<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Maryam Shaker</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@maryamshaker424</link>
        <description>♡「私は少年同士の恋が大好きです。」♡</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 01:47:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4516807/avatar/SnSnzU.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Maryam Shaker</title>
            <link>https://virgool.io/@maryamshaker424</link>
        </image>

                    <item>
                <title>«قولی به زمین»</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshaker424/%D9%82%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-qmxvbjdogl6u</link>
                <description>زمیننفس می‌کشدزیر قدم‌های مااگر آرام‌تر راه برویماگر زخمِ درختی را ببینیمو دست‌مان را عقب بکشیماگر رودها رابا زباله خفه نکنیمو آسمان رابا دود تیره نسازیمزمینمادر استنه بی‌جاننه بی‌دردهر بار که چراغی را خاموش می‌کنیمهر بار که درختی می‌کاریمهر بار که کمتر می‌گیریمو بیشتر می‌بخشیمزمینلبخند می‌زندو آیندههنوزامیدی سبز خواهد داشت 🌱</description>
                <category>Maryam Shaker</category>
                <author>Maryam Shaker</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jan 2026 13:08:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حیاطی که همیشه بهار بود</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshaker424/%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%B7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF-u6b1dba14i0g</link>
                <description>هر عصر، وقتی آفتاب می‌خواست آرام‌آرام پشت بام‌های محله قایم شود، حیاط کوچک خانه‌ی بابابزرگ و مادربزرگ جان می‌گرفت.بابابزرگ روی صندلی چوبی‌اش می‌نشست، عینکش را کمی پایین می‌آورد و روزنامه‌ای را می‌خواند که بیشتر از آن‌که خوانده شود، بهانه‌ای برای چُرت‌های کوتاه بود.مادربزرگ اما همیشه در حال حرکت بود؛یا سماور را چک می‌کرد،یا گلدان‌ها را با آب‌پاش سبزشان خوشحال می‌کرد،یا زیر لب ترانه‌ای قدیمی می‌خواند که فقط خودش بلد بود.نوه‌ها که می‌رسیدند، حیاط شبیه جشن می‌شد.بابابزرگ ناگهان جوان می‌شد،داستان‌هایی تعریف می‌کرد که نصفشان خاطره بود و نصف دیگرش خیال،و مادربزرگ با خنده می‌گفت:«این‌جاشو دیگه خودت اضافه کردی!»بازی‌ها شروع می‌شد؛قایم‌باشک کنار درخت توت،خنده‌هایی که تا آسمان می‌رفت،و بشقاب‌هایی پر از چای و کلوچه و مهربانی.شب که می‌شد، مادربزرگ همه را دور خودش جمع می‌کرد،بابابزرگ چراغ حیاط را روشن می‌کرد،و ستاره‌ها انگار نزدیک‌تر می‌آمدند، فقط برای شنیدن خنده‌های آن خانه.و آن‌وقت همه می‌فهمیدندکه بعضی خانه‌هابا آجر ساخته نشده‌اند…با دلِ بابابزرگ‌ها و آغوشِ مادربزرگ‌ها ساخته شده‌اند 💛</description>
                <category>Maryam Shaker</category>
                <author>Maryam Shaker</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jan 2026 14:38:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلمی که از جوهر می‌ترسید</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshaker424/%D9%82%D9%84%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%88%D9%87%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-rmiq3ivkf4o2</link>
                <description>در کشوی قدیمیِ میزی چوبی، قلمی زندگی می‌کرد که سال‌ها دست نخورده مانده بود. بدنه‌اش کمی خش داشت، اما نوکش هنوز تیز و آماده بود. کنار او، شیشه‌ای کوچک از جوهر سیاه قرار داشت؛ آرام، عمیق و ساکت، مثل شبی که هنوز ستاره‌هایش را نشان نداده.قلم همیشه با فاصله به جوهر نگاه می‌کرد.می‌ترسید.نه از سیاهی‌اش، بلکه از قدرتش.می‌دانست اگر نوکش را در جوهر فرو ببرد، دیگر نمی‌تواند ساکت بماند. هر آنچه در دلش جمع شده، راهی کاغذ خواهد شد.سال‌ها گذشت تا شبی، دستی خسته کشو را باز کرد. دستی که پر از حرف‌های نگفته بود. قلم برداشته شد و برای اولین بار، نوکش در جوهر فرو رفت.جوهر نجوا کرد:«نترس… من فقط آنچه تو جرأت گفتنش را نداری، آشکار می‌کنم.»قلم لرزید، اما نوشت.از دلتنگی‌ها.از آرزوهایی که خاک خورده بودند.از زخم‌هایی که هیچ‌وقت دیده نشدند.هرچه جوهر کمتر می‌شد، قلم سبک‌تر می‌نوشت.و هرچه کاغذ سیاه‌تر می‌شد، دل آن دست آرام‌تر می‌گرفت.وقتی آخرین قطره‌ی جوهر تمام شد، قلم فهمید چیزی را از دست نداده؛بلکه خودش را پیدا کرده است.از آن شب به بعد، قلم دیگر از جوهر نمی‌ترسید.می‌دانست سیاهیِ جوهر،گاهی تنها راهِ روشن شدنِ دل است.</description>
