنم که داری ادامه می‌دی.&quot; اینکه تقریبا همه رو از زندگیم انداختم بیرون انگار آدم‌های اضافی روزگار من بودند، ناراحتم نکرد و این ماجرا حتی من رو ناراحت‌تر می‌کنه. اینکه از قطع ارتباط با آدم‌های مثلا جدی و نزدیک زندگیم ناراحت نشدم برام عجیبه. آدم‌هایی که ریز و درشت زندگی منو می‌دونن، هفت سال باهاشون حرف زدم، آدم های چرت و پرت، مفت‌گو و مغرور که برای قضاوت من حتی لحظه‌ای صبر هم نمی‌کردند. به من بگو بی انصاف اما متاسفم که بگم انسان آزاده و می‌تونه آزادانه انتخاب کنه. کاش می‌تونستم یه آدم درست حسابی پیدا کنم. عمیقا نیاز دارم به یه دوست. (شما می‌شناسید به من هم معرفی کنید.) بهش بگم بیا آغوشم که ما هم‌دردیم اما می‌دونی چیه عزیز من، رفیق من، تنها کسی که تو رو تا تهش می‌خواد، خودتی و خودت. دلم می‌خواد از اینجا برم تا این آدم‌های تکراری رو دائم نبینم. میرم بیرون قدم می‌زنم ماشین پلیس ها بهم نگاه می‌کنن... انگار گناهی مرتکب شدم. مردها نگاهم می‌کنن انگار طعمه‌ای هستم که باید شکار بشم. خجالت نمی‌کشم که اینو بگم از نگاه آدما بدم میاد خودم رو جوری می‌پیچونم و لباس می‌پوشم که انگار وجود نداشته باشم اما باز هم نگاه ها رو حس می‌کنم. وقتی یکی دنبالم می‌کنه، دلم می‌خواد شروع کنم به داد زدن اما واقعیت اینه تا وقتی تلاش نکنم و از این شهر به حقیقت تخمی نرم، وضعیت همینه. باید برم و محیط دانشگاهی رو تجربه کنم. پیش مثلا آدم حسابی ها باشم. مثلا. چرا اینقدر انگار توی زندگیم جاهای اشتباه بودم؟ و ترسیدم؟ نمی‌دونم. فعلا همین.</description>
                <category>Mary Mary</category>
                <author>Mary Mary</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 00:17:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مامان من همیشه باهاتم.</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamrainy86/%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%AA%D9%85-ig2lakud2ifs</link>
                <description>یادم رفته چجوری می‌نوشتم... نمی دونم چقدر بنویسم و چطور... راستشو بگم اصلا این یه ماه یه جوری تمام شدم که یادم رفته چجوری بود زندگی قبلیم. امروز دقیقا یک ماه از روزی که هر چی کار و زندگی و درس و خواب و خوراکه رو گذاشتم کنار. از خشم لبریزم. اون زندگی درستی که در سرم بود حالا دیگه نیست، شروع کردم دوباره به انجام کارهایی که یه چند ماه تلاش کرده بودم که فقط ازشون فرار کنم. چی فکر می‌کردم و چی شد؟ از امروز و فردا باید ادامه بدم اما هیچ چیز فراموش نمیشه... متنفرم از اینکه مجبورم که ادامه بدم اما ناچار باید از اینجا و این شهر برم و تنها راه چاره من همینه، خوندن برای رفتن. باید براش تلاش کنم هر طوری که شده. دیگه تحمل موندن توی این آب راکد رو ندارم. می‌خوام جریان پیدا کنم، می‌خوام حتی جای این بچه‌های همسن خودم که دیگه نیستن هم زندگی کنم، حقشون رو از زندگی بگیرم. تنها راه نجاتم همینه. این چند روز با یکی از دوستانم به خاطر همین مسائل قطع ارتباط کردم، نتونستم... نشد و نتونستم بپذیرم یکی از بی عدالتی همینا استفاده می‌کنه و تازه در پی مخالفت با بیدادگریه؟ امکان نداره! همه ما یه هوا رو تنفس می‌کنیم، یه خون در رگ‌های ماست، چرا بپذیرم که با کسی دوست باشم که دستش حتی شده غیرمستقیم با خون آلودست؟ گور بابای دوستی تا وقتی که اخلاقیات و در پی اون انسانیت رعایت نشه. مگه این گل‌های تازه شکفته که ریششون سوخت، آرزو ندشتن؟ اما باز هم میگم هیچ چیز فراموش نمی‌شه، مگر میشه یه مادر فرزند و پاره‌ای از تنش رو که خون از تنش ریخته شد رو فراموش کنه؟ هیچ چیز عادی نیست. هیچ لبخند و لباس سفید و نقل و نباتی در کار نیست. حتی دیگه نایی برای ادامه این زندگی هم نیست. تنها صدایی که این روزها می‌شنوم اینه: &quot;مامان من میرم ولی برمی‌گردم، من میرم اما همیشه باهاتم، پروانه‌ی بنفشی دیدی، منم. ابرهایی در آسمان دیدی، منم. گلی که بر سر راهت... افتاد، منم.&quot; نمی‌دونم چطور تونست این کلمات رو اینقدر درست در کنار هم بذاره.حالا هر چیزی رو که می‌بینم، یاد آدم‌هایی میفتم که نمی‌دونم چقدر غلط یا درست ولی دلم می‌خواست دستشون رو می‌گرفتم و می‌گفتم لطفا امشب رو خونه بمون. یعنی می‌دونستن اون روز آخرین روزیه که طعم زندگی رو می‌چشن؟</description>
                <category>Mary Mary</category>
                <author>Mary Mary</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 20:51:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام خدا من باهات حرف دارم.</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamrainy86/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%AA-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-watrojupboyz</link>
                <description>امروز اول بهمنه. برف داره میاد اما نه من یه نوجوون عادی ام نه اینجا یه جای عادی. بیشتر از دو هفته شد که تقریبا دوباره به این نتیجه رسیدم که چرا تابستون کار رو خلاص نکردم؟ فکر می‌کردم قراره چیزی فرق کنه؟ چیزی بهتر شه؟ تقریبا نزدیک به دو هفته شد که از درس و زندگی و اون روتین تقریبا انسان غیرمعمولی در خاورمیانه رو دوباره از دست دادم. دیگه نه صبح‌ها پا میشم به امید دوش و چایی سر صبح نه شب‌ها می‌خوابم به امید اینکه بالاخره روزهای خوب میاد. کاش جهان جور دیگری بود... &quot;این جهان که نشد، قرار ما جهان بعد، پای درخت بِه...&quot; خودم رو خیلی سرزنش کردم این روزها اما خب کاش سرزنش داستانی رو عوض می‌کرد. امروز صبح که دیدم برف ها نشسته روی درخت‌ها یه چایی ریختم نشستم روی زمین و فکر کردم... &quot;ملتی که ادبش، قناعت را فضیلت می‌داند، هر ساله دچار قحطیست.&quot; قناعت، قناعت، قناعت... هر کی به من میرسه میگه متولد ۸۰ و خورده‌ای؟ تمام شد شماها دیگه چجور می‌خواین زندگی کنین. راست هم می‌گن بالاخره. خیلی حرف‌ها هست که شاید می‌شد گفت. اما مهم ترینش اینه... هیچ موقع از ایرانی بودن ناراحت نبودم. هیچ موقع. دروغ چرا همیشه فکر می‌کردم دغدغه ۱۸ ساله‌ی سوئدی هم همینه؟ شاید همیشه ته دلم می‌خواستم که روزی از این منزل ویران برم ولی همیشه بذر حیف توی دلم هست. حیف از این سرزمین دوست‌داشتنی، حیف از این تاریخ و جغرافیا، حیف از این این نقل شیرین فارسی، حیف از این مردمان خوب، حیف از ما که هر روز با یکدیگر در جنگیم. وقت رفتنه، ما هم رفتنی ایم مثل همه، در امید یه بیست سالگی و یه سی سالگی معمولی در مملکتی که هویت تو هم علامت سوال بزرگی‌ست. امیدوارم حال همه خوب باشه و از عزیزانتون باخبر باشید. در هر جناحی که هستید، یادتان باشد که انسانیت بالاترین مقام است.&quot;جای مردان سیاست بنشانید درخت تا هوا تازه شود.&quot;</description>
