<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مریم شهریاری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@maryamshahriari</link>
        <description>اگر در دنیا یک کار باشه که همیشه حالم رو خوب کرده، نوشتنه و بس.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:38:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4128/avatar/q89SK1.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مریم شهریاری</title>
            <link>https://virgool.io/@maryamshahriari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>همسایه بهشتی</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshahriari/%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C-vshyyu78dtrt</link>
                <description>اینجا حیاط خانه رُهام ایناست.البته من رُهام اینا را ندیده‌ام و  نمی‌شناسم و اگر روزی در کوچه از کنار هم رد شویم شاید فکر کنم ارشیا یا  بردیا یا مثلاً صدراست. اما می‌دانم در این خانه پسر ۷-۸ ساله‌ای به اسم  رُهام بازی می‌کند که از آن پسرهای هیجانی و جو بده است، چون روزی صدبار  موقع بازی کردن با دختر همسایه‌شان باران، با هیجان او را صدا می‌کند تا  کفشدوزک یا کرم خاکی یا مورچه‌ای را نشانش دهد. وقت‌هایی هم که از چیزی  غافلگیر می‌شود یا می‌ترسد، با صدای بلند و از ته دل &quot;یا حضرت عباس&quot;  می‌گوید، طوری که به نظرم یکی از برنامه‌های ثابت روح حضرت عباس تکیه دادن  به دیوار حیاط خانه رُهام اینا و جانم گفتن به این بچه باشد. من  پدر و مادر رُهام را هم ندیده‌ام. اما از اینکه هیچ وقت سر رُهام داد  نمی‌زنند و با آرامش چیزها را برایش توضیح می‌دهند و ساعات بازی کردنش در  حیاط را کنترل می‌کنند که همسایه‌ها اذیت نشوند، می‌دانم که آدم‌های محترمی  هستند. انتخاب موزیک‌های لایت و نوستالوژیک‌شان برای ظهر یا شب روزهای  تعطیل که در حیاط غذا می‌خورند را هم دوست دارم. و مخصوصاً از هفته پیش که  در بخش خالی باغچه‌شان یک حوض آبی هم ساختند و چشم‌انداز پنجره آشپزخانه من  را اینقدر دوست‌داشتنی‌تر کردند، ارادتم به آنها بیشتر شده است. حالا وقت‌هایی که خودشان در حیاط نیستند، روح من و جسم آن گربه سیاهی که گوشه حیاط خوابیده، در حیاط با‌صفایشان وقت می‌گذرانیم. گربه  که لش می‌کند و چرت می‌زند و اگر صدایی بشنود نهایتاً سرش را بلند می‌کند و  چپ‌چپی به اطراف نگاه می‌کند و مثل همه گربه‌های دیگر دنیا بی‌تفاوت به  چرتش ادامه می‌دهد. روح من اما مدت‌ها زیر سایه درخت‌ها می‌نشیند،  شکوفه‌های درخت لیمو را با عشق نگاه می‌کند، و به این فکر می‌کند که کاش  پدر رُهام چند شمعدانی هم برای دور حوض آبی بخرد. خودم هم در حالی که لیوان  چای زعفرانی‌ام را از پشت پنجره آشپزخانه می‌نوشم، به این فکر می‌کنم که  چه خوشبختم که همسایه رُهام اینا هستم تا به لطف صدای زندگی و حیاط آنها،  از روزمره خودم رها شوم و بالای این حجم سبز و آبی پر از خوشبختی پرواز کنم  و بگذارم کلمات در ذهنم برقصند.</description>
                <category>مریم شهریاری</category>
                <author>مریم شهریاری</author>
                <pubDate>Fri, 05 May 2023 14:28:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با عشق، به پیرمرد درونم</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshahriari/%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%85-hstjwri7e3vg</link>
                <description>درون من پیرمردی زندگی می‌کند که از خودم بیشتر عاشق زندگی است.صبح‌ها به پارک می‌رود و از همان دم در به هرکس که می‌بیند با صدای بلند و پرانرژی سلام و صبح به خیر می‌گوید،با کاسب‌های محل رفیق می‌شود و آنقدر بگو بخند می‌کند که حتی سفت‌ترین‌شان هم نرم می‌شوند و به او تخفیف می‌دهند،با عیدی‌های تپل و تعریف‌های قشنگ عزیزانش را غرق شادی می‌کند،گاهی برای خودش آب‌هویج بستنی می‌خرد و روی نیمکت جلوی مغازه می‌نشید و با عشق نوش جان می‌کند،در مسجد با بقیه پیرمردها شیطنت‌های ساده و نمکین می‌کند و چنان ماجرایش را با آب و تاب برای فرزندان و نوه‌هایش تعریف می‌کند که دلشان برای او ضعف می‌رود،و هر بار که از خوردن دستپختی از حاج خانمش کیفور می‌شود، به عنوان دعای خیر از خدا می‌خواهد که شوهر حاج خانم را برای او حفظ کند و نیش خودش و حاج خانم با این شوخی تا بناگوش باز می‌شود.راستی! یک قیچی باغبانی هم دستش هست و مدام در حیاط و کوچه درخت‌ها را هرس می‌کند یا بچه‌ها و نوه‌هایش را برای تعمیرات و ساخت و سازهایی که عقل جن هم به آنها نمی‌رسد به کار می‌گیرد.پیرمرد درونم خیلی شبیه پدر خدابیامرزم هست. شاید به خاطر همین باشه که بعد از کودک درونم که پادشاه سرزمین درون منه، این پیرمرد درون رو از بقیه کاراکترهای درونم بیشتر دوست دارم. پیرمرد درونی که مثل پدرم قدر لحظات زندگیش رو می‌دونه، و برای شادتر و زیباتر کردن لحظات زندگی خودش و بقیه نقشه می‌چینه. :)از آخرین عکس‌های پدرم، وقتی توی اتاقش قرآن می‌خوندراستی کاراکتر محبوب درون شما کیه و چیکار می‌کنه؟</description>
                <category>مریم شهریاری</category>
                <author>مریم شهریاری</author>
                <pubDate>Sun, 31 Jul 2022 15:47:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان یک عکس: زینب</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%B2%DB%8C%D9%86%D8%A8-hfsbdx4epoqe</link>
                <description>حاج مجید دومین قاشق دمپخت رو که قورت داد گفت: «حسن و مادرش سر شب میان خواستگاری زینب». صداش یه جوری عادی و بی‌احساس بود که انگار داره میگه «امروز توی تیمچه خبری نبود»، اما نگاهش یه جور برق داشت که انگار داره میگه «امروز یه مشتری اومد دو جفت قالی کرمون دوازده متری برای جاهاز دختراش خرید و نقد حساب کرد و رفت».هنوز جمله کامل از دهن حاج مجید خارج نشده، حاج خانوم با صدای بلند گفت: «خدا رو شکرت که نظری به این دختر بیچاره من کردی» و دستاشو به نشونه شکر برد بالا. زهره و زیبا خوشحال از اینکه قراره خواهر بزرگترشون دوباره بره خونه بخت، یواشکی به هم نگاه کردن و زیر لب خندیدن. زینب اما فقط سرشو بیشتر از قبل انداخت پایین که با کسی چشم تو چشم نشه.سفره رو که جمع کردن، حاج خانوم به زهره و زیبا سپرد خونه و حیاط رو برق بندازن، آب تازه توی حوض بریزن، و سرویس نقره جاهازش رو هم از توی گنجه دربیارن. بعد هم چادرش رو انداخت سرش که مثلاً بره چای و قند اعلا بخره، هرچند همه می‌دونستن قراره اول سر راه بره خونه آبجیش و با ذوق خبر خواستگار زینب رو بهش بده. قبل رفتن زینب رو هم کشید گوشه آشپزخونه و بهش تشر زد که بره یه دستی به سر و صورتش بکشه و این رخت بی‌قواره‌ی عزا رو هم در بیاره.زینب که برگشت توی اتاق، حاج مجید داشت چرت بعد از ناهارش رو میزد. مثل همیشه چند ثانیه با ترس وایساد و آقاش رو نگاه کرد که مطمئن بشه شکمش تکون می‌خوره و نفس داره. مطمئن که شد، تازه یادش اومد که چی شده. قرار بود امشب بعد هفت هشت ماه بیوه شدن براش خواستگار بیاد. اونم کی؟ حسن پادوی حجره باباش که از قدیم خاطرخواه زینب بود و مثل سایه می‌پاییدش، ولی زینب همونقدر که از سیاهی دالون خونه‌ی بی‌بی‌جان خوف می‌کرد از حسن و نگاهش هم می‌ترسید.زینب همیشه توی دلش خدا رو شکر می‌کرد که تا حسن رفت سربازی، توی عروسی دختر همسایه‌شون عمه‌ی داماد واسه پسرش پسندیدش و وصلت سر گرفت و با مجتبی رفتن زیر یه سقف. چه مرد نازنینی هم بود مجتبی. چقدر از همون نگاه اول به دل زینب نشسته بود. حیف که بعد از دو سال زندگی خوش، یه شب خوابید و صبح هرچی زینب تو سر و صورت خودش زد و صداش کرد چشماشو باز نکرد که به زینب بگه «سلام باغ بهار من» و به همین سادگی زینب رو بیوه کرد.حالا امشب قرار بود حسن بیاد خواستگاریش. مگه می‌تونست بگه نه؟ کم مامان باباش غصه بیوه شدنش رو می‌خوردن؟ کم شب‌ها شنیده بود خواهرهای کوچک‌ترش به گمون اینکه زینب خوابش برده یواشکی بگن کاش دوباره یکی برای زینب پیدا شه که آقاشون اجازه خواستگار اومدن برای اونا رو هم بده؟ کم دیده بود خاله‌هاش یه جوری نگاش می‌کنن انگار مسئول هر یه تار موی سفید مادرش اونه؟با صدای اوج گرفتن خر و پف آقاش به خودش اومد. آفتاب افتاده بود وسط اتاق و الان بود که مادرش بیاد و از اینکه هنوز رخت عزا تنشه دعواش کنه. همین جورم از بعد چهلم مجتبی سر این رخت عزا و شگون نداشتنش بهش نق می‌زد. با پاهایی که انگار هر کدوم صد کیلو بودن، رفت سمت پستو و آینه‌ی جاهازش رو کشید بیرون. نشست وسط اتاق و خاکش رو گرفت و توش به خودش نگاه کرد. چقدر شبیه روز قبل عروسیش شده بود که خاله خانباجیا جلوی همین آینه نشونده بودن که بندش بندازن و از هر دوتا جمله‌شون سه‌تاش شوخی‌های زیرلحافی بود و صدای خنده‌شون خونه رو برداشته بود. یادش به خیر اون موقع داشت از خجالت می‌مرد، ولی ته دلش قند هم آب می‌شد.غرق همین خاطرات بود که صدای مادرش در حال امر و نهی کردن به زهره و زیبا از توی حیاط اومد. چقدر صداش شاد بود! حتی به بلند خندیدن‌های زهره هم نق نمی‌زد که بگه دختر باید سنگین رنگین بخنده. بابا توی خواب ملافه رو از روی خودش پس کرد. این یعنی آخرهای چرتشه و کم‌کم بیدار میشه. زینب نفسش رو داد تو و اولین بند رو به صورتش انداخت. دوباره صدای شعر خوندن خاله خانباجیا و خنده‌ زهره توی سرش پیچید. صورتش سوخت، چشماش هم.دختر توی آینه دیگه شبیه زینب نبود.پی نوشت: دیدن این مجموعه عکس در صفحه اینستاگرام خانم مریم سعیدپور، جرقه نوشتن این داستان بود. و خوشحالم که برای استفاده این عکس‌ها همراه با داستانم به من اجازه دادند.</description>