                <category>Maryam Shaker</category>
                <author>Maryam Shaker</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jan 2026 18:36:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفنگی که شلیک نکرد</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshaker424/%D8%AA%D9%81%D9%86%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B4%D9%84%DB%8C%DA%A9-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF-lhrpbe8uler0</link>
                <description>تفنگ سال‌ها در تهِ کمد خاک می‌خورد.نه صدایی ازش درآمده بود، نه حتی نوری. فقط سرد بود؛ سرد مثل تصمیم‌هایی که عجله‌ای گرفته می‌شن.صاحبش می‌گفت: «این برای روز مباداست.»اما هیچ‌کس دقیق نمی‌دونست روز مبادا دقیقاً کیه.هر بار که درِ کمد باز می‌شد، تفنگ هم جهان رو می‌دید؛می‌دید که بچه‌ها بزرگ‌تر می‌شن،می‌دید که دعواها با حرف حل می‌شن،می‌دید که بعضی زخم‌ها با زمان بسته می‌شن، نه با گلوله.یک شب، صاحبش نشست و به تفنگ نگاه کرد.نه با خشم. نه با ترس.با خستگی.گفت: «تو قرار بود منو قوی کنی… ولی فقط سنگینم کردی.»صبح فردا، تفنگ از خانه بیرون رفت.نه برای شلیک.برای ذوب شدن.از فلزش، زنگ مدرسه ساختند.هر صبح صدا می‌داد؛نه برای پایان زندگی،برای شروع یادگیری.و شاید همین، بزرگ‌ترین شلیکش بود.</description>
                <category>Maryam Shaker</category>
                <author>Maryam Shaker</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jan 2026 12:47:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت ۴ – عبور از سایه‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshaker424/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B4-%E2%80%93-%D8%B9%D8%A8%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-zd4ycgy4zpfo</link>
                <description>سارا نفسش را آرام بیرون داد. چراغ کم‌نور اتاق، سایه‌های آن‌ها را روی دیوار بازی می‌داد. کاغذ کوچک هنوز در دستش می‌لرزید، اما دیگر نه از ترس، بلکه از تصمیمی که باید می‌گرفت.نیما آرام گفت:«هر چیزی که اینجا هست… می‌تواند تو را بسازد… یا بشکند.»سارا به دفترچه نگاه کرد؛ صفحاتش پر از نقاشی‌ها و نوشته‌هایی بود که انگار گذشته‌ای دیگر، زندگی‌ای دیگر، در آن زنده مانده بود. هر خط و هر تصویر، دعوتی بود به مواجهه با خود، با خاطره‌ها، با آنچه پنهان کرده بود.او یکی‌یکی نگاه کرد، بعضی‌ها لبخند زدند، بعضی‌ها قلبش را فشردند، اما هیچ‌کدام نتوانستند او را عقب بکشند. در نهایت سارا نفس عمیقی کشید، دفترچه را بست و آن را روی میز گذاشت.نیما دستش را گرفت و گفت:«همه چیز همین‌جا بود. حالا نوبت توست… نوبت شروع دوباره.»سارا لبخند کوتاهی زد و برای اولین بار در طول آن شب، حس کرد که تنهایی و ترس دیگر دستش را نمی‌گیرند.آن‌ها از خانه بیرون رفتند. باد هنوز می‌وزید، برگ‌ها خش‌خش می‌کردند، اما این بار صدای قلب‌هایشان قوی‌تر بود از هر سایه‌ای که در اتاق دیده بودند.سارا فهمید که بعضی انتخاب‌ها، حتی اگر سخت باشند، مسیر تازه‌ای می‌سازند—مسیری که نور و آرامش را در انتهای تاریکی هدیه می‌دهد.</description>
                <category>Maryam Shaker</category>
                <author>Maryam Shaker</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jan 2026 22:32:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی خدایان فراموش کردند</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshaker424/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%AF-nondxldjugfy</link>