                <category>Mary Mary</category>
                <author>Mary Mary</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 12:30:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه جوانی‌ای اسماعیل، می‌بینی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamrainy86/%DA%86%D9%87-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-fwfuhkda2xhr</link>
                <description>واقعا اینقدر دیدم به زندگی تغییر کرده در این یک ماه که نمی‌دونم آیا این حرف درسته یا نه ولی از دردهایی که کشیدم راضی‌‌ام. اینقدر دارم آرام آرام زندگی می‌کنم و عجله‌ای برای زیستن ندارم که خیلی عجیبه. شاید اگر این دردها با من نبود، نگاهم محدودتر از این حرف‌ها بود. چقدر زندگی یهو خوبه. نکنه تاثیر قرص‌هاست؟ ولی نمی‌دونم همه چیز یهو خوبه و سخت نمی‌گذره منتظرم فقط تایمه بیاد و آزمونه رو بدم و تمام. وای. ۲۶ روز از این دوره مونده... یعنی آبان ماه رو با این مشاوره هستم بعدش زنگ می‌زنم به آقا جالبه که از قضا فامیلمون هم هست بگم ببینم هنوزم کار مشاوره می‌کنه؟ خدا کنه نره تهران و بمونه همین دهات این یه سال رو. براش بگم این یه ماه رو چه آهسته و چه پیوسته رفتم و چه بزرگ شدم و چطور زخمم رو پوشوندم و الان آماده‌ام که هر روز برم موسسه و برنامه بده به من و من شروع کنم با برنامه‌ی اون درس بخونم... اصلا من آدم بنده‌ی ارتباطات و آدم جالبم. هر چی آدم‌های جالب بگن همونهچقدر خوشحال‌ترم که آدم‌های سمی و اشتباه زندگیم رو بیرون کردم هر چقدر دلم براشون تنگ بشه اما آدم اشتباه، اشتباهه. ۶ روز رو به آرومی می‌گذرونم و بعد که از دوره ۲۰ روز باقی مونده بود دوباره میام. میام و باز تا ۱۰ روز تا دوره صبر می‌کنم و بعد دوباره از روز صفر که پیام بدم و زنگ بزنم به آقا جالبه و ازش بخوام برام برنامه بنویسه و چک کنه مسیرم رو که یه وقت گمراهی نرم... حداقلش اینه که این یکی حضوریه و گاهی از خونه می‌زنم بیرون واسه همین و میرم جای موردعلاقم از این شهر‌. فعلا تا شش روز دیگه از &quot;آرام زیستن&quot;. چه دیر فهمیدم که رمز در آرام زیستنه.پی نوشت: به ثانیه نرسید نظرم تغییر کرد و گفتم بیخیال بابا چرا خودم رو ۲۶ روز علاف کنم... پیام دادم به آقای جالب. امیدوارم این دفعه این راهکار کار کنه برام.</description>
                <category>Mary Mary</category>
                <author>Mary Mary</author>
                <pubDate>Tue, 21 Oct 2025 22:14:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز شماره‌ی صفر.</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamrainy86/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%B5%D9%81%D8%B1-iperayewnd9j</link>
                <description>چه روزهایی داره می‌گذره و از دست میره کاپیتان. مراجعه به روان‌پزشک از اون کارهایی بود که در این روزها اتفاق افتاد، استفاده از قرص‌های اعصاب و روان تا جایی خوب می‌تونن باشن که حقیقت این که &quot;یعنی اگه این قرص‌ها رو نخورم، حالم خوب نمیشه؟&quot; نخوره توی صورتتون. بله می‌دونم آدم سرما هم می‌خوره باید قرص بخوره تا خوب شه ولی این یکی یکم فرق می‌کنه، قبول کنید که فرق می‌کنه. رفتم با یه مشاور واسه این دوره ۲۵۰ روز صحبت کردم برنامه بده بهم جالب نبود عوض کردم مشاور رو. نه که این آقاهه حالا خدا باشه ولی خب بد نیست. متاسفانه اون آقا خداهه ظرفیتش پر بود، منم گفتم &quot;برو بابا، مهم خودتی و خودت. تهش خودتی و خودت. چه فرقی داره حالا کی بهت برنامه بده؟ کی آزمون باهات کار کنه...؟&quot; یه درس می‌خوای بخونی دیگه... اینقدر بزرگش نکن. (۲۵۰ روز دیگه میام می‌گم پرونده دبیرستان و کنکور هم بسته شد. دیگه یکسال اضاف دوباره موندن براش کافیه. زیادی هم هست.) تهش خودتی و خودت. یادت نره تهش خودتی و خودت. تهش خودتی و خودت. فردا باید برم ثبت نام آزمون... بعدش برم باشگاه هم بزنم توی گوشش واقعا خسته میشه تن آدم از درس مداوم. آقا یا میشه یا نمی‌شه دیگه. لازم نیست حالا تو جهان رو نجات بدی این دفعه. بعدش هم بیام این منبع درد (اتاقم رو می‌گم) یک دستی بهش بکشم. باید به دوستم هم پیام بدم بگم سلام خوبید؟ میشه دوباره با هم صحبت کنیم. نیاز دارم به یک هم‌صحبت.خلاصه دیر می‌فهمیم ولی می‌فهمیم که هنر رندانه‌ی به تخم‌گرفتن عجب چیزی بود. دو تا کتاب هم سفارش دادم؛ &quot;ایکیگای&quot; و &quot;انجمن شاعران مرده&quot;... از فردا باید درس رو هم شروع کنم. واقعا نمت.</description>
                <category>Mary Mary</category>
                <author>Mary Mary</author>
                <pubDate>Mon, 20 Oct 2025 23:37:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غول مرحله‌ی آخر، حمله‌ی عصبی</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamrainy86/%D8%BA%D9%88%D9%84-%D9%85%D8%B1%D8%AD%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%AD%D9%85%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%B9%D8%B5%D8%A8%DB%8C-o2hfitmn0giq</link>
                <description>هر چیزی رو از بدنم بعید نمی‌دونستم جز حمله‌ی عصبی. امشب اتفاق افتاد. لحظات بعدش وانمود می‌کردم که انگار طوری نشده ولی شده بود. اولش یکم گریه بود، بعد شروع شد به نفس نفس کشیدن های سریع و یخ کردن دهن، و بعد آروم شدن. یه جسم روی من نشسته بود مگر نه من مثل یک جنازه بودم توانایی حرکت نداشتم ثانیه بعد تمام بدنم لمس شد و دست و پام رو نتونستم تکون بدم. نتونستم راه برم و فک و دهنم ورم شدید کرده بود. دست هام می‌لرزید و وحشتناک سفید شد. شروع کردم به لرزیدن و جا به جا شدن فشار خون از ۹ به ۱۳. هر موقع بهش فکر می‌کنم تمام بدنم می‌گیره. از تنها بودن می‌ترسیدم. و بعد آمبولانس و چک کردن وضعیت و گفتن اینکه: &quot;گریه کن!&quot; تا حالا کسی ازم نخواسته بود که &quot;گریه کنم&quot;. ترسیده بودم؟ عصبی بودم؟ کاش می‌تونستم کنترل کنم وضعی که درونش مبتلا شدم‌. نفس عمیق. طوری نشده. طوری نشده؟</description>
                <category>Mary Mary</category>
                <author>Mary Mary</author>
                <pubDate>Thu, 16 Oct 2025 04:01:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوب شد خودم رو نکشتم.</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamrainy86/%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%B4%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D9%88-%D9%86%DA%A9%D8%B4%D8%AA%D9%85-tw4pratbzlvu</link>