                <category>مریم شهریاری</category>
                <author>مریم شهریاری</author>
                <pubDate>Wed, 06 Jul 2022 14:54:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کسب حال خوب به جای کسب درآمد!</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%DA%A9%D8%B3%D8%A8-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%B3%D8%A8-%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D9%85%D8%AF-myqbuffir8ej</link>
                <description>من از وقتی تمام وقت مشغول به کارم، و البته دقیق‌تر بگم از وقتی خودم صاحب کارم، از کمبود وقت رنج بردم. همیشه آرزو کردم که کاش ۲۴ ساعت واسم ۴۸ ساعت کش می‌اومد،همیشه آخر وقت کاری از دیدن حجم کارهایی که باقی مونده غصه خوردم،و تقریباً همیشه هم گفتم اشکال نداره چند ساعت بیشتر می‌مونم شرکت و فلان کارو تموم می‌کنم، که نتیجه‌ش حتی اگر تموم شدن اون کار بوده، موندن خستگی به تنم و رغبت نکردن برای رفتن سر کار در روز بعد به عنوان یک نتیجه کوتاه‌مدت، و احساس خستگی و افسردگی کاری در بلندمدت بوده. .اما چند ماهی هست که سعی کردم با ایجاد تغییرات کوچک در زندگیم و پایبند بودن بهشون، کاری کنم حال دلم بهتر باشه. یکی از این کارها، تصمیم برای تمام کردن امور کاری خودم در شرکت همراه با تعطیلی کارمندان یا نهایتاً یه ساعت بیشتر بوده (بله، قبلاً گاهی تا ۸، ۹، ۱۰، ۱۱، و حتی ۱۲ شب در شرکت می‌موندیم!). اما این کار به تنهایی حالم رو خوب نکرد، چون حتی گاهی که زود می‌رفتم خونه حواسم نبود که در جهت رسیدن به حال خوب کاری کنم و صرفاً وقتم به رفع خستگی و بالا پایین کردن اینستاگرام و توییتر و از این پیام‌رسان به اون یکی رفتن به انتظار اتفاق جدید می‌گذشت که خب مسلماً توشون هرچیزی هست جز حال خوب. تا اینکه کم‌کم شروع کردم برای متفاوت‌تر کردن این ساعات‌های غیر کاری، کاری کردن!و کم‌کم دیدم که ا! حالم چقدر خوب‌تر شده! و اون برنامه چی بود؟ «کسب حال خوب به جای کسب درآمد!».برنامه من برای «کسب حال خوب به جای کسب درآمد!» اینجوریه که توی این ساعت‌های عزیز آخر شب که عاشقشونم و به نظرم بهترین ساعات شبانه‌روزن، باید حتماً با توجه به حسی که در لحظه وجودم رو پر می‌کنه، کاری بکنم که حال دلم خوب باشه. (البته دروغ چرا، گاهی هم برای این لحظات برنامه‌ریزی می‌کنم. اما طبق گفته تراپیستم برای این چیزا نباید برنامه‌ریزی کرد و صرفاً باید به ندای دل و غریزه گوش داد.)حالا چیکار می‌کنم؟گاهی فقط مسیر شرکت تا خونه رو پیاده میرم و به محیط و آدما دقت می‌کنم و لذت می‌برم،گاهی با کتاب یا پادکست یا آهنگ یا فیلم و سریال به خودم اجازه سفر به دنیاهای دیگه رو میدم،گاهی حضوری یا آنلاین و تصویری با دوستان و عزیزانم گپ و گفت می‌کنم و باهاشون از ته دل می‌خندم،گاهی در ساده‌ترین و آرامش‌بخش‌ترین حالت ممکن، با عشق خونه قشنگمو تمیز می‌کنم و غذایی که حال دل خودم و همسرم رو بهتر می‌کنه می‌پزم،گاهی هم توی یک دوره آموزشی که دلم می‌خواد راجع بهش بیشتر بدونم شرکت می‌کنم یا با مطالعه آزاد درباره موارد تخصصیم موتور ذهنم رو روغن‌کاری می‌کنم..همه‌ی این کارها که شاید از نظر شما شکستن شاخ غول نباشه، برای من شده «درمان» و چنان حال خوبی رو برام به ارمغان آورده که نگو و نپرررررس! البته همین کار ساده (یعنی تعطیل کردن کار در ساعت مشخص و رسیدن به برنامه‌های شخصی) رو دو سه سال پیش توی یکی از کتاب‌های هاروارد بیزینس اسکول خطاب به مدیران هم خونده بودم. نویسنده‌ی طفلکی تقریباً داشت التماس می‌کرد که این کار رو بکنیم تا اعصاب و سلامتی و خانواده و زندگی‌مون از هم نپاشه، اما خب متاسفانه آدمیزاد اینجوریه تا وقتی یه چیزی رو خودش تجربه نکنه و بهش نرسه، قبول نمی‌کنه.حالا من بعد از ۲ سال تجربه‌ی روزگار سختی که ترکیدن اعصاب و سلامتی و زندگیم رو به همراه داشت، خیلی شانسکی به این دریافت و درک رسیدم و دارم خودمو نجات میدم. امیدوارم شما عاقل‌تر از من باشید و اگر مثل ورژن قبلی من خودتون رو اسیر کار کردید، هرچه زودتر خودتونو نجات بدید و دو پا دارید، دوتای  دیگه هم قرض کنید و برای نجات دادن خودتون تا هر آنچه حالتونو خوب می‌کنه بدوید. :)</description>
                <category>مریم شهریاری</category>
                <author>مریم شهریاری</author>
                <pubDate>Tue, 08 Mar 2022 22:56:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشق منه، دوس داره منو...</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshahriari/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D9%85%D9%86%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D9%86%D9%88-szcxnf9gfat1</link>
                <description>مرجان توی فرهنگی بزرگ شده بود که دخترهاش اگر تا ۱۸ سالگی شوهر نکرده بودند لقب‌هایی مثل «مونده» و «ترشیده» می‌گرفتند. حالا سی و پنج‌شش سالش بود و مجرد، و برخلاف هم‌سن و سال‌هاش، دستاوردش به جای شوهر و چند بچه قد و نیم‌قد، دیپلم گرفتن و تبدیل شدن به یک خیاط ماهر بود. اما مدرک و لباس‌ها برای نگاه و زمزمه‌های مردم سد نمی‌شد و مرجان عادت کرده بود هربار که یکی از فامیل‌ها می‌بیندش با افسوس از او بپرسد «خبری نیست؟» و با اشاره غیرمستقیم به چیزی که از دید جامعه باید داشته باشه ولی ندارد، دلش را بشکند.موقعی که این ماجرا اتفاق افتاد، من به دلیلی چند روزی مهمان خانواده مرجان بودم. مرجان هر روز عصر اصرار می‌کرد که به بهانه‌ای برای گردش در محله‌شان از خانه بیرون بزنیم. معلوم بود ذوق و خواست خودش دلیل اصلی این پیشنهاد است و خوش گذراندن به مهمان بهانه‌ای برای سایرین. با این حال من هم همراه و هم‌قدمش می‌شدم و با هم در محله کوچک‌شان قدم می‌زدیم و مرجان در حالی که با چشم‌های قهوه‌ای قشنگش کل محیط را می‌گشت، پارک کوچکی که صبح‌ها در آن پیاده‌روی می‌کرد و مسجدی که نماز مغرب را در آن می‌خواند و بازارچه کوچکی که خرید روزانه‌شان را از آن می‌کردند نشانم می‌داد. من خیلی کوچکتر از الان بودم، اما می‌فهمیدم این همه حرف زدن مرجان، در واقع بهانه‌ای برای سرپوش گذاشتن روی رازی هست که در دلش برای بیرون آمدن قل‌قل می‌زند و مرجان می‌خواهد کنترلش کند.تا روز آخر موقع برگشتن از یکی از این گشت و گذارها، مردی مومشکی و چهارشانه از کنار ما گذشت و مرجان یکهو ساکت شد. صدای قلبش از صدای پاهایمان بلندتر شده بود. به در خانه‌شان که رسیدیم از من پرسید مرد را دیدم؟ چطور بود؟ و نگاه متعجب من را که دید طاقت نیاورد و توضیح داد که آن مرد همسایه کوچه پایینی‌شان است و چندباری در کوچه جلوی او را گرفته تا صحبت کنند و گفته مدت‌هاست زیر نظرش دارد و از حجب و حیایش خوشش آمده و دوستش دارد و قرار شده برای خواستگاری به خانه‌شان بیایند. اغراق نیست اگر بگویم که موقع تعریف همین چند جمله، مرجان داشت از ذوق دیوانه می‌شد! آن روز تا آخر شب هر از چندی صدای مرجان را از اتاق خیاطی‌اش می‌شنیدم که با حال خوشی که داشت، زیر لب ترانه‌ای که آن روزها تازه گل کرده بود را می‌خواند:«عاشق منه، دوست داره منو،قسم می خوره دوست داره منو،با نگاش می گه دوست داره منو،باورم اینه دوست داره منو...»این ترانه بعد از آن روزها، برای من مترادف شد با مرجان و حال خوشی که موقع زمزمه کردنش داشت. به خاطر همین چند روز پیش که اتفاقی جایی دوباره شنیدمش، پرت شدم به اتاق مرجان در پاگرد پله‌های خانه‌شان و ذوق صدا و چشم‌هاش موقع خواندنش در خاطراتم زنده شد.اما مرجان و آن مرد مومشکی چه شدند؟ راستش نمی‌دانم.بعد از آن بار، ده‌ها بار دیگر مرجان را که هنوز هم مجرد است دیده‌ام، اما هیچ وقت دلم نیامد بپرسم که آن ماجرا چه شد. انگار که سهم من از آن ماجرا شاهد بودن باشد و بس، و سهم مرجان از آن، لذت بردن از تجربه‌ی دوست داشته شدن باشد، هرچند برای مدتی کم و نافرجام. سهمی که اگر چه برای او کافی نیست، اما بودنش بهتر از نبودنش هست. مگر نه؟</description>
                <category>مریم شهریاری</category>
                <author>مریم شهریاری</author>
                <pubDate>Mon, 07 Mar 2022 20:24:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از ۳ سال غیبت، سلام!</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshahriari/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%DB%B3-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%BA%DB%8C%D8%A8%D8%AA-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-wgslxjfmecjr</link>
                <description>آدم گاهی نمی‌تونه بنویسه چون ذهن و فکر باز یا حتی وقت نداره. اما گاهی هم هست که نمیخواد بنویسه. شاید چون می‌ترسه، چون حوصله مواجهه با قضاوت رو نداره، و شاید هم چون ترجیح میده اینقدر با افکارش تنها باشه تا از پس‌شون یک خود جدید بسازه.آدم گاهی هم می‌خواد بنویسه. چون بعد از مواجهه با چیزی که او را نکشته، قوی‌تر شده! و به مقامی رسیده که بگه هرچه بادا باد و ترجیح میده شیرجه بزنه تو دل آینده زندگیش تا ببینه دیگه براش چی داره.من، توی دوره‌ای که ننوشتم آدم پاراگراف اول بودم، و الان که دوباره می‌خوام بنویسم آدم پاراگراف دومم.توی این مدت مریضی عزیزم رو دیدم و باهاش درد کشیدم و در نهایت از دستش دادم، افسرده شدم و بارها حملات عصبی مختلف رو تجربه کردم، سخت‌ترین روزهای زندگیم رو گذروندم و خلاصه که خوردم زمین و خونین و مالین شدم و آرزوی مرگ کردم، اما هنوز دارم روی این کره خاکی نفس می‌کشم چون نذاشتم دردها فقط درد بمونن و سعی کردم ازشون تجربه‌هایی برای ادامه زندگیم بردارم و بقیه‌شونو همون پشت سرم رها کنم و ادامه بدم. واسه همینه که الان اینجام. اینجا، یعنی جایی که قرار بوده محل نوشتن‌های من برای بهتر شدن حالم باشه. اومدم که سعی کنم دوباره بنویسم و امیدوارم که بتونم مثل خاطرات خوشی که از سه سال پیش اینجا و دوستانی که پیدا کرده بودم دارم، دوباره راه بیفتم و ادامه بدم.خلاصه که بعد از ۳ سال غیبت، سلام!من خوبم، شما چطورید؟</description>
