<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Alex Smit</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@maryamsadatmarashi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 06:32:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3084790/avatar/a5Gmru.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Alex Smit</title>
            <link>https://virgool.io/@maryamsadatmarashi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آکادمی جهش‌یافته قسمت ۱۲</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamsadatmarashi/%D8%A2%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%B4-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B1%DB%B2-ksm5eupyzvrn</link>
                <description>آرام در راهرو می‌گذرد و روی مبل دونفره سیاه و زرد می‌نشیند. هنوز باورش نمی‌شود که چهار سال تمام از هم دور بوده‌اند. می‌داند پیتر و ملیندا در حال انجام آخرین کار‌ها هستند. لبخندی خسته و هیجان‌زده تمام صورتش را فرا می‌گیرد.***اعضای تیم نگهبانان خسته و له از سالن خارج می‌شوند و الکس را تنها می‌گذارند.**یوجین خودش را روی تخت کنار لوکا می‌اندازد. ساعدش را روی چشمانش می‌گذارد. خسته تر از آن است که حرفی بزند. آرام دستش را زیر دست مشت شده‌ ی لوکا سر‌می‌دهد و با انگشتانش آن را در آغوش می‌گیرد.**جاناتان روی مبل سرمه‌ای اتاقش دراز می‌کشد و کتابی از کوه کتاب‌های روی میز برمی‌دارد. یکی از آن کتاب‌هایی که آنجل به او داده است. غرق در کتاب می‌شود و متوجه نمی‌شود می کنار ایستاده است. - جان! ساعت پنجه! قرار بود بیای اتاقم.جاناتان سریع کتاب را کنار می‌گذارد. می آرام روبروی او می‌نشیند.**کمی صبر می‌کند تا سالن خالی شود و بعد سطح تمرین را روی بالا‌ترین حالت می‌گذارد. تمام نوارهای نقره‌ای دیوار به رنگ طلایی تغییر می‌کنند و همان لبخند کوچک نیز از صورتش محو می‌شود. هنوز سخت است باور کند که آخرین چیتا و نگهبان تمام جهان‌هاست. اگر موفق شود که مشکلی نیست اما اگر شکست بخورد چیزی باقی نمی‌ماند که بخواهد مراقبش باشد. پنجمین ربات را خورد می‌کند. فکرش به سمت ماموریت بزرگشان می‌رود. می‌داند باید با توجه به مهارت‌ها و شخصیت افراد تیم هر کدام را به یکی کشور‌های ماموریت بفرستد. اما... رشته افکارش با باز شدن در پاره می‌شود. آخرین ربات سطح ده را به گوشه‌ای پرت می‌کند و به سمت در برمی‌گردد. پیتر به در تکیه داده است.ـ خودت خوب می‌دونی چی می‌خوام بگم الکس.دختر بطری آبش را بر می‌دارد و روی نیمکت کنار زمین می‌نشیند. سرش را پایین می‌اندازد، پسر می‌داند خسته است. آرام جلو می‌آید و کنار دختر می‌نشیند. دختر سرش را روی شانه او می‌گذارد.- می‌دونی که نمی‌تونم پیتر... باید آماده باشم...- الکس، خودت خوب می‌دونی نمی‌تونی تنها همه رو نجات بدی...***می دستش را روی شانه الکس می‌گذارد و دختر را از خاطرات بیرون می‌کشد.- آماده ای؟الکس سرش را به نشانه تایید تکان می‌دهد و بلند می‌شود. می نگاه نگرانی به او می‌اندازد اما چیزی نمی‌پرسد. با وجودی که دختر درد و ضعفش را پنهان کرده اما می‌تواند نگرانی و درد کشنده‌اش را حس کند. الکس آرام بیرون می‌رود؟ کیف سیاهش را از پیتر می‌گیرد و سوار جت می‌شود.</description>
                <category>Alex Smit</category>
                <author>Alex Smit</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jun 2025 16:56:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آکادمی جهش‌یافته قسمت ۱۱</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamsadatmarashi/%D8%A2%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%B4-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B1%DB%B1-wauethloagmx</link>
