<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مریم تاواتاو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@maryamtavatav</link>
        <description>نویسنده . داستان نویس                 tavatavmaryam@gmail.com</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 01:41:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/21325/avatar/tzxOlt.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مریم تاواتاو</title>
            <link>https://virgool.io/@maryamtavatav</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حتی اگر رستاخیز شود</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamtavatav/%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AE%DB%8C%D8%B2-%D8%B4%D9%88%D8%AF-znzk6ejcjpju</link>
                <description>دوباره تو را به یادم آوردم. تو با پای خودت نیامدی. من بودم که آستین خاطراتت را کشیدم و آوردمت وسط حافظه‌ای که بین تو و یک آلزایمر انتخابی، دومی را انتخاب نکرده بود. نه‌ این‌که فکر کنی توهمِ امید برگشتنت دوباره به جانم افتاده...نه. من فقط یک روز صبح از خواب بیدار شدم، از پنجره‌ی اتاق، چشمم افتاد به درخت‌هایی که جوانه زدند. بعد با خودم گفتم بهار هم بالاخره زورش رسید تا زمستان و یخبندان را شکست دهد. انگار به چشم‌های من، تمام جهان زورشان چربیده بود که خزان‌های طولانی را از روی شانه‌ی درختان محو کنند. فقط من بودم که زورم به نگه‌داشتنِ تو که هیچ، حتی به محو یاد تو هم نرسید. فقط من بودم که اسمت را بی‌حضورت به همه‌جا می‌کشیدم و نمی‌خواستم معنای رفتن، نبودن و نداشتن را باور کنم. فقط من بودم که رفتنِ زمستان و آمدن بهارهای پی‌در‌پی یادش نمی‌داد که مرگ را باور کند؛ مرگ آدم‌هایی که تنشان را به خاک نمی‌سپاری اما شکل رفتنشان قلبت را سیاه‌پوشِ خاطراتشان می‌کند. همان‌ها که هنگامِ رفتن، دستشان به خون قلب‌هایی که شکستند آلوده است؛ بی‌خداحافظی‌رفته‌ها، دل‌به‌دیگری‌سپرده‌ها، مجبورها... همان‌ها که در را می‌کوبند و می‌روند و در‌عوض، درب دیگری را برایت باز می‌کنند از جهانی که تمامش علامت سوال است؛ که چرا رفت؟ چرا نماند؟ چرا نجنگید؟بالاخره یک روز باید یاد می‌گرفتم که آدمیزاد، خیلی از عزیزهایش را زنده‌زنده راهی قبرستان قلبش می‌کند. که فقط مرگِ تن نیست که آدم را هم‌نشینِ سوگ می‌کند. شکوفه‌های بهار امسال، یادت را هل داد به ته صندوقچه‌ی قلبم. فقط برای لحظه‌ای مغزم سبک شد از به‌دوش‌کشیدنِ نامت. آخر، نام تو خیلی چیزها را یادم می‌آورد؛ نام تو، دسته‌ی چمدان سنگینی از خاطرات را می‌دهد در دستم. زورم نمی‌رسد که بکشانمش دنبال خودم.من تو را، چمدان خاطراتت را و حتی تردید مردمک چشم‌هایت را در لحظه‌ی رفتنت سپردم به خاک تا در اغوش بگیردشان. من شکل دیگری از مرگ را باور کرده‌ام. امید برگشتنت را و جهانی را که برایم از چراهای نامنتاهی ساختی، به خاک سپردم. تو بگو رستاخیز شود؛ تو بگو مردگان برخیزند و الهه‌ی عدالت وادارت کند به ‌جواب‌دادن به تمام سوال‌هایی که بی‌جوابیشان جوانیم را آتش زد؛ من، تو و تمام آن چراها را در یک عصر بارانی، زیر درخت سرو بلندی خاک کردم. دلم می‌خواهد باقی عمرم بنشینم و بهارهایی را که بعد از زمستان از راه می رسند استقبال کنم. با نسیم همراه شوم و هرجا درخت سروی دیدم بایستم، چشم‌هایم را ببندم و دنبال خاطره‌ای محو بگردم که هرچه فکر می‌کنم به یاد نمی‌آورمش.نویسنده متن: مریم تاواتاو</description>
                <category>مریم تاواتاو</category>
                <author>مریم تاواتاو</author>
                <pubDate>Tue, 13 May 2025 06:18:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جرات حذف آدم اشتباهی</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamtavatav/%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AD%D8%B0%D9%81-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%DB%8C-yoaezgz57jyr</link>
                <description>جرات را تو باید یادم می‌دادی. باید یادم می‌دادی چه‌طور از حذف آدم‌های اشتباه نترسم. لااقل باید یک‌جورهایی آماده‌ام می‌کردی برای تحمل دل‌شکستن‌های طولانی، برای وقت‌هایی که کلمه، قلبم را زخمی می‌کرد.یک لیست بلندبالا دارم از چیزهایی که درس ندادی و رفتی. یک‌عالمه سوال دارم از جاهایی که برایم توضیح ندادی و رفتی. بعد از تو کسی نتوانست برای آن لیستِ بی‌قواره، هیچ جوابی ردیف کند. کسی نتوانست به من بفهماند که انتظارم را از آدمیزادِ خاکی برسانم به کفِ زمین. فوتِ کوزه‌گریِ دیگرهای عاقل هم به کارم نمی‌آمد. لج کرده بودم. می‌خواستم خودت باشی و درس‌های ناتمام را تکمیل کنی. معلمِ دیگر می‌خواستم چه کنم؟! بقیه مگر می‌دانستند؟! بقیه شبیه تو قلم را در دست نمی‌گرفتند. بقیه آن‌جوری که تو نگاهم می‌کردی به من زل نمی‌زدند. بقیه وقتی اشک‌هایم را می‌دیدند مثل تو غمگین نمی‌شدند. بقیه فقط آمده بودند تماشا تا رد حضور کمرنگشان را جا بگذارند و بروند و به بعدهای پوج بی‌انتها برسند. تو بودی که همیشه برای ماندن‌های تاابد، وقت داشتی. تو بودی که اگر پای من وسط بود برای هیج رفتنی عجله نداشتی. توی بی‌عجله کجا رفتی؟!برمی‌گردی یک روز و تمام آن جاهای خالی را پر می‌کنی. برمی‌گردی و کوزه‌ی قلبم را که هزار تکه شده نو می‌کنی. برمی‌گردی و جرات را یادم می‌دهی تا دست آن‌ها را که به اشتباه گرفته بودم رها کنم؛ که نترسم... که نترسم... آخ اگر آن روز برسد که دیگر نترسم...نویسنده متن : مریم تاواتاو</description>
                <category>مریم تاواتاو</category>
                <author>مریم تاواتاو</author>
                <pubDate>Thu, 08 May 2025 03:41:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترسیده از آدمیزاد...</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamtavatav/%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%AF-idcopkfqxisp</link>
                <description>برایش اسمی نگذاشتم. نمی‌دانستم باید به آن احساس عجیب و غریبی که ساکن روحم شده چه بگویم. از تنهایی بزرگ‌تر، از حسرت قوی‌تر و حتما که اندوه را در خودش قورت داده بود. دلتنگی؟! این که نام خودم است. تو می‌توانی در یک خیابان شلوغ، آرام زیرلب بگویی: دلتنگ! و من سربرگردانم از سر دورترین چهارراه، از کنار مغازه‌هایی که خیره شده‌ام به بیهودگی ویترین‌هایشان. من می‌توانم بدوم به سمت تو و بگویم: صدایم کردی؟! دلتنگی شده دست، پا، صورت، خنده، گریه؛ دلتنگی شده من. اما این احساس لعنتی، هیچ‌کدام این‌ها نیست؛ نمی‌شناسمش. فقط می‌دانم هست و در وجودم ساکن شده و نخواهد رفت.. آمده تا تمام دنیا را رو‌به‌روی چشم‌هایم بیاورد، تو را یادم بیندازد و بعد بنشیند یک گوشه و دست‌به‌سینه نگاهم کند. وقت‌هایی که بیشتر بهش فکر می‌کنم بیشتر ذوب می‌شود در من. عروسک خیمه‌شب‌بازی‌اش می‌شوم. می‌خندم، می‌رقصم، با صدای بلند در خیابان آواز می‌خوانم و بعد بی‌حرکت می‌ایستم و منتظر می‌مانم اشک بیاید تا من و شهر و ویترین تمام مغازه‌های پیاده‌رو را در خودش غرق کند. اما نمی‌آید... مثل تو که نیامدی...فقط یک‌بار بود که حس کردم نزدیک شده‌ام به آن لحظه که بفهمم از کجا آمده؛ راهم افتاده بود به یک دشت دور. زن فالگیری دستم را گرفت، به چشم‌هایم نگاه کرد و گفت: ترسیده از ادمیزاد شده‌ای... من در آن لحظه فقط به تتوهای ریز و درشت دست‌هایش خیره شده بودم. به این فکر کردم که سال‌هاست می‌خواهم بروم و تتویی بزنم روی دستم. طرحش؟! یادم نیست. اسمم؟! خودم؟! حتی این هم یادم نیست. من فقط دخترکی را می‌بینم با موهای آشفته که در باد می‌دود؛ از بوی آدمیزاد ترسیده. دنبال دسته‌ای فالگیر راه افتاده و می‌تواند با اشک‌هایش تمام دنیا را در خودش غرق کند.نویسنده متن : مریم تاواتاو</description>