                <description>(زندگی با این همه رنجش یه بار ارزش زیستن رو داره دوست من.تو هم خودت رو نکش لطفا اگر میشه. برای خودت و فقط خودت.)خیلی‌ها هستن با وضع بدتر از من و شما و فقط با تغییر یکم دید و ایده آدم از زندگی باید دید که چه فرقی می‌کنه امروز و فردا. تصمیم گرفتم ذهنم رو به زندگی بازتر کنم. تن سالم، عقل سالم... اگه بخوام اینجاها بلغزم، فردا پس فردا می‌خوام چی کار کنم. آدم‌ها پدر و مادرشون رو از دست میدن و میان پای کار... بس کن.بله درست خوندید آقا. خوب شد خودم رو نکشتم... جدی جدی. پست‌های قبلم همه تقریبا یه حرفی از این چیزا زدم... تیر ماه کاملا قصدش رو داشتم، امروز اما یه نفر که حتی من رو نمی‌شناسه یجوری من رو نجات داد که یاد اون دیالوگ عباس کیارستمی افتادم: آقا یه توت... یه توت ما رو نجات داد. (: همینجور که افسرده بودم و عالم و آدم ها رو از زندگیم خط زدم رفتم (از این بابت ناراحت نیستم چون دورم واقعا آدم‌های روانی سالمی نبودن) و به جای اینکه خط های آبی دستم رو قیچی کنم، موهام رو قیچی کردم... آخ که چه کیفی داد انگار دوباره شدم خودم. آقا اصلا بخت منم همین بود دیگه... و چه حالی دارم می‌کنم الان با بختم... حتی بدبختیم... &quot;همه چیز و همه چیز به دید تو بستگی داره.&quot; تصور تو از واقعیت با واقعیت متفاوته. این دفعه پا شدم واسه چیزی که می‌دونم و اکی ام با این ماجرا. حداقل به قول مجتبی شکوری دلم نمی‌خواد بدون زخم برم پیش فرشته‌ها. یه نصیحت کوچولو هم بکنم؛ حواستون به آدم‌های حسود و خودخواه زندگیتون باشه کسایی که خودشون زندگیشون رو به فکر خودشون باختن و می‌خوان شما هم در دام و باتلاق بدبختی بسوزید. من یه دوستی این تابستون پیدا کردم کلی قهر و آشتی داشتیم آخر امشب پیام داد و پیام‌ها رو دو طرفه پاک کرد. من سه ماه پیش عمرا نمی‌پذیرفت این قضیه رو و دائم فکر می‌کرد الان برم پیام بدم؟ ولی الان برام نمی‌دونم چجوری بگم که مهم نیست... لایق نبودی... هر چند فکر می‌کردی خیلی باهوشی ولی بازنده اصلی تمام ماجراها خود تو بودی دوست من. حالا هم اومد و گفت فلانی فلان شده فلان و بیسار. خب؟ (= چی کار کنم حالا؟ آقا از من و تمام ائمه و همه فیلسوف های دنیا به شما نصحیت: &quot;تنهایی بهتر از هم‌نشین بد است.&quot; این آدم دائمااااا به من می‌گفتن از من و تو بدبخت تر نیست و برو خودت رو بکش و ازت فلان متنفرم و اه چرا اصلا وقتم رو صرف همچین آدمی کردم؟ یه وقت چون دوست نداشتید و اینا نرید خودتونو بندازید توی دام آدم‌های روانی که فکر می‌کنند هیچکس از اون‌ها بهتر نیست. کلا با آدم‌های مجازی به سختی رفیق شید. من دو تا تجربه افتضاح داشتم از این قضیه. حالا بگذریم از این دو تا چی اسمشون رو بذارم والا... فردا میرم شماره جدید بگیرم و زندگی جدید. یک سال در اتاق در مجاورت خودم. مشتی به خدا زندگی بزرگ‌تر از این حرف‌هاست. برو توی دلش ببین چند چندی برو ببین کجای کاری. (امروز یه خانومی هم دیدم متولد ۷۹ یا شاید ۷۸، کنکور داده بود دوباره شده بود رتبه خیلی خوب و رفته بود موسیقی تهران فکر کنم... آقا زندگی اینه ها ((=. جدی نگیرش... برو توی دلش مرد/زن بزرگ. هر جا، جا زدی یادت باشه اگه فکر کردی این ماشین/خونه رو بگیرم دیگه خوشحالم، این دختره/ پسره از من خوشش بیاد، این فلان چیزو و همه اینا دامه، دام باور کن خوشحالی درون تو نهفته و پنهانه.اگه فکر کردی فقط با رسیدن به هدف خاصی خوشحال میشی، یه موقعی می‌فهمی زندگی و معناش توی مسیر بودنه نه فقط مقصد. (میگه مقصد مهم یا مسیر؟ جواب میده: هم‌سفر)یه چیز دیگه هم اینکه ننه بابا خانواده خواهر برادر هر چقدر بد باشن ها، هیچکی جای اونا رو نمی‌گیره و دلشون واسه تو نمی‌تپه. فعلا تا وقتی دوباره بیام.</description>
                <category>Mary Mary</category>
                <author>Mary Mary</author>
                <pubDate>Tue, 14 Oct 2025 01:07:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید اون قدرها هم که فکر می‌کردی کس خاصی نیستی.</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamrainy86/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%86-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%87%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B3-%D8%AE%D8%A7%D8%B5%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-re0cp09ni09a</link>
                <description>نمی‌دونم چند روزه چیزی ننوشتم ولی الان لازم بود که بنویسم. الان یه مسکن خوردم خواستم بیام بگم آدم بیچاره ۶۰ سال زندگی می‌کنه که هر روزش توی رنج و درد باشه. گاهی اوقات می‌گم چرا من یه نوجوون اروپایی نیستم... الان نمی‌دونم در کدوم نقطه زندگی‌ام ولی می‌دونم احساساتم عادی نیست... خودم نمی‌فهمم ها وقتی به بقیه می‌گم تیغ توی حموم، قرص‌های توی جعبه و... باهام حرف می‌زنند تعجب می‌کنند. مغز چه چیز وحشتناکی بود که جون من افتاد. حتی دلم نمی‌خواد بگم چی شده و چرا ولی باید بگم اینجا نقطه‌ی امن منه، کنکور کوفتی یجوری عذابم داد که نگم... پدربزرگم رو ازم گرفت و حتی نتونستم درست سوگواری کنم، تنش‌های خانوادم رو بیشتر کرد، پوچی زندگی رو برام بیشتر کرد. ولی انگار باید اینجوری می‌گذشت تا برسم به اینجا. می‌دونم الان هر کی این رو بخونه میگه بس کن چرا سختش می‌کنی؟ (لطفا این حرفا رو به هیچ کس نگید. از pov خودتون وقتی بچه بودین نگاه کنید) اما این فقط ۵ درصد ماجراست. انگار باید بروم و در روح دیگری ظاهر شوم آنچنان که اکنون می‌دانم دوباره زیستن را. هیچی سر جاش نیست هیچی. وای واقعا زیادی واسه این زندگی بچم انگار. تمام دانشگاه‌های تهران رو زدم اما نشد چون فکر می‌کردم &quot;خیلی خاصم&quot; و باید زندگیم متفاوت باشه از آدم‌های دور و ورم. یه سال دیگه‌. ارتباطم رو با هر موجود زنده‌ای هست قطع کردم. شماره‌ی جدید و البته رویای جدید. این دفعه مصمم تر ولی بعد یهو یه سنگ می‌خوره توی صورتم و گریه می‌کنم. دست خودم نیست، اشک‌هام میاد اینا فکر می‌کنن به خاطر کنکوره نمی‌دونن به خاطر اینه که فکر می‌کنم هر جای زندگی باشم شاید کافی نیستم. اینجا می‌نویسم بیشتر چون کسی توی زندگیم نیست آدم ها رو بی چون و چرا و با گریه و تلخی حذف کردم از زندگیم. بدشون میاد ازم الان ولی واقعا مهم نیست. همه یادشون میره تو رو همون طور که تو یادت میره. &quot;ولی یه وقت یادت نره زنده ای&quot; نه حوصله هوا رو ندارم نه حوصله زمین رو نه کتابو نه فیلم نه کوفت نه زهرمار فقط می‌خوام بخونم و تموم شه. سال بعد برم کنار آدم‌هایی هم فاز خودم. با یه آدم درست حسابی مشاور بگیرم و از این افتضاح بیام بیرون. (اگه باشم... اگه نکنم کاری) یکی از پست هام اینجا خیلی لایک گرفته (این روزها فرقی با جسم در خاک ندارم)، گاهی اوقات میرم دوباره می‌خونم می‌بینم چیزی تغییر نکرده. ولی شاید یه جمله آرامش وجودی که در من ختم شده رو به من برگردوند: مراقب خودت باش.