                <description>می‌گویند زمانی، بسیار پیش‌تر از آن‌که انسان‌ها تاریخ را بنویسند، خدایان نگهبانِ گذشته بودند.نه گذشته‌ای که در کتاب‌ها ثبت شود، بلکه گذشته‌ای زنده؛ نفس‌کش، زخمی، و پر از اگر.در بلندترین نقطه‌ی جهان، جایی میان کوه و ابر، تالاری بود از سنگ و نور. در مرکز آن تالار، «چاهِ یاد» قرار داشت؛ چاهی که تمام خاطرات بشر در آن می‌ریخت. هر پیروزی، هر خیانت، هر عشقِ ناتمام. خدایان هر شب بر لبه‌ی چاه می‌نشستند و تماشا می‌کردند تا مطمئن شوند انسان‌ها گذشته را فراموش نمی‌کنند؛ چون می‌دانستند فراموشی، آغاز تکرار است.اما یک شب، اتفاقی افتاد که در هیچ افسانه‌ای نوشته نشد.الهه‌ی زمان، که موهایش از ثانیه و نگاهش از قرن ساخته شده بود، خم شد و به چاه خیره ماند. به‌جای خاطراتِ همیشگی، تصویر انسانی را دید؛ انسانی تنها، زانو زده در خرابه‌های شهری سوخته. او زمزمه می‌کرد:«اگر می‌شد برگردم… فقط یک‌بار.»الهه لرزید.او برای نخستین‌بار، دلش خواست قانون را بشکند.خدایان سوگند خورده بودند گذشته را فقط حفظ کنند، نه تغییر دهند. اما آن انسان، نماینده‌ی هزاران انسان دیگر بود. کسانی که گذشته‌شان نه درس، که زخم بود.الهه‌ی زمان، برخلاف همه‌ی قوانین، قطره‌ای از نور را از موهایش جدا کرد و در چاه انداخت. چاه لرزید. آسمان شکافت. و جهان، نفسش را حبس کرد.صبح روز بعد، انسان‌ها بیدار شدند… اما چیزی درست نبود.جنگی که سال‌ها پیش رخ داده بود، دیگر به یاد نمی‌آمد. نام قهرمانان محو شده بود. حتی نام خدایان، سنگین و ناآشنا به گوش می‌رسید. انسان‌ها احساس سبکی می‌کردند، بی‌آن‌که بدانند چرا؛ مثل کسی که باری را زمین گذاشته اما یادش نمی‌آید آن بار چه بوده.در تالار، خدایان وحشت‌زده بودند.چاهِ یاد، در حال خشک‌شدن بود.الهه‌ی خرد فریاد زد: «اگر گذشته نابود شود، آینده کور می‌شود!»الهه‌ی جنگ شمشیرش را زمین کوبید: «انسان‌ها دوباره همان اشتباه‌ها را می‌کنند!»اما الهه‌ی زمان ساکت بود. او به چیزی فکر می‌کرد که هیچ خدایی جرأت اندیشیدنش را نداشت.او گفت: «شاید… شاید گذشته قرار نیست زنجیر باشد.»خدایان سکوت کردند.در همان زمان، انسانی از میان انسان‌ها برخاست؛ همان که تصویرش در چاه افتاده بود. او در جهانی بی‌خاطره زندگی می‌کرد، اما چیزی در قلبش سنگینی می‌کرد. شبی رو به آسمان گفت:«نمی‌دانم چه چیزی را گم کرده‌ام… اما حس می‌کنم باید پیدایش کنم.»آن صدا، تا تالار خدایان رسید.الهه‌ی زمان فهمید. گذشته قرار نبود پاک شود، بلکه باید بازآفرینی می‌شد. نه به‌عنوان زخم، بلکه به‌عنوان انتخاب.او برای آخرین‌بار قدرتش را به کار گرفت. چاهِ یاد فرو ریخت، اما از دل ویرانه‌هایش، دانه‌ای نورانی رویید. دانه‌ای که نه خاطره می‌داد، نه فراموشی؛ بلکه آگاهی.وقتی دانه شکفت، انسان‌ها گذشته را دیدند… اما این‌بار از بالا. نه اسیر آن بودند، نه بی‌خبر از آن. می‌دیدند کجا اشتباه کردند، اما محکوم به تکرار نبودند.و خدایان؟آن‌ها آرام‌آرام محو شدند. چون وقتی انسان بتواند با گذشته‌اش روبه‌رو شود، دیگر به نگهبان نیاز ندارد.آخرین چیزی که در جهان پیچید، صدای الهه‌ی زمان بود که گفت:«افسانه‌ها زمانی می‌میرند که انسان‌ها یاد بگیرند خودشان اسطوره‌ی آینده‌شان باشند.»و از آن روز، گذشته هنوز وجود دارد…اما دیگر زندان نیست.بال است.</description>
                <category>Maryam Shaker</category>
                <author>Maryam Shaker</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jan 2026 18:05:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت ۳ – سایه‌ها و حقیقت</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshaker424/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B3-%E2%80%93-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-wil2eoqqpioz</link>
                <description>هوای سرد اتاق، مثل دستی نامرئی دور گلویشان پیچیده بود. سکوت آن‌قدر سنگین بود که سارا احساس می‌کرد اگر نفس عمیق بکشد، صدا می‌شکند. نیما چند ثانیه ساکت ماند، انگار دنبال جمله‌ای می‌گشت که سال‌ها در دلش مانده بود.آرام گفت:«همیشه فکر می‌کردم باید تنها باشم… این‌جوری کمتر درد می‌کشه. اما تو همه‌چیزو به‌هم زدی.»سارا به او نگاه کرد. نه با تعجب، نه با ترحم؛ با فهمیدن. همان فهمی که آدم فقط در لحظه‌هایی خاص تجربه‌اش می‌کند. فهمید این حرف فقط اعتراف نیما نیست، آینه‌ای‌ست که روبه‌روی خودش هم گرفته شده. او هم سال‌ها فکر کرده بود تنهایی امن‌تر است.خواست چیزی بگوید که صدایی از پله‌ها آمد.صدایی کوتاه، خفه، اما کاملاً واقعی.قلب سارا فرو ریخت. نیما ناخودآگاه یک قدم جلوتر ایستاد.«کی اونجاست؟»صدا در فضا پخش شد و جوابش فقط سکوت بود.اما سکوت، آرام نبود.