<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهدی آریایی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@maryayi</link>
        <description>توسعه دهنده front-end، علاقه‌مند به برنامه‌نویسی، لینوکس، نرم‌افزار آزاد، کتاب و تکنولوژی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 06:27:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/336/avatar/0KnpCu.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهدی آریایی</title>
            <link>https://virgool.io/@maryayi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برنامه‌نویسی چی نیست؟! هفت افسانه برای تازه‌کاران</title>
                <link>https://virgool.io/@maryayi/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%DA%86%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-gwdjmzpghai3</link>
                <description>تصویر از سایت unsplashاین نوشته در آستانه روز جهانی برنامه‌نویسی به دعوت داتین نوشته شده. تقریبا همه آدمهایی که به نوعی با کامپیوتر (از هر نوعش، از رومیزی تا جیبی) سر و کار دارند حدس نزدیک به واقعیتی در مورد تعریف برنامه‌نویسی دارند، حتی اگه هیچ‌وقت خودشون دست به کد نشده باشند. اکثر این آدمها می‌دونند که کار برنامه‌نویس‌ها ساختن اپلیکیشن‌ها و وب‌سایتها و کلا چیزهاییه که موقع کار با کامپیوتر می‌بینند اما اون طرف معادله اینقدر واضح و سرراست نیست. اینکه «برنامه‌نویسی چی نیست؟» و چه افسانه‌های اشتباهی در مورد برنامه‌نویسی وجود داره که ممکنه اعتقاد بهشون باعث کجروی برنامه‌نویسان تازه‌کار بشه. من می‌خوام در مورد تعدادی از این افسانه‌ها حرف بزنم۱- برنامه‌نویسی آسونه!وقتی به یه برنامه‌نویس فکر می‌کنیم معمولا اولین تصویری که توی ذهن‌مون میاد یه آدمه که پشت یه میز نشسته و سرش توی مانیتوره و هر چند دقیقه یه قُلپ قهوه می‌خوره! چنین تصویری ممکنه این فرض رو در ذهن ما ایجاد کنه که برنامه‌نویسی شغل کم دردسر و آسونیه (مثلا در مقایسه با کارگری یا کشاورزی) من قصد ندارم اینجا دعوای «شغل کی از همه سخت‌تره؟» رو راه بندازم اما می‌خوام بگم برنامه‌نویسی اصلا اون کار آسون و بخور و بخوابی که ممکنه در نگاه اول به نظر بیاد نیست. شاید از نظر فیزیکی آسون باشه اما از نظر ذهنی خیلی خیلی سخت و چالش‌برانگیزه. شما دائم در حال حل مسائل نسبتا سختی هستید که گاهی اوقات بسیار کلافه‌کننده و دشوار میشن. پس اگه فکر می‌کنید آسونه لطفاً این افسانه رو زودتر از ذهن‌تون پاک کنید.۲- برنامه‌نویسی آدم رو پولدار می‌کنه!معلومه که تعداد معدودی برنامه‌نویس مشهور و پولدار وجود دارند. اما ۹۹ درصد برنامه‌نویس‌های دنیا زندگی متوسطی (و حتی شاید پایین‌تر) دارند. نگاه کردن به اون یه درصد برای نتیجه‌گیری در مورد پولسازی این شغل، درست مثل اینه که با نگاه کردن به مسی و رونالدو بخواهید نتیجه بگیرید فوتبال بازی کردن شغل پولسازیه! بله ممکنه با برنامه‌نویسی پولدار بشید اما یادتون باشه که با احتمال کمتر از ۱ درصد! اگه صرفاً دنبال پول و ثروت زیاد هستید شاید بهتره دنبال تجارت یا راه انداختن یه کسب و کار باشید. اما اگه دوست دارید یه زندگی متوسط با استاندارد قابل قبول داشته باشید برنامه‌نویسی یکی از بهترین شغل‌هاییه که می‌تونید بهش فکر کنید.۳- برنامه‌نویس شدن نیاز به دانش ریاضیات پیشرفته دارهالبته حوزه‌های خیلی خاص و محدودی توی برنامه‌نویسی وجود داره که نیاز به دانش ریاضیات پیچیده داره اما بیشتر از ۹۵ درصد دنیای برنامه‌نویسی نیازی به سواد ریاضی بیشتر از ریاضیات پایه دبستان نداره. اون چیزی که در برنامه‌نویسی مهمه توانایی تفسیر مسئله و پیدا کردن راه حله نه بلد بودن انتگرال پیشرفته یا هندسه ۴ بعدی! ۴- برنامه‌نویس شدن نیاز به مدرک دانشگاهی دارهمن از منتقدین سرسخت نظام آموزشی مخصوصاً در حوزه مهندسی نرم‌افزار هستم اما الان نمی‌خوام زیرآب دانشگاه رو بزنم و بگم که دانشگاه رفتن کار بیهوده و بی‌ارزشیه. قطعاً انتخاب رشته و دانشگاه اگه آگاهانه و اصولی باشه مزیت‌های خودشو داره اما دانشگاه رفتن برای برنامه‌نویسی نه شرط لازمه و نه کافی. اگه در آستانه ورود به دانشگاه هستید و دارید به رشته مهندسی نرم‌‌افزار یا رشته‌های مشابه فکر می‌کنید، من اصلا قصد ندارم تصمیم‌تون رو عوض کنم یا بگم که بهتره بی‌خیال بشید اما می‌خوام به اونایی که سن‌شون از دانشگاه رفتن گذشته یا در دانشگاه رشته غیر مرتبط دیگه‌ای خوندن، بگم که به هیچ‌وجه فکر نکنید که از شما گذشته. (خود من هم توی دانشگاه کامپیوتر نخوندم!) دانشگاه صرفا یک مسیر از چند مسیر ممکنه و ‌زیادند برنامه‌نویسان بزرگی که پاشون هم به دانشگاه نرسیده. ۵- زبان برنامه‌نویسی X از Y بهترهوقتی وارد دنیای برنامه‌نویسی بشید کلی دعوا و کل‌کل در مورد زبان‌های برنامه‌نویسی می‌بینید. (نه فقط در مورد زبانها که در مورد سیستم‌عامل‌ها، ادیتورها، فریم‌ورک‌ها و ...) این کل‌کل‌ها برای شوخی و خنده بد نیستند اما اگه جدی‌شون بگیرید دارید قدم توی راه اشتباهی می‌ذارید. هیچ زبانی به طور مطلق از زبانهای دیگه بهتر نیست. همه زبانها ابزارهایی هستند که استفاده ازشون در موقعیت‌هایی مناسب و در جاهایی نامناسبه. درست مثل ابزارهای توی جعبه ابزار. چکش نه از پیچ‌گوشتی بهتره نه بدتر. انتخاب بین چکش و پیچ‌گوشتی فقط بستگی به این داره که بخواهید چه کاری انجام بدید.۶- برنامه‌نویس‌ها آدمهای منزوی و غیراجتماعی هستندتجربه نشون داده که بیشتر برنامه‌نویس‌ها از سنخ روانی «درونگرا» هستند. اما درونگرا بودن به هیچ وجه به معنای منزوی بودن یا غیر اجتماعی بودن نیست. هیچ اشکالی نداره اگه آدم کم‌حرف و آرومی باشید اما اگه آدمی هستید که در مواقع مورد نیاز از قرار گرفتن توی جمع وحشت دارید یا نمی‌تونید ارتباط درستی با آدمهای اطراف‌تون برقرار کنید باید به فکر مراجعه به مشاور یا روانشناس باشید. چنین خصلت‌هایی نه برای برنامه‌نویسان و نه برای هیچ گروهی شغلی دیگه‌ای نرمال محسوب نمیشن.۷- برنامه‌نویسی رو حداکثر تا سی چهل سالگی میشه ادامه دادخیلی‌ها فکر می‌کنند که برنامه‌نویسی رو تا ۳۰ یا حداکثر ۴۰ سالگی میشه ادامه داد و بعدش دیگه توانایی ذهنی برنامه‌نویسان تضعیف میشه. نه تنها هیچ دلیل علمی و تحقیقاتی که چنین چیزی رو نشون بده وجود نداره بلکه به عکس کلی مثال نقض هست از آدمهایی که در سنین بالای ۵۰ سال و ۶۰ سال هنوز دارن توی این شغل کار می‌کنند (و حتی آدمهایی که در سنین بالا تازه شروع به کار کردن). البته یه بخشی از کمتر شدن تعداد برنامه‌نویسان در سنین بالاتر به این دلیله که برنامه‌نویسان با بالا رفتن سن و تجربه معمولا ارتقا شغلی می‌گیرن و ممکنه به سمت پستهای مدیریتی و نظارتی برن. اما این به این معنا نیست که اگه بخوان خودشون دست به کد بشن توانایی‌اش رو ندارن.جمع‌بندیبرنامه‌نویسی دنیای جذاب و شیرینیه به شرطی که سه شرط علاقه، استعداد و پشتکار در شما وجود داشته باشه. همه برنامه‌نویسان لحظات خسته‌کننده و اعصاب خرد کن زیادی توی کارشون دارند اما اگه اهل دل باشید می‌دونید که شادی اون لحظه‌ای که یه باگ سخت رو حل می‌کنید و برنامه‌تون به درستی کار می‌کنه به همه این سختی‌ها می‌ارزه. :) </description>
                <category>مهدی آریایی</category>
                <author>مهدی آریایی</author>
                <pubDate>Fri, 10 Sep 2021 16:20:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید مطالب من در سال ۹۸</title>
                <link>https://virgool.io/@maryayi/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B8-modpvnpsxxlc</link>
                <description>اگر دستاوردی را نتوانم اندازه بگیرم، چیزی در دست ندارم.اشتباه نشود، این به معنای تمایل به بهترین بودن  و یا میل به اثبات چیزی نیست، اما تنها چیزی که می‌تواند برای بهتر شدن به من کمک کند یک نقشه راه است، از مسیری که طی کرده‌ام، تا بدانم چه اثری از خود به جا گذاشته‌ام. یک تصویر کلی که بتواند خیلی ساده نشانم دهد تلاش من چه اثری بر جامعه‌ام گذاشته است.ویدیوی آمار مخاطبین من را ببینید: https://cdn.virgool.io/annual-report/1398/hbljvlt6de9n-dpp2F.mp4 دستاوردهای من در سال ۹۸در سال ۹۸، من در مجموع ۱۴ پست در ویرگول منتشر کردم و پست‌های من ۲۴۸ مرتبه لایک شدند و افراد ۳۲ بار نظرات خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. امسال ۱۳۰ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. اما چیزی که این دستاورد را ارزشمندتر می‌کند اثری است که این پست‌ها از خود به جا گذاشتند.اثر پروانه‌ای منطبق آمار ۳,۲۸۰ بار پست‌های من خوانده شدند و زمانی حدود ۱,۱۸۴,۹۳۳ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیت ۷۲٬۹۴۰٬۰۰۰ نفری که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، من توانستم حدود ۰/۰۱۶۲۴۵ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم. عددی که با تمام کوچک بودنش، اثر بزرگ و ارزشمندی است.اما این عددها فقط توضیحی است از آنچه که برای مخاطبانم به ارمغان آورده‌ام، اثر ارزشمند‌تری که با نوشتن در ویرگول از خود به جا گذاشته‌ام، تلاش پنهانی بوده که برای حفظ محیط زیست کرده‌ام. من با انتشار پست‌های خودم در فضای ویرگول توانستم در مصرف کاغذ صرفه جویی کنم؛ یعنی اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ  و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۱۷,۹۷۱ کاغذ مصرف می‌شد.</description>
                <category>مهدی آریایی</category>
                <author>مهدی آریایی</author>
                <pubDate>Wed, 25 Mar 2020 18:33:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا کد زدن دیگه کافی نیست؟! (قسمت چهاردهم)</title>
                <link>https://virgool.io/@maryayi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%AF-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%85-pmia2w5bhfmi</link>
                <description>پیش‌نوشت: برای مشاهده قسمتهای قبلی از انتهای قسمت اول شروع کنید.قسمت چهاردهم: چطور از راه دور کار کنیم و زنده بمونیم؟!هر روز که می‌گذره، تیمهای نرم‌افزاری بیشتری به کارکنان‌شون اجازه میدن که از راه دور و از خونه‌هاشون کار کنند. بعضی از تیمها کلا مجازی شدند و دیگه دفتر کار فیزیکی ندارند و همه کارها رو از راه دور انجام میدن. اگر بخواهید فریلسنر یا مشاور مستقل باشید، احتمالا باید به تنها کار کردن از خونه عادت کنید.کار کردن از خونه شاید شبیه برآورده شدن یه رویای فانتری باشه اما کد زدن با پیژامه، احتمالا اونقدر ها هم که تصور می‌کردید جذاب نباشه! چالشهای زیادی هست که یک فرد شاغل در خونه باید باهاشون روبه‌رو بشه. در این قسمت در مورد این چالشها و راههای روبه‌رو شدن با اونها حرف می‌زنیم.چالشهای تارک دنیا بودن!وقتی اولین شغلم رو از خونه را انجام می‌دادم، خیلی هیجان‌زده بودم. هیج‌وقت فکر نمی‌کردم چیزی بهتر از این باشه که هر روز صبح از توی تختم بیام بیرون و مستقیم برم پشت میز کارم بشینم و شروع به کار کنم. اگرچه من هنوز هم فکر می‌کنم کار کردن از خونه خیلی عالیه، اما خیلی زود فهمیدم که چالشهای زیادی هم هست که باید باهاشون روبه‌رو بشم.چالش اول: مدیریت زماناول از همه در مورد آشکارترین چالش حرف می‌زنیم: مدیریت زمان. وقتی توی خونه کار می‌کنید، منابع حواس‌پرتی خیلی زیادی وجود داره، که در یک محیط اداری وجود نداره. اگه شما دائم به حساب فیسبوکتون سر بزنید و از زیر کار در برید کسی نیست که به مانیتور شما نگاه کنه و متوجه بازیگوشی شما بشه. پستچی میاد دم در و یه بسته میاره و شما به خودتون می‌گید بد نیست الان یه چیزی بخورم. همسر یا فرزندتون میاد و ازتون می‌خواد که یه دقیقه وقت‌تون رو بگیره و در انتهای روز می‌بینید که هیچ کار مفیدی انجام ندادید. بعضی از افراد فکر می‌کنند که می‌تونند این مشکل رو با اضافه کردن ساعتهای کاری حل کنند. اونا به خودشون میگن: عیب نداره عوضش عصر بیشتر کار می‌کنم تا این حواس‌پرتی رو جبران کنم. اما عصر هم می‌رسه ولی منابع حواس‌پرتی تموم نمیشن. تازه اون موقع خستگی هم باعث میشه که دیگه نتونید بیشتر از این کار کنید. راه حل واقعی این مشکل مدیریت زمانه. شما هر چقدر که بخواهید می‌تونید کار کنید اما مهمه که برای هر روز هفته‌تون یه برنامه زمانی داشته باشید و بهش پایبند بمونید. این برنامه هر چقدر منظم‌تر و روتین‌تر باشه بهتره. دوستام منو دست می‌ندازند وقتی می‌بینند که حتی توی خونه هم به برنامه کار کردن از ساعت ۹ تا ۵ وفادارم اما این برنامه تضمین می‌کنه که من دچار حواس‌پرتی نشم و کارم رو جدی بگیرم. ما نمی‌تونیم برای جلوگیری از حواس‌پرتی و منظم کار کردن صرفا به اراده خودمون تکیه کنیم. ما باید برای این کار یه برنامه مدون و محکم داشته باشیم. به من اعتماد کنید. من تجربه طولانی از شکست نیروی اراده رو پشت سرم دارم!چالش دوم: انگیزه دادن به خودبذارید از اول اینو راحت بهتون بگم: اگه با منظم بودم و مدیریت شخصی مشکل دارید، باید در تصمیم‌تون برای کار کردن از خونه تجدید نظر کنید. بعد از مدیریت زمان، خود انگیزشی دومین مشکل بزرگیه که ممکنه باعث شکست برنامه شما در کارکردن از خونه بشه. این مسئله به مدیریت زمان بی‌ارتباط نیست اما حتی اگه مدیریت زمان‌تون رو به درستی انجام بدید، دیر یا زود به نقطه‌ای می‌رسید که حس می‌کنید دیگه دوست ندارید هیچ کاری انجام بدید.