<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مریم شراوند</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@maryamsharavand</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 16:19:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/970730/avatar/AhECvI.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مریم شراوند</title>
            <link>https://virgool.io/@maryamsharavand</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بهشت اجباری</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamsharavand/%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-mzs7fqjbtzbk</link>
                <description>خودش با خنده تعریف می‌کرد. برایش جالب بود که توانسته آن‌قدری مسئول ناهار و نماز مدرسه را عصبی کند که با برجستگی انگشتر عقیق درصف نماز مشتی به کمرش بکوبند._ مامان تو صف نماز داشتم تکون می‌خوردم. حواسم نبود دستهامو از پشت اینجوری گرفتم.و بعد دستهایش را برای نشان دادن به من از پشت قلاب کرد. _ یهو آقای .... اومد دستامو از تو هم کشید باز کرد. با قلمبگی انگشترش هم کوبید تو کمرم گفت صاف وایسا.به خنده‌ و ذوق نوجوانی‌اش که چنین صحنه‌ای را خلق کرده بود لبخند می‌زدم اما از درون خشم و غم می‌جوشید.پرتاب شدم به سالیان دور، مدرسه‌ی راهنمایی ولیعصر. سالهای بی رنگی، سالهای دور از کودکی، با پوششهای اجباری یکدست سیاه تا نزدیک ناف. صبح به صبح تا رنگ جورابها درِ ورودی مدرسه چک می‌شد و کیفها را می‌گشتند تا اگر آینه‌ای، عطری، شانه‌ای و یا خدای ناکرده کِرِم و سنجاق سری در کیفت پیدا می‌کردند همراه با آلت جرم، کشان کشان به دفتر  مدیر سیبیلو و بسیجی مدرسه تحویل می‌دادنت. زنی که هنوز هم بعد از این همه سال از کابوسهایم خیال رفتن ندارد.سالیان قاچاق ویدئو و کرایه‌ی فیلمهای فارسی بود . پدر پنجشنبه به پنجشنبه فیلمی از بهروز، فردین و یا ناصر به خانه می‌آورد و با هم می‌دیدیم. برای من که آن روزها به سن و سال اکنون پسرم بودم،حوالی ۱۳ سالگی، تجربه‌ای متفاوت بود.ترانه، رقص، بوسه، عشق،شادی، زیبایی .... همه مفاهیمی بود جدید برای منی که جز صدای آژیر قرمز حمله‌ی هوایی، ماشین کمیته، بگیر و ببند عشاق در خیابان، نوحه‌های آهنگران و اخبار اعدام چیز دیگری ندیده بودم.دو دنیای متفاوت. جهان واقعی و جهان درون فیلم‌ها.چقدر دلم می‌خواست مانند هنرپیشه‌ی زن فیلم دالاهو لباس بپوشم و تصور می‌کرم شاهزاده‌ی اسب‌سوار را وقتی که چادر نماز مادر را مثل پیراهن دور خودم می‌پیچیدم و جلوی  آینه ترانه‌های عهدیه را زمزمه میکردم.دیشب تو خواب وقت سحرشهزاده‌ای زرین کمرنشسته رو اسب سفیدمیومد از کوه و کمرمی‌رفت و آتش به دلممی‌زد نگاهش......_مامان چرا تو کتابامون انقدر دروغ نوشتند؟سکوت_ مامان چرا نمیذاری نظرمو تو مدرسه بگم؟سکوت_ مامان چرا تو سی دی زبانم انقدر مدرسه‌های اونا با ما متفاوته؟سکوت_ مامان امروز فکر می‌کردم چجوری میشه خودمو بکشم راحت بشم.سکوت جایز نبود._از چی مامان؟_ از این همه عذاب. از اینکه نمی‌تونم خودم باشم. از اینکه نمی‌تونم حرف بزنم. از اینکه همش باید بهم زور بگن و من نباید جواب بدم....سکوت.....دنیا دوار شده و سریعتر از قبل دور سرم می‌چرخد.به درستی افکارش ایمان دارم و در قلب این همه آگاهی‌اش را می‌ستایم.  نوجوانم در چرخه‌ای افتاده که مادر، پدر و نسل قبلترش هنوز در آن گرفتارند. اما به قصد رهایی خود را به در و دیوار می‌کوبد. بالهایش زخمی است اما ترسی که در جان ماست را پس می‌زند تا زندگی بدون ترس را تجربه کند.نوجوانم این بهشت اجباری را نمی‌خواهد.همانگونه که ما نمی‌خواستیم.</description>
                <category>مریم شراوند</category>
                <author>مریم شراوند</author>
                <pubDate>Sat, 29 Oct 2022 01:56:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عطر تو</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamsharavand/%D8%B9%D8%B7%D8%B1-%D8%AA%D9%88-mxmwep3xykno</link>
                <description>باز بوی پاییز می‌آید و من دوباره باید از تو بنویسم. همراه با خنکای هوای اواخر شهریور عطر حضورت را حس می‌کنم و قلب‌کوبه‌هایم شروع می‌شوند و تمام نارنجی و زرد مهر برای ما می‌شود. صدای قدمهایمان روی خش‌خش موسیقی برگ‌ها تکرار می‌شود و در غروب‌های زودهنگام کوچه‌هایش نفسها‌مان در هم گره می‌خورد. سرمای شباهنگامش داغی گونه‌هایم را به آتش می‌کشد و عطر تو، عطر تو، واااای که عطر تو چه می‌کند با هزارتوی خاطره‌ام. پنجره‌ها را می‌بندم تا از تو فرار کنم. از هوایی که تو با آن آمیخته‌ای. از هوایی که تو در آن محصوری. از هوایی که قفلهای حافظه را به تک اشاره‌ای می‌گشاید. تو کجا نشسته‌ای که در تمامی فصول نیستی و در پاییز به آتشم می‌کشی. تو از کجا آمدی که مثل سایه بر اندامم نشستی؟ کدامین نقطه از روحم را لمس کردی که اینچنین به نوازش سرانگشتانت بی‌تابم. کدامین تکه را با خودت بردی که من هنوز خودم را پیدا نکرده‌ام. بوی پاییز، بوی توست. مهر، ماه توست. جرقه‌ای بودی که روشن شدم از وجودت.این من را تو روی بوم لحظه‌ها کشیدی و گذاشتی رو‌به‌رویم. نشستی به تماشای اثری که نقاشی کردی. خالق این من، تو بودی. نگاهت مامن بود و آغوشت تمام دنیا. لعنت به عطرها، لعنت به حافظه، لعنت به من که من نبودم وقتی که تو خود تو بودی. پاییز امسال هم با منی، کوچه به کوچه، لابه‌لای رزهای لب‌ماتیکی، بالاسر تهران و چراغهایش، ته دنیا که تو اسمش را گذاشته بود، روی پل طبیعت، پشت چراغ قرمز توحید،در لقمه‌های پیتزای عطاویچ، در انار شب یلدا، در رایحه‌ی ورساچه‌ی آبی و در صدای احسان... پاییز در راه است و تو خواهی آمد عزیز دلم.</description>
                <category>مریم شراوند</category>
                <author>مریم شراوند</author>
                <pubDate>Thu, 08 Sep 2022 03:11:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برسد به دست عباس آقای معروفی</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamsharavand/%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%88%D9%81%DB%8C-nthw1okxlsjw</link>
                <description>آقای معروفی، از شما چه پنهان، تا دو سال پیش قبل از اینکه از شبکه‌ای ماهواره‌ای، خبر بیماری سرطان‌تان را بشنوم، نمی‌شناختمتان.آن روز از سیمین گفتید، گفتید که سیمین دانشور به شما گفته بود: &quot;عباس، سرطان یعنی غصه. مبادا غصه بخوری.&quot; و شما غصه خورده بودید.نمی‌دانم چرا از از همان دو سال پیش، همان وقتی که نمی‌شناختمتان، دلم برای چنین روزی که نیستید فشرده می‌شد. یعنی امروز، دهم شهریور ۱۴۰۱. دکترهای فرنگی گفته بودند:&quot; بدنتان مثل یک جوان ۴۰ ساله است و این یعنی بدبیاری.&quot;و شما گفته بودید:&quot; این بدبیاری در زبان ما می شود غمباد.&quot;دروغ چرا؟  از همان وقت تا الان چه روزهایی که نبودنتان را تصور کردم. هر بار که خبری از شما در پیجتان می‌خواندم، از عمل‌های مکرر تا دلنوشته‌هایی که بعد از هر دوره‌ی درمان می‌گذاشتید، خوشحال و شکرگزار بودم که هستید.شما که نسل گلشیری و سپانلو را درک کردید و در مکتب ایشان آموختید که نویسنده زیر تیغ سانسور نمی‌رود. آن هم با بهایی سنگین. اصلا شاید برای همین حس بود که خواستم تا مندنی‌پور را پیدا کنم و از راه دور با همین اینترنت ترکیده و فیلترشکن نصفه‌نیمه، حضورش را درک کنم. نبودن بعضی‌ها عجیب به چشم می‌آید.کاش جلوتر از بیماری‌تان شما را می‌شناختم، قبل از اینکه زبان، دندان و فکتان را بیماری به هم بدوزد.می‌دانستم که فرصت اندک است. آوای سمفونی مردگان از دور به گوش می‌رسید و در این سالهای بلوا، شنیدنتان چه سخت شده بود.دوستان در آلمان به کتابفروشی شما آمده بودند، خبرهای خوبی نداشتند. می‌گفتند عباس آقا را نشناختیم. چقدر شکسته بود و با عصا راه می‌رفت. یکی دو ماه پیش هم برایتان مراسم بزرگداشت گرفتند و از شما تقدیر کردند. دلم گرفت. نه برای تقدیر از شما که بیشتر از اینها حقتان بود، آن هم نه در آن غربت که در خاک وطن. غصه‌ام گرفت که رفتن عباس آقای معروفی هم نزدیک شده وگرنه تا کسی بوی رفتن ندهد، آن هم از قشر شاعر و نویسنده، کسی یادش نمی‌افتد که بایستی از او هم تقدیر شود.گفتید که شکست خوردید، اما خوشحالید که تا آخرین لحظه ایستادید.خواستم بگویم شما که گنجینه‌ای از کلمات را برجای گذاشتید را چه به شکست. شکست خورده و روسیاه آنهایی هستند که از قلم بدون سانسور و فکر آزاده هراس دارند. شما که انتشار آگاهی دادید و آگاهی هم مثل نور راهش را پیدا می‌کند. شما شکست نخوردید آقای معروفی.شنیدم که دخترانتان، چیزهایی از شما دارند که قرار است منتشر کنند.برای منکه شما را میان جملات شعرگونه و شخصیتهای رنج‌کشیده‌ی داستانهایتان پیدا کردم، خبر خوبی بود. خواندن شما همیشه انتقال از این دنیا به عوالمی دیگر است. قدرت کلمات،تخیلتان و نفوذ آن در خواننده کم از سِحر و جادو نیست. برای ما که دچار لذت وصف ناشدنی واژه‌های شماییم، نبودتان هر چند سخت اما به مدد کتابهایتان قابل تحمل‌تر می‌شود. قرار ما میان کوچه‌های واژگان شما آقای معروفی. آنجا که شب است و ستاره و عطر محبوبه‌ی شب.</description>
                <category>مریم شراوند</category>
                <author>مریم شراوند</author>
                <pubDate>Thu, 01 Sep 2022 22:58:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«فاطمی، حقیقتی فربه‌تر از داستان»</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamsharavand/%C2%AB%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%DB%8C%D8%8C-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A8%D9%87%E2%80%8C%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%C2%BB-ftxq5aq6y9zy</link>
                <description>دکتر حسین فاطمیهر سال که به نوزدهمین روز آبان نزدیک می‌شویم دل‌آشوبه‌ای غریب به جانم می‌نشیند. دردی که گذر زمان هم از آن، چیزی نکاسته و حالا که قلم به دست گرفتم و این سطور را می‌نگارم، در نبود سیروس، دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم که اگر سکوتی هم بود برای دور نگاه داشتن او از تندباد حوادث و سرنوشت پدرش بود. من نه سیاسی هستم و نه آشنای با کلمات. اما اکنون بر خود واجب می‌دانم تا قبل از پیوستن به حسین و سیروس ناگفته‌های سنگین بر سینه‌ام را، به روی کاغذ آورم تا شاید گواهی باشد، بر زیست صادقانه‌ی مردی که قلبش برای ایران و ایرانی می‌طپید.سال‌های سال بود که خانواده‌هامان با هم در ارتباط بودند. سید علی معروف به «سیف‌العلما» از بزرگان نایین بود و با پدرم سرهنگ سطوتی آشنایی قبلی داشت. حسین، فرزند آخر خانواده‌ی فاطمی بود. متولد ۱۲۹۶. سه برادر(فرج الله، نصرالله و محمدخان) و یک خواهر قبل از او بودند. بانو سلطنت، همشیره‌ی بزرگ حسین و مادر دکتر سعید فاطمی. شیرزنی که به وقتش از او و آنچه در حق برادر کرد بیشتر خواهم گفت.حسین بعد از طی دوره‌ی ابتدایی در نایین، سیزده ساله بود که پدر را از دست داد و برای حضور در دبیرستان سعدی، راهی اصفهان شد، اما دبیرستان را ناتمام گذاشت  و به تهران آمد.چون ارث و میراث پدری او در دست برادر بزرگترش فرج‌الله بود، به ناچار برای کسب درآمد، کار در دفتر روزنامه‌ی «ستاره» را هم آغاز کرد. حسین هر روز بیش از ۱۲ ساعت کار می‌کرد و شبها درس می‌خواند. اما هوش سرشار و قلم توانایش خیلی زود مورد توجه احمد ملکی، مدیر مسئول «ستاره» قرار گرفت. نصرالله برادر دوم که در آن زمان مدیرمسئولی روزنامه‌ی «باختر» را بر عهده داشت، وقتی که دید مقاله‌های حسین در «ستاره» با توجه بسیار مواجه شده، از او خواست که به اصفهان برگردد و در اداره‌ی باختر به او یاری رساند و حتی بعد از مدتی کوتاه، بالکل اداره‌ی روزنامه را به دست حسین سپرد.بعد از وقایع شهریور ۱۳۲۰ بود که حسین ۲۴ ساله، همراه برادرش روزنامه‌ی باختر را به تهران منتقل کردند. مقالات تند و تیز و صراحت او در تاختن به رضا شاه، همواره مورد توجه مردم و سایر مطبوعات بودمحمد مسعود سردبير روزنامه‌ی «مرد امروز»حسین، دبیرستان سعدی را نیمه‌تمام رها کرده بود، اما همیشه دوست داشت که ادامه‌ی تحصیل دهد. تعریف می‌کرد که :«در سال ۱۳۲۴ خورشیدی(۱۹۴۵ میلادی) بعد از اتمام جنگ جهانی دوم، تصمیم گرفتم که برای ادامه‌ی تحصیل عازم اروپا شوم. اما برای عملی کردن آن، پولی نداشتم. محمدمسعود که در آن هنگام اداره‌ی روزنامه‌ی «مرد امروز» را بر عهده داشت، وقتی نگرانی و شوق من به این امر را دید تصمیم به کمک گرفت و برای اینکه بار این دین را بر گرده‌ی من سبک‌تر گرداند، در ازایش خواستار ترجمه‌ی مقالات و مطالب روز پاریس و ارسال آن برای چاپ در روزنامه‌اش شد. »تنها تامین پول هواپیما مانده بود. در سال ۱۳۲۵ دولت ایران قرار بود که در کنفرانس بین‌المللی کار در فرانسه شرکت کند و حسین هم که در آن زمان روزنامه‌نگار شهیری شده بود، همراه هیات به کنفرانس رفت و به کشور بازنگشت. فاطمی تحصیلات خود را در رشته‌ی حقوق ادامه داد و دوره‌های تکمیلی روزنامه نگاری را در پاریس، سپری کرد.در سال ۱۳۲۶ خبر ترور محمد مسعود، باری از غم بی‌پایان بر دوش حسین گذاشت.  آن روزگار احوالات خوشی نداشت و حتی به خودکشی هم فکر می‌کرد، می‌گفت که بدون مسعود ادامه‌ی حیات برایم ارزشی نداشت و حتی برای نصرالله شیفته، که بعد از مسعود  به‌ سختی امتیاز «مرد امروز» را از دولت گرفته بود نوشت که:«شیفته جان، همه‌ی هفته حتی چند سطر هم باشد برای من بنویس، کمرم زیر بار این غم شکسته شده.»او، هم دوستی صمیمی را از دست داده بود و هم تمام قول و قرارها و آرزوهایش برای آینده‌ی مطبوعات پوچ شده بود. با مسعود قرار داشت که جدیدترین و کارآمدترین دستگاه‌های چاپ را از اروپا به تهران منتقل کند و چاپ‌خانه‌ای بزرگ و مجهز برای روزنامه راه بیندازد.آن زمان حسین ۲۷ ساله بود و در یک آپارتمان محقر در پاریس زندگی می‌کرد. اواخر اقامت سه ساله‌اش بود که برادر بزرگش، هزینه‌های تحصیل او در پاریس را پرداخت.بنا به گفته‌ی خودش وقتی که با مدرک دکتری به ایران بازگشت ۲۰۰۰ جلد کتاب همراه خود آورد.برخلاف ادعای مخالفان که مدرک دکتری حسین را نامعتبر و بدون طی کردن دوره‌ی لیسانس می‌دانستند، در آن زمان اطلاعات شخص، مورد آزمایش قرار می‌گرفت و در پاریس معلومات حسین را هم‌سطح لیسانس تشخیص داده بودند و برای همین اجازه‌ی ادامه‌ی تحصیل تا مقطع دکتری به او داده شد‌.سال ۱۳۲۷ به ایران بازگشت و تقاضای انتشار روزنامه‌ای به امتیاز خود نمود. اسم روزنامه را «باختر امروز» گذاشت. «باختر» را از نام روزنامه‌ی برادرش که حالا در آمریکا به‌سر می‌برد وام گرفت و «امروز» را از عنوان روزنامه‌ی «مرد امروز» محمد مسعود. صدور مجوز «باختر امروز» خیلی طول کشید. چون در آن زمان محمدرضا شاه تروری ناموفق داشت و بخاطر سوابق حسین و مقالاتش علیه رضاشاه، صدور مجوز را تا آنجا که می‌شد به تعویق انداختند.ارتباط حسین با برادر بزرگتر که حالا به او باور بیشتری داشت، بهتر شده بود و بخشی از میراث او که نزدش بود را بازگرداند و حتی برایش چاپخانه‌ای خرید تا بتواند «باختر امروز» را چاپ کند.به تاریخ ۸ مرداد ۱۳۲۸ اولین شماره از باختر امروز منتشر شد و بعدها تیراژ آن تا ۲۵هزار تا هم رسید.