وضعیتم یجوری که الان اگه یکی بگه نه خودت رو نکش می‌گم باشه و تصمیم می‌گیرم زندگی کنم.می‌دونم بزرگ شم به این روزها می‌خندم... ولی واقعا می‌خندم؟ چرا به مریم ۱۸ ساله‌ای که فکر می‌کنه کافی نیست، بخندم؟خلاصه سال بعد میام همین موقع ها می‌نویسم می‌گم آقا سلام رتبه فلان تمام منم رفتم رشته‌ای که بهش فکر می‌کنم تهران یا شیراز. رفتم کمک بچه‌هایی کنم که نمی‌تونن راه برن... چرا؟ چون شاید هیچ موقع &quot;حس دوست داشته شدن&quot; رو نداشتم و دلم می‌خواد بچه دیگه ای نباشه که این حس رو داشته باشه. شاید اون قدرها هم که فکر می‌کردی آدم خاصی نیستی. تو هم مثل بقیه‌ای میای میری و بعدش هم مر‌گ. لعنت به این زندگی. با این همه فراز و نشیب، باز هم ارزش زیستن داره؟احساس می‌کنم او و دوستانش آهنگ Mary رو برای من خوندن. &quot;هر چی دورت کنه از خونه بده... هر کی دورت کنه از خودت دوست نیست... امروز اگه غمگینی مری یادت نره شادی رو... امروز، آخرین روز نیست.&quot;البته سن آدم‌‌های اینجا بیشتر به مریم از طاهر قریشی می‌خوره. &quot;امشب که باران غمت از دیده می‌بارد، دلم در سینه می‌نالد.&quot; هیچ جای این آهنگ بد نیست.تمام روحم پر می‌زنه برای اینکه زندگیم رو بکنم یه کوله و برم... برم یه جای دور... زندگی کنم و از طبیعت استفاده کنم. واقعا هیچ راه درستی برای زندگی وجود نداره. یادت نره تهش خودتی و خودتفعلا خداحافظ تا شاید فردا تا شاید زندگی بعدی.پ.ن: گاهی اوقات میرم پست‌هام رو می‌خونم می‌بینم جدی لایق دیده شدن بیشتره ولی بعد یهو می‌فهمی رها کن عزیز. بسه. مثلا کاش بچم وقتی مردم اینجا رو پیدا کنه و بره به عنوان کتاب &quot;حرف‌های مادرم&quot; چاپ کنه یا هم بذاره &quot;خون دل خوردن مادرم&quot;. (بچه؟ کدوم بچه؟ تا ۲۰ و خورده‌ای دووم بیاری بسه.)</description>
                <category>Mary Mary</category>
                <author>Mary Mary</author>
                <pubDate>Mon, 13 Oct 2025 02:17:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در میان یاران، من نیستم.</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamrainy86/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-q2sgk3lccrfn</link>
                <description>عنوان شاعرانه‌ست اما می‌خوام ناله کنم... مثل همیشه... تیپیکال بنده... دقت کردید وقتی یه وقتایی حس می‌کنید اضافه اید؟ ببینید باید قضیه رو براتون بشکافم پس... دوست هایی که دارید شما رو می‌شناسن و چهرتون رو دیدن‌‌... قضاوتشون بر اساس شرایط زندگی شما و خانوادگی و مالی و ایناست همیشه. وقتی یخورده شما رو نادیده بگیرن یا وقتی سرشون گرم غصه خودشون باشه، من افسرده جور دیگری به ماجرا نگاه می‌کنم چون همیشه دنبال توجه از طرف خانواده بودم حالا فکر می‌کنم آها من اضافی ام؟ نکنه با من خوش نمی‌گذره؟ نکنه نکنه نکنه...؟ نکنه بامزه نیستم؟ خلاصه همه‌ی این حرفا... وااای نمی‌تونم بگم چجوری زندگیم رو نابود کرده آخه تازگی دیگه بقیه رو هم همینجوری قضاوت می‌کنم (= اگه یه رفتاری خارج از حالت ایده آل نشون بدن... بنده رفتم که رفتم... وای کی قراره تموم شه؟ خستم خسته! چرا نمی‌تونم خودم رو از دام افسردگی و این باتلاق کوفتی منزوی کردن خودم نجات بدم؟ میرم ورزش و باشگاه و دمبل های سنگین و عرق و دوچرخه و پیاده روی و این حرفا که فقط یک لحظه فکر نکنم به چیزهای احمقانه... خدای بزرگ هستی؟ آخه الان فکر کنم نیاز دارم به کمکت... چیزهای اول رو گفتم که بگم از این به بعد بیشتر اینجا می‌نویسم (حتی شاید دلم خواست حالا که ورزش رو جدی گرفتم بیام بنویسم هر روز غذا چی می‌خورم کسی چی می‌خواد بگه) چون نمی‌خوام دیگه کارهای روزانه ام رو به دوست هام بگم... تصمیم گرفتم نه پیامی بدم، نه زنگی، نه پیامکی، هیچی. احساس می‌کنم حوصله ندارن. خسته شدن ازم شاید. حق هم دارن به قول یکی آخه ما سگ کی باشیم توی این دنیای به این بزرگی... هوا هم عجیب گرمه.</description>
                <category>Mary Mary</category>
                <author>Mary Mary</author>
                <pubDate>Wed, 13 Aug 2025 00:22:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهش پیام بدم؟ نه.</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamrainy86/%D8%A8%D9%87%D8%B4-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%AF%D9%85-%D9%86%D9%87-wd07jyl4pytu</link>
                <description>آقا من یه پیامی دادم یه ماه پیش شاید به یه آدم رندوم که خیلی وقت نبود می‌شناختمش و خیلی عذاب وجدان دارم شدید... به حدی که هر شب که از ۱۲ می‌گذره اینجوری ام که وای خیلی وجدانت بی شعوره به خدا ): خبلی هم رقیقم این روزها... اصلاً می‌دونم که اون آدم از پیامم ذره اییییی ناراحت نشده (شاید در حد یک هزارم ثانیه شده باشه) ولی من توی شرایط روحی درستی نبودم و حالم گرفته بود و یهو بهش حرف خوبی نزدم... یعنی حرف خوبی نزدم که... بیشتر از این ناراحتم که همون موقع فکر کردم وای عجب بچه باحالی هستم دمت گرم. واااییییی خیلی بده خیلی خیلی. شاید نیاز دارم به دوست‌های ناشناس جدید. اصلا آدم people pleaser به اندازه خودم ندیدم، اگه بفهمم یکی یک ثانیه ازم ناراحته می‌خوام یخ شم، آب شم، برم زیر زمین. مثلا دعوا شه ببشتر از اینکه خودم ناراحت شم می‌گم احساسات یارو چی حالا، نکنه من بشم آدم بده؟ حالا می دونم هیچ وقت اینجا رو نمی‌بینه ولی ببخشید که بهت اون حرف رو زدم خیلی ناجور بود با اینکه ازم پرسیدی از چی ناراحت شدم؟ ببخشید دیگه چی بگم آخه تو هم یجورایی سر لج داشتی و زبون آدمیزاد حالیت نمی‌شد، فکر کردم از من خسته‌ای که فکر کنم بودی دیگه، ولی حسابی ناراحتم از خودم بابت اون حرف... نکنه یه شب بگه وای حتی اون دختره که پیشم ناله می‌کرد هم بهم گفت (یک حرفی که نباید). اصلا انگار یه ماهیچه از بنده نمی‌تونه nonchalant باشه. امیدوارم حالش خوب باشه دیگه، براش صدقه میدم فردا خدا گناه‌هاش رو ببخشه. شاید هم باز ساعت سه شب شده و من رد دادم... همین که پیام ندادم خیلی عجیبه. از آخرش نجاتم هم نداد، گفته بود میده ها... نداد. البته یک دفعه گفتم بار دیگه هم می‌گم... همه‌ی ما توی باتلاقیم، آدم های توی باتلاق هم رو می‌شناسند ولی نمی‌تونند برای هم کاری کنند. آدم های خارج از باتلاق؟ براشون مهم نیست. دست و پا بزن عزیز که طبقه آخریم.پ.ن: این چند روز با یکی دیگه صحبت کردم... جالبه اون هم بهم گفت آدم عجیبی هستم و نمی‌دونه کجای حرفم شوخیه کجا جدی. خودمم نمی‌دونم والا. بگذریم دیگه، زندگیه.</description>
