<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مریم شید پیله‌ور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@maryamshidpilevar</link>
        <description>یه معماری خونده‌ی عاشق خلق مزه‌ها و کنار هم نشوندن کلمات که سعی می‌کنه بنده‌ی خوبی برای خدا باشه!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 05:07:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/32061/avatar/KSdlJ4.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مریم شید پیله‌ور</title>
            <link>https://virgool.io/@maryamshidpilevar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نکات ویراستاری وبلاگ‌نویسی | چطور خوانندهٔ بیچاره را زجر ندهیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshidpilevar/%D9%86%DA%A9%D8%A7%D8%AA-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%94-%D8%A8%DB%8C%DA%86%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%B2%D8%AC%D8%B1-%D9%86%D8%AF%D9%87%DB%8C%D9%85-ifi6vc53zihn</link>
                <description>نکات ویراستاری وبلاگ‌نویسی | چطور خوانندهٔ بیچاره را زجر ندهیم!یادگیری نکات ویراستاری وبلاگ‌نویسی برای همهٔ وبلاگ‌نویس‌ها یک امر واجب است. فرقی نمی‌کند وبلاگ سایت شخصی خودتان را در دست دارید یا برای کسب‌وکاری می‌نویسید. حتی موضوع آن حوزهٔ کاری هم اهمیت چندانی در لزوم یادگیری مهارت‌های ویراستاری ندارد. اگر نویسنده هستید، تلاش برای یادگیری سطح مبتدی ویراستاری امری حیاتی است.در این نوشته چند نکتهٔ ویراستارانه را در باب بهترشدن مقالات و فرسته‌های وبلاگی آورده‌ام. به‌تدریج نکات بیشتری خواهید خواند و این مطلب به‌روز می‌شود.جمله‌ها را رها نکنید!جملات باید در اکثر اوقات به قبل یا بعد خودشان متصل باشند. منظورم از نظر معنایی یا همان پاراگراف‌بندی است. تنها وقتی کلید اینتر را بزنید و به پاراگراف بعدی بروید که بخواهید موضوع جدیدی را طرح کنید یا مخاطب را از دست پنج‌شش خط ممتد نجات دهید! پاراگراف‌های تک‌جمله‌ای و دو جمله‌ای توجیه مناسبی ندارند.با کاما یا ویرگول دوست باشید!ویرگول به روانی متن شما کمک می‌کند. بعد از خطاب‌کردن در ابتدای جمله، عبارات توضیحی و برشمردنی‌های داخل متن که بیشتر از چهارتا هستند، کاما بگذارید.نمونه: آقای قاضی، ای کسی که باید عادل باشد، شما نمی‌دانید که او چقدر خوش‌رو، شوخ‌طبع، با نشاط، زیبا و جذاب بود.کامای اول بعد از خطاب آمده، کامای دوم پس از عبارت توضیحی بیشتر و کاماهای بعدی برای جداکردن برشمردنی‌های جمله.اصطلاحات و واژگان انگلیسی را مثل موم در دست بگیریداز کلمات تخصصی با نوشتار فارسی استفاده نکنید و آن‌ها را تنها برای آموزش به کار بگیرید. برای آموزش هم ابتدا معنا یا مفهوم فارسی اصطلاح را نوشته و در پرانتز، واژهٔ انگلیسی آن را بیاورید.نمونه: شما باید هر از چندی، محتواهای محبوب (Trend) را زیر و رو کنید و از آن‌ها ایده بگیرید.مصدرها را با نیم‌فاصله بنویسیدتمام فعل‌ها به‌صورت مصدر با نیم‌فاصله نوشته می‌شوند؛ اما وقتی صرف می‌شوند جدا می‌آیند.نمونه: نظم‌بخشیدن؛ خراب‌کردن؛ او به کمد لباس خود نظم بخشید؛ بچه‌اش دیوار صاحب‌خانه را خراب کرد.تبصره: اگر مصدر فعل در کلمه‌کلیدی با فاصله آمده، آن را تغییر ندهید.تبصرهٔ ۲: اگر جزء سومی به مصدر اضافه شود، همهٔ اجزا را جدا می‌نویسیم. نمونه: نگاه ناپسند انداختن.تنوین‌ها را فراموش نکنید!اگر می‌خواهید از قیود تنوین‌دار استفاده کنید، تنوین‌ها را دم در نگذارید! اگر نمی‌خواهید از این قیدها بهره بگیرید، می‌توانید از جایگزین‌های آشنای فارسی استفاده کنید. اما نوشتن تنوین‌دارهای بدون تنوین کمکی به پاس‌داشتن زبان فارسی نمی‌کند!نمونه: واقعاً؛ کاملاً؛ حتماً؛ لزوماً؛ مثلاً.اعداد درون‌متنی را فارسی بنویسیدتمام اعداد متن را فارسی بنویسید؛ مگر این‌که در اصطلاح تخصصی یا نام مکانی انگلیسی آمده باشد.نمونه: ساختمان شمارهٔ ۵ یکی از مکان‌های خوفناک خیابان Alexander 3 است.برشمردنی‌ها را یکدست کرده و با «؛» از هم جدا کنیداگر فهرست می‌نویسید و می‌خواهید چند چیز را پشت سر هم عنوان کنید، باید آن‌ها را هم‌جنس کنید. می‌توانید همه را به‌شکل عبارت بنویسید یا هر کدام را جمله‌ای و دارای فعل بنگارید. اما نمی‌توانید در یک دسته، بیش از دو نوع را بنویسید.