وقتی در یک محیط اداری کار می‌کنید یه راه حل سریع برای این مشکل وجود داره: ترس از اخراج شدن! اگه رئیس‌تون در زمانی که انتظار میره در حال کار کردن باشید، شما رو در حال چرت زدن یا بازی کردن ببینه، ممکنه ازتون دعوت کنه که برای تسویه حساب به کارگزینی مراجعه کنید! اما وقتی توی خونه کار می‌کنید، هیچ چشمی مراقب کار کردن شما نیست. شما برای انگیزه دادن به خودتون در زمانی که دیگه هیچ انگیزه‌ای براتون نمونده، تنها هستید. داشتن برنامه زمانی همونطور که در قسمت قبلی گفتم، بسیار مهمه و کمک می‌کنه بخش زیادی از بی‌نظمی از بین بره اما وقتی انگیزه کار کردن هم ندارید داشتن یک بازه زمانی و مجبور کردن خودتون به کار کمک می‌کنه انگیزه‌تون دوباره برگرده. کلید اصلی در ساخت عادتهاست. ساخت عادت به شما کمک می‌کنه بتونید بر لحظات بی‌انگیزگی‌تون غلبه کنید. خیلی وقتها هست که من حوصله مسواک زدن قبل از خواب رو ندارم اما عادت باعث میشه بر بی‌انگیزگی‌ام غلبه کنم.نکته مهم دیگه اینه که زمان کار کردن باید همه وسایل حواس‌پرتی رو تا جای ممکن از خودتون دور کنید. موقع کار دور از تلویزیون، تلفن همراه و ... باشید. وقتی نزدیک یه تلویزیون هستید خیلی سخته که بر وسوسه روشن کردنش وسط کار غلبه کنید. به هیچ عنوان روی نیروی اراده‌تون حساب نکنید چون معمولا کار نمی‌کنه! در عوض وسایل حواس پرت کن رو از خودتون دور کنید.یه راه حل که برای غلبه بر بی‌انگیزگی خیلی به من کمک کرده اینه که خودم رو مجبور می‌کنم فقط برای ۱۵ دقیقه به کار کردن ادامه بدم. اما اغلب می‌بینم که بعد از این ۱۵ دقیقه حسم نسبت به کار خیلی بهتر شده و خود به خود به کار ادامه میدم. بنابراین اگه خودتون رو مجبور کنید که کار رو شروع کنید، بعد از چند دقیقه می‌بینید که ادامه دادن آسون‌تر از شروع کردنه و متوجه می‌شید که بدون اینکه بخواهید زحمت زیادی بکشید مدت زیادی توی کار غرق شدید.چالش سوم: تنهاییدر نگاه اول، توی خونه کار کردن حس آسودگی میده. کسی نیست که مزاحم شما بشه. می‌تونید بشینید و به کارتون برسید. این حرف واقعاً هم درسته. وقتی من کار کردن در خونه رو شروع کردم، تازه متوجه شدم که چقدر از زمان روزم در اداره صرف گفتگوهای بی‌حاصل میشد. وقتی در خونه کار می‌کردم (بعد از اینکه یاد گرفتم چطور تمرکز کنم) قادر بودم توی یه زمان کوتاه کار بیشتری انجام بدم.اما بعد از یه مدت، این سکوت و آرامش می‌تونه اعصاب خرد کن بشه. ممکنه خودتون رو در حالتی ببینید که برای مدتی طولانی به بیرون از پنجره زل زدید تا نشانه‌ای از زندگی ببینید! ممکنه دلتون بخواد کار رو ول کنید و برید بیرون تا با کسی حرف بزنید. هفته‌ها و هفته‌ها تنها کار کردن می‌تونه عوارض روحی و روانی خودش رو داشته باشه.بیشتر برنامه‌نویسانی که توی خونه و تنها کار می‌کنند هیچوقت فکرش رو هم نمی‌کنند که روزی ممکنه به خاطر کمبود روابط اجتماعی احساس تنهایی کنند. اما به من اعتماد کنید. بعد از یک سال یا بیشتر، عدم ارتباطات اجتماعی ممکنه باعث بشه حس کنید که دارید به جنون می‌رسید!به روشی که برای تنبیه زندانیان شورشی استفاده میشه فکر کنید: زندان انفرادی. بعد از یکی دو روز، زندان انفرادی به یک عذاب بزرگ تبدیل میشه چون در نهایت همه ما انسان‌ها موجودات اجتماعی هستیم.خب چطور می‌تونیم این مشکل رو حل کنیم؟ من یه راه حل ساده دارم: برید بیرون! مطمئن بشید که در طول هفته فعالیتهایی در بیرون از خونه دارید که شما رو در معرض ارتباط با دیگران قرار میده. (ارتباط با زن و بچه‌تون توی آمار حساب نمیشه!) سعی کنید به صورت هفتگی و ماهانه وارد اجتماعات مربوط به برنامه‌نویسها بشید. به یک کافه یا کافی‌شاپ برید. من سه روز در هفته میرم باشگاه و قطعا فعالیتی مثل این رو توصیه می‌کنم. استفاده از ابزارهای آنلاین مثل اسکایپ هم می‌تونه کمک کنه با همکاران و دوستان‌تون ارتباط برقرار کنید.اگه می‌خواهید از خونه کار کنید، اینها ۳ چالشی هستند که باید بهشون غلبه کنید. اگه فکر می‌کنید که توان غلبه به این چالشها رو ندارید، شاید لازمه در تصمیم‌تون برای تنها کار کردن از خونه تجدید نظر کنید. البته بعضی از کسانی که دورکاری می‌کنند راه حل دیگه‌ای برای این چالشها پیدا کردند. کار کردن در فضاهای کار اشتراکی. فضاهای کار اشتراکی محیطهای اداری هستند که افراد دورکار و یا کارآفرین‌ها می‌تونند ازشون برای کار کردن به صورت مشترک با دیگران استفاده کنند. این فضاها تقریبا شبیه محیط‌های اداری هستند با این تفاوت که سایر افراد حاضر در اون محیط کار مشترکی با شما ندارند. برای مطالعه ادامه این مجموعه من رو دنبال کنید. مشتاقانه در انتظار نظرات شما هستم.قسمت بعدی: اونقدر اداشو در بیار تا بالاخره موفق بشی! (به زودی)</description>
                <category>مهدی آریایی</category>
                <author>مهدی آریایی</author>
                <pubDate>Sun, 10 Nov 2019 14:44:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا کد زدن دیگه کافی نیست؟! (قسمت سیزدهم)</title>
                <link>https://virgool.io/@maryayi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%AF-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-dzia1ibhfjmk</link>
                <description>پیش‌نوشت: برای مشاهده قسمتهای قبلی از انتهای قسمت اول شروع کنید.قسمت سیزدهم: چطور استارتاپ خودمون رو راه بندازیم؟یکی از دلپذیرترین رویاهای خیلی از برنامه‌نویس‌ها، راه‌اندازی استارتاپ شخصی خودشونه. یه استارتاپ پتانسیل زیادی برای سود داره اما در عین حال ریسک بسیار بالایی هم داره. خیلی از برنامه‌نویس‌ها سالها برای راه‌اندازی استارتاپ شخصی‌شون تلاش کردند و در انتها شکست خوردند و حتی نسبت به نقطه شروع‌شون در موقعیت بدتری قرار گرفتند. اما اگه شما ایده خوبی دارید و از اون مهمتر شور و اشتیاق زیادی برای عملی کردنش درون خودتون احساس می‌کنید، شاید بتونید به این فکر کنید که شرکت خودتون رو از نقطه صفر راه‌اندازی کنید.در این قسمت در مورد این حرف می‌زنیم که استارتاپ‌ها دقیقا چی هستند؟ چطور می‌تونید یکی راه بندازید؟ و اینکه به عنوان بنیان‌گذار یک استارتاپ، چه ریسکها و پاداشهایی رو پیش رو دارید.مقدمات استارتاپاستارتاپ شرکت کوچکیه که بر اساس یک ایده یا بیزینس مدل جدید شکل می‌گیره به این امید که رشد کنه و یه روز تبدیل به یک شرکت متوسط یا بزرگ بشه. بنابراین اگه امروز هر شرکتی بر این اساس راه بندازید، یک استارتاپ خواهد بود.اگرچه هر شرکت جدیدی به شکل فنی یه استارتاپه، به شکل کلی دو نوع استارتاپ وجود داره. استارتاپهایی که از همون اول با این ایده تاسیس میشن که سرمایه بیرونی جذب کنند تا سریع‌تر رشد کنند. بسیاری از شرکتهای بزرگ تکنولوژی دنیا از این نوع استارتاپها بودند. بیشتر اصطلاحات و بحثهایی که توی رسانه‌ها در مورد استارتاپها وجود داره، در مورد این شکل از استارتاپهاست.نوع دوم استارتاپ‌ها، اصطلاحا «خود راه انداز» هستند. به این معنا که تنها با تکیه بر سرمایه سرمایه‌گذاران اولیه رشد می‌کنند و سرمایه‌گذار خارجی نمی‌پذیرند. این استارتاپها به رشد زیاد در زمان کوتاه اهمیت نمیدن. این استارتاپها معمولا در نهایت به شرکتهای کوچکتری از استارتاپهای نوع اول تبدیل میشن اما از سمت دیگه، احتمال شکست کمتری هم دارند. به خاطر هزینه‌های سربار کمتر و کنترل بیشتر سرمایه‌گذاران روی کسب و کار. چون اونها برخلاف استارتاپهای نوع اول، بخش بزرگی از کمپانی رو به دیگران واگذار نکردند.از اونجایی که در قسمتهای بعدی در مورد استارتاپهای نوع دوم بیشتر صحبت می‌کنیم، از اینجا به بعد تمرکزمون رو فقط روی استارتاپهای نوع اول می‌ذاریم که هدف‌شون جذب سرمایه بیرونیه و از این به بعد منظورمون از استارتاپ، استارتاپ نوع اوله.یا بزرگ شو، یا تعطیلش کن!هدف بیشتر استارتاپها تبدیل شدن به یه شرکت بزرگه. دلیل اصلی جذب سرمایه‌گذار هم معمولا  امکان ایجاد رشد سریع و تحقق این هدفه. بیشتر بنیان‌گذاران استارتاپها معمولا یک استراتژی برای خروج دارند. استراتژی خروج معمولا تلاش برای رشد شرکت تا یک اندازه مشخص و بعد امید به فروختن کل شرکت و کسب سود زیاده. خیلی مهمه که از همون ابتدای راه استارتاپ، به آینده‌اش هم فکر کنید. شاید شما قصد داشته باشید که برای مدتی طولانی استارتاپ خودتون رو ادامه بدید اما باید آگاه باشید که اکثر سرمایه‌گذارهایی که توی استارتاپ شما سرمایه‌گذاری کردند، در نهایت می‌خوان که یه روز سرمایه‌شون رو نقد کنند و سودشون رو بردارند.فروختن استارتاپ تنها راه کسب سود نیست. یه استراتژی خروج دیگه، عرضه عمومی سهام شرکته. عرضه عمومی سهام شرکت به معنای فروختن بخشی از شرکت به صورت سهام در بازاره. فروختن سهام شرکت می‌تونه منجر به کسب سود بسیار زیاد برای بنیان‌گذاران و سرمایه‌گذاران شرکت بشه.صرف‌نظر از اینکه استراتژی خروج شما چیه، مهمه که درک کنید استارتاپی که سرمایه‌گذار جذب می‌کنه در نهایت هدفش اینه که یه روز سود زیادی رو برگردونه. معمولا شما نمی‌تونید چنین استارتاپی راه بندازید و همزمان آدم محافظه‌کاری هم باشید. ناف استارتاپ رو با خطرپذیری بریدن!همونطور که احتمالا حدس می‌زنید، چنین ذهنیتی در عین اینکه می‌تونه منجر به سودآوری زیادی بشه، همزمان به معنای پذیرفتن ریسک بزرگی هم هست. بیشتر استارتاپها شکست می‌خورند. برخی تخمینها نشون میده ۷۵ درصد استارتاپهایی که سرمایه‌گذار جذب کردند، در نهایت شکست خوردند. شما رو نمی‌دونم اما برای من این قضیه خیلی ترسناکه. قبل از شروع یک استارتاپ شما باید به این قضیه فکر کنید که ممکنه سالها تلاش و کوشش‌تون در نهایت منجر به هیچ سودی (جز یه تجربه که به سختی به دست اومده) نشه. چرخه کار استارتاپمطالب موجود در مورد اصطلاحات و اصول کاری استارتاپها به حدی زیاده که به شکل یک خرده‌فرهنگ در اومده. کتابهای زیادی در این باره نوشته شده و مطالب موجود اونقدر زیاده که من نمی‌تونم در اینجا به همه اونها بپردازم اما سعی می‌کنم به شکل گام به گام نحوه عملکرد یک استارتاپ معمولی رو توضیح بدم.معمولا استارتاپ با یک ایده اولیه خلق میشه. این ایده اولیه معمولا متکی به یک دانش یا تکنولوژی سطح بالاست که به سادگی قابل کپی شدن توسط رقبا نیست. یک ایده خوب برای یک استارتاپ، یک تکنولوژی یا نوآوریه که میشه به وسیله گواهی ثبت اختراع یا سایر روشهای قانونی ازش حفاظت کرد و یک ایده بد چیزی مثل راه‌انداختن یک رستورانه که از هیچ لحاظی منحصر به فرد نیست و قابل کپی شدنه. جدا از بحث ایده، یک استارتاپ باید قابلیت رشد و بزرگ شدن زیادی هم داشته باشه. مثل فیسبوک، توییتر، دراپ‌باکس و غیره.وقتی ایده مورد نظرتون رو پیدا کردید، بعد باید تصمیم بگیرید که آیا می‌خواهید به تنهایی استارتاپ رو راه بندازید یا اینکه یک یا چند «هم‌بنیان‌گذار» دیگه هم داشته باشید. هر کدوم از این حالتها مزایا و معایب خودش رو داره. اما به شکل عمومی بیشتر استارتاپها حداقل ۲ نفر هم‌بنیان‌گذار دارند. اگه بخواهید وارد یک شتاب‌دهنده هم بشید (که به زودی در موردش توضیح میدم) معمولا شرطش اینه که حداقل به جز خودتون یک هم‌بنیان‌گذار دیگه هم داشته باشید. شتاب‌دهنده‌هایه راه خوب برای اینکه بتونید با سرعت بیشتری کارتون رو آغاز کنید اینه که از خدمات یک شتاب‌دهنده (accelerator) استفاده کنید. شتاب‌دهنده‌ها برنامه‌هایی هستند که به استارتاپها کمک می‌کنند سریع کارشون رو شروع کنند و در ابتدای کار روی اونها سرمایه‌گذاری می‌کنند و در عوض مقداری از سهام استارتاپ رو می‌گیرند.تعداد زیادی شتاب‌دهنده در دنیا (و در ایران) وجود داره. یکی از معروفترین شتاب‌دهنده‌ها، شتاب دهنده Ycombinator است که روی شرکتهای معروف زیادی مثل Dropbox سرمایه‌گذاری کرده.استارتاپها معمولا مراحل زیادی رو باید طی کنند تا در یک شتاب‌دهنده پذیرفته بشن، اما معمولا فایده این کار اونقدر هست که طی کردن این مسیر رو توجیه کنه. یک برنامه شتاب‌دهنده معمولا یه برنامه فشرده است که چند ماه طول می‌کشه و در طول این مدت به استارتاپها کمک می‌کنه قدمهای اولیه رو سریع‌تر بردارند و زودتر رشد کنند. بیشتر شتاب‌دهنده‌ها توسط افراد کارآفرینی راه‌اندازی میشه که خودشون تجربه راه‌اندازی یک یا چند استارتاپ موفق رو دارند و می‌تونند تجربه‌های ارزشمندشون رو به استارتاپهای تازه‌کار انتقال بدن. شتاب‌دهنده‌ها همچنین امکان معرفی استارتاپها به سرمایه‌گذارها رو فراهم می‌کنند و ترتیبی میدن که استارتاپها بتونند ایده‌هاشون رو به سرمایه‌گذارهای علاقه‌مند ارائه بدن.شخصا امروز دیگه راه‌اندازی یک استارتاپ جدید رو بدون کمک گرفتن از یک شتاب‌دهنده توصیه نمی‌کنم. چون رقابت خیلی شدیده و موفق شدن بدون کمک گرفتن از افراد باتجربه کار خیلی سختیه.