در انتهای راهرو، سایه‌ای حرکت کرد؛ نه آن‌قدر واضح که بشود تشخیصش داد، نه آن‌قدر مبهم که خیال باشد. سارا حس کرد پوست دستش سرد شده. هر دو آرام به سمت راهرو رفتند، انگار اگر آهسته‌تر حرکت کنند، خطر هم آهسته‌تر می‌شود.ناگهان چیزی به زمین افتاد.صدای برخوردش با کف اتاق کوتاه بود، اما کافی بود. سارا خم شد. یک تکه کاغذ کوچک، تاخورده و کهنه. وقتی بازش کرد، جمله‌ای با خطی ناآشنا رویش نوشته شده بود:«تو می‌دانی که همه چیز از اینجا شروع شد. حالا نوبت توست.»دستش لرزید. این فقط یک جمله نبود؛ شبیه حکم بود. شبیه دعوت. شبیه تهدید.نیما کاغذ را دید و لبخند کمرنگی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه تسلیم بود تا آرامش.گفت:«هر چی بوده، هر چی گذشته… همه‌ش برای رسیدن به همین لحظه بوده. حالا تصمیم با توئه.»سارا به کاغذ نگاه کرد، بعد به نیما.و برای اولین‌بار فهمید بعضی انتخاب‌ها، راه برگشت ندارند.</description>
                <category>Maryam Shaker</category>
                <author>Maryam Shaker</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jan 2026 14:26:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهرِ هفت آینه</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshaker424/%D8%B4%D9%87%D8%B1%D9%90-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-qkhtlxuieu8f</link>
                <description>در سرزمینی دور، شهری بود به نام آیینَه‌زار؛ شهری که در مرکز آن تالاری قرار داشت با هفت آینه‌ی بزرگ. می‌گفتند هر آینه یکی از ضعف‌های پنهان انسان را نشان می‌دهد؛ نه چهره را، بلکه آن‌چه اگر رها شود، روح را می‌فرساید.هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد یک‌تنه وارد تالار شود، تا روزی که پسری نوجوان به نام سُها تصمیم گرفت حقیقت را ببیند.آینه‌ی اول: غرورسُها مقابل نخستین آینه ایستاد. تصویرش بزرگ و بزرگ‌تر شد، آن‌قدر که دیگران در قاب جا نمی‌شدند. صدایی آرام گفت:«وقتی خودت را بیش از اندازه بزرگ ببینی، دیگران را نخواهی دید.»سُها قدمی عقب رفت و تصویرش عادی شد.آینه‌ی دوم: حسادتدر آینه‌ی دوم، سُها زندگی دیگران را دید؛ موفق‌تر، شادتر، درخشان‌تر. قلبش سنگین شد. صدا گفت:«حسادت، شادی را از تو می‌دزدد، حتی اگر دلیلش بیرون از تو باشد.»سُها نفس عمیقی کشید و نگاهش را برداشت.آینه‌ی سوم: خشماین آینه پر از ترک بود. با هر فکر تند، ترک‌ها بیشتر می‌شدند.«خشم، پیش از آن‌که به دیگران آسیب بزند، خانه‌ی درونت را ویران می‌کند.»سُها دستش را پایین آورد و ترک‌ها آرام گرفتند.آینه‌ی چهارم: تنبلیدر این آینه، سُها را دید که همیشه «فردا» را انتخاب می‌کرد. روزها می‌گذشتند و فرداها می‌پوسیدند.«تنبلی، زمان را نمی‌کُشد؛ فرصت را دفن می‌کند.»آینه‌ی پنجم: طمعاین آینه هیچ‌وقت پُر نمی‌شد. هرچه سُها می‌گرفت، باز هم خالی بود.«طمع، سیر نمی‌شود؛ چون از ترس کمبود زاده شده.»آینه‌ی ششم: شکم‌بارگیسُها دید که نه‌فقط خوردن، بلکه زیاده‌روی در هر لذتی می‌تواند آدم را خسته و تهی کند.«افراط، حتی چیزهای خوب را هم تلخ می‌کند.»آینه‌ی هفتم: شهوتآخرین آینه مه‌آلود بود. صدا آرام‌تر از همه گفت:«وقتی خواستن، جای فهمیدن را بگیرد، آدم‌ها تبدیل به تصویر می‌شوند، نه انسان.»سُها چشم‌هایش را بست و مه کنار رفت.پایانسُها از تالار بیرون آمد. آینه‌ها نشکسته بودند، ناپدید هم نشده بودند.فهمید که هفت گناه کبیره هیولا نیستند؛آن‌ها هشدارند—اگر دیده نشوند، رشد می‌کنند.از آن روز، مردم آیینه‌زار می‌گفتند:«کسی که جرئت دیدن خودش را داشته باشد، کمتر گم می‌شود.»</description>
                <category>Maryam Shaker</category>
                <author>Maryam Shaker</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jan 2026 10:24:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارت ۲ – دفترچه‌ی رازها</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshaker424/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%DB%B2-%E2%80%93-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%DA%86%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D9%87%D8%A7-wxzet67pidem</link>