                <category>مریم شهریاری</category>
                <author>مریم شهریاری</author>
                <pubDate>Mon, 28 Feb 2022 14:20:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک پست ویرگولی، دو فحش، سه تشکر</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshahriari/%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D9%88-%D9%81%D8%AD%D8%B4-%D8%B3%D9%87-%D8%AA%D8%B4%DA%A9%D8%B1-kqp41zmegryl</link>
                <description> هفته پیش وسط اوج کاری شرکت و مسئولیت‌های خانوادگی‌ام، چند دقیقه‌ای وقت گذاشتم و در یک پست ویرگولی از تجربیاتم در مواجهه با ده‌ها رزومه‌ای که امسال به خاطر آگهی‌های استخدام دریافت کرده بوده نوشتم. به نظرم قرار بود آن نوشته تلنگری باشد به افراد جویای کار، برای نگاه کردن از زاویه دید کارفرما به آنچه که قرار است شانس آنها برای استخدام شدن باشد، و آنها را به سر زدن به دریای گوگل برای یاد گرفتن در این باره ترغیب کند. البته طبق معمول همه نوشته‌های قبلی‌ام، رنگ و بوی طنزگونه این نوشته هم مشخص بود، اما با این حال همه چیز آنطور پیش نرفت که من فکر می‌کردم و بازخوردهای مختلفی از آن پست گرفتم و مخاطبان مختلفی نسبت به آن واکنش نشان دادند که از این قرار بودند:  ۱) موافقان دردمند:چند دوست عزیز که آنها هم در مقام کارفرما تجربه‌های مشابه با من داشتند و به رزومه‌هایی برای استخدام نشدن برخورد کرده بودند، در توییتر و ویرگول در این باره نوشتند و به نوعی با من هم‌دردی کردند و تجربیات مشترک‌شان را بازگو کردند.  ۲) مخالفان باادب: چند دوست ویرگولی عزیز با لحن نوشته من و میزان اطلاعاتی که داده بودم مشکل داشتند، اما با حوصله و رعایت ادب و احترام در این باره زیر کامنت‌ها با من بحث کردند که اتفاقاً آن مباحثه باعث لذت بردن من شد چون در نهایت به درک متقابلی از حرف هم رسیدیم: هم آنها نظرشان را برای من باز کردند و من را به فکر فرو بردند، و هم من توانستم فرصت توضیح داشته باشم.  ۳) مخالفان خشمگین:چند نفری هم بودند که به نظرشان نوشته من از موضع بالا به پایین بود و حرفی جز مورد تمسخر قرار دادن افراد جویای کار را نداشت. این دسته از «آدم»های بزرگوار آنقدر خشمگین بودند که فحش را کشیدند به من و گفتند که «آدم» نبوده‌ام که به جای نوشتن راه‌حل، فقط مشکل را بیان کرده‌ام. (به نظر این گروه اصرار من به مراجعه به گوگل راه حل نبود، و باید حتماً لقمه حاضر و آماده در متنم می‌گنجاندم.)  ۴) کارجویان باهوش:ارزشمندترین مخاطبان پست قبلی من در این دسته قرار گرفتند. یعنی کسانی که متوجه شدند قصد آن نوشته در واقع کمک به دیگران بوده و برای بازنگری رزومه‌هایشان وقت گذاشتند و با جستجو در گوگل یا راه‌های دیگر رزومه‌هایشان را اصلاح کردند و در پیام‌های محبت‌آمیزی به خاطر آن نوشته تشکر کردند.خلاصه که من چهار خط با نیت خوب نوشتم، ولی به قول حضرت مولانا، «هرکسی از ظن خود شد یار من» و واکنشی نشان داد که بخشی از آنها از ذهنم هم عبور نمی‌کرد.این که گذشت و خاطره شد، ولی من همچنان امیدوارم که یاد بگیریم برای رفع کمبودها و اشتباهات‌مان منتظر رسیدن دستی از غیب نمانیم و به دریای بی‌کران «گوگل» وصل شویم و سوالات‌مان را بپرسیم تا از جواب‌های متخصصان استفاده کنیم؛ و البته، سعی کنیم به جای بیان عقیده با خشم، با هم گفتگو کنیم تا با ایجاد زمینه درک بیشتر نسبت به انسان‌هایی که همچون ما فکر نمی‌کنند، از هم یاد بگیریم و دنیای خودمان را بزرگتر کنیم. </description>
                <category>مریم شهریاری</category>
                <author>مریم شهریاری</author>
                <pubDate>Thu, 14 Mar 2019 16:04:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رزومه‌هایی برای استخدام نشدن!</title>
                <link>https://virgool.io/Approach/%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%85%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%86-r39zjmjnzkvo</link>
                <description> به نظر من به عنوان یک مسئول بررسی رزومه‌ها و استخدام، ما اشتباهی فکر می‌کنیم که قصد آدم‌ها از رزومه فرستادن، نشان دادن توانایی‌هایشان و مخ‌زنی به قصد استخدام است! اگر اینطور بود که برای  هر آگهی استخدامی که من در این چند ماه منتشر کردم، این همه رزومه که قصدی جز استخدام نشدن نداشتند برایمان ارسال نمی‌شد! و از بس چنین رزومه‌هایی زیاد بود، تصمیم گرفتم برای کسانی که به دنبال کار هستند، بنویسم که بدانند کدام رزومه‌ها در نگاه اول رد می‌شوند و شانس استخدام را از شما می‌گیرند. به این امید که تلنگری باشد برای جستجوی فرم‌های صحیح ‌رزومه‌نویسی در گوگل...  به نظر من کدام رزومه‌ها برای استخدام نشدن ارسال می‌شوند؟۱) رزومه‌هایی که اطلاعات کافی ندارند:اگر قصد فرستنده از ارسال رزومه استخدام شدن باشد، مسلماً اطلاعات شخصی، تحصیلی و تخصصی‌اش را درست و حسابی در رزومه درج می‌کند. مثلاً پیش آمده که کارجو در رزومه‌اش جلوی فیلد تحصیلات فقط یک کلام نوشته «کارشناسی»! انگار که کارشناسی خودش یک رشته مجزا باشد! یا حتی داشتیم رزومه‌ای که همه چیز داشته، ولی شماره تماسی نداشته که به آن زنگ بزنیم و برای مصاحبه از این کارجوی بی‌حواس دعوت به مصاحبه کنیم! و من به عنوان یک کارفرما سریع این رزومه‌ها را کنار می‌گذارم. چرا؟ چون با این سوال روبرو می‌شوم که کسی که ساده‌ترین موارد مربوط به خودش را درست و حسابی نمی‌نویسد، می‌خواهد کار من را درست و حسابی انجام بدهد؟۲) رزومه‌هایی که اطلاعات مبهم دارند:بعضی کارجوها هستند که فکر می‌کنند قرار است ما با دیدن رزومه‌شان معما حل کنیم. مثلاً پیش آمده که طرف برای موقعیت شغلی برنامه‌نویس و طراح وبسایت رزومه داده، ولی در رزومه‌اش به جای اینکه لینک نمونه کارهایش را بفرستد، فقط نوشته طراحی چندین وبسایت! حتماً طفلکی توقع داشته ما با دیدن این رزومه شفاف، ندای «یافتم یافتم» هم سر بدهیم و اشک‌ریزان به او زنگ بزنیم تا همکاری را از همین فردا آغاز کنیم. ولی ‌‌نمی‌داند که معمولاً چنین رزومه‌ای درجا رد می‌شود. چرا؟ چون اینطور به نظر ‌‌می‌رساند که کارجو آنقدر به خودش مطمئن نبوده که نمونه کار بفرستد و به کلی‌گویی روی آورده. نمونه‌ای از اطلاعات مبهم و پاسخ‌ داده نشده: دریافت جایزه‌ بابت چه؟ طراحی کدام سایت‌ها؟۳) رزومه‌هایی که اطلاعات زیاد از حد دارند:بله! بعضی دوستان هم فکر می‌کنند که قرار است با دیدن رزومه‌ به خواستگاری‌شان بریم، بس که تمامی هنرهای ریز و درشتی که از انگشتان‌شان می‌ریزد را پشت سر هم ردیف می‌کنند و مثلاً برای موقعیت شغلی کارمند اداری ساده و پاره‌وقت، رزومه‌ای چند صفحه‌ای مملو از مقاله‌های چاپ شده در رشته‌های عجیب غریب ارسال می‌کنند که محض رضای خدا در آن نشانه‌ای از سابقه کار اداری یا حتی توانایی کار با برنامه‌های آفیس هم دیده نمی‌شود! چنین رزومه‌ای تنها یک پیام برای ما دارد: درست است که من توانایی‌های مورد نظر شما را ندارم، اما تا دلتان بخواهد تخصص‌های دیگری دارم که اگرچه هنوز با آنها کار پیدا نکرده‌ام، ولی حداقل شما ببینید و فکر کنید که من آدم خفنی هستم!نمونه‌ای از اطلاعات بیش از حد برای استخدام در موقعیتی که این موارد در آن ارزش محسوب نمی‌شود۴) رزومه‌هایی که غلط دیکته‌ای دارند:این مدل رزومه‌ها از بهترین رزومه‌ها هستند، چون اگر چه به قصد استخدام نشدن ارسال شده‌اند، اما ما را یک دل سیر می‌خندانند و خستگی‌مان را در می‌کنند. اصلاً خداییش مگر می‌شود به کسی که به اسم برنامه‌نویس حرفه‌ای رزومه داده ولی دیکته زبان برنامه‌نویسی مد نظرش را اشتباه نوشته، یا به کسی که برای کار در سمت کارشناس تولید محتوا مسلط به نگارش صحیح فارسی رزومه داده ولی در رزومه‌اش به جای «به» و «که»، نوشته «ب» و «ک»، نخندید؟در این رزومه نه تنها غلط دیکته‌ای در نام برنامه و زبان تخصصی دیده میشه، که بعداً فهمیدیم اون اسم طولانی در خط اول، در واقع مال یک نفر نیست، بلکه دوتا دوست همکلاسی هستن که دوتایی با همدیگه توی یه فایل رزومه دادن!!!!۵) رزومه‌هایی که در واقع رزومه نیستند:این بخش از رزومه‌ها عجیب‌ترین رزومه‌ها هستند. چون از ده کیلومتری داد می‌زنند که فرستنده همین امروز صبح از خواب بیدار شده و تصمیم گرفته کار کند و آنقدر نابلد بوده که به جای رزومه‌ای که فرم استاندارد آن در ده‌ها سایت کاریابی موجود است، فقط در سه خط نوشته: فلانی فلانی زاده، بیست و چند ساله، ساکن فلان جا! انگار که ایمیل یا آی‌دی تلگرام بخش استخدام ما چت‌روم یاهو باشد، و رزومه این بزرگوار جوابی به سوال «ASL»!و این هم شاهکار مثلاً رزومه‌های دریافتی ما! اطلاعات ناقص در قالبی غیررسمی، همراه با چاشنی آه و ناله سانسور شده!خلاصه که فعلاً این ۵ مدل را داشته باشید، اگر وقتی پیش آمد، باز از بقیه شاهکارهایی که به عنوان رزومه برای ما ارسال می‌شود براتون می‌نویسم. تا آن موقع، شما را به مقدسات‌تان قسم که در گوگل یا سایت‌های کاریابی معتبر به دنبال فرم صحیح رزومه بگردید  دستی به سر و روی رزومه‌هایتان بکشید تا من نوعی از خواندن این همه رزومه عجیب و غریب دق نکنم! پی‌نوشت: امیدوارم متوجه باشید که این نوشته با چاشنی طنز همراه بود و یه جاهایی اغراق و شوخی زیاد داشت. در نتیجه امیدوارم بعد از خوندنش به جای غرغر به جان من، تفنگ‌تان را زمین گذاشته و به اصلاح رزومه‌هاتون بپردازید. :)</description>