جذب سرمایه‌چه یک استارتاپ وارد یک شتاب‌دهنده بشه یا نه، اولین نقطه عطف یک استارتاپ زمانیه که اولین دور سرمایه رو جذب می‌کنه. به اولین دور از جذب سرمایه یک استارتاپ معمولا سرمایه کشت (seed) گفته میشه. به سرمایه‌گذارانی که در این مرحله روی استارتاپ سرمایه‌گذاری می‌کنند، سرمایه‌گذاران فرشته (angel investors) گفته میشه. سرمایه‌گذاران فرشته به سرمایه‌گذارانی گفته میشه که در مراحل ابتدایی یک استارتاپ در اون سرمایه‌گذاری می‌کنند. این کار ریسک بسیار بالایی داره اما این شانس رو هم داره که سود بسیار زیادی رو برگردونه. البته سرمایه‌گذاران فرشته هم برخلاف اسمشون صرفا به خاطر رضای خدا روی استارتاپ شما سرمایه‌گذاری نمی‌کنند! بلکه در ازای سرمایه‌گذاری‌شون مالک بخشی از سهام استارتاپ میشن. وقتی یک استارتاپ سرمایه کشت اولیه رو جذب کرد، کار جدی‌اش رو شروع می‌کنه. البته کار استارتاپ معمولا قبل از این مرحله شروع شده. اما بعد از جذب سرمایه است که استارتاپ می‌تونه شروع به استخدام نیرو و بزرگ شدن کنه. انتظار میره که بیشتر استارتاپها در این مرحله هیچ سوددهی نداشته باشند. درواقع سرمایه‌ای که در این مرحله جذب میشه هزینه ساخت خود استارتاپ و اثبات درستی مدل کسب و کارش میشه. وقتی که سرمایه مرحله کشت هزینه شد و ایده استارتاپ هنوز ارزش ادامه دادن داشت، نوبت به اون می‌رسه که مرحله بعدی سرمایه‌گذاری جدی اتفاق بیفته. به اولین دور جذب سرمایه بعد از سرمایه کشت اولیه، سرمایه‌گذاری سری A گفته میشه. در این مرحله معمولا سرمایه خیلی بیشتری وارد شرکت میشه. به سرمایه‌گذارانی که در این مرحله، سرمایه‌گذاری می‌کنند، سرمایه‌گذاران خطرپذیر (venture capitalists) گفته میشه. این افراد معمولا سرمایه زیادی رو وارد مجموعه می‌کنند اما درصد زیادی از سهام استارتاپ رو هم برمی‌دارند. تعجب نکنید اگه بعد از این مرحله، سهم شما به عنوان بنیان‌گذار و صاحب ایده از کل استارتاپ کمتر از سهم سرمایه‌گذاران خطرپذیر بشه! بعد از این مرحله رشد شرکت سرعت پیدا می‌کنه و بسته به نیاز ممکنه باز هم دورهای سرمایه‌گذاری بیشتری اتفاق بیفته (سری B، سری C و ...). جذب سرمایه تا اونجایی ادامه پیدا می‌کنه که شرکت به پایداری و سودآوری برسه و دیگه نیازی به سرمایه نداشته باشه یا اینکه توسط یه شرکت دیگه خریداری بشه. مراحل جذب سرمایه در یک استارتاپالبته تمام این مطالب شکل ساده شده این فرایند بود. برای اینکه ایده کلی رو در مورد روند جذب سرمایه در یک استارتاپ رو به دست بیارید.برای مطالعه ادامه این مجموعه من رو دنبال کنید. همیشه مشتاق خواندن نظرات شما هستم.قسمت بعدی: چطور از راه دور کار کنیم و زنده بمونیم؟!</description>
                <category>مهدی آریایی</category>
                <author>مهدی آریایی</author>
                <pubDate>Sat, 02 Nov 2019 11:36:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا کد زدن دیگه کافی نیست؟! (قسمت دوازدهم)</title>
                <link>https://virgool.io/@maryayi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%AF-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-hob0bqvgbyi2</link>
                <description>پیش‌نوشت: برای مشاهده قسمتهای قبلی از انتهای قسمت اول شروع کنید.قسمت دوازدهم: چطور اولین محصول‌مون رو بسازیم؟به عنوان یک برنامه‌نویس کارآفرین، شما این برتری رو دارید که فقط مسئول خلق یه ایده یا مفهوم نیستید. بلکه این توانایی رو دارید که می‌تونید خودتون ایده‌تون رو به محصول هم تبدیل کنید. سایر کارآفرینانی که توانایی برنامه‌نویسی ندارند، باید برای خلق ایده‌هاشون برنامه‌نویسانی رو استخدام کنند که هزینه بالایی براشون داره اما شما این مزیت رو دارید که خودتون می‌تونید دست به کار بشید و ایده خودتون رو خلق کنید.شما نه تنها می‌تونید به عنوان یک برنامه‌نویس یک محصول نرم‌افزاری تولید کنید، بلکه می‌تونید محصولات آموزشی مثل کتاب یا ویدئو هم خلق کنید. در این قسمت، در مورد این حرف می‌زنیم که شما چطور می‌تونید اولین محصول خودتون رو تولید کنید و قدم گذاشتن در راه طولانی و پر فراز و نشیب کارآفرینی رو آغاز کنید. اما قبلش بذارید بهتون هشدار بدم: این راه اصلا راه آسونی نیست!پیدا کردن مخاطبخیلی از برنامه‌نویسانی که می‌خوان برای اولین بار وارد دنیای پرمخاطره کارآفرینی بشن، این اشتباه متداول رو انجام میدن که قبل از پیدا کردن مشتری برای محصول‌شون، اقدام به ساخت محصول می‌کنند. اگرچه در ظاهر معقول به نظر میاد که بخواهیم کار رو با ساخت محصول شروع کنیم، اما شما باید از این کار اجتناب کنید چون ممکنه توی دام پیدا کردن راه حل برای مسئله‌ای بیفتید که اصلا وجود نداره!هر محصولی که خلق میشه (از جمله همین نوشته) برای اینه که یه مسئله خاص رو حل کنه. محصولی که بدون در نظر گرفتن مسئله مشخصی که قراره حل کنه خلق میشه، هدفی نداره و محصول بدون هدف، مشتری هم نخواهد داشت و بنابراین پولی هم در کار نخواهد بود. بعضی از محصولات یک مشکل خیلی مشخص از افراد مشخصی رو حل می‌کنند مثل نرم‌افزاری که به دندانپزشکان کمک می‌کنه اطلاعات بیماران‌شون رو مدیریت کنند یا کتابی که به برنامه‌نویسان یاد میده چطوری از فریم‌ورک «دات نت» استفاده کنند. بعضی محصولات مشکلات عمومی‌تری مثل بی‌حوصلگی رو رفع می‌کنند. تولیدات سرگرم کننده مثل برنامه‌های تلویزیونی یا بازی‌های ویدئویی در این دسته قرار می‌گیرند. اما صرف نظر از اینکه یه محصول چه مشکلی رو حل می‌کنه، خود مشکل و مخاطبانی که با اون مشکل سروکار دارند باید قبل از ساختن محصول شناسایی بشن. اگه می‌خواهید محصولی خلق کنید، اول باید مخاطب راه حلی رو که می‌خواهید اونو بهش ارائه کنید، بشناسید. شاید از همون اول یه ایده کلی داشته باشید که قراره چه مشکلی رو از مخاطب‌تون حل کنید اما در اکثر مواقع پیدا کردن مشکلی که حل نشده یا هنوز راه حل خوبی براش ارائه نشده نیاز به تحقیق داره.به جاهایی که مخاطبان‌تون حضور دارند برید و در اجتماعاتشون مشارکت کنید و سعی کنید بفهمید چه مشکلات شایعی وجود داره که اونها باهاش درگیرند. نقاط دردآوری که مدام باهاشون روبه‌رو میشن چه چیزهایی هستند؟من با موجی از برنامه‌نویسانی مواجه شدم که سوالشون این بود که چطور توی صنعت نرم‌افزار معروف بشن و بتونند اسمی در کنند. خیلی از برنامه‌نویسانی که از وبلاگ من بازدید می‌کردند، سوالاتی در مورد این موضوعات از من می‌پرسیدن. این بود که من تونستم ببینم که یه مشکل واقعی برنامه‌نویسها اینه که یاد بگیرند چطور خودشون رو تبلیغ کنند. (این هم یه دلیل دیگه که چرا باید یه وبلاگ داشته باشید!)من تصمیم گرفتم محصولی بسازم که این مشکل رو حل کنه. من برنامه‌ای ساختم کردم به اسم «چطور به عنوان یک برنامه‌نویس خودتون رو بازاریابی کنید». این محصول مشکل مشخصی رو که مخاطبان من داشتند هدف گرفته بود و من از قبل می‌دونستم که محصول موفقی خواهد شد. اما خیلی از برنامه‌نویسها، اول محصولشون رو می‌سازند و بعد تلاش می‌کنند که براش مشتری پیدا کنند. وقتی این کار رو می‌کنید، خودتون رو در معرض ریسک بزرگی قرار می‌دید. چون خیلی سخت‌تره که بخواهید با جواب شروع کنید و بعد براش دنبال سوال مناسب بگردید.قبل از اینکه من محصول «چطور به عنوان یک برنامه‌نویس خودتون رو بازاریابی کنید» رو بسازم، مخاطبان من به من مراجعه کرده بودند و در مورد مشکل‌شون به من گفته بودند. این یه راه عالی برای ساخت محصوله که باعث میشه بعدا بتونید راحت‌تر اونو به فروش برسونید. این کار این مزیت رو هم داره که شما از همون ابتدا مشتری‌های مشتاق زیادی دور و برتون دارید که در آینده هم اگه هر محصول جدیدی بسازید مشتاق به خرید خواهند بود. اگه شما هم می‌خواهید مخاطبان از پیش حاضری برای محصولاتتون داشته باشید، شروع به تولید محتوا (نوشتن وبلاگ، ساخت پادکست و ...) کنید تا وقتی محصول‌تون آماده عرضه شد زحمت زیادی برای پیدا کردن مشتری متحمل نشید. آزمودن بازاربعد از شناختن مخاطبان‌تون و پیدا کردن مشکلی از اونها که شما قادر به حل کردنش هستید، هنوز یه گام دیگه هست که قبل از شروع به ساختن محصول باید طی کنید. شما باید کشش بازار رو بسنجید و بفهمید که آیا مخاطبان‌تون تمایلی به خرید از شما دارند یا نه. بذارید یه راز رو براتون آشکار کنم. من قبل از اینکه محصول «چطور به عنوان یک برنامه‌نویس خودتون رو بازاریابی کنید» رو بسازم تونستم اونو بفروشم و از مشتری‌هام پولش رو بگیرم. شاید بپرسید که چطور این کار رو کردم؟من قبل از ساختن این محصول مدتها در موردش مطلب نوشتم و توضیح دادم و بعد قبل از اینکه بسازمش اونو با یک تخفیف خیلی زیاد به جامعه هدفم پیش‌فروش کردم. اینجوری من تونستم قبل از ساخته شدن محصول بفهمم که آیا این محصول فروش خواهد کرد یا نه. چون وقتی مردم حاضر باشند برای محصولی که هنوز وجود نداره پول بدن، حاضر خواهند بود برای همون محصول بعد از تولید شدن هم پول بدن. پس شما چی کار می‌تونید بکنید؟ می‌تونید یه صفحه ساده برای محصول‌تون بسازید و در مورد ویژگی‌هاش و مشکلی که قراره حل کنه توضیح بدید. بعد می‌تونید به آدمهایی که حاضر باشند اونو پیش‌خرید کنند یه تخفیف خیلی خوب بدید همراه با ضمانت بازگشت کامل وجه به اونها اگه محصولی که پیش خرید می‌کنند تا موعد مقرر منتشر نشه یا اینکه از محصول راضی نباشند. خب اگه فقط تعداد کمی فروش رفت چی؟ در این صورت شما می‌تونید دو تا کار انجام بدید: یا مشکلی که محصول شما قراره حل کنه به اندازه کافی مشکل بزرگی نیست و یا پیشنهادتون به اندازه کافی برای مشتری‌ها جذاب نیست که در این صورت باید تغییراتی در محصول یا پیشنهاد فروشتون ایجاد کنید و دوباره امتحان کنید و یا اینکه تصمیم بگیرید که پول مشتری‌ها رو پس بدید و کلا بی‌خیال اون محصول بشید. می‌دونم که این اتفاق خوشایند نیست اما اگه از همون اول اینو بفهمید خیلی بهتر از اینه که بعد از ماهها صرف زمان و انرژی برای ساختش اینو بفهمید.کوچک شروع کنیدمن بارها و بارها گفتم که شما نباید برای ورود به دنیای کارآفرینی شغل فعلی‌تون رو رها کنید اما بذارید یه بار دیگه هم روی این موضوع تاکید کنم که لطفا کارتون رو خیلی کوچک شروع کنید. خیلی از کارآفرین‌های هیجان‌زده بودند که در رویای رسیدن به موفقیت بزرگ و یک‌شبه همه پل‌های پشت سرشون رو خراب کردند و در انتها هم شکست خوردند.شما باید این نکته رو درک کنید و بپذیرید که اولین تلاش شما به احتمال زیاد شکست می‌خوره. دومی هم همینطور و احتمالا سومی. شما احتمالا هیچوقت رنگ موفقیت واقعی رو نمی‌بینید مگر اینکه چند تا شکست رو پشت سر گذاشته باشید. اگه بخواهید از همون اول تمام توان و انرژی و سرمایه و زندگی‌تون رو توی تلاش اول به خطر بندازید، احتمالا در انتها در موقعیتی قرار می‌گیرید که دیگه هیچ توان و انگیزه‌ای برای حرکت دوباره نخواهید داشت. لطفا این کار رو نکنید! اولین پروژه‌تون رو کوچک و به عنوان یه کار جانبی شروع کنید.شما دوست دارید منحنی یادگیری رو تا جای ممکن کوتاه کنید. پس باید فاصله زمانی بین عمل کردن و نتیجه گرفتن رو کاهش بدید. مشکل ساختن یه محصول خیلی بزرگ اینه که فاصله بین عمل و نتیجه خیلی زیاد میشه، تازه اونم بعد صرف انرژی و هزینه خیلی زیاد.شروع کنیدشاید همه مطالب این بخش در نگاه اول عالی به نظر برسه اما در نهایت باز هم شما ندونید که از کجا باید شروع کنید. نگران نباشید. من هم یه روز دقیقا توی همین موقعیت بودم که نمی‌دونستم می‌خوام چی تولید کنم و به چه کسانی بفروشم.من نمی‌خوام بهتون دروغ بگم و بگم که این کار آسونه. چون واقعا نیست و نیاز به یادگیری خیلی چیزها داره اما می‌تونم بهتون این اطمینان رو بدم که شروعش آسونه. امروز بهترین زمان برای فروختن چیزها به شکل اینترنتیه چون بستر لازم برای این کار بیشتر از هر زمان دیگه‌ای فراهمه.به عنوان چند منبع خوب در این حوزه من توصیه می‌کنم وبلاگ رامیت ستی رو بخونید و همینطور کتاب Lean Startup نوشته اریک ریز (این کتاب به نام «نوپای ناب» به فارسی هم ترجمه شده) تا ایده‌های خوبی برای شروع کار در قدم اول بگیرید.اما در نهایت بخش زیادی از آموزشهایی که باید دریافت کنید رو با انجام دادن و شکست خوردن به دست میارید. شما باید ایده‌ای که فکر می‌کنید عالیه رو امتحان کنید، شکست بخورید، بفهمید که چرا شکست خوردید و از تجربه‌تون برای ساخت محصول بعدی استفاده کنید. این کاریه که اکثر کارآفرینان موفق دنیا انجام دادن. برای مطالعه ادامه این مجموعه من رو دنبال کنید. منتظر نظرات شما هستمقسمت بعدی: چطور استارتاپ خودمون رو راه بندازیم؟</description>
                <category>مهدی آریایی</category>
                <author>مهدی آریایی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Oct 2019 18:15:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا کد زدن دیگه کافی نیست؟! (قسمت یازدهم)</title>
                <link>https://virgool.io/@maryayi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%AF-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-yde3fh1sgtl0</link>