                <category>مریم تاواتاو</category>
                <author>مریم تاواتاو</author>
                <pubDate>Wed, 07 May 2025 05:16:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به وسعت تاریخ شکست‌های یا انسان پر آرزو</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamtavatav/%D8%A8%D9%87-%D9%88%D8%B3%D8%B9%D8%AA-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B1-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88-cdyqdk4ygzsc</link>
                <description>اگر بپرسی چندمین بارت بود که درب قلبت، تو بگو اصلا درِ ورودی خانه‌ات را به روی او که نباید باز کردی، برایت سیاهه‌ای رو می‌کنم به وسعتِ تاریخ شکست‌های یک انسانِ پر‌آرزو؛ به اندازه‌ی جاه‌طلبیِ او که فکر می‌کرد یک روز بالاخره تعلقش به یک جمع، به چند آدمِ نزدیک را به رخ همه می‌کشد اما از یک جایی به بعد فهمید که کدام رخ، کدام دیگری، کدام جمع؟! از تمام دوست‌داشتن‌هایش خاطره‌‌ای دور و مبهم از مسافرانی به یادش ماند که آمدند، چندروزی ساکن شدند و بعد به امید جایی بهتر یا آرزویی پروسوسه‌تر رفتند؛ و همین‌طوری دنیایش پر شد از صدای کوبیده‌شدنِ درب خانه‌اش؛ از پژواک صدای مهمانان موقتی که یک‌روز می‌آمدند، سیری در خانه می‌کردند، به قاب‌های روی دیوار سرک می‌کشیدند و بعد می‌رفتند. دنیا انگار پر شده از آمده‌هایی که برای ساکن خانه‌ی قبلی، رفته به حساب می‌آیند و برای میزبان منتظر بعدی، آمده‌ای که قول ماندنش را باور کرده. رفتن‌ها به آمدن‌‌ها تغییر شکل می‌دهند و بد از دل همان آمدن‌ها رفتنی دیگر شکل می‌گیرد.من تا ابد به تکرار همین رسیدن‌ها و گذشتن‌ها برایت سیاهه‌ای رو می‌کنم از ادم‌هایی که اسیر همین چرخه شدند. تو در این سیاهه، دور اسم زیبای بی‌معرفتهای زندگی من، خط پررنگ‌تری بکش. گناه خودشیفته‌ها را سنگین‌تر نشمار. گرفتارهای بلاتکلیفی را که تا لحظه‌ی آخر بین انتخاب من یا دیگرانِ این جهان پر دیگری، سردرگم بودند، بی‌گناه‌تر ببین. تو به لیست بلند بالای رفته‌های من باشفقت نگاه کن. فرض کن جندتاییشان خواستند بمانند اما نشد. چندتایشان سعی کردند تا برای نرفتن از خانه‌ی کوچک من دلیلی پیدا کنند اما زورشان نرسید؛ زورشان به خودشان نرسید. تو به جای لعن و نفرین ساکنان موقتی خانه‌‌ام کمی به امیدهای واهی صاحب خانه بخند. اگر خواستی بپرس که رفتن هر کدامشان را چگونه تاب آوردم. آن‌وقت قلبم را نشانت می دهم تا ببینی که کدام رفتن، کدام تاب، کدام فراموشی؟! تمامشان حی و حاضرند. تمامشان از جایی که رفتند ماندنی‌تر شدند. غبار رفتنشان یادشان را از قلبم پاک نکرد. کنار هم به سردرگمی روی آوردیم؛ من شدم مجنون. موهای فرفریم شد ویترینِ ذهن پریشانی که یادها حمل می‌کرد و فراموشی نمی‌دانست...حالا این موها، این قلب پرجمعیت، دیگر در این خانه جا نمی‌شوند. سپرده‌ام دیوارها را بردارند، سقف را کنار بزنند. می‌خواهم ساکنان خانه را با خودم به دشت ببرم، به دریا برسیم. می‌خواهم ردشان را روی همه‌جای زمین بگذارم. شاید این بارِ سنگین را به زمین بسپارم و بعد راه آسمان را پیدا کنم؛ این بار تنهای‌ تنهای تنها.نوشته: مریم تاواتاو</description>
                <category>مریم تاواتاو</category>
                <author>مریم تاواتاو</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jul 2024 07:49:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دربست تا زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamtavatav/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-xl53bbk8x7rr</link>
                <description>دربست تا زندگییادداشت درباره کتاب تاکسی سواری نوشته سروش صحتچاپ شده در مجله تجربه - اردیبشهت 1403نویسنده یادداشت :‌مریم تاواتاودنباله ی دردهای روح آدمیزاد را اگر ادامه ی ترسها و حرفهای درونی اش دانست، میتوان در خیلی جاها پیدا کرد. برای لمسشان آنقدرها نیاز نیست که دور رفت. میشود حوالی خیابانهایی که پشت چراغ قرمزشان میایستد، پیاده روهایی که از آن میگذرد و تمام تاکسیهایی که به مقصد نامعلوم سوار میشود پیدایشان کرد. اگر این شکلی به ذات زندگی نگاه کرد، دیگر برای شنیدن فکرها و لحظه های انسان نیاز نیست جای دوری رفت. اینجور دنیا را دیدن یعنی اصالت را به لحظه ها دادن؛ و البته که اگر ادبیات را پنجرهای برای تماشای نگاههای مختلف به مفهوم هستی و زندگی دانست، داستان و داستانک، واحد جمع و جورتری از نظاره کردنِ لحظه هایی است که سریع میآیند و میروند اما عمق اتفاق درونشان ماندگارتر از سرعت شروع و پایانشان است.«تاکسی سواری» سروش صحت مجموعه داستانکهایی است که در تاکسی میگذرد. این کتاب نه از جهت شهرت نام نگارنده اش که بیشتر با تکیه بر دید فلسفی راوی در هر داستانک، برگ برندهای را در دست دارد که خواننده را با خود همراه میکند. گویی که خواننده در مسافرتهای کوتاه راوی چیزی از خودش را پیدا می کند، ردی از خودش را میبیند که نمیتواند به راحتی از کنارش بگذرد. درست شبیه مسافری که در یک عصر پاییزی به مقصدش رسیده اما دلش میخواهد آخرِ قصه مسافر کناری را که درحال تعریف برای راننده و باقی مسافرهاست، بشنود. شاید اندازه چند کوچه از مقصدش دور بیفتد اما میمانَد چون چیزی، آنی، او را فرا گرفته که وادارش میکند این لحظه را با تمام وجودش در آغوشش نگه دارد. تاکسی سواری خوانها به همین شکل، سراغ داستانهای بعدی و بعدیِ کتاب میروند. گاهی مکث میکنند و به مکالمه کوتاه راننده، مسافر و راوی می اندیشند و به آشنا بودن موقعیت و سوال مطرح شده و حتی نامعلوم بودن جوابها مینگرند؛ تمام این ها دست به دست هم میدهد تا خواننده با کتاب، با داستانهای بعدی و نامعلومیِ حوادث صفحات جلوتر همراه شود.نگاهی که سروش صحت به وسعتِ زندگی با تمام سادگی و پیچیدگی اش در این داستانها دارد، تصویر چشمهای یک بشرِ متحیر از هستیِ پیش رویش است. همین میشود که دست اتفاقهای ساده را میگیرد و به تمامیتِ معنای لحظه ای میاندیشد که شخصیتها در آن حضور دارند. برای چنین روایتی نیاز به اوجهای غریب و گره های پرالتهاب ندارد. تمام آنچه نویسنده در اینجا لازم داشته، چشمانی است که زندگیهای معمولی را خاص ببیند و نگاه خواننده را به سمت ویژه بودنِ اتفاقهای به ظاهر عادی ببرد؛ گویی از گوشه ای دنج، انگشت اشاره اش را به سمت نوعی از زندگی نشانه گرفته که برای تفهیمش نه نیاز به طومار کلمات و جملات دراز است و نه حتی حضور التهابی که حوادث به جان قصه ها میدهد؛ کافیست تجربهی لمس دستمان به دستگیره تاکسیِ محل کار تا خانه را به یاد بیاوریم، پوست انگشتهایمان زبریِ اسکناسهای تاشده بقیه پولمان از راننده را چندباری لمس کرده باشد و چنددفعه ای درد و دل مسافر کناری را گوش داده باشیم؛ آنوقت معنای حضور و بودن را در همین کارهای تکراری و به ظاهر بیاهمیت میتوان به حساب آورد و شاید دیگر نیاز به انجام کارهای عجیب و غریب نباشد؛ نه آهی برای حسرت زندگی ستاره های حلبیِ جامعه میماند و نه افسوسی برای معروف نبودن و ثروت افسانهای نداشتن؛ اینجا اصالت در گرو لحظاتی است که انسان با انسان در تعاملی فراتر از مجاورت جغرافیایی قرار میگیرد و ماورای ظاهر به درون و اندیشه دیگران می اندیشد.