دکتر مصدق و دکتر فاطمی در نشست سازمان مللدر خصوص نزدیکی حسین با دکتر مصدق و نحوه‌ی شکل‌گیری جبهه‌ی ملی، از مدتی قبل‌تر حرکات سیاسی و خط فکری دکتر مصدق را رصد می‌کرد و وقتی برایش محرز گردید که مصدق هم چون او منافع ملی را ارجح بر سایر امور می‌داند، مقالاتی در حمایت از دکتر مصدق که در آن زمان به‌عنوان نماینده‌ی اول تهران در مجلس پانزدهم حضور داشتند نوشت و در ۲۸ مهر ۱۳۲۸ زمانیکه روزنامه‌نگاران در خانه‌ی مصدق جمع شدند تا برای انتخابات آزاد مجلس شانزدهم تحصن کنند ، فاطمی هم جزو نفرات انتخابی بود که در ۲۲ مهر ۱۳۲۸ به کاخ رفت. در همان زمان‌ها بود که ایشان، نام «جبهه‌ی ملی» را برای این جمع پیشنهاد نمود و دکتر مصدق پیشنهاد حسین را مبنی بر تشکیل یک جبهه‌ی سیاسی پذیرفتند و عملاً روزنامه‌ی باختر امروز ارگانی برای جبهه‌ی ملی شناخته شد. هدفشان آزادی انتخابات و آزادی افکار بود و اساسنامه‌ی حزب را هم خود فاطمی تهیه کرد و در واقع می‌توان گفت که دکتر فاطمی مهره‌ی اصلی گرداننده‌ی حزب بود. در نتیجه‌ی این تلاش ها ۸نفر از اعضای جبهه‌ی ملی به مجلس راه یافتند و با این پشتوانه مصدق توانست در ۱۷ اسفند ۱۳۲۹ یک‌روز بعد از ترور رزم‌آرا «ملی شدن صنعت نفت » را به نتیجه برساند. طرحی که بارها مصدق گفت و بعدها به خط خود نوشت که پیشنهاد اولیه‌ی آن توسط دکتر فاطمی مطرح شده بود و باعث شد تا بذر کینه از او، در دل استعمار پیر جوانه زند.زمانی‌که مصدق نخست وزیر شد فاطمی را بعنوان معاون پارلمانی و سخنگوی دولت خود معرفی کرد که با مخالفت مجلس سنا و مجلس شورای ملی مواجه شد. اما عده‌ای به موافقت فاطمی وارد میدان شدند و او را تایید کردند.مراسم ازدواج دکتر فاطمی و بانو پریوش سطوتهمانطور که قبلا گفتم، خانواده‌ی من و حسین آشنایی قدیمی داشتند. اما بعد از تصدی عنوان معاون پارلمانی رفت و آمد حسین به منزل ما در تجریش بیشتر شده بود. آن‌موقع من ۱۶ ساله بودم. در اوج زیبایی و جوانی. بنا بر حسی زنانه، علاقه‌ای پنهان در دکتر فاطمی نسبت به خود احساس می‌کردم و دلیل آمد و شدهای بیشتر حسین به منزلمان را بی ارتباط با خودم نمی‌دانستم. بعدها حسین برایم گفت که بعلت زندگی سیاسی و مبارزاتی خود هیچ‌گاه قصد ازدواج نداشته و اگر عاشق نمی‌شد هرگز تن به ازدواج نمی‌داد. ایشان در بازگشت از سازمان ملل، که به همراه دکتر مصدق در آن حضور داشتند، در راه فرودگاه با منزل ما تماس گرفت و گفت که برای شام به آنجا می‌آید. پدرم بطور ضمنی اشاره کرد که مساله، خواستگاری پریوش می‌باشد و آن شب من با دکتر بصورت خصوصی صحبت کردم. بعد از شام در محوطه‌ی چمن‌کاری حیاط و مابین درختان قدم می‌زدیم که دکتر از علاقه‌ی خود به من گفتند. من با سیاست میانه‌ی خوبی نداشتم و از زبان تند و قلم بی‌باک حسین هم باخبر بودم. شرط قبول ازدواج را کناره‌گیری دکتر از تمام مناصب سیاسی گذاشتم. هیچ‌گاه حالت صورت دکتر را زیر نور کمرنگ مهتاب از خاطر نمی‌برم. اندکی تامل کردند و بعد سر بالا کرده و به چشمانم نگاه کردند._شما با من ازدواج کنید، من استعفا خواهم داد.و فردای روز ازدواج نیز، به عهد خود وفا نموده و چنین کردند. البته که تجمع دانشجویان و محصلین درب منزلمان در تجریش و تماسهای پیاپی وکلا، وزرا و دفتر مصدق باعث شد تا خیلی زود به اشتباهِ شرط شده پی ببرم.در آن روزگار نفت ایران نقش مهمی در حفظ تعادل و تولید در دنیا داشت و همین امر ایران را مرکز توجه نموده بود. پس از ناکامی انگلیس بعد از  ملی شدن صنعت نفت و شکست در دادگاه بین‌المللی لاهه، ایران را بصورتی مخوف در دنیا معرفی می‌کرد. اما حسین با قامتی متوسط و اندامی که نه چاق و نه لاغر بود، با پوشیدن لباسهای خوش‌دوخت تیره و تسلط به زبان فرانسه، همیشه با صمیمیت و طنزی ذاتی، پاسخگوی خبرنگاران خارجی بود و تا حد زیادی این دید را در دنیا اصلاح می‌کرد. در تمام مدتی که در هیات دولت مشغول به کار بود، از نوشتن مطالب و مقاله‌های باختر امروز کوتاهی نمی‌کرد و خود را موظف به اطلاع‌رسانی صادقانه و بی واسطه با مردم می‌دانست. تا جاییکه اگر زمان‌هایی کاغذ در دسترسش نبود، مطالب را روی قوطی سیگارش یادداشت می کرد تا فراموش نکند.دکتر فاطمی بعد از ترور ناموفق در بیمارستان نجمیه تهرانسیروسم را یکماهه آبستن بودم که در سالگرد ترور مسعود، حسین برای حضور بر مزارش در ظهیرالدوله آماده می‌شد. هر سال، در روزنامه‌ی خودش به تجلیل مسعود می‌پرداخت. روز جمعه ۲۵ بهمن ۱۳۳۰ بود که هیات تحریریه‌ی باختر امروز و همکاران محمد مسعود در روزنامه‌ی «مرد امروز»، مراسمی در بزرگداشت او برپا کرده بودند و قرار بود حسین آنجا سخنرانی کند. می‌گفت ژینت دختر ۸ ساله‌ی مسعود که زمان ترور  ۴ ساله بوده و به تازگی از چگونگی مرگ پدرش مطلع شده، هم آنجا خواهد بود. حسین از من هم خواست تا بعنوان همسرش ساعت ۳ بعدازظهر به ظهیرالدوله بروم. صبح که لباس دکتر را برایش آوردم و در بستن کراوات به او کمک کردم، حس کردم که نگاه دکتر به طرز غریبی از فضای خانه دور است و حواسشان کلاً جای دیگری است.بعلت بارداری و با سفارش و تاکید حسین در حال استراحت بودم که تلگرافی از او به دستم رسید با این مضمون:_همسر عزیزم به علت این‌که برادر بزرگم سخت مجروح شده، چند روزی به اصفهان می‌روم.دکتر همان روز مورد ترور محمد مهدی عبد خدایی نوجوانی پانزده ساله از جمعیت «فدائیان اسلام» قرارگرفت و در ماشین حین انتقال به بیمارستان نجمیه به ریاست دکتر غلامحسین مصدق، پسر دکتر مصدق، به همراهانش گفته بود که به پریوش نگویید چه اتفاقی افتاده است.من سه چهار روز از موضوع ترور دکتر آگاهی نداشتم، در حالی‌که اطرفیانم از جمله پدر و مادرم می‌دانستند، ولی طوری رفتار می‌کردند که گویی اتفاقی نیفتاده است. بعد از سه چهار روز به من گفتند که دکتر چاقو خورده و به بیمارستان منتقل شده است و در آن زمان باز هم از ترور دکتر بی‌اطلاع بودم. ساعت ۱۲ شب به دیدار ایشان در بیمارستان رفتم، ولی مرا راه ندادند و فردا صبح آن روز توانستم دکتر را ببینم، وقتی ایشان را دیدم بسیار قوی و مهربانانه برخورد کردند گویی که اتفاقی نیفتاده است. در آن موقع مجله «تهران مصور» در اتاق دکتر بود و عکس‌هایی از دکتر فاطمی که مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود در آن مجله چاپ شده بود و من تازه بعد از آن‌که عکس‌ها را مشاهده کردم، متوجه شدم که چه اتفاقی افتاده است، از هوش رفتم و وقتی به هوش آمدم دیدم که در اتاق دیگری هستم و پرستاری بر سر بالین من ایستاده است.»محمد مهدی عبد خدایی و سید مجتبی نواب صفوی از جمعیت فدائیان اسلامدکتر به مدت ۱۰۱ روز بستری بود و دوبار هم تحت عمل جراحی دکتر یحیی عدل قرار گرفت. شدت جراحات به حدی بود که دکتر در تاریخ ۶ خرداد ۱۳۳۱ برای عمل جراحی به آلمان اعزام شدند. هر چند که تا آخر عمر از زخم‌های آن گلوله خلاصی نیافت اما در تاریخ ۱۲ مهر ۱۳۳۱ به تهران برگشت و به مجلس رفت و دکتر مصدق در هفدهم مهر همان سال او را بعنوان وزیر امور خارجه‌ی خود معرفی نمود.آن روز‌ها سرگرم بچه‌داری و رسیدگی به امورات منزل بودم. حسین کمتر به خانه می‌آمد و فشار کار بر او به حدی بود که در آن فرصت کوتاه از سیاست و کارش چیزی نمی‌پرسیدم. تلاشم این بود که در این زمان‌های اندک بتوانم خستگی را از جسم و جانش کم کنم و با صحبت در مورد سیروس، ذهنش را از دغدغه‌هایی که می‌دانستم وجودش را آزار می‌دهند پاک کنم. می‌دانستم که دوره‌ی حساسی برای کشور بود. حسین در تاریخ دهم خرداد ۳۲ برای آخرین بار، جهت معالجه به آلمان رفت. با اینکه نبود فاطمی، شرایط را برای دکتر مصدق سخت‌تر می‌کرد اما ایشان خود مشوق حسین برای مداوا و معالجه در خارج از کشور بودند. او در دهم خرداد طی یک نطق رادیویی از مردم خداحافظی کرد و به آلمان رفت.در آن زمان هر روز برای فاطمی یک شایعه می‌ساختند. دهان مخالفان به بدگویی بازتر شده بود و خبر از ملاقاتهای پنهان او با مقام‌های انگلیسی و آمریکایی می‌دادند.حسین در ۲۰ مرداد ۱۳۳۲ به ایران بازگشت که ای کاش بازنمی‌گشت. کودتا در شرف انجام بود و آمریکا علناً برای سرنگونی مصدق با انگلیس همدست شده بود و ماموران سیا به ایران سرازیر شده بودند.کودتای 25 مرداد1332_۲۴ مرداد ۱۳۳۲(نیمه شب): سرهنگ نصیری فرمانده‌ی گارد سلطنتی به منزل مصدق رفت تا خبر عزل او را بدهد و گروه‌های دیگر کودتاچیان برای بازداشت سایر اعضای دولت راهی خانه‌های آنها شدند.حسین در مصاحبه‌ی مطبوعاتی به تاریخ ۲۵ مرداد و بعد از شکست کودتا خبر دستگیری خود را به خبرنگاران چنین شرح داد:ساعت حدود ۱۱ شب بود که از خانه‌ی پدر خانمم، سرتیپ سطوتی به خانه‌ی خودم در خیابان سعدآباد بازگشتم. ساعت ۱۱:۲۰ صدای خش خشی شنیدم! اما توجهی نکردم، تا اینکه صدای فریاد همسرم را شنیدم، فکر کردم دزد آمده. اما بلافاصله با لوله‌های تفنگ دو سرباز مواجه شدم، که گفتند حرکت نکنید وگرنه آتش می‌گیرید. وقتی خوب نگاه کردم دیدم عده‌ی زیادی سرباز درحالیکه مسلسل به دست دارند، تمام خانه را پر کرده‌اند، در این موقع یک ستوان یک جلو آمد و با احترام گفت:«پدر سیاست بسوزد، اما چیزی نیست بفرمایید بروید، دوستانتان در انتظارتان هستند.»_مرا سوار یک کامیون کردند و به کاخ سعدآباد بردند، در کاخ مرا داخل اتاقی کردند که پر بود از سرباز. افسر محافظ در حالی‌که مدام می‌گفت پدر سیاست بسوزد، برای ابراز محبت یک گلدان گل روی میز گذاشت. من تازه به آنجا آمده بودم که مهندس حق شناس، وزیر راه و مهندس زیرک زاده، نماینده‌ی مجلس را هم با لباس خواب به آنجا آوردند. چون روحیه‌ی سربازان را نسبت به خودمان مساعد دیدم برای آنها قصه‌ی پادشاه یمن را تعریف کردم و کم کم شروع به بحث‌های خودمانی کردیم. آنها قبول کردند که کاغذی برای همسرم بنویسم تا از نگرانی دربیاید. ساعت نیم بعد از نیمه شب کامیونی نظامی ما را سوار کرد که یک کامیون در جلو و دو کامیون در عقب آن‌را همراهی می‌کرد. سروانی که از گارد سلطنتی، همراهمان بود، می‌گفت آقای دکتر زیاد ناراحت نباشید، فردای کارها معلوم نیست. از آنجا ما را به شهر آوردند اما از آنجا که قسمت دیگر برنامه‌ی کودتا به مشکل برخورده بود، مجدداً ما را به کاخ سعدآباد برگرداندند. ساعت ۲:۳۰ بعد از نیمه شب بود که افسر محافظ آمد و گفت آقای دکتر شانس آوردید. گفتم چطور؟ گفت زدیم و نگرفت.فهمیدم اوضاع عوض شده و کودتا شکست خورده، اما ما همچنان بازداشت بودیم. در همان ساعات سرهنگ نصیری به دستور مصدق بازداشت شد. سربازان گارد که عازم تصرف رادیو و مرکز فرستنده بودند با مقاومت تانکهای محافظ رو به رو شدند.ساعت ۳ صبح یک سرگرد وارد اتاق ما شدو به حالت خبردار ایستاد و سلام نظامی داد. گفت: قربان، امری ندارید؟فهمیدم کودتا شکست خورده و من هنوز وزیر هستم. ساعت ۴ صبح سرتیپ کیانی معاون ستاد به آنجا آمد و ضمن گزارش جریان وقایع و شکست کودتا هر سه‌مان را به خانه‌هایمان برد.اگر کاغذ حسین نمی‌رسید و از سلامت احوالش باخبر نمی‌شدم، همان شب منحوس مرده بودم. سربازان بی جهت تحقیر و توهین می‌کردند و حتی اجازه‌ی خوابیدن و دستشویی رفتن به من نمی‌دادند. نزدیکی‌های صبح بود که از خانه خارج شدند و اندکی بعد حسین به خانه برگشت. حال خوبی نداشت و به شدت ناراحت بود. من را که بسیار ترسیده بودم به همراه پسرم به منزل پدرم برد. فاطمی به آن‌ها گفت کودتایی شده و من پریوش را به شما می‌سپارم و زود برمی‌گردم._آن روز کنفرانس مطبوعاتی شلوغتر از همیشه بود و خبرنگاران خارجی و داخلی که از شکست کودتا باخبر شده بودند، حضور داشتند. بیشترین سوال از من این بود که آیا شاه در این کودتا شرکت داشت؟با وجود نفرت شدیدی که از رفتار سربازان، نسبت به همسر و کودک چندماهه‌ام داشتم، اما به توصیه‌ی دکتر مصدق که گفته بودند از هرگونه حمله‌ی شدید نسبت به شاه خودداری شود، پاسخ را چنین دادم:-نظر دولت را نمی‌دانم، ولی نظر خودم را در سرمقاله‌ی باختر امروز باطلاع مردم می‌رسانم.دکتر فاطمی در آن مقاله که بسیار تند و آتشین بود، شاه را با فاروق مقایسه کرد و نوشت بعد از واقعه‌ی نهم اسفند که برای دادن گزارشی نزد شاه رفتم او در حالیکه سعی می‌کرد قیافه‌ی معصومی به خود بگیرد گفت:دکتر مصدق از من رنجیده، به گمان اینکه در حادثه‌ی نهم اسفند من نقش داشتم. من به شاه گفتم، به من بفرمایید تا کجا می‌خواهید بروید؟ آیا اعمال فاروق برای شما درس عبرت نیست؟ فاروق تا توانست نوکری انگلیسی‌ها را کرد و پشت به ملت خود تا آنجا رفت که تاج و تخت خویش را از دست داد. آیا شما هم از آن راه می‌خواهید بروید؟دکتر در قسمت دیگری از آن مقاله نوشت:_ من در طول این ۱۲ سال اخیر هرگز به آستان این جوان خوش خط و خال که مثل مار افسرده موقع ضعف و جبن، سردرهم می‌کشد و در فرصت مناسب، نیش جان‌گزای خود را می‌زند، سر فرود نیاوردم. هرگز نشان همایونی او را بر سینه‌ام نزدم. دربار، دشمن همه‌ی آزادمردان، وطن‌پرستان و خصم مبارزان راه استقلال و آزادی است. من از محمدرضا شاه انتظار آن را ندارم که شجاعت و شهامت خودش را در برابر بیگانگان به کار ببرد، حتی به‌قدر سلطان مراکش و بیک تونس هم از او حمایت از حقوق ملت را نمی‌خواهم و در آخر مقاله هم خطاب به دکتر مصدق نوشت:_آقای دکتر مصدق، تا کی باید صبر و تحمل کرد؟ تا کی باید شاهد فجایع و رسوایی‌های پنهان و آشکار دربار بود؟ در آن موقع که شصت‌تیرهای افسران به طرف من نشانه رفته بود و مرا به توقیفگاه سعد‌آباد می‌بردند، این شعر سعدی را زمزمه می‌کردم.                              چو تیره شود مرد را روزگار                             همه آن کند، کش نیاید به کاروقتی ۱۸۸ روز بعد از آن، سرانجام فاطمی گرفتار شد و او را در دادگاه نظامی محاکمه کردند، یکی از دلایلی که دادستان بموجب آن برای فاطمی تقاضای اعدام کرد، همین مقاله بود.در چهار روز اول ۲۵ تا ۲۸ مرداد و شکست مرحله‌ی اول کودتا وکلا و وزرا و روزنامه‌های بسیاری علیه شاه و دربار سخنرانی کردند و مقاله نوشتند. همیشه با خودم فکر می‌کنم شاید اگر حسین با آن صراحت ذاتی و قلم تند و تیزش به دربار نمی‌تاخت، شاید او هم مانند سایرین زنده می‌ماند.در ۲۸ مرداد، خبر مرگ حسین را از رادیو شنیدم. میراشرفی نعره‌کشان می‌گفت که دکتر فاطمی به دست مردم قطعه قطعه شده است. من در منزل پدرم بودم و بی‌تاب در پی یافتن راهی برای خبر گرفتن از او تلاش می‌کردم. در صورتیکه همان زمان دکتر فاطمی و خواهرزاده‌اش سعید فاطمی به همراه سایر وزرا در خانه‌ی دکتر مصدق بودند. با توجه به تندروی‌های چند وقت اخیر حسین، ماندن او به صلاح نبود. پس با اجازه‌ی دکتر مصدق و با استفاده از موقعیت از منزل خارج شدند، اما مابقی وزرا و دکتر مصدق برای تعیین سرنوشت خود و مملکت در آنجا ماندند. او توانست قبل از اینکه کودتاگران کاملا بر اوضاع مسلط شوند از مخفی‌گاهش با من تماس بگیرد، گفت که ناچار است برای مدت کوتاهی مخفی بماند و خواست تا شجاع باشم و از سیروس و خودم مراقبت نمایم.دکتر فاطمی بعد از دستگیریپس از ۶ ماه زندگی در خفا، سرانجام حسین را در ساعت یک ونیم ظهر اسفند ماه ۱۳۳۲، گرفتار کردند.جراید آن زمان در خصوص دستگیری ایشان نوشتند که روز جمعه یک افسر شهربانی برای دیدن خواهر خود به خانه‌ی او واقع در کوچه‌ی رضائیه‌ی شمیران رفت. خواهرش گفت روز قبل مرد جوانی را در خانه‌ی مقابل با ریش بلند دیده که با احتیاط از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد و چون دید کسی مراقب او نیست، شروع به آب دادن گلدان‌ها کرد. زن احتمال می‌داد آن مرد یکی از افسران توده‌ای باشد. سرهنگ شهربانی از خواهرش پرسید، خانه متعلق به کیست؟ او گفت یک افسر ارتش به نام دکتر محسنی در آنجا زندگی می‌کند. افسر شهربانی روز بعد، جریان را به روسای خود گزارش داد. آنها هم فرمانداری نظامی را مطلع کردند، در نتیجه سرگرد علی‌اکبر مولوی با چند نفر مامور به محل رفتند، حوالی ظهر زنگ در را به صدا درآوردند. خود دکتر فاطمی در را باز کرد. ظاهرا این ساعتی بود که صاحبخانه که یک افسر پزشک عضو حزب توده بود به خانه می‌آمد. به محض اینکه دکتر فاطمی در را باز کرد، مولوی هفت تیر خود را روی پیشانی او گذاشت.