                <description>خانه‌ی قدیمی با درهای نیمه‌بسته و چراغی که هر لحظه خاموش و روشن می‌شد، حس رازآلودی داشت.نیما گفت:«تو هم مثل من می‌خوای حقیقت رو بدونی؟»سارا فقط سر تکان داد.در گوشه‌ای از اتاق، دفترچه‌ای خاک‌خورده افتاده بود. پر از نقاشی‌ها و نوشته‌هایی که انگار تمام زندگی کسی را پنهان کرده بودند.هر صفحه بوی خاطره می‌داد، بوی دوستی‌های گمشده و ترس‌هایی که هیچ‌کس نمی‌دانست وجود دارد.سارا دستش را روی یکی از نوشته‌ها گذاشت. قلبش تند زد:«این… مال من نیست؟»هر صفحه پر بود از جملات کوتاه، جمله‌هایی که شبیه فریاد بودند، اما هیچ صدایی نداشتند. صفحه‌ای باز شد و نقاشی‌ای دیده شد: دو شخص که دست یکدیگر را گرفته‌اند، ولی یکی از آن‌ها به سمت سایه‌ای می‌رود.«این… انگار من و نیما هستیم؟»سارا نتوانست جلوی لرزش دستش را بگیرد.نیما نگاه کرد:«همه چیز به این دفترچه مربوط است. ولی تو باید تصمیم بگیری… می‌خوای ادامه بدیم؟»...«ادامه‌ش رو فردا می‌نویسم…»«نظرت چیه؟»</description>
                <category>Maryam Shaker</category>
                <author>Maryam Shaker</author>
                <pubDate>Thu, 01 Jan 2026 10:45:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«روزهایی که هیچ‌کس نمی‌فهمد»</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshaker424/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%A9%D8%B3-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D9%81%D9%87%D9%85%D8%AF-gwykd99mhxvr</link>
                <description>پارت ۱ – پیام در شبباد سردی از پنجره‌ی اتاق سارا می‌وزید، و گوشی روی میز لرزید.پیام نیما بود:«امشب بیا اون‌جا… نمی‌خوام تنها بمونم.»سارا نفسش را حبس کرد. نمی‌دانست چرا قلبش با دیدن اسمش تند می‌زند. هنوز هم مطمئن نبود که می‌خواهد برود یا نه. اما چیزی در ته دلش می‌گفت: «اگر نروی، حس عجیبی را از دست می‌دهی.»دو قدم به سمت در برداشت، کفش‌هایش را پوشید، و وقتی در را باز کرد، نیما آنجا ایستاده بود. لبخند نیمه‌عجیبش روی صورتش بود، لبخندی که هم آرامش می‌داد و هم اضطراب.«می‌دونی چی شده؟» پرسید.سارا چیزی نگفت. فقط همراهش شد.در تاریکی خیابان، هر قدم صداهای گذشته و لبخندهای ناپیدا را با خود می‌آورد. صدای برگ‌های خشک، بوی باران که دیروز آمده بود، و صدای دوردستِ سگ‌ها… همه چیز دست به دست هم داده بود تا قلبش بیش از پیش تند بزند.وقتی به خانه‌ی قدیمی کنار پارک رسیدند، چراغی کم‌نور از پنجره می‌تابید و سایه‌ها روی دیوار بازی می‌کردند. نیما دستش را گرفت:«همین‌جا… فقط بیا.»سارا نفس عمیقی کشید و وارد شد. در را پشت سرش بست. همه چیز تاریک و غریب بود، اما حس عجیبی از هیجان و ترس با هم در دلش بود.</description>
                <category>Maryam Shaker</category>
                <author>Maryam Shaker</author>
                <pubDate>Tue, 30 Dec 2025 22:14:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلاغی که بر خاطره‌ها نشست</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshaker424/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%BA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA-urymwftro1bd</link>
                <description>شب، سرخ‌تر از هر خونِ ناگفته‌ای بود.ماه، دو بار در آسمان دیده می‌شد؛ یکی بالا، کامل و سرد، و دیگری پایین، شکسته در آب‌های ساکن مرداب.در میان شاخه‌های خشک و زمینِ خسته، جمجمه‌ای آرمیده بود؛ نه از ترس، بلکه از فراموشی.بر فراز آن، کلاغی سیاه ایستاده بود.نه قار می‌زد، نه پر می‌کشید.او نگهبان بود؛ نگهبانِ آن‌چه زمانی انسان نام داشت.می‌گفتند این جمجمه، متعلق به کسی‌ست که زیاد دوست داشت،کسی که حرف‌هایش را قورت داد،رویاهایش را دفن کرد،و در نهایت، خودش را.کلاغ هر شب برمی‌گشت.نه برای خوردن، نه برای بردن.می‌آمد تا یادش نرود.درخت‌ها شاهد بودند که انسان‌ها چگونه می‌آیند، می‌شکنند، و می‌روند؛اما کلاغ‌ها می‌مانند.آن‌ها حافظه‌ی زمین‌اند.باد که می‌وزید، آب مرداب می‌لرزید و تصویر ماه می‌شکست.انگار خاطره‌ای که هر بار به یاد آورده می‌شود، کمی بیشتر ترک می‌خورد.کلاغ سرش را کج کرد،به جمجمه نگاه کرد و انگار گفت:«تو تمام نشدی… فقط صدایت خاموش شد.»و شب، باز هم سرخ ماند.چون بعضی زخم‌ها حتی با مرگ هم سفید نمی‌شوند.</description>
                <category>Maryam Shaker</category>
                <author>Maryam Shaker</author>