                <description>ساکت در راهرو‌ها به سمت پارکینگ آکادمی می‌رود. یک ماه قبل از بیمارستان مرخص شده بود و تمام ماه را به جلسه با اعضای مختلف سازمان گذرانده بود. در ماشین سیاه و طلایی اسپرتش را باز می‌کند و کیفش را داخل می‌اندازد. آرام سوار می‌شود و کنار پیتر می‌نشیند.- چطور بود؟دختر قهوه را از او می‌گیرد و سرش را به به عقب تکیه می‌دهد. پسر رانندگی به سمت خانه‌شان را شروع می‌کند.- شورای جهانی مثل مهدکودک بچه های سه سال است.- مگه غیر از اینم می‌شه؟ اون طوری که دیگه شورای جهانی نیستندختر لبخند می‌زند. کمی از قهوه را مزه‌ می‌کند. پسر بدون اینکه به او نگاه کند می‌گویید:&quot; قهوه تلخ با مقدار مناسبی شکلات تلخ. همون طوری که دوست داری.&quot; دستش را روی دست دختر می‌گذارد. لبخند می‌زند&quot;می‌دونستم نیازش داری، جلسه‌هات با شورای جهانی همیشه باعث سردرد می‌شن برات.&quot; همچنان نگاهش به جاده است. صدایش نگران و مهربان است. دختر سرش را به شیشه تکیه می‌دهد و آرام می‌گویید:&quot; واقعا بدون تو چی کار می‌کردن آخه؟&quot; چشمانش را می‌بندد. پسر در جواب دستش را محکم‌تر می‌گیرد. بعد از چند دقیقه دختر سکوت را می‌شکند:&quot; قبول کردن.&quot; صدایش محو است. پسر ماشین را در پارکینگ خانه‌شان پارک می‌کند.- پس... واقعا قراره همه رو جمع کنیم...؟! باورش سخته چهار ساله ندیدمشون...دختر لبخند نصفه نیمه‌ای می‌زند و سر تکان می‌دهد. خسته است اما خوشحال. مشتاق دیدن دوباره تک‌تک آنهاست اما نگران است. نمی‌داند چطور به‌شان توضیح خواهد داد. کیفش را بر می‌دارد و پیاده می‌شود.</description>
                <category>Alex Smit</category>
                <author>Alex Smit</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jun 2025 16:53:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>...</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamsadatmarashi/no-one-wins-in-war-znoingz4m3nc</link>
                <description>سلام چند ماهی از آخرین باری که اینجا نوشتم گذشته...هنوز هم مدام دفترم پیشم هست و همش دارم می‌نویسم ولی حس نویسنده بودن ندارم. اونقدر خوب نیستن که اینجا بذارمشون پس شرمنده خیلی وقته چیزی ننوشتم اینجا.می‌خواستم بگم همه چیز ریخته به هم انگار، مگه نه؟ خیلی حس جنگ داره و در واقع شرایط کشور جنگ نیست، می‌دونستید؟ تا زمانی که همه ارگان های کشور اعلام وضعیت اضطراری نکن وضعیت جنگی نیست...یادتون نره که آخرش هیچ کس برنده نیست پس جوگیر نشید هر بار! هر بار هم که می‌زنن سکته نکنید از اول، دنیا که تموم نشده هنوز! تعادل یادتون نره و البته زندگی کردن...لطفا مراقب حال روحتون باشه، همون اندازه که مراقب جسمتون هستید...</description>
                <category>Alex Smit</category>
                <author>Alex Smit</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jun 2025 15:58:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آکادمی جهش‌یافته قسمت ۱۰</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamsadatmarashi/%D8%A2%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%B4-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B1%DB%B0-i8ziwlurhct5</link>