دکتر محسنی که از آشنایان نزدیک سلطنت خانم فاطمی بود، در آن ساعت به منزل می‌آمد. وقتی‌که از دور معرکه را دید، با همسرش از محل واقعه دور شدند و مدتی بعد هم به خارج از کشور رفتند.بانو سلطنت، خواهرشوهرم، به حسین علاقه‌ی زیادی داشت. او نه چون یک برادر، که عین مادری فداکار دوست می‌داشت. چند ساعت بعد از دستگیری فاطمی، خبردار شد که می خواهند او را به لشکر ۲ زرهی انتقال دهند. بانو سلطنت به سرعت خود را به آنجا رساندند و وقایع آن روز را چنین تعریف کردند:شعبان جعفری(شعبون بی مخ) در روز کودتا_موقع انتقال برادرم، طبق صحنه‌سازی از پیش تعیین شده، شعبان جعفری (شعبون بی‌مخ) و گروه چاقو کشان او در حالی‌که شعار می‌دادند، به دکتر حمله کردند، وقتی که حسین با چندین ضربه چاقو بر زمین افتاد، خودم را از حلقه‌ی مامورین رها کرده و روی حسین افتادم تا ضربات به من بخورد و او زنده بماند.آن روز فاطمی بر اثر ۸ ضربه چاقو که به ریه، شکم و پشت او اصابت کرد به شدت مجروح شد، ضرباتی هم به خواهرش اصابت کرد. آن‌ها می‌خواستند، قبل از محاکمه‌ هر طور شده، فاطمی را نابود کنند، تا هر گونه فرصت زنده ماندن احتمالی از او گرفته شود. اما شاه وقتی ماجرا را شنید به دکتر عیادی دستورهایی داد و گفت که او هر طور هست باید زنده بماند.دکتر را به بیمارستان نظامی بردند. او تا چهل روز لب به غذا نمی‌زد و بوسیله‌ی آمپول به بدنش غذا می‌رساندند. در تمام این مدت دچار تب و ضعف و استفراغ شدید بود. زمانی‌که به من و سیروس هفده ماهه‌ام اجازه‌ی ملاقات دادند، پسرم که چندین ماه بود پدرش را ندیده بود با دیدن صورت تکیده، رنگ پریده و قیافه‌ی ناشناس او وحشت کرد.حال دکتر بعد از دستگیری و حمله‌ی چاقوکشان شعبان رو به وخامت بود، بسیار تلاش کردم تا محاکمه‌ی نظامی فاطمی را عقب بیندازم. هم من و هم برادرشوهرم برایشان نوشتیم که فاطمی بعلت بیماری قادر نیست در دادگاه حاضر شود. ضربان قلبش ۹۰ و فشار خونش ۷/۵ بود و حرارت بدنش ۳۸ تا ۳۹، بطوریکه حتی یک لیوان نوشابه هم نمی‌توانست بیاشامد. اما به دستور سرتیپ آزموده، چهار نفر از پزشکان بهداری ارتش در روز ۶ شهریور ۱۳۳۳، در پادگان لشگر ۲ زرهی حاضر شدند و بعد از معاینه‌ی دکتر، با دستورات از پیش تعیین شده گواهی دادند که حال مزاجی و روحی دکتر رو به بهبود است و حضورش در دادگاه مانعی ندارد. در آخر گواهی‌نامه هم لطف کردند و نوشتند چون ماه‌های متوالی از حرکت خودداری کرده، ممکن است هنوز برای راه رفتن عادت نکرده باشد، لذا حمل او به دادگاه با آمبولانس ترجیح خواهد داشت.محاکمه‌ی دکتر فاطمی سری بود و وقتی خبرنگاران از سرتیپ آزموده، دادستان ارتش علت این کار را پرسیدند، گفت:_ نمی‌خواستیم او دادگاه را صحنه‌ی عوامفریبی و سیاست‌بازی قرار بدهد.محاکمه‌ی فاطمی در تابستان ۱۳۳۳، ده جلسه طول کشید و سرانجام در تاریخ یکشنبه ۱۷ مهرماه او را محکوم به اعدام کردند. او با آنکه در تمام مدت محاکمه گرفتار تب و عوارض آن بود، با شهامت از خود دفاع کرد و همین روحیه‌ی قوی بود که او را زنده نگه می داشت.پس از دادگاه بدوی، دادگاه تجدید‌نظر هم به سرعت حکم را تایید کرد و حتی تقاضای فرجام‌خواهی فاطمی را هم رد کردند. اگر فرجام قبول می‌شد، پرونده به دادگستری می‌رفت و دادگستری تمام آراء دادرسی ارتش را که اکثر آنها بدون رعایت موازین قانونی صادر می‌شد، نقض می‌کرد. برای اینکه چنین اتفاقی روی ندهد، درخواست فرجام او را رد کردند.محمد رضا شاه پهلوی و شهبانو ثریاپس از اعلام حکم اعدام، عده‌ای از رجال قدیمی که هنوز در دربار اعتبار داشتند با آن‌که با افکار و عقاید دکتر فاطمی، موافق نبودند، به شاه مراجعه کردند و مصرانه خواستند تا از اعدام‌ دکتر فاطمی جلوگیری شود، چون مجازات او در هیچ قانونی اعدام نبود. شاه هم زیر حکم مربوط به دادگاه نوشت، فعلا از اجرای حکم خودداری شود. اما حسین در برابر هر دوست ده‌ها دشمن داشت. دشمنانی در خارج و داخل. در داخل گروهی از نظامیان برای اجرای حکم پافشاری می‌کردند و در خارج بریتانیا مایل بود اعدام فاطمی، درس عبرتی برای همه‌ی مخالفین امپراطوری فخیمه باشد.بعدها نقل به مضمون از سرتیپ آزموده شنیدم که با پادرمیانی رجال، اعلیحضرت هم راضی شده بود، فاطمی را مشمول یک درجه عفو کند. برای همین هم حضور اعلیحضرت شرفیاب شدم و به عرض رساندم:_ در حالیکه عده‌ای از افسران جوان ارتش (حزب توده) را برای کاری که انجام ندادند و فقط روزی احتمال داشت، به آن اقدام کنند، اعدام می کنیم، جان‌نثاران درست نمی‌دانند که فاطمی مورد عفو قرار گیرد، این کار در ارتش اثر خوبی نخواهد داشت‌.گاهی اوقات آرزو می‌کنم که ای کاش حسین، همان روزنامه‌نگار ساده می‌ماند و به آن موقعیت ممتاز در جبهه‌ی ملی دست نمی‌یافت. از وقتی که دکتر مصدق او را به‌عنوان معاون نخست‌وزیر، سخنگوی دولت و وزیر امور خارجه معرفی کرد، یک لشگر دشمن جرار کمر به نابودی او بستند. تا توانستند دروغ و تهمت به او و زندگی خصوصی‌مان بستند و چون می‌دانستند او صمیمی‌ترین و فعال‌ترین یاران مصدق است و در تصمیمات او بیش از سایرین تاثیرگذار است، گمان می‌کردند با از سر راه برداشتن او، از بین بردن مصدق هم آسان‌تر خواهد شد.یکبار مدرک دکتری‌اش را مورد ظن و شبهه قرار می‌دادند و روز دیگر به دروغ از هزینه‌‌های هنگفت عروسی‌مان می‌گفتند. از انگشتر چندین قیراطی برلیان من تا پیراهن تور گیپور متری هفت هزارتومان دستباف بروکسل داستانها ساختند. فاطمی را مامور خارجی‌ها و انگلیس در جبهه‌ی ملی و دولت مصدق معرفی می‌کردند و با اینکه بارها دکتر مصدق گفته بود، که ملی کردن صنعت نفت به پیشنهاد دکتر فاطمی بود، اما همه‌ی آنها ادعا کردند که همه‌ی این کارها صحنه سازی بوده است. هر قدر دکتر فاطمی سخت‌تر در این راه کوشید و بیشتر به امپراطوری فخیمه‌ی انگلستان می‌تاخت، بیشتر او را متهم می‌کردند که نعل وارونه می‌زند تا مردم را گمراه کند. با اینکه چندین بار ترور شد و تا پای مرگ هم رفت، اما می‌گفتند که او معالجه را بهانه قرار می‌دهد، تا با خارجی‌ها و انگلستان تبانی کند و تا اقامت او برای درمان در خارج طول می‌کشید فریاد برمی‌آوردند که مشغول زد و بند با خارجی‌هاست‌. هر چند وقت یکبار خبر از ملاقاتهای مرموز او با افراد مرموز می‌دادند. می‌گفتند که با افسران حزب توده ملاقات می کند که درست نبود، چون فاطمی همیشه ضد کمونیست بود. ادعا می‌کردند که شبها با فرستنده‌ی مخصوص شرکت نفت ایران و انگلیس گفتگو دارد، که کذب محض بود. ادعا می‌کردند که برنامه دارد به دست مصدق شاه را از میان بردارد و به دست شاه، مصدق را نابود کند و خود در این‌ میانه رییس جمهور شود که واقعیت نداشت. روزی که شاه به او نشان درجه یک همایون را داد، چنان غوغایی برپا شد که نظیر نداشت. این عنایت را که شاه برای جلب رضایت او کرد، دلیل زد و بندهای سیاسی او دانستند.اختفای طولانی مدت دکتر که ۱۸۸ روز طول کشید، دوباره بازار شایعات و افتراها را در مورد فاطمی داغ کرد. ابتدا گفتند در سفارت شوروی پنهان است، بعد گفتند او را در خود روسیه دیده‌اند، بعد نوشتند به هندوستان رفته و فردا روز در پاکستان دیده شده، ترکیه، بغداد و قبرس از نقاطی بود که هر روز فاطمی را به آنجا می‌بردند. اما ناگهان ادعا کردند که یک خبرنگار او را در خیابان اسلامبول تهران دیده و نتیجه‌گیری می کردند که انگلیسی‌ها از فاطمی نگهداری می‌کنند. تا وقتی مخفی بود می‌گفتند افراد مخفی و مخالف را لو می‌دهد و وقتی او را گرفتند گفتند گرفتندش تا از او محافظت کنند، چون به جراحی نیاز داشته، در ظاهر توقیف شده تا به کار معالجه بپردازد. او را به زندان انداخته‌اند تا از زبان سایر زندانیان حرف بکشد و به ماموران اطلاع دهد. تاثیر این شایعات به حدی بود که دوستان نزدیک و همکاران روزنامه‌نگار حسین را نیز به شک انداخته و تحت تاثیر قرار داده بود.حتی وقتی اعلام شد که دادگاه نظامی دکتر فاطمی را به اعدام محکوم کرده، باز می‌گفتند او اعدام نخواهد شد و با یک درجه تخفیف به حبس ابد محکوم و سپس آزاد خواهد شد.وقتی به این مظلومیت و تنهایی حسین، فکر می‌کنم قلبم تیر می‌کشد و دستم برای نوشتن کلمات لرزان می‌شوند. در چنین فضای مسمومی که برایش ساخته بودند، جوریکه نزدیک‌ترین یارانش دیگر به او نظر مساعدی نداشتند، فاطمی چطور باید صداقت خود را نشان می‌داد؟ آیا برایش چاره‌ای جز رفتن به استقبال مرگ و نثار جانش مانده بود؟از ده روز قبل می‌دانستم که هر آن امکان اجرای حکم وجود دارد. روز چهارشنبه ۱۲ آبان ۱۳۳۳ ساعت ۴ صبح سرتیپ آزموده، دادستان ارتش و سرتیپ بختیار، فرماندار نظامی تهران، به زندان نزد دکتر فاطمی رفتند. آزموده به فاطمی گفته بود اگر وصیتی دارید، بفرمایید، چون شما همیشه می‌گفتید که مرگ حق است و من از مرگ نمی‌ترسم.فاطمی جواب داد: &quot; آری، آقای آزموده، مرگ حق است و من از آن ابایی ندارم، آن هم‌چنین مرگ با افتخاری&quot;زمانی‌که او را برای اجرای حکم اعدام در سحرگاه ۱۹ آبان ۱۳۳۳، می‌بردند آزموده به فاطمی گفت، اگر تقاضایی دارید، بفرمایید. فاطمی گفت تقاضای من دیدن خانواده‌ام و دکتر مصدق می‌باشد.آزموده فریاد کشیده بود که هنوز هم دست از این مرد برنمی‌داری؟دکتر فاطمی در آن روز تب داشت و حال جسمی‌اش مساعد نبود. اما به اذعان شاهدان روحیه‌ی قوی خود را حفظ کرده بودند. در محل اجرای حکم، آزموده یکبار دیگر خواسته بود تا تقاضایش را بگوید.فاطمی یک نخ سیگار خواست. آن‌را گرفته بود و با بی‌اعتنایی گوشه‌ی لبش گذاشته بود. وقتی که او را به تیر می‌بستند، اجازه نداد تا چشمانش را ببندند و در حالیکه به لوله‌های بلند چهار تفنگ چشم دوخته بود، منتظر گلوله‌ها شد تا بدنش را سوراخ سوراخ کردند و اینچنین شد که حسین من در ۳۷ سالگی منصوروار جان باخت.سلطنت فاطمی(خواهر دکتر فاطمی)تالمات ناشی از تیرباران حسین در آن روزها، فرصت هرگونه تفکر واقدام را از ما گرفته بود. در این میان سلطنت خانم فاطمی که عشق عجیبی به حسین داشت، در نیمه شب نوزدهم آبان ماه، وقتی خبر اعدام حسین را شنید با سر و پای برهنه و لباس خانه به خیابان دوید و خود را به لشکر 2 زرهی رساند. بعدها چنین تعریف کرد کهسربازان در حال دفن مخفیانه‌ی جسد حسین بودند و دستور داده بودند که جنازه را تحویل خانواده ندهند. خودم را به داخل قبر انداختم و کفن غرق به خون برادرم را در آغوش گرفتم و گفتم یا جنازه را تحویل می‌دهید یا من را هم با او دفن کنید.بانو سلطنت جنازه را تحویل گرفت و طبق وصیت خود فاطمی در قبرستان «ابن باویه» کنار شهدای سی تیر به خاک سپرد. بر سر مزار چنان شجاعانه و سوزناک سخنرانی کردند که، حتی افسران گارد شاهنشاهی نیز به گریه افتاده بودند.بعد از حسین تا مدت‌ها دلم نمی‌خواست که با هیچ کس ارتباطی داشته باشم. تماسهای زیادی از افراد مختلف با من گرفته می‌شد که همه‌ی آنها را بی‌جواب گذاشتم. باید سیروسم، تنها یادگار حسین را از این هیاهو و آشوب دور می‌کردم. پس او را به پانسیونی در انگلستان فرستادم و خودم هم سال های بعد به او ملحق شدم. در کشور خودم به قدری مورد آزار واذیت قرار گرفتم که هیچ دلم نمی خواست، سیروس به هیچ طریقی ارتباطی با گذشته‌ی خود و دنیای سیاست داشته باشد.حالا که تنها فرزندم نیز به پدرش پیوسته و تنها یادگارش، حسین را برای من باقی گذاشته، می‌نویسم تا «سید حسین فاطمی»، تنها نوه‌ی دکتر فاطمی بداند که پدربزرگش که بود و برای چه کشته شد.</description>
                <category>مریم شراوند</category>
                <author>مریم شراوند</author>
                <pubDate>Thu, 18 Aug 2022 02:20:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد.</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamsharavand/%D9%87%D9%85-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-kejg8pj4yroc</link>
                <description>خبر تازگی نداشت، درگیری آمرین به معروف و زنان معتقد به آزادی پوشش این بار در بی آر تی. اما چیزی در میانه‌ی خبر، ذهنم را از ادامه بازداشت.&quot;سپیده رشنو&quot;، &quot;سپیده رشنو&quot;، تا چند روز گاه و بی‌گاه این اسم در ذهنم می‌چرخید تا بخشی فراموش شده را به خاطرآورم. می‌دانستم که قبلا این نام را شنیده‌ام، اما کجا و چطور؟ به یاد نمی‌آوردم.صدای مدرس مدرسه‌ی نگارش در سرم می‌پیچد._ خانم رشنو کلاس رو ضبط می‌فرمایید._خانم رشنو صدا خوبه؟_خانم رشنو فایلها رو برای کسرا  می‌فرستید؟_خانم رشنو.....پارسال بود که کسرا را برای شرکت در کلاس‌های داستان‌نویسی ثبت نام کردم. کرونا بود و کلاسها آنلاین. در سوی دیگر خانه می‌نشستم و گوش می‌دادم. مدرسه‌ای متفاوت که بر خلاف سایر مدارس، بجای بستن بال و پر تخیلات، آرزوها، احساسات و افکار بچه‌هامان، اولین اصل را آزادی اندیشیدن قرار داده بود. به آنها می‌گفتند که در دنیای داستان‌ها تو مخیر به انتخاب ناممکن‌هایی و هیچ بندی توان به بند کشیدن آگاهی و اندیشه‌ی تو را ندارد.سپیده رشنو با شیوه‌ی خودش به انتشار آگاهی می‌پرداخت. در شهری که شهر خودش نبود و برای هدفش که برپایی و حفظ مدرسه‌ای برای شعر و داستان و ادبیات بود، در بی آر تی ها خط عوض می‌کرد.اما چهره‌ای که دیشب از صدا و سیما پخش شد، سپیده نبود. کسرا نشسته بود و نگاه می‌کرد. نوجوان سیزده ساله‌ی من غمگین بود و نگاه می‌کرد. _ مامان این که خانم رشنو نیست!چگونه توضیح می‌دادم که سپیده‌ی خندان، پرانرژی و مهربان مدرسه‌شان چنین درهم شکسته و مغموم جلوی دوربین آمنه سادات‌ها نشسته و معترف به گناه نکرده است؟سکوت کردم.سکوت کرد.نمایش که تمام شد، غمگین نبود، خشمگین بود. پسر کوچک من خشمگین بود از این همه ظلم ونابرابری. فهمیده بود که جایی در این معادله می‌لنگد و آنجا بود که متوجه شدم سپیده در پس این ظاهر تکیده و مغموم هم‌ در حال تدریس بود.واژه‌ها نبودند که به گوش کسرا می نشستند، این چشمان مدیر بود که از همان صفحه‌ی دروغین تلویزیون هم با شاگردش چشم در چشم  حرف می‌زد. معلم حقیقی ، آگاهی بخش است، حتی در سخت‌ترین شرایط و سپیده یک معلم بود.کسرا و کسراها درسی را که می‌بایست گرفته بودند و من خوشحال بودم از نتیجه‌ی کلاس.خانم آمنه سادات، خیال کن که با شکستن سپیده، پیروز میدان تویی. درست گفتی هدف رویارویی نهایی است. اما بترس از رویارویی با نسلی که بلندای اندیشه‌شان، بلندتر از دیوارهای اوین شماست.</description>
                <category>مریم شراوند</category>
                <author>مریم شراوند</author>
                <pubDate>Tue, 02 Aug 2022 11:16:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرهنگ «دیوارگردی»، یک تفریح جدید یا میراثی اجدادی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/Rocket/divar-window-shopping-d56h6rf5x32n</link>