                <description>پیش‌نوشت: در صورتی که هنوز قسمتهای قبلی رو نخوندید، از انتهای قسمت اول شروع کنید.قسمت یازدهم: ورود به دنیای فریلنسری یا چطور روی پای خود بایستیم؟یکی از راههای مستقل شدن از کارمندی و ایستادن روی پای خودتون، آزاد کاری (فریلسنری) یا کار کردن به عنوان مشاور فنیه. یک فریلنسر کسیه که فقط برای یک نفر کار نمی‌کنه بلکه برای مجموعه‌ای از مشتریان مختلف کار می‌کنه که مدل درآمدی‌اش می‌تونه به شکل ساعتی یا پرداخت بعد از انجام کار باشه.برای بیشتر برنامه‌نویس‌ها، ایده کار کردن به عنوان یک فریلنسر خیلی جذابه اما شروعش می‌تونه سخت باشه. بیشتر مدتی که به عنوان یک کارمند مشغول برنامه‌نویسی بودم، دوست داشتم یه روز وارد دنیای فریلنسری بشم اما نمی‌دونستم چطوری این کار رو انجام بدم. من می‌دونستم که خیلی از برنامه‌نویس‌ها به این شکل کار می‌کنند اما من نمی‌دونستم که اونها چطوری مشتری‌هاشون رو پیدا می‌کنند و یا چطور در مورد کارشون تبلیغ می‌کنند.در این قسمت به شما توصیه‌هایی می‌کنم که آرزو داشتم زمانی که خودم کارم رو به عنوان یه فریلنسر شروع کردم، به من میشد. من یه طرح عملی برای فریلسنر شدن در اختیارتون قرار میدم که می‌تونه بهتون کمک کنه این کار رو شروع کنید یا اگه یه فریلنسر هستید با قدرت بیشتری ادامه بدید.شروع به کاراگه قسمت قبلی این مجموعه رو خونده باشید، می‌دونید که من بهتون توصیه کردم قبل از اینکه بخواهید به صورت تمام وقت درگیر کسب و کارتون بشید، کسب و کارتون رو به عنوان یه کار جانبی در کنار کار فعلی‌تون شروع کنید. در مورد فریلنسری این توصیه بسیار محکمتره چون خیلی سخته که بخواهید کار فریلنسری رو با یه جریان ثابت از مشتری‌ها شروع کنید.یکی از بزرگترین ترسهای توسعه دهندگان فریلنسر اینه که کاری برای انجام دادن و طبعا درآمدی برای گذران زندگی نداشته باشند. دونستن اینکه شما کار کافی برای پر کردن زمان‌تون نخواهید داشت یا اینکه بعد از انجام دادن کار فعلی باید برید و دنبال مشتری بعدی بگردید، استرس زیادی داره. برای همه مطمئن‌تره که همیشه کاری برای انجام دادن در آینده داشته باشند و زمان‌شون رو صرف انجام کارشون کنند.تنها راه رسیدن به این نقطه اینه که کسب و کارتون رو در طول زمان بسازید. شما باید تعدادی مشتری بلندمدت داشته باشید که بتونید برای آینده روشون حساب کنید و همینطور جریان ثابتی از مشتریان جدید که مرتب به شما مراجعه کنند. خیلی سخته که یهو کارتون رو شروع کنید و انتظار داشته باشید که این دو موقعیت رو داشته باشید. رسیدن به این دو موقعیت چیزیه که باید در طول زمان پرورش بدید.از کسی که می‌شناسید درخواست کنیدچطور شروع کنید؟ چطور اولین مشتری‌تون رو پیدا کنید؟ بهترین راه برای پیدا کردن اولین مشتری از طریق کسی است که شما همین الان می‌شناسید. کسی که شما رو بشناسه، راحت‌تر به شما اعتماد می‌کنه مخصوصا در ابتدای کار. بدون اینکه شغل فعلی‌تون رو ترک کنید، توی شبکه‌های اجتماعی تون اعلام کنید که در حال راه‌اندازی کسب و کار جدیدی هستید و به دنبال مشتری می‌گردید. مطمئن بشید که دقیقا مشخص می‌کنید چه تخصصی دارید و قراره چه مسائلی رو حل کنید. تخصصی کار کردن روی یک موضوع، همونطور که قبلا هم در موردش حرف زدیم، چیزیه که در این مورد خیلی به شما کمک می‌کنه. لیستی از همه کسانی که می‌شناسید و احتمال می‌دید مشتری محصول یا سرویس شما باشند، تهیه کنید و شخصا بهشون ایمیل بزنید. دقیقا براشون توضیح بدید که می‌تونید چه کاری برای اونها انجام بدید و چرا اونها باید شما رو استخدام کنند. هر چه دورنمای بهتری براشون ترسیم کنید، احتمال بیشتری وجود داره که اون کار رو به دست بیارید. به دست آوردن کار یه جور بازی اعداده. از ایمیل زدن به افراد برای معرفی سرویس‌تون نترسید. سود این کار در طول زمان به شما برمی‌گرده. شما باید این کار رو تا رسیدن به نقطه‌ای که دیگه هیچ زمان اضافه‌ای در کار جانبی‌تون برای قبول کردن پروژه‌های جدید نداشته باشید ادامه بدید. تا جایی که وقتی کسی به شما پیشنهاد کار میده، بهش جواب رد بدید چون فرصت انجام کار بیشتر رو ندارید. اگه نتونید به این نقطه برسید، قطعا امکان انجام این کار به صورت تمام وقت رو هم نخواهید داشت. چون وقتی نتونید به اندازه ۱۰ تا ۲۰ ساعت کار در هفته پروژه بگیرید، قطعا نمی‌تونید که به صورت تمام وقت هم پروژه برای انجام دادن پیدا کنید.بهترین راه برای پیدا کردن مشتریشما ممکنه متوجه بشید که بین دوستان و آشنایانتون افراد زیادی هستند که به سرویس شما نیاز دارند یا اینکه برعکس متوجه بشید که بین اونها هیچکس نیازمند خدمات شما نیست. اما نگران نباشید. راههای دیگری به غیر از مراجعه به آشنایان هم برای پیدا کردن مشتری وجود داره.فریلنسرهای زیادی هستند که در مکانهای مختلف برای کارشون آگهی میدن یا اینکه حتی برای تبلیغات کارشون هزینه پرداخت می‌کنند. اما من می‌خوام یه راه ساده‌تر با هزینه‌های سربار خیلی کمتر بهتون نشون بدم. البته این کار فقط یه نقطه ضعف داره و اون هم اینه که نیاز به صبر و تلاش زیادی داره.چیزی که شما باید روش تمرکز کنید، «بازاریابی درون‌نگر» (inbound marketing) است. به زبان ساده بازاریابی درون‌نگر یعنی کاری کنیم که مشتری‌ها خودشون به ما مراجعه کنند به جای اینکه ما بریم دنبال مشتری بگردیم. و راه اصلی برای تحقق این موضوع، ارائه چیز باارزشی به اونها به صورت رایگانه.من خیلی در این مورد حرف می‌زنم اما جا داره باز هم بگم که هر برنامه‌نویسی باید یک وبلاگ شخصی داشته باشه. داشتن یک وبلاگ یه راه عالی برای بازاریابی درون‌نگره چون شما مقالاتی رو منتشر می‌کنید که دیگران رو وادار می‌کنه به وبلاگ شما سر بزنند و اونها رو بخونند. وقتی اونها به وبلاگ شما میان، شما می‌تونید اونها رو از بیننده تبدیل به مشتری‌های بالقوه کنید. با پیشنهاد دادن سرویس‌تون در انتهای مطالب یا گرفتن ایمیل‌شون در ازای دریافت خدمت بیشتر. بازاریابی ایمیلی هم یکی از راههای عالی برای عرضه خدمات و محصولات شماست. وقتی شما لیستی از ایمیل‌های افرادی که به مطالب وبلاگتون علاقه‌مند هستند جمع کردید، می‌تونید به شکل تدریجی اطلاعات بیشتری از خدمات و ارزشهایی که ارائه می‌کنید، بهشون ارسال کنید و در نهایت اونها رو تبدیل به مشتری کنید.همچنین شما می‌تونید بازاریابی درون‌نگر رو با ارائه وبینارهای رایگان، نوشتن کتاب، سخنرانی کردن در کنفرانس‌ها، حضور در پادکست‌ها، راه اندازی پادکست خودتون یا هر شیوه دیگه‌ای که محتوای ارزشمند و رایگان در رابطه سرویس شما به مشتری ارائه میده، انجام بدید. تنها مشکل بازاریابی درون‌نگر اینه که زمان می‌بره تا شروع بشه و به نتیجه برسه. شما باید محتوای ارزشمند و جذاب کافی برای ارائه داشته باشید تا مشتریان‌تون رو ترغیب به خرید کنید. به همین دلیل همین حالا و نه بعد از ترک شغل‌تون باید این کار رو شروع کنید. در بلندمدت بازاریابی درون‌نگر حجم زیادی از مشتری رو به سمت شما سرازیر می‌کنه و سودآوری بالایی داره.ایده‌هایی برای بازاریابی درون‌نگرقیمت‌گذاری کنیدبالاخره شما مشتریانی رو پیدا کردید که به سرویس شما علاقه‌مند شدند یا اینکه همین الان دارید براشون کار می‌کنید. خب سوال بعدی اینه که چقدر باید ازشون پول بگیرید؟بعد از مسئله جذب مشتری، این مسئله سخت‌ترین مسئله‌ایه که فریلنسرها باهاش رو‌به‌رو میشن. بیشتر فریلنسرها، مقدار مبلغی رو که می‌تونند از مشتری دریافت کنند و همینطور مقدار مبلغی رو که نیاز دارند از مشتری دریافت کنند، دست کم می‌گیرند.اول بذارید در مورد این صحبت کنیم که شما نیاز دارید که چه مبلغی از مشتریان‌تون بگیرید؟ فرض کنیم شما الان در شغل فعلی‌تون ساعتی ۵۰ دلار درآمد دارید که درآمد نسبتا خوبی در ایالات متحده محسوب میشه اما شما نمی‌تونید به عنوان یک فریلنسر هم همین مبلغ رو درخواست کنید و انتظار داشته باشید یک زندگی حتی نزدیک به استاندارد زندگی فعلی‌تون داشته باشید. اجازه بدین مطلب رو توضیح بدم. وقتی شما به عنوان یک کارمند ۵۰ دلار می‌گیرید در واقع مزایایی واقعی بیش از ۵۰ دلار در اختیار شما قرار می‌گیره. مثل بیمه درمانی و حق مرخصی سالانه. اما به عنوان یک فریلنسر هیچکدوم از این مزایا رو ندارید. بعلاوه فریلنسری هزینه‌های سرباری هم داره که به عنوان کارمند بر عهده رئیس شماست. مثل پول برق، هزینه تجهیزات سخت‌افزاری، هزینه اینترنت و ... . اما اگر  فریلنسر باشید این هزینه‌ها هم بر دوش خود شماست. به علاوه شما ممکنه نیاز داشته باشید یک حسابدار هم استخدام کنید تا حسابهای رسمی شما رو به روز نگه‌داره که این هم متضمن هزینه است. بنابراین شما به درآمد خیلی بیشتری از کارمندی نیاز دارید تا بتونه هزینه‌هاتون رو پوشش بده. در ضمن مسئله دیگه هم میزان حجم کار موجوده. وقتی شما کارمند هستید به اندازه ساعتی که در محل کارتون حضور دارید، دستمزد می‌گیرید. چه کاری برای انجام دادن داشته باشید و چه نداشته باشید. اما به عنوان فریلنسر هیچ تضمینی وجود نداره که شما همیشه کاری برای انجام دادن داشته باشید. و اگر نداشته باشید پولی هم در کار نیست. شما نمی‌تونید از مشتریان‌تون بابت زمان چک کردن ایمیل‌ها یا نصب یک سیستم عامل جدید پول بگیرید. با جمع این موارد می‌تونم بگم شما باید برای هر ساعت بین ۷۵ تا ۱۰۰ دلار دریافت کنید تا بتونید هزینه‌های سربار رو پرداخت کنید و در انتها معادل ۵۰ دلار در ساعت کار کارمندی درآمد داشته باشید. خیلی از فریلنسرها کارشون رو با همون دستمزد کار کارمندی یا کمی بیشتر از اون شروع می‌کنند و بعد نمی‌تونند از پس هزینه‌هاشون بر بیان و تا وقتی این محاسبات رو انجام ندن متوجه نمیشن که چرا!به عنوان یک قانون کلی، شما باید تقریبا دو برابر دستمزد کارمندی از مشتریان‌تون پول طلب کنید تا بتونید همون مقدار درآمد رو داشته باشید. اما متاسفانه شما معمولا نمی‌تونید این مبلغ رو از مشتریان‌تون درخواست کنید چون این تنها شما نیستید که مبلغ رو تعیین می‌کنید بلکه مکانیزم بازار و عرضه و تقاضا این کار رو انجام میده. به همین دلیله که من اینقدر روی بازاریابی درون‌نگر تاکید می‌کنم. هر چه شهرت بیشتری در صنعت داشته باشید و مشتریان بیشتری به سمت شما بیان، می‌تونید تقاضای مبالغ بالاتری داشته باشید.البته که شما باید حساب و کتاب کار رو بدونید تا بفهمید چقدر دستمزد لازمه تا زندگی‌تون رو باهاش اداره کنید اما دونستن این اعداد کافی نیست. مسئله اصلی اینه که به جایگاهی برسید که بتونید از مشتریان‌تون همچین مبلغی رو (و یا حتی بیشتر) درخواست کنید. شما این کار رو با تمرکز کردن روی قیمت‌گذاری انجام نمیدید بلکه با تمرکز کردن روی کارتون و ارزشی که می‌تونید برای مشتریان‌تون خلق کنید انجام میدید. شما می‌تونید کارتون برای مشتری‌ها رو یک کالای مصرفی ببینید یا سرویس باارزشی که به اونها کمک می‌کنه سود بیشتری کسب کنند. اگه شما کارتون رو به شکل کالای مصرفی ببینید باید برید و با فریلنسرهایی رقابت کنید که معمولا قیمتی بسیار پایین‌تر از قیمت شما ارائه میدن و معمولا به همین دلیل برنده رقابت در کسب مشتری هم میشن.اما اگه کارتون رو به شکل سرویسی ببینید که می‌تونه مشکلات مشتریان رو حل کنه یا کسب و کارشون رو رونق بده، می‌تونید دستمزدتون رو بر اساس ارزشی که برای اونها خلق می‌کنید، تعیین کنید. برای همینه که خیلی مهمه به شکل تخصصی توی یک حوزه کار کنید.توصیه آخر اینکه اگر قیمت‌های شما اینقدر پایینه که هیچ مشتری به شما نه نمیگه، قیمتهاتون رو اینقدر بالا ببرید تا نه بشنوید. ترکیب این تکنیک با تمرکز روی بازاریابی درون‌نگر و تخصصی کار کردن می‌تونه درآمد شما رو چند برابر کنه.برای مطالعه ادامه این مجموعه من رو دنبال کنید. مشتاقانه در انتظار نظرات شما هستم. قسمت بعدی: چطور اولین محصول‌مون رو بسازیم؟</description>
                <category>مهدی آریایی</category>
                <author>مهدی آریایی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Sep 2019 14:09:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا کد زدن دیگه کافی نیست؟! (قسمت دهم)</title>
                <link>https://virgool.io/@maryayi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%AF-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%87%D9%85-pnw0ro9ucxrg</link>