                <category>مریم شهریاری</category>
                <author>مریم شهریاری</author>
                <pubDate>Wed, 06 Mar 2019 17:34:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقای قوری به دست</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshahriari/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-jzovnr4z8olt</link>
                <description>  بیست و هفت سال است که پنجره‌های خانه‌ی ما، رو به خانه‌ای باز می‌شود که حداقل سی سال قبل‌ از به دنیا آمدن من وجود داشته است. خانه‌ای دو طبقه با شیروانی قرمز آفتاب خورده که دیگر به صورتی چرک می‌زند و طبق مد خانه‌های دوره پهلوی ساخته شده، با کرکره‌های چوبی روی پنجره‌هایی که سالهاست باز نشده‌اند و با جدیت از رمز و راز این خانه عجیب مراقبت می‌کنند، و یک پیرمرد زوار در رفته و قوز کرده که به طرز عجیبی به تنهایی در آن زندگی می‌کند.اسم و فامیل پیرمرد را نمی‌دانیم. فقط شنیده‌ایم که قدیم‌ها از اساتید دانشگاه تهران بوده و هیچ وقت ازدواج نکرده و تنها زندگی می‌کند. ما در حرف‌هایمان «استاد» خطابش می‌کنیم. گاهی هم «آقای قوری به دست»! چرا؟ چون سالها هر روز یکی دو بار او را با یک قوری در حال آب پاشیدن روی پیاده‌روی باریک جلوی خانه‌اش می‌دیدیم. عادتی که هیچ وقت نفهمیدیم با چه اندیشه‌ای شکل گرفته.بچه که بودم، مسئول بردن آش رشته‌ و حلواهای نذری مادرم به خانه او بودم. برای هر کدام از همسایه‌ها که سهم نبود، برای او بود. چون او پیر بود و تنها، و مادر من هم مهربان‌ترین مادر دنیا. یادم هست همیشه بعد از اینکه در را باز می‌کرد و من را با یک ظرف نذری می‌دید خوشحال می‌شد و تشکر می‌کرد و می‌گفت صبر کنم تا ظرف را پس بدهد. آشپزخانه‌اش در طبقه همکف بود و پنجره‌اش به کوچه باز می‌شد. پیرمرد باید سه چهار قدم از در ورودی دور می‌شد تا از طریق اولین درب راهرویی باریک و بلند که از درب کوچه تا درب حیاط پشتی خانه ادامه داشت وارد آشپزخانه شود و ظرف را خالی کند و برگردد. احتمالاً همه این کارها چند دقیقه بیشتر طول نمی‌کشید ولی برای من زمان مناسبی بود برای یواشکی دید زدن این راهروی لخت و عاری از هر گونه فرش یا مبلمان، و ورود به رویا و خیال‌پردازی درباره خانه‌ای که همیشه تاریک بود و جز نور کم‌سویی از آشپزخانه که سایه ظرف‌ها را روی پنجره می‌انداخت، چیزی از خود بروز نمی‌داد. در خیالم در اتاق‌های این خانه روی همه وسایل ملافه‌های سفید کشیده بودند و پیرمرد در اتاقی در انتهای خانه بین کتاب‌ها و نور چراغ مطالعه‌اش تنها می‌نشست و می‌خواند و می‌نوشت. گاهی که باد کرکره‌های چوبی قدیمی را باز می‌کرد، همه وجودم چشم می‌شد تا ببینم در آن خانه چه خبر است اما جز گوشه‌ای از یک مبل با روکش ملافه سفید چیزی نمی‌دیدم...بزرگ که شدم اما، دیگر کمتر پیرمرد و خانه‌اش برایم معما بود. آنقدر سمن داشتم که معمای پیرمرد و خانه‌اش در آن گم بود. پیرمرد هم کمتر به ارتباط برقرار کردن با همسایه‌ها اشتیاق نشان می‌داد. اکثر اوقات که در کوچه با او سلام علیک می‌کردیم جواب نمی‌داد و نگاه چپ چپی می‌کرد و می‌رفت. آلزایمر داشت به سراغش می‌آمد و کم حوصلگی پیری و قوز شدید کمر و دردهای احتمالی‌اش هم بی‌تاثیر نبود. تا اینکه حدود یک سال قبل پیرمرد سکته کرد و جاگیر شد. به همین خاطر ماه‌ها او را که عادت داشت از صبح تا غروب روی چهارپایه‌ای کنار درب کوچه بنشیند و کتاب بخواند ندیدیم. دیگر صدای فریادهایش بر سر کسانی که فکر می‌کردند خانه‌اش متروکه است و ماشین‌شان را جلوی درب خانه او پارک می‌کردند و تنها راه ارتباطش با خارج را سد می‌کردند هم نشنیدیم. پدرم از کارگر افغانی که توسط اقوام دور پیرمرد در شهرستان برای مراقبت از او استخدام شده بود سراغش را می‌گرفت و به ما هم خبر می‌داد. گویا کمی حالش بهتر شده بود، اما نه آنقدر که بتواند دوباره تنها زندگی کند و از پس کارهایش برآید.تا یک روز در روزهای اول پاییز که هوا خنک‌تر شده بود، از خانه که بیرون رفتم او را دیدم که پتوپیچ شده روی ویلچر در راهروی ورودی خانه‌اش نشسته و با نگاهی نه چندان حواس جمع به کوچه نگاه می‌کند. کارگر پرستارش این سمت کوچه لب جدول نشسته بود و سرش در گوشی‌اش بود. چند قدمی دور شدم، ولی بی‌اختیار برگشتم و به او سلام کرد. با خوشحالی جواب سلامم را داد. بی‌اختیار گفتم: «چه خوب که باز اینجا می‌بینیم‌تون! جاتون خیلی خالی بود!» لبخند زد و کمی خودش را روی ویلچر تکان داد انگار بخواهد بلند شود و تشکر کند، اما به ثانیه نکشیده دوباره نگاهش بی‌فروغ شد و روی ویلچر آرام گرفت. من که انگار بیشتر از کارگر افغان که با تعجب نگاهم می‌کرد از دست این هیجان‌زدگی خودم شوکه شده بودم سریع راهم را کشیدم و رفتم. پرستار هم نگاهی به پیرمرد کرد و انگار که حالش را طبیعی ارزیابی کرده باشد دوباره سرش را در گوشی‌اش کرد. بعد از آن روز چند بار به یاد آن ارتباط چند لحظه‌ای‌ام با او افتادم و هر بار از اینکه گفته بودم از دیدن دوباره‌اش خوشحالم، خوشحال شدم. راستش او حق داشت بداند که در بخشی از خاطرات کودکی تا بزرگسالی من در این محل جا خوش کرده و برای داستان زندگی او و خانه‌اش چه خیال‌پردازی‌ها که نکرده‌ام. البته اینها را که نمی‌شد به او بگویم. امیدارم خودش از همان یکی دو جمله این همه مفهوم را حدس زده باشد. امشب چک‌چک باران روی شیروانی و شرشر آب از ناودان خانه‌اش را که شنیدم، چند دقیقه‌ای لب پنجره ایستادم و به نور کم فروغی که از راهرو و آشپزخانه‌اش می‌آمد نگاه کردم. دعا کردم آنقدر حالش خوب باشد و هوش و حواس داشته باشد که مثل من از این باران پاییزی لذت ببرد، چون برای من که یکی از خوشبختی‌های کوچکم، داشتن خانه‌ای با سقف شیروانی و ناودان برای دو برابر شدن لذت روز و شب‌های بارانی در همسایگی‌ام است. شما هم برای خوشی‌اش دعا کنید. چون به گمانم لذت بردن از یک شب بارانی، می‌تواند خوشی عجیبی برای یک پیرمرد قوز کرده که هر روز چند بار کوچه را با قوری‌اش آب پاشی می‌کرد باشد.شنبه ۵ آبان ۹۷یک بامداد</description>
                <category>مریم شهریاری</category>
                <author>مریم شهریاری</author>
                <pubDate>Sat, 27 Oct 2018 01:21:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک دسته‌بندی کاملاً علمی: دو دسته مرد (مبتنی بر جامعه آماری آقای «ح» و آقای «ب»)</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshahriari/%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%8B-%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%88-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%85%D8%A8%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%AD-%D9%88-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%A8-po8v2t6ask1h</link>
                <description>آقای «ح» و آقای «ب» دو نگهبان ساختمان شرکت ما هستند که هر کدام ۲۴ ساعت شیفت دارند و باید چهارچشمی رفت و آمد همه را زیر نظر داشته باشند. آقای «ح» قد کوتاه و چاق با موهای جوگندمی است و همیشه لباس‌هایی با طیف قهوه‌ای می‌پوشد، و آقای «ب» قد بلند و لاغر است و به لباس‌های زرشکی و خردلی و آبی و خلاصه همه طیف‌های رنگی هم علاقه وافری دارد، و وسط کله‌اش هم آنچنان برقی می‌زند که باعث می‌شود دماغ بزرگش از آنچه هست هم بزرگتر جلوه‌تر کند. اما مهم‌تر از این ویژگی‌های ظاهری، آقای «ح» و «ب» خصلت‌هایی دارند که باعث می‌شوند آدم دلش بخواهد از آن قبیل دسته‌بندی‌های غیرجهان‌شمول اینترنتی مسخره که اتفاقاً لایک‌خور بالایی هم دارند بکند. (از آنها که می‌گویند مردها دو دسته‌اند، یا زن‌ها سه دسته‌اند، یا چهارنوع رابطه بیشتر نداریم و فولان.) چون دقیقاً هر روز که یکی از آنها را در اول یا آخر روز می‌بینم، این جمله در مغز خواب‌آلود یا خسته‌ام تکرار می‌شود که: دو دسته مرد در مواجهه با زن‌ها داریم!بگذارید این دو دسته را بهتر توضیح بدهم:دسته اول، دسته‌ای هست که آقای «ب» می‌تواند نماینده بارز و اغراق شده آن باشد. دسته‌ای که اعضای آن باید با روی باز و گشاده‌ای که آدم نمی‌فهمد از سر روابط عمومی بالاست یا پسرخاله شدن سریع، با آدم (در اینجا آدم یعنی جمع نسوان!) گرم بگیرند و شوخی کنند و درباره همه مسائلی که به آنها مربوط نمی‌شود نظر بدهند. مثلاً من تا به حال مجبور شده‌ام در جواب سوال‌های آقای «ب» درباره اینکه چرا امروز دیر آمدم یا چرا دارم زود می‌روم یا چرا از فلان رستوران غذا نگرفته‌ام یا خانمی که دیروز مهمان‌مان بود چه نسبتی با ما داشت و... لبخندهای مسخره‌ای همراه با جواب‌های پرت و پلا تحویل بدهم و راهم را بکشم و بروم و البته ایشان هم اصلاً خم به ابرو نیاورند و باز فردا روز از نو، روزی از نو!دسته دوم اما، دسته عجیب و غریب‌تری است. شرط عضویت در این دسته، نادیده گرفتن کامل و مطلق جنس مونث است. در این حد که در قوانین این دسته، جواب سلام دادن به زن‌ها نه تنها ثواب ندارد، که گناه کبیره هم هست. اصلاً چه معنی دارد زن وجود داشته باشد! آقای «ح» هم به عنوان نماینده موفقی از این دسته، آنقدر در سطح بالایی از این دسته عجیب قرار دارد که یک بار که از رفت و آمد هر روزه ما به آن ساختمان حدود دو ماه گذشته بود، من را که برای اولین بار دو سه ساعت دیرتر از همسرم و به تنهایی سر کار رفتم نشناخت و می‌خواست به ساختمان راه ندهد! خلاصه که امیدوارم با گذشت زمان، بتوانم تز جدیدی بدهم که در آن مردها در مواجهه با زن‌ها عادی‌تر برخورد می‌کنند و به جای دو دسته، به یک دسته متعادل، یا حتی سه دسته‌ی افراط و تفریط و متعادل تقسیم می‌شوند. البته خدا را چه دیدید؟ شاید هم تا آن موقع با این وضع اعصاب من (دست‌های لرزانش را نشان می‌دهد) یک روز بشوم نماینده واجد شرایط دسته‌ای از زن‌ها که در برخورد با رفتارهای غیرانسانی مردها سکوت نمی‌کنند و چنان مسیح علینژاد وار جیغ و داد و کولی بازی راه می‌اندازند که از آن به بعد مردها وقتی دور هم جمع می‌شوند بگویند: زن‌ها دو دسته‌اند، یک دسته آدم‌اند، یک دسته هم مثل خانم شهریاری اعصاب ندارند!واقعاً چه عکسی باید انتخاب می‌کردم؟ :))</description>