تاکسی سواری بی ادعاتر از آن است که بخواهد مفهوم ساده اش را با ادعایی بزرگ تاخت بزند. عطر زندگی در داستانکهای کتاب، پخش شده. داستانکهایی که انگار میخواهند برای روایت تصویرهای کوتاهش شاهدی بیاورند؛ شاهد صحنه ای که انگار برشی از زندگی روزمره و به ظاهر معمولی است. انگار شخصیتهای قصه هایش فهمیده اند که نباید مغلوب عرف زمانه جامعه ای شد که معمولیها را جدی نمیگیرد و آنقدرها در ستایش ستاره های قلابی، کف زده که دیگر نه دستهایش نایی دارد و نه برای ذهن خسته از صداهای بیهوده مجالی مانده که مفهوم زندگی را در تو درتوی خیابانهای شلوغ پیدا کند. شخصیتهای کتاب از راننده و مسافر انگار در مواجهه با جریان جادویی داستان، آغوش خود را به روی فلسفه باز گذاشته اند.البته شاید برخی داستانکهای تاکسی سواری میتوانست چه از حیث شخصیتپردازی و چه از لحاظ تعریف گره اصلی، وضوح بیشتری را در معرض خواننده قرار دهد و اینگونه در ذهن او برای تجزیه و تحلیلهای بعدی بیشتر به یاد بماند. یعنی گاهی علاوه بر ایجاز، حضور پررنگتری از شاخ و برگ دادن به روابط آدمها برای طرح مسایلی عمیقتر همچون تنهایی، سرور و حتی مرگ میتواند داستان را بهتر و تاثیرگذارتر پیش ببرد.نمیتوان منکر این شد که بخش زیادی از موفقیت تاکسی سواری، وامدارِ تجربه ای است که سروش صحت در سالهای فعالیت هنری اش در ارتباط با فلسفه ی زندگی به دست آورده. ردی از مفهوم چرایی زندگی و فلسفه ی بودن، به عنوان امضای صحت در کارهای اخیرش وجود دارد. دغدغه ی طرح سوالاتی از این جنس، سیطره ی دیدگاهی است که تسلیم روزمرگی و تکرارِ فرایند زندگی نشده بلکه دوست دارد فراتر از لحظه های پراضطراب و سراسر تشویش زندگیهای امروز، به درون انسان سرک بکشد و در کنار ترسها و اضطرابها معنایی برای خود پیدا کند؛ معنایی که حتما در گرو ارتباط با خود و دیگران و توجه به احساسات و روح به وجود میآید؛ احساساتی که ترکیبی از عشق، خشم، نفرت ، امید و حتی یاس است اما تمام اینها در نهایت، بخشی از تجربه های درون ما را میسازد که آگاهی از حضورشان مرحله ای از سفر زندگیِ هر انسان ِدر جستجوی معنایی است. گویی نویسنده، چراغهای در امتداد خیابانهای شهر را شاهد گرفته تا رفتنِ مسافران به سمت معنای عمیقتری از زندگی را به تماشا بنشینند.</description>
                <category>مریم تاواتاو</category>
                <author>مریم تاواتاو</author>
                <pubDate>Tue, 23 Apr 2024 15:33:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنها که سبک بالند..</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamtavatav/%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%86%D8%AF-gdh3pokuodur</link>
                <description>لازم نیست برای دیدنش چشم بگردانم و دورترها را بگردم. کافیست فقط بی‌آن‌که سرم را بچرخانم، از گوشه‌ی چشمهام حضورش را تمام‌قد ببینم. وقتی راه نمی‌روم، ایستاده؛ وقتی قدم‌های بلند برمی‌دارم، دنبالم می‌دود. توی چرخش رقص‌ها زودتر از من به مرکز دایره‌ی فرضیِ ذهنم رسیده؛ توی نور شب‌های کریسمس یا تاریکی خیابان‌های شهر، هر جا که می‌روم با من است. به خیالش من دیگر بعد از این همه مدت، به بودنش عادت کرده‌ام. به خیالش من هم آدمیزادم شبیه بقیه‌ای که به آدم‌های اشتباه عادت می‌کنند، به تصمیم‌های غلط خو می‌گیرند و وقتی می‌فهمند از پسِ حذف کسی یا چیزی برنمی‌آیند، بودنش را نادیده می‌گیرند تا هیچ تعادلی را بهم نزنند و وارد جنگ تازه‌ای نشوند. اما من خیلی وقت‌ها به انسان آرامی که می‌توانستم در نبود این موجود باشم فکر می‌کنم. شبیه آدمیزاد نیست که یک روز دستش را بگیرم بنشانمش پشت میز یکی از کافه‌های تاریک شهر و بپرسم چه از جان من می‌خواهد؛ چرا توی خوشی‌ها وقتی می‌خندم همیشه با چشم‌های زل‌زده ایستاده کناری و دارد نگاهم می‌کند و بعد پوزخندی می‌زند که یعنی بایدم بخندی...یا وقتی غمگینم و کرور کرور اندوه روی شانه‌هایم است، چرا جوری نگاهم می‌کند که یعنی خودت انتخاب کردی...کاش یادم می‌آمد چه زمانی اجازه‌ی حضورش را در لحظه‌هایم‌ دادم. حضور هیکلی عظیم‌الجثه که فقط من می‌بینمش. همان‌که مرا به لکنت می‌اندازد و پرتم‌ می‌کند به جهان شک‌های بی‌انتها؛ شک به تمام راه‌های رفته و نرفته، به تمام آن‌هایی که رهایشان کردم؛ به نقش من در چرایی رفتن تمام آن‌ها که رهایم کردند... و نقطه مشترک تمام این شک‌ها آن است که من مقصرم. توی دادگاهِ این همراه نامرئی، من تاابد گناهکارم...دلم می‌خواهد یک روز توی یک جشن بزرگ، وقتی بی‌وزنیِ چرخش مکرر در رقص سراغم آمده همان‌طور که دنیا دور سرم می‌چرخد از لابه‌لای تصاویر مبهمِ آدم‌ها و اشیا بفهمم که دیگر نیست؛ ببینم که بار گناهی را که به سنگینیِ تاریخ یک زندگی است از دوشم برداشته و رفته. کسی چه می‌داند شاید اگر این بار را از شانه‌های من بردارد، آن‌قدر سبک شوم که پرواز کنم و از بالای آسمان روی نقطه‌ای دیگر از این زمین پهناور ببینمش که برایم دست تکان می‌دهد و می‌گوید: «نٓجی المُخَفَّفون... آن‌ها که سبک‌بالند نجات پیدا کرده‌اند...».نویسنده متن : مریم تاواتاو </description>
                <category>مریم تاواتاو</category>
                <author>مریم تاواتاو</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jan 2024 01:08:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌آرزوی آرام</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamtavatav/%D8%A8%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-lovze9tv2xbf</link>
                <description>مریم تاواتاوتوی جهان‌های موازی، جای هزاران نفر دارم زندگی می‌کنم. محبوب‌ترینشان یک نقاش است که از صبح که بیدار می‌شود ایستاده روبه‌روی بوم نقاشی‌اش، رنگ‌ها را می‌پاشد روی صفحه‌ی سفید و تمام مدت دارد آهنگ‌های کوچه‌بازاریِ صدسال پیش را گوش می‌دهد. برایش مهم نیست که باقیِ هنرمندها آهنگ‌های مدرن‌تری گوش می‌کنند. برایش مهم نیست که سبک نقاشی‌اش اقبالی دارد یا نه. در عوض همیشه مشتری برای خرید بوم‌هایش هست که اگر هم نباشد باز هم او چیز زیادی از زندگی نمی‌خواهد. همه‌ی چیزی که می‌خواهد خلاصه شده توی همان لحظاتی که قلم‌مو را محکم به کاسه‌ی رنگ می‌زند، طرح جدیدش را تمام می‌کند و بعد چای عصرش را داغِ داغ می‌نوشد. حتی شبیه من نگران چاپ‌شدن یا نشدنِ یادداشت‌ها و کتاب داستانش نیست. خودش را بنده‌ی هیچ دغدغه‌ای و سنجاق‌قفلی به هیچ لیستی از آرزوهای بلند و بالای عمر‌حرام‌کنی نمی‌کند.من عاشق آدم‌هایی هستم که لیست آرزوهای بلند و بالا برای زندگی ندارند؛ شغل مهم‌تر، پول زیاد، خانه‌ی بزرگ و جا دار، رویای همیشگیشان نیست. همان‌ها که نمی‌گذارند داشتنِ یک مشت آرزوی دور و دراز که باید چندسال دنبالش بدوند تا شاید بهش برسند، به خاک سیاه بنشاندشان. آن‌ها مفهوم زندگی را دودستی سفت چسبیده‌اند؛ برای همین هم درِ خانه‌شان را به روی هرچه آدم سمی هست می‌بندند؛ به مصلحت، سلامی نمی‌گویند و به منفعت، هیج دستی را نمی‌فشارند. همان کاری را می‌کنند که دوست دارند و خودشان را مجبور نمی‌کنند چیزی را دوست داشته باشند حتی اگر آن، رویای دست نیافتنیِ خیلی‌ها باشد. آن‌ها ارزش معمولی‌بودن را فهمیده‌اند و عرفان و معرفتی مگر هست فراتر از این؟!شاید یک روز برسد که بوم نقاشی‌ام را کنار ساحل ببرم و به دلتنگ‌های به‌ساحل‌آمده، نقاشیِِ چهره‌ی خندانشان را بفروشم. بعد آن‌ها هم بخندند، دریا به حرف بیاید و بگوید: مرا هم می‌کِشی ای بی‌آرزوی آرام؟! آخ اگر دریا با من حرف بزند.....نویسنده: مریم تاواتاو</description>