همچنین بین هر کدام از برشمردنی‌ها باید از ؛ استفاده کرده و در پایان نقطه بگذارید. نقطه‌کاما (؛) علامتی است که هم وابستگی و هم استقلال را نشان می‌دهد. فرقی نمی‌کند آن‌ها را پشت سر هم و در یک سطر بنویسید یا هر کدام را در سطری جدا.نمونه: نشانه‌های این بیماری عبارت‌اند از: ۱. تمایل به پرخوری؛ ۲. ابتلا به دیابت؛ ۳. بالارفتن فشار خون؛ ۴. احساس خستگی مداوم.دو تا فاصله در هیچ کجا نداریم!ما یا فاصله نداریم و چسبیده می‌نویسیم؛ یا نیم‌فاصله داریم؛ یا یک فاصلهٔ کامل؛ یا جدایی بین پاراگراف‌ها (Enter). بنابراین چیزی به نام دو فاصله را از سرتان بیرون کنید و حواستان باشد در جایی از متن، یک فاصلهٔ اضافه از دستتان در نرود.«و یا» مفهوم را دچار شوک می‌کند!«و» را برای وصل و جمع‌کردن دو یا چند چیز می‌آوریم و «یا» را برای جداکردن و تمایزدادن. «و یا» وجهی منطقی برای استفاده ندارد و گرچه در متون قدیمی ما آمده، اما بهتر است از آن پرهیز کنید.پرانتز با درونش دوست و با بیرون دشمن است!هر چیزی که درون پرانتز قرار می‌گیرد، به آن می‌چسبد و اطرافیان آن، به‌جز علامات نگارشی با یک فاصله از او ظاهر می‌شوند.نمونه: افعال یا گذرا (متعدی) هستند یا ناگذر (لازم).به «را» و مفعولش رحم کنید!اگر از فارسی مدرسه به یاد داشته باشید، «را» نشانهٔ مفعول است و معمولاً به آن می‌چسبد. اما در طی سال‌های متمادی رفتارهای ناجوانمردانه‌ای بین این دو محبوب ایجاد شده و بینشان فاصله انداخته است. شما باید حواستان را به این جدایی جمع کنید و «را» را از مفعول عزیزش دور نکنید.نمونه: شما می‌توانید محتواهایی که بازخورد خوبی گرفته‌اند را بررسی کنید.==&gt; شما می‌توانید محتواهایی را که بازخورد خوبی گرفته‌اند بررسی کنید.است گاهی بهتر است سر خم کند!اگر کلمه‌ای مختوم به‌مصوت «آ» دارید و می‌خواهید بعدش «است» بیاورید، طبق شیوه‌نامهٔ فرهنگستان، بهتر است «است» را به‌تعظیم دعوت کرده و الف آن را حذف کنید!نمونه: داناست؛ تواناست؛ بیناست.برای اطمینان از املای درست، به‌سراغ فرهنگ املایی برویداگر در املای درست کلماتی مانند «فرایند» یا «فناوری» گیر افتادید و نمی‌دانستید که ترکیب «بازیچه» نیم‌جداست یا چسبیده، نگران نباشید. فعلاً فقط یک منبع آنلاین مناسب برای بررسی درستی آن‌ها داریم. فرهنگ املایی ویراستاران جایی است که می‌توانید درستی اغلب واژه‌ها و ترکیب‌ها را در آن جستجو کنید.بازخوانی متن بعد از اتمام نوشتن، یک امر واجب است!اگر سنگ هم از آسمان بارید و زلزله شد و صفحه‌کلیدتان از کار افتاد، بدون حداقل یک دور خواندن، متن را برای هیچ کارفرمایی نفرستید و در هیچ کجا منتشر نکنید. خیلی از اشتباهات ریز و البته مهم، در حین نوشتن معلوم نمی‌شوند. در بازخوانی که معمولاً زمان کوتاهی هم می‌برد، این ریزه‌ها به چشمتان می‌آید. برای نوشتن همین مقاله داشتم از زیرش در می‌رفتم که مچ خودم را گرفتم و چند اصلاحیهٔ نه‌چندان ریز را انجام دادم.رعایت نکات ویراستاری وبلاگ‌نویسی شاید به چشم نیاید و مهم به‌نظر نرسد. اما حتماً یک خوانندهٔ بادقت را سرکیف می‌آورد و نویسنده را در چشم او عزیز می‌کند. پس برای وجههٔ کاری خودتان و غنابخشی به محتوای فارسی، دست به یادگیری و اجرای آن‌ها بزنید.</description>
                <category>مریم شید پیله‌ور</category>
                <author>مریم شید پیله‌ور</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jan 2022 20:04:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل‌کندنی که دیده نمی‌شود!</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshidpilevar/%D8%AF%D9%84-%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-kbdpztsvqcfe</link>