                <description>بنا بر گواهی تاریخ، از دیرباز در تمامی جوامع «بازارگردی» یکی از رایج‌ترین سرگرمی‌ها، به ویژه میان بانوان بوده است. زنان در گذشته برای رهایی از روزمرگی‌های زندگی و همسرداری و کلافگیِ سر و کله زدن با کودکان ، خود را به بازارها می‌رساندند تا ساعتی با گردش در میان دالان‌ها و سراها و قیصریه‌ها و چهارسو و حجره‌ها تمدد اعصابی نموده و در درخشش بازار زرگرها ، کوبش بازار مسگرها، لطافت ابریشمین فرشهای دستباف و البسه‌های الوان، کسالت روزگار از یاد ببرند. گواه اینکه تا همین چند سال پیش هم، بانوان شاغل با بالاترین مراتب شغلی و تحصیلی در اندک فرصت‌های پیش آمده‌ی مابین کار، بدون قصد خرید، با مرخصی ساعتی سر از پاساژها و فروشگاه‌های بزرگ در آورده و با انرژی دو چندان به محیط کار بازمی‌گشتند و چه هوشمندانه، کارفرمایان این دست زنان، انرژی و تشعشعات مثبت حاصل از «بازارگردی» را به محیط کار خود بازمی‌گرداندند.گویی طبق اصلی نانوشته اتصالی نامرئی میان بازدید از مراکز خرید و حال خوش روحی این بزرگواران برقرار بود و به اعتراف ایشان هیچ تراپی و درمانی کارآمدتر از این، برای بهبود شرایط روحی و کاهش فشارهای فکری، موثر نخواهد افتاد.«ژن بازارگردی» میراث انسان غارنشین!هر چند که در بسیاری موارد این اشتیاق و کشش از سوی آقایان افراطی، خسته کننده و هزینه بر تلقی می‌گردد، اما این رفتار و علاقه در خانمها ریشه‌ای تکاملی دارد. جان گاتمن، نویسنده، پژوهشگر و روانشناس آمریکایی در کتاب «اسرار دلربایی» بر این باور است که زمانی که بشر برای اولین بار زندگی در غارها و قبیله‌ها را آغاز کرد، زنان به‌دنبال غذا بوده‌اند و هرگز نمی‌دانستند که چه چیزی ممکن است پیدا کنند. در بسیاری از قبایل باستان، اعضای قبیله به زنانی متکی بودند که سبدهایشان را برمی‌داشتند و در حالی که کودکانشان را بر دوش حمل می‌کردند، بیرون می‌رفتند. همه‌ی طول روز را می‌گشتند. آنها هر روز بدون آنکه بدانند چه چیزی ممکن است پیدا کنند عازم می‌شدند، اما می‌دانستند که باید چیزهای زیادی پیدا کنند، چیزهایی همانند غذا، پوشش و وسایلی برای تزئین و زیبا کردن خود و غارشان.کتاب اسرار دلرباییسلامت و خوشی قبیله متکی بر زنان و مهارت‌های جستجوگری،حافظه و خلاقیت آنها بود. و بدان وسیله آنها می‌توانستند چیزهایی را جمع‌آوری کنند و به‌عنوان هدیه به خانه بیاورند تا زندگی را در قبیله بهتر کنند.بشر امروز دیگر در غارها زندگی نمی‌کند، اما شاید دانستن این اصل تکاملی به درک بهتر این علاقه در خانمها کمک کند. علاقه‌ای که حتی وقتی نیاز به خرید هم وجود ندارد باعث می‌شود تا سبد خود را بردارند و عزم‌شان را جزم کنند تا با استفاده از خلاقیت و حافظه قوی خود، هدایایی برای قبیله بیاورند؛ غذا، نوشیدنی، لباس، دارو و چیزهایی برای آراستن خود، اعضای خانواده و غار. خرید برای زنان یک تجربه‌ی مثبت، هنری و خلاقانه است که به‌صورت تکاملی در  DNA آنها نفوذ کرده.با این همه، می‌دانیم که در بسیاری از موارد شرایط موجود، حضور فیزیکی و بهره‌مندی از این تلذذ روحی را برای بسیاری ناممکن می‌نماید. من‌جمله دوری راه، نارضایتی خانواده، هزینه‌های رفت و برگشت، گرما و سرما، مراقبت از فرزند و یا شاغل بودن در ساعات کاری مراکز خرید و....و در اینجا بود که اکسیر خلاقیت و تکنولوژی به خروج غول چراغ جادو منتج گردید و آرزوی ظهور بازار در هر مکانی را میسر گرداند. دستاوردی که شاید تا همین چند سال قبل هم تصورش امری محال و ناممکن می‌نمود.پاها را دراز کنید و به «دیوار» تکیه زنید،«نگاهی به گزارش ديوار سال1400»انسان غارنشین دیروز با ورود به عصر هوشمندی و وقوف بر ارزش زمان در این دوره، کوشید تا با بهره‌گیری از جدیدترین ابداعات و اکتشافات خود، در مسیری هموار گام گذاشته و با بهبود شرایط، تسهیلات بیشتری را در زندگی به کار گیرد.غارنشین دیروزی، وامدار هوش تکامل یافته‌ی خود، در میان بازار رقابتی موجود، به ارزیابی پرداخته و مناسب‌ترین گزینه را با توجه به نیازهایش برخواهد گزید.این روزها به لطف حضور فعال و سازمان یافته‌ی پلتفرم‌هایی همچون «دیوار»، با بیش از ۵۳ میلیون نفر بازدیدکننده، می‌توان ضمن صرفه جویی در زمان و هزینه، نیازهای نهادینه شده در وجود انسانها را نیز پاسخگو بود.نگاهی به آمار و ارقام گواهی بر این مدعاست که کاربر امروزی، همچون گذشته علاقه‌مند به «بازارگردی» یا همان «دیوارگردی» بوده و اوقات فراغت را بین صفحات مجازی این اپلیکیشن به گشت و گذار می‌پردازد. (بیشترین بازدیدها بین ساعات19 تا 1 بامداد).زن و مرد  تکامل یافته‌ی غارنشین، هر دو از گردش و چرخ زدن در «دیوار» لذت می برند و پرچم سفید میانشان در اهتزاز است. هر چند که آمارهای موجود از بخش «خانه و آشپزخانه»، با بیشترین میزان رشد در بازدید، وزنه را به سمت خانم‌ها سنگین می‌کند اما با نگاهی به تعداد جستجوی کلیدواژه های پرتکرار، با اغماض می توان سهمی تقریبا&quot; مساوی از «دیوارگردی» را به طرفین تخصیص داد.(پراید-مبل-کبوتر-موتور-طلا-دوچرخه-گوشی-کار-ماشین-فرش-نیسان و…..)حال اگر همین «دیوارگردی» مجازی را با تعداد کابران موجود (عرضه‌کنندگان کالا و خدمات+متقاضیان) در فضایی حقیقی همچون بازار بزرگ تهران با مساحت 105 هکتار در نظر بگیریم، برای ادامه‌ی کار به فضایی حدوداًچهارده برابر بیشتر نیاز خواهیم داشت! که این تسهیل و هم‌راستا نمودن نیازهای طبیعی انسان با تکنولوژی موجود، امتیازی است که پلتفرم «دیوار» هم مسیر با آن گام برداشته و در دنیایی که گاهاً تکنولوژی در جهتی مخالف با نهاد و سرشت انسان‌ها در حرکت است، توجه به «انسان و نیازهایش» را سرلوحه‌ی امور قرار داده است.اپلیکیشن «دیوار» مناسب با نیازهای فردی و تسریع در پاسخگویی آن موجب تحکیم دیواره‌های اعتماد و محبوبیت میان خانواده‌های ایرانی و به یکی از اعضای مفید و ضروری آن بدل گشته است. گو اینکه بر اساس آخرین آمار رسمی مرکز آمار ایران، از تعداد خانوارهای ایرانی که  ۲۶.۵ میلیون تخمین زده می‌شوند به ازای هر خانوار ، دو گوشی موبایل از این پلتفرم بهره می‌برند.برای تایید این مدعا می‌توانید گزارش دیوار را ببینید: https://divar.ir/daal/newsroom/annual-report-1400/?utm_medium=refferal&amp;utm_source=divarblog&amp;utm_campaign=0214030pr-arep1401-referral </description>
                <category>مریم شراوند</category>
                <author>مریم شراوند</author>
                <pubDate>Wed, 27 Jul 2022 21:25:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;بودا کنار تراس&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamsharavand/%D8%A8%D9%88%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B3-irekufhhqmlw</link>
                <description>رضا با تمام توان در را به هم کوفت و در پذیرایی با مادر سینه به سینه شد. با صدایی که به اتاق هم برسد داد زد:« بدبختی یه خری هم پیدا نمی‌شه اینو بگیره، راحت شیم. دختره‌‌ی روانی مغزش گوزیده از بس صبح تا شب سرش تو این گوشیشه.»مادر با دستکش زرد‌رنگ ظرفشویی و چنگال مخصوص سرخ کردن بادمجانها، چهره درهم کشید و به گفتنِ «صدات رو بیار پایین. » اکتفا کرد.« اعصاب نمی‌ذاره واسه آدم، بهش می‌گم فردا بیست و پنج میلیون چک دارم، ده تاش کمه، بده، تا سر برج بهت بر‌می‌گردونم، اراجیف این مثبت اندیشای اینستاگرامی رو تحویل من میده، شُل مغز.»ریحانه با بلوز و شلوار یک‌دست سفید در حالیکه مجسمه‌ی بودا را با عودی در دهان، در دست داشت از اتاق بیرون آمد و بی‌توجه به رضا کف پذیرایی، رو به تراس، چهارزانو نشست. انگشت شست و میانی هر دست را به هم چسباند و آماده ی مدیتیشن شد.رضا دوباره مثل اسپند روی آتش از جا جست و با لگدی بودا را به دیواره ی کنار تراس کوبید.مادر دست و چنگال را حائل میان خواهر و برادر کرد که حالا مانند دو گربه‌ی آماده‌ی دعوا برای هم خیز برداشته بودند.ریحانه زودتر از حالت دفاعی خارج شد و با آرامشی تصنعی در حالیکه یک لنگه ابرو را بالا داده بود گفت:« به قول دکتر پیری، بالانس روحی نداری، چون فقط به فکر اون شیکم بی‌صاحابی. اگر به روحت هم قدِّ معده‌ات اهمیّت می‌دادی و از انرژی کائنات تغذیه‌اش می‌کردی، الان انقد وحشی نبودی!»رضا از میان تنِ حائل شده‌ی مادر،  لِنگی به سمت ریحانه پرتاب کرد که چون در محل نشانه‌‌گیری شده ننشست دوباره دهان باز کرد:« اِ آخه اگه تو عقلِ درست درمون داشتی که پول بی‌زبون رو خرج کلاس‌های صد من یه غازِ دکتر بالاکوهی و فراز قورچیان نمی کردی، عقل کل!»مادر با گفتنِ «استغفرالله» کشداری خواستار ختم غائله بود. اما رضا ول کن نبود.« گندشو درآورده دیگه، می‌ری آب بخوری رو در یخچال زده «امروزت را با لبخند شروع کن.» می‌ری بشاشی رو سیفون چسبونده « آرامش، غذای اصلی روح توست.»، می‌خوای دوش بگیری رو قوطی واجبی چسبونده «اپیلاسیون موهای زاید مغز، فراموش نشود.»، در و دیوار خونه رو کرده سالن همایش « فکرِ مثبت، جذبِ مثبت.»ریحانه در حالیکه دوباره می‌نشست،  دستها را روی زانوها قرار داده و با چشمان بسته مرتب تکرار می‌کرد:« ای برکت بی پایان، از راه‌های ناشناخته به سمت زندگی من جاری شوید و مرا غرق بی نیازی سازید.»مادر که از آرامش نسبی حاکم بر فضا، خاطرجمع شد، تازه متوجه بوی روغن سوخته و بادمجانهای سیاه توی ماهیتابه شد. زیر لب بر دل سیاه شیطان لعنتی فرستاد و به سمت آشپزخانه دوید.رضا ناامید از نم پس دادنِ ریحانه، راهی خیابان شد تا راهی دیگر برای پر کردن کسری چک بیابد. بعد از فوت پدر بود که رضا درس و مشق را رها کرد و کنار دست عمو در بازار مشغول به کار شد و بعد از چند سال پادویی و آموختن چم و خم کار، توانست تا حدودی مستقل به داد و ستد و دلالی بپردازد. برعکس او ریحانه درس خواند و به دانشگاه رفت. بعد از گرفتن مدرک بطور نیمه وقت منشی  مطب یک روان‌پزشک شد و وقتی که دکتر عذرش را خواست، توانسته بود تا حدودی پول و پَله  پس‌انداز کند. همان‌ که رضا از بودنش خبر داشت و در هر مخمصه‌ای دندان برایش تیز می‌کرد.رضا غرق افکار خود خیابان را بالا می رفت که ابتدا صدای بوقی ممتد ،کشیده شدن لاستیک روی آسفالت  و بعد هم ترمزی که خیال گرفته شدن نداشت را از پشت سر شنید. برخورد شدید جسمی سخت، او را به هوا بلند کرد و با صورت به جدول کنار خیابان کوبید.دمر به روی آسفالت افتاده بود و جمعیت بود که از هر طرف به سمتش می‌دویدند. بلند شد. آستین‌هایش را تکاند و گیج و حیران به پشت سر نگاه کرد. پرایدی سفید با کاپوتی فرو رفته از برخورد تن رضا، وسط خیابان ایستاده بود و راننده که عاقله مردی بود، حدوداً ۵۰ ساله، بر سر و روی خود می‌کوبید. رضا به سمت مرد خیز برداشت تا مشتی نثارش کند اما  حال نزار او و آرمِ اسنپِ آویخته به آینه‌ی جلو، دلش را به رحم آورد. جلو رفت و دست بر شانه ی مرد گذاشت.« داداش مگه سر می‌بری، داشتی جوون جوون نفله‌مون می‌کردیا، خدا خیلی رحم کرد.»اما راننده بی‌ توجه به او خود را به دیواره‌ی جمعیت رساند. آنها را یکی یکی پس زد. با دیدن جسمی خون آلود خود را به روی زمین انداخت و نعره زد که:« به ابرفضل خودش یهو پرید وسط خیابون... هر چی بوق زدم کر بود انگاری.... ای خدا بدبخت شدم...»رضا از دور نگاهی به جسم خونین کرد. لباسها و کفشش چقدر آشنا می‌زدند، جلوتر آمد و به صفحه‌ی ساعت خرد شده چشم دوخت. بی‌اختیار دستی بر تنش کشید. نه! این امکان نداشت. قدمی برای فرار به عقب برداشت، اما نیرویی غیرارادی او را به سمت جسمش می‌کشانید....در اتاق عمل، رضا این پا و آن پا کنان، کنار پزشکان ایستاده بود و به تلاش‌شان برای احیای تنِ لَت‌وپار شده‌اش نگاه می‌کرد. پرستار خوش قدوبالایی کناردست دکتر، راه به راه عرق از پیشانی دکتر می‌گرفت و در اطاعت از اوامر او پیش‌دستی می‌کرد. دکتر هم هر از گاهی زیر چشمی نگاهی به چشمان خمار و    مژه های تاب‌دار پرستار می‌انداخت و از زیر ماسک لبخندی تحویل می‌داد. رضا دلخور از شرایط، رو به دکتر گفت:  «دکتر جون، بدموقع مصدع شدم! شرمنده بخدا، حالا تو این حال، باید یه دستت هم به من باشه. راه داشت می‌رفتم، زیر دست و پا نباشم.»« اسمش نوشین رضوانیه، پرستار اتاق عمل، چشم یه بیمارستان دنبالشه، داف خوشگلیه، نه؟»رضا با تعجب سربرگرداند، جوانکی ریز‌نقش به سن و سال خودش با تیشرت سفید و شلوار جین شش جیب، گوشه‌ی اتاق عمل دست به سینه ایستاده بود.«من رو می‌بینی؟!»«آره، ضربه مغزی شدم، چشمام که کور نشده.» و با لبخندی دندان‌های کج و معوجش را نشان رضا داد.«پنج هفته است که اینجام، توی آی سی یو، وقتی آوردنت، کنار در ورودی بودم. دیدمت.»«پنج هفته؟! یعنی چی؟»جوانک جلوتر آمد و ادامه داد: «آره پنج هفته، تازه اینکه چیزی نیست، مورد داریم همینجا طرف شش ماهه تو کماست، بلاتکلیف. نه اجازه ی خروج می‌دن بهش نه می‌ذارن برگرده سر خونه و زندگیش. شده لنگ در هوا بدبخت.»بعد دست راستش را به سمت رضا دراز کرد.« من حسن هستم، حسن هوندا. عشق موتورم و عاشق تک‌چرخ زدن باهاش. بار آخر دسته ها از دستم ول شد و آسفالت ترتیب مغزم رو داد. فعلا&quot; منتظرم سطح هوشیاری‌ام بالا بیاد.»رضا بی‌قرار پرسید: « مگه کشکه، من اون بیرون کلی بدبختی دارم، مادر و خواهرم منتظرند، نهار قیمه بادمجون داریم، من نَرَم مادرم نهارشو نمی‌خوره. اصلاً کی باید اجازه بده؟ کجاست؟»صدای بوق دستگاه‌های وصل شده به تن رضا بلند شد و جنب و جوش پزشکان بیشتر.حسن رو به رضا گفت: « خدا بخواد مثل اینکه زیاد اینجا موندنی نیستی، دست راستت رو سر ما.»و بعد دست رضا را که می‌خواست به سمت تختش برگردد کشید و به حیاط برد.« اونجا نباشی بهتره، این چیزا که دیدن نداره، بیا بشین رو این نیمکت دنیا رو سیر کن.»رضا دمق با خودش فکر کرد کاش می‌شد یکی از همان اورادی که ریحان روزی هزار مرتبه تکرار می‌کرد را بگوید تا روحش تغذیه و دوباره به حالت قبل باز‌گردد. به مغزش فشار آورد و چون چیزی یادش نیامد، ناسزایی ناموسی نثار دکتر بالاکوهی و فرهاد مورچیان کرد. روی نیمکت کنار حسن نشست و به رفت و آمد آمبولانس‌ها، کادر بیمارستان و همراهان بیماران چشم دوخت.زیر لب نالید: « یعنی تموم شد؟ والسلام. کُلِّش همین بود؟ انقدر مزخرف؟»صدای شیون و زاری نگاه رضا را به سوی جماعتی کشاند که در پی برانکاردی چرخ‌دار ضجه می‌زدند. روی برانکارد جنازه‌ای نسبتاً بلندقامت و درشت اندام، داخل کاوری زیپ‌دار و طوسی رنگ قرار داشت. دختری جوان با فاصله از بقیه، بی‌صدا اشک می‌ریخت. حسن با دیدن دختر از جا جست.«آخ آخ آخ، حاج محسن هم رفتنی شد! پیرمرد بیچاره. چقدر آرزو داشت برگرده. عروسی نوه‌اش ماه دیگه بود. همون دختره که اون عقب وایساده. می‌گفت به رئیس بانک سپرده اسکناس ده هزار تومنی نو واسه پاشیدن رو سر عروس بیارن.»با شنیدن اسم بانک، رضا دوباره یاد جریانات امروز صبح و جدالش با ریحانه افتاد. ریحانه مجسمه‌ی بودایش را خیلی دوست داشت. آرزو کرد کاش فرصتی داشت تا حداقل یک بودای دیگر را جایگزین بودای شکسته‌ی کنار تراس می‌کرد. آهی کشید و رو به حسن که هنوز مسیر عبور حاج محسن را نگاه می‌کرد، پرسید:«تو اگر برگردی، یعنی به قول خودت اجازه‌ی برگشت بدن بهت، اولین کاری که می‌کنی چیه؟»برقی در چشمان حسن درخشید که از چشم رضا هم دور نماند:«اگه از شرَّ اون اتاق لعنتی و سیمهای پیچیده به تنم خلاص شم، اولین کاری که می‌کنم تعمیر موتورمه، عین روز اول می‌کنمش عروس. بعد هم می‌ندازمش تو اتوبان به تک‌چرخ زدن. اگه بدونی چه کیفی داره.»سپس مکثی کرد و صورتش را هاله‌ای از وحشت پوشاند.«اما اگه برنگردم چی؟ اگه برنگردیم چی رضا ؟.....»مریم شراوندفروردین ۱۴۰۱</description>
                <category>مریم شراوند</category>
                <author>مریم شراوند</author>
                <pubDate>Sat, 09 Apr 2022 01:24:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرخپوش مایل به سفید</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamsharavand/%D8%B3%D8%B1%D8%AE%D9%BE%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-tkzjhwyktatx</link>