                <category>Mary Mary</category>
                <author>Mary Mary</author>
                <pubDate>Sun, 03 Aug 2025 03:37:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشکلاتم در تابستانی که نوجوانم</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamrainy86/%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85-rkln7oocnudv</link>
                <description>این متن احتمالا off topic ترین چیزیه که توی زندگی خوندید؛ از هر دری سخنی؟حالا که کنکور رو دادم بهترین موقعست واسه نشخوار فکری:توی این چند سال زندگی خیلی درگیر خیال‌بافی بودم و یه جاهایی از زندگیم هم فقط برای تایید پدر و مادرم درس می‌خوندم (هنوز نمی‌دونم که آیا خودم هم دوست داشتم اون academic intelligence رو یا فقط فکر کردم که اینجوری حداقل آدم بهتری ام.) مشکل اینه که خیلی چیز دیگه‌ای یادم نیست یعنی نمی‌دونم چطور بگم انگار به قول خارجی ها burnt out شدم دیگه... یعنی حتی اگه درس خوندن و سواد داشتن هم دوست داشته باشم نمی‌دونم چه بُعدهای دیگه ای توی من هست که دیده نشده و احتمالا شانسش رو هم ندارم آخه پول ندارم (بحث پول که میشه همین که گریم نمی‌گیره کافیه.) و جدا از اون یه زبون درست حسابی ندارم واسه صحبت های طولانی... یهو وسط بحث ها، می‌گم ای بابا ول کن عامو ما که هر چی بگیم یکی دیگه یه چی دیگه می‌گه. نمی‌فهمم اصلا چرا باید صحبت کنیم آخه واقعا همه حرف‌هام با دوست‌هام هم شده ناله. وای ما چه فلان ما چه بیسار. همین‌ها باعث میشه که بیخیال شم، بیخیال زندگی...؟ازین حرف‌ها که بگذریم، یه بحث خیلی مهم تر دارم برای گفتن واقعا مهمهههههمن اونقدر سنی ندارم و واقعا تا اینجا که در این سن دنبال male validation (تایید جنس مخالف) نبودم و نیستم. نسل جدیده دیگه آقا... من هم سعی کردم با آدم‌هایی دوست شم که دختر نباشن حتما ولی حتی بحث من اینم نیست (صرفا دوست چون رابطه و عشق واقعا در این نقطه از زندگیم خنده دار و بی معناست... راجع به ازدباج که کلا نطق نمی‌کنم چون واقعا متوجه نمی‌شم منطقش چیه.)صحبت من اینجاست که تا حالا دقت کردید چه آدم‌هایی رو در جنس مخالف انتخاب می‌کنید برای حتی صرفا دوستی؟ مثلا من وقتی یه آدم بازنده بدبخت احتمالا بیکار و از خودم بزرگ‌تر که صد تا شکست توی زندگیش خورده و چشم های قهوه‌ای ناراحت داره می‌بینم می‌گم آها ما دوست های خوبی خواهیم شد ولی چرا؟ چرا من در افسردگی و غم باید عمق ببینم؟ گاهی هم فقط ظاهره... آخه توی این دوره زمونه واقعا بامزست انگار افسرده بودن و تظاهر به حال بدی... ترحم خواهی؟انگار می‌خوام ناجی باشم، ببین می‌دونم تو بدبختی ولی I can fix that آقا نهههههههههه نه نه نه تو حتی با غذا خوردن خودت مشکل داری اول برو اون رو fix کن نمی‌خواد آدم‌های شکست خورده موادی رو fix کنی و جالبه که نه تنها با این آدم ها ارتباط درستی نگرفتم بلکه آخرش بهش گفتم &quot;آدم تخمی&quot; و اون هم چت رو دوطرفه پاک کرد. واقعا عالی. (البته بهش گفتم صراحت کلام من رو ببخشه. شاید نبخشید.) خلاصه خواستم بگم یارو شعر هم می‌خوند و من گفتم بَههههههه دیگه از این بهتر؟ یه آدم بازنده که حرف‌ها اعتیاد خالص و شعر هم می‌خونه تازه؟ واقعا بهترین دوستم رو پیدا کردم. (احتمالا اون هم داره توی اتاقش از تنهایی آتیش می‌گیره و گل یخ توی دلش جوونه کرده) البته دروغ چرا؟ دلم گرفت و خواستم بهش پیام بدم بگم ببخشید بهت فحش دادم. منظوری نداشتم.در نهایت از چت جی پی تی پرسیدم و گفت: تو دنبال نجات دادن خودت از طریق نجات دادن اونایی. اون آدم‌های افسرده، آسیب‌دیده، یا به‌ظاهر «خراب»... شاید تصویری از یه بخش تاریک و نادیدمون باشن. شاید حس می‌کنم من هم یه جورایی شکست‌خورده‌ام یا تنها یا درد کشیده، و وقتی کسی رو می‌بینم که دردش آشکاره، انگار متوجهش می‌شم... و امیدوار می‌شم که اونم من رو بفهمه.اما خودم بهتر می‌دونم چرا... چون می‌دونم این آدم‌ها هیچوقت هیچوقت هیچوقت برنامه‌ای برای آینده ندارند و احتمالا این چیزیه که به من آرامش میده. یعنی هر دوی ما در نهایت بدبختیم. نمی‌دونم چطور توضیح بدم.یا حتی وقتی اون آدم ها باهام صحبت می‌کنند می‌گم آها چقدر منه آخه... چقدر مثل همیم چه صحبت های درستی می‌کنیم با هم ولی متاسفانه همون باتلاقی که گفتم همه ما توی یه باتلاقیم!حتی طنز آدم های شکسته من رو بیشتر می‌خندونه.شاید باید برم روان‌شناس... شاید. ولی مشکل اینجاست حتی حوصله حرف زدن با آقا/خانوم مشاور رو ندارم. می‌دونم چی می‌خواد می‌گه. همش از بچگیمه و دو تا چاه عمیق توی زندگیم دارم که یکیش تنهاییه و اون یکی از دست دادن یه آدم عزیز توی زندگیم. قبول دارم.(با آدم‌های سالم شاد هم تلاش کردم صحبت کنم متاسفانه اون ها دیگه خیلی واسه من شادن... و شعر هم نمی‌خونن. ((:.)یه چیز دیگه هم خواستم بگم حالا که اینقدر حرف زدم... در این جای زندگیم با خانواده هم صحبتی ندارم. همین.(یه نصیحتی هم بکنم بچه دار اگه شدید با برنامه بچه دار شید فکر نکنید &quot;بچه میاد برکت میاره&quot; من اگه اونی که این حرف رو زد ببینم واقعا... که بعدا به بچتون نگید &quot;اشتباه&quot;. مرسی.)به قول یکی، از خودم خسته تر از تو ام.نمی‌دونم اصلا چرا این ها رو نوشتم فقط خواستم یه جایی گفته باشم و خب عاشق اینجام چون خیلی ناشناسم و هر چه دل تنگت می‌خواد می‌گی دیگه!</description>
                <category>Mary Mary</category>
                <author>Mary Mary</author>
                <pubDate>Wed, 23 Jul 2025 12:38:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزها فرقی با جسم در خاک ندارم.</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamrainy86/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D9%82%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AC%D8%B3%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-xtruntj4mqbg</link>