                <category>مریم شهریاری</category>
                <author>مریم شهریاری</author>
                <pubDate>Tue, 28 Aug 2018 23:29:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابخانه شهرزاد: برآورده کردن یک آرزوی ۱۵ ساله</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshahriari/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%DB%B1%DB%B5-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-sdj3nrzliib0</link>
                <description> ۱. پدر و مادر من متولد یکی از روستاهای حاشیه زاینده‌رود در جنوب غربی استان اصفهان هستند. حدود ۶۰ سال پیش بعد از ازدواج به تهران آمدند و از آن موقع تا با روحی دو نیم شده بین خاطرات خوب جوانی‌شان، و امکان پیشرفت خود و بچه‌هایشان در تهران زندگی کرده‌اند. آن روستا با وجود اینکه به اندازه سالی یکی دو هفته در خاطرات ما بچه‌ها نقش دارد، ولی چون معنای خاک پدری و ریشه می‌دهد برایمان عزیز است.۲. در همان سالی یکی دو هفته که در روستای پدری به سر می‌شد، شنیدن حرف‌های بچه‌های هم‌سن و سال فامیل باعث ناراحتی ما از عدم امکانات محیطی و فرهنگی در آن روستا برای دوستانمان می‌شد. من از همان وقت‌ها عاشق مطالعه بودم و تمام اوقات فراغتم با مطالعه پر می‌شد و کتاب‌ها برایم دوستان خوبی بودند که تنهایی‌ام را پر می‌کردند و روی لبم لبخند می‌آوردند. اما در آن روستا و حتی مادرشهر نزدیک به آن نه کتابخانه درست و حسابی‌ای بود و نه حتی کتابفروشی. به همین خاطر از همان موقع فکر کردن به اینکه یک روز در آن روستا کتابخانه‌ای راه‌اندازی کنیم تا شادی دوستی با کتاب‌ها را به دوستانمان هم بدهیم، رویای من و البته یکی از خواهرهایم بود.۳. امسال خواهرم بالاخره همت کرد تا این رویا را واقعی کند. برای نوروز و تعطیلات عید که می‌خواست به روستا برود، از ما خواست که هر کدام کتاب‌هایی از کتابخانه‌مان که دیگر به آنها نیازی نداریم را روی هم بگذاریم تا به آنجا ببرد و به یکی از اقوام بسپارد که او به دیگران امانت بدهد. حدود ۲۰۰ جلد کتاب از کتابخانه ما ۶ خواهر و برادر جمع شد و به آنجا رفت. استقبال چطور بود؟ آنقدر خوب که یکی دو ماه بعد ۱۰۰ جلد کتاب دیگر هم برایشان فرستادیم. ولی کار به همین‌جا ختم شد؟ نه...۴. وقتی استقبال خوب مردم به ویژه خانم‌ها و بچه‌ها را دیدیم، تصمیم گرفتیم که کتابخانه را از گوشه اتاق آن فامیل مهربان به فضایی مستقل انتقال بدهیم تا دسترسی به کتاب‌ها برای همه آسان باشد. با پرس‌وجوهای تلفنی که از تهران کردیم، پسردایی‌ام که اهل همانجا و عضو هیات امنای مسجد روستاست توانست یکی از مغازه‌های وقف مسجد را برای این کار به ما، به «کتابخانه شهرزاد»، بدهد. ما هم سریع دست به کار شدیم و به دوستان‌مان در توییتر و اینستاگرام گفتیم یک هفته وقت دارند تا هرکدام هر کتاب‌شان که دیگر به آن مراجعه نمی‌کنند را برای اهدا به کتابخانه شهرزاد به ما برسانند. نتیجه چه شد؟ ۱۵۰۰ جلد کتاب در انواع زمینه‌ها که از طریق دوستان مجازی و کتابخانه تکانی دوباره هرکدام‌مان جمع‌ شد. ۱۵۰۰ جلد کتاب در فقط یک هفته! ۵. آخر هفته پیش، بالاخره ما و کتاب‌ها راهی روستا شدیم. وقتی رسیدیم، پسربچه‌ها داشتند کتابخانه‌ای که از قبل قفسه‌بندی شده بود را می‌شستند تا تمیز به ما تحویل بدهند. همسایه‌ها با شربت و پنکه و بقیه وسایلی که برای پذیرایی از ما لازم می‌دیدند آمدند، و همان دوستان بچگی که دیدن شادی آنها از دسترسی به امکانات ساده‌ای چون کتاب‌ها رویای بچگی‌مان بود برای کمک در کارهای داخلی کتابخانه به کمک‌مان آمدند. بعد از یک‌سال در زاینده‌رود خشک هم آب انداخته بودند و همه اهل روستا و حتی شهرهای اطراف به آنجا آمده بودند تا از دیدن رودخانه‌ای که دوباره حتی فقط برای ۱۰ روز آب دارد لذت ببرند. رودخانه‌ای که دقیقاً از روبروی کتابخانه شهرزاد می‌گذرد... حال خوب تمام نشدنی‌ای بود که خستگی روزهای سخت مدیریت این کار و بی‌خوابی‌هایش برای ما را می‌شست و می‌برد. آخ که چه لذتی داشت دیدن لب‌های خندان و چشم‌های قدردانی که مدام از ما به خاطر بانی شدن برای این کار تشکر می‌کردند و قول می‌دادند که از اینجا به بعدش را با همت و مراقبت خودشان پیش ببرند.۶. کتابخانه شهرزاد ۱۸ مرداد ۹۷، روز پربرکتی که هم زاینده‌رود پر آب بود و هم مردم شاد بودند، افتتاح شد. چند عضو اول کتابخانه، بچه‌های دوستان هم‌سن و سال ما در فامیل بودند که برای کمک در کارها آمده بودند. همان‌ها که سال‌ها پیش دغدغه‌شان نداشتن امکانات بود و الان چنین امکانی برای استفاده حال خودشان و آینده بچه‌هایشان فراهم شده بود. ما تا چند روز برای سر و سامان دادن به کارها آنجا ماندیم و وقتی کارهای اداری هم به نتیجه رسید به تهران برگشتیم. این روزها تن‌مان پر از یک خستگی شیرین است، خستگی‌ای عجیبی که به جای درد و ناله مدام لبخند روی لب‌مان می‌آورد و حتی گاهی اشک شوقی در چشم‌هایمان می‌نشاند. اشک شوقی که وقتی با یاد جمله‌ی بغض‌آلود پدرم که گفت «بین فامیل رو سفیدم کردید» همراه می‌شود، جاری می‌شود و تبدیل به یکی از باارزش‌ترین داشته‌های زندگی‌مان می‌شود. محبت دوستان ما در بازدید از کتابخانه شهرزادخانه خواهرم، در هفته فراخوان ارسال کتابخواهرزاده‌ام در حال برچسب زنی و کددهی به کتاب‌هاوانتی که کتاب‌ها را از تهران به اصفهان بردکتاب‌های چیده شده در کتابخانه شهرزاددید کتابخانه شهرزاد از درون به بیرون (پشت درخت‌ها زاینده‌رود جاریه)به امید جاری دوام و بقای هر دو عزیزمان، زاینده رود و کتابخانه شهرزاد...</description>
                <category>مریم شهریاری</category>
                <author>مریم شهریاری</author>
                <pubDate>Fri, 17 Aug 2018 11:53:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شادی‌های کوچک یک خرس گنده</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshahriari/%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%B2%D9%86%DB%8C-%DB%B3%DB%B2-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-qzreughm4zqk</link>
                <description>من از آن قبیل آدم‌های خوشبخت دنیا هستم که می‌توانم از کوچک‌ترین چیزها هم با تمام وجودم خوشحال شوم و لازم نیست اطرافیانم برای خنده بر لبم آوردن دست به عملیات کبری ۱۱ بزنند. البته وقت‌هایی هم که می‌فهمم مثلاً برای سورپرایز کردن من برای تولدم چقدر برنامه‌ریزی کرده‌اند هم کیلو کیلو قند در دلم آب می‌شود، ولی مثلاً وقتی برایم به عنوان کادو تولد چند بسته از خوراکی مورد علاقه‌ام را می‌خرند هم تقریباً به اندازه همان سورپرایز شدن ذوق می‌کنم و کیلو کیلو قند در دلم آب می‌شود، حالا فوقش یکی دو کیلو کمتر!حالا اینکه این کار را خانواده‌ خودم یا دوستان هم‌سن و سالم انجام بدهند یک طرف، تصور کنید حال من را وقتی که پدرشوهر با فضل و کمالات ریش سفیدم که از ریز و درشت حاج آقا صدایش می‌کنند این کار را کند. کدام کار؟ خریدن یک بسته بزرگ از انواع پفک برای عروسش! چرا؟ چون در مسافرتی که چند ماه پیش با هم رفته بودیم، دیدند که من از همسرم خواستم جایی نگه دارد تا پفک بخریم، و با وجود اینکه خودشان اصلاً اهل این قبیل خوراکی‌ها نیستند، وقتی برای خرید منزل‌شان به فروشگاه رفته بودند، این بسته را هم برای من برداشته و خریده‌اند و روز بعد وقتی به خانه‌شان رفتیم آن را به من دادند.آخ که در آن لحظه چقدر قلب‌های ریزه میزه در وجودم شکل گرفت و از چشم‌هایم به بیرون شره کرد. آخر تصور کنید: پیرمردی که در فروشگاه چشمش به پفک‌ها می‌افتد و یاد عروس خجسته‌اش می‌افتد و دست دراز می‌کند و یک بسته برمی‌دارد و در چرخ خریدش می‌گذارد. نباید برای این همه توجه به علایق او مُرد؟حالا این بسته پر از پفک و کرانچی شده مایه ذوق من. گذاشتمش وسط میز ناهارخوری خانه و هی نگاهم بهش می‌افتد و ذوق می‌کنم. راستش چند بار هم تصمیم گرفتم خوردن‌شان را شروع کنم ولی دلم نیامد. ترسیدم تمام شوند و این ذوق شیرینم هم تمام شود. آخر سر به این نتیجه رسیدم که فقط ثبت این حس خوب است که می‌تواند مزه‌اش را همیشه زیر زبانم نگه دارد. مزه‌ای که کیفش چیزی شبیه داشتن مهربان‌ترین آدم‌ها در اطراف آدم است.عکسی که همان شب از بس ذوق داشتم از هدیه‌ام گرفتم</description>
                <category>مریم شهریاری</category>
                <author>مریم شهریاری</author>