                <description>آرام می‌نشیند. دخترک هنوز خواب است. بیدارش نمی‌کند. از روی پاتختی دفترش را بر می‌دارد. دفتری سیاه با لبه های سرخ. آرام دفتر را باز می‌کند. صفحه اول. دستش را روی تاریخ می‌کشد. * برای جوان‌ترین کارآموز شیلد، الکس اسمیت. * لبخند می‌زند. ورق می‌زند. اولین خاطره‌اش از ملاقات با شیلد و می. * همه چیز از دیروز عصر شروع شد. از اون پیام داستانی احمقانه و عجیب. نوشته بودند: خانم دکتر گفت:&quot;درست مثل الکس باش. خودت باش مگر اسمیت که باشد؟&quot; گفتم:&quot; شاید ما را گم کنی. ولی شما را گم نمی‌کنم.&quot; خنده را گرفت و آرام آرام به دکتر داد. گفت:&quot; شاید آکادمی راه حل باشد.&quot; آقای کولسون جواب داد :&quot;شما را دعوت به بهترین رستوران شهر می‌کنیم.&quot; گفت:&quot; درست زمان مهمانی بهترین افراد شهر. دوست من مامور پلیس آقای راینو هم ما را به صرف شام با خودش دعوت کرده. می‌خواست شما را ببیند. گفته بود تمام عمر ماندم. آیا او خواهد آمد؟ گفتم شاید او گرفت. &quot; امضا: عقاب شماره پنج. خیلی عجیب بود! اول فکر کردم شوخیه! بعد دیدم اون امضا آشناست. رفتم کتاب رمز شناسی رو برداشتم. اون امضا شبیه رمز ترتیبی بود. یعنی باید از یک پنج‌تا پنج‌تا جلو می‌رفتم. متن این شد:&quot; خانم الکس اسمیت ما شما را به آکادمی کولسون دعوت می‌کنیم بهترین مامور ما با شما تماس خواهد گرفت.&quot; جواب که نگرفته بودم. سوال هام هم بیشتر شده بود. آکادمی کولسون را سرچ کردم، هیچ جوابی نبود. تو دفترم جواب‌ها و سوال ها رو نوشتم. هیچ جوابی نبود. اهمیت ندادم و فقط نامه را داخل کیف گذاشتم . لباسم رو برا فردا آماده کردم، یه تیشرت و شلوار جین سیاه و یه سوییشرت سیاه. ست مورده علاقم. صبح مثل همیشه تمام راه تا مدرسه را می‌دوم. قبل از همه می‌رسم. زنگ تفریح اول بود که اومد سراغم. نشسته بودم بالای درخت تو حیاط که یکی با لگد زد به درخت. سریع اومدم پایین، یه خانم آسیایی با موهای بلند و لباس چرمی سیاه روبروم ایستاده بود. یه عقاب رو شونه لباسش بود. گفت:&quot;سلام الکس. من ملیندا می هستم. همراهم بیا!&quot; حواسم رو جمع می‌کنم و گارد می‌گیرم ولی دنبالش به یکی از کلاس های خالی می‌رفتم. خلاصه کنم که اونو عقاب شماره پنج فرستاده بود! بعد از معرفی درست خودش گفت:&quot;مهارت های خاص و جالبت مدیر آکادمی رو مشتاق آشنایی با تو کرده. می‌دونم که عاشق معما و مبارزه ای، و البته جاسوسی. و راستش اول وقتی دیدمت فکر نمی‌کردم دنبالت اومده باشم تا وقتی دیدم چطور تو چند دقیقه مسیر رو تا مدرسه دویدی و بعد مهارت و دقتت سر کلاس و البته انعطاف پذیری بالات. &quot; جوابی ندادم ولی بعد از یه مدت قرار شد برم. خانوادم هم از قبل رضایت داده بودن. الان که اینا رو می‌نویسم یه ساعت به اولین کلاسم مونده و من تو اتاقم تو خوابگاهم ...* - بهتری؟سریع دفتر را می‌بندد و سرش را بالا می‌برد. لبخند می‌زند. - بابت دیروز شرمنده می...پایین تخت می‌نشید. اجازه می‌دهد دخترش به شانه‌اش تکیه کند. الکس آرام می‌گوید:&quot;هنوزم نمی‌فهمم می، چرا من؟&quot; - از همون اول توجهم رو جلب کردی. دختری که کسی حریفش نیست. منو یاد خودم می‌نداختی. و راستش تو لایق ترین آدم بودی و هنوزم هستی.دختر روی مبل تکان می‌خورد. الکس بلند می‌شود و آرام پتو را روی دختر می‌کشد. آرام زیر لب می‌گوید:&quot;خوشحالم دوباره کنار همیم. ولی کاش انقدر همش نگرانم نبودید. من خوبم می. تا وقتی حال تو و ایکاریس خوبه منم خوبم. &quot; مو های دختر را از صورتش کنار می‌زند. لبخند ضعیفی می‌زد و دوباره کنار مادر خوانده‌اش می‌نشیند.</description>
                <category>Alex Smit</category>
                <author>Alex Smit</author>
                <pubDate>Wed, 23 Oct 2024 17:04:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آکادمی جهش‌یافته قسمت ۹</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamsadatmarashi/%D8%A2%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%B4-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B9-qh4bc1b1cvyz</link>