                <description>  دستانم، قبل از بالاکشیدن کرکره ی مغز در جدالی برای باز شدن و بسته ماندنِ پلکها، گوشی را پیدا میکند.  امروز جمعه است؟ اَه، لعنتی! دیشب فراموش کردم آلارم را خاموش کنم.  تصویری از خواب دیشب، تمام رنگی و با بهترین کیفیت پیش چشمم جان میگیرد،  تلاش می کنم تا با جزئیات بیشتری خوابم را بخاطر آورم. کاش میشد دوباره خوابید اما حجم مایعات شب مانده در مثانه نمیگذارند. چند باری این پهلو و آن پهلو میشوم و قلم گوشی را بیرون میکشم. برای جان گرفتن بیشتر تصاویر دوباره چشمانم را میبندم. خانه ای بود نسبتا بزرگ و قدیمی با اتاقهای زیاد .اتاقی که من در آن بودم روشن بود و سفید ، با پرده های توریِ ساده و سفید ، آویخته بر پنجرهایی با قاب سفید ، که به ایوانی با موزاییکها و نرده های سفید راه  داشت . نسیمی که پرده را به نرمی جابجا میکرد بخشهایی از یک حیاط قدیمی را نشانم میدهد .نور اتاق شاید از زمانی حوالی ظهر خبر میداد.  از خنکی تصویر چشمانم را باز و بسته میکنم.  حالا تصویری از یک حیاط بزرگ احتمالا در اواسط شبی از شبهای تابستان ظاهر میشود. مهتاب حیاط را روشن کرده و من روی یکی از تشکهایی که زیر تک درخت حیاط پهن شده،  دراز کشیده ام. طاقباز . رو به ماه کامل . سایه هایی را حس میکنم که در آن حیاط در رفت و آمدند. نمیدانم کیستند اما حسی از آشناییست که فضای خوابم را آرام و امن کرده و حس خوشایند برخورد تن با خنکی تشک را حتی تا بیداری ام هم کشانده.  دوباره  داخل اتاق هستم و دوباره نور خورشید که بر فرش لاکی رنگ اتاق پاشیده شده ، نمیدانم مسافت حیاط تا این اتاق را چگونه آمده ام و اصلا آیا این اتاق پوشیده با نور و نسیم ، ربطی با آن حیاط نیمه شب دارد یا نه؟ حالا رفت و آمد داخل اتاقها را بیشتر میبینم . زنانی جوان که سایه وار این سو و آن سو میروند.باد هنوز هم پرده های تور سفید را بالا و پایین میکند. نفس عمیقی که میشکم عطر تمیزی و پاکیزگی را به شامه ام می ریزد. حالا حمیرا با آن اندام استخوانی و صورت سبزه ی تند ، در چارچوب در ایستاده، مثل وقتهایی که در اداره از حجم نامه های تایپی شاکی میشد و با لب و لوچه ی آویزان دم در اتاق می ایستاد تا کاری برایش بکنم. رضایتِ پشت نگاه غمگینش را میفهمم. اما به ناله کردن عادت دارد .میگفت که او را به سوییس فرستاده تا درس بخواند. در دلم گفتم چه خوب! حمیرا از خیلی کودکی پدر نداشت.مادرش با کارهای سخت او و خواهرش را بزرگ کرده بود . فکر کنم پدرش وقتی مرد ، جانباز شیمیایی بود.در خواب گفتم چه خوب که برایش کمی جبران شد! حالا او را که از ابتدای خوابم حضورش در کل خواب سایه انداخته بود و فقط لبخند میزد را واضحتر میدیدم. در اتاق کناری بود .اتاقها دیوار داشت اما میتوانستم ببینمش. لبخند داشت. حضورش مهربان بود .نه آن شخصیت خاکستری با آن لبخند سیاست مدارانه  که از بچگی در صفحه ی تلویزیون  و روزنامه ها می دیدم. تشعشع محبت پدرگونه اش در خواب احساس میشد.  گفتم پدرگونه! ههه ، چرا تصویر بابا معمر در ذهنم نشست؟! بابا معمر ، بابا اکبر!  لباس مرسوم همیشه را به تن نداشت. عمامه ی سفید را کناری نهاده بود و با یک پیراهن بلند سفید که با سه دگمه زیر گردن بسته میشد روی تختی با ملحفه های سفید نشسته بود. اکبر گنجی کجا بود تا عالیجناب  سرخپوش  را انقدر سفید پوش ببیند!  تمیز بود. مثل تمیزی تمام آن خانه.  موهایش مثل تصاویری که از او دیده بودم کوتاه بود و قیصری. سفید با رگه هایی خاکستری پخش در آنها .و چتریهایی که کمی از پیشانی اش را گرفته بود .برق چشمان سیاستمدارش هم مهربان بود. حرف میزد گویا. اما به یاد نمی آورم. انقدر زنده بود که حتی لحظه ای هم  شک به مردنش نکردم. دخترکان در پی جلب توجهش هنوز هم در اتاقها در رفت و آمد بودند و حمیرا از خطراتی میگفت که از پی این آشنایی برایش به وجود آمده .میگفت که به او حسادت میکنند و وقتی میخندید هنوز هم فاصله ی بین دو دندان بالای پیشینش توی ذوق میزد. گویا تلاش برای بیشتر بخاطر آوردن جزئیات نتیجه ای ندارد و بیشتر ماندن در تختخواب هم جایز نیست. گوشی را برمیدارم و همزمان که به سمت دستشویی در حرکتم سرچ میکنم .عکس هاشمی رفسنجانی بدون عمامه. مریم شراوندآذر ۱۴۰۰ </description>
                <category>مریم شراوند</category>
                <author>مریم شراوند</author>
                <pubDate>Fri, 10 Dec 2021 13:40:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot; کابوس&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamsharavand/%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3-tx8my5c62d34</link>
                <description>امشب به هر طرف که میغلطم درد بالا می آید. میپیچد و میپیچد درون قفسه ی سینه و جا را برای نفس کشیدن تنگ میکند و من مجبور به نشستن هستم. این حافظه هم از آن اباطل و مزخرفات بود که روی آدمیزاد نصب کردند. از هر سوراخش بوی تعفنی  بیرون می ریزد و تو را تا ناکجاآبادِ بودنت میکشد.  پیرمرد پریشان کابوسهای کودکی دوباره بازگشته، از همان نقطه ی آغازین ، همانجا که کوچه ی ۹ متری برایم مسیری طویل  بود تا رسیدن به چادر مادر ، که جلوتر از من در حرکت است. اگر مادر است پس چرا سربرنمیگرداند تا ببیند من جا مانده ام؟ کفشهایم از پا درآمده و من به جستجوی کفشها ، مادر را که هر لحظه دور و دورتر میشود نظاره میکنم‌. آخرین تکانهای چادرش از پیچ کوچه میگذرد. او میرود و من را جا میگذارد. بدون نیم نگاهی به پشت سر و من تنها میان کوچه ای کش آمده و تاریک. همیشه بعد از رفتن مادر است که او می آید. نه !  او نمی آید. من به دنیای زیرین او پرتاب میشوم. آسفالت وسط خیابان شکاف برمیدارد و زمین نشست میکند .من او را میبینم. پیرمردی ژنده پوش با موهایی بلند و پریشان. خانه اش درست زیرِ زمین همان کوچه است. کوچه ی کودکی هایم. دلم میخواهد قلبم را محکم در دستانم بگیرم تا از کوبشش ، متوجه حضورم نگردد .مثل همین الان. همین نیمه شب.  مرا ندیده،  اما حضورم را حس کرده، گویی که تجاوز موجودی خارج از دنیای خود را در آن جهان زیرین بو کشیده و حالا دنبالم میگردد. پشت میزهای آهنی پنهان شدم. در آن دخمه ی تاریک فقط میزهای طوسی آهنی واضح است.  او را میبینم که سراسیمه دور میزها به دنبال چیزی میگردد.از مقابلم چند بار عبور میکند و مرا نمیبیند  ، گویی  از عطر حضوری ناپیدا دیوانه و مضطرب است. بعد مکث میکند و به سمت من سرمیگرداند. اینجاست که پلکهایم سراسیمه باز میشوند و همیشه، همینجا نقطه ی پایان کابوس است. تا شبی دیگر و  تکرار آن . تصاویر محو دیگری روی ریلهای خاطرات جلو می آیند. کودکی شاید ۳_۴ ساله و شاید هم کمتر. در آغوش مردی غریبه. نمیدانم کجاست. شب است و آسمانش پر از ستاره. توی ماشین روی پای مادر خواب بودم تا رسیدیم . عده ای برای استقبال آمده بودند  و من از آن میان دستانی را میبینم که برای در آغوش گرفتن من دراز شده است. از آن جماعت دور می شویم. دور و دورتر .در کوچه پس کوچه های کاهگلی  . و باز هم مادر نیست. به انتهای کوچه ای بن بست میرسیم و آن دستان در جسم کوچک و ناتوانم در جستجوی چیزی در حرکتند. حرکتی ناخوشایند و آزاردهنده.  من این آغوش را نمی شناسم . من این دستان دردناک را دوست ندارم. آسمان تاریک میشود .ستاره ها چشمانشان را میبندند. گم می شوند تا ردی از درد و تلخی ، تا به امشب روی تنم پیدا بماند.... برای فرار از تصاویر بعدی چند بار مشتم را از آب خنک پر میکنم و بصورت میپاشم.ریلها از حرکت می ایستند.پنجره را باز میکنم.خنکای اول صبحی پاییزی ریه را پر میکند. انگار که از آن سالهای کودکی تا به امروز پیاده پیموده ام. خسته ام . خیلی خسته و حالا دیگر سرم خالیست از هجوم یکباره ی تصاویر. خودم را روی تخت رها میکنم و به سپیدی کمرنگ سحر که با زور خودش را از لابلای پلکهایم به درون میکشد خیره میشوم .دیگر هیچ تصویری وارد نمیشود  و این خوب است. به گمانم خوابی بدون کابوس نزدیک است. مریم شراوند ۲ آبان ۱۴۰۰</description>
                <category>مریم شراوند</category>
                <author>مریم شراوند</author>
                <pubDate>Sun, 24 Oct 2021 06:25:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;خارج از زاویه ممنوع!⛔</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamsharavand/%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D8%A7%D9%88%DB%8C%D9%87-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9-rsg5bmkfw9bj</link>
                <description>امروز به زبان بی زبانی ، کنایه ، ایما و اشاره، سه تن از دوستان به من گفتند که &quot;مراقب خودت باش! &quot;. این یک هشدار بود ، تهدید یا نگرانی ؟ نمیدانستم.  از چه چیزم در برابر چه چیز یا کس باید مراقبت میکردم؟ نمیدانستم!. اما راستش  همزمانی کلام دوستان را که از قرار ،به گواه اجتماع از عقلا و متفکرین و کار درستهایش میبودند ، مرا ناخودآگاه به سمت آینه کشاند. دستی به روی صورت کشیدم ، همه ی اجزا به روال قبل در جایگاه خود حاضر بودند. نگاهی به بدن مضطرب و عرق ریزانم کردم ، ظاهرا شاهدی دال بر وجود نزول بلایی قریب الوقوع در آن وجود نداشت. زیپ شلوار و دکمه های یقه هم تا خرتناق(خرتلاق) موضوع کیپ بودند و اثری از پارگی در خشتک هم نبود. نگاهی به اطراف انداختم .اشیاء پیرامون همگی به نظم سابق در چیدمان بودند. صفحات خبر را در جستجوی اتفاقی ناگهانی زیر و رو کردم که فی الحال  اوضاع جهان به روال و امور کاینات نیز کما فی السابق دور از زوال بود.  اگر از پایه های مذهبی عزیزان بی خبر بودم، مبنا را بر خواب نیمه شب ایشان و تعبیر ناگوار&quot; رویایی صادقه&quot; مینهادم. اما بنظر امری بعید می آمد.  بعد از تفکر و جوریدن بسیار میان هجا به هجای جمله ی هشداری دوستان، هیچ عامل و خطر بیرونی نزدیک به وقوع یافت نکردم و برای خروج ازین حال بلاتکلیف و حسهای موذی و آزار دهنده، با عزیزان دلسوز تماس حاصل نمودم و علت این نگرانی را جویا شدم. از جمیع صحبتهای این دلواپسان دوست ، چنین برآمد که این بنده ی حقیر مدتی است زیر ذره بین لطف و مرحمت ایشان قدم به قدم رصد میشده و هرگونه افعال سرزده و سرنزده از اینجانب به دستگاه تحلیل شخصیت و رسم نمودار و جاگیری در فرمولهای ارزیابی حواله میشده که القصه اعداد و ارقام بیرون زده ازین ارزیابی ، دستگاه را دچار error و دوستان را دچار تشویش نموده است. و نتیجه اینکه این تغییر ماهیت وجودی را نادرست و خطرناک تشخیص داده و خود را ملزم به ادا نمودن حق دوستی و سفارش بر بازگشت به مسیر قبل دانستند. با چشمانی اشکبار متاثر از این حجم درایت و دلسوزی دوستان ، و امتنان از واقف نمودن اینجانب به انحراف چندین درجه ای از زاویه ی استاندارد و مورد پسند عامه، به اتاق خلوت و تاریک خود پناه برده تا برای ساعاتی، نیک به نتیجه ی اعمال و رفتار خارج از زاویه و فرمول دوستان پسندم بیندیشم و از خود به نحو احسن مراقبت نمایم. معذورِ خاطر مشوش دوستان ، باشد که انحناء از زاویه به حد اغماض و قابل بازگشت باشد. آمین مریم شراوند مهر۱۴۰۰</description>
                <category>مریم شراوند</category>
                <author>مریم شراوند</author>
                <pubDate>Fri, 01 Oct 2021 18:43:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot; تَرَک&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamsharavand/%D8%AA%D9%8E%D8%B1%D9%8E%DA%A9-mbkkwr3feyeo</link>
                <description>باید تفکیکت کنم. قطعه، قطعه. بخش به بخش. مثل جدا کردن تکه های پازل . باید بدانم کدامین بخش از وجودت مرا اینچنین دیوانه وار به تو میخواند و چرا . کدام را دوست تر میدارم و از کدام یک بیزارم. اما تو زرنگتر از اینها هستی. هر بار که تکه تکه ات میکنم. و تکه ها را به دقت به تماشا مینشینم ، چونان مایعی سیال و غلیط دوباره بهم می پیوندی و  وجود یکپارچه و ممزوج شده ات را در حفره های وجودم خالی میکنی. تصاویر به باد می روند و من بی جواب،  چاره ای جز پذیرش عاشقیت آن کل را ندارم. منصفانه نیست . منصفانه نیست این جمع الاضداد. تو مرا هم دیوانه کرده ای! لحظه ای دوستت میدارم و لحظه ی بعد از تو بیزارم. درست عین لیوانی که آب جوشیده درونش بریزی و همزمان در سطل یخ بگذاری اش. ترک خورده ام و به اشارتی تکه هایم‌ از هم‌ فرو میپاشند. نمیدانم کدام تکه منم و کدام تو؟ مسخره نیست؟! امروز ملتمسانه میخواستم که نباشی. نبودی ....اما پررنگ تر از همیشه بودی. فیلم میدیدم، بودی. کتاب میخواندم از بین سطور حرف میزدی. راه میرفتم ، همقدم با من می آمدی. با من غذا خوردی و با من خوابیدی . حتی، حتی  در هم آغوشی شبانگاه هم همراه من بودی. میان بوسه ها و نفسها ..... اینگونه فنا شدن را دوست ندارم. این حل شدن در تو و نماندن من. گویی هر چه بیشتر از تو میگریزم،اسیرترم.  باتلاقی را میمانی که هر لحظه بیشتر فرو می کشی ام. احساس عجز میکنم. چنین فرو ریختن ، در تصورم نبود.   نوشتم تا شاید بیرون بیایی. شاید از بودنت رهایی یابم. اما چه عبث! تو خیال رفتن نداری. تو خیالی شده ای دوخته به من که خیال رفتنش نیست.</description>
                <category>مریم شراوند</category>
                <author>مریم شراوند</author>
                <pubDate>Fri, 01 Oct 2021 14:42:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;از غریبه ها دوری (نَ)کن!&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamsharavand/%D8%A7%D8%B2-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D9%8E%DA%A9%D9%86-htfihbbjtudr</link>
                <description> امروز برای اولین بار با غریبه ای کنار ساحل سیگار کشیدم. امروز برای اولین بار ، ترک موتور غریبه ای، از فرط شادی، در امتداد ساحل جیغ کشیدم. امروز برای اولین بار ته سیگار قرمز رنگ را در چاه توالت فرنگی پنهان نکرده و آن را به دست غریبه ای سپردم. امروز برای اولین بار ..... نسیم خنکی از سمت دریا می وزید و عطر تلخ و شورش را با شیطنت بصورتم می پاشید. کلمات از برابر دیدگانم میگذشتند و من حتی معنی ساده ترین واژگان را گم کرده بودم. چند بار به اول پاراگراف برگشتم و دوباره خواندم و دوباره صفحات ورق خوردند و دوباره واژه ها گم شدند. کتاب را بستم و روی تخته سنگ ، کنار کفشهایم گذاشتم. چشم به دریا دوختم.چونان صفحه ای بیکران ،بیت بیت اشعارش را در هیات امواج به زیر پاهایم میریخت. درنگ بیش ازین جایز نبود که در بزم نسیم و موج و دریا جای من خالی بود. برای درک بی واسطه ی بوسه های آب ، پاچه های تنگ شلوار جین را به سختی بالا دادم.دستها را از دو سو باز کرده و هوا را با تمام حجم ریه بلعیدم. سنگینی نگاهی بر شانه ها و کمرم نشست. سر گرداندم. غریبه ای بود. نگاه میکرد .حرف اما ، نه! و شاید با نگاهش حرف میزد. کجا دیده بودمش؟ خطوط صورت آشناتر شد، آشنایی به اندازه ی دیروز تا امروز . تصویر جان گرفت. با سوتی گوشه ی لب، پسرکِ شناگرِ سرکش را از میان دریا به ساحل میخواند. صدای سوتش تمرکزم را گرفته بود و مجبور به بستن کتاب شدم. نجات غریق بود به گمانم. اندکی عقب تر موتور سیکلتی آبی رنگ روی شنهای ساحل ردی انداخته بود. نگاهش کردم ، نگاهش را دزدید. قدمی جلو آمد. نگاهم کرد. &quot; موتور سوار میشی؟&quot; دلم میخواست . سوار شدم.  دستان باد میان موهایم تاب میخورد  و جنون سرعت ، زمان را به بازی گرفته بود . دورتر از دورِ ساحل، نزدیک به هم ، روی دو تخته سنگ نشستیم. پرسید:&quot; سیگار میکشی؟&quot;  دلم میخواست. سیگار را جز پُک زدن و پُف کردنِ دود یاد نگرفتم.  نخ سیگار را که بین لبانم گذاشت و شعله به زیرش گرفت ، خندید. به گمانم ، گمان کرد که نابلدی را تظاهر میکنم و من خوشحال شدم از اینکه او اینگونه گمان کرد. و من برای اولین بار، همزمانی افروختن شعله و کام گرفتن از سیگار را یاد گرفتم  . گفت که چند روز است مرا میبیند. پرسید که دیده بودمش موقع موج سواری ؟ و من ندیده بودمش . اشتیاق چشمانش برای دیده شدن ، تعریف و تایید ، دلم را راضی به گفتن حقیقت نکرد .گفتم که دیده ام که چه ماهرانه روی موجها سوار بود و چه ماهرانه بر گُرده ی امواج بالا و پایین میشد. و چه برقی میزد شب چشمانش از تعریف نادیده های من. سیگار به ته رسیده بود و آن ته مانده ی قرمز را از من گرفت. فقط همان. نه نامی خواست و نه شماره ای. گفت که نامش وحید است و شماره اش این.  پرسید:&quot; فردا هم می آیی؟&quot; دلم میخواست . اما نمیدانستم. خورشید چونان نیم دایره ی نقش بسته بر انتهای سیگار در افق محو میشد و او میبایست به اتاقک کار خود بازمیگشت. اما من منتظر ماندم تا شکوه غروب دریا به پایان برسد. از اولین مغازه ی آن سوی خیابان بسته ی سیگاری گرفتم و با عجله به سمت اتاقک دویدم. خدا خدا میکردم هنوز آنجا باشد. بود. سیگار را از پنجره ی باز اتاقک به سمتش سُر دادم. با نگاهش پرسید:&quot;چرا؟&quot; با نگاهم گفتم:&quot; برای تشکر، برای تشکر از اولین ها&quot; و بلند گفتم :&quot; شاید فردا نه تو باشی و نه من.&quot; مریم شراوند شهریور ۱۴۰۰</description>