                <category>مریم تاواتاو</category>
                <author>مریم تاواتاو</author>
                <pubDate>Tue, 12 Dec 2023 19:41:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودت را ببخش...</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamtavatav/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A8%D8%AE%D8%B4-m8mi0f60sxto</link>
                <description>مریم تاواتاوخودت را ببخشدرباره کتاب &quot; کتابخانه ی نیمه شب&quot; نوشته ی &quot;مت هیگ&quot;نویسنده یادداشت : مریم تاواتاوچاپ شده در مجله تجربه - آبان 1402هنوز نمی دانیم این که آدمی در بمبارانِ امکانات عصر مدرن، اسیر انتخاب های متفاوت شده، نعمت است یا عقوبت. انسان، روبه روی جهانِ انتخاب های متفاوت ایستاده و نمی داند از بین سیل عظیمِ احتمال ها کدام را عملی کند و از کدام ها بگذارد. همین اتفاق در جهان داستان هم افتاده. خواننده ی امروز، خود را در انبوه کتاب ها و قصه ها می بیند که باید عمر و تمرکزش را صرف خواندن تعدادی از آن ها کند تا شاید از بین همه ی آن ها یک قصه مایوسش نسازد. &quot;کتابخانه ی نیمه شب” نوشته ی &quot;مت هیگ&quot; همان یک دانه ای است که از پسِ مایوس کردنِ خواننده اش برنمی آید. شاید چون دست روی موضوعی گذاشته که انسان مدرن، روز و شب، درگیرش است: قصه ی انتخاب و حسرت؛ داستانِ همیشگیِ نگاه به گذشته و رنج مرور چراییِ خیلی از نشدن ها.داستان درباره زن جوانی به نام &quot;نورا سید&quot; است که از انتخاب‌های خود در زندگی، راضی نیست و همواره به خاطر تصمیمات گذشته اش دچار عذاب وجدان است. این داستانِ آشنای خیلی از کسانی است که همواره به پشت سر نگاه می کنند و به درستی انتخاب هایشان مشکوک اند. نورا  احساس می-کند در همۀ دو راهی های زندگی اش، همیشه بدترین راه را انتخاب کرده و با این انتخاب به خودش و دیگران آسیب زده. در ذهنِ مفصرپندارش همواره دادگاهی برپا بوده که او را گناهکار پنداشته و به همین خاطر او حس می کند که حضورش برای هیچ کس مفید نبوده حتی برای گربه اش که نتوانسته از او به خوبی مراقبت کند. نورا اگرچه دارای استعدادهای فراوانی است اما در برخی جنبه های زندگی آن طور که خودش و دیگران انتظارش را داشته رشد نکرده و این درنگِ همیشگی با او همراه بوده که شاید می توانسته جور بهتری زندگی کند. در نقطه ای از این زندگی پرتنش، تمام قضاوت ها و زخم زبان  های دیگران، او را به ستوه آورده و معنای کل زندگیش را در واژه شکست خلاصه می کند. نورا تصمیم می گیرد به زندگی اش پایان دهد اما به جای آن که مرگ سراغش بیاید، خود را در کتابخانه ای عجیب می بیند که کتاب ها تا قفسه هایی بی نهایت چیده شده و هرکدامشان فرصت زندگی دوباره در تک تک زندگی هایی که حسرتش را داشته به او می دهد. هریک از این زندگی ها خرده داستان هایی است که ماجرای اصلی کتابخانه ی نیمه شب را می سازد.کتاب از آن دسته داستان هایی است که خواننده را به سمت عمیق تر زندگی می کشاند و به تمام اتفاق-هایی که حسرت برآورده نشدنشان در دل نورا مانده، فرصتِ وجود می دهد و خواننده را به سفری می برد تا به تمام آن نشدن ها و حضور دوباره شان، با نگاه دیگری بنگرد. گویی مسیر داستان، یک نوع سیر و سلوک را در برمی گیرد و از اسارات انسانی می گوید که در زندان آرزوهای به فرجام نرسیده اش حبس شده. شاید در این مسیر، مفهوم فرجام، رضایت و انتخاب، معنای عمیق تری به خود بگیرد؛ معنایی عاری از قضاوت دیگران و زمانه ای که می خواهند به فرد، احساس ناکافی بودن را القا کنند. کتابخانه ی نیمه شب با استفاده از قدرت جادویی خیال، سفری را به دنیاهای موازی شروع می کند و بعد از خواننده می پرسد : &quot;حالا چه؟ هنوز هم نورا مقصر است؟&quot;کتابخانه ی نیمه شب مناسب حالِ تمام آن هایی است که به خاطر انتخاب هایشان خودشان را نمی توانند ببخشند.  شاید بیشتر از همه اهمیت نوع &quot;نگاه&quot; به زندگی را ارزش داده است. این که با کدام نگاه به یک زندگی نگاه کردن است که می تواند حس فرد را نسبت به آن زندگی تغییر دهد. حال آن که نویسنده نه خواسته مستقیما شعار انگیزشی بدهد و نه حتی می خواهد نسخه ی خاصی را برای زندگی همه بپیچد. داستان، بیشتر شبیه هدیه ای است که قدرت خیال به انسانی داده که همیشه زندگی حالش را به شایدهای قبلی گره می زده  اما حالا  برای یک بار هم که شده می تواند به رویارویی با آن شایدها برود و عملیشان کند.شاید کلید موفقیت این کتاب، در روایتِ داستان درباره زندگی کسی است که دچار بحران معنا شده-اند. روایتی ساده از یک زندگی معمولی است؛ از همان جنس زندگی های ساده ای که در آن، امید زایل می شود،آدم ها دچار بحران معنا می شوند و نمی تواند با خودشان مهربان رفتارکنند. انتهای کتاب گویی برگزاری نوعی آیین بخشش خود است؛ نوعی بازنگری به  مفهوم سرشاریِ اتفاقات زندگی، پذیرش و بخشش.این کتاب در جهان جوایز مختلفی گرفته؛ در فهرست بسیاری از کتاب های پرفروش جاگرفته اما شاید محبوبیت فراوان آن، فراتر از فراوانیِ جوایزی که دریافت کرده، در نگاه فلسفی ای است که نویسنده به ماجرای زندگی داشته. انگار این جهان مدرن، همواره در حال شلاق زدن بر پیکر نحیف روح انسان است؛ او را در معرض مقایسه ها و اتهام ناکافی بودن قرار می دهد. اما این کتاب در میانه و انتهای روایتش، شلاق انتقاد را از دست مدرنیته و دیگران می گیرد و نور شفقت و محبت را به انسان نشان می دهد. و البته که &quot;مهربانی&quot; همان حلقه ی فراموش شده  در زنجیره ی آرامش انسان امروز است، انسان امروز که اگرچه پردستاورد است و جاه طلب اما هم چنان برای حفاظت از روح خود، هنوز حتی قدم های اول را برنداشته. انسانِ امروز تنهاست و ساده لوحانه فکر می کند تنهایی خود را می تواند بالوح های تقدیر، مدارج تحصیلی و موفقیت های کاری پر کند. اگر به این ها نرسد، انگار از قافله ی زندگی، عقب افتاده. این یکسان خواهیِ افراطی و بدون توجه به تفاوت های فردی و شرایط ویژه ی هر فرد نتیجه ی نگاهی است که بی کفایتی تزریق می کند. در حالی که انسان، ورای تمام این قضاوت های بی رحمانه، موجودی است دارای حق انتخاب برای معنای زندگی خود. این حق انتخاب و حرکت در مسیر تجربه ناشی از گزینش یک هدف و عمل خاص می تواند توام با موفقیت و شکست باشد. اما حتی همین واژه شکست و پیروزی را باید در مختصات زندگی همان فرد معنا کرد. نه این که با قیاس او با دیگران و زدن برچسبِ شکست خورده، روح او را خراشید.  فرصتی که درکتابخانه ی نیمه شب به نورا داده می شود تا به زندگی های جایگزین برود در واقع نوعی موهبت است که قدرت خیال و تجسم این امکان را به او داده تا یک بار به مرور تمام بی محبتی هایی که درحق خودش روا داشته بپردازد و خود را از جایگاهِ همیشه متهم بودن نجات دهد و حتی با تمام اشتباهاتش خودش را دوست بدارد. این انقلاب درونی، تقابلی است با جهان و دیگرانی که  می خواهند انسان را  تبدیل به کالبدی بی معنا، سفارشی و قابل پیش بینی کنند و هرگونه عدول از دستاوردهای مورد انتظار را هم چون پتکی بر سر او بزنند. این دست نوازش بر زخم های روح انسان مدرن کشیدن است که کتابخانه ی نیمه شب را با اقبال خوانندگان مواجه کرده؛ خوانندگانی که در جست وجوی نجات و مراقبت از روح خود، همه جا حتی صفحات کتاب های ادبیات را می گردند.</description>