                <description>تا همین چندوقت پیش، اگر یکی از اعضای فامیل مرا در منگنهٔ زندگی در تهران یا مشهد می‌گذاشت، با قاطعیت سنگ تهران را به سینه می‌زدم.اصلاً شنیدن این جمله‌ها که «خدا را چه دیدی! شاید یک شوهر مشهدی نصیبت شد!» روح و روانم را خراش می‌داد و دندان‌هایم را به هم می‌سابید!نزدیک شانزده‌سال زندگی در تهران باعث عادت و دل‌بستگی‌ام به این شهر شده بود. اما پازل اتفاقات و ابتلاها جوری چیده شد تا این دلبستگی مایهٔ عذابم شود. عذابی که شاید نمود بیرونی زیادی نداشته و ترسی درونی را به دنبال داشت. اویی که پازل را می‌چید، می‌دانست نمی‌توانم خودم به تنهایی از این شهر دل بکنم. بنابراین خودش ترتیب ماجرا را داد و مثل تمام دل‌کندن‌های این ۲۴سال عمرم، خوب مرا هدایت کرد.ماجرای دل‌کندن از تهران، شاید از آن شبی شروع شد که به مهمانی یکی از اقوام در یکی از محله‌های بالانشین غرب رفتیم. موقع برگشتن، با نگاه‌های ماشینی و محدود به سروشکل محله، معذب می‌شدم. از آن همه لوکس‌بودن و برق‌زدن همه‌چیز رنج می‌بردم و درمجموع، حس خوبی نداشتم. هرچه به محلهٔ خودمان در شرق تهران نزدیک می‌شدیم، از حس ناخشنودی‌ام کم و به راحتیِ «آخیش‌گفتن» نزدیک می‌شدم. دیگر دیدن آن همه وسیله و زندگی‌کردن در بین آن‌ها خفه‌ام می‌کرد و البته خوشحال بودم از کشف این حس جدید! انگار قدم مهمی را در خودشناسی طی کرده بودم. دوست نداشته و ندارم در بین آن همه ریسمان و کیسهٔ شن زندگی کنم. کیسه شن‌هایی که نمی‌گذارند بالون روحم را سبک کنم، هیچ زیبایی و کارایی‌ای ندارند!اما دل‌کندن اصلی و نقطهٔ عطف ماجرا روزی بود که برای تسویه‌حساب، به شرکتی که تا سه‌ماه پیش در آن کار می‌کردم رفتم. شرکتی که روز آخر، با گریه از تمام اعضایش خداحافظی کردم و ابایی از جاری‌شدن اشک‌هایم نداشتم. چک تسویه را گرفتم و راهی آرایشگاه محلهٔ قدیمی‌مان شدم.از آرایشگاه که بیرون آمدم سری به پارک بچگی‌هایم زدم. به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان رسیدم و داخل رفتم. تختهٔ سبز اعلانات و صندلی‌های انتظار و رنگ زردی که در فضای داخلی بر دیگر رنگ‌ها چیره بود، تصاویر کودکی‌ام را جان بخشیدند. چراغ‌ها خاموش بود و چندنفر در طبقهٔ بالا بودند. گفتم می‌خواهم یک‌چرخی در این‌جا بزنم اگر اشکالی ندارد و مراقب بودم بغض صدایم را در گلو نگه دارم و به گوش آقای سرایدار نرسانم. چرخی در کنار قفسه‌های کتاب زدم و خاموشی چراغ‌ها نگذاشت خیلی بینشان تاب بخورم. نگرانی آقای سرایدار از یک دختر خرس گنده‌ای که می‌خواهد خاطرات بچگی‌اش را در یک  ساختمان تاریک مرور کند هم مزید بر علت شد تا به‌سرعت از آن‌جا بیرون بزنم. بعدتر که فکر کردم دیدم چه خوب شد که کم ماندم و کم دیدم و زود رفتم...نزدیک غروب بود که پیاده‌روی را ادامه دادم. در هر کوچه و خیابان، با هر مغازه و نشانه‌ای، یاد یک خاطره می‌افتادم. موقع عبور از سر کوچهٔ خانهٔ قدیمی‌مان، صدای «... علمدار نیامد؛ علمدار نیامد.» دستهٔ سینه‌زن‌ها در روز تاسوعا در ذهنم پخش می‌شد و چندقدم جلوتر، سروصدای روزی را می‌شنیدم که همسایهٔ دیوانه‌ٔ معتاد کوچه را به دست پلیس سپردیم. وقتی به پل عابر شادمان رسیدم یاد اضطراب آن شبی افتادم که از اردوی قم دانشگاه برگشته بودم و از رانندهٔ اتوبوس خواستم همان‌جا پیاده‌ام کند تا خودم را به مترو و بعد به ماشین پدر برسانم. ترس و اضطراب آن چندقدم تا ایستگاه مترو را مرور می‌کردم.خاطرات با سرعت بی‌نظیری از جلوی چشمم رد می‌شدند؛ انگار که مرده باشم و نوبت انتقال به عالمی دیگر باشد! تا این‌که به ایستگاه اتوبوس خط ویژه رسیدم و سنگینی دل‌کندن به اوج خودش رسید. اتوبوس آمده بود؛ اما من می‌خواستم عکسی از آن شب به یادگار ثبت کنم. پس گوشی بی‌جانم را درآوردم و از این آیه و پس‌زمینهٔ تهرانی‌اش عکس گرفتم. یکی دو دقیقه بعد گوشی خاموش شد و انگار خیال من هم راحت شد که چیزی نیست تا حواسم را از فکر کردن و مرور و دل‌کندن پرت کند.به درگاه ورود به اتوبوس ایستگاه تکیه دادم و همان‌جا دل را یکدله کردم و دیدم دیگر تهران برایم ارج‌وقرب پیشین را ندارد. دیگر نه به زندگی در هر جای ایران، اما می‌توانم به جداشدن  از تهران فکر کنم. خدا بند تهران را از پاهایم باز کرده بود و داشت به گریه‌های از سر دوست داشتنم نگاه می‌کرد و ساکت بود. مثل مادری که وسیله‌ای خطرناک را از بچه‌اش می‌گیرد و مهر مادرانه‌اش را پشت سکوت و بی‌محلی‌اش قایم می‌کند تا رنج دل‌کندن بچه تمام شود و از سرش بیفتد... خدا مهربان‌تر از همهٔ مادرها و پدرها بود آن شب.حالا گرچه هنوز در این شهر زندگی می‌کنم؛ اما به‌طور عجیبی، از تعلق دیرینه‌ام به آن جدا شدم. من حتی به زادگاهم مشهد هم نباید متعلق باشم. باید رشد و بندگی را مقدم بر همهٔ تعلقات بدانم. برای تحقق این بایدها باید به شاید (شایستگی) وجودی برسم.</description>