                <description>ایکاریس به پشتی مبل تکیه می‌دهد. می‌داند کاری از دستش بر‌نمی‌آید. دست هایش را مشت می‌کند و فشار می‌دهد. در باز می‌شود.لوییس  آرام جلو می‌آید. دستش را می‌گیرد و فشار می‌دهد. ایکاریس خسته است. لویس حسش می‌کند. حق دارد. شرایط چیتا مدام بدتر شده‌است. دکتر‌ها دیگر به سوالات آن‌ها جواب نمی‌دهند. به او نگاه می‌کند. شانه‌هایش افتاده‌اند. رد خستگی، نگرانی و ضعف در چهره‌اش واضح است. لوییس می‌ترسد با این شرایط دختر هم به مادرش ملحق شود. کنار ایکاریس  روی مبل می‌نشیند. دخترک آرام به او تکیه می‌دهد. لرزشش را حس می‌کند. آرام پتویی که ملیندا می برای دختر آورده را روی شانه‌های لرزانش می‌اندازد. دختر نه چیزی می‌گوید و نه حرکت می‌کند. در آرام باز و می وارد می‌شود. آرام جلوی دختر زانو می‌زند. دستش را روی صورت رنگ پریده‌اش می‌گذارد. آرام می‌گوید:&quot;باید استراحت کنی ایکاریس. این کارا به اون کمکی نمی‌کنه.&quot; دختر سرش را پایین می‌اندازد. می به لوییس نگاه می‌کند. لوییس دختر را با می تنها می‌گذارد. می کنار ایکاریس می‌نشیند. دخترک خسته را بغل می‌کند. جلوی اشک‌های دختر را نمی‌گیرد. دخترک نگران است. هردو نگران هستند. برای او. که چطور بی هوش روی تحت دراز کشیده و تمام درد را فرو می‌دهد. که چطور برای زندگی می‌جنگد. دخترک او نگرانش است. می‌لرزد. اشک می‌ریزد. می می‌داند دختر توان از دست دادن ندارد. نه دوباره. می‌داند اگر اتفاقی بیفتد، او باید مراقب دخترک باشد.  باید از ایکاریسِ او محافظت کند، حتی در مقابل خودش. در آرام باز می‌شود. مردی با روپوش سفید وارد می‌شود. نگاه هردو به سمت اوست. - حالش بهتر شده. به هوش اومده...ایکاریس بلند می‌شود. نیازی به پرسیدن نیست. دکتر جواب می‌دهد:&quot;می‌تونی بری پیشش، ولی آروم. نباید بهش فشار بیاریم، وگرنه...&quot; ایکاریس منتظر ادامه حرف نمی‌ماند. به سرعت از اتاق خارج می‌شود.*** جلوی در اتاق متوقف می‌شود. روی در اتاق نام او را نوشته‌اند. نام او. مادر‌خوانده‌اش، الکس اسمیت. آرام در را باز می‌کند. روی تخت نشسته است. چشمش به ایکاریس می‌افتد. رنگش پریده، آثار درد در چهره‌اش نمایان است. الکس لبخند می‌زند. نه آن لبخند همیشگی‌اش، نه آن لبخند پر انرژی. لبخندی پر از تلاش برای زنده ماندن. لبخند بعد از چند سرفه خونی پر درد. لبخندی که می‌خواهد دخترکش را آرام کند. لبخندی که می‌گوید:&quot; چیزی نیست دختر. خوب می‌شم.&quot; دخترک دیگر نمی‌تواند. اشک‌هایش روانه می‌شود. الکس با وجود درد بلند می‌شود. با تمام وجود او را در آغوش می‌گیرد و آرام می‌کند. درست مثل زمانی که بچه بود. درست مثل زمانی که هنوز نمی‌توانست قدرت‌هایش را کنترل کند. درست مثل زمانی که زخمی و خسته از تمرین طاقت فرسا بر می‌گشت. آرام به موهای بلند دخترکش دست می‌کشد. آرام در گوش دخترکش زمزمه می‌کند:&quot;چیزی نیست ایکاریس. اشکال نداره...&quot; دخترک را روی مبل می‌نشیند. دخترک کم‌کم در بغلش خواب می‌رود. آرام پتو را روی دخترکش می‌اندازد. موهای زیبای او را از روی صورتش کنار می‌زند. روی مبل کنار تخت می‌نشیند. آرام چشم هایش را می‌بندد. کسی آرام دستش را می‌گیرد. چشم‌هایش را باز می‌کند. - خوشحالم بهتری...- می‌دونم  به دخترک نگاه می‌کند.- دوباره؟ می کنارش می‌نشیند. آه می‌کشد. - آره. نمی‌تونم راضیش کنم. یه هفته میشه...- نه چیزی خورده نه خوابیده یکم. واقعا باید بیشتر مراقب باشه. می، اون آماده نیست که دوباره...آه می‌کشد و سرش را پایین می‌اندازد. می‌ پوزخند غمگینی می‌زند. - کی اینو می‌گه! تو خودت کلا...هی! الکس!سرفه‌هایش بدتر می‌شوند. دستی که جلوی دهانش گرفته پر از خون شده. می سریع داروی آرام‌بخش را از روی میز بر می‌دارد. پرستار در حالی که با شادی سوت می‌زند وارد می‌شود. چشمش به الکس می‌افتد. - به چی نگاه می‌کنی؟! برو دکتر رو صدا کن!پرستار سریع بیرون می‌رود. می دارو را به مچ دست الکس تزریق می‌کند. مقاومت نمی‌کند. همین می را نگران‌تر می‌کند. دخترکش از همان اول از دارو متنفر بود. می‌گفت ضعیفش می‌کن. از همان اول، از همان روز در مدرسه ابتدایی. جایی که اولین بار هم را ملاقات کردند. </description>