                <description>پیش‌نوشت: اگه قسمتهای قبلی رو نخوندید از انتهای قسمت اول شروع کنید.قسمت دهم: رویای آزادی! چطور از کارمون استعفا بدیم؟برای مدتی طولانی، رویای من این بود که یه روز از شغلم استعفا بدم و برای خودم کار کنم. من احساس می‌کردم که توی دنیای شرکتها گیر افتادم و می‌دونستم که اگه فقط بتونم برم بیرون و برای خودم کار کنم، می‌تونم عملکرد بهتری داشته باشم. اما مسئله این بود که: چطور؟!ممکنه شما خوشتون نیاد که برای خودتون کار کنید. ممکنه شما دوست داشته باشید که به لذت بردن از مزایای کارمندی ادامه بدید و این هیچ اشکالی نداره. ولی اگه شما هم مثل من هستید و همیشه رویای کار کردن برای خودتون رو داشتید، به خوندن این قسمت ادامه بدید.هوشمندانه عمل کردنمی‌خواهید راه آسون استعفا دادن و کار کردن برای خودتون رو یاد بگیرید؟ فقط کافیه فردا برید به اتاق رئیس‌تون و به بهش بگید که می‌خواهید استعفا بدید. همین! این کل کاریه که باید انجام بدید. من امیدوارم که پس‌انداز کافی در حساب بانکی‌تون داشته باشید، چون به محض اینکه این کار رو انجام بدید، زندگی‌تون کاملا به عهده خودتون خواهد بود. موفق باشید!این شاید هوشمندانه‌ترین راه برای به دست آوردن آزادی‌تون نباشه. آسونه که بخواهید بی‌طاقت باشید و دنبال راه دیگه‌ای برای فرار نباشید. ممکنه وسوسه شده باشید که دقیقا کاری رو که من گفتم انجام بدید. ممکنه قادر باشید تنها با چند ماه پس‌انداز کردن و بدون داشتن یه نقشه منسجم، یهویی توی اقیانوس کارآفرینی یا فریلنسری بپرید اما آیا این کار ارزش ریسکش رو داره؟دورنمای این کار چندان روشن نیست. معمولا چند ماه بعد از این کار همه جا خون‌آلوده! حسابهای بانکی خون‌آلوده، کارتهای اعتباری خون‌آلوده و چیزی که یه روز شگفت‌انگیز و زیبا به نظر می‌رسید تبدیل به چیزی فوق‌العاده رعب‌آور میشه. خیلی سخته که وقتی یه اسلحه روی شقیقه‌تونه، بخواهید یه کسب و کار راه بندازید. شما نمی‌تونید تصمیمات درستی بگیرید چون از ترس فلج شدید.من اینا رو نمیگم که شما رو بترسونم، بلکه می‌خوام بهتون کمک کنم که درک کنید برای ترک کردن شغل‌تون و کار کردن برای خودتون به یه نقشه واقعی نیاز دارید. شما نیاز دارید که یه راه جانبی برای درآمدزایی داشته باشید وقتی که در حال ساختن کار جدیدتون هستید.من اگه ادعا کنم که خودم این کار رو کردم و همیشه با طرح و نقشه کارم رو شروع کردم دروغ گفتم. من هم وسوسه شدم که با عجله کار رو شروع کنم و بعدش از پا دراومدم. اما هر بار باهوش‌تر شدم. من فهمیدم تنها راهی که بتونم یه پرش بلند انجام بدم اینه که اول کسب و کارم رو به شکل یه کار جانبی شروع کنم تا فرصت آماده شدن داشته باشم.بنابراین قبل از اینکه به ترک شغل‌تون فکر کنید، نیاز دارید یه برنامه قوی داشته باشید. من به شدت توصیه می‌کنم که هر کسب و کاری رو که می‌خواهید راه بندازید، اول به عنوان کار جانبی شروع کنید و فقط زمانی از کارتون استعفا بدید که درآمد اون کار به اندازه‌ای رسیده که بتونه مخارج شما رو تامین کنه. می‌دونم که این روش ترک دنیای کارمندی ممکنه خیلی کند و دردآور به نظر بیاد اما مهمه که کارها رو اینطوری پیش ببرید (به دلایلی بیشتر از فقط دغدغه‌های مالی).آماده شدن برای اینکه بتونید برای خودتون کار کنیدکار کردن برای خودتون سخت‌تر از اونیه که فکر می‌کنید، شاید خیلی سخت‌تر! ما در مورد این صحبت کردیم که چقدر مهمه کسب و کار جدیدتون رو قبل از ترک شغل فعلی‌تون به عنوان یه کار جانبی شروع کنید تا از نظر مالی دچار بحران نشید. اما شاید دلیل مهمترش این باشه که خود شما هم باید آمادگی لازم رو برای فهمیدن اینکه کار کردن برای خودتون چه شکلیه کسب کنید.وقتی که هر روز دارید سر کارتون می‌رید تا کمک کنید که شخص دیگه‌ای ثروتمندتر بشه، شاید به نظرتون بیاد که راحت‌تر و لذت‌بخش‌تره اگه این تلاش رو هر روز برای خودتون انجام بدید. اگرچه کار کردن برای خودتون درآمد بیشتری از کارمندی داره، اما نیاز به تلاش خیلی زیادی هم داره، مخصوصا وقتی که تازه کارتون رو شروع کردید.مشکل اینجاست که شما نمی‌تونید درک کنید که کار کردن برای خودتون وقتی که شغل‌تون رو ترک کردید به چه میزانی از تلاش نیاز داره، و وقتی این رو می‌فهمید که دیر شده. به همین دلیله که من به شدت توصیه می‌کنم که کسب و کارتون رو به عنوان یه کار جانبی در کنار شغل فعلی‌تون شروع کنید و قبل از اینکه به صورت تمام وقت ادامه‌اش بدید اونو به موفقیت برسونید. اینجوری درک بهتری از زمانی که باید صرف کارتون کنید به دست میارید. خیلی از آدمهای مشتاق به کارآفرینی هیچ درکی از میزان کار اضافه‌ای که باید برای انجام دادن جنبه‌های فرعی و غیر مستقیم کارشون باهاش روبه‌رو بشن ندارند.با انجام دادن یک کار جانبی، زمانی که شغل تمام وقت‌تون رو هم دارید، شما متوجه میشید که کار کردن برای روزهای طولانی و راه‌اندازی یک کار جدید چطوریه. درضمن شما از ریسک بیش از حد که باعث استرس ویرانگر و موهای سفید در سنین پایین میشه هم پیشگیری می‌کنید چون زندگی‌تون بستگی به موفقیت در این کار نداره و اگر هم شکست بخورید، هنوز درآمدی برای گذران زندگی دارید.اگه هنوز هم قانع نشدید، یکی از محکم‌ترین دلایلی که می‌تونم برای انجام دادن کارها به این شیوه بهتون بدم اینه که اکثر کسب‌وکارها، مخصوصا اولین کسب‌وکارها شکست می‌خورند! معمولا بیشتر از یک بار تلاش لازمه تا به موفقیت برسید و بتونید کسب و کاری راه بندازید که سود آور باشه. آیا دوست دارید حاصل سالها پس‌اندازتون رو در اولین تلاش از بین ببرید یا اینکه فرصت این رو داشته باشید که در صورت شکست، فرصت بارها و بارها تلاش دوباره برای رسیدن به موفقیت رو داشته باشید.واقعا چقدر کار می‌کنید؟بذارید باهاتون صادق و رو راست باشم. اگرچه من یه نیروی عالی برای بیشتر شرکتهایی که براشون کار کردم بودم، اما معتقدم من حتی نصف اون تلاشی رو که می‌تونستم در طول روز بکنم، نمی‌کردم.و من اینو وقتی فهمیدم که شروع کردم برای خودم کار کنم و شروع به نظارت روی زمانم در طول روز کردم. وقتی شروع به کار کردن برای خودم کردم فهمیدم که چقدر ۸ ساعت کار کردن در طول روز سخته. من در دوران کارمندی ۸ تا ۱۰ ساعت در روز کار می‌کردم. پس چرا حالا اینقدر سخت بود که ۸ ساعت بشینم و برای خودم کار کنم؟! و چرا خیلی کمتر از ۸ ساعت در روز کار می‌کردم؟من جواب این سوال رو با اندازه‌گیری دقیق زمانم فهمیدم. من به مکانیزمی برای ثبت و تعقیب زمانم در طول روز رسیدم و فهمیدم که زمانم رو در طول روز کجا سپری می‌کردم. وقتی این کار رو کردم فهمیدم که من در طول روز واقعا ۴ ساعت کار می‌کردم. اگه شخص دیگه‌ای اینو به من می‌گفت باور نمی‌کردم. من هنوز هم به سختی اینو باور می‌کنم اما اعداد دروغ نمیگن. در واقع من داشتم به سختی کار می‌کردم اما فقط از نصف ظرفیت بالقوه‌ام استفاده می‌کردم. بعد من در مورد این موضوع شگفت‌زده شدم که بفهم وقتی در کار قبلی‌ام بودم واقعا چقدر کار می‌کردم. من به نحوه کار کردنم در اون زمان فکر کردم و سعی کردم به یاد بیارم که زمانم رو چطور سپری می‌کردم.من با ۸ ساعت شروع کردم. بعد ازش ۱ ساعت رو به عنوان زمان مکالمه‌های کاری و غیرکاری کم کردم. من متوجه شدم که در طول روز وارد مکالمه‌های زیادی میشم که معمولا به صورت مجزا کوتاه هستند، اما جمع‌شون به یک ساعت هم می‌رسه. اگرچه بعضی از این مکالمه‌ها کاری هستند اما من اونها رو به عنوان کار سازنده در نظر نمی‌گیرم.از این ۷ ساعت باقیمانده، من فهمیدم که می‌تونم ۲ ساعت رو به عنوان زمانهای سربار چک کردن ایمیل‌ها، خوندن بولتن‌ها و یادداشتها و پیوستن به جلسات بی‌فایده‌ای که لزومی به شرکت کردن در اونها نبود، کم کنم.و در نهایت یک ساعت دیگه رو هم به عنوان زمان تنبلی کردن کلی کم کردم. همه ما زمانی در طول روز رو به چک کردن فیسبوک و خوندن ایمیلهای شخصی و ... می‌گذرونیم که در مجموع حدود یک ساعت میشه.خب چقدر باقی موند؟ چهار ساعت! در طول یک روز کاری اکثر ما معمولا ۴ ساعت کار می‌کنیم. من مطمئنم که بعضی روزها حتی کمتر از این. اما فاکتور دیگه‌ای هم برای در نظر گرفتن هست. در طول همون ۴ ساعت چقدر سخت کار می‌کنیم؟!من دوست دارم بهش اینجوری نگاه کنم. تفاوت بین قدم زدن توی یک خیابون و دویدن برای نجات زندگی‌تون وقتی یه شیر گرسنه دنبال‌تون کرده رو تصور کنید. این دقیقا تفاوت کار کردن برای دیگران و کار کردن برای خودتونه. وقتی برای خودتون کار می‌کنید، خیلی سخت‌تر کار می‌کنید چون می‌دونید که فقط با کار کردنه که می‌تونید پول دربیارید. با در نظر گرفتن این موضوع، می‌تونیم تخمین بزنیم که معمولا وقتی ما برای دیگران کار می‌کنیم، نصف حداکثر تلاشمون رو انجام میدیم. چیزی که من فهمیدم این بود که وقتی توی شغل قبلی‌ام بودم، تقریبا ۲ ساعت در روز کار سخت واقعی انجام می‌دادم در حالی که گاهی ۱۰ ساعت و تا دیروقت سر کار بودم.کار کردن برای خودتون در مقایسه با کار کردن برای دیگرانگفتن همه اینا چه فایده‌ای داره؟ دو تا نکته: اول اینکه متوجه باشید که کار کردن برای خودتون خیلی سخت‌تر از کار کردن برای بقیه است حتی اگه بخواهید همونقدر زمان بذارید. درسته که شما وقتی برای خودتون کار می‌کنید شور و اشتیاق بیشتری دارید چون نسبت به نتیجه کارتون هیجان زده هستید اما زیاد روی این شور و اشتیاق حساب نکنید چون شور و اشتیاق سوختیه که خیلی زود تموم میشه و دوامی نداره.دوم اینکه شما لزوما نمی‌تونید وقتی دارید برای خودتون کار می‌کنید، روی هشت ساعت کار روزانه برنامه‌ریزی کنید. من فکر می‌کردم اگه از کارم استعفا بدم و برای خودم کار کنم، می‌تونم ۸ ساعت مفید برای خودم کار کنم. من وقتی توی شغلی عادی‌ام بودم، بعد از ساعت کاری ۳ تا ۴ ساعت روی کار خودم وقت می‌ذاشتم. بنابراین فکر می‌کردم که اگه استعفا بدم می‌تونم ۸ ساعت اضافه روی کار خودم وقت بذارم. اما در عمل دیدم که اشتباه کردم و باعث شد انگیزه‌ام کم بشه و تسلیم بشم.قبل از استعفا دادن از کار فعلی‌تون، مهمه که توقع واقع‌بینانه‌ای از مقدار کاری که هر روز می‌تونید انجام بدید داشته باشید و خودتون رو برای سخت‌تر کار کردن آموزش بدید. در شغل فعلی‌تون، می‌تونید زمان واقعی کار کردن‌تون در طول روز رو اندازه‌گیری کنید و ببنید که آیا می‌تونید خودتون رو به ۶ ساعت کار واقعی در طول روز برسونید. در ضمن، کار کردن روی کار خودتون به عنوان یه کار جانبی بعد از ساعات کاری، شما رو برای زمانی که قراره به صورت تمام‌وقت روی کار خودتون وقت بذارید آماده می‌کنه.بریدن ریسمانخب شما تصمیم خودتون رو گرفتید. می‌خواهید مستقل باشید. از کار کردن برای دیگران خسته شدید اما چطور این کار رو انجام بدید؟ من نمی‌تونم یه نسخه بپیچم که به درد همه آدمها بخوره اما می‌تونم براتون یه مثال خیالی بزنم از اینکه چطور یه برنامه‌نویس به خویش‌فرمایی رسید.جویی برای تقریبا ده سال برنامه‌نویس بود. اون شغلش رو دوست داشت اما واقعا می‌خواست که بتونه برای خودش کار کنه. اون عاشق این ایده بود که بتونه آزادانه مشتریانش رو انتخاب کنه و خودش تصمیم بگیره که روی چه پروژه‌ای و چه زمانی کار کنهجویی مدتها به فکر یه دورخیز بلند بود. اولین کاری که جویی کرد کاهش هزینه‌هاش و پس‌انداز پول بود. جویی می‌خواست فرصت نفس کشیدن رو در زمان انتقال به فریلسنری داشته باشه. اون به اندازه مخارج یک سال زندگی‌اش پس‌انداز کرد.جویی فکر کرد اگه بتونه مخارجش رو نصف کنه، برای زندگی کردن به اندازه دو سال پس‌انداز خواهد داشت. این زمان برای راه‌اندازی کسب و کارش و یا اینکه بفهمه کسب و کارش جواب نمیده کافی بود. (نکته: جویی به اندازه درآمد یک سال پس‌انداز نکرد. بلکه به اندازه مخارج یک سالش پس‌انداز کرد. یعنی به اندازه‌ای که بتونه زندگی کنه. نه به اندازه‌ای که بتونه راحت زندگی کنه. جویی تصمیم گرفت یه چیزهایی رو قربانی کنه تا به رویاهاش برسه)جویی در زمانی که هنوز شغلش رو داشت، ۱۵ ساعت در هفته رو به کار روی پروژه شخصی خودش اختصاص داد. اون تقریبا ۲ ساعت اول هر روز رو به کار روی پروژه خودش می‌گذروند. اون ۵ ساعت در هفته رو به گرفتن سفارش کار و تبلیغات می‌گذروند و ۱۰ ساعت رو به انجام کاری که براش پول می‌گرفت. جویی ۶ ماه قبل از استعفا از شغلش، اینطوری به کارش ادامه داد تا با اطمینان خاطر از اینکه پس‌انداز کافی خواهد داشت و زیاد تحت فشار نخواهد بود بتونه کارش رو ادامه بده. جویی از مدتها قبل روزی رو که می‌خواست از کارش استعفا بده توی تقویمش مشخص کرده بود. وقتی اون روز رسید از کارش اومد بیرون و بدون فشار زیاد مالی و ذهنی رویاهاش رو دنبال کرد. برای مطالعه ادامه این مجموعه من رو دنبال کنید. مشتاقانه منتظر نظرات شما هستم.قسمت بعدی: ورود به دنیای فریلنسری یا چطور روی پای خود بایستیم؟</description>
                <category>مهدی آریایی</category>
                <author>مهدی آریایی</author>
                <pubDate>Wed, 11 Sep 2019 09:55:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا کد زدن دیگه کافی نیست؟! (قسمت نهم)</title>
                <link>https://virgool.io/@maryayi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%AF-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%86%D9%87%D9%85-kfby0dsz1ked</link>