                <description>(لطفا اگر روحیه‌ی حساسی دارید و روزهای سختی رو می‌گذرونید، این متن رو نخونید... نمی‌خوام حالا که خودم دارم به یه سری کارها و حماقت های جبران نشدنی فکر می‌کنم مسبب از بین رفتن دیگری هم باشم، ممنون.)بله تمام حرف من همین است. این روزها هیچ فرقی با جسم در خاک ندارم. به پوچی رسیدم؛ پوچی مطلق... معلوم نیست که چه ها با من شده و چه ها نشده، فقط جعبه قرص های بالای کمد دائما به من خیره شدند. زبان در آوردند... &quot;می‌دونیم ما که می‌دونیم اگه الآن نکنی توی ۲۰ و خورده ای دیگه حتما می‌کنی.&quot; می‌ترسم... نه از مرگ... از اینکه بکنی و نشود. آدم بی هدف، بی رویا و بی امید چیزی نیست جز یک جسم متحرک. از این سمت به آن سمت می‌دود، ماهیت زندگی عذابی شده مکرر. هر روز صداهای اطرافم سرکوفت و سرکوب احساساتم می‌شود. دروغ چرا؟ حالم خوب نیست. نه که یکی دو روز است که سرم درد می‌کند یا گلویم احساس خشکی دارد انگار چیزی دارد با دو دست فولادینش گلویم را پاره می‌کند، نه! نزدیک چندین سال است! برای حرف های ساده زبان باز نمی‌کنم، سر تکان می‌دهم؛ آری یا خیر. حقیقت هم این هست که جز این دو کلمه باقی بیهوده است... کاملا بیهوده. جسم بی جانی شدم بر روی فرش... پتوی سنگین روی من کشیده شده و به گوشه ای خیره ام. خیره‌ی خیره. هر روز عذابی است مکرر. هر روز عذابی است مکرر. آرزویی برای رسیدن ندارم... کشته شده است هر چه در من بود. تو کشتی، تو! تو با حرف‌هایت! تو با آن کارهایت! من حتی برای تو که از من بزر‌گتر بودی باید تاسف می‌خوردم! تو که چشم های وزغی ات مرا دید اما نفهمید و باز سرکوب کردی دلم می‌خواد آسیبی به خودم بزنم تا عذاب بکشی و ببینی که با من چه کردی. نه که برایت مهم باشد نه اما آدمی است بالاخره از پوست و گوشت و استخوانت هستم، نیستم؟ من و تو و ما نداریم. همه ما در یک باتلاق گیر افتادیم و با دانشگاه، شغل، اجاره خانه، بچه داری و... خودمان را سرگرم کردیم تا سنگ بزرگ را نبینیم. با آدم های آسیب دیده دیگر صحبت کردم گفت: &quot;این کار رو نکن تو هنوز اول راهی&quot; اول راه چی؟ بعدتر برای من از پوچی و فقدان معنا می‌گفت که چقدر زندگی ظالمانه است با تو! با همه‌ی ما! در این سال های سگی زندگی تنها چیزی که فهمیدم این است که مهم است و خیلی هم مهم است که چه کسی غم تو را می‌بیند. غم... چه مفهوم عجیبی... شاید تا ماه بعد. نمی‌دانم. تا ماه بعد از ضعف و نخوردن غذا و خواب بیش از حد به خاک سپرده شوم... یا هم ماشینی ناخودآگاه به من بزند و من را رها کند. در کنار مادربزرگ و پدربزرگم حالم بهتر خواهد بود. شاید در زندگی بعدی آدم بهتری بودم.&quot;ناگزیر از سفرم، بی سر و سامان چون باد... به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد&quot;</description>
                <category>Mary Mary</category>
                <author>Mary Mary</author>
                <pubDate>Mon, 21 Jul 2025 15:11:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیستن ابلهانست. پایان.</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamrainy86/%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-zhlyuskjrjdy</link>
                <description>آقا دقت کردید اونقدر فرقی هم نداره کجای راهیم و واقعا اگه نتونیم برگردیم به عقب هم دیر نشده مثلا الان که ۱۸ سالمه با خودم می‌گم وای اگه می‌تونستم ۱۴ ساله باشم این دفعه می‌دونستم باید چی کار کنم و احتمالا ۴ سال دیگه که ۲۲ بشم هم میگم اگه برگردم ۱۸ سالگی چه کارهایی رو می‌کردم ولی واقعیت اینه که اگه برگردیم هم اینقدر زندگی مبهم و پر از رازه که احتمالا کار خاصی نمی‌کردیم یعنی همینی که بود طی می‌شد فقط چون صرفا روزانه خودمون رو در سوشال مدیا مقایسه می‌کنیم اینجوری شدیم مگر نه هیچ خبری نیست توی زندگی... وقتی حقیقت می‌خوره توی صورتت یکم درد داره ولی یکم هم راحتی دیگه... احتمالا اگه برگردم ۱۴ سالگی همین مسیر امنی رو که انتخاب کردم رو یجور دیگه می‌رفتم چون اگه فرصت و صد البته شجاعت یکسری کارها رو داشتم، می‌کردم خب... حالا که نکردم اگه بر هم گردم نمی‌کنم چون می‌ترسیدم و با ترس بزرگ شده بودم. هیچ اتفاق بزرگی در زندگی نمیفته مگر اینکه پشتوانه ای داشته باشی یا یه شانس درست حسابی یا هم تصمیم بگیری که دیگه نترسی. غیر از اون همینه دیگه همه میرن مدرسه، بعدش هم کار/دانشگاه، از یکی خوششون میاد، یه دوره گم میشن، بعد ازدباج، بعد از ازدباج هم احتمالا اگر در دام خودخواهی بیفتن یه موجود زنده دیگه به دنیا میارن و سرزنش های نسل قبل رو ما به اون ها میدیم، از اون ها می‌خوایم عشق نگرفته والدینمون رو جبران کنن، انتظارات بی جا خواهیم داشت و حقیقت تلخ اینه که بعد، صبر می‌کنیم... صبر می‌کنیم تا مرگ. صبر می‌کنیم و درد می‌کشیم؛ این چیزی به احتمال زیاد تحمیل شده نیست اما خب امن ترین راهه برای زیستن.خلاصه که دیر نشده عزیز من، ماهی رو هر موقع از آب بگیری تازه تازست. اگه الان ۴۰ سالت هم هست و می‌گی نه الان وقت ثبت نام کلاس چه میدونم سفالگری یا تنیس نیست، دلیلش اینه که می‌ترسی... اگه نه که ۲۰ سالگی می‌کردی... می‌دونم جوونی آدم حال دیگه ایه ها، فانتزی داره ولی نه. نه. مثل آدم هایی که دلشون برای مدرسه تنگ میشه. نه واقعا نه. نمی‌دونم چطور بگم. نه. هیچ چیز جالبی در گذشته نیست.هیچ راه مشخص و درستی برای زندگی نیست فقط باید زیست و دید و یاد گرفت و واقعا چقدر ابلهانه به نظر میرسه این زیستن و رفتن و ماندن و بودن و نبودن و ندیدن و دیدن و داشتن و نداشتن و کوفت و زهرمار، یه روز از خواب بلند میشی و می‌بینی دنیا دور تو نمی‌گرده و هر کاااری که دلت بخواد می‌تونی بکنی با زندگیت و این همه آدم احتمالا هیچکدوم تو رو یادشون نخواهد موند.یه چیز دیگه هم که این وسط حالیم نیست آدم هایی ان که عاشق یکی یا یه چی میشن و دیگه فراموششون نمی‌کنن... بگذر بابا. رها کن. واقعا این همه آدم توی این زندگی عجیب. چرا آخه؟ به گیاه بنگر، به زمین و آسمان. چیزهای بیشتری برای دیدن هست.گاهی اوقات دوست دارم منظور خدا رو بفهمم خب می‌دونین چی می‌گم این موجود حکیم قطعا کارش بی هدف که نیست پس هدفش از خلق بشر و اشرف مخلوقات چیه؟ یه چیزی هست که این وسط گمه و عجیبه که این معما حتی یه راهنمایی هم نداره. اگه بگین هم هدف نزدیک شدن به خود معبوده و این راه فقط از شکرگزاری به معبود ممکنه باز هزار سوال و مسئله دیگه هست که در این مکان و زمان نمی‌گنجه. انی وی.خلاصه که دلیل این همه ملاحظه کاری چیه آقا جون...؟ تهش که نه من می‌مانم و نه او؟</description>
                <category>Mary Mary</category>
                <author>Mary Mary</author>
                <pubDate>Mon, 14 Jul 2025 05:42:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند چندم با خودم</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamrainy86/%DA%86%D9%86%D8%AF-%DA%86%D9%86%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-rkj7xq83g3ww</link>