                <category>Alex Smit</category>
                <author>Alex Smit</author>
                <pubDate>Wed, 23 Oct 2024 16:49:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خستم از این زندگی...</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamsadatmarashi/%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-lm5s5pvnc1qk</link>
                <description>راستش من تا حالا چیزی از خودم نگفتم. ولی امسال احتمالا زیاد اینکار رو بکنم چون کلاس نهم داره مثل جهنم پیش میره و من واقعا خستم. بعد از یکسری ماجرا ها تو مدرسه من الان واقعا حس می‌کنم فقط حال همه از وجودم بده. واقعا امیدوارم تونسته باشم حداقل به یوجین کمک کنم ولی راستش شک دارم. اون به اندازه کافی غم داشته و نمی‌خوام حالش رو بدتر کنم. همه ی بچه های گروه همین جوری هستن. برای همین چند وقته دارم می‌ریزم تو خودم راستش. نمی‌خوام بهشون آسیب بزنم. می‌دونم تو مدرسه خیلی حال ضاهریم بده ولی قضیه جدی تر از چیزیه که می‌دونن. و یک دوستی هست که می‌گه رابطمون خوبه ولی می‌تونم ببینم داره ازم دور می‌شه. و راستش منم کاری نمی‌کنم چون شاید این کارم فقط حالش رو بدتر کنه. و این یکی از بزرگترین ترس های منه. که به عزیزانم آسیب  بزنم. پس آره. من یه آدم شکسته و خورد شدم که تو روابط اجتماعی فاجعم.پ.ن : می‌دونم از مستقیم حرف زدن بدت میاد پس امیدوارم این پست رو ببینی و بفهمی که تنها دلیلی که کاری نمی‌کنم اینه که شاید تو دیگه منو نمی‌خوای. پس شرمنده نورا. پ.ن ۲:From people you know To people you don&#x27;t...همین قدر احمقم...</description>
                <category>Alex Smit</category>
                <author>Alex Smit</author>
                <pubDate>Fri, 18 Oct 2024 18:24:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آکادمی جهش یافته قسمت ۶.۵</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamsadatmarashi/%D8%A2%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%B4-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B6%DB%B5-dh6r0mbi3nvj</link>
                <description>از این قسمت از داستان به بعد کمی عجیب می‌شه .۱- تمرکز دیگه سر ایکاریس نیست یه جورایی.۲- اسم این مجموعه ممکنه همین طور می‌مونه ولی کمی به داستان بی ربط می‌شه.۳- شخصیت ها در مردان ایکس و ماموران شیلد ترکیب می‌شن.۴- یکم عجیبه ولی این داستان مال یک مولتی ورس بزرگ و پیچیده هست که همه مربوط به هم و در عین حال کاملا جدا هستن.کلی شخصیت اضافه می‌شن که بعدا توضیح می‌دم. پ.ن: ببخشید که قسمت ها این قدر کوتاه هستن🙇‍♀️ از اینجا به بعد طولانی تر می‌شن.</description>
                <category>Alex Smit</category>
                <author>Alex Smit</author>
                <pubDate>Fri, 18 Oct 2024 17:58:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آکادمی جهش‌یافته قسمت ۸</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamsadatmarashi/%D8%A2%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%B4-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B8-swwjwvm21iem</link>