                <category>مریم شراوند</category>
                <author>مریم شراوند</author>
                <pubDate>Mon, 20 Sep 2021 21:38:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;حسِّ میگویی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamsharavand/%22%D8%AD%D8%B3%D9%91%D9%90-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C%22-hlgn9mfkye2i</link>
                <description>صدای هایده در آشپزخانه پیچیده. فکر کنم آهنگ &quot;دل دیوانه&quot; باشد. با قاشق چند ضربه به اطراف کوه سبزی یخ بسته میزنم  ، سبزی ها مانند صفحه های یخیِ جدا شده ازکوههای قطبی ، داخل ظرف میریزند.هنوز زمان لازم دارند تا یخشان آب شود! ظرف را کنار پنجره میگذارم و سراغ میگوهای پاک شده درون آبکش میروم. غصه ام میگیرد.&quot; با شما چکار کنم؟!&quot; و از بوی زُهمشان سرم را به عقب میکشم.هیچ وقت یاد نگرفتم چطور با میگو غذا بپزم. اصلا چیزی که خودت نتوانی بچشی همیشه یک طرفش میلنگد. هر چقدر هم برایت از طعم لذیذ و خوشایندش بگویند، بی فایده است.بهشان نگاه میکنم. به همان اندازه که من از خوردنشان حالت تهوع میگیرم ، آنها هم از من متنفرند. هیچ رقمه خیال همکاری ندارند و جز در روغن سرخ کردنشان راه دیگری پیش پایم نمیگذارند.هایده اوج میگیرد:&quot; یه کاری کن خدایااااا. من از این دل جدا شم. نفرین به هر چی عشقه. میخوام عاشق نباشم.&quot;هایده هم چه دل خوشی دارد. عاشق شدن را امری اختیاری میداند . مثلا یکروزِ گل و بلبل که چشم باز کرده و برنامه ی روزانه اش را در ذهن مرور میکرده، در ستون اول شماره ی ۵ نوشته&quot;امروز میخواهم عاشق شوم&quot; و حالا که ابر و باد و مه و خورشید دست به دست داده تا سوز صدایش سر به آسمان نهد ، میگوید که: &quot;میخوام عاشق نباشم!&quot;باز سر و کله اش پیدا شد. نشد بخواهم دو دقیقه خلوت کنم و با آن هیبت همیشه طلبکار و نگاه عاقل اندر سفیهش پیداش نشود....&quot;حالا تو چه مرگت هست!. صد بار نگفتم آدمهای توی قصه ها را همانجا بگذار و با خودت اینطرف و آنطرف نکش. گیریم که ذهن خلاق &quot;زویا پیرزاد&quot; توانسته شخصیتی را ساخته و پرداخته کند که مدتهاست درون تو پنهان شده ، دستش را گرفته ، آورده ، روبرویت نشانده ، نشانت داده، از عاقبتش گفته ،خب کی چی؟ الان این آبغوره گرفتن برای اوست یا خودت؟&quot;آب دماغم را بالا میکشم و با پشت دست اشکهای بیموقع لعنتی را پاک میکنم. از شانس بد، این غذا پیاز هم لازم ندارد تا بار شرمندگی را به دوشش بیندازم.یاد استاد افتادم.چرا استاد میگفت:&quot; قصه ها ، همه دروغ هستند؟!&quot;چون هستند. چون روان تو به دنبال درد مشترک و همدرد مشترک میگردد تا بگوید ببین مثل تو هم هست. ببین زندگی همین است. ببین فقط تو نیستی، خوشحال باش. حتی شده آن را از دل قصه ها بیرون بکشد...راستی در مورد جبر و اختیار در امور عاشقیت هم باید بگویم که....حرفش را قطع میکنم..ساکت شو، مزخرف نگو، کلی کار دارم .حوصله ی تو عقل کل نفهم را هم ندارم.  برگرد به حفره ی سرد و تاریک خودت.به اندازه ی همین میگوها از تو هم متنفرم...میگوها... شاید راهی برای بهتر کردنشان باشد. حتما راهی هست.بعدا پیدا میکنم.مریم شراوندسوم شهریور ۱۴۰۰</description>
                <category>مریم شراوند</category>
                <author>مریم شراوند</author>
                <pubDate>Wed, 25 Aug 2021 13:14:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پری های سین یا شین</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamsharavand/%D9%BE%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%DB%8C%D9%86-plehdbt5t4qq</link>
                <description>نمایی از فیلم بیتااین روزها بی وقفه سکانسی از فیلم &quot;بیتا&quot; ، یعنی صحنه ی مواجهه ی گوگوش(بی تا) با پروانه معصومی(پری سین یا شین ، به درستی در خاطر ندارم) در ذهنم تداعی می شود.دخترکی ساده و معمولی که در تلاشی مذبوحانه برای ورود به دنیای مرد مورد علاقه اش ، خود واقعی و بکرش را نیز گم میکند.  با تمام علاقه و ارادتی که من به این بخش از فیلم دارم ، در آن لحظات حس همذات پنداری قوی با بیتا پیدا میکنم. انگار خود من در هیبت بیتا در مقابل پری سین یا پری شین های زندگی ام قرار گرفته ایم. در اینگونه مواقع  ، بخش بدجنس مغزم لبخندی چندش آور حواله ام میکند و با ترشحات سمی خود ، سری از سر تحقیر به چپ و راست برایم تکان میدهد و نچ نچی بلندبالا نثارم میکند. راستش از قیافه ی عاقل اندر سفیه مغزم هم در آن شرایط خنده ام میگیرد. اما حس شرمندگی و کافی نبودن با چنان قدرتی به اندرونی باورهایم پمپاژ میشود که مانع از باز شدن نیش مبارک، تا سرحد ممکن و ابراز شعف  و حظ وافر از تصور این حجم از ندانستن و خنگی ام می شود. و اگر تنها مانع ممکن یعنی مغز همه چیز دانم نبود قابلیت سرگرم شدن و لذت بردن از مسخرگی احوالاتم را برای روزهای متوالی داشتم. دست و پا زدنهای احمقانه ، ژستهای آب دوغ خیاری ،خیالات فانتزی ، تمرینهای بی سر و ته ، اضطرابهای شیرین  ، انتظارهای بیهوده ..... همه و همه وقتی از جایی بالاتر به خودم نگاه میکنم  ، خنده دار هستند و سرگرم کننده. راستش نمیدانم این اصرار برای یادگیری و دانستن  از کدامین سوراخ بی وجود  وجودم هست  که اگر میدانستم تا بحال صد بار درش را گِل گرفته بودم . شاید عقده و طرحواره ای ناشناخته و گم از ایام کودکی. هر آنچه هست فعلا بدجور بر گرده ام سوار است. البته خوب که فکر میکنم از سالیان دور هم پاهای این جناب &quot; بدان و بفهم&quot; دور گردنم قلاب شده بود .من حتی بهترین فرصتها برای آشنایی و بودن در کنار انسانهای متفاوت را با این پیش فرض احمقانه که &quot;او چه چیزی به من یاد میدهد&quot;  از دست داده ام.میدانم که هر چه هست زیر سر همین مغز مارموز است.انگار که من فقط با دانسته هایم دارای هویت میشوم. طفلک گوگوش در این فیلم مرا به یاد التماسهای دوستی عزیز  می انداخت که بارها مرا به تمامی مقدسات قسم میداد :&quot;خواهش میکنم نفهم! اصراری هم برای دانستن نکن، بخدا که به وقت ندانستن هزار بار خواستنی تر و بهتر از هر همه چیز دانی هستی، من چشمان خنگ و پر از سوالت را بیشتر دوست میدارم&quot; .میدانید ، اصلا مقصر همه ی اینها همان پری سینها یا شینهای زندگی ام هستند. همانها که جهان بینی مزخرف خود را لای هزار جور زرورق رنگی میپیچند و با القای حس کافی نبودن و عقب ماندگی از حلق تا جایی نزدیک ماتحتت فرو میکنند.وگرنه منکه از همان اول هم  با بیتای خنگ  درونم خوشحال و راضی بودم.مریم شراوندمرداد ۱۴۰۰  </description>
                <category>مریم شراوند</category>
                <author>مریم شراوند</author>
                <pubDate>Fri, 13 Aug 2021 12:35:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واکسن بلاد کفر</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamsharavand/%D9%88%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D9%86-%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D9%81%D8%B1-mgpdafdufbyr</link>
                <description>قفل درب ورودی خانه خراب شده و ما الان پشت در هستیم. بخاطر تزریق واکسن اندکی سرم سنگین است و احساس تب و حرارتی سوزنده روی لبهایم میکنم.  پشت پلکهایم داغ شده و درد در بازوی چپم میپیچد. مخصوصا وقتی تکانش میدهم.چون کاری از من ساخته نیست روی پله ها مینشینم و به امروز صبح فکر میکنم. من میان جماعتی حدود ۲۰۰ یا شاید هم ۳۰۰ نفر، در لباسهای فرم اتوکشیده و کفشهای برق افتاده از واکس بودم.دو سوم بیشتر آقا  و بقیه خانم بودند.آرمهای بانک مربوطه یا همان بج سینه هم روی کتها و مقنعه هایشان  مثل نشان افتخار شوالیه ها نصب شده بود. تعدادی انگشت شمار هم چون من با لباس غیر فرم بمانند وصله ای ناجور، وارد جمع شدیم. نگاه های سنگین نگهبان درب ورودی تا متصدی تحویل فرم و تنی چند از همکاران ، تصور ورود زنی عریان و خطاکار را به مکانی مقدس در ذهنم نشاند.شاید تصویری از یک نقاشی رنگ روغن برای صده های قبل که در حفره های ذهنم جا مانده بود. با شک دست به دکمه ی آخر مانتو بردم و زیر چشمی روسری را روی بخش گردن و  سینه صاف کردم. در فضای بزرگ محوطه سایبان و صندلیهایی تعبیه شده بود و پرسنل مربوطه با احترام همکاران محترم را خطاب قرار میدادند و شماره ها را صدا میکردند. گوشه ای از حیاط با اندکی فاصله از همکار کنار دستی ام  نشستم و برای گذران وقت چشم دوختم به ساختمان زیبای قدیمی وسط حیاط که حوضی مستطیل شکل رو به رویش پهن بود .تضاد جالبی بود . هنر، معماری، اصالت و تاریخ در دل تجددی نابسامان و ناهنجار.در باز شد. فکر کنم چیزیش هرز شده باشد. نفهمیدم چی!. گیجی و منگی هم باید به عوارض واکسن اضافه کنم. یک جایی میخواندم اگر احساس تعلق به جمعی را نداری ، بگرد و اجتماع مناسب خودت را پیدا کن . اگر هم پیداش نکردی، اجتماعی که به آن تعلق داری را بساز.من امروز به همه ی آن انسانهای زحمتکش و قابل احترام که بیشتر سالهای کاری ام را با آنها سهیم بودم احساس تعلق نمیکردم. انگار روی یک سیاره ی دیگر با کلیET دور هم جمع شده بودیم. از نحوه ی پوشش تا صحبت کردنشان برایم عجیب و نخواستنی بود. اما همه ی اینها را امروز وقتی  که از این اجتماع فاصله گرفتم، متوجه میشوم. تا زمانیکه با آنها یکی بودم ، میدانستم یک جای کار میلنگد و حس گناه و عذاب وجدان ازین عدم تعلق بر سرم سایه داشت. اما الان میدانم که من وارد اجتماع اشتباهی شده بودم. اجتماعی که به من تعلق نداشت و من هم به آنها.عجب چیز خوبی بود این واکسن. در عین گیجی هم مغزت مثل ساعت کار میکند. احتمالا در انستیتو  پارک محل تهیه نشده و توزیعش هم بعهده ی موتوری  محل نبوده.  با تشکر از کرونا و بلاد کفر، ژاپن. حالا باید کمی بخوابم.مریم شراوندمرداد ۱۴۰۰</description>
                <category>مریم شراوند</category>
                <author>مریم شراوند</author>
                <pubDate>Wed, 11 Aug 2021 00:55:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو که نباشی، غصه میخورم.</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamsharavand/%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%BA%D8%B5%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%85-lthk9reghc1a</link>
                <description>هیچ وقت تعداد دوستانم از تعداد انگشتان یک دست بیشتر نبوده، دوست که میگویم دقیقا منظورم کسی است که توانسته ام بخشهایی از وجودم، چه تاریک و چه روشن را برایش عریان کنم.کسی که زوایایی شرم آور، ناهنجار ، زشت و حتی آلوده را در من به تماشا نشسته ، خنجر از دستم گرفته و ضمادی بر تکه پاره های روح و روانم گذاشته.وگرنه که به جبر حرفه ام، همیشه مجبور به تظاهر به دوستی و پذیرفتن تظاهرات  دیگران به دوست داشتنم بوده ام و از شدت الطاف دوست نمایانی از این دست، بارها تا مرز خفگی رفته و برگشته ام. میدانم که حضور هیچ کس در زندگی ام همیشگی نیست و اگر باز هم بر حسب تصادف حضوری همیشگی شد، کیفیت آن حضور همیشگی نیست . میدانم بعضی از تجربه ها تکرارناپذیرند و اثرشان تا همیشه بر دیواره ی روح حک میشود. با‌ وجود همه ی این دانسته ها ، امشب از هجوم افکار وحشی و وحشت آور ، دست به دامن قلم شدم. نمیدانم چه مرضی است وقتی کسی را با بهترین کیفیت ، در بهترین زمان ممکن داری، باز هم باید غصه ی نبودنش را بخوری! مثل منکه خوشبختم ، چون تو را دارم. تویی که توصیفت آسان نیست ، فقط میدانم از مدتها قبل  ، سالهای دور ، شاید به اندازه ی همه ی عمرم انتظار کسی مثل تو را میکشیدم.اغراق نمیکنم اگر بگویم تو آرزوی تجسم یافته ی منی . نه که تو را خوب بشناسم. نه! اما من با تو خودم را بهتر میشناسم. جوری روی تاریکیهایم چراغ انداخته ای که  وجود روشن شده ام از انوارِ تو را بیشتر از من قبلی دوست دارم.حتی اگر این نور،سیاهیهای پنهان شده ام را عیان کند .میدانی داشتن تو حس عجیبیست. مثلا اگر کسی روزی به من میگفت از فکر نداشتن چون تویی  مثل همین الان چشمانم شروع به سوزش میکنند ، کلمات تار و رقصان میشوند و لبهام شوری اشک را  مزه میکنند، حتما دیوانه میپنداشتمش! اما  امشب از فکر نداشتنت بغض کردم و غصه خوردم. میدانی ،من از تصور نبودنت هم غصه میخورم. من از گم شدن و پیدا نشدن دوباره ی خودم هم غصه میخورم.مریم شراوندمرداد ۱۴۰۰</description>
                <category>مریم شراوند</category>
                <author>مریم شراوند</author>
                <pubDate>Thu, 05 Aug 2021 03:17:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;حی علی الفلاح!&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamsharavand/%D8%AD%DB%8C-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D9%84%D9%81%D9%84%D8%A7%D8%AD-hckd9xvotwan</link>
                <description>زن با صدای نفس نفس زدنهای پیاپی ، بیخ گوشش ، بیدار شد. دستهای&quot; او &quot; از روی رانهاش سُر میخورد و در انحنای کمرش از حرکت باز می ایستاد. ساعت چند بود؟ از میانه ی مژگان بلندش به گرگ و میش سحر چشم دوخت. چند ساعت بود که خواب بود؟ چند روز؟ چند ماه؟چند سال؟ ... اذان را گفته بودند؟  &quot;اذان&quot;!  از هجوم سایه های مبهم به سرش ، پلکها را به تمامی گشود. پاهاش را درون سینه و بالا تنه را در شکم جمع کرد، مثل جنینی خمیده درون رحم ، پشتش را به عقب کشید و تنگ خودش را به سینه های ستبر &quot;او&quot; فشرد. ماهی را میمانست که در خسوفِ تنِ &quot;او&quot;،  هر لحظه محو و ناپدید میشد  .  حسرتی عظیم بر فکر زن سایه انداخت: &quot;کاش این سحر همه ی موذنها خواب بمانند ، کاش عالمان دین فتوا دهند ، نماز صبح بی اذان اقامه شود.&quot; بانگ &quot; الله اکبر&quot; از پنجره ی باز  تا کنار تخت، درست بیخ بیخ گوش زن نشست . همانجا که بوسه های &quot;او&quot; ، گرداگرد گردنش تا لاله ی گوش جا خوش کرده بودند. صدای اذان گو، هُرم نفسهای خسته ، آتش بوسه ها......لرزشی خفیف بر اندام عریانش انداخت. چشمهاش را بست ، دستان سفت حلقه شده ی &quot;او&quot; دور بازوانش را با دو دست فشرد .   تن نحیفش با اندک تلاش دستان&quot; او&quot; چرخید و کمرش بر تخت فرود آمد. و &quot; او&quot; عمود بر زن، چون دیرکِ دار ، در ساحل پاهاش پهلو گرفت .  لبها بیقرار و شتابان دورادور گردنش را طواف کردند. فرصت نبود. طوافی به قطرِ دایره ای از طناب!  اذان گو برای چهارمین بار بانگ &quot;الله اکبر&quot; برآورد. چهار بار برای چهار گوشه ی چهار پایه....  زن به &quot;او&quot; که بر فراز کعبه ایستاده بود نگاه کرد، با طنابی بر گردن که هر لحظه تنگ و تنگتر میشد. صدای اذان می آمد، موذن خود&quot; او&quot; بود!.  &quot;حی علی الفلاح &quot;  زن به اطراف نگریست. حیاط مسجدالحرام از آدم ابوالبشر تا آخرین نوزادی که بر خشت افتاد، مالامال بود.عریان رو به &quot;او&quot; قامت بستند زمانیکه کعبه را از زیر پاهاش میکشیدند.   هر چه حلقه ی طناب تنگتر میشد صدای او هم رساتر به گوش میرسید.  &quot; حی علی الفلاح&quot; &quot; حی علی خیرالعمل&quot;   درد و لذت همزمان به وجود زن ریخت.پاهاش بیش ازین تاب معلق ماندن در هوا را نداشت.  همچون  &quot;او&quot; که دخول آلت مرگ تا بینهایتِ تنش ، رقصی دوار بر سر دیرک به پا کرده بود.  و&quot; او &quot;، معلق بر دیرک دار ،چرخید  و چرخید و چرخید و سماع کرد و آنقدر بالا رفت تا از دیده ها پنهان شد. و آن وقت باران باریدن گرفت و  سرها همه به آسمان بود . بارانی از خون ، که تن های عریان را میشست و قطره قطره در زمین خشک و ترک خورده ی مسجدالحرام فرو میرفت.زن خم شد و آن آخرین کودک بر خشت افتاده را در آغوش گرفت در حالیکه بر گوش راستش &quot;اذان&quot; میگفت.....  چشم گشود. موهاش خیس و قطره های سرد عرق بر پیشانی اش میدرخشید. سرش را با کرختی به سمت&quot; او &quot; چرخاند . صورت بر بالشت سفید کنارش فشرد وعطر &quot;او&quot; را با خنکای صبحگاهی فرو بلعید . صدای موذن از گرگ و میش پنجره داخل میشد و بر تشک خالی از &quot;او&quot; می نشست. &quot; الله اکبر&quot;، &quot; الله اکبر&quot;،&quot; الله اکبر،&quot; الله اکبر&quot;. مریم شراوند  مرداد ۱۴۰۰</description>