                <category>مریم شید پیله‌ور</category>
                <author>مریم شید پیله‌ور</author>
                <pubDate>Sun, 10 Oct 2021 15:13:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باشگاه محتوا با من چه کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshidpilevar/%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-lrazymwgghba</link>
                <description>شرح یک دوره دوازده هفته‌ای از جنس بازاریابی محتواییهمه چیز از یک پست لینکدین شروع شد و هیجان تجربه یک دوره فارسی!متن ورودی به باشگاه را به مثابه تیری که بی‌هدف از چله رها می‌شود، نوشتم و پی کار خودم رفتم.چند روز بعدْ قرار گرفتن در ده نفر اول راه‌یافتگان به باشگاه، انگیزه را برایم دو چندان کرد و هدف را روشن. می‌خواستم به آموخته‌های جسته و گریخته خودم سر و شکلی بدهم و مسیر بازاریابی محتوایی را شفاف‌تر کنم.#باشگاه_محتوا با معرفی تک‌تک اعضا بالاخره شروع شد. از دوازده‌ هفته‌ای که الان در هفته یازدهمش هستیم، هفته اول حکم گرم‌کردن را داشت. اما در هفته دوم وقتی که روی پنجشنبه فارغ از کار حساب باز کرده بودم، یک سیلی محکم خوردم!برعکس هفته پیش، نتوانستم مشق عشق‌ها را سر موعد برسانم و با دیدن ارسالی‌های بچه‌ها روحیه‌ام را باختم. اما بعد از چند روز درماندگی، آخر هفته را مرخصی گرفتم و نشستم به مشق‌نویسی با تمام سختی‌هایش.روال به این صورت بود که هر هفته، کمال‌طلبی منفی و اهمال‌کاری با هم یقه‌ام را می‌گرفتند و فرایند ارسال مشق‌ها را عقب می‌انداختند. اما برای من مهم پا پس نکشیدن و تلاش کردن بود؛ نه برترشدن...باشگاه محتوا تجربه‌ها و لذت‌های جدیدی مانند ساخت پادکست و آشتی با فتوشاپ را به من هدیه داد و گوشه‌ای از دنیای شیرین محصول‌نویسی را جلوی چشمم آورد.اگر در مسیر محتوا قدم گذاشته‌اید یا در حال دورخیز و اقدامات قبل از ورود هستید، باشگاه محتوا می‌تواند مسیر را برایتان ریل‌گذاری کند!اما اگر حداقل تا حد متوسطی با بازاریابی محتوایی آشنا هستید، ممکن است دانش جدیدی نصیبتان نشود. مگر این‌که سرتان برای تمرین و چالش درد کند!در باشگاه محتوا بهتر است:زمان کافی بگذارید و شب امتحانی نباشیداگر شاغل هستید به هوای آخر هفته‌ها نمانیداهل ارتباط و تعامل باشیدرقابت را دوست داشته باشیدو در پیام‌رسان تلگرام حیّ و حاضر باشید!اهل یادگیری بودن و هدف داشتن هم که در تمام دوره‌های آموزشی مشترک است.اگر سؤال و ابهامی بود، همین‌جا بپرسید تا در موردش حرف بزنیم.</description>
                <category>مریم شید پیله‌ور</category>
                <author>مریم شید پیله‌ور</author>
                <pubDate>Wed, 16 Jun 2021 16:27:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام حضرت غیرت!</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshidpilevar/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D8%AA-nqjguyrnvyhz</link>
                <description>الگوها وقتی عظیم می‌شوند، باید به دنبال نشانه‌ها بگردیم و از راه‌های کوچک خودمان را بهشان برسانیم. باید خودمان را به مثل آن‌ها بودن بزنیم؛ حتی اگر نباشیم، حتی اگر سخت باشد...محبت، واسطه این کیمیاگری است؛ اکسیر نزدیک‌شدن به الگوها و نه اسطوره‌ها! که اگر الگوها را تنها و تنها اسطوره بدانیم، با تقدیس و احترام و البته با تنبلی و روگردانی پنهانی در دل، گذاشتیمشان روی طاقچه.من واقعا نمی‌دانم ما از کجا یاد گرفتیم شما خاندان را دوست داشته باشیم؛ با هیچ معادله و منطقی جور نمی‌آید و من که همیشه منطقم بر احساس می‌چربد، ناتوانم از یافتن جواب این سؤال.اما شما حضرت سقا! حسابتان یک‌جور دیگر است. از زندگی‌تان کتاب و روایت زیادی در دست نیست و هر چه هست در همان بیست و چهار ساعت پایان عمرتان است. اما در همان ساعت‌ها الگوی خیلی ارزش‌ها شدید، یک تاریخ را به آتش کشیدید و غیرت و شجاعت را به عالمیان درس دادید.غم شرمندگی شما خیلی سنگین است. برای همین هم بود که تمام توانتان را گذاشتید تا هرطور شده کار همان‌جا کنار فرات تمام شود و کودکان روی ماهتان را نبینند...