                <description>می جلو می‌رود و کیف دختر را می‌گیرد. ایکاریس لبخند شل و ولی می‌زند. از راهروهای عمارت رد می‌شوند و به سمت محوطه باز بیرون می‌روند. همه بچه ها شکه به آن دو نگاه می‌کنند.- ایکاریس! شنیدم چی شده...دستش را می‌گیرد. ایکاریس لبخند می‌زند. می جلو می‌آید و می‌گوید:&quot;اونم میاد ایکاریس. از پرفسور اجازه گرفتیم.&quot; کیف لوییس را هم می‌گیرد. هر سه به سمت کویین‌جت می‌روند. می کیف‌هایشان را در گوشه‌ای می‌گذارد. پشت صندلی خلبان می‌نشیند.***در تمام مسیر ایکاریس ساکت نشسته است. می بلند می‌گوید:&quot;داریم می‌رسیم. آماده فرود باشید.&quot; می آرام کویین‌جت را فرود می‌آورد. لوییس سریع پیاده می‌شود. تا آکادمی معروف شیلد را ببیند. می از روی صندلی بلند می‌شود و به سمت ایکاریس می‌رود. آرام اشک‌های دختر را پاک می‌کند. لوییس بلند ایکاریس را صدا می‌زند. ایکاریس لبخند غمگینی می‌زند و داد می‌زند:&quot;الان میایم.&quot;*این داستان با الهام از مجموعه ی مردان ایکس می باشد.*</description>
                <category>Alex Smit</category>
                <author>Alex Smit</author>
                <pubDate>Fri, 18 Oct 2024 17:49:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آکادمی جهش‌یافته قسمت ۷</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamsadatmarashi/%D8%A2%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%B4-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B7-y5soi1eixumd</link>
                <description> به پرفسور لبخند می‌زند. کسی را در سایه‌ها ی اتاق می‌بیند. - ممنون که سریع خودت رو رسوندی. موضوع جدیه پس سریع می‌گم. اومدن دنبالت.روبروی ایکاریس زنی به نظر آسیایی با مو‌های سیاه ایستاده است. دختر شکه می‌شود.- می؟! چی...- ایکاریس، یه اتفاقی افتاده...جلو می‌رود و دستش را می‌گیرد. رنگ ایکاریس می‌پرد.- می؟ حالش خوبه مگه نه؟ حال چیتا خوبه؟- ایکاریس...اون...اون آسیب دیده... ایکاریس عقب می‌رود. رنگ پریده و لرزان به سمت اتاقش می‌دود تا وسایلش را جمع کند.*این داستان با الهام از مجموعه ی مردان ایکس می باشد*</description>
                <category>Alex Smit</category>
                <author>Alex Smit</author>
                <pubDate>Fri, 18 Oct 2024 17:48:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آکادمی جهش‌یافته‌ها قسمت ۶</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamsadatmarashi/%D8%A2%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%B4-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B6-pvkwrym2dizp</link>
                <description>جین آرام تکانش می‌دهد. ناگهان با حالتی وحشت زده از خواب می‌پرد. جین خودش را عقب می‌کشد._ آروم! پرفسور صدات کرده، وقتی دیدم تو اتاقت نیستی حدس زدم اینجایی. جواب نمی‌دهد. ذهنش هنوز درگیر اتفاقات صبح است. فلش را جدا می‌کند و در جیبش می‌گذارد. موقع بیرون رفتن چک می‌کند لوییس در راهرو نباشد. بعد از اتفاقی که دیشب افتاده بود نمی‌توانست در چشمانش نگاه کند. قبل از اینکه متوجه شود جلوی در اتاق پرفسور ایستاده است. دستش را جلو می‌برد تا در بزند اما متوقف می‌شود. آرام نفس عمیقی می‌کشد و لبخند می‌زند و بعد در چوبی بزرگ دفتر پروفسور را باز می‌کند.*این داستان با الهام از مجموعه ی مردان ایکس می باشد.*</description>
                <category>Alex Smit</category>
                <author>Alex Smit</author>
                <pubDate>Fri, 18 Oct 2024 17:34:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آکادمی جهش‌یافته‌ها قسمت ۵</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamsadatmarashi/%D8%A2%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%B4-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B5-xmktwrzwwjai</link>