                <description>پیش‌نوشت: برای دسترسی به قسمتهای قبلی به انتهای قسمت اول مراجعه کنید.قسمت نهم: چطور یک حرفه‌ای باشیم؟در کتاب مورد علاقه‌ام «جنگ هنر»، استیون پرسفیلد به خوبی تفاوت بین حرفه‌ای بودن و آماتور بودن رو توضیح میده:حرفه‌ای بودن یک طرز فکر است. اگر ما با ترس، خود تخریبی، اهمال‌گری،‌ تردید و غیره مواجه‌ایم، مشکل این است که ما مثل آماتورها فکر می‌کنیم. آماتورها خودشان را نشان نمی‌دهند. آماتورها جا می‌زنند. آماتورها اجازه می‌دهند بدبختی و مصیبت آنها را شکست دهد. یک حرفه‌ای متفاوت فکر می‌کند. او خودش را نشان می‌دهد. او کارش را انجام می‌دهد. او به مسیرش ادامه می‌دهد، حالا هر چه که می‌خواهد پیش بیاید.همه حرفه‌ای بودن درباره اینه که خودتون رو نشون بدید، کارتون رو انجام بدید و نذارید مشکلات شما رو شکست بده. حرفه‌ای بودن مستلزم اینه که به نقص‌هاتون غلبه کنید تا بتونید بشینید و بهترین محصول ممکن رو تولید کنید.در این قسمت در مورد راههای حرفه‌ای بودن حرف می‌زنیم. به عنوان یک توسعه‌دهنده نرم‌افزار، حرفه‌ای بودن یکی از بزرگترین دارایی‌های شماست. یادگیری اینکه چطور حرفه‌ای باشیم و با ما مثل حرفه‌ای‌ها رفتار بشه نه تنها کمک‌مون می‌کنه که شغل‌های بهتر و مشتریان بیشتری داشته باشیم، بلکه کمک‌مون می‌کنه حس بهتری نسبت به کاری که انجام میدیم داشته باشیم و به کارمون افتخار کنیم. حسی که در بلندمدت تاثیر عمیقی روی رضایت شغلی‌مون می‌ذاره.حرفه‌ای کیست؟به زبان ساده، حرفه‌ای کسیه که مسئولیت‌ها و کارش رو جدی می‌گیره و برای رسیدن به هدفی که می‌دونه درسته، تصمیمات دشواری رو که باید، (با هزینه شخص خودش) می‌گیره.برای مثال، موقعیتی رو تصور کنید که از شما خواسته میشه از استاندارهاتون در مورد کیفیت کد کوتاه بیایید تا بتونید هر چه سریع‌تر یه پروژه رو تحویل بدید. شما چه واکنشی در این موقعیت نشون می‌دید؟ اگه به شکل مستمر از شما بخوان که اینجوری کار کنید چی؟ آیا شما می‌تونید برای دفاع از چیزی که فکر می‌کنید درسته روی اصول‌تون بایستید حتی اگه به قیمت پرداخت هزینه شغلی براتون تموم بشه؟ روی چه اصولی می‌ایستید؟ چه حد و اندازه‌ای برای کیفیت کارتون قائلید؟حرفه‌ای بودن چیزیه که همه ما باید مشتاق رسیدن بهش باشیم. یه حرفه‌ای کسیه که میشه روش حساب کرد که یه کار رو انجام میده و اون رو به شکل درستی هم انجام میده ولی یه حرفه‌ای لزوما چیزی رو که شما دوست دارید بشنوید به شما نمیگه. یه حرفه‌ای اگه فکر کنه کاری رو که می‌خواهید انجام بدید غیرممکنه یا مسیری که برای طی کردن انتخاب کردید اشتباهه، صادقانه به شما میگه.یه حرفه‌ای کسیه که شاید همه جواب‌ها رو نداشته باشه اما متعهد به مطالعه کردن برای پیشرفت و بالا بردن مهارتهاشه. یه حرفه‌ای وقتی جواب یک سوال رو ندونه خیلی راحت بیانش می‌کنه اما شما می‌تونید برای پیدا کردن جواب روش حساب کنید.و شاید از همه مهمتر اینکه یه حرفه‌ای رفتار ثابت و پایداری داره، استاندارهای بالایی برای کیفیت کارش داره و شما می‌تونید انتظار داشته باشید که همیشه و هر روز به اون استاندارها وفاداره. وقتی یه حرفه‌ای خودش رو نشون نمیده شما باید به اورژانس زنگ بزنید چون حتما یه مشکلی پیش اومده!تفاوت‌های آدم حرفه‌ای و آماتورحرفه‌ای اصولی داره که بهشون پایبنده، ولی آماتور هر کاری که ازش بخوان انجام میده.حرفه‌ای روی درست انجام دادن کار تمرکز می‌کنه، ولی آماتور فقط روی انجام دادن کار تمرکز می‌کنه.حرفه‌ای نمی‌ترسه اقرار کنه که اشتباه کرده یا جواب سوالی رو نمی‌دونه، ولی آماتور وانمود می‌کنه دانشی رو که بهش مسلط نیست، بلده.حرفه‌ای ثابت‌قدم و پایداره، ولی آماتور غیر قابل پیش‌بینی و غیر قابل اتکاست.حرفه‌ای مسئولیت قبول می‌کنه، ولی آماتور از مسئولیت فرار می‌کنه.حرفه‌ای بودن یعنی ساختن عادتهای خوب شناختن یه آدم حرفه‌ای سخت نیست اما چطور میشه حرفه‌ای شد؟ حرفه‌ای شدن از عادتها شروع میشه. عادتها بخش اساسی حرفه‌ای شدنه چون بخش بزرگی از کارهایی که ما روزانه انجام میدیم کاملا از روی عادت هستند. هر روز از خواب بیدار میشیم، سر کار می‌ریم و کارهای روزانه‌مون رو انجام میدیم، اغلب بدون فکر کردن در موردشون. اگه می‌خواهید زندگی‌تون رو تغییر بدید، باید با تغییر عادتهاتون شروع کنید. البته می‌دونم که این کار فقط به حرف آسونه! از بین بردن عادتهای بد خیلی سخته و ساختن عادتهای خوب هم چندان آسون نیست.اما اگه می‌خواهید که یک حرفه‌ای باشید، باید عادتهای یک حرفه‌ای رو درون خودتون ایجاد کنید. زمانی توی یک تیم کار می‌کردم که از فرایند «اسکرام» استفاده می‌کرد. ما هر روز جلسات سرپایی (stand-up) داشتیم که در اونها در مورد کارهایی که کردیم، کارهایی که قراره انجام بدیم و مشکلاتی که در مقابل‌مونه حرف می‌زدیم. یک برنامه‌نویس توی تیم بود که همیشه توی جلسات یادداشت دقیقی از چیزهایی که می‌خواست بگه داشت. هر روز قبل از جلسه اون یادداشتش رو آماده می‌کرد، برخلاف اکثر ما که همینجوری به جلسه می‌اومدیم. این یکی از همون نمونه عادتهاییه که یک حرفه‌ای درون خودش ایجاد می‌کنه.یه عادت مهم دیگه برای یک آدم حرفه‌ای، مهارتهای مدیریت زمانه. الان در مدیریت کردن زمان‌تون چقدر خوب هستید؟ آیا هر روز قبل از شروع کار می‌دونید که قراره روی چه چیزهایی کار کنید؟ شما تخمین خوبی دارید که یک کار بلندمدت چقدر طول می‌کشه؟ عادت مدیریت زمان رو با برنامه‌ریزی کارهاتون در طول روز در خودتون ایجاد کنید. یک حرفه‌ای می‌دونه قراره هر روز چی کار کنه و می‌تونه تقریبا بگه که کارش چقدر طول می‌کشه.این دو تا فقط نمونه‌ای از عادتهایی بودند که به عنوان یک برنامه‌نویس حرفه‌ای باید درون خودتون ایجاد کنید. شما خودتون باید تصمیم بگیرید که چه عادتهایی رو باید برای رسیدن به استانداردهای حرفه‌ای بودن در خودتون ایجاد کنید اما در هر حال عادتها ضروری هستند چون عادتها ثبات میارند و ثبات چیزیه که شما رو یه آدم قابل اطمینان می‌کنه. (به عنوان یک کتاب خوب در مورد عادتها مراجعه کنید به: «قدرت عادت» نوشته چارلز داهیگ)انجام کار درستبه عنوان یک برنامه‌نویس، شما با چالش‌های دشوار زیادی روبه‌رو هستید، هم چالشهای فنی و هم اخلاقی. اگه می‌خواهید یک حرفه‌ای باشید باید قادر باشید در هر دو نوع این چالشها تصمیمات درست بگیرید. در اغلب موارد چالشهای فنی که باهاشون روبه‌رو میشید عینی‌تر هستند. راههای درستی برای حل یک مسئله فنی وجود داره و اغلب میشه ثابت کرد که یک راه از راه دیگه بهتره. اما چالشهای اخلاقی معمولا دشوارترند. در خیلی از اوقات یه جواب درست صریح و مشخص وجود نداره.یکی از بزرگترین چالشهای اخلاقی که برنامه‌نویسان باهاش روبه‌رو میشن، موندن سر تصمیماتیه که می‌دونند درسته و نیازهای مشتری رو به بهترین شکل تامین می‌کنه اما امنیت و راحتی خودشون رو به خطر می‌اندازه. یکی از برنامه‌نویسان و نویسندگان مورد علاقه‌ام، رابرت سی مارتین (عمو باب) در یک مقاله عالی با عنوان «نه گفتن» به این موضوع پرداخته. در این مقاله باب یک برنامه‌نویس رو با یک دکتر مقایسه کرده و گفته چقدر پوچ خواهد بود اگه تصور کنیم یک بیمار به دکترش در مورد نحوه انجام کارش دستور بده. در مثال باب، بیماری به دکترش میگه که دستش درد می‌کنه و از دکترش می‌خواد که دستش رو قطع کنه! و البته دکتر با یک «نه» قاطع بهش جواب میده اما بسیاری از برنامه‌نویسان در موقعیتهای مشابه از ترس خشم رئیس‌شون به درخواستهای مشابه «بله» میگن و بخشی از کدشون رو قطع می‌کنند!یه حرفه‌ای باید بدونه که چه زمانی باید «نه» بگه حتی به کسی که استخدامش کرده چون همونطور که عمو باب هم اشاره کرده، حرفه‌ای‌ها حد و مرزی برای خودشون دارند که ازش عبور نمی‌کنند. شاید این پایداری به اخراج شدن‌شون منتهی بشه اما این هزینه‌ایه که گاهی برای حرفه‌ای بودن باید پرداخت. شاید این تصمیم در کوتاه مدت دردناک باشه اما در بلند مدت پایداری کردن بر سر انجام کار درست، به احتمال خیلی زیاد سود خیلی بیشتری در مسیر حرفه‌ای‌تون به شما می‌رسونه. بعلاوه اینجوری شبها هم راحت‌تر خوابتون می‌بره!گاهی برنامه‌نویسان باید تصمیمات سختی در مورد اولویت‌بندی کاری که باید انجام بدن بگیرند. برنامه‌نویسان غیرحرفه‌ای اغلب زمان‌شون رو با ماست مالی کردن کارها تلف می‌کنند چون نمی‌تونند تصمیم بگیرند که الان باید روی چی کار کنند و دائم از بقیه می‌خوان که براشون اولویت‌بندی کنند. یک حرفه‌ای کارهایی رو که باید انجام بشه ارزیابی می‌کنه، اولویت‌بندی می‌کنه و بعد شروع به کار می‌کنه.من می‌دونم خیلی راحته که سر جام بشینم و بهتون بگم که اگه چیز ناخوشایندی ازتون خواستند راحت «نه» بگید. ولی در زندگی واقعی این کار چندان آسون نیست. شاید در موقعیتی باشید که از دست دادن کارتون باعث ایجاد بحران مالی در زندگی‌تون بشه و نتونید راحت به این توصیه عمل کنید. در چنین موقعیت‌هایی توصیه من اینه که کارتون رو با راضی نگه داشتن رئیس‌تون حفظ کنید اما اجازه ندید که دوباره توی این موقعیت قرار بگیرید. وقتی اجازه بدید که چنین موقعیتهایی مدام تکرار بشه به دیگران اجازه می‌دید که دست بالا رو در مورد شما داشته باشند و کنترل‌تون کنند. اگه توی چنین موقعیتی قرار گرفتید سعی کنید با حداکثر سرعت ممکن ازش خارج بشید. کمی پول پس‌انداز کنید تا نگرانی مالی بابت از دست دادن شغل‌تون نداشته باشید و بعد دنبال یه کار بهتر باشید که شما رو توی چنین موقعیت‌هایی قرار نمیده.در جستجوی کیفیت و رشد فردیبه عنوان یه حرفه‌ای شما باید به دنبال رشد مداوم و افزایش کیفیت محصول‌تون باشید. شما نمی‌تونید همیشه کار باکیفیتی که دوست دارید رو تولید کنید. اما  با پایداری کردن در طول زمان، شما به استانداردهاتون می‌رسید. اشتباه بزرگی که خیلی از برنامه‌نویسان انجام میدن اینه که در شرایط اضطرار، استانداردهاشون رو پایین می‌کشن به جای اینکه مهارتهای خودشون رو ارتقا بدن تا بتونند از پس اون چالش بربیان.خیلی مهمه که کیفیت رو وارد تمام قسمتهای کارتون کنید، نه فقط قسمتهایی که مهمتر به نظر میان. یه حرفه‌ای استاندارهای بالایی برای همه بخش‌های کارش داره، به خاطر اینکه یه حرفه‌ای می‌دونه، همونطور که تی هارو اکر (نویسنده کتاب ذهن میلیونر) گفته: «هر جوری که هر کاری رو انجام میدی، همه کارها رو انجام میدی». وقتی شما استانداردهاتون رو در یک قسمت از کارتون پایین میارید، ناخودآگاه می‌بینید که استانداردهاتون در قسمتهای دیگه کار هم افت می‌کنند. وقتی از مرز مسامحه کردن و کوتاه اومدن عبور کنید، سخته که بتونید به جای قبلی برگردید.فراموش نکنید که روی نقاط قوت‌تون تمرکز کنید. البته شما می‌تونید روی بهبود نقطه ضعف‌هاتون کار کنید، اما ایده خوبیه که بدونید نقاط قوت فردی شما کجاست و از اونها به نفع خودتون استفاده کنید. یک حرفه‌ای شناخت خوب، دقیق و واقع‌گرایانه‌ای از نقاط قوت و ضعفش داره.روشی که حرفه‌ای‌ها انتظارات بالای خودشون رو برآورده می‌کنند با پیگیری دائمی تعهد به بهبود فردیه. اگه می‌خواهید یه حرفه‌ای باشید، باید متعهد باشید که همیشه مهارتهاتون رو افزایش می‌دید و چیزهای بیشتری در مورد حرفه‌تون یاد می‌گیرید. مطمئن باشید که یه برنامه آموزشی دائمی دارید که مدام چیزهای جدید مرتبط با کارتون رو یاد می‌گیرید. هیچ وقت با «به اندازه کافی خوب» قانع نباشید. همیشه به دنبال یه نسخه بهتر از خودتون باشید.برای دنبال کردن ادامه این مجموعه من رو دنبال کنید. مشتاقانه منتظر نظرات شما هستم.قسمت بعدی: رویای آزادی! چطور از کارمون استعفا بدیم؟</description>
                <category>مهدی آریایی</category>
                <author>مهدی آریایی</author>
                <pubDate>Mon, 26 Aug 2019 10:25:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا کد زدن دیگه کافی نیست؟! (قسمت هشتم)</title>
                <link>https://virgool.io/@maryayi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%AF-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-qdv1ntnt1qw9</link>
                <description>اگه هنوز قسمتهای قبلی رو نخوندید می‌تونید از انتهای قسمت اول شروع کنید.قسمت هشتم: چطور از نردبان ترقی بالا بریم؟من تعداد زیادی برنامه‌نویس می‌شناسم که هیچ تمایلی به پیشرفت ندارند. اونها همون کار همیشگی رو هر سال بدون هیچ تغییری انجام میدن. آیا شما هم چنین برنامه‌نویسانی می‌شناسید؟ واقعیت اینه که اگه نمی‌خواهید اینجوری باشید و توی یه نقطه درجا بزنید، لازمه که کاری در موردش بکنید. در این قسمت در مورد راههایی حرف می‌زنیم که هر برنامه‌نویسی باید برای ترقی کردن و بالا رفتن از پله‌های پیشرفت طی کنه.۱) مسئولیت‌پذیر باشیدمهمترین عامل پیشرفت توی هر سازمانی مسئولیت‌پذیریه. مواقعی پیش میاد که شما با موقعیت‌هایی روبه‌رو میشید که باید بین «پول بیشتر» و «مسئولیت بیشتر» یکی رو انتخاب کنید. در این مواقع با نگاه بلندمدت همیشه بهترین انتخاب مسئولیت بیشتره. پول همیشه مسئولیت‌پذیری رو تعقیب می‌کنه. هر وقت که به شما مسئولیت بیشتری محول شد، قبولش کنید.اما اگه موقعیت پذیرفتن مسئولیت بیشتری برای شما فراهم نمیشه چی؟ چی کار می‌تونید بکنید تا خودتون به دستش بیارید؟ باید بگردید و جستجو کنید و مسئولیتها و پروژه‌های زمین مونده رو پیدا کنید و پیشنهاد بدید که مسئولیتشون رو قبول می‌کنید. یکی از بهترین جاها برای جستجوی چنین موقعیت‌هایی،‌ کارهاییه که کسی دوست نداره انجامشون بده. مثلا یه محصول با کد قدیمی یا کثیف در شرکت شما وجود داره که کسی دوست نداره بهش دست بزنه. اینجا جاییه که شما می‌تونید وارد بشید و قبول مسئولیت کنید. این کار مثل فتح کردن زمین‌های بایر توسط یه پادشاهه بدون هیچگونه جنگ و خونریزی. شما می‌تونید در طول زمان با پربار کردن اون زمینها ارزش پادشاهی خودتون رو اثبات کنید.یه راه دیگه برای اینکه غیرمستقیم مسئولیتهای بیشتری بپذیرید اینه که به عنوان یه راهنما و مشاور در کنار اعضای تیم باشید و به سوالاتشون جواب بدید. اینجوری نه تنها خودتون بیشتر یاد می‌گیرید، بلکه به عنوان یه آدم موثر و کار راه‌انداز توی مجموعه شهرت پیدا می‌کنید که همین شهرت می‌تونه بعدا باعث بشه مسئولیتهای بیشتری به عهده شما گذاشته بشه.راههایی برای قبول مسئولیت بیشترآیا در شرکت پروژه‌ای وجود داره که متروکه شده و کسی ادامه‌اش نمیده؟ آیا شما می‌تونید مسئولیت اون پروژه رو به عهده بگیرید؟آیا شما می‌تونید به سایر اعضای گروه کمک کنید که سریع‌تر کارهاشون رو انجام بدن؟آیا می‌تونید وظیفه مستند کردن فرایندها (documentation) رو به عهده بگیرید و مطمئن باشید که این مستندات به روز می‌مونند؟چه کاریه که دیگران از انجام دادنش شونه خالی می‌کنند و شما می‌تونید به عهده‌اش بگیرید و انجام اون کار رو آسونتر یا خودکار کنید؟