                <pubDate>Fri, 06 Jul 2018 16:30:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلک هندوانه‌ای</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshahriari/%D9%82%D9%84%DA%A9-%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-olsdjupvlrwc</link>
                <description> نمی‌دانم اسمش خوش‌شانسی است یا نه، اما من در این سی و اندی سال زندگی مبارکم در مسابقه‌های مختلفی شرکت کرده‌ام و برنده شده‌ام. به نظر خودم برای خیلی از آن بردها هم زحمت خاصی نکشیده بودم، ولی از دید بقیه لیاقت گرفتن جایزه را داشتم.  مثلاً یک بار در شب شعر دانش‌آموزان دبیرستان‌های تهران شرکت کرده بودم. مجری مسابقه خیلی حرف می‌زد و حوصله‌مان را سر برده بود. داشتم از سر بی‌حوصلگی چند بیت بداهه درباره وراجی مجری و خسته شدنم می‌نوشتم که خانم مسئول کتابخانه‌ مدرسه‌مان دید و کیفور شد و برگه‌ام را برداشت و برد داد به مجری! مجری هم بعد از اینکه کلی خندید و عذرخواهی کرد و رفت سر اصل مطلب و جایزه دادن به برنده‌ها، من را هم صدا کرد و یک جایزه بابت بداهه طنزم به من داد. ساعت مچی عزیزی که چند سال همراهم بود تا نمی‌دانم کجا و چطوری گم شد.یا همان سال‌ها در نشریه دانش‌آموزی مدرسه شعری برای معلم‌های مدرسه گفتم و آخر سال که نشریات داوری شد، آن شعر احساس‌برانگیز پاچه‌خوارانه برنده شد و باعث شد معلم پرورشی بگردد و وسط امتحان نهایی از بین آن همه دانش‌آموز من را پیدا کند و یک دست فنجان و نعلبکی سفالی گل آبی بهم بدهد و با چشمانی اشک‌آلود برایم آرزوی موفقیت بکند. هدیه‌ای که مادرم اصرار داشت برای جهیزیه‌ام نگه دارم، ولی خب طفلکی نمی‌دانست که من قرار نیست برخلاف آرزوی او تا دیپلم گرفتم شوهر کنم که آن دست فنجان و نعلبکی هنوز مد باشد و در نتیجه با بی‌رحمی تمام همان سال به عنوان کادوی تولد دادمش به دوستی که احتمال ازدواجش بیشتر از من بود! یا یک بار در دوره مقدس خوابگاه، دانشگاه مهربان شد و برای ما مفلوکان دور از خانه برنامه شب یلدا اجرا کرد و مسابقه مشاعره گذاشت و خب لازم نیست بگویم من با بی‌رحمی تمام همه شرکت‌کننده‌ها را با گیر انداختن برای خواندن بیتی که با حرف «ث» شروع شود از دور به در کردم و برنده یک لیوان بلورین غول‌آسا شدم که الان در خانه پدری نقش پارچ آبی برای یک زن و شوهر پیر و تنها را ایفا می‌کند. اما همه این جایزه‌هایی که آسان به دست آوردم یک طرف، ذهن من هنوووووز درگیر یک جایزه است که مال من بود و برایش زحمت کشیده بود، ولی نگرفتم. قول می‌دهم اگر شما هم جای من بودید هنوز چشمتان دنبال آن قلک سفالی هندوانه شکل می‌ماند! قضیه از این قرار است که کلاس چهارم دبستان بودم و شاگرد اول کلاس. معلم‌مان، من و یکی از بچه‌هایی که درس‌شان بهتر بود را معلم کمکی شاگردهای ضعیف‌تر کرده بود. در کلاس ما دو خواهر دوقلو بودند که نه تنها از نظر قیافه شبیه نبودند، که اخلاق و رفتارشان هم با هم تفاوت داشت. یکی از آنها، مریم، در لیست شاگرد اول‌ها و معلم‌ها بود و همیشه آرام و نجیب بود. و آن یکی، مینا، در لیست شاگرد آخرها بود و عصبی و حق به جانب به نظر می‌رسید. مریم معلم همکلاسی دیگری بود و مینا شاگرد من. برای من ۱۰ ساله، دیدن احساس شرمندگی آمیخته با شکسته شدن غرور مینا در برابر خواهرش خیلی دردناک بود. به همین خاطر آخر آن ثلث که معلم‌مان تصمیم گرفت برای تشکر از ما معلم‌های کوچک که به شاگردهای ضعیف‌تر درس داده بودیم سر صف به ما جایزه بدهد، درجا جایزه‌ام را به مینا دادم و گفتم تو خودت درس خواندی و یاد گرفتی، جایزه باید برای تو باشد. و مینا هم با ذوق زیاد آن قلک سفالی هندوانه شکل را که تازه مد شده بود و دل همه‌مان را برده بود از من گرفت. حالا مریم و مینا هر دو قلک‌های قشنگی داشتند و می‌خندیدند. من ولی بین خوشحالی از دیدن شادی مینا و حسرت خودم برای راحت از دست دادن آن قلک مانده بودم! لامصب معلم‌مان هم فقط به من آفرینی گفت و حتی یک مداد ناقابل هم به پاس دل بزرگم به من نداد. :))قلک هندوانه pvc چینی! عکس سفالی ایرانیش را پیدا نکردم. حتی عکسش نیست دیگه. :(( خلاصه که امشب که دوست نادیده عزیزم خانم حاجی زاده از حس و حالش موقع برنده شدن در چالش حال خوب که دوست نادیده دیگرمان جناب آقای دست‌انداز بانی آن شده بودند نوشت، من را یاد آن خاطرات انداخت و باعث شد که به جای تعریف این خاطرات طویل و دراز در کامنت،‌ در پستی مستقل بنویسم‌شان. بالاخره نوشتن بهانه می‌خواهد دیگر. چه چیز بهتر از اینکه این بهانه، یادآوری خاطرات حال‌خوب‌کنی مثل برنده شدن باشد. :)و در آخر، وظیفه خودم می‌دانم که مجدداً از دوست سخاوتمند و فرهیخته‌ جناب دست‌انداز عزیز که با محبت و صرف وقت بسیار با چالش «حال خوبتو با من تقسیم کن» باعث و بانی اصلی گسترش این حال خوب در بین همه ما بودند تشکر کنم، و از مهربان خدای حال‌خوب‌کن‌مان بخواهم که هر لحظه عمرشان را «حول حالنا الی احسن الحال» کند.    ‌‌بامداد یکشنبه ۳ تیر ۱۳۹۷</description>
                <category>مریم شهریاری</category>
                <author>مریم شهریاری</author>
                <pubDate>Sun, 24 Jun 2018 00:25:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من از تو یاد گرفتم...</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshahriari/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-v9jtixynrqor</link>
                <description> از آخرین روزهایی که دنبال کردن جدی فوتبال تیم‌های مورد علاقه‌ام یکی از علاقمندی‌های من بود بیشتر از ۲۰ سال می‌گذرد. آن وقت‌ها برای من به عنوان یک دختر ۱۱-۱۲ ساله‌ی فانتزی پسند که یک تابستان را هم در کلاس فوتسال فرهنگسرای محل گذرانده بود، فوتبال بیشتر رنگ و بوی مغازه‌هایی را می‌داد که از آنها پوستر دیووید بکهام و مایکل اوون را برای چسباندن روی دیوار اتاقم می‌خریدم. چند سال بعد دم کنکور که رسیده بودم و تنها کار فوق برنامه‌ام در آن روزهای گرم تابستان و داغ جام جهانی خواندن یک هفته نامه نوجوان پسند نوظهور بود، فوتبال برایم حس و حال یک خنده‌ی خوشایند وسط استرس‌های زیاد را داشت که علت آن بدون شک ستون «خاطرات یک کودک فهیم» امیرمهدی ژوله در هفته‌نامه چلچراغ و محتوای طنزش از جام جهانی آن دوره بود.بعد اما در یک سیاهچاله افتادم و نفهمیدم چه شد که دیگر فوتبال در زندگی‌ام نقشی نداشت. البته در این مدت هنوز هم طبق خاطرات همان سال‌های دور طرفدار پرسپولیس و منچستر بودم ولی راستش از وضعیت آن تیم‌ها همانقدر می‌دانستم که از وضعیت معاش مریخی‌های مقیم مرکز. تا اینکه امسال در راستای تحکیم بنیان خانواده و رفاقت بیشتر با حضرت یار، تصمیم گرفتم باز هم فوتبال ببینم و دل به دل حرف‌های فوتبالی او بدهم. نتیجه‌اش بد هم نبود. در سفر بودیم و با او برای دیدن بازی ایران و مراکش به یک رستوران رفتیم و آنجا از ما خواستند که نتیجه بازی را پیش‌بینی کنیم تا برنده تبلت شویم و ما هم مثل بچه‌های حرف‌گوش‌کن همین کار را کردیم و آخر بازی در قرعه‌کشی بین اسامی کسانی که درست حدس زده بودند اسم من درآمد و اشک شوق همه‌ی همراهان و آه از نهاد همه‌ی دیگران را برانگیخت. ولی این شادی خوشایند از برنده شدن زیاد ادامه نداشت. ایران با اسپانیا بازی کرد و آن رابطه سرخوشانه من و فوتبال را تمام کرد. آن بازی برای من نه رنگ و بوی فانتزی داشت و نه شوخی و طنز، و نه حتی مزه جوجه‌کباب خوردن و تبلت برنده شدن می‌داد. آن شب یک استرس بودم که دست و پا درآورده و ناخن می‌جود و با کسی حرف نمی‌زند و هر آن ممکن است پس بیفتد. چرا؟ چون دیده بودم که «چقدر خوبیم ما» و چقدر حق داریم که حداقل یک امتیاز از این بازی بگیریم. چون چند سال است که رسیدن آدم‌ها به «حق»شان برای من یک دغدغه بزرگ است. چون ناامید نشدن این همه آدمی که زور می‌زنند تا بهانه‌ای برای امیدواری پیدا کنند برایم مثل هوا واجب است. چون دیدن برنده شدن همه کسانی که برای تحقق رویاهایشان از جان و دل مایه می‌گذارند برایم شیرین‌تر از همه چیز است. از آن شب برایم یک مشت حس و حال در هم آمیخته برایم مانده که توصیف کردن‌شان سخت‌ترین کار است. یعنی اگر بخواهم زور بزنم که توصیف‌شان کنم شبیه جملات قصار آقای خیابانی می‌شود و به جای تاثیرگذاری خنده‌دار می‌شود. البته قصدم از نوشتن تاثیرگذاری هم نیست. قصدم فقط ثبت این عکس در گالری‌ام است که مدام نگاهم بهش بیفتد و آن احساسات درهم‌آمیخته غلغل کند. می‌خواهم این عکس اینجا بماند، که مدام نگاهش کنم، و یادم بماند که برای رسیدن به چیزی که آرزو و هدف من است، باید چطور بازی کنم. این روزها فوتبال برای من حس و حالی دقیق شبیه به زندگی دارد... شنبه ۲ تیر ۱۳۹۷</description>
                <category>مریم شهریاری</category>
                <author>مریم شهریاری</author>
                <pubDate>Sat, 23 Jun 2018 20:48:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنجره واحد ۱۵، طبقه ۶</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshahriari/%DB%B6%DB%B1%DB%B5-fwb04jkddajm</link>