                <category>مریم شراوند</category>
                <author>مریم شراوند</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jul 2021 19:07:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;کفش پاشنه دار&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamsharavand/%DA%A9%D9%81%D8%B4-%D9%BE%D8%A7%D8%B4%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-uluip1oyagit</link>
                <description>تنها آن خبر بود که میتوانست ظهری کسالت بار در  اواسط تیر ماه ۱۳۸۷ را در انتهایی ترین اتاق کوریدور ، مشرف به بایگانی، به روزی پر ماجرا و هیجان انگیز تبدیل کند.  آن هم زمانیکه با انبوهی از فرمهای تکمیل نشده، گزارشهای ناتمام و پرونده های تلنبار شده روی هم ، دست به چانه فکر میکردم که اینبار برای دیر رسیدن به خانه با چه دلیلی  مادر را قانع کنم، امیر اگر بود مثل همیشه پس گردنم را میگرفت و تکان تکان میداد که :&quot; بدبخت ۲۶ سالته، هنوز میترسی به مامانت بگی ، با یک دوستِ اجتماعی خوش تیپ قرار داری!&quot; بعد هم عضلات حجیم بازوانش را تنگ دور استخوان شانه هایم حلقه میکرد و تا صدای خنده و جیغِ از درد مرا نمیشنید  ، موها و مقنعه ام را با هم به سمت عقب میکشید : &quot; خداییش  مامانت داماد اکازیون تر از من کجا پیدا میکنه  پریسا؟ پیجم را براش فالو کن . من بلدم چجوی مخش رو بزنم.&quot;.   سکوت حاکم بر اتاق با ترکیب خور خورهایِ مُقطع  اعرابی، که با دهان نیمه باز و پاهای دراز شده بر میز روی صندلی والَمیده بود  و تیک تاک عقربه های کُند ساعت دیواری در فواصل خورخورها ، شکسته میشد.    رشوند طبق معمولِ ساعتِ یک ،با دو عدد فنجان سفید منقّش به آرم بانک حاوی چای بعد از نهار پرسنل، در سینی رنگ و رو رفته اش، وسط اتاق ظاهر شد. با دلخوری فنجان را برداشتم و گفتم:&quot; رشوند ! مگه قرار نشد منبعد تو لیوان خودم چای بریزی، من رغبت نمیکنم به فنجونی که دهن صد نفر بهش خورده لب بزنم . سِری قبل هنوز جای رژلب دلشاد لبه ی فنجون بود.&quot;  رشوند همانطور که به سمت میز اعرابی میرفت پشت به من با بی میلی گفت :&quot;باشه معافی جان، باشه، از دفعه ی بعد به روی چَشم.به دلشادم میگم از این به بعد رژ ضد آب نزنه!&quot; وهمزمان با انعقاد جمله ی نیمه امریِ:&quot; راستی تا یادم نرفته یه سر هم به واحد حراست  بزن!&quot;  با چرخشی جغدگونه سرش را به عقب گرفت تا حظّ وافر از تماشای انعکاس کلامش را در  چهره ی برق گرفته ی من بعد از شنیدن نام &quot;حراست&quot; ، با لبخندی به پهنای دندانهای جرم گرفته ی یک خط در میانش ، نشان دهد. به گمانم هم راستا با مسیر باد اسپلیت دیواری اتاق ایستاده بود که بوی سیر هضم نشده ی نهار درون  معده اش با سوزش وارد مشامم شد.نمیدانم از شنیدن نام حراست بود یا  فضای عطرآگین دهان رشوند ، که دل آشوبه ای ناگهانی وجودم را گرفت.   اعرابی خرناس بلندی کشید و دستهای قلاب شده روی شکمش را از هم باز کرد، چشمهای سرخ و خمارش به رشوند ، اما روی صحبتش با من بود:&quot; معافی که مورد حراستی نداره! حجابش که خوبه، مانتوش هم که تو تنش زار میزنه، آت آشغالم که بصورتش نمیماله ، ریخت و قیافه و اخلاقش هم قدرتیِ خدا جوریه ، هیچ جنس مذکری جرئت نمیکنه بهش نزدیک شه، منم که سه ساله دارم تحملش میکنم تو فیش حقوقم سختی شرایط کار درج میشه! حتماً اشتباهی شده رشوند، مطمئنی معافی رو خواستن؟.&quot;  در دلم گفتم :&quot; زدی ضربتی ، ضربتی نوش کن! اینم جواب لودگیهای سر صبحت پریسا خانم، بخور، نوش جونت. &quot;..... صبح آنروز، وقتیکه  اعرابی با آن صورت گوشتالو ، قامت کوتاه،  سگرمه های درهم و لب و لوچه ی آویزان وارد اتاق شد، تا چشمم به موهای پرکلاغی و سبیلهای سیخ سیخِ مشکیش افتاد ، شصتم خبر دار شد که هوای هَووها پَسه! برایش سوت بلندی کشیدم و گفتم : &quot;اوووووف  اعرابی ، چه جیگری شدی !چقد این رنگ بهت میاد ، بگو شماره اش چنده برای بابا بگیرم.&quot;  اعرابی تا بناگوش قرمز ، کمربند را زیر چربیهای شکم جابجا کرد و مثل نارنجک از ضامن در رفته، ترکید:&quot;کسی که به ما نریده بود، کلاغ...... آره بخند ، تو هم ایستگاه ما رو بگیر، هر چی باشه از جنس خودتن دیگه! &quot; بعد صداش را کمی پایین آورد و چهره اش رنگ التماس گرفت:&quot; حالا خیلی بد شده ، مُعاف؟&quot;  دلم برایش سوخت، مصداق عینیِ &quot; سر پیری&quot; ،&quot; گر بجنبد&quot; ،&quot; معرکه گیری&quot; ، &quot;سر به رسوایی زند&quot; بود. با ۲۷ سال سابقه ی کار و ۵۰ سال سن ، سه تا دختر دم بخت و عیالی که از قرار دختر عموش هم بود، هنوزم نفهمیدم چطور عاشق زنی ۲۳ کوچکتر از خودش شد. یعنی تقریباً همسن و سال دختر اولش.   پرسیدم:&quot; کار ماراله؟&quot; درحالیکه پشت میزش مینشست ،سری تکان داد: &quot; آره، ورپریده!  دیروز با این قلب مریضم ، بساط گرگم به هوا تو خانه داشتیم. کاسه ی رنگ و قلمو به دست ، با صد تا ترفند و قهر و عشوه و کرشمه ،  یه پا اینور ، یه پا اونور، تپه تپه رنگ روی این چهار تا شوید  گذاشته. لب ورمیچینه که دوستام میگن تو با این سر و شکل چرا رفتی زن یکی همسن بابات شدی؟ نمیخوام کم از شوهرای دوستام داشته باشی. تازه برام رژیم آنلاینم گرفته ، میگه باید یکماهه، ۱۰ کیلو وزن کم کنی . دختره  از من &quot;سی سَپک &quot;میخواد!&quot; پرسیدم:&quot; سی سپک دیگه چیه؟!&quot; دستشو روی سینه و شکمش کشید:&quot; سی سپک دیگه! از اینا که سینه و شکم شش تکه دارن، میان ژست میگیرن ، عضله هاشونو نشان میدن ! ای گور بابای این ماهواره...!&quot; ناخودآگاه هیکل عضلانی و تکه تکه ی امیر  روی پرده شبکیه ام نشست. قند توی دلم آب شد . پریدم وسط حرفش:&quot; آهان ! سیکس پَک میخواد ازت! چه کم اشتها ! مگه روز اول تو را با موهای پرکلاغی و هیکل آرنولد دیده بود؟  اعرابی اینجوری کارت خیلی سخت میشه، رو تو بازسازی جواب نمیده، باید بکوبی، از اول  بسازی . &quot;  وانمود به نشنیدن کرد و ادامه داد:&quot; اینا قسمت خوب ماجرا بود، شب که رفتم خونه ی مادر بچه ها ، تا چشمش بهم افتاد خون حسن و حسین به پا کرد، نشست وسط اتاق با مشت کوبید تخت سینه اش ،  مارال را نفرین کردن. میگفت اگه دستم به اون عفریته ی  مو زرد برسه گیس به سرش نمیزارم. قسم خورد اگه فردا شب با این سر و ریخت جلوی خواستگار دخترم دربیام ، بنزین میریزه خودشو آتیش میزنه.&quot;... رشوند دنباله ی حرف اعرابی رو گرفت که:&quot; بی انصافی میکنی جلال جان! بچشم خواهری ظاهر و رفتار معافی زبانزد یه اداره است . چند تا خواستگارش از همین مشتریها را خودم جواب کردم، یکی از همکارهای انفورماتیک هم آمارش را ازم میخواست، که کوبیدمش به سقف.به کَس کَسونش نمیدیم. فقط این وسواسش را هم کنار بزاره همه چی تمومه ماشاءالله&quot; درگیر بررسی احتمالات مختلف در مغزم بودم و جواب رشوند و اعرابی را به بعد موکول کردم. افکار تحت برنامه ی پاورپوینت از یکطرف مغزم وارد و با اِفکتهای هنری از سمت دیگر خارج میشدند.... &quot; شاید زن اعرابی کار را به حراست کشانده تا  زهر چشمی گرفته و من را بعنوان شاهد بالا خواستن . شاید هم هِرُّ کِرِّ صبحم با اعرابی در دوربین مداربسته ثبت شده و مانند دلشاد ، مشمول تذکر و تعهد شدم . البته مورد حراستی دلشاد کفشهای پاشنه ۵ سانتی اش بود. از قد بلند و مانتوی جنیفر لوپز نماش که بگذریم، بی ناموس صدای تق تق کفشش هم  تحریک آمیزه ، از دایره خودشان ، &quot;اعتبارات &quot;، راپورت دادند که موقع راه رفتن برای آقایان اداره مشکل ایجاد میکند ، و احتمالا تعهد داده بود در وقت اداری یا راه نره یا کفش پاشنه بلند نپوشه یا به پاشنه ی کفشش صدا خفه کن وصل کنه!خب برای منی که  با &quot;آل استار &quot;مشکی هم یک خط در میان سکندری میخوردم و راه رفتنم کم از شلنگ تخته انداختن نبود ، احتمال تحریک خیلی پایین بود.پس موضوع چه میتوانست باشد؟ رشوند به پارتیشن کنار در تکیه داده بود و زیر چشمی مرا سِیر میکرد .به چشمهای ریزش زل زدم تا شاید چیزی دستگیرم شود. دستم را خواند ونگاهش را دزدید .و خودش را مشغول به باز و بسته کردن کرکره ی مابین شیشه های پنجره کرد. با هر بار سایه و روشن شدن کرکره درب بسته ی بایگانی نمایان و محو میشد.  &quot;یعنی ممکنه تلفنها شنود داشته باشه؟!&quot;  همین چند وقت پیش بود که زیرآب یکی از روسای شعب که با وعده ی پُست بالاتر ،  در حال دل و قلوه دادن با تحویلدار خانم شعبه بود ، خورد. آن هم از طریق همین شنود!  از یادآوری مکالماتم با امیر ، قطره عرقی درشت از پس گردن به روی کمرم قِل خورد و گرمایی شدید در گونه هایم حس کردم:  &quot;خدایا غلط کردم ، دیگه با تلفن بیت المال صحبت غیراداری نمیکنم، همین امروز هم راستشو به مامان میگم ، فقط این مکالمات شنود نشده باشه.خاک بر سرت کنن پریسا !. واااای اگر کسی ما را تو دَرَکه دیده باشه چی؟اونم وقتی تو سر و کول هم میزدیم. خب هر چی باشه بهتر از گزینه ی شنوده &quot;.  &quot; بجز اینها فقط میمونه نامه های محرمانه! که آن هم منتفی است، چون اگر قضیه درز کردن نامه های محرمانه ی مدیر باشد ، هم من که بخش وارده  و هم اعرابی که متصدی نامه های صادره هست، هر دو گیریم....&quot; صدای اعرابی رشته ی افکارم را پاره کرد: &quot;بسه ،لبت خون افتاد.بجای تیکه پاره کردن لبت، بلند شو برو ببین چکارت دارن&quot;  دستم را از لبم کشیدم و شوری خون دهانم را  مزه مزه کردم .از رشوند که حالا سرگرم جدا کردن برگهای زرد پتوس روی فایل فلزی سه کشویی گوشه ی اتاق بود،پرسیدم: &quot; تو نمیدونی باهام چکار دارن؟&quot; رشوند که منتظر چنین سوالی بود ، برگهای زرد را گوشه ی سینی ریخت . شلوار گشادش را از کمر بالا کشید و روی صندلی ارباب رجوع نشست، پای چپ را روی پای راست انداخت و دستش را به پشتی صندلی تکیه زد. زیر بغلش به اندازه ی یک پیشدستی خیس بود و  حلقه ی سفید رنگ شوره روی پیراهن چرک مرده اش پدیدار! اعرابی در حالیکه صفحه ی بازی پاسور ، روی مانیتور را میبست ، کلافه و بی حوصله گفت:&quot; زیر لفظی میخوای؟ دِ بنال دیگه&quot; رشوند بدون تغییر در ژست مدیر کُلّی اش گفت: &quot; آقا جان مسئله ، مسئله ی بایگانیه&quot; من و اعرابی که برای بهتر شنیدنش، تا کمر روی میزهامون کش اومده بودیم همزمان گفتیم:&quot; بایگانی!&quot;  اعرابی به پشتی صندلی تکیه داد و گفت :&quot; بایگانی چه ربطی به ما داره،اینجا دبیرخانه است، اگر مشکل بایگانیه که باید کاظمی را احضار کنن، با معافی چیکار دارن؟&quot; رشوند که در آن لحظه خودش را کمتر از وزیر اطلاعات نمیدید ، سرِ کیف از چهره ی کنجکاو اعرابی و نگران من ، در درز اطلاعات ولخرجی نمیکرد و قطره چکانی خبرها را به حلقمان میریخت. &quot;جلال یادته گفتم بانک را چه به کارآموز؟ یادته گفتم بچه محصل جاش تو بانک نیست؟ از همون روزی که اینجا شد کودکستان، من این روزها را میدیدم.&quot; نگاهم با نگاه اعرابی گره خورد، انگار با آن دهان نیمه باز میپرسید:&quot; چی میگه این!؟&quot; گفتم:&quot; رشوند ، پازل میچینی ؟ مگه بار اوله بانک کارآموز میگیره. این بچه محصلها باید یجایی واحدهای عملی شان را بگذرانند، تا دیپلم بگیرند. بخشنامه است. سه ماه تابستان اینجان. ما هم خوشمون بیاد یا نیاد باید اجرا کنیم&quot; رشوند گوشه ی لبش را کج کرد و به تقلید از من تکرار کرد:&quot; واحد عملی، اونم چه واحدی! عملی! با چه عملیاتی! فکر کنم باید کاظمی نمره بده بهشون.&quot; اعرابی که کاسه ی صبرش لبریز شده بود ، پک محکمی به سیگار تازه آتش شده اش زد و گفت:&quot; پاشو برو این دو تا چای را عوض کن ، آب زیپو شد. الان خودم میرم از  کاظمی ته و توش را در میارم.&quot; - &quot; زحمت نکش جلال جان!کاظمی اتاق حراسته&quot;  دوباره فعل و انفعالات شیمیایی مغزم برای تولید چسبی که این سرنخها را بهم بچسباند شروع شد. من ، کاظمی ، بایگانی ، دبیرخانه،  حراست، کارآموزها، جور در نمی آمد .سعی کردم تمام برخوردهای یک هفته ی اخیر با کاظمی را به یاد بیاورم.  بایگان لاغر اندام، کم حرف و خجالتی بانک. حدودا ۴۰ ساله ، که شیرینی تولد دختر دومش را هفته ی پیش داده بود.در این دو سال سرجمع ۵۰ کلمه هم رد و بدل نکرده بودیم.هر وقت که کارم به بایگانی کوچک و فایلهای ریلی کیپ تا کیپ آن می افتاد برای معذب نبودن من از اتاق خارج میشد و اگر مجبور به حضور دونفره مابین قفسه های تنگ بودیم ،صد بار سرخ و سفید و سبز و بنفش میشد تا پرونده یا نامه ای را به دستم بدهد. همیشه هم موقع صحبت چشمهایش به سنگهای کف بود و تمام نامه ها را هم با رعایت محرمانگی پشت نمره و بایگانی میکرد.  اعرابی خاکستر سیگار را روی پاکت نامه ای خالی تکاند و گفت:&quot; پس با این حساب پای تو هم گیره رشوند&quot; رشوند سریع از جایش بلند شد و گفت:&quot; من برای چه آقا جان؟ اصلا اون ساعت من تو بانک نبودم ،رفته بودم برای مدیر نهار بگیرم.&quot; اعرابی منتظر گرفتن دو دستی از یک دستی که زده بود گفت:&quot; خب تو اگر نامه ها را دست کارآموز نمیدادی، این وسط چیزی گم و گور نمیشد که پای کاظمی بدبخت هم گیر باشه&quot; رشوند دستهایش را به سمت من گرفت و گفت:&quot; اولاً که مسئول کارآموزان ایشونه ، نه من. دوماً نامه ای گم نشده که من بخوام جواب پس بدم، سوماً همه ی آتیشها از گور همون کاظمیه ولد چموش بلند میشه...&quot; اتاق برای چند ثانیه در سکوت محض فرو رفت. ترفند اعرابی برای روشن کردن موتور رشوند کارگر افتاده بود و من برای اینکه رشوند از ادامه ی صحبت منصرف نشود حتی پلک هم نمیزدم.      &quot; :  مردک دیلاق، پریروز یکی از همین جوجه کارآموزها را پشت قفسه ها ، تو اون دخمه گیر انداخته و ....&quot; نیم نگاهی بمن انداخت و مردد از ادامه ، دنبال کلماتی که مناسبتر باشه میگشت : &quot; استغفرالله! ،دختره هر چی التماس و گریه زاری کرده محل نگذاشته، کارش که تموم شده  تهدید کرده که اگه سر و صدا کنی و جایی حرفی بزنی هم آبروت میره و هم از دیپلم خبری نیست&quot; اعرابی با لبهای کبود، دکمه ی بالای پیرهنش را باز کرد و پرسید: &quot; پس حراست از کجا فهمیده؟&quot; &quot; دختره از ترسش چیزی نگفته، یکی دیگه از کارآموزها فهمیده و مُقُر اومده. بعدش هم خانواده اش فهمیدن، بردنش پزشک قانونی و  گواهی گرفتند، حالا هم اومده بودند واحد حراست واسه شکایت. فعلا رییس واحد دست به سرشون کرد تا فردا.