                <description>آخ که چقدر به چیز رفتم این چند ماه و دهنم خوشگلااا سرویس شده... وای یعنی یکی دیگه بگه این بهترین تابستونم عمرم باید باشه و این حرفا میزنمش به خدااا! یعنی قشنگ هم آتش زده شد به مالم هم اعصاب روان نداشته ام هم جسمم... لعنت بهت داریوش آخه چرا آهنگ هات اینقدر قشنگه که هر شب باهاش گریه کنم آخه مرد؟ T-T دلش پر بوده ها. خلاصه کلی حرفه که بتونم بگم ولی یکم می‌ترسم و می‌لرزم از اینکه حقیقت توی کلمه هام نباشه که هیچوقت نبوده. تازگیا دارم زندگی دوم رو بازی می‌کنم... چیزی که نیستم. البته این روند هم همیشگی نیست بالاخره همیشه... فعلا تصمیم دارم یک کاری رو انجام بدم و ۱۰ روز هم فرصت دارم شاید آدم ها بگن لطفا از عقلت استفاده کن و منطقی نیست ولی می‌دونم سال بعد هم همین آشه و همین کاسه اگه از الان شروع نکنم به انجام کار... می‌گه ترجیح میدم در این زندگی که واقعا last shot بنده هست جوری برم سمت چیزهایی که دوست دارم که بقیه بگن اتفاقا دیوونه ای... بهتر! انجامش میدم نه چون به بقیه ثابت کنم بلکه به خودم ثابت کنم. همین. نمی‌خوام یه مشت آدم واقعا بازنده نصحیتم کنن... حالا واقعا زندگی مگه برای بردنه؟ (نه!) واقعا مسیر زندگی دیگه چه چرت و پرتیه؟ می گذره دیگه... راه بیا باهاش... این روزها امیدم و قشنگیم فقط بچه برادرم هست، همین. هر کی دوستم نداشته باشه اون خیلی داره. (: چون کودکه. بیشتر می‌نویسم برای خودم فقط یخورده زندگیم بیاد روی روال و بتونم یک کار تابستونی هم پیدا کنم. راستی شما ایده ای ندارید که چی کار کنم؟ شما تابستونی که ۱۸ سالتون بود رو چی کار کردین؟</description>
                <category>Mary Mary</category>
                <author>Mary Mary</author>
                <pubDate>Sun, 06 Jul 2025 22:57:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع جدید</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamrainy86/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-jcwrkbwmcvvj</link>
                <description>این پست طولانی نیست... امروز ۹ ام خرداده و پدربزرگم رو به دل خاک سپردیم... عزیز مادر، عزیز پدر. گریه کردم به حدی که می‌خواستم بالا بیارم. دلم سوخت برای خودم، مادرم، همه و همه. برای اولین بار دلم شاد بود که در این خانواده و این شهر کوچیک به دنیا آمدم. روزگار عجیبه... اما انگار می‌خوام دیگه به گذشته فکر نکنم، انگار خالی شدم، پاک شدم از همه گناه هام، خدا من رو بخشید، پدربزرگم رو گرفت و روح بزرگی به من داد، بی همه چیز شدم اما در نحو خوبش... خالی خالی خالی... آرامشی رو حس می‌کنم که باید با کارهای خوبم بیشترش کنم. امروز برای من شروع جدیده... مهم نیست چی بودم کی بودم برای خودم و دیگران چقدر ارزش قائل شدم، امروز شروع جدیده. شاید جوابی برای درده... اینکه خودم رو غرق کنم در اینکه بخوام آدم بهتری باشم برای خودم، برای بقیه و برای جامعه‌ی دردمند... حالا فهمیدم که این هدف از زندگی بود، بهتر بودن... این پاسخ بدنم به درده... دوست دارم حالا اون چیزی باشم که می‌خوام... دیگه به بقیه فکر نمی‌کنمبا پدربزرگم وداع کردم... خداحافظ بابا خداحافظ! سخته که دیگه نباشی اما همینه۹ خرداد، شروع جدید من.</description>
                <category>Mary Mary</category>
                <author>Mary Mary</author>
                <pubDate>Fri, 30 May 2025 12:52:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بابابزرگ رفت.</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamrainy86/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%B1%D9%81%D8%AA-zxuwkdu1t8fa</link>
                <description>امروز پدربزرگم رو از دست دادم. فوت کرد. به همین راحتی. ماه پیش سالم روی تختش خوابیده بود، اما امروز باید امیدوار باشم تا آرامش و رحمت قرین روح بزرگش باشه. پدربزرگم نزدیک به یک ماه تمام با مرگ مبارزه کرد. با قضیه‌ی مرگ همیشه مشکل داشتم، هیچوقت برام حل نشده، هیچوقت نتونستم سوگ رو به پایان برسونم... مادربزرگم سه سال پیش از دنیا رفت و هنوز هم من هر موقع اسم مادربزرگم رو می‌شنوم، گریه می‌کنم. زندگی چیز عجیبیه... یک روز عزیزترین آدم هات راجع به ساعت دفن بدنت توی دل خاک با هم صحبت می‌کنند. عجیب بود... از بیمارستان به پدرم زنگ زدند، &quot;ما در حال احیای بیمار شما هستیم.&quot; برادرم رفت بیمارستان، برگشت، در رو باز کرد، یکم مکث کرد، بعد گفت: بابا، بابابزرگ رفت... سر سفره نشسته بودن، به یک باره همه گریه کردند. طفلک مادرم... هر چند که من پدربزرگم رو از دست دادم اما مامانم، پدرش رو از دست داد؛ تنها کسی در زندگیش داشت. &quot;بیچاره او که در تمام زندگانی اش بخت‌بسته بود.&quot; آدم هیچوقت قدردان چیزهایی که داره نیست تا وقتی که از دستشون بده. من اما پتک بزرگی روی سرم خورده بود، هم دلایل شخصی برای من داشت و هم دلایل مبرهن... موندم... عجب سالی بود، سال کنکور لعنتی که همه چیزم رو از من گرفت. خدا خدا خدا خدا، شاهد همه چیزه. همه چیز. سرد شدم، خشکم زد، مامانم رو بغل کردم و بوسیدمش... تنها کاری بود که از من برمی‌آمد... اونجا گریه نکردم اما بعدش رفتم طبقه پایین و طوری گریه کردم که انگار مرد جنگ زده ای بودم که همه چیزش رو از دست داده. به دوست‌هام پیام دادم و ازشون طلب دعا برای پدربزرگم رو کردم. خدایا راه روشن رو به من نشون بده. &quot;فردا می تواند روز آخر ما باشد، قناعت کن و راضی باش... و به نوعی زندگی کن که هر روز برای مرگ آماده باشی، بدون پشیمانی...&quot;بعد از اون، خوابیدم... خواب بعد از گریه... وَلَا تَهِنُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَو [در انجام فرمان هایِ حق و در جهاد با دشمن] سستی نکنید و [از پیش آمدها و حوادث و سختی هایی که به شما می رسد] اندوهگین مشوید که شما اگر مؤمن باشید، برترید.پ.ن: سال پیش بود که کتاب بچه خوک آقای نیکزاد نورپناه رو دیدم، مادرم شروع کرد به خوندن و گفت این بهترین کتابی بود که باهاش ارتباط برقرار کرد، شاید چون هم نویسنده و هم مادرم درگیر مریضی پدرشون بودن... می‌خوام شروع کنم به خوندنش.</description>
                <category>Mary Mary</category>
                <author>Mary Mary</author>
                <pubDate>Wed, 28 May 2025 20:46:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آپدیت امتحان کوفتی D:</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamrainy86/%D8%A2%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D9%81%D8%AA%DB%8C-d-hwxt7cjasbhw</link>