                <description>در سالن را باز می‌کند. وارد می‌شود و در را می‌بندد. فلش کوچکی را به دستگاه وصل می‌کند. بعد از چند دقیقه ربات‌ها آماده می‌شوند. دستمال سیاه رنگ را روی چشمانش می‌بندد. نفس عمیقی می‌کشد و گارد می‌گیرد. دوربین گوشه ی سالن ضبط را شروع می‌کند. -  روز ۱۱ مارچ، سال ۲۰۲۵، ساعت ۸:۰۰ صبح . تمرین سرعت بدون دید. سه ربات از سطح ۵. شروع!ربات‌ها به سمت ایکاریس حمله‌ور می‌شوند. ارام اجازه می‌ دهد تا مغزش خالی شود. همانطور که معلمش یادش داده بود. فکر نمی‌کند. فقط انجام می‌دهد. همانطور که او یادش داده بود. آخرین ربات‌ را خورد شده  به گوشه سالن پرت می‌کند. پایان تمرین را اعلام می‌کند و روی صندلی می‌نشیند. لبخند نمی‌زند. زیر لب با حالتی ناامید می‌گوید:&quot;سه دقیقه! اگه اینجا بود چی می‌گفت؟&quot;سرش را پایین می‌اندازد. خوب می‌داند که برای او مهم نبود که دخترکش، ایکاریس چگونه است. اما باز هم نمی‌خواست او را ناامید کند. سرش را به گوشه دیوار تکیه می‌دهد.*این داستان با الهام از مجموعه ی مردان ایکس می باشد.*</description>
                <category>Alex Smit</category>
                <author>Alex Smit</author>
                <pubDate>Tue, 15 Oct 2024 22:14:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آکادمی جهش‌یافته‌ها قسمت ۴</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamsadatmarashi/%D8%A2%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%B4-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B4-pzcabrp8yd41</link>
                <description>- &quot;با قدرت زیاد مسئولیت زیاد هم میاد &quot; درسته؟+ بله.  &quot;با قدرت زیاد مسئولیت زیاد هم میاد &quot;. بخشی از این مسئولیت در قبال خودته. از همون روز تو هفت سالگیت که اولین قدرتات نمایان شدن ، مدام به خودت فشار می‌آوردی. دو سه روز دیگه دقیقا می‌شه ده سال که تنها همه چی رو تحمل کردی. به خودت استراحت بده.- چرا که نه ؟! بریم دریا ؟پرفسور نگاه سرزنش آمیزی به ایکاریس می‌اندازد. چشمش به ساعت دیواری می‌افتد. قبل از اینکه بیرون برود، آرام می‌گوید :&quot;حداقل امروز رو استراحت کن.&quot;    دستمال سر سیاهش را از روی میز و گرمکن سیاه سرخش را از پشت صندلی بر می‌دارد. دستمال را در جیب گرمکن می‌گذارد و بعد گرمکن را می‌پوشد وقتی مطمئن می‌شود کسی ( به ویژه جین، پرفسور و لوییس) در مسیرش نیست، به سمت سالن تمرین هنرهای رزمی به راه می‌افتد.این داستان ادامه دارد...*این داستان با الهام از مجموعه ی مردان ایکس می باشد.*</description>
                <category>Alex Smit</category>
                <author>Alex Smit</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jan 2024 18:55:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آکادمی جهش‌یافته‌ها       قسمت ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamsadatmarashi/%D8%A2%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%B4-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B3-pktbqqdmjmb5</link>