من هرگاه ماه را می‌بينم بی‌اختیار به یاد شما می‌افتم و از وقتی ذکر کارگشایتان را یادگرفته‌ام، زهر سختی‌هایم را با شکر یادتان هم می‌زنم.« یا کاشف الکرب عن وجه الحسین، إکشف کربی بحق أخیک الحسین» ای برطرف‌کننده سختی و شدت از چهره حسین! به حق برادرت حسین، سختی و شدت مرا از من بزدای...خدا رحمت کند آن کسی که اول بار لقب «قمر بنی‌هاشم» را به شما داد... خوش‌دیده بوده و سخاوتمند!عظیم بودن شما به فرمانبری‌تان است، به شجاعتی که در اسم ساده است و در عمل پدر روح و جان آدم را درمی‌آورد. شما تمام داشته‌هایتان را پای انجام وظیفه گذاشتید و این برای من نشانه است که زود پا پس نکشم، نبرم و با واکنش‌های گاه تلخ و تند حاصل از انجام کاری درست، نبازم!شما دست و سر و جان دادید تا من این‌ها را بفهمم و زندگی کنم. راه‌های کوچک به شما رسیدن، همین فهم‌های ناقص من است برای شبیه شما شدن، برای باادب بودن.</description>
                <category>مریم شید پیله‌ور</category>
                <author>مریم شید پیله‌ور</author>
                <pubDate>Sat, 29 Aug 2020 00:18:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عمو اکبر کفاش</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshidpilevar/%D8%B9%D9%85%D9%88-%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D9%81%D8%A7%D8%B4-ecfgwstzbj6j</link>
                <description>می‌خورد ۶۰ سال داشته باشد؛ با سری کم‌مو، قدی کوتاه و اندامی غیر ورزشکاری و تپل که پیراهن تنش پر از رد پای مردم بود!کارتخوان نداشت. گفتم بروم از سوپر بگیرم، بیعانه‌ای چیزی؛ گفت: نه هیچی نمی‌خواد و لبخند زد.کفش‌ها را گذاشتم و آمدم بیرون. از سر تا ته کوچه به این فکر می‌کردم که نکند تمیز در نیاید؟ به پولش نمی‌ارزد و... در محله قبلی یک بار برده بودمشان کفاشی. گفته بود: خوب نمی‌شود؛ چون پارگی بین دو جنس پارچه و لژ کفش است و با دو رنگ متفاوت! اگر بدوزم دیده می‌شود.فردا روز که خستگی کار را به جان خیابان می‌ریختم، یادم آمد سری بزنم و سراغی از کفش‌های قدیمی‌ بگیرم.رفتم تو و سلام کردم، سرش را بالا کرد و لبخند پهنی زد. در جواب احوال‌پرسی تشریفاتی‌ام گفت: مگه میشه آدم دخترشو ببینه و خوب نباشه!یک‌ور کله‌ام ذوق می‌کرد از مهربانی‌اش و ور دیگر نهیب می‌زد که زود اعتماد نکن!کفش‌ها را روی دیوار پیدا کردم. گفت: با دقت نگاه می‌کنی و به من میگی ایراد کارم کجاست. گفتم چشم و نگاهی گذرا کردم و گفتم عالیه! تمیز و مرتب. گفت: نه نشد! بادقت نگاه نکردی؛ توی کفش را هم ببین.چسب‌های توی کفش کمی به انگشتانم می‌چسبیدند. گفتم و دهان باز کرد که: اگه اذیتت کرد یکم روغن زیتون برمی‌داری... روغن نباتی نه، روغن چرخ خیاطی هم نه... روغنِ؟ ـ زیتون. ـ آفرین روغن زیتون برمیداری با انگشت میمالی بهش که چی؟ـ که اگه به پامم خورد جذب بشه.قرارشد بروم پیک موتوری چند قدم پایین‌تر تا کارت بکشم. نشانه‌اش را موتورهای زیاد داده بود . منِ ناآشنا به محله جدید، رفتم تا سر نبش و وارد مغازه موتورفروشی شدم!دوباره برگشتم بالا و پیک را دیدم. داشتم کارت می‌کشیدم که آمد دم مغازه و گفت: دلم شور زد!خیلی بلد نیستم این‌طور وقت‌ها چه بگویم. با هم بیرون آمدیم و تکرار می‌کرد که دلش شور زده و با خودش گفته این دختر کجا رفته؟« امانت‌داری سخته باباجان؛ دخترداری سخته...»کفش‌ها را داد دستم و نگاهش به کارت بانکی دستم بود؛ گفت: کارتتو بذار جیبت!چَشمی گفتم و نگاه نگرانش را با خداحافظی و ورود مشتری جدید ترک کردم. واقعا نگران شده بود و برایم عجیب بود!شعفی تازه به قلبم خزیده بود و به امام حسین (ع) فکر می‌کردم، به نشانه‌هایی از او و منش و روش حسینی.این محرم به نشانه‌های واقعی حسینی بودن فکر می‌کنم، به آن‌ها که پنهان‌ترند بیشتر...عمواکبر ما یکی از قشنگ‌هایش بود که امام عزیز، در آن روز معمولی به من نشانش داد.کفش‌هایم را حالا از قبل بیشتر دوست دارم... با دستان او عاقبت به خیر شدند.</description>
                <category>مریم شید پیله‌ور</category>
                <author>مریم شید پیله‌ور</author>