                <pubDate>Tue, 30 Dec 2025 21:45:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوان: قلبی که با فوتبال می‌تپد</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshaker424/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%82%D9%84%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%81%D9%88%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%BE%D8%AF-uprdzqco5e21</link>
                <description>روی صفحه، خطی بود که بالا و پایین می‌رفت؛ضربان قلب.اما این فقط یک خط نبود.در میانه‌ی تپش‌ها، پسری می‌دوید.نه از چیزی،به‌سوی چیزی.هر بار که قلب بالا می‌رفت، او شتاب می‌گرفت.هر افتِ ضربان، مکثی کوتاه بود؛مثل نفس‌گرفتن قبل از یک تصمیم بزرگ.پسر با توپ حرف می‌زد.نه با صدا،با پاهایش.توپ برایش فقط یک بازی نبود؛راهی بود برای زنده ماندن در شلوغی دنیا،برای گفتن چیزهایی که بلد نبود با کلمه بگوید.زندگی بارها خواست ضربانش را نامنظم کند.بارها زمین خورد.بارها شنید «نمی‌شود».اما قلب، هر بار دوباره او را صدا زد:بدو.و در آخرِ خطِ ضربان،جایی که همه‌چیز جمع می‌شود،توپ فوتبال ایستاده بود.انگار قلب گفته باشد:«این دلیل تپیدن من است.»شاید بعضی‌ها با خاطره نفس می‌کشند،بعضی‌ها با امید،و بعضی‌ها…با فوتبال.</description>
                <category>Maryam Shaker</category>
                <author>Maryam Shaker</author>
                <pubDate>Tue, 30 Dec 2025 18:08:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مه و خاطره‌های خاموش</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshaker424/%D9%85%D9%87-%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-u1k9ultuk715</link>
                <description>در دل جنگلی که مه آرام و سنگینش همه جا را پوشانده بود، درختان کاج ایستاده بودند؛ بعضی سبز و پر از زندگی، بعضی دیگر خالی از برگ و پژمرده، گویی هر کدام داستانی ناگفته داشتند. رودخانه‌ای سرد و آرام از میان جنگل می‌گذشت و صدای جریان آب، تنها صدای زنده در سکوت مطلق جنگل بود.او هر روز این مسیر را طی می‌کرد، با قلبی سنگین و چشمانی خیس از اشک‌های نادیده. هر برگ ریخته، هر شاخه خمیده، گویی خاطراتی را زمزمه می‌کردند که هیچ‌کس جز او نمی‌شنید. رودخانه، با جریان آرامش، خاطراتش را از دست می‌داد؛ خاطراتی که دیگر باز نمی‌گشتند و تنها در مه محو می‌شدند.آن روز، برای آخرین بار، روی سنگ‌های سرد کنار رودخانه نشست. صدای آب، باد میان شاخه‌ها، و بوی خاک خیس، همه با هم یک داستان خاموش و دردناک را بازگو می‌کردند. داستانی از تنهایی، از رفتن کسی که دیگر بازنمی‌گشت، و از جنگلی که همیشه شاهد سکوت و غم بود.و او تنها ماند، با خاطراتی که هیچ‌گاه به پایان نمی‌رسیدند، غرق در مه، در جنگلی که حتی در سکوتش، گریه می‌کرد.</description>
                <category>Maryam Shaker</category>
                <author>Maryam Shaker</author>
                <pubDate>Tue, 30 Dec 2025 14:52:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«کسی که نور شد اما دیده نشد»</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshaker424/%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%86%D8%B4%D8%AF-kqut4twwqemv</link>
                <description>شب، جنگل را مثل یک راز قدیمی در آغوش گرفته بود.باد آرام می‌گذشت و برگ‌ها فقط برای خودشان نجوا می‌کردند.او آنجا ایستاده بود…نه کاملاً انسان، نه کاملاً خیال.بدنش از نور بود؛ نوری که انگار از دلِ گریه ساخته شده باشد.کسی اسمش را صدا نمی‌زد.نه چون نام نداشت…بلکه چون دیگر کسی نمانده بود که به یادش بیاورد.سال‌ها پیش، او آدمی بود با قلبی خسته و امیدی کوچک.هر بار که دوست داشت، نادیده گرفته شد.هر بار که ماند، فراموش شد.و هر بار که شکست، کسی نگفت: «حق داری خسته باشی.»تا شبی که تصمیم گرفت نرود…اما دیگر هم نماند.حالا فقط ردّی از او باقی مانده بود؛مثل نوری که از میان درخت‌ها عبور می‌کندو هیچ‌کس نمی‌فهمد چرا دلش ناگهان می‌گیرد.او به کسانی نگاه می‌کرد که از کنارش رد می‌شدند.می‌خواست بگوید:«من هنوز دوست دارم…هنوز دلم می‌لرزد…هنوز منتظرم یکی مرا ببیند.»اما صدا نداشت.فقط نور داشت…و نور، همیشه زود نادیده گرفته می‌شود.می‌گویند اگر شبی در جنگلبی‌دلیل بغض کردییا حس کردی چیزی مهربان از کنارت گذشت،او بوده.کسی که زیادی دوست داشت…و آرام‌آرامبه خاطره‌ای تبدیل شدکه حتی گریه هم برایش دیر شده بود.</description>