                <description>  شرکت جدیدمان پنجره‌هایی بزرگ رو به تهران دارد. در واقع یکی از دلایلی که این واحد را برای اجاره انتخاب کردیم همین پنجره و منظره بود. آن روزها که دنبال جای جدید می‌گشتیم واحدهای مناسب‌تری هم از لحاظ قیمت و نقشه دیدیم، اما موقع سبک و سنگین کردن که می‌شد، اینجا با پنجره و منظره‌اش برنده میان عقل و جیب با احساس و هیجان می‌شد!ما ساکن یکی از واحدهای طبقه ششم هستیم و وقتی پشت میز نشسته‌ایم انگار شهر زیر پای ماست. هفته اول پنجره‌ها پرده و کرکره هم نداشت و واقعا احساس می‌کردیم دو قدم دیگر که برداریم می‌توانیم در آسمان تهران پرواز کنیم. آن روزها با آفتاب ملایمی که درون واحد می‌افتاد ویتامین دی بدنمان تامین می‌شد، و با ابرهای سفید و قلمبه روی شهر هم روح و روان‌مان به مناظره‌ای عاشقانه می‌نشست. بعد اما آقای نصاب پرده آمد و به چشم به هم زدنی ما را از وسط آسمان آبی و ابرهایی نرم انداخت پشت میزی با انبوه کارهای چغر و بد بدن. اما ویتامین دی و نظربازی یواشکی ما از لای پرده با آسمان و آفتاب و ابرها، انرژی و انگیزه خوبی بود برای فیتیله‌پیچ کردن انبوه کارهای چغر و بد بدن. آنقدر که امروز به خودم آمدم و گفتم: «ایول! ددلاین ذهنی این کارها دو سه هفته دیگه بود و امروز تموم شد؟!» البته این نکته که هر روز بعد از رفتن بقیه همکارها خودمان تا آخر شب هم مشغول به کاریم و نگهبان ساختمان از دستمان شاکی شده است که مجبوریم بیدارش کنیم تا درهای بسته را به رویمان باز کند تا برویم هم در این پیروزی بی‌تاثیر نیست.ولی بهترین خوبی این شرکت جدید، حس قدرتی است که وقتی پشت پنجره سراسری مسلط به شهر می‌ایستیم به ما دست می‌دهد. حسی آنقدر عجیب که وادارمان می‌کند یک دست را به نشانه آرام کردن مردم هیجان زده زیر پایمان بلند کنیم و امام وار برایشان تکان بدهیم. انگار که مهم‌تر از ما در این شهر نیست و این همه پنجره و پشت بام خیره به دهان‌مان هستند تا ما کلمه‌ای بگوییم و آنها تکبیر بگویند! خلاصه که اصلاً نقش پنجره‌ها را در موفقیت انسان‌ها و شرکت‌ها دست کم نگیرید. همین خود ما، اگر پنجره‌های دفتر قبلی‌مان به تابلوی بزرگ «طلاق» دفترخانه ساختمان روبرویی باز نمی‌شد که به جای اینکه رو به شهر باشد مستقیماً رو به زبان کوچیکه و درون حلق ما باز می‌شد، الان به جای داشتن یک شرکت با چند پرسنل، چند بچه قد و نیم‌قد داشتیم و صدا و سیما هم مدام به عنوان زوج عاشق و نمونه شهر با ما مصاحبه می‌کرد. راستش همین که همچنان زندگی‌مان شیرین است هم عجیب است و احتمالاً از درصد خطاهای طبیعی در قانون نقش پنجره‌ها در سرنوشت ناشی می‌شود. ولی اگر دیدید چند وقت بعد به مقام و مسندی در کارمان رسیدیم، بدانید که تحت تاثیر همین پنجره جدید بوده و بس. فقط قول بدهید آن وقت با دیدن هر پنجره‌ای در طبقه ششم ساختمان‌ها تکبیر بگویید. شاید زن و شوهری پشت پنجره ایستاده باشند و امام وار برایتان دست تکان بدهند....چهارشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۷ناظر کبیر تو را می‌نگرد!</description>
                <category>مریم شهریاری</category>
                <author>مریم شهریاری</author>
                <pubDate>Wed, 20 Jun 2018 18:57:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جدال شبانگاهی با جبرئیل، خدا، و هفت پادشاه</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshahriari/j-lk8vmsjidjzo</link>
                <description> امشب دلم می‌خواست دنیا یک کلید استپ داشت و آن را می‌زدم و چند روزی همه چیز و همه کس منجمد می‌شدند تا من وقت پیدا کنم که به کارهایم برسم. حتی این آرزوی کوچک را یواشکی با جبرئیل هم در میان گذاشتم تا اگر می‌داند خدا آن کلید را کجای این دنیای دراندشت قایم کرده، چند ساعتی آن را کش برود و برای من بیاورد تا به کمک آن بتوانم از پس کیلو کیلو کار روی هم تلمبار شده‌ام بر بیایم. ولی مثل اینکه خدا برای جبرئیل شنود کار گذاشته و صدای مکالمه پنهانی من و او را شنیده است. چون به جای فرستادن کلید، بی‌خوابی را به سراغم فرستاد و گفت بفرما این هم وقت اضافه! ببینم چه گُلی به سر خودت می‌زنی!بعد از این مکالمه بین من و خدا، فهمیدم که غلت زدن روی تخت فایده ندارد و امشب از آن شب‌ها نیست که با تماس سرم به بالشت، مستقیم در کاخ پادشاه اول و دوم و سوم تا هفتم بیفتم و صبح گیج و منگ از این کاخ پیمایی شبانه بیدار شوم. در نتیجه دست از مقاومت برداشتم و اول برای هفت پادشاه پیغام فرستادم که امشب نمی‌آیم، و بعد بلند شدم و بی سر و صدا از اتاق خواب بیرون آمدم و دوباره بساط دفتر و دستک و لپ‌تاپ را باز کردم تا ببینم باید چه گِلی به سرم بگیرم.اما اگر فکر می‌کنید اولین گِلی که به سرم گرفتم برای آن کارهایی بود که به خاطرشان می‌خواستم جبرئیل دست به دزدی از خدا بزند، سخت در اشتباهید. تلگرام، اینستاگرام، توییتر، و ویرگول مقام اول تا چهارم این مسابقه‌ها را از آن خود کردند و کارهای معوقه بدون دریافت حتی یک امتیاز مثبت از دور رقابت‌ها خارج شد. من هم با این توجیه که لیست کارهایم در شرکت مانده و دقیقاً نمی‌دانم برای هر پروژه کاری باید چه اقدامی می‌کردم، به جای گِل گرفتن، سر خودم را شیره مالیدم و آخر سر با دلی شاد و قلبی مطمئن از وقت‌گذرانی نیمه شبانه با دلخوشی‌های شخصی‌ام به سمت اتاق خواب و تخت و بالشت و ملافه‌ای که الان دیگر خنک شده و جان می‌دهد برای بیهوش شدن و تجدید میثاق با آرمان‌های هفت پادشاه، حرکت کردم.خلاصه که در عالم منگی و راستی قبل از بار عام پادشاهان این نوشته را نوشتم، که هم یادم بماند این روزها که در دویدن‌های شبانه روزی و صد هندوانه با یک دست برداشتن خلاصه می‌شد با چه حال و هوایی گذشت، و هم بگذارم که با نوشتن مغز طفلکی‌ام هوایی بخورد و دل تنگم برای این دنیای جادویی کلمات و دوستان مهربانش کمی گشاد بشود. باشد که شما دوستانِ جان هم خوش و خرم و دست به قلم باشید و چراغ این سنگر آخر را روشن نگه دارید.وی در بارگاه پادشاه هفتمدوشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۷</description>
                <category>مریم شهریاری</category>
                <author>مریم شهریاری</author>
                <pubDate>Mon, 11 Jun 2018 01:08:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جادوگر</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshahriari/%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DA%AF%D8%B1-gxozthu2vvt9</link>
                <description> بعضی وقت‌ها چیزهای کوچکی هستند که یادآوری‌شان می‌تواند تا مدت‌ها حال آدم را خوب کند. چیزهایی که شاید در ظاهر کوچک و بی‌اهمیت باشند، اما از آنجایی که می‌توانند نقطه آغاز ساختن یک مسیر تازه باشند، نباید آنها را دست کم گرفت.مثلاً این چند روز مدام یاد برق چشم‌های همکار جدید ۲۰ ساله‌مان در بخش فروش می‌افتم، وقتی که بعد از چند روز لرزیدن مدام صدایش هنگام صحبت با آدم‌های پشت تلفن و نگاه‌های نگرانی که در این حین با ترس از ناراضی دیدن خانم و آقای رئیسش به ما می‌انداخت، بالاخره توانست اولین قراردادش را ببندد. هنوز هم با یادآوری برق نگاهش در آن لحظه که جواب مثبت گرفت و با ناباوری به من نگاه کرد، دلم می‌خواهد دوباره برایش دست بزنم و بروم ظرف شکلات روی میز را بردارم و باز به او و به همه بچه‌های دفتر تعارف کنم و با هم این موفقیت کوچک او را که توانسته بود در اصل در جنگ با استرس خودش پیروز شود جشن بگیریم. از بعد از آن روز هر وقت نگاهش به من می‌افتد لبخند می‌زند. برعکس روزهای اول که احساساتش پشت گارد سختی که گرفته بود پنهان بود و نگاه و کلامش چیزی بروز نمی‌داد. لبخند این روزهایش پر از امید است. برعکس روزهای اول که انگار غم و ترس عالم کنج دلش نشسته بود و مدام صدایش را می‌لرزاند و نگاهش را از آدم می‌دزدید. این روزها با ما دوست‌تر شده است. حرف می‌زند، سر ناهار خاطره تعریف می‌کند، و هر موفقیت کوچک دیگری که در کارش کسب می‌کند با ذوق خبرش را به ما می‌‌دهد. این روزها وقتی مشتری‌ای را از دست می‌دهد، دیگر در لاک خودش فرو نمی‌رود، سریع برنامه‌ریزی می‌کند که دوباره چه وقتی باید به سراغ او برود و بعد به ادامه کارش می‌رسد. انگار با آن اولین دستاورد، یک شبه پخته‌تر شده باشد و یاد گرفته باشد که چطور باید بجنگد تا پیروز شود.جادوی عجیبی دارد جوانی و تازه نفسی و تائید گرفتن از بزرگ‌ترها. این روزها درگیر تماشای این جادوی مدام در این دخترم. جادویی که به ما هم سرایت کرده و حال‌مان را خوب‌تر و انرژی‌مان را بیشتر کرده است. چه خوشبخت است او که چنین جادویی در دل دارد، و چه خوشبختم من که توانستم با یک تشویقِ به موقع از او یک جادوگر بسازم!۱۷ اردیبهشت ۹۷</description>
                <category>مریم شهریاری</category>
                <author>مریم شهریاری</author>
                <pubDate>Mon, 07 May 2018 14:57:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معلم ادبیات .Vs معلم ریاضی</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshahriari/%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-vs-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C-xcw1ov6ktn8s</link>