                <pubDate>Fri, 28 Aug 2020 07:55:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل که زنده باشد، غم کیلویی چند؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshidpilevar/%D8%AF%D9%84-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-%D8%BA%D9%85-%DA%A9%DB%8C%D9%84%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%86%D9%86%D8%AF-miwh43bstufe</link>
                <description>دل که زنده باشد، غم کیلویی چند؟!یک وقت‌هایی آدم از هم‌صحبتی با دیگری، مفهومی را درک می‌کند یا با خواندن دو خط کتاب به نتیجه‌ای تازه می‌رسد. از حس کشف و شهود و تازگی روحش، می‌خواهد به تمام آدم‌ها  آنچه فهمیده را بگوید. حسی شبیه پاک کردن لاک ناخن و نفس کشیدن دوبارهٔ سطح آن، یا زدودن هر جرمی که باعث رویش‌های تازه شود. دوست دارد داد بزند تا همه را خبر کند یا مثلا دکمه‌ای را بزند تا همه بشنوند و بگوید:« آی آدم‌ها شما می‌دانستید...؟»کلمه‌ها از عجایب این جهانند و چه کلماتی عجیب‌تر و گرانبها‌تر از کلمات خالق؟! حقّ است که تا آخر عمرمان بدویم دنبال فهم و درکش، دویدن به دنبال معشوق! نیازی عمیق در بطن همهٔ ما...حالا ماه رمضان یک بهانهٔ دودستی تقدیم شده به ما بنده‌هاست از طرف او. برای قدم برداشتن و خود را انداختن در آغوشش؛ دیگر دویدن نمی‌خواهد...ترجمه‌ها خیلی خیلی کم‌اند! ناتوان‌اند در رساندن پیام معشوق، باید با زبان خودش آشنا شویم. مدرسه دانشجویی قرآن و عترت دانشگاه تهران علیهم السلام و باشگاه قرآنی نور دو نعمتِ ما آدم‌های این زمان و مکان است، از کفمان نرود یک وقت... دلِ زنده در این بلبشوی جهانی یافت می‌نشود جز در هم‌نشینی با او.لذت تدبر در قرآن را که بچشیم می‌دویم به دنبالش، با سر!ماه رمضان مبارک!www.Quranetratschool.ir</description>
                <category>مریم شید پیله‌ور</category>
                <author>مریم شید پیله‌ور</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2020 14:00:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاه نگین تنها</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshidpilevar/%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-cykkvfldvboe</link>
                <description>ما هیچ وقت، برای فکر کردن به توآن طور که باید وقت نداشته‌ایم . همیشه درگیر قسط عقب‌مانده ماه و تحویل پروژه و دل‌نگران ارتباطاتمان با آدم‌ها بودیم. نماز هم خواندیم، روزه هم گرفتیم، دستمان رسیده روضه و هیئت هم رفتیم؛ اما هیچ وقت شش دانگ حواسمان به تو نبوده. نفهمیدیم و لمس نکردیم که «همه چیز» به معنای واقعیِ آن دست تو و تحت امر توست. حتی این وسط‌ها توکل هم کرده‌ایم اما نمی‌دانم انگار قبل از اینها یک جای کار می‌لنگیده وگرنه این قدر بیچاره‌ نبودیم الان! از وقتی این عکس را دیده‌ام طوری می‌شوم که توصیفی برایش نیست، برای خودم هم مجهول است حسی که این نگین تنها بر صفحه عالم به قلبم می‌ریزد. دلایل عقلی و بهداشتی سر جای خودش اما این عکس حرف‌های دیگری هم دارد. هنوز نتوانستم هسته‌ٔ آن را بشکافم و بفهمم چه می‌خواهد بگوید ولی انرژی عجیبش خبر از رازهای سربه مهری می‌دهد که نمی‌دانم چیست. به قول آقای عسکری دل ما را قرنطینه کن! لطفا یک کربلا برویم بعد...</description>
                <category>مریم شید پیله‌ور</category>
                <author>مریم شید پیله‌ور</author>
                <pubDate>Sat, 07 Mar 2020 07:11:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم‌ها و نهنگ‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshidpilevar/%D8%A2%D8%AF%D9%85%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%86%D9%87%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%A7-gsdxlpwsdq11</link>