۲) توی چشم باشیدهیچ اهمیتی نداره که شما بهترین، موفق‌ترین و سخت‌کوش‌ترین برنامه‌نویس توی گروه‌تون باشید وقتی که هیچکس شما رو نشناسه و ندونه چی کار می‌کنید. اگه رئیس‌تون یا تیم مدیریتی بالای سرتون ندونه شما چی کار می‌کنید، تمام تلاشهاتون به هدر میره.یکی از اولین کارهایی که من بعد از شروع هر شغلی انجام میدم نگه داشتن حساب جاهاییه که وقتم رو سپری می‌کنم و چیزهاییه که به دست میارم. من به صورت هفتگی این اطلاعات رو پردازش و خلاصه می‌کنم و برای رئیسم می‌فرستم. من اسم این سند رو «گزارش هفتگی» گذاشتم و وقتی برای اولین بار این گزارش رو می‌فرستم توی گزارش به مدیرم میگم که: «من درک می‌کنم چقدر مهمه که بدونید نیروهای شما در حال انجام چه کاری هستند و من این گزارش رو می‌فرستم تا این کار رو برای شما ساده‌تر کنم»این گزارش هفتگی تضمین می‌کنه که من هر هفته توی دید مدیرم هستم و می‌تونم بدون خودنمایی و رجزخوانی در مورد دستاوردهام باهاش حرف بزنم. این یکی از بهترین شیوه‌ها برای توی چشم بودنه و اغلب اوقات معلوم میشه که من نسبت به همکارانم نیروی فعال‌تری هستم چون رئیسم در مورد کارهای من می‌شنوه اما در مورد کار سایر همکارانم چیزی نمی‌دونه.این گزارش هفتگی نه تنها برای دیده شدن من موثره، بلکه یه منبع عالی برای مرور گذشته در اختیار من قرار میده. من می‌تونم گزارشهای هفتگی گذشته‌ام رو مرور کنم تا در انتهای سال بتونم دستاوردهای کلیدی‌ام رو تشخیص بدم. وقتی موقع نوشتن بیلان سالانه میشه من می‌دونم چه کارهایی کردم و مدرکی از تاریخ انجامشون هم دارم.به جز نوشتن گزارش هفتگی،‌ راههای دیگری هم برای توی چشم بودن هست. یکی از بهترین راهها اینه که در مورد موضوعات یا مشکلاتی که پیش روی تیم قرار داره، مطلبی آماده کنید و ارائه بدید. یه مطلب که می‌تونید در موردش ارائه بدید رو انتخاب کنید و پیشنهاد بدید که در موردش ارائه‌ای داشته باشید. شما می‌تونید پیشنهاد بدید که این مطلب رو در زمان ناهار ارائه کنید تا زمان کاری شرکت هم هدر نره. این یکی از بهترین راهها برای دیده شدن و نشون دادن اینه که شما چقدر در حوزه مورد نظر اطلاعات دارید. در ضمن هیچ راهی بهتر از این برای یادگیری وجود نداره وقتی که بدونید مجبورید برای ارائه در مقابل دیگران چیزی رو یاد بگیرید. من خیلی از چیزهایی رو که یاد گرفتم زیر چنین فشاری به خاطر ارائه کردن به بقیه بوده.چطور توی چشم باشیم؟هر روز فعالیت‌های روزانه‌تون رو ثبت کنید و به صورت هفتگی به مدیرتون ارسال کنیدپیشنهاد بدید که در مورد یه موضوع یا مشکل ارائه داشته باشید.توی جمع صحبت کنید و در بحث‌ها حضور داشته باشید.به طور منظم با رئیس‌تون جلسه بذارید و مطمئن بشید که دیده میشید۳) خودآموز باشیدیکی دیگه از بهترین روشها برای پیشرفت، بالا بردن مهارت و دانشه. وقتی مدام در حال آموزش باشید، راکد موندن خیلی سخت میشه. آموزش باعث میشه ارتقا شغلی و دریافت پاداش راحت‌تر بشه چون شما می‌تونید به راحتی نشون بدید که به نیروی ارزشمندتری برای شرکت تبدیل شدید.البته شما می‌تونید به شیوه سنتی و کلاسیک آموزش ببینید مخصوصا اگه شرکت شما قبول کنه که هزینه آموزش شما رو پرداخت کنه. اما غیر از این راههای زیاد دیگه‌ای هم برای آموختن هست که می‌تونه به شما در آینده کمک کنه. شما باید همیشه در حال یادگیری چیز تازه‌ای باشید یا مهارت‌هاتون رو تقویت کنید، در دوره‌های آموزشی ثبت‌نام کنید یا مدارک حرفه‌ای رو بگیرید که نشون میده شما متعهد به پیشرفت دائمی خودتون هستید.زمانی در کارم بود که احساس می‌کردم حرکتم رو به جلو محدود شده. بنابراین تصمیم گرفتم در آزمونهای مایکروسافت شرکت کنم و مدارک مرتبط رو بگیرم. من به سختی مطالعه کردم و به سوالات جواب دادم و تونستم بالاترین سطح مدارک مایکروسافت رو بگیرم. آسون نبود اما من به سرعت منافعش رو در کارم دیدم. تلاشم به رئیسم نشون داد که من برای پیشرفت در کارم جدی هستم و فرصت‌های جدیدی پیش روم باز شد.هر چقدر سریع‌تر یاد بگیرید می‌تونید چیزهای بیشتری یاد بگیرید و فرصت‌های بیشتری پیش روی شما باز میشه.در ضمن فقط در مورد توسعه نرم‌افزار یاد نگیرید. در مورد رهبری کردن،‌ مدیریت و کسب و کار هم یاد بگیرید اگه چشم‌انداز آینده‌تون اینه که یه روزی در مسئولیتهای بالای اجرایی کار کنید.و فراموش نکنید که آموخته‌هاتون رو با بقیه هم به اشتراک بذارید. ما قبلا در مورد این صحبت کردیم که می‌تونید در مورد موضوعات پیش روی شرکت برای همکارانتون ارائه بدید. اما به غیر از اون می‌تونید وبلاگ شخصی خودتون رو راه بندازید، توی مجلات بنویسید یا کتاب خودتون رو منتشر کنید یا اینکه توی همایش‌ها و سمینارها سخنرانی کنید. این فعالیت‌ها کمک می‌کنه اقتدارتون رو در حوزه تخصصی‌تون بالا ببرید و ارزش‌تون در شرکتی که کار می‌کنید خیلی بیشتر بشه.۴) حلّال مشکلات باشیدتوی هر شرکتی آدمهای زیادی هستند که به شما میگن چرا فلان ایده جواب نمیده یا چرا حل بهمان مشکل خیلی سخته. شما یکی از اونها نباشید! در عوض از اون آدمهایی باشید که همیشه راه حلی در آستین دارند و راه حل‌هاشون رو امتحان می‌کنند تا به جواب برسند.مفیدترین آدمها توی هر شرکت اونهایی هستند که هیچ مانع غیر قابل عبوری در مقابل‌شون نمی‌بینند. مشهور شدن به داشتن چنین خصلتی، یکی از راههای قطعی ترقی شغلیه. بازی‌های سیاسی و اداهای الکی برای تصاحب موقعیت‌های بهتر رو فراموش کنید. اگه بتونید مشکلاتی رو حل کنید که بقیه نمی‌تونند یا تمایلی ندارند حل کنند، به راحتی می‌تونید به باارزش‌ترین نیروی شرکت تبدیل بشید.نکته حاشیه‌ای: ممکنه شما در شرکتی باشید که با انجام دادن تمام این کارها هم هیچ اتفاقی نیفته و هیچ موقعیت پیشرفتی در مقابل شما قرار نگیره. در اون صورت یه پیشنهاد براتون دارم: استعفا بدید و به دنبال یه کار بهتر باشید. این اتفاق ممکنه دلایل زیادی داشته باشه. از مسموم بودن جو شرکت تا فامیل بازی و غیره. هر دلیلی که وجود داره، شما مجبور نیستید به هر قیمتی شرایط‌تون رو حفظ کنید و می‌تونید به دنبال موقعیت‌های بهتر باشید.چند کلمه در مورد سیاستنمیشه در مورد رشد و پیشرفت در یک شرکت حرف زد و حرفی از بازی‌های سیاسی نزد. در این مورد، آخر از همه موارد حرف می‌زنم چون به نظرم کمترین اهمیت رو در رشد حرفه‌ای شما داره. من آدم ساده‌لوحی نیستم. من درک می‌کنم که توی ساختار همه شرکتها کمی بازی‌های سیاسی هم هست و شما باید از اونها آگاه باشید اما فکر نمی‌کنم که لازم باشه زیادی روی اون سرمایه‌گذاری کنید.شاید شما بتونید تنها با زیرکی و جاه‌طلبی هم پله‌های نردبان ترقی رو طی کنید اما اگه فقط از اون راه به فکر پیشرفت باشید به آسانی ازش سقوط می‌کنید. ممکنه بعضی‌ها با من مخالف باشند اما من فکر می‌کنم پیشرفت کردن از راه ساختن یک شالوده قوی برای تبدیل شدن به یک نیروی ارزشمند، خیلی بهتر از اینه که فقط وانمود کنید یه نیروی ارزشمند هستید.با وجود این شما باز هم باید از جو سیاسی حاکم بر شرکتی که در اون کار می‌کنید آگاه باشید. شما نمی‌تونید به صورت کامل از سیاست اجتناب کنید و حداقل باید بدونید که چه اتفاقاتی در اطراف‌تون در حال وقوعه، از چه آدمهایی باید دوری کنید و در مقابل چه آدمهایی قرار نگیرید.برای دیدن ادامه قسمتهای این مجموعه من رو دنبال کنید. مشتاقانه منتظر نظرات شما هستم.قسمت بعدی: چطور یک حرفه‌ای باشیم؟</description>
                <category>مهدی آریایی</category>
                <author>مهدی آریایی</author>
                <pubDate>Wed, 21 Aug 2019 09:06:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا کد زدن دیگه کافی نیست؟! (قسمت هفتم)</title>
                <link>https://virgool.io/@maryayi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%AF-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-eoondynrirxi</link>
                <description>پیش‌نوشت: در صورتی که هنوز قسمتهای قبلی رو نخوندید، به انتهای قسمت اول مراجعه کنید.قسمت هفتم: شرکت کوچک، شرکت متوسط، یا شرکت بزرگ؟تجربه شما به عنوان برنامه‌نویس به شدت وابسته به نوع شرکتیه که در اون کار می‌کنید. شرکتهای کوچک، متوسط و بزرگ برای شما تجربه کاری خیلی متفاوتی به جا می‌ذارند. بنابراین لازمه که آگاهانه تصمیم بگیرید که دوست دارید توی چه نوع شرکتی کار کنید.نه تنها اندازه شرکت بر روی تجربه کاری شما اثر می‌ذاره، بلکه هر شرکت هم فرهنگ کاری منحصر به خودشو داره که می‌تونه تاثیر شدیدی روی میزان رضایت شغلی شما بذاره. بنابراین مهمه که قبل از شروع به کار با دید باز در این مورد تصمیم بگیرید. شاید در ابتدا همه آدمها حقوق و مزایا رو به عنوان مهمترین عامل انتخاب یک شغل در نظر بگیرند اما در بلندمدت محیط کاری تاثیر به مراتب بیشتری از حقوق، روی رضایت شما می‌ذاره.در این قسمت شرکتهای کوچک،‌ متوسط و بزرگ رو با هم مقایسه می‌کنیم و در مورد مزایا و معایب هر کدوم حرف می‌زنیم.شرکتهای کوچکبیشتر شرکتهای کوچک استارتاپ هستند و ذهنیت استارتاپی دارند. این ذهنیت شامل تلاش برای رشد سریع و انجام هر کاری که از دست هر کسی بر میاد برای به سود رسوندن شرکته.برنامه‌نویسی برای شرکتهای کوچک مستلزم اینه که بر حسب لزوم شما به هر لباسی در بیایید و مسئولیتهای مختلفی رو بر عهده بگیرید. چون تعداد کارکنان کمه، هر کارمند باید مسئولیتهای بیشتری رو به عهده بگیره. شما احتمالا فقط کد نمی‌زنید بلکه در صورت لزوم ممکنه لازم باشه که یه سرور راه بندازید یا اینکه توی تست پروژه مشارکت کنید. اگه آدمی هستید که اهل چالشید و از کارهای متنوع استقبال می‌کنید احتمالا چنین محیط کاری براتون هیجان‌انگیز باشه.توی یه شرکت کوچک، اثر کار شما بیشتر دیده میشه. این می‌تونه هم خوب باشه هم بد. اگه آدمی هستید که دوست داره توی جمعیت گم بشه و به جز کار خودش به چیز دیگه‌ای کار نداشته باشه، احتمالا کار کردن توی یه شرکت کوچیک برای شما جذاب نیست چون پنهان شدن از نگاه دیگران غیرممکنه. اما اگه کسی هستید که دوست دارید کارتون دیده بشه و تو چشم باشید، احتمالا شرکت کوچیک بهترین جا برای شماست. وقتی تعداد کارکنان کمه، کار هر کس اثر مستقیم و واضحی روی محصول نهایی شرکت می‌ذاره. بنابراین موفقیتهای شما خیلی خوب دیده میشه اما شکست‌هاتون هم همینطور!شرکتهای کوچک پایداری و امنیت شغلی کمتری دارند اما در بلند مدت پاداش بیشتری به همراه دارند. احتمال زیادی وجود داره که یه شرکت کوچک شکست بخوره و نتونه به موفقیت برسه و یا منحل بشه اما در صورتی که بتونه بر مشکلات غلبه کنه و به سودآوری برسه شما به عنوان یکی از کارمندان اولیه که شرکت رو به موفقیت رسوندید احتمالا جایگاه خیلی بالاتری خواهید داشت. مسیر دستیابی به ارتقا شغلی در یک شرکت بزرگ خیلی سخت‌تره.گاهی برنامه‌نویس‌ها بدون دریافت دستمزد یا با دستمزد خیلی کم وارد همکاری با یه استارتاپ میشن و به جای دستمزدشون سهام شرکت رو دریافت می‌کنند به امید روزی که شرکت رشد کنه و سهام‌شون ارزشمند بشه اما چنین معامله‌ای خیلی ریسکیه و توصیه نمیشه. تنها در صورتی وارد یه استارتاپ کوچک بشین که به چالشهای درون اون استارتاپ علاقه‌مند هستید و دوست دارید محصولی رو از ابتدا بسازید و رشدش رو ببینید.شرکتهای متوسطبیشتر شرکتها اندازه متوسط هستند. بنابراین احتمالش زیاده که همین الان توی یکی از این شرکتها باشید یا در آینده وارد یکی‌شون بشید. شرکت متوسط، شرکتیه که مدتی از تاسیسش می‌گذره و در حال حاضر کسب و کار سودآوری داره و می‌تونه امور خودش رو اداره کنه اما در عین حال تکانه لازم برای تبدیل شدن به یکی از غولهای دنیا رو نداره.در شرکتهای متوسط معمولا ساز و کارها کمی مشخص‌تر تعیین شده و حدود وظایف هر کس معلومه. پایداری و امنیت شغلی بیشتری هم وجود داره. من حتی معتقدم پایداری شغلی توی شرکتهای متوسط از شرکتهای بزرگ هم بیشتره چون شرکتهای بزرگ معمولا گاه به گاه درگیر تعدیل نیروی گسترده میشن یا اینکه ساختارهای سازمانی رو به شکل کلی تغییر میدن. اتفاقی که در شرکتهای متوسط کمتر می‌افته. اگه امنیت شغلی براتون مهمه، احتمالا کار کردن توی یه شرکت متوسط براتون بهترین انتخابه.توی یه شرکت متوسط معمولا همه چیز کندتره، با این وجود اینجا هم کمی سخته که خودتون رو لای جمعیت پنهان کنید. کارهای شما احتمالا نه باعث میشه شرکت اوج بگیره و نه اینکه ورشکست بشه، اما احتمالا مورد توجه قرار می‌گیره. در یه شرکت متوسط معمولا آهسته و پیوسته بودن باعث برد میشه. در استارتاپها و شرکتهای کوچک آهنگ سریع رشد شرکت، باعث تصمیمات سریع و استفاده از لبه تکنولوژی میشه اما شرکتهای متوسط معمولا با ریسک کردن بیش از حد مخالفند. بنابراین معمولا فرایندها کندتره. اگه شما آدمی هستید که دوست دارید همیشه از جدیدترین تکنولوژی‌ها استفاده کنید، احتمالا راضی کردن رئیس‌تون به این کار خیلی سخت خواهد بود چون توی شرکتهای متوسط مدیریت ریسک سختگیرانه تره.شرکتهای بزرگشرکتهای بزرگ خیلی جالبند. همه‌شون قوانین و سازوکارهای به شدت مشخص و از پیش تعیین شده‌ای دارند اما هر کدوم به شیوه خودشون که با شرکتهای دیگه متفاوته. شرکتهای بزرگ معمولا فرهنگ سازمانی خیلی عمیقی دارند که روی همه جنبه‌های کار تاثیر می‌ذاره و مدیرعاملی که شما به عنوان یه کارمند رده پایین ممکنه هیچ‌وقت باهاش ملاقات نکنید.