                <description>- ایکاریس! ایکاریس!!آرام چشمانش را باز می‌کند. در یک لحظه همه چیز را به یاد می‌آورد. با وحشت از روی مبل بلند می‌شود .- آروم ایکاریس ، آروم !+ الان باید سر کلاس باشم! به سمت در اتاق می‌دود. جین جلویش را می‌گیرد.- ولورین امروز به جات درس می‌ده.به دیوار کنار در تکیه می دهد. مشتش را به دیوار می‌کوبد. برخلاف همیشه تکه ی فررفته ی دیوار را درست نمی‌کند. - پرفسور...من...ببخشید.صدایش از ناامیدی و درد می‌لرزید. پرفسور به سمتش می‌رود. آرام دستش را می‌گیرد. ایکاریس نگاهش را از او می‌دزدد.- ایکاریس، هیچ کسی نمی‌تونه دوتا کلاس رو با هم درس بده. نباید به خودت سخت بگیری دختر !ایکاریس بلند می‌شود و به سمت تختش می‌رود. خودش را روی تخت می‌اندازد. پرفسور به جین نگاه می‌کند. جین آرام بیرون می‌رود و در را می‌بندد.       پرفسور چرخ های صندلی را می‌چرخاند و به سمت ایکاریس می‌رود. آرام دستش را روی شانه ی ایکاریس می‌گذارد. - درسته تنها جهش یافته ی سطح دهی، ولی دلیل نمی‌شه انقدر به خودت سخت بگیری. ایکاریس... این داستان ادامه دارد...*این داستان با الهام از مجموعه ی مردان ایکس می باشد.*</description>
                <category>Alex Smit</category>
                <author>Alex Smit</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jan 2024 17:22:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آکادمی جهش‌یافته‌ها      قسمت ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamsadatmarashi/%D8%A2%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%B4-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7-mgh6lpsoczw1</link>
                <description>     به دیوار تکیه داد. صدای زنگ سردردش را بدتر می‌کرد. در کلاس باز شد و بچه‌ها با هیجان به سمت حیاط دویدند. لبخند زد. روبرویش، کنار میز معلم، دختری جوان با پسر نوجوانی صحبت می‌کرد . دختر کتابی به پسر داد و لبخند زد. پسر تشکر کرد و به سمت کتابخانه به راه افتاد .      دختر او را بیرون در دید. با لبخند وسایلش را جمع کرد و به سمت نامزدش رفت. دختر آرام بود ولی پسر با هیجان اولین روز تدریسشان را مرور می‌کرد. ناگهان سکوت کرد .- خب، روز تو چطور بود استاد ایکاریس؟+ تا همین یه سال پیش خودمون اینجا دانشجو بودیم ... خیلی ... عجیبه . لوییس ...صدای چرخ ها ی صندلی پرفسور توجه ایکاریس را جلب می‌کند . پرفسور با لبخند به سمتشان می‌آید.- آفرین ایکاریس! خوب بود یکم استراحت کن، کل فردا کلاس داری .این داستان ادامه دارد ...</description>
                <category>Alex Smit</category>
                <author>Alex Smit</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jan 2024 21:26:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آکادمی جهش‌یافته‌ها         قسمت ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamsadatmarashi/%D8%A2%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%B4-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B2-ll0q4l2bzeew</link>
                <description>      به سمت خوابگاه تغییر مسیر می‌دهند. در مسیر، برای شام برنامه می‌ریزند. خیلی زود جلوی اتاق ایکاریس متوقف می‌شوند. -  یکم استراحت کن. روز طولانی‌ای داشتی .+ یه ساعت دیگه. دیر نکن.      بعد از رفتن لوییس، ایکاریس آرام در را می‌بندد. خستگی در چشمان سرخش نمایان می‌شود. روی مبل دراز می‌کشد. دستش را به سمت کمد گوشه ی اتاق می‌گیرد. در کمد باز می‌شود و یک کیسه ی یخ به سمتش می‌آید. کیسه را روی پیشانی رنگ پریده‌اش می‌گذارد. از جعبه ی روی میز یکی از هدفن ها را در می‌آورد و در گوش راستش می‌گذارد. صدای آهنگ آرامش می‌کند. زیر لب آرام می‌گوید :                                            &quot; ? HAVE I COURAGE TO CHANG TODAY &quot;*این داستان با الهام از مجموعه ی مردان ایکس می باشد.*</description>
                <category>Alex Smit</category>
                <author>Alex Smit</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jan 2024 21:25:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>