                <description>همان تخته خوشبختمردی بود با موها و ریش‌های بلند، صورتی زیبا و آرام داشت، حتی در آن صفحه‌هایی از کتاب که هراسان شده بود و نالان.اسمش  یونس بود، شخصیت عجیب کتاب بچگی‌های من! در یک صفحه بر لبه یک کشتی در حال  افتادن در دریا بود، مردم درون کشتی هلش می‌دادند، قیافه‌هاشان خشمگین و  دوست نداشتنی بود! صفحه‌ی بعد یک نهنگ بود و یونسی که در شکم او سر به زیر و  ناراحت بود اما با خدا حرف میزد، می‌گفت: من به خودم بد کردم و تو پاکی،  پس مرا ببخش و از این جای تاریک و نمور نجات بده. مدتی است که چیزی  نخورده‌ام، اینجا سرد است و لزج، به من رحم کن و مرا بیرون بیاور.صفحه‌ی آخر بود فکر کنم که یک ساحل نورانی و یک نخل بود و یونسی که خنده بر لب، زیر سایه درخت، مشغول خوردن خرما.ذکرش را از کتابچه‌ای عزیز که عیدی همسایه در یکی از نوروزها بود پیدا کردم، نوشته بود: برای رفع غم و گرفتاری.شده بود رندم ذکرهای قنوتم مخصوصا وقت‌هایی که در تاریکی‌های سرد و مرطوب زندگی گیر می‌کردم!یک  روز صبح اردیبهشتی در سال قبل، دیر به کلاس رسیدم، حوصله دانشجو و استاد  را یکجا نداشتم! یکی از آن شب‌های تاریک و نمور را به سختی گذرانده بودم و  بی‌حوصله نگاهم را با استاد حفظ می‌کردم. آدمِ تصویرم و ارتباط چشمی؛ و  استادی که این را بداند را نمی‌توان نادیده گرفت. استاد قرآنی را که یکی از  بچه‌ها از نمازخانه دانشکده آورده بود باز کرد. رفت پای تخته و با همراهی  ما این آیه را نوشت. توضیح هم داد اما من فقط به ذرّه‌های امید و آرامشی  خیره شده بودم که در وجودم ته‌نشین می‌شد.حالا همه ما تا اینجا،  نهنگ‌های زیادی دیده‌ایم و تو بدون اینکه خیلی به رویمان بیاوری، چندین و  چند بار در ساحل‌های زندگی نشانده‌ای‌مان؛ پس به امید نورانی‌ترین ساحل پیش  رو که بوی پیراهن یوسفمان را می‌دهد، باز هم زمزمه می‌کنیم: «أن لا إله  إلا أنت، سبحانکَ إنّی کنتُ مِنَ الظّالمین»سوره انبیاء، آیه ۸۷ترجمه آیات عکس:«  حال، قصهٔ یونس: در نتیجه ایمان نیاوردن مردم، با ناراحتیِ زودتر از  انتظار از شهر خارج شد. خیال می‌کرد که بر او سخت نمی‌گیریم؛ اما نهنگی در  دریا بلعیدش! در تاریکی شب، در آن فضای تنگ صدا زد: معبودی جز تو نیست.  کاردرست تویی. در واقع، من بودم که به خودم بد کردم.آن وقت دعایش را مستجاب کردیم و از آن مخمصه نجاتش دادیم. مؤمنان را این طور از گرفتاری‌ها نجات می‌دهیم.»</description>
                <category>مریم شید پیله‌ور</category>
                <author>مریم شید پیله‌ور</author>
                <pubDate>Fri, 06 Mar 2020 03:00:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یا جواد الائمه ادرکنی</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshidpilevar/%DB%8C%D8%A7-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%A6%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%AF%D8%B1%DA%A9%D9%86%DB%8C-yxow58epvdaj</link>
                <description>یکی از همان روضه‌های نازنینتان :)من خیلی شما را نمی‌شناختم و هنوز هم نمی‌شناسم. تنها جایی که یادتان می‌افتادم همان وقت‌هایی بود که مولودی‌خوان مجلس می‌گفت: «اگر حاجت می‌خواهید امام رضا را به فرزندشان قسم بدهید»، «ذکر یا جواد الائمه ادرکنی خیلی برای حاجت‌های دنیوی کارگشاست»، «امام رضا (ع) خیلی به فرزندشان علاقه‌مندند، حرم که می‌روید جوادالائمه را واسطه کنید» و...همین ذکر «یا جوادالائمه ادرکنی» یک جور خاصی آرامش می‌دمد در روان انسان، ریتمیک است اصلا؛ می‌شود جوری خواند و دکمه صلوات‌شمار را فشار داد که دل آدم حال بیاید از تکرار آوایش!اما قصه اصلی وقتی شروع شد که به طور کاملا برنامه‌ریزی شده از جانب شما، به یک روضه ماهانه دعوت شدم. دو سه روزی قبل از روز روضه صدایم کردید، روضه‌ای که به نام شما بود: نشست فرهنگی مذهبی روضه امام جواد (ع).حالا از آن روز حدود پنج ماه می‌گذرد و شما دست‌های گرمی در دست من گذاشتید، نورهای زیادی به من بخشیدید که من در حد ظرفیتم آنها را بلعیدم. نمی‌دانم قرار است تا کی در محضر وجود بخشنده شما باشم اما خدا کند که معرفت خود را از من دریغ نکنید... نه از جواد بعید است دریغ کردن!میلادتان مبارک ما! خجسته باد روزی که قدم به این دنیا گذاشتید و دنیای خواسته‌های ما را ریتمیک کردید!اگر دوست داشتید برای خواندن نوشته‌های کوتاه من و اطلاع از مقاله‌های بعدی، به کانال تلگرام «قول‌های پاره‌وقت» بپیوندید.http://t.me/gholhayeparevaght</description>
                <category>مریم شید پیله‌ور</category>
                <author>مریم شید پیله‌ور</author>