                <description>ادامه پست قبل- وای تمام شد! بالاخره... من هنوز زندم... ولی حقیقتاً افتضاح بود، افتضاااح.😂😂😂😂 یعنی یه سری سوال ها رو که سرش می‌خواستم گریه کنم، حالا مهم اینه تمام شد. صبح شروع کردم به گفتن هر ذکری که یاد دارم... و جعلنا من بین ایدیهم... خدایا من نوکر اهل بیتتم و از این حرف‌ها ((: یه اتفاقی افتاد که خدا انگار با دست هاش زد توی دهنم... یکی از دوست‌های قدیمیم رو دیدم، مات و مبهوت نگاهش کردم... انحراف چشمی پیدا کرده بود، لاغرتر از قبل شده بود ولی هنوز همون دختر بامزه و شادی بود که یادمه ): اصلاً دلم یجوری شد ): (بغض دارم سنگین... غمم گینه) خواستم جلوش بزنم زیر گریه... دلم گرفت که چه راحت یه چیزهایی که براشون ارزش قائل می‌شیم زود از بین می‌برن... زیبایی، پول، نمره، جایگاه اجتماعی، کوفت و زهرمار... غصه ام شدید. بهم گفت امتحان ها رو خراب کرده ولی به اندازه هر آدمی راه رسیدن به خدا هست... خندیدم ولی عین اسب توی دلم داشتم گریه می‌کردم. خلاصه که خودم رو نکشتم، همین. 3&gt;خانواده‌ی کمال گرا با انتظارات پنهانشون دست از گلویم بردارید.پ.ن: داشتم توی پیش نویس هام نگاه می‌کردم دیدم یه متن واسه تولدم هم نوشتم، ۲۹ فروردین که چقدر خوشحالم و زندگی فعلاً خوبه... فرداش پدربزرگم رفت بیمارستان اصلا از یادوم رفت. خلاصه که ۱۸ سالم شد، تبلد گذشتم مبالک.</description>
                <category>Mary Mary</category>
                <author>Mary Mary</author>
                <pubDate>Sun, 25 May 2025 12:06:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امتحان لعنتی</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamrainy86/%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-jv40qncijo6e</link>
                <description>وای این امتحان کوفتی رو مطمئنم خراب می‌کنم. توی زندگیم تا حالا درسی رو نیفتادم ولی این مسخره واقعاً اعصابم رو عجیب خط خطی کرده. حالا چه غلطی کنم. ای کاش فقط یه اتفاق بد بیفته هر چی که این امتحان کنسل شه، اصلا تریلی بیاد روم... صبح سر کشو پروپرانولول خواستم بردارم یهو شیطونه گفت خب بابا آدمیزاد ایرانی یک دونه کمه... بسته رو دونه دونه باز کن و بنداز بالایعنی از روز تولد ۱۸ سالگیم به بعد یه روز خوش ندیدم، بچه های کشورهای دیگه prom دارن ما هم این امتحان های بی سر و ته... بدترین روزهای زندگیمه قشنگ!اگه واقعاً امتحان رو خوب نکنم نمی‌دونم چه بلایی سرم بیاد... چرا زندگی سگی توی ایران اینجوریه همیشهدلم می سوزه واسه این نوجوونی از دست رفتهآپدیتش رو بعدا می‌ذارم</description>
                <category>Mary Mary</category>
                <author>Mary Mary</author>
                <pubDate>Sun, 25 May 2025 06:33:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه زمان بدی برای به دنیا آمدن!</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamrainy86/%DA%86%D9%87-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%86-hgmywxclqrey</link>
                <description>نشستم روی تخت، خیال پردازی امانم رو بریده. موندم بین دو راهی... این دو راهی هایی که جغرافیا درش دخیله، توی همه چیز نصفه نیمه بودن، راه مشخص نداشتن...نماز می‌خونی، روزه می‌گیری، حتی اگه بدنت بکشه، روزه قضا می‌گیری، با خدا پیوند عاطفی برقرار می‌کنی، که یهو می‌خوره توی صورتت که اگه اینجوری‌ای، پس چرا یه روسری درست درمون نداری؟ مطمئنی فقط از خدا نمی‌ترسی و چون مامان و بابات اینطوری گفتن تو هم فقط پیروی نکردی؟ چرا گناه می‌کنی بچه مسلمون؟ اصلاح طلب شدی واسه من؟ لا اکراه فی الدین رو اشتباه تحریف نکن واسه خودت! تکلیفت رو روشن کن یا از مایی یا از اونا!میای درس بخونی بری یه رشته‌ی خوب -هر چند به اجبار و به دلیل کسب نون حلال و نمردن از گشنگی و بی‌جایی و حتی یه ذره خجالت از آبرویی که جدّت با زحمت جمع کرده- یهو می‌خوره توی صورتت که آدم‌های بزرگ‌تر از خودت توی این دوره زمونه درس خوندن و حالا کارهایی دارند که ازش متنفرن... هر روز می‌رن جایی که هیچ تعلقی بهش ندارند... حتی یه تفریح درست و حسابی هم ندارن مصبتو شکر! تکلیفت رو روشن کن یا از مایی یا از اونا! ای کاش دهه شصتی بودم یا حتی قبل‌تر... نمی‌دونم چرا انگار زندگی رو اونا کردن، درس رو اونا خوندن! حداقلش شب و روز حسرت زندگی آدم های تیک‌تاک و یوتیوب و... و این نوجوونی از دست رفته رو نداشتن... عیب نداره... پاشو برو جون بکن بچه جون، حتی اگه ته نداشته باشه، باید یه غلطی بکنی دیگه! زندگی لعنتی، دست‌هات رو از گلوی من بردار، دارم خفه می‌شم. تکلیفت رو روشن کن یا از مایی یا از اونا!پ.ن: یه شعر برای حسن ختام:خدا کسی است که باید به دیدنش برویخدا کسی که از آن سخت می هراسی نیست</description>
                <category>Mary Mary</category>
                <author>Mary Mary</author>
                <pubDate>Mon, 17 Feb 2025 19:14:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حتی دردم رو مقایسه می‌کنم.</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamrainy86/%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D9%88-%D9%85%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-bbry8vo9kst8</link>
                <description>از خودم پرسیدم واقعاً تو کی ای؟ چی ای؟ وقتت رو تلف چی کردی؟ آدم‌هایی که تر و خشکت کردن قبول ولی دیگه راه زندگیت رو خودت برو. چی می‌خوای حالا؟ نوشتن؟ خب توی اون هم توانایی آنچنانی نداری، قبلاً داشتیا، کشتیش، کشتنش... با ندیدن! همینقدر ساده. اشک‌هام از چشم‌هام پایین نمیاد می‌گم ای بابا خیلی زندگیم سخته لعنتیا ولی می‌گم چه پررو... فلانی و فلانی چی؟ تو حداقل این چیزها رو تجربه نکردی... ولی بعد یه بچه ۷ ساله داخلمه که می‌گه تو بدترش رو ندیدی ولی انگار بدترش رو حس کردی چه بده که آدم احساسی باشه چه بد چه بده که آدم نفهمه داره با خودش چی کار می‌کنه... حالا چی ام؟ یک آدم با آرزوهایی که یادم هم نمیاد... فقط دنبال اینم که بقیه بگن خوبی... حتی دیگه اونقدر تلاشی هم نمی‌تونم بکنم تا این تعریف ها رو بگیرم... فردا آخرین امتحانمه ۴ درس مونده، وسط ها واسه استراحت رفتم ثواب کنم مثلاً، کباب شد! با وضعی که من دیدم اصلا توی کار آدمی و خلقت خدا و هر چی بگی نگی موندم... چی سرم نیاوردی؟ (آخه نوکرتم؟)دقت کردین یه وقتایی می‌بینید چقدر شدید مثل اون رفتارهایی که از مامان و باباتون دوست نداشتید؟باید از اینجا برم، باید... به هر جا که شد. یکم انتلکت وار و به شیوه تئاتری‌ها که افسردگی من رو پاره کرده مثلاً بگم: شاید در جبر دیگری، آدمی خوشحال تر بودم.Lili عزیز، یک قدم به بیرون از دنیای ساختگیت بردار.</description>
                <category>Mary Mary</category>
                <author>Mary Mary</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jan 2025 21:57:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>