سفارش کرده نگذاریم خبر هیچ جا درز کنه &quot; دوباره شوری خون توی  دهنم پیچید. با اینکه کلی سوال در سرم بود اماشرم حضور دو مرد نگذاشت تا بیشتر از این پرس و جو کنم . رو به رشوند گفتم:&quot; خب منو سَنَنَ؟ من مسئول کارهای اداری کارآموزها هستم، نه لَلَشون ، تو شرح وظایفم هم نگفته دنبالشون راه بیفتم مبادا کسی انگولکشون کنه! تازه همون موقع که تا فیهاخالدون همه ی ساختمون دوربین مداربسته گذاشتن ، چرا بایگانی را از قلم انداختن؟&quot; رشوند در حالیکه فنجانهای سرد شده را از روی میز جمع میکرد گفت:&quot; اونموقع گفتن نقطه ی کوره . هرجاش هم دوربین بگذاریم با جابجا شدن قفسه ها ، دید دوربین محدود میشه . بعد سرش را نزدیکتر آورد و ادامه داد: &quot; میخوان ببینن چطور میتونن از شکایت منصرفشون کنن، میگن واسه بانک بد میشه، حتی شنیدم مدیر ضمنی اشاره کرد که آبروی کاظمی آبروی هممونه .ببینید چی از دختره پیدا میکنید تا جلوشون دست پر باشیم. احتمالا تو را هم واسه همین میخوان. ببین این چند وقته سر و گوش دختره نمیجنبیده؟ چه میدونم یجوریکه بگن با رضایت خودش بوده. خودش نخ میداده و سر به هوا بوده...&quot; صدای آلارم مسیج  و ظاهر شدن پیام امیر بالای صفحه نگذاشت بقیه حرفهای رشوند را بشنوم.   &quot;ساعت ۴ پایین باش میام دنبالت بریم دَرَکه. زودتر مامانو دریاب که کوفتمون نکنی&quot; .  سنگینی نگاه اعرابی را روی خودم احساس کردم. سر که بالا گرفتم  با همان سگرمه های درهم صبح ، دست در جیب جلوی میز ایستاده  بود:&quot; پاشو زود برو حراست، ببین چی میگن، برگرد.من برای خواستگاری امشب مرخصی ساعتی میخوام. زودتر برم ببینم با این قیافه چه خاکی تو سرم کنم. تو که تا ۴ هستی؟&quot; موبایل را برداشته و بلند شدم.همانطور که مقنعه را جلوتر میکشیدم گفتم: &quot;آره هستم، فقط اعرابی، شب پیام بده ببینم چی شد&quot;   و با پشت دست بقایای احتمالی رژ را از روی لبانم پاک کردم. با تعریف ماجرا برای مادر ، حتما متوجه حساسیت موضوع و لزوم حضور من تا دیروقت در اداره میشد!  قبل از خروج از اتاق، به امیر پیام دادم: &quot; مامان حله. ۴ پایینم&quot; وقتی که رشوند سینی به دست ،کناری ایستاد تا من اول از در خارج شوم  ، با خودم فکر میکردم راستی دخترک هم، کفشهای پاشنه بلند میپوشید؟مریم شراوند تیر ۱۴۰۰</description>
                <category>مریم شراوند</category>
                <author>مریم شراوند</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jul 2021 17:10:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot; بچّه معلم&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamsharavand/%22-%D8%A8%DA%86%D9%91%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85%22-letrr8pstra3</link>
                <description>سپاه دانش دهه ی ۵۰ شمسیمامان معلم بود. سی سال . همیشه معتقد بود که اساس شکل گیری شخصیت و تربیت بچه در خانواده است و این والدین هستند که نقش اساسی را در ساختن آینده ی کودک ایفا میکنند، و موَیِّد این نظریه را، دوست وآشناهایی میدانست که به اتفاق هم نظر بودند، هیچ کس مثل مامان توان تربیت بچه ای که حتی با تنگ و گشاد شدن مردمک چشم فرمان بگیرد ، ندارد. و اینچنین بود که ما برفرق سر بچه های فامیل فرود می آمدیم  و  نمونه ی آزمایشگاهی زنده در تشریح قواعد تربیتی بودیم.  این ما که میگویم یعنی ما سه نفر، من و برادرهام. پرهام، پدرام و من هم پگاه. من از پرهام ۳ سال بزرگتر بودم و پدرام هم یکسال بعد از پرهام به دنیا آمد. اما بخاطر نزدیکی و اُلفت قلبی جاری میان من و پدرام که در شکلهای مختلف کتک کاری ، دمپایی پرانی ، ناسزا گویی و گیس و گیس کشی ظهور پیدا میکرد، به تصور همه، ما دو تا بچه های پشت سر هم و شیر به شیره بودیم و پرهام فرزند نخست و میراث دار نظریه ی تربیتی مادر با اختلاف زیادی از ما فاصله داشت !  در شرایط جنگی حاکم بر روابط من و پدرام، مادر ،جمله ای قصار و کاربردی داشت  که هنوز هم بعداز ۴۰ سال،با غریو صدای خشمگین  و چهره ی مستاصلش به یاد می آورم: &quot;ای خدا! من سالی ۴۰  نفر از بچه های مردم را آدم میکنم، اما از پسِ بچه های خودم برنمیام!&quot;.و بعدترها دانستم با اینکه منادای این جمله &quot;خدا&quot;  بود اما به واقع مانند رمزعملیاتهای سرّی در زمان جنگ جهانی دوم عمل کرده و مجوز مداخله ی پدر در امور تربیتی ما با استفاده از روشهای سنتی مثل کمربند و شلنگ و اجرای برخی فنون رزمی را در خود مستتر داشت. از زمانیکه که خودم را شناختم ، بارها و بارها ماجرای مخالفت مرحوم پدربزرگ را با انتخاب شغل پرستاری  دخترانش شنیده بودم، پدر بزرگ هم مثل مامان شدیداً به اصول تربیتی پایبند بوده و معتقد بود شغل پرستاری بعلت اجبارِ حضور در شیفت شب ، چشم و گوش دختر را باز میکند !  و تنها شغل مناسب در دوران پهلوی دوم برای هر بانوی عفیفه و نجیب ، صرفاً شغل آموزگاری است و در غیر اینصورت دختر را چه به کار بیرون از خانه! برای همین هم مامان و خاله جان با پذیرفته شدن در سپاه دانش تحت عنوان &quot; سرباز معلم&quot; برای گذراندن طرح به کوره روستاهای ورامین اعزام و  ماه تا ماه هم به خانه شان در &quot;بریانک&quot; تهران بازنمیگشتند! و بدینسان حتماً درجه ی کمتری از سایز چشم و گوش دخترها از نظر پدربزرگ باز میشد.اردوی قیطریه ، سرباز معلمها دهه ی ۵۰ شمسیسپاه دانش در روستاهای ورامینسرباز معلمهاخلاصه اینکه تحت تاثیر القائات و یادآوری مداوم مامان جان معلم، بر ما سه تَن امر مشتبه گردیده بود که یدک کشیدن عنوان&quot; بچه معلم&quot; جزو افتخاراتی است که مدال آن از عالم غیب بر سینه ی ما حک شده و مسئولیت خطیری در قبال حفظ و حراست از این عنوان بر دوشهای ناتوان ما گذاشته شد. از همان کودکی ، در جمعهای خانوادگی موظف به رعایت اصول اخلاقی از ابتدا تا پایان مهمانی میبودیم و با لباسهای اتو کشیده و مرتب ، عصا قورت داده در جایگاه از قبل تعیین شده توسط مامان مینشستیم و با لبخندی پخش بر صورت به سوالات میزبان با&quot; بله&quot; و&quot; خیر&quot; پاسخ میدادیم. و وقتی کودکان فامیل جلوی چشمان حسرت زده ی ما ، میوه ها ، تنقلات و غذاها را به چپاول میبردند ، با چشم غرّه های مادر، غزلیات حافظ  و متون از بَر     کرده ی مثنوی و گلستان را  به روی صحنه میبردیم. و مادر محظوظ و سرمست میشد از تشویق حضار، برای تربیت چنین فرزندانی! اما روزگار با مامان سر سازگاری نداشت و هر سه ی ما که محصول یک طرز تفکر و روش تربیتی در یک خانواده بودیم با سه خروجی مختلف به نظریه مادر واکنش نشان دادیم! پرهام خود به تنهایی یک جلد مازاد بر کتابهای سه جلدی اصول و روش فرزندپروری قطور مادر در کتابخانه بود. همیشه جزو نفرات اول در المپیادهای سراسری و راه یافته به دانشگاه تهران و بعدها هم  دانشگاه شریف. از تمام لذایذ شناخته شده ی عالم ، صرفاً کتاب را میشناخت و اولین و آخرین معشوقی که برای خود برگزید جناب مندلیف با آن حالت شوریده بود ، که عکسش را بر دیوار اتاق آویخته بود. و با این لذت تک بُعدی کماکان بر مدار موفقیتهایِ فامیلپسند میگردد و زبانزد دوستان است.  مندلیفپدرام ، در نقطه ی مقابل پرهام ، درس عبرت کودکان فامیل شد. با هرآنچه شرع و عرف بعنوان محظوظات حرام میشناختند ، آشنا بود .و با عصیان ذاتی ، تاب قوانین بچه معلمی را نیاورد و با نقض آنها ، بزرگان عرصه ی تربیتی را ملزم به تحقیق و نگارش روشهایی کاربردی تر کرد. برای نمونه همین بس که پس از ۱۰ سال آمد وشد به دانشگاه آزاد &quot;دوقوزآبادکتول&quot; و انواع خرجتراشیها ، بدون پاس کردن حتی یک سوم از واحدهای مربوطه، قدم در مسیرهای نرفته ی کل خاندان گذاشت. و اما من ، در میان این دو تن ، با فیزیولوژی منتسب به جنس اُناث، علاوه بر قوانین عام تربیتی، مشمول ماده، تبصره هایی خاص نیز میشدم که احتمالا در راستای میزان باز و بسته ماندن دو عضو جنسیتی &quot;چشم&quot; و &quot;گوش&quot; اعمال میشد. بعدتر دانستم که رعایت بسیاری از این اصول نه تنها تربیتِ بدونِ مو لا درزِ مرا به نمایش میگذاشت بلکه برای خدشه وارد نشدن به تربیت اصولی بسیاری از همنوعان ذکور هم لازم و واجب بود.  از نوع و جنس لباس گرفته ، تا انواع فن بیان و کنترل میمیک صورت و رعایت زاویه ی خط لبخند با لبها و حتی تعداد دندانهای نمایان شده در هر لبخند  گرفته تا میزان چرخش سر حول محور گردن، hide کردن برجستگیها و نحوه ی قدم برداشتن و استفاده صحیح از باسن و رانها و صدها روش اصولی دیگر برای داشتن یک فرزند اجتماع پسند! آن هم از جنس دختر.  الحق و الانصاف هم که من به بهترین شکل تمامی آموخته ها را در میدان عمل وسط میریختم. مثلا وقتی برای اولین بار در سن ۱۵ سالگی، پسر همسایه وسط پشت بام کتاب معارف را از دستم بیرون آورد ، با هر دو دست تارهای بیرون مانده ی مو را به زیر روسری سُرانده و وقتی  دستم را برای نشان دادن کفترهایش به سمت قفس کشید ، گفتم :&quot;بیزحمت از مچ بگیر&quot; .  زمانی هم که برای خداحافظی لبهایش را روی لبهایم قرار میداد همانطور که یاد گرفته بودم حتی نیم نگاهی در چشمانش نینداختم و بعد هم پشت به او پیراهنم را صاف کردم تا برجستگیها مشکلی در تربیت او بوجود نیاورند و در هر بار دیدار تمامی آموخته ها را مو به مو اجرا میکردم. یا حتی وقتی پاکت سیگارِ نیمه را در جیبهای پدرام پیدا کردم، برای اینکه مادر را ناراحت نکرده و سیگارهای باقیمانده حیف نشوند. هر روز یک نخ را در زیرزمین آتش کرده و با پُکهایی همچون ستارگان هالیوودی دود را به حلق میفرستادم. و از جای ماتیک قرمز مکّه ای مامان روی فیلتر سیگار کیفور و سرخوش میشدم. اگرچه مانند پرهام از خجالت درس و کتاب درنیامدم اما توانستم با مدرکی از دانشگاهِ آزادی نزدیکتر از دوقوزآباد کتول آرمانهای مادر را محقق کنم و شاید بخاطر همین بود که وقتی مرا دست در دست پسرک موفرفری دانشکده هنر با خشتک آویزان ، دید آنهم درحالیکه  هر ۳۲ دندانم بیرون از دهان افتاده بود، تنها به نگاهی متفکر و  چرخاندن سر از ما اکتفا کرد.  هنوز هم ، بعد از گذشت سالها و مادر شدن، وقتی در شبکه های مختلف مجازی وپیامهای گوناگون تبلیغاتی از برگزاری وبینارها، دوره های آموزشی و کارگاههای فرزند پروری و ..... صحبت به میان می آید،   مطمئن نیستم که تنها والدین نقش تعین کننده در سرنوشت کودک دارند و نقش خودِ کودک بعنوان موجودی غیر قابل پیشبینی و چارچوب گریز کمرنگتر از نقش تربیتی والدین است.مریم شراوند تیر ۱۴۰۰</description>
                <category>مریم شراوند</category>
                <author>مریم شراوند</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jul 2021 22:03:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;اعداد رنگی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-wzqpaw0wonbm</link>
                <description>با کمک دستگاه  تنفس مصنوعی&quot; ونتیلاتور&quot; به سختی نفس میکشید. با هر بار دم و بازدم جسم نحیفش خسته از چهار سال جنگیدن و مبارزه  ، روی تخت بالا و پایین میشد . چهره اش اما با پلکهای نیمه باز هم آرام مینمود. هر بار که برای جلوگیری از خشکی چشمهاش ، دستانم را روی آنها گذاشته و بر میداشتم، به آنی نیمه ی پلکها را میگشود، نمیدانم کدامین دریچه را از آن بین میدید که دل از نگاه کردن نمی کند؟! صندلی را نزدیکتر آوردم، جایی مابین پنجره و تخت.دستی به موهای تازه روییده ی کوتاهش کشیدم. این سومین بار بود که بعد از ریزش کامل ، دوباره در می آمدند. کنار گوشش زمزمه کردم:&quot; همیشه به موهای طلاییِ بلند و نرمت غبطه میخوردم. &quot;  نگاهی به صفحه ی مانیتور بالای سرش انداختم، تنها کاری که از من ساخته بود! در این چند شب دستم آمده بود که خطوط موجدار و اعداد سبز نشانگر ضربان قلب، رنگِ آبی، سطح اکسیژن  و سفید،  فشار خون را نمایش میدهد.گیره ی متصل به انگشت اشاره را جدا کردم ، رنگ آبی در مانیتور صاف شد و ردّی آبی و شاید کبود، روی انگشت کشیده و سفیدش پدیدار.دستانش را مابین دو دستم گرفتم و جای گیره را به آرامی ماساژ دادم. قطرات سِرُم به سختی خود را درون رگهای خشک شده از شیمی درمانیهای پیاپی، جا میکردند. پرستار بخش، همان جوان عینکی با ته ریش مشکی و نگاههای بیتفاوت ، ده روز پیش زُل زده در چشمانم و از نسبتم با تو پرسیده بود، گفتم که همکارم است. نه همکار کمی بیشتر، دوستم یا شاید خواهرم. پرسیدم:&quot;خوب میشود؟&quot; گفته بود که:&quot; حال خوشی ندارد ، می شنود ، اما با سطح هوشیاری پایین .&quot; و اینکه انتظار عکس العمل نداشته باش!  پرستار تو را نمیشناخت وگرنه چنین چیزی نمی گفت. اصلا اگر میتوانستی بدون عکس العمل باشی که کارَت به اینجا نمیکشید! پرستار نمیدانست که تو، سه روز متوالی با دردی که در تمام استخوانهایت ریشه دوانده بود ، پله های اداره را بالا و پایین کردی ، تا حکم اخراج دخترک خاطی را تقلیل دهی، او ندیده بود که  بی اعتنا به اعتراض ما،هر هفته بسته های سبزی و لوبیا و کرفس و چه و چه را از پیرزن دستفروش میگرفتی تا کمک خرجی برای شوهر از کارافتاده و بیمارش باشی، آری، این جوانک حتی بغض و شکایت تو را در امامزاده صالح ندیده بود وقتی نتوانستی پول عمل کودک سرطانی را قبل از مردنش جور کنی.او خیلی چیزها را نمیدانست وگرنه اینطور با چشمانِ زُلش به چشمانم نمیگفت که تو عکس العملی نشان نخواهی داد!  حالا که میشنوی برایت از چه بگویم؟  راستی چه ترسناک است که بشنوی و بشنوی و بشنوی و نتوانی به هیچ طریق پاسخ دهی!مور مورم میشود. جایی میخواندم که حتی پس از مرگ هم میشنوی! چه سِرّی است در این حس شنوایی که قبل از ورود به این دنیا در رحم مادر  و بعد از خروج از آن  در گور هم برایت کار میکند !  شب از نیمه گذشته و گلدسته های سبز امامزاده از همینجا کنار تخت هم دیده میشوند. تو هم میبینی ؟ کاش بلد بودم حرفی بزنم، التماسی کنم یا مثلا چند کیسه نمک را واسطه بین شفای تو و شفاعت او کنم. یا حداقل مثل تو بغض کنم ، عصبانی باشم و گِله گزاری کنم! اما من فقط نگاه کردم و نگاه، آنقدری که سپیده ی صبح به سفیدی چشمان منتظرم گِره خورد. کاش حداقل او خواندنِ نگاه را بلد باشد!  دیروز جماعتی با روپوشهای سفید کنار تختت به خط شدند.منکه سردر نیاوردم. دکتری که بچه دکترهای دیگر استاد خطابش میکردند گفت متاستاز شده ای، مغزت متاستاز شده، ریه ات، کبدت و.....چه خوب که گوگِل هست. پس حالا سراسر قامت بلندت پذیرای این ناخوانده مهمان شده! ایستاده نگاهت میکنم، چقدر نمیشناسمت! تنها چشمانت نشانه هایی از آشنایی قدیمی دارند. پسرک دوباره می آید، نمیدانم چه در من و شاید تو دید که نگاهش اندکی مهربانتر شد. گفت :&quot;بخواب، من هستم&quot; . اما او که تو را نمیشناخت ، از چه چیز میخواست با تو صحبت کند؟   حالا عددهای سفید مانیتور بازی شان گرفته، درست مثل موقعی که پشت مانیتور اداره اعداد را جابجا میکردی ، حالا هم به سرعت عددی با عدد دیگر جابجا میشوند. با همان سرعتی که تو تایپ میکردی! پرستار چیزهایی را درون سرمت تزریق میکند. حرف نمیزند، من هم.  اما چشمانم به دنبال پیامی در پس رفتارش ، او را میکاوند. کاش باز هم نگاهی بیتفاوت داشت، این ترحم و دلسوزی را تو هم بودی دوست نداشتی.  به چشمانت نگاه میکنم، حالا دیگر پلکهایت را هم کامل بسته ای!شاید حالا از پسِ آنها هم میتوانی ببینی. تیر ۱۴۰۰ مریم شراوند</description>
                <category>مریم شراوند</category>
                <author>مریم شراوند</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jun 2021 23:41:17 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>