                <category>مریم تاواتاو</category>
                <author>مریم تاواتاو</author>
                <pubDate>Tue, 14 Nov 2023 00:53:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به خیالم کیمیاگرم</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamtavatav/%D8%A8%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%85-%DA%A9%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D9%85-j0aimcbbemib</link>
                <description>مریم تاواتاوحساب دفعه‌هایی که نمی‌دانستم سکوتم درست بوده یا نه از دستم در‌ رفته. زمانی فکر می‌کردم این سکوت‌‌ها نشانه‌ی قدرت من در کنترل زبانم است. خیلی به این قدرت می‌نازیدم مثل همه‌ی آن‌ها که در جوانی و خامی به هر قدرتی می‌نازند. کلی سال گذشت تا فهمیدم آدمی که همه‌جا حتی در مقابل رییسِ خودخواهش فقط چشم می‌گوید، در بهترین حالت یک بله‌قربان‌گوی ظالم‌پرور است و در بهترین شرایط می‌شود همان کسی که در یک صبح زمستانی، نامه‌ی استعفایش را جوری می‌کوبد روی میزِ رییسش که بیشتر از همه، انتقام را از چوبِ میز بگیرد نه آدمی که پشت آن نشسته.من از چوبِ میزِ خیلی‌ها انتقام گرفتم؛ از خودِ آن آدم‌ها نه. آن آدم‌ها را رها کردمِ و جوری رفتم که از صدای قدم‌های مصمم و محکمم زمینٖ زیرپایم به لرزه افتاد. من زمین را بارها با همین رفتن‌ها لرزاندم اما شاید باید برمی‌گشتم و از حقم دفاع می‌کردم. اما من همانی بودم که ترکیب سکوت و رفتن را اکسیر جادوییِ انتقام می‌دانستم. به خیالم کیمیاگری می‌کردم. می‌خواستم دنیا را با همین سکوت‌های کش‌دار، گلستان کنم. فکر می‌کردم اولین شرط صلح، همین چیزی‌نگفتن است. برای همین هم همیشه لشگری آدمِ راضی از خودم دور‌و‌برم بود؛ همان جماعتی که هیچ‌وقت از خودش نپرسید که چرا من به هیچ‌چیز اعتراض نمی‌کنم؟ عجیب نیست که من هیچ‌وقت خواسته‌ای، حرفی، نگاهی خلاف آن‌چه آن‌ها می‌خواستند نداشتم؟ خودم می‌دانستم چرا. چون من همان‌کسی بودم که از تنهایی می‌ترسید؛ فکر می‌کرد اگر تنها شود دیگر چه کسی مدال کارمند نمونه، دوست بامرام، شهروند سازگار را به گردنش بیندازد. رابطه من و خیلی‌ها آن‌قدر سست بود که با اولین نه‌گفتنم کل اسکلت ارتباطمان آوار می‌شد روی سر خودم. من از آوارها می‌ترسیدم؛ از خراب‌کردن هر نوع آبادی فراری بودم. دل‌خوش بودم به همان مدال‌های افتخار رنگارنگ؛ همان تحسین‌هایی که از خودم می‌شنیدم.این روزها سنگینی این مدال‌ها دوشم را آزار می‌دهد. خیلی بیشتر از درخشش آن مدال‌ها در نور خورشید، به زیبایی گردنِ کشیده‌ی بی‌مدالی فکر می‌کنم که موهایش را آزادانه در باد می‌چرخانَد؛ به آرامش کسی که انتقامش را با کوبیدنِ روی میز و به‌رعشه‌‌در‌آوردن در و دیوار نمی‌گیرد؛ کسی که شبیه گذشته‌ی من نیست اما خیلی دلم می‌خواهد یک روز مثل او با قدم‌های آرام و با صدایی که نمی‌لرزد، روبروی کسی که حقی را از من گرفته بایستم و نترسم از دست بدهم شغلی را، موقعیتی را و یا حتی انسانی راهنوز هم ترس از دست دادن دارم اما فهمیده‌ام که حقارتِ به هر قیمتی چیزی را نگاه‌داشتن، نفسم را بدجور بند می‌‌آورد.نویسنده: مریم تاواتاو</description>
                <category>مریم تاواتاو</category>
                <author>مریم تاواتاو</author>
                <pubDate>Thu, 05 Oct 2023 15:45:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی محو شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamtavatav/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D9%88-%D8%B4%D8%AF%D9%86-sknp57cnt59b</link>
                <description>مریم تاواتاو . نویسنده و داستان نویس من از آن‌هایی هستم که وقتی دلشان می‌شکند محو می‌شوند. از همان‌هایی که در وقت ناامیدی، از هرچه چشم در عالم هست خودشان را قایم می‌کنند. نه حوصله‌ی جواب‌دادن به سوال‌های بی‌ربط را دارند؛ نه پاسخ‌ به کنجکاوی‌ آدم‌های دور و نزدیک، آرامشان می‌کند. تا به حال هم چندین‌باری اساسی خودم را غیب کردم. نخواستم کسی صورتم را ببیند وقتی زندگی، روی تلخش را نشانم داده؛ نخواستم گردنم را بگذارم روی تیغه‌ی تیز گیوتین قضاوتٖ همه‌چیز‌دان‌ها. نخواستم برایم تجویز راه‌های نرفته را کنند. ترجیح دادم تکه‌های قلب شکسته‌ام را از زمین بردارم و بروم گوشه‌ای پناه بگیرم. برای همین به‌گوشه‌رفته‌ها، دل‌شکسته‌ها و ساکت‌مانده‌ها را خوب می‌شناسم.بهنام دیانی را هم همین تازگی‌ها شناختم؛ نویسنده‌ای که حدود سی سال قبل، کتابی نوشت و رفت؛ محو شد در تاریخ ادبیات. بعضی‌ها می‌گویند زنده است؛ بعضی می‌گویند سال‌هاست مرده. و من جزو همان بعضی‌ها هستم که در فاصله‌ی روزی که فهمیدم چنین نویسنده‌ای وجود داشته تا همین امروز که کتابش را خواندم، مبهوتم. توی پیاده‌رو، خانه، اتوبوس، هرجایی که فکرش را کنی هزار بار اسمش را با خودم مرور کردم و بغض کردم برای غربتش..در تمام این روزها هرجا رفتم یک چشمم زل زده بود به تصویر عکس کتابش توی گوشیم. یکی از همان عصرها که بهت‌زده بودم، رفتم به کافه‌ی خلوت نزدیک خانه.آرزو کردم کاش آن‌جا بود. دلم می‌خواست برای او هم قهوه‌ای سفارش می‌دادم؛ سیگاری تعارفش می‌کردم و میگفتمش که این کافه، دنج است؛ کسی نمی‌آید؛ کسی از تو چیزی نمی‌پرسد و من؟! من همان دل‌شکسته‌ای هستم که چند قاره را پشت سر گذاشته و حالا معلق بین اقیانوس و خشکی، بین آدم‌های سرزمین سرمایه‌داری، شبی نیست که به حال خودش و وطنش یک دل سیر، گریه نکند. شبی نیست که دلش پرپر نشود برای تمام آن‌هایی که تلاششان را کردند. تا ادبیات زمانه‌ی پرجور ما را غنی کنند اما نامشان گم شد در تاریخ پرماجرای سرزمینم. همان‌ها که قلمشان درخشان بود اما اقبالی پیدا نکردند تا مردم آن‌ها را بشناسند. من اما کتاب تو را خواندم؛ من اما با داستان کوتاه‌هایت آن‌قدری عجین شدم که از زندگی جدا شدم... جوری که دوباره دلم خواست محو شوم. دلم اندازه‌ی تو شکست... دل‌شکسته‌ای که هیج‌جا از تو نشانی نیست؟! .نویسنده: مریم تاواتاو</description>
                <category>مریم تاواتاو</category>
                <author>مریم تاواتاو</author>
                <pubDate>Mon, 02 Oct 2023 17:46:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا عکس دونفره با تو ندارم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamtavatav/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-wi9kbsh0pxjm</link>