احتمالا اولین چیزی که توجه شما رو بعد از شروع به کار در یک شرکت بزرگ به خودش جلب می‌کنه، میزان سازوکارها و بوروکراسی برای انجام همه کارهاست. شما به عنوان یه کارمند در یک شرکت بزرگ موظفید از قواعد و دستورالعمل‌های زیادی پیروی کنید. به همین دلیل آدمهای ماجراجو و شورشی در شرکتهای بزرگ مورد استقبال قرار نمی‌گیرند. اما اگه آدمی هستید که با دستورالعمل‌ها و رویه‌ها راحتید، احتمالا از کار کردن توی یه شرکت بزرگ لذت می‌برید.یه چیز خوب در مورد کار کردن در یک شرکت بزرگ، فرصتهای کاری خیلی خوبیه که باهاش مواجه میشید. هم از نظر بزرگی پروژه‌ها که در جای دیگه‌ای بعیده باهاشون مواجه بشید و هم از نظر فرصتهای آموزشی که شرکتهای بزرگ معمولا برای کارکنانشون فراهم می‌کنند. شرکتهای بزرگ معمولا پروژه‌های بزرگ و پر سر و صدایی رو انجام میدن که فرصت کار کردن توی چنین پروژه‌هایی در شرکتهای کوچک و متوسط معمولا پیش نمیاد. البته شما به عنوان یک نفر احتمالا تاثیر کوچکی توی محصول نهایی دارید اما فرصت حضور در تیمی رو دارید که محصول بزرگی رو به جهان عرضه می‌کنه.برای بعضی از برنامه‌نویسان کار کردن توی یه شرکت بزرگ به شدت فرساینده و حوصله‌سر بره چون تاثیرشون توی محصول نهایی خیلی کمه. اگه از اون برنامه‌نویسانی هستید که می‌خواهید روی تمام جنبه‌های محصول نظارت مستقیم داشته باشید احتمالا کار کردن توی یه شرکت بزرگ براتون چندان جذاب نیست.توی یه شرکت بزرگ خیلی ساده میشه از نگاه‌ها پنهان شد. من همکاران زیادی توی شرکتهای بزرگ داشتم که برای روزهای متوالی هیچ کار مهمی برای انجام دادن نداشتند تا زمانی که شرکت یه تعدیل نیروی سراسری انجام داد. البته بعضی‌ها چنین وضعیتی رو دوست دارند چون بهشون فرصت میده روی پروژه‌های مورد علاقه‌شون کار کنند و کاری رو که براشون مهمه انجام بدن.نکته آخر در مورد شرکتهای بزرگ: سیاست! خوشتون بیاد یا نه بسیاری از روابط توی شرکتهای بزرگ بر اساس بازی‌های سیاسی پیش میره. درست مشابه یه دولت بزرگ. شاید شما آدمی باشید که سرتون توی کار خودتونه و از سیاست بازی فاصله بگیرید اما هیچ تضمینی وجود نداره که همکارانتون هم جدا از این سیاست‌بازی‌ها باشند و به همین علت شما از اثرات سیاست مصون نیستید. همچنین اگه دوست دارید که پله‌های ترقی رو توی یه شرکت بزرگ طی کنید باید بدونید که چاره‌ای جز یادگیری اصول سیاست ندارید. اما اگه آدمی هستید که سیاسی بازی رو دوست ندارید احتمالا بهتره که قید کار کردن توی یه شرکت بزرگ رو بزنید و توی یه شرکت کوچک یا متوسط با ساختار مدیریتی تخت (flat) کار کنید.شرکتهای نرم‌افزاری در مقابل شرکتهایی با توسعه دهندگان نرم‌افزارفاکتور مهم دیگه‌ای که علاوه بر اندازه شرکت باید در نظر بگیرید اینه که آیا اون شرکت اساسا یه شرکت نرم‌افزاریه که کسب و کارش بر روی تولید نرم‌افزار بنا شده یا یه شرکته که فقط بخشی از سرویسش وابسته به نرم‌افزاره و کسب و کار اصلی شرکت توسعه نرم‌افزار نیست.شرکتهایی که کسب و کار اصلی‌شون تولید نرم‌افزار نیست و فقط برای قسمتی از سیستم‌شون نیازمند برنامه‌نویس هستند رفتار خیلی متفاوتی با برنامه‌نویسان‌شون نسبت به شرکتهایی دارند که اساسا کار تولید نرم‌افزار انجام میدن. وقتی کسب و کار اصلی شرکت تولید نرم‌افزار نیست احتمالا برنامه‌نویسان در اون مجموعه جایگاه و احترام بالایی ندارند و صرفا بخش کوچکی از سازمان هستند. در ضمن احتمالا الگوها و قواعد برنامه‌نویسی سفت و سختی هم در این شرکتها وجود نداره.از طرف دیگه شرکتهایی که کسب و کارشون تولید نرم‌افزاره احترام و جایگاه بالاتری برای برنامه‌نویسان‌شون قائل هستند و ارزش بالاتری برای نیروهایی که استخدام می‌کنند قائل هستند. البته این به اون معنا نیست که محیط کار این شرکتها حتما بهتره اما معمولا خیلی متفاوته.همچنین شرکتهای نرم‌افزاری احتمالا از تکنولوژی‌های نرم‌افزاری جدیدتر و به‌روزتری نسبت به سایر شرکتها استفاده می‌کنند. اگه براتون مهمه که روی جدیدترین فناوری‌ها کار کنید، شاید بهتر باشه شرکتی رو انتخاب کنید که کارش تولید نرم‌افزاره.چنین تفاوتی معمولا وقتی خودش رو خیلی نشون میده که بخواهید از الگوهای چابک (Agile) در توسعه نرم‌افزار استفاده کنید. در شرکتهای نرم‌افزاری معمولا چنین الگوهایی ساده‌تر پذیرفته میشن اما در شرکتهایی با تنها یک تیم نرم‌افزار، معمولا پیاده‌سازی این الگوها خیلی سخت‌تره چون باید از بالا به پایین اعمال بشن اما ممکنه سایر بخشهای شرکت دوست نداشته باشند (صرفا چون برنامه‌نویسان اینجوری می‌پسندند) خودشون رو با این الگوها وفق بدن.با دقت انتخاب کنیداینها فقط یه سری توصیه کلی بودند که به شما کمک کنند انتخاب درستی داشته باشید اما در نهایت به یاد داشته باشید که هر شرکتی فرهنگ و راه و روش خودش رو داره و خیلی از چیزها رو نمیشه به صورت کلی بیان کرد. ایده خوبیه که همیشه قبل از کار کردن توی یه شرکت با یکی از نیروهایی که در اون شرکت مشغول به کاره صحبت کنید و سوالاتتون رو ازش بپرسید تا درک درست‌تری نسبت به فرهنگ کاری اون شرکت به دست بیارید.اگه مایل به دنبال کردن ادامه این مجموعه هستید، من رو دنبال کنید. مشتاقانه منتظر نظرات شما هستم.قسمت بعدی: چطور از نردبان ترقی بالا بریم؟</description>
                <category>مهدی آریایی</category>
                <author>مهدی آریایی</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2019 09:32:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا کد زدن دیگه کافی نیست؟! (قسمت ششم)</title>
                <link>https://virgool.io/@maryayi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%AF-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%B4%D9%85-twcg9jv0uhnk</link>
                <description>مثل همیشه اولش بگم که برای دسترسی به قسمتهای قبلی می‌تونید از انتهای قسمت اول شروع کنید.قسمت ششم) شما دقیقا چی کاره‌اید؟!بیایید فرض کنیم شما به یه مشکل حقوقی خوردین و نیازمند کمک یه وکیل هستید. آیا به نظرتون تنها «وکیل بودن» یه نفر کافیه برای اینکه بتونه به شما کمک کنه؟ احتمالا نه. چون وکالت هم خودش به زیرمجموعه‌های زیادی تقسیم میشه که هر کدوم تسلط و تخصص خودش رو می‌طلبه. مثلا وکیلی که تو پرونده‌های جنایی کار می‌کنه احتمالا نمی‌تونه کمک زیادی تو پرونده طلاق به شما بکنه و وکیلی که در زمینه مسائل حقوقی شرکتها کار می‌کنه احتمالا آدم مناسبی برای بررسی پرونده مهاجرت شما نیست. در واقع بیشتر وکیل‌های حرفه‌ای از پذیرفتن پرونده‌هایی خارج از دایره تخصصی خودشون شونه خالی می‌کنند چون محدوده تخصص خودشون رو می‌شناسند.همین موضوع در مورد برنامه‌نویس‌ها هم صادقه. برای اینکه یه برنامه‌نویس حرفه‌ای باشید باید دایره تخصصی خودتون رو داشته باشید. برنامه‌نویسی هم مثل وکالت بسیار گسترده است و یه نفر نمی‌تونه توی همه حوزه‌ها حرفی برای گفتن داشته باشه.منظور از تخصص، زبانی که باهاش کد می‌زنید نیست!اشتباه رایجی که در دنیای برنامه‌نویسی وجود داره اینه که وقتی از یه برنامه‌نویس می‌پرسید که تخصصش چیه خیلی رایجه که جواب بده: «من برنامه‌نویس سی شارپ هستم» یا «من برنامه‌نویس جاوا هستم» اما باید بدونید که منظور از تخصص، زبانی که باهاش کد می‌زنید نیست! بلکه منظور از تخصص، (دقیقا مثل مورد یک وکیل) طیف مسائلیه که شما قادر به حلش هستید.زبان برنامه‌نویسی چیزی در مورد نوع محصولی که شما تولید می‌کنید نمی‌گه. زبان برنامه‌نویسی نمیگه شما چه توانایی‌هایی دارید و دقیقا چه مشکلی رو می‌تونید حل کنید. زبان فقط اسم ابزاری رو که شما بلدید ازش استفاده کنید اعلام می‌کنه.من نمی‌خوام با انتخاب یک تخصص، به بقیه فرصت‌هام نه بگم!شما ممکنه از اینکه بخواهید خیلی تخصصی روی یه موضوع کار کنید بترسید. چون فکر می‌کنید که با زیادی عمیق شدن در یک حوزه ممکنه فرصت‌های کاری که در سایر حوزه‌ها براتون پیش میاد رو از دست بدید. این ترس تا حدی درسته که متخصص شدن در یک حوزه شما رو از فرصت حضور در حوزه‌های دیگه دور می‌کنه اما از طرف دیگه، فرصت‌های خیلی زیادی هم براتون ایجاد می‌کنه که در صورت متخصص نبودن، در دسترس شما قرار نمی‌گرفتند. باز هم وکیل‌ها رو مثال می‌زنیم. اگه شما به یه مشکل حقوقی برخورد کنید چقدر احتمال داره به یه وکیل که تخصصی کار نمی‌کنه و همه پرونده‌ها رو قبول می‌کنه مراجعه کنید؟! آیا ترجیح نمی‌دید که به وکیلی که به شکل تخصصی سالها روی مسائلی مشابه مسئله شما کار کرده مراجعه کنید؟همه چیز دان بودن، اندازه استخر مشتریانتون رو بزرگتر می‌کنه اما عمقش رو کم می‌کنه! با متخصص شدن، شما تعداد مشتریان بالقو‌ه‌تون رو کم می‌کنید اما در عوض به مهره جذاب‌تری برای مشتریانی که مشکل‌شون در حوزه تخصص شماست تبدیل میشید که حاضرند پول بیشتری برای شما بدن و هزینه جایگزینی شما براشون بیشتر از زمانیه که از یه همه چیز دان کمک می‌گیرند.خب این تخصص که میگی اصلا چی هست؟!اگه زبانی که باهاش کد می‌زنیم تخصص ما محسوب نمیشه، پس چی تخصص محسوب میشه؟ جواب این سوال اینه که: «بستگی داره!» بستگی به هدف شما و همینطور بزرگی بازار شغلی در محل زندگی شما.بذارید براتون یه مثال بزنم. اگه شما برنامه‌نویسی باشید که به شکل تخصصی رو برنامه‌نویسی برای چاپگرها کار کرده باشید و دنبال کار باشید به نظرتون چند تا فرصت شغلی با این عنوان می‌تونید پیدا کنید؟ اگه دایره جستجوی شما کل دنیا باشه خب طبیعتا شرکتهای زیادی هستید که دارند توی این حوزه کار می‌کنند و شما احتمالا بتونید بین اونها یکی رو پیدا کنید. اگه توی کل کشور دنبال این شغل باشید هم احتمال داره چند تایی پیدا کنید اما اگه اصرار داشته باشید که فقط توی شهر خودتون کار کنید چی؟ به نظرتون چند تا فرصت شغلی برای برنامه‌نویس متخصص چاپگرها وجود داره؟ داشتن چنین تخصصی شما رو به یه مهره ارزشمند برای شرکتهایی که توی این حوزه کار می‌کنند تبدیل می‌کنه چون تعداد برنامه‌نویس‌های متخصص چاپگر خیلی محدوده اما از طرف دیگه تعداد فرصت‌های شغلی شما رو هم به شدت کاهش می‌ده. بنابراین جواب این سوال بستگی به بزرگی بازار کاری داره که دارید توش جستجو می‌کنید. شما باید عنوان تخصص‌تون رو به اندازه بزرگی بازار کارتون انتخاب کنید. قانون کلی اینه:هر چه در یک حوزه خاص عمیق‌تر بشید، تنوع فرصت‌های شغلی‌تون کمتر میشه اما در عوض احتمال اینکه اون فرصت‌های محدود رو بین همه رقبا، شما به دست بیارید بیشتر میشه.فرض کنیم که شما یه برنامه‌نویس جاوا هستید که اصرار دارید توی شهر محل زندگی‌تون کار پیدا کنید. خب فرصت‌های شغلی برای یه برنامه‌نویس جاوا معمولا زیاده. مثلا فرض کنیم که ۵۰۰ تا فرصت شغلی جاوا وجود داره. اما شما همه اون ۵۰۰ تا شغل رو نمی‌خواهید. فقط یکی‌اش رو می‌خواهید. پس لازمه که دایره تخصص رو تنگ‌تر کنیم. فرض کنیم شما می‌خواهید به عنوان یه برنامه‌نویس وب (back-end) با زبان جاوا کار کنید. حالا یه قدم تخصصی‌تر شدیم و تعداد شغل‌ها مثلا از ۵۰۰ به ۲۵۰ شغل محدود شد. اما شما ۲۵۰ تا شغل نمی‌خواهید. یه دونه می‌خواهید. پس می‌تونید باز هم دایره تخصص رو کوچکتر کنید.در مرحله آخر فرض کنیم که از بین ۲۵۰ تا شغل موجود ۵۰ تاش مربوط به متخصصین جاوا برای وب است که دارند با فریم‌ورک  Spring کار می‌کنند. پس شما می‌تونید تخصص‌تون رو برنامه‌نویس فریم ورک Spring جاوا اعلام کنید. حالا تعداد فرصت‌های شغلی اونقدر محدود شد که می‌تونید درخواست کار بدید. اما با این مزیت که اگه شما تخصص‌تون برنامه‌نویس فریم‌ورک Spring باشه، شانس خیلی بیشتری از کسانی که صرفا خودشون رو برنامه‌نویس جاوا معرفی می‌کنند، برای به دست آوردن اون شغل‌ها دارید.چه تخصص‌هایی برای برنامه‌نویس‌ها وجود داره؟بسته به اینکه چطور به مسئله نگاه کنیم، تقسیم‌بندی‌های مختلفی برای تخصص‌های برنامه‌نویسی وجود داره. بعضی از تقسیم‌بندی‌ها بر مبنای تکنولوژیه،‌ بعضی بر مبنای صنعت کاری و بعضی بر اساس پلتفرم.یکی از تقسیم‌بندی‌ها بر مبنای لایه‌ایه که شما در اون کد می‌زنید. لایه اول لایه کاربریه (‌user interface) که به برنامه‌نویس این لایه، برنامه‌نویس front-end گفته میشه. می‌تونید برنامه‌نویس لایه میانی (middle-ware) باشید و قوائد بیزینس مورد نظر رو به صورت کد در بیارید و یا برنامه‌نویس back-end باشید و در سطح دیتابیس کد بزنید. یا اینکه همه این تخصص‌ها رو با هم داشته باشید (full-stack) که در اون صورت باید یک stack خاص رو انتخاب کنید. مثلا stack دات نت که شامل (ASP.Net + زبان سی شارپ + SQL Server) میشه.یه راه دیگه تقسیم بندی بر اساس سیستم عامله. می‌تونید برنامه‌نویس ویندوز یا مک یا لینوکس باشید. یا مثلا برنامه‌نویس موبایل باشید و برای اندروید یا iOS اپلیکیشن بنویسید.یه حوزه مهم دیگه هم مربوط به برنامه‌نویسان سیستمهای سطح پایینه که برای میکروکنترلرها کد می‌زنند (یا اصطلاحا سیستمهای Embedded) که نیاز به تخصص بالایی داره.هر چند تقسیم‌بندی‌های دیگه‌ای هم وجود داره اما به شکل کلی فهرست زیر، متداول‌ترین تقسیم‌بندی حوزه نرم‌افزار در زمان ما رو نشون میده:برنامه‌نویس وب (front-end یا back-end یا full-stack)برنامه‌نویس میکروکنترلر یا سیستمهای داخلی (‌Embedded Systems)برنامه‌نویس یک سیستم عامل خاص (ویندوز، لینوکس، مک و ...)برنامه‌نویس موبایل (اندروید، iOS و ...)برنامه‌نویس یک Framework خاصبرنامه‌نویس سیستمی (سیستمهای تجاری یا صنعتی خاص)من چه تخصصی رو انتخاب کنم؟اگه