                <category>Maryam Shaker</category>
                <author>Maryam Shaker</author>
                <pubDate>Mon, 29 Dec 2025 22:02:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«پیانویی که جنگل آن را به خاطر سپرد»</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshaker424/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D8%B3%D9%BE%D8%B1%D8%AF-xsdasedlpgqc</link>
                <description>پیانو سال‌ها پیش خاموش شده بود؛نه به‌خاطر شکستن کلیدهایش،بلکه چون کسی دیگر جرئت نداشتدردش را روی آن بنوازد.زمان گذشت.باران آمد،سکوت نشست،و جنگل آرام‌آرام تصمیم گرفتاین ساز فراموش‌شده را پس بگیرد.علف‌ها از میان کلیدهای سفید و سیاه روییدند،انگار نت‌هایی بودند که دیگر شنیده نمی‌شدنداما هنوز زنده بودند.هر برگ، جای انگشتی را گرفتکه روزی با لرزش، ملودی دلتنگی می‌نواخت.پیانو دیگر برای انسان‌ها نبود.برای خاطره‌ها می‌نواخت.برای تمام صداهایی که گفته نشدند،برای اشک‌هایی که فرو خورده شدند،و برای آدمی که رفتو بخشی از روحش را اینجا جا گذاشت.اگر خوب گوش بدهی،در سکوت جنگلمی‌شود موسیقی‌ای را شنیدکه نه با صدا،بلکه با دل نواخته می‌شود.</description>
                <category>Maryam Shaker</category>
                <author>Maryam Shaker</author>
                <pubDate>Mon, 29 Dec 2025 19:42:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«نورهایی که فریاد نمی‌زنند»</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshaker424/%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D9%86%D8%AF-wvysbuon6yij</link>
                <description>در تاریکیِ عمیقِ دریا،آن‌ها می‌درخشیدند…نه برای دیده‌شدن،بلکه چون راهِ دیگری برای زنده‌ماندن نداشتند.عروس‌های دریاییقلب ندارند،اما درد را خوب بلدند.مغز ندارند،اما می‌دانند کِی باید حرکت کنندتا له نشوند.آن‌ها شنا نمی‌کنند؛تحمّل می‌کنند.جریان آن‌ها را می‌برد،مثل آدم‌هایی که یاد گرفته‌اندبه‌جای جنگیدن،با ضربه‌ها کنار بیایند.بدن‌شان شفاف است،چون چیزی برای پنهان‌کردن ندارند.هر زخمی که خورده‌اند،از همان‌جا نور داده است.دنیا فکر می‌کندزیبا بودن یعنی قوی بودن.اما هیچ‌کس نمی‌پرسدچندبار باید بشکنیتا این‌قدر آرام بدرخشی؟آن‌ها ساکت‌اند،نه چون حرفی ندارند،بلکه چون فهمیده‌اندفریاد در عمق،فقط اکسیژن را زودتر تمام می‌کند.و شایدغم‌انگیزترین حقیقت این باشد:بیشترِ نورهایی که می‌بینی،از موجوداتی می‌آیندکه یاد گرفته‌انددرد را بی‌صدا زندگی کنند.</description>
                <category>Maryam Shaker</category>
                <author>Maryam Shaker</author>
                <pubDate>Mon, 29 Dec 2025 12:03:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوان: لمسِ نرسیده به نور</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshaker424/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%84%D9%85%D8%B3%D9%90-%D9%86%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B1-lk2oglz4pbfw</link>
                <description>دستش را آرام روی شیشه گذاشت؛نه برای شکستن،نه برای عبور…فقط برای اینکه مطمئن شود نور آن‌طرف هنوز واقعی‌ست.آن‌طرفِ شیشه، آبیِ عمیقی می‌چرخید؛مثل خاطره‌ای که هرچه به آن نزدیک‌تر می‌شوی،بیشتر در خودش حل می‌شوی.نور موج می‌زد، نفس می‌کشید،انگار چیزی زنده بود که صدایش به گوش نمی‌رسید.او مدت‌ها بود یاد گرفته بوددستش را عقب بکشد.از آدم‌ها،از امید،از هر چیزی که ممکن بود دوباره دلش را بلرزاند.اما این نور فرق داشت.نه قولی می‌داد،نه دروغی می‌گفت.فقط بود…و بودنش کافی بود که دل آدم بخواهد لمسش کند.انگشت‌هایش روی شیشه پخش شدند،مثل کسی که می‌داند نمی‌رسداما باز هم امتحان می‌کند.شاید چون بعضی چیزهاحتی اگر نرسیدنی باشند،ارزش لمسِ نرسیده را دارند.شیشه سرد بود،ولی دلش نه.دلش گرم شد به همین فاصله‌ی نازک،به همین نرسیدنِ آبی.و همان‌جا فهمید:گاهی نجات،نه در عبور کردن استنه در رسیدن…بلکه در همین لحظه‌ای‌ستکه جرأت می‌کنیدستت را به سمت نور دراز کنی.</description>
                <category>Maryam Shaker</category>
                <author>Maryam Shaker</author>