                <description>.من با تو هیچ عکس دونفره‌ای ندارم. توی تمام عکس‌هایی که هردوتایمان هستیم، تو خودت را قایم کرده‌ای لابه‌لای بقیه‌ای که بین ما فاصله انداخته‌اند. من هم گوشه‌ای نشسته‌ام، نیم‌رخ راستم را رو به دوربین کرده‌ام و تا لحظه‌ی آخر، منتظرم که جایت را عوض کنی بیایی کنار من تا لااقل یک عکس دسته‌جمعی داشته باشیم که من و تو در آن کنار همیم. اما تو همیشه جایی بودی که از من خیلی دور است؛ عکس‌ها که هیچ، من حتی قبل و بعد از لحظه‌ی زل‌زدنم به دوربین هم تو را نداشتم.برای همین سال‌هاست عکس‌گرفتن از خودم را دوست ندارم. فکر می‌کنم همیشه توی عکس‌ها حالت یک آدم چشم‌انتظار را دارم. حالت کسی که او را جا گذاشته‌اند. شبیه آدمی که در آخرین لحظه، دویده سوی جمعیت تا خودش را توی کادر دوربین جا دهد تا شاید به دست‌های تو برسد اما همیشه دیر رسیده. همیشه تو را نداشته... حتی خنده‌ی آدم‌های دیگر توی آن عکس‌ها انگار پوزخندی بود به روزگار من. انگار تمامشان می‌دانستند من همه جا چشم‌انتظارت بودم.توی تمام ترمینال‌های اتوبوس‌رانی، تمام فرودگاه‌ها منتظرت بودم بیابی به بدرقه‌ام، برسی به استقبالم. فکرِ آمدن تو، لذت هر سفری را از من گرفت. فکر‌کردن به این‌که تو هیچ‌وقت نخواستی، انتخاب نکردی تا پیش من باشی، بیشتر از دردِ نبودنت پیرم کرد. نه این‌که بخواهم بگویم تو باعث سفید‌شدن این تارهای مو هستی. بالاخره این موها که یک روز، دلیلی پیدا می‌کردند. که دل از سیاهی بکنند اما من گاهی فکر می‌کنم آن‌ها علاوه بر سیاهی، از تو هم دل کندند. انگار می‌خواستند بگویند دیگر نمی‌خواهند دنبال سایه سیاه تو در شب‌های کم نور بدوند.بگذار فراموشت کنم. بگذار این‌بار روبه‌روی یک دوربین بنشینم و منتظرت نباشم. همین روزها باید بروم به سفری دور... با خودم قرار گذاشته‌ام لحظه‌ی آخر در فرودگاه، توی سالن انتظار، چشم نگردانم دنبال تو؛ دنبال سایه‌ی بودنت نگردم. فکر نکنم آن ابهت سیاه‌پوشیده‌ای که از دور، سمت من می‌آید تو هستی یا نه. دیگر برای داشتنت، دست و پا نمی‌زنم. هروقت دلم برایت تنگ می‌شود دست می‌اندازم توی موهای سفیدم. چشم‌هایم را می‌بندم و به تمام عکسهای دونفره ای که می‌توانستم با تو داشته باشم فکر می‌کنم. توی ذهنم آدم‌های اضافی را از عکس‌های دسته‌جمعی حذف می‌کنم. اگر روزی دستت به گنج رویاهای من رسید، من قفسه‌قفسه آلبوم از عکس‌های دونفره‌مان دارم. توی تمامشان کنار من نشسته‌ای، با من می‌خندی؛ توی تمامشان به موقع رسیده‌ای و یاد گرفته‌ای بروی به جایی که باید باشی ...کنار قلب من....نویسنده : مریم تاواتاو</description>
                <category>مریم تاواتاو</category>
                <author>مریم تاواتاو</author>
                <pubDate>Mon, 11 Sep 2023 07:20:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دارایی‌ها پرسیدی...</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamtavatav/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%DB%8C-qtuidvg54sj4</link>
                <description>مریم تاواتاو - نویسنده و داستان نویساز دارایی‌ها پرسیدی،سبد رویاهایم را روی پایم گذاشتم، تو را کنارم نشاندم و خندیدم.برای زندگی‌کردن، همین‌ها کافی بود...نویسنده: مریم تاواتاو</description>
                <category>مریم تاواتاو</category>
                <author>مریم تاواتاو</author>
                <pubDate>Sat, 26 Aug 2023 19:58:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیا برایت حرف بزنم...</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamtavatav/%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D8%B2%D9%86%D9%85-rbjt4zve8i1r</link>
                <description>مریم تاواتاو . نویسنده و داستان نویس نمی‌دانم چه شد که سفره‌ی دلم را برایش باز کردم. گفتم میانه‌ام با آسمانِ بالای سرم، شکرآب شده. گفتم چندباری است که آسمان، خورشیدش را جوری سمتم می‌تاباند که آفتاب صورتم را بسوزاند. باد، کمی جابه‌جا شد. نگاهی به صورتم انداخت اما نگفت که شاید آسمان، حواسش به پیاده‌رویِ من نبوده؛ نگفت که ای کاش می‌رفتی و از خودش می‌پرسیدی! در عوض، چرخی دورم زد و گفت :&quot;آدمی‌که پاش روی زمینه رو چه به این اداها؟!&quot;تا قبلش فکر می‌کردم باد، رفیقم است‌؛ می‌توانم دستش را بگیرم، بغلش کنم و نترسم از گفتن نگرانی‌هام. اما باد، اولین اعترافم را که شنید راهش را کشید و رفت. یک‌کم که گذشت، داشتم مثل همیشه، روی زمین راه می‌رفتم که پچ‌پچِ ابرها را شنیدم. همه‌شان داشتند می‌گفتند که من از آسمان دلخورم. حتی شنیده‌اند آسمان هم دیگر مرا دوست ندارد. می‌گفتند باد، چیزهای بیشتری می‌داند. مثلا این‌که من از رنگ آبیِ آسمان بدم می‌آید و پوستم از خورشید، بیزار است...دلم از دروغ‌هایشان شکسته بود. رفتم زیر سایه‌ی درخت سبزی نشستم. دلم می‌خواست تا ابد زیر شاخه‌ها و برگ‌هاش قایم شوم. کاش به باد چیزی نمی‌گفتم. کاش می‌فهمیدم باد آن‌طور که من فکر می‌کردم دوستم ندارد. اگر از دلخوری کوچکم نمی‌گفتم، دروغ‌های به این بزرگی نمی‌ساخت. پس کِی قرار بود یاد بگیرم که به چه کسی اعتماد کنم. کِی قرار بود بفهمم با هر بادی که وزید، همراه و هم‌کلام نشوم. اصلا چرا باد دوستم ندارد؟! مگر غیر از این است که من همیشه از رقصی که به برگ درختان می‌آورد خوشحال می‌شدم؟!اولین قطره‌های باران بهاری که از لابه‌لای شاخه‌ها به صورتم رسید. بلند شدم و از سایه درخت بیرون رفتم. دست‌هام را باز کردم و زل زدم به چشم‌های آسمان. قطره‌ها انگشت‌های اسمان بودند. داشتند صورتم را نوازش می‌کردند. خبری از باد نبود .یک کم بعدتر باران بهاری که رفت نسیمی از دور رسید. صورتم را بوسید. توی دشت بزرگ می‌دویدم، نسیم می وزید ، آسمان، بالای سرم بود و نمی‌ترسیدم از گفتن... فقط باید با نسیم، هم‌قدم می‌شدم؛ زیر آسمانی که آبی‌بودنش را دوست داشتم...نویسنده : مریم تاواتاو</description>
                <category>مریم تاواتاو</category>
                <author>مریم تاواتاو</author>
                <pubDate>Wed, 23 Aug 2023 15:47:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرار بود قول‌داده­‌ها سرقولشان بمانند...</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamtavatav/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%82%D9%88%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%87%C2%AD-%D9%87%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D9%82%D9%88%D9%84%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-fgcpxk8dn2u9</link>
                <description>مریم تاواتاوبرای روزهای بعد از تو، توشه زیادی برنداشته بودم. فکر می­‌کردم هرجای دنیا که باشم تو هستی و کنارت به هیچ چیز محتاج نخواهم بود. فکر می­‌کردم سفررفته­‌ها برمی­‌گردند، قول‌داده­‌ها سرقولشان می­‌مانند و عاشق­‌ها حتما سنجاق می‌شوند به لبخند، به خوشبختی، به نداشتن حسرت.برای روزهای بعد از تو راهی ندارم جز آ­ن­‌که هروقت دلم گرفت پاهایم را از زمین جدا کنم و معلقی در هوا وصلم کند به رویای با تو بودن... از خیالت داستان بسازم تا وقتی به زمین برمی­‌گردم از تو یک نشانه برای خودم داشته باشم...گفته بودم کنار تو در رویاها زنده­‌ترم؟!گفته بودم دیگر دنبال راه نجات نمی‌گردم؟!رویاها نجاتم می‌دهند. کاش تمام زمین هم یک رویا بود؛ پاهایم را رویش می‌گذاشتم، تو بودی و دیگر نمی‌ترسیدم...نویسنده متن : مریم تاواتاو</description>
                <category>مریم تاواتاو</category>
                <author>مریم تاواتاو</author>