                <description> سوم راهنمایی نقطه اوج دوران تحصیل من محسوب می‌شد. از لحاظ علمی و اخلاقی گل سرسبد کلاس بودم و معلم‌ها و همکلاسی‌ها همه دوستم داشتند. معلم‌ها از آن جهت که دانش‌آموزی ایده‌آل داشتند، و همکلاسی‌ها از آن جهت که مجوز گشت و گذارهای خارج از مدرسه‌شان حضور من در جمع بود و مادرهایشان مرا فرشته‌ای بری از خطا می‌دیدند که هم‌نشینی من با دخترهایشان موجب سعادت آنها می‌شود. البته دخترهای این مادرها چنین تصوری نداشتند و سعی می‌کردند من را با دوستِ دوست‌پسرهایشان دوست کنند تا بهانه بیشتری برای رفت و آمد پیدا کنیم. اما خوشبختانه عشق آتشین ناکام من و پسر همسایه‌مان و قناعت‌مان به نگاه‌های یواشکی در محل به همدیگر باعث شده بود که دم به تله همکلاسی‌ها ندهم.از آن دوره دو معلم را بیشتر از بقیه در خاطر دارم. یکی معلم ادبیات‌مان که من را شیفته ادبیات کرد و عاشق انشانویسی‌هایم بود و البته ناظم مدرسه هم بود و از من به خاطر کنترلی که روی شاگردهای شر کلاس داشتم هم راضی بود، و دومی معلم ریاضی‌مان که طبیعی است به شاگرد اول کلاسش که نقش معلم ثانی برای شاگردهای ضعیف‌تر را بازی می‌کند و باری از دوش او برمی‌دارد علاقه‌ای بیشتر از دیگران داشته باشد. نکته جالب درباره این دو معلم این بود که هر دو وظیفه خود می‌دانستند که مرا درباره انتخاب رشته‌ای که قرار بود به زودی با آن موجه شوم راهنمایی کنند. اما اگر فکر می‌کنید که هر کدام مرا به ادامه دادن مسیر خودشان تشویق می‌کردند سخت در اشتباهید!معلم ادبیات‌مان از آنها بود که پشت ظاهر سخت خود قلبی از طلا دارد. معمولاً جدی بود و لبخند نمی‌زد، ولی وقتی به او نزدیک‌تر می‌شدی می‌فهمیدی که چقدر مهربان است. او مدام به من می‌گفت که حتماً رشته ریاضی را انتخاب کنم و حیف است که با این همه هوش و استعداد و رتبه‌های المپیاد دانش‌آموزی به مسیر دیگری فکر کنم. به نظر او ادبیات نان و آب نداشت و بهتر بود مهندس شوم تا یک نویسنده. معلم ریاضی‌مان ولی از آن معلم‌ها بود که خوش‌تیپ و باکلاس هستند و دانش‌آموزها همیشه عاشق پرستیژ آنها می‌شوند. ولی با این حال یک بار بچه‌های شر کلاس‌مان بلای بدی سرش آوردند که از کلاس قهر کرد و رفت. من از طرف کل کلاس برایش نامه‌ای دو سه صفحه‌ای نوشتم و از نقش مثبت او در زندگی‌مان تشکر کردم و به او دادم و همین نامه باعث شد که از جلسه بعد سر کلاس بیاید. وقتی آمد فقط گفت به خاطر نامه‌ای که مریم نوشته بود آمدم. و بعد از آن کلاس من را صدا زد و گفت که حتماً به سراغ رشته انسانی برو و ادبیات را ادامه بده، چون خیلی خوب می‌نویسی و نامه‌ات در دفتر دست به دست گشته و اشک همه معلم‌ها را درآورده. به عقیده او آدم باید کاری که در آن بهتر است را انجام می‌داد و من اگرچه در ریاضی خوب بودم، ولی در ادبیات بی‌رقیب بودم و حیف بود اگر وارد آن مسیر نمی‌شدم و با ریاضی خواندن فوقش به یک معلم ریاضی ساده تبدیل می‌شدم.این چند روز که فضای مجازی پر شده بود از تبریک روز معلم و تعریف خاطره بچه‌ها از معلم‌هایشان، به یاد این دو معلمم افتادم. به این فکر کردم که کاش راهی بود تا دوباره آنها را ببینم و برایشان تعریف کنم که چطور در مسیر زندگی‌ام به نحوی از هر دو مسیر پیشنهادی آنها گذشتم و آخر سر هم در هیچ کدام آب و نانی که آنها انتظار داشتم و داشتند را ندیدم. کاش می‌شد به آنها بگویم که چطور راه خودم را ساختم و از طریق جنگیدنِ مدام به رضایت کاری و حرفه‌ای که هیچ وقت مدرسه روش رسیدن به آن را به ما آموزش نداده بود رسیدم. کاش آنها هم بعد از یک عمر احساس پشیمانی از مسیر انتخابی‌شان، حداقل الان از حقوق و مزایای بازنشستگی‌شان راضی باشند. عکس مناسب پیدا نکردم خب! اینو از من حقیر بپذیرید. :دی</description>
                <category>مریم شهریاری</category>
                <author>مریم شهریاری</author>
                <pubDate>Sat, 05 May 2018 12:15:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشقانه‌های نانوشته</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshahriari/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-mqqvrk9ob4uv</link>
                <description> عاشقانه‌هایی هست که هنوز برایش ننوشته‌ام. گرچه روزی صد بار در دل و کلامم جاری می‌شوند، ولی باز هم تا ننویسم‌شان دلم آرام نمی‌شود. ترس از فراموشی است دیگر. و ما همه انسان‌هایی هستیم که نام‌مان ریشه از نسیان و فراموشی دارد.مثلاً برایش ننوشته‌ام که چقدر صبح‌ها که چشم باز می‌کنم و لبخندش را می‌بینم، خوشبخت‌ترین زن زمین می‌شوم. که نیروی محرکه روزم همان بگو بخندهایی است که هنوز چشم‌مان کامل باز نشده در کلام‌مان جاری می‌شود. شوخی‌هایی که هیچ وقت تکراری نمی‌شوند چون دل و ذهن خلاق جفت‌مان مدام در حال ساختن چیزهایی جدید برای شاد کردن همدیگر است.برایش ننوشته‌ام که چقدر ذره ذره دلم گرم می‌شود، وقتی نگاهش می‌کنم و موفقیت‌های ریز و درشتش را می‌بینم و یاد ۱۰ سال پیش می‌افتم که آرزوهای دور و درازش برای سی سالگی را از پشت تلفن در تاریکی شب برایم می‌گفت، و من در سکوت گوش می‌دادم و به این فکر می‌کردم که اگر نشد چه؟ نکند افسرده شود؟ نکند بهترین دوستم در گرداب ناامیدی غرق شود. برایش ننوشته‌ام که چقدر به او افتخار می‌کنم که می‌بینم چطور با هرچه سختی که بود، پا پس نکشید و آرزوهایش را تبدیل به واقعیتی کرد که آرام دل جفت‌مان شده است.برایش ننوشته‌ام که روزهایی که در خانه می‌مانم و او نیست، چقدر دیدن هر شئی متعلق به او در اطرافم برایم خوشایند است. که چه سخت بود آن روزهایی که اشیای متعلق به او در اطرافم به چند هدیه در اتاق خانه پدری یا یک پیراهنش در اتاقم در خوابگاه محدود می‌شد. که چه کیفی می‌کنم وقتی لباس‌هایم را در کنار لباس‌های او می‌بینم، خودم را در کنار او می‌بینم، و از دیگران نام‌مان را کنار هم می‌شنوم. انگار که اجر صبری باشد که در بهترین سال‌های زندگی‌مان برای به هم رسیدن کشیدیم و چه خوب که برای با هم ماندن صبوری کردیم.برایش خیلی چیزا ننوشته‌ام. چیزهایی که بارها در دل و کلامم گفته‌ام. اما انگار نوشتن‌شان قند و نبات باشد، شکر شیرین باشد، به قول عاشق‌ترین شاعر ممد حیات و مفرح ذات باشد. برای همین است که می‌نویسم. که تنها روز تعطیل هفته را به جای درست کردن ناهار و شام و شستن آن همه ظرف تلنبار شده و لباس چرک، نشسته‌ام وسط خانه و عاشقانه می‌نویسم و می‌دانم که او به نان و پنیری که با من بخورد هم قانع است. که از زندگی با من، همین بگو بخندها و عاشقی‌ها را می‌خواهد، نه لباس اتو شده و خورشت روغن افتاده. وای که چه کیفی می‌دهد قید دنیا و شر و شورش را زدن و نشستن و عاشقانه نوشتن. وای که چه کیفی می‌دهد دیدن برق نگاهش، وقتی این نوشته‌ها را می‌خواند. وای که چه کیفی می‌دهد عاشقی کردن با اویی که معنای عاشقی را می‌فهمد....جمعه ۷ اردیبهشت ۹۷</description>
                <category>مریم شهریاری</category>
                <author>مریم شهریاری</author>
                <pubDate>Fri, 27 Apr 2018 12:07:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک روز خیلی معمولی</title>
                <link>https://virgool.io/shojazan/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-z9bknfxcmcu9</link>
                <description> درو که باز کردم بی‌اختیار نگاهم به ساعت افتاد. ۹:۳۰ بود. صبح که داشتم درو می‌بستم برم هم ۹:۳۰ بود. ۱۲ ساعت رُند.هنوز نرسیده بود. اگر رسیده بود عمراً می‌ذاشت برم توی آشپزخونه. می‌گفت حالا غذا رو یه کاریش می‌کنیم، تو به کارهات برس. ولی کارها که هیچ وقت تمومی ندارن. مثل انبارگردانی امروز فسقله جا که آخرم تموم نشد و موند برای فردا. یا مثل سوال جواب‌های کاری توی تلگرام یا دایرکت اینستاگرام که هیچ وقت کانترشون صفر نمیشه.از صبح فکرش رو کرده بودم که وقتی برگردم خونه وقتم برای آشپزی کمه، واسه همین یه بخش کارو تا اون لباسش رو اتو کنه که بریم کرده بودم. تُندی لباسامو کندم و پریدم توی آشپزخونه. از بس عجله داشتم همون اول کاری انگشتم رو با قابلمه خورشت سوزوندم. بعد هم طبق معمول بهش نگاه کردم و گفتم «وقت ناز کشیدن ندارم انگشت جان. خودت خوب شو.»خورشت رو که بار گذاشتم تند تند قابلمه ماکارونی دیشب رو شستم که توش برنج دم کنم. تا آب جوش بیاد بقیه ظرفای شام دیشب رو هم شستم که حداقل فردا شب ظرف کمتری برای شستن داشته باشم. بوی گوشت و لپه خام به لطف اضافه کردن لیموعمانی خودشو به بوی قیمه تبدیل کرده بود که برنج هم دم شد و دیگه کارم توی آشپزخونه تموم شد.ساعت ۱۰:۱۵ بود که دستمو خشک کردم و از آشپزخونه زدم بیرون. توی دلم پر از خوشی بود که وقتی میاد خونه و بوی قیمه رو می‌شنوه چشماش برق می‌زنه. مثل ۱۰:۱۵ صبح که چشمای خانوم فروشنده مغازه بغلی که به ناحق اخراج شده بود، از شنیدن اینکه من استخدامش می‌کنم برق زد. تا ۱۰:۳۰ که بیاد فقط وقت کردم لباس‌هامو که پرت کرده بودم روی صندلی‌ها جمع کنم. البته اون وسطا کیفم رو هم برای فردا آماده کردم و به یکی دو تا پیام کاری مهم هم توی تلگرام جواب دادم. خوشبختانه اینقدر احساس خستگی بهم غلبه کرده بود که حتی بابت زبون‌نفهمی اون طرف هم حرص نمی‌خوردم. از مزایای عجیب خستگی‌هام همین بی‌تفاوت شدن نسبت به مسائل روی مخه.درو که باز کرد، اول برق چشماش اومد تو، بعد خودش. مثل اینکه بوی قیمه‌ توی راه پله پیچیده بود و لو رفته بودم. همونطور که داشت کفشاشو درمی‌آورد با ذوق گفت قیمه؟ گفتم آره. نیشش تا بناگوش باز شد و کودک درونش که ۱۲ ساعت توی دلش قایم شده بود تا کارمنداش نبیننش پرید وسط هال. کفش‌های قدیمیش رو گذاشت توی جاکفشی کنار کفش‌های نوی ستی که دیشب خریدیم، و گفت دیدی بارون هنوز بند نیومده؟ میخوای الان بپوشیم افتتاحشون کنیم؟ با عشقی که از چشمام شرشر می‌ریخت بیرون نگاش کردم و گفتم می‌دونی جات اینجاس؟ و به سمت چپ سینه‌م اشاره کردم. همه صورتش خندید. معلوم بود خستگی اونم مثل من در رفته.۱۲:۰۰ بود که دراز کشیدم روی تخت و ساعت رو برای ۸ فردا کوک کردم. تا چشمام گرم خواب شه چند تا از کارهای واجب هفته دیگه رو که تازه به ذهنم رسیده بود وارد تقویم و نوت‌ گوشیم کردم. چقدر کار دارم!انگشتم هنوز می‌سوخت. و فسفرهای مغزم نیز.</description>
                <category>مریم شهریاری</category>
                <author>مریم شهریاری</author>
                <pubDate>Sun, 15 Apr 2018 23:07:22 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>