                <pubDate>Wed, 04 Mar 2020 23:40:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن لحظه‌های طلایی</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshidpilevar/%DA%86%D9%84%D9%91%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B1-%DB%B2-spsrlfi7z8o1</link>
                <description>همان اراده‌های کوچکی که یکهو از رخوت بلندت می‌کنند و می‌نشانندت سر کاری که باید، همان انگشتت که بازگشت گوشی را آن‌قدر لمس می‌کند تا سرانجام به قفل آن برسد. همان لحظه‌ای که از خواب بی‌موقع به سمت دمنوش‌ پناه می‌بری و دوباره برمی‌گردی سر مطالعه.همه‌ی «آن»‌هایی که تغییر جهت می‌دهی به سمت کمال، هر چقدر هم که کوچک و در نظرت بی‌اهمیت باشند، زندگی تو را می‌سازند، کیفیت بودنت در این جهان را. اینها جهادهای کوچکی هستند که اگر نباشند، نمی‌رسد روزی که در چشم خدا عزیز شوی. پس تو قوی‌تر از وسوسه‌های آهسته‌ی آن دشمن آشکار باش و ذرّه ذرّه جبهه‌ی حقّ وجودت را قوی کن؛ با همین «آن»های شگفتی‌ساز!</description>
                <category>مریم شید پیله‌ور</category>
                <author>مریم شید پیله‌ور</author>
                <pubDate>Mon, 02 Mar 2020 23:06:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چلّه نور ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshidpilevar/%DA%86%D9%84%D9%91%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B1-%DB%B1-wvnuvkrymk2f</link>
                <description>اصلا صدای تو همان امواجی است که از ساز مردِ در کوچه امروز به خانه ما ریخت. هم او که نمی‌دانم از کجا پیدایش شد و طرف‌های ظهر روز یازدهم اسفند ماه، آمدن بهار را بشارت داد. او یکی از پیامبران تو بود با همان ریتم شادی که سر تا ته کوچه را رفت و بذر امید در خانه‌ها کاشت.تو همانی که دیده نمی‌شوی و همه جا هستی! فقط چشمان ما گاهی نقص فنی پیدا می‌کنند و فوکوسشان روی آن ویروس منحوس نادیدنی گیر می‌کند. ما وقتی دوربینمان خراب می‌شود می‌رویم نمایندگی، حالا برای دیدگان بدقلقمان باید کجا برویم؟ نمایندگی بخش بصری خلقت تو کجاست؟شاید اول باید گوش‌هایمان را جرم‌گیری کنیم تا صدای فرشته داعی را بشنویم که دعوتمان کرده به هم‌نشینی با تو. هم‌نشینی مفهوم خیلی عمیقی دارد به گمانم، چیزی فراتر از هم‌کلامی. در هم‌نشینی علاوه بر صحبت با فرد مقابل، کنارش می‌نشینیم و نزدیکی و انس بیشتری شکل می‌گیرد. من فکر می‌کنم اگر کسی آدم را به هم‌نشینی دعوت کند خیلی به آدم توجه و علاقه زیادی نشان داده. حالا تو، خالق تمام موجودات ریز و درشت این جهان و آن جهانی که ما از ابعادش تصوری نداریم، دعوتمان کرده‌ای به هم‌نشینی با خودت! و خب مگر کسی شک دارد لحظه‌ای نشستن با تو برابر است با کوری در برابر تمام بدی‌ها؟پی‌نوشت: چلّه نور تلاشی برای یافتن هر روزه‌ی نشانه‌ای از اوست. دعا کنید برای استمرارش...</description>
                <category>مریم شید پیله‌ور</category>
                <author>مریم شید پیله‌ور</author>
                <pubDate>Sun, 01 Mar 2020 18:18:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن نجات‌بخش است!</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamshidpilevar/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-tltbqv5hg6fk</link>
                <description>اصلا وسط همان کارهای به هم‌پیچیده و افکار قمردرعقرب باید نوشت، در آسودگی نوشتن که هنر زیادی نمی‌خواهد. وقتی نمی‌دانی فلان سفارش را کی تمام کنی و ای وای که باید در مورد مطلبی جستجو می‌کردی و بدان و آگاه باش که هنوز لباس‌ها را اتو نزده‌ای!دقیقا همانجا دفترت را باز کن و همین‌ها را بنویس، حتی اینکه پاهایت از سرما یخ کرده و ظرف‌ها در ظرفشویی انتظارت را می‌کشند، بگذار دفترت جزئیات حال و زمان خودکار به دست گرفتنت را بداند، بفهمد چرا دوباره بدخط شدی و خرچنگ‌ها را سیخ کردی که راه بیفتند و قورباغه‌ها را از خواب ناز پراندی؛  فقط بنویس، دفتر را ببند و برگرد سر همان کاری که بودی... حالا بگو مزه تمرکز شیرین است یا ملس؟!</description>
                <category>مریم شید پیله‌ور</category>
                <author>مریم شید پیله‌ور</author>
                <pubDate>Tue, 24 Dec 2019 22:02:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>