                <pubDate>Sun, 06 Aug 2023 17:47:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من به تقدیر تنهایی، تن نمی‌دهم...</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamtavatav/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AA%D9%86-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D9%85-obcly2nomjcf</link>
                <description>مریم تاواتاومن دستِ دوستی به سمت خیلی‌ها دراز کردم؛ این را حتی تاریخ شکست‌هایم در رفاقت نشان می‌دهد. نه چون فکر کنی که تنها بودم که البته بودم؛ مثل همه آدم‌هایی که می‌شناسیم. من فقط می‌خواستم جای خالی دوست را در زندگی‌ام پر کنم و این معنایش متفاوت است با وقتی که بخواهی یک نفر را جایگزین همه‌ی آدم‌های نداشته‌ی زندگی‌ات کنی. من خوب می‌دانم که جهانِ بدون رفاقت چگونه هولناکیِ این زمانه را بیشتر می‌کند؛ برای همین همیشه به دوستی‌ها محتاج بودم چون از وسعت رنج این روزگار می‌ترسیدم. دلم می‌خواست با آدم‌های تازه، سراغ تجربه‌های جدیدتر بروم. راستش را بخواهی جوان بودم و هنوز از بوی آدمیزاد نمی‌ترسیدم؛ هنوز سرسوزنی به معرفتِ انسان، دل سپرده بودم و فکر می‌کردم دستی که به علامت عشق و صلح به سمت کسی دراز کرده‌ام به این راحتی‌ها عقب رانده نمی‌شود و آدم‌ها این‌قدر آسان، همدیگر را حذف یا فراموش نمی‌کنند.حالا از انبوه سالیانی که چشم در چشم خیلی‌ها شده‌ام و  رویشان اسم رفیق و یار گذاشتم اما در آخر، دست رد به سینه‌ام خورد، می‌گویم که چه‌قدرها این راه سخت است که بگردی و بگردی تا بالاخره کسی را پیدا کنی که شایسته این باشد که رفیق صدایش کنی. انگار تکه‌ای از خودت را یافته‌ای در جهانِ گمشده‌های بزرگ.من نمی‌دانم آن‌هایی که این جهانِ ترسناک را بی‌دوست سر می‌کنند چه‌طور از پسِ قلبِِ تنهایشان برمی‌آیند ‌اما می‌دانم آدمیزاد، ورای یار و خانواده به چند نفری محتاج است؛ دایره‌ای نزدیک که اسمش دوست است و خیلی از ما از آن بی‌نصیبیم؛ لااقل آن‌قدری که دلمان می‌خواست در این چند دهه عمرمان نتوانستیم چندنفری امن، اطرافمان پیدا کنیم که وقت تنهایی و رنج، وقتی که دیگر نمی‌توانیم برای بیان دردمان کلمه بیابیم، سراغشان برویم و از حجم اندوهمان کم کنیم و نترسیم‌ که آن رویِ دیگر ما را ببینند که گاهی چه‌قدر ضعیف و سرگردانیم.نگو به روزگار قحطیِ دوستی رسیده‌ایم. نگو این هم مثل باقی فرصت‌ها در این تاریخ و جغرافیا سوخته؛ لااقل چشم‌های من هنوز بین سیل جمعیت می‌گردد تا بالاخره کسانی را پیدا کند که بدانند دوستی یعنی‌چه؛ کسانی که دور یا نزدیک، یاد ما را از قلبشان بیرون نکنند. من هنوز ناامید نشده‌ام؛ هنوز در دریا و خشکی، در اتوبوس و مترو به دنبال یک چشم آشنا می‌گردم و زیرلب با خودم می‌گویم من به تقدیرِ تنهایی، تن نمی‌دهم...نویسنده متن : مریم تاواتاو </description>
                <category>مریم تاواتاو</category>
                <author>مریم تاواتاو</author>
                <pubDate>Fri, 04 Aug 2023 18:43:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جای خالی دوست</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamtavatav/%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-n7nscjhdrpfp</link>
                <description>مریم تاواتاومن از آن‌هایی نبودم که تنهایی‌غذا‌خوردن از گلویم پایین برود. همیشه دلم یک گله دوست و رفیق می‌خواست؛ یک عالمه آشنا که بشود باهاشان حرف زد. دلم می‌خواست دور و برم شلوغ باشد از آدم‌های حسابی. خیلی هم زور زدم که بشود اما شاید آدم‌ها به آرزوهایشان می‌بازند؛ آرزو می‌شود پاشنه آشیلِ آدمیزاد. همان‌جا که فکر می‌کنی چون آرزوی داشتنِ کسانی را کرده‌ای، دیگر باید هر طور شده نگهشان داری. همین می‌شود که هیچ‌‌حرفی نمی‌زنی در وقتی که باید بگویی: «جناب دوست! سرکار رفیق! آشنای نزدیک! از دستت ناراحتم». من که اگر باشم حتما آن لبخندِ گشاد را هم روی صورتم پهن می‌کنم, طوری که چال‌های لپم هم معلوم شود؛ طوری‌که طرف بگوید: «وقتی می‌خندی، با این چالِ لپ قشنگتری.» اما او نمی‌داند درست در همان‌لحظه، دلم می‌خواهد رابطه‌ی خودم را با او، توی همان چالِ لپ، دفن کنم.من از آن‌هایی بودم که بوی آدمیزاد، دیوانه‌ام می‌کرد دلم می‌خواست با آدم حرف بزنم، بخندم، از درد و لذت بگویم .اما آدم از آرزوهایش می‌خورد. از من بپرسی می‌گویم آدم اول آرزو می‌سازد، بعد اگر خیلی خوش‌شانس باشد، به بخشی از آن می‌رسد و درد همین‌جاست که آرزوها نصفه و نیمه برآورده می‌شوند. قسمت‌های برآورده‌شده هم جای خالی بقیه را پر نمی‌کنند. برای ما که «آدم» آرزو کرده بودیم، نصفه و نیمه‌شان به کجایمان می‌آید؟! رفیق نیمه‌راه، دوستِ نصفه‌و‌نیمه، آشنایی که از غریبه هم به ما دورتر است... آدم با نصفه‌ی آدمیزاد چه‌طور حرف بزند؟! با کسی که تو را نصفه‌و‌نیمه می‌خواهد چه بگوید، چه بشنود جز ایراد از راهی‌که می‌روی، حرفی که می‌زنی، لباسی که نمی‌خری، متنی که نمی‌نویسی، آهنگی که گوش می‌کنی. این‌ها همان آرزوهای نصف و نیمه برآورده شده‌اند که یعنی تو کسی را داری و نداری. همین‌جاست که می‌فهمی گاهی موهبت در نداشتنِ کسی است که حضورش نمک‌شده به زخم روحت...و برای من، جای خالیِ هیچ چیز و هیچ کسی با دیگری پر نمی شود. برای همین هم رفتنِ آدم‌ها، از دست‌دادنِ دوستی‌ها، غریبه‌شدنِ نگاه‌ها و کلام‌ها می‌شود یک رنجِ مستمر که قاره به قاره با من می‌آید، دست به گلویم می‌اندازد و رهایم نمی‌کند. حیرت، آن‌جا که هنوز هم آرزو می‌کنم آدمیزادی بیاید، دستِ آرزوهای نصفه نیمه‌ی قبلی را از گلویم باز کند ‌تا نفس بکشم ...نفس بکشم ...نویسنده متن : مریم تاواتاو</description>
                <category>مریم تاواتاو</category>
                <author>مریم تاواتاو</author>
                <pubDate>Wed, 02 Aug 2023 17:16:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر برگردی منتظرت هستم...</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamtavatav/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1%D8%AA-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-g6kgbzgkp0kj</link>
                <description>مریم تاواتاو قلبش زخمی بود. قطره‌های ریز و درشت خون در مسیرش روی زمین می‌چکید. اما او دستش را محکم روی قلبش گذاشته بود تا سد شود جلوی عظمت ریزش خون. نمی‌خواست دیگران ببیند زخمی شده. نمی‌خواست یک بار دیگر بشنود که خودت انتخاب کردی. دیگر طاقت نداشت به او بگویند این زخم که چیزی نیست. خون را جدی نمی‌گرفتند . زخم را اعتباری نمی‌دادند. حواله‌اش می‌دادند به دیگرانی که از جنگ‌های بزرگ‌تر بدون کوچک‌ترین خراشی بازگشته بودند. در دلش شده بود بازنده‌ی تمام جنگ‌های دنیا. تو بگو انگار که ملتی را بی‌سرزمین کرده. دیگر نمی‌خواست بشنود که اگر جنگ‌ درست‌تری را انتخاب می‌کرد، این‌قدر پریشان نمی‌شد. نمی‌خواست یک بار دیگر، دیگرانی را با غنیمت‌های جنگی، به رخش بکشند. کاش بعد از این جنگ بزرگ، جای دیگری داشت برای باز‌گشتن. جایی‌که کسی مرهمی به زخم بگذارد اما کلامی اضافه‌تر نگوید.آن‌قدرها خون از او رفته بود که خیال از راه برسد و ببردش به جهانی دورتر؛ جایی‌که در آن می‌توانی فاتح جنگ‌های بزرگ نباشی اما وقتی باز‌می‌گردی کسانی باشند که از تو استقبال می‌کنند انگار که رسالتشان فقط رساندن مهر به قلب‌های زخمی و شکسته است؛ همان‌ها که دست‌هایشان شلاقٖ کلمه را رها کرده و مدت هاست شغلشان این شده که مرهم بسازند برای بازگشته‌های جنگ‌های بی‌سرانجام. آن‌ها روزیشان در شفای زخم.های قلب توست. تو بگو حالا با خیال انگار هرزمان بازگردی، آغوشی هست برایت...نویسنده متن : مریم تاواتاو </description>