                <pubDate>Sun, 28 Dec 2025 23:39:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوان: گل‌هایی که دیر شکفتند</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshaker424/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%B4%DA%A9%D9%81%D8%AA%D9%86%D8%AF-vsik0rl3hnwm</link>
                <description>هیچ‌کس نفهمید چرا گل‌ها روی صورتش روییدند.قرمز بودند،درست همان رنگِ حرف‌هایی که هرگز گفته نشدند.او همیشه ساکت بود؛نه چون حرفی نداشت،چون کسی گوش نداشت.هر بار که دلش شکست،به‌جای فریاد،یک گل دیگر از دردش جوانه زد.و اشک‌ها…نه شبیه گریه‌ی معمولی،آرام، سنگین،مثل خاطره‌هایی که راه خروج را بلد نیستند.مردم گفتند: «چقدر زیباست.»اما زیبایی‌اش بهای سنگینی داشت.هیچ‌کس نپرسیداین گل‌ها از کجا آب می‌خورند.شب‌ها که همه‌چیز ساکت می‌شد،او دستش را روی صورتش می‌گذاشتو زیر لب می‌گفت:«اگه یه نفر فقط یه بارقبل از شکفتن این گل‌هاحالمو می‌پرسید…»گل‌ها هنوز بودند.او هم بود.اما چیزی درونشبرای همیشهخاموش شده بود.بعضی دردها نمی‌میرند؛فقطخیلی قشنگپنهان می‌شوند</description>
                <category>Maryam Shaker</category>
                <author>Maryam Shaker</author>
                <pubDate>Sun, 28 Dec 2025 18:00:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوان: نیمه‌ای که انتخاب می‌کند</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshaker424/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-mnzr0eipll3m</link>
                <description>می‌گفتند هر انسان، درست وسطِ خودش ایستاده است؛جایی میان دو بال.یک بال، سفید بود؛سبک، روشن، پر از یادِ بخشش.وقتی تکان می‌خورد، هوا بوی آرامش می‌گرفتو صدایی شبیه دعا در سکوت پخش می‌شد.بال دیگر، سیاه بود؛سنگین، خسته، پر از خشم‌های فروخورده.نه زشت بود، نه پلید؛فقط زخمی بود…زخمی از فراموش‌شدن، از رهاشدن، از نخواستن.آدم‌ها فکر می‌کنند یا فرشته‌ای، یا شیطان.اما حقیقت این است:هیچ‌کس با یک بال پرواز نمی‌کند.او هر روز وسط این دو می‌ایستاد.نه کاملاً روشن،نه کاملاً تاریک.حلقه‌ای بالای سرش بود؛نه تاج،نه نشانه‌ی قدیس‌بودن؛فقط یادآوریِ یک چیز:«تو حق انتخاب داری.»هر بار که مهربانی می‌کرد،بال سفیدش کمی بزرگ‌تر می‌شد.هر بار که از روی درد، بدی می‌کرد،بال سیاهش سنگین‌تر.اما هیچ‌کدام حذف نمی‌شدند.تا روزی فهمید:خدا، نور مطلق نیست که تاریکی را نفهمد،و شیطان، تاریکی مطلق نیست که نور را نشناسد.این انسان استکه میان این دو،با انتخاب‌های کوچک،خودش را می‌سازد.و پرواز…فقط زمانی اتفاق می‌افتدکه هر دو بال را بپذیری،اما مسیر راخودتانتخاب کنی.</description>
                <category>Maryam Shaker</category>
                <author>Maryam Shaker</author>
                <pubDate>Sat, 27 Dec 2025 20:20:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوان: تاجی که دست‌ها را انتخاب کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshaker424/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D8%AC%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-cmmpgq6vvb2j</link>
                <description>تاج روی هوا معلق نبود؛روی دست‌ها ایستاده بود.دست‌هایی با ناخن‌های تیره، نه از سر تجمل،بلکه از سال‌هایی که نور را به چشم دیده بودند و هنوز ایستاده بودند.هیچ تختی در کار نبود.هیچ جمعیتی فریاد نمی‌زد.این تاج برای نمایش ساخته نشده بود؛برای تحمل ساخته شده بود.می‌گفتند هر کسی که آن را لمس کند،یا می‌شکندیا پادشاه می‌شود.اما حقیقت چیز دیگری بود:تاج، فقط روی دستانی می‌نشستکه از افتادن نترسیده بودند.زنجیرها دور انگشتان حلقه زده بودند،نه برای اسارت،بلکه برای یادآوری:قدرت، همیشه آزاد نیست؛گاهی انتخاب است،گاهی زخم.سنگ‌های تیره‌ی تاجبا هر ضربان قلب می‌درخشیدند،انگار خاطراتِ تمام کسانی را که دوام نیاورده بودنددر خود نگه داشته بودند.آن دست‌ها لرزیدند؟بله.اما رها نکردند.و همان‌جا،در سکوتی که از هر تشویقی بلندتر بود،تاج فهمیدپادشاه واقعیکسی نیست که بر دیگران حکم می‌راند؛بلکه کسی‌ست کهبر خودش غلبه کرده است.و این‌گونه،تاجدست‌ها را انتخاب کرد.</description>
                <category>Maryam Shaker</category>
                <author>Maryam Shaker</author>
                <pubDate>Fri, 26 Dec 2025 19:14:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>