                <category>مریم تاواتاو</category>
                <author>مریم تاواتاو</author>
                <pubDate>Thu, 27 Jul 2023 18:33:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرا از دست‌ های خالی نترسان</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamtavatav/%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%86%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86-dcq5wghoasnn</link>
                <description>مریم تاواتاوتمامشان نه! اما لااقل چندتایی از آن‌ها باید اتفاق می‌افتاد تا بفهمم راه را اشتباه آمدم. باید ترش‌رویی چند نغری را می‌دیدم تا یک‌جایی به آن همه خوش‌بینی کودکانه پایان می‌دادم. باید چند نفری از من رو می‌گرفتند تا دلم بشکند و بالاخره رهایشان کنم و بروم. تو بگو انگار آن‌ها سرسره‌ای بودند که روانه‌ام کردند به احتمال، آری فقط احتمالِ رسیدن به آغوش‌های امن، دوستی‌های از ته دل. باید آن قلب می‌شکست تا بفهمم هیچ‌وقت نباید امیدم را سنجاق کنم به کسانی‌که تاجر منفعت‌اند. اصلا باید آن همه تلخی از راه می‌رسید تا یک‌جایی بالاخره راهم را از جماعت بی‌معرفت‌ها، خودشیفته‌ها، ازهمه‌ی آن‌ها که مرا طعمه می‌دیدند و به خیالشان شکارچیان ماهری بودند جدا می‌کردم. می‌رفتم و پناه می‌بردم به امنیت، احترام، وفاداری... آرزوی عزت‌داشتن را که لااقل می‌توانستم داشته باشم.باید شکست می‌خوردم تا شک کنم به این‌که شاید اصلا دست‌هایم را به بیهودگی مشغول کرده‌ام؛ به این‌که شاید جای دیگری هست که این دست‌ها به آبادی آن‌جا تواناترند. فقط کافی است رها کنم و نترسم که با دست‌های خالی نمی‌شود کاری کرد. که بس است هرچه‌قدر مرا از دست‌های خالی ترسانند . ترساندند که اگر بروی و بدتر شود چه، اگر برگردی و آن‌طور که می‌خواهی نشود. آن‌ها هم این دست‌های خالی را دیدند اما تمام مشتم را از ترس پر کردند....یک روز می‌رسد که مشتم را باز می‌کنم همه‌چیز را حتی ترسم را روی زمین می‌ریزم و اگر کسی از من پرسید:&quot;چرا؟&quot; می‌گویم :&quot;من فقط همین‌قدر می‌دانم که لااقل چندتایی از آن‌ها باید اتفاق می‌افتاد تا بفهمم راه را اشتباه آمدم... &quot;نویسنده متن : مریم تاواتاو</description>
                <category>مریم تاواتاو</category>
                <author>مریم تاواتاو</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jul 2023 21:23:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خالکوبی نقشه‌ی تقدیر</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamtavatav/%D8%AE%D8%A7%D9%84%DA%A9%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D9%82%D8%B4%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D8%B1-gdt6tq853yhu</link>
                <description>مریم تاواتاو نویسنده هرچه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید روزی که تقدیر، مرا می‌نوشت چه گفت. حتما توصیه‌ای، سفارشی، حرفی برای این روزها داشت که بتوانم تکلیفم را معلوم کنم. فقط یادم است در فاصله‌ای نزدیکِ من، ایستاده بود و نگاهم می‌کرد. من به آن کسی که داشت روی دستم نقشۀ راه می‌زد گفتم: &quot; راهش آسون باشه! عشق داشته باشه! &quot; تقدیر، خندید . نقشه‌کش به من نگاه نمی‌کرد و همان‌طور که سرش پایین بود، خط پر‌پیچ‌و‌خمی را نشانم داد و گفت: &quot; این خطو می‌بینی؟ به‌اینجا که رسیدی باید خیلی صبور باشی.&quot; از تمام انحنای تودرتویِ آن خط ترسیدم؛ می‌خواستم دستم را از دستش بیرون بکشم که مچم را محکم نگه داشت و گفت:&quot; به این‌جا که رسیدی نباید تقلا کنی ...&quot; به اینجا رسیدم؟!گفت در مسیری که سمت زمین می‌روم، دستانم را جوری در هوا نگه‌دارم که جوهرش خشک شود و به‌جایی‌نخورد، حتما آن‌موقع هم مثل الان بودم که محو تماشای شکل برگ درخت‌ها ، صدای پرنده‌ها و بوی دریا راه می‌روم؛ حتما تمامِ آن مسیری که به زمین می‌رسید، با ستاره‌ها رقصیدم، خودم را به خورشید چسباندم تا گرمایٓش را بفهمم ؛ حتما دست کشیدم به ابرها و آن جملۀ همیشگیم را گفتم: &quot; همۀ ابرهای دنیا مالِ منه &quot;‌همین‌کارها را کردم که وقتی به زمین رسیدم و به دستانم زل زدم سفید بود ؛ بی‌هیچ نقشه‌ای؛ تک‌تکِ خط‌ها را باختم، حافظه‌ام جا ماند و حالا حتی یادم نمی‌آمد قرار بود روی زمین چه‌کار کنم . فقط یک جمله از تقدیر در آن روزها یادم است .لحظۀ آخر، پشت سرم از راهی دورتر صدایش می‌آمد که می‌گفت : &quot;هر وقت دلت گرفت به آسمون نگاه کن، اگه طاقتت تمام شد به وقتش میام دنبالت &quot;این روزها رو به آسمانم ؛ طاقتم تمام شده؟!نویسنده : مریم تاواتاو</description>
                <category>مریم تاواتاو</category>
                <author>مریم تاواتاو</author>
                <pubDate>Tue, 30 Aug 2022 20:58:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در کوچه ای از تاریخِ دوست داشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@maryamtavatav/%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%90-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-nwinqsncuets</link>
                <description>نویسنده :مریم تاواتاومن بارها از او شنیدم که گفت دوستم دارد اما بی‌کلمه. مثلا تمام روزهایی که “مراقب خودت باش” را خیره به چشم‌هایم می‌گفت، کلامی از دوست‌داشتن به زبان نمی‌آورد اما دوستم داشت.و برای آدم‌های عجول که آرامش فعلیشان را با هیجان عشق‌های قبلی، مقایسه می‌کنند واژه‌هایند که به یک رابطه، اعتبار می‌بخشند و من حتما یک کلمه‌بازِ عجول بودم که نمی‌توانست صورتِ ذهنش را به‌سمت منظره‌ای جدید بچرخاند، به‌جای گوش به چشم‌هایش اعتماد کند و نترسد که شاید این نگفتن‌های هر لحظه‌ای یعنی در ساعتِ جدید دیگر، عاشقم نیست .من، همه چیز را مقایسه می‌کردم؛ او را با دیگران؛ دیگران را با اسطوره‌های عشق؛ اسطوره‌های عشق را با امروزِ خودم .همیشه فکر می‌کردم عاشق‌های تاریخ ، معشوقشان را با کدام کلمه صدا می‌کردند؟ حتما از نامِ عشقشان، تسبیحی دور گردن می‌انداختند و دوستت‌دارم را زیر‌لب ذکر می‌گفتند؛ برای من تاریخِ عشق، پُر بود از کوچه‌پس‌کوچه‌هایی که در آن، عاشق‌ها زانو می‌زدند و معشوق‌ها حتما با ناز و لبخند، ایمان داشتند که خوشبختند .اما او کوچه‌ای از تاریخ را نشانم داد شاید جایی حوالی یک عصر پاییزی. می‌دیدم که اسطوره‌های عشق در گذرگاه‌های تاریخ ایستاده‌اند، برایم دست تکان می‌دهند و می‌گویند ما هم برای معشوقمان بیشتر از کلمه، توجه خرج می‌کردیم و معشوق‌هایی بودند آرام و دلخوش به دوستت‌دارم‌هایی که وقتی می‌شنیدند باد ، پاییز و سکوت، گواه به‌حقیقتش می‌داد .من، شکلِ تازه‌ای از دوست‌داشتن را با او تجربه کردم. زبانی نو که الفبایش وقتی تبدیل به کلمات صدادار میشد پشتوانه‌ای داشت از جنس صبر و ایمان به صداقتِ هر هجایش.. می.دانی! او بارها به من گفت دوستم دارد .. اما در زبانی جدید...</description>
                <category>مریم تاواتاو</category>
                <author>مریم تاواتاو</author>
                <pubDate>Thu, 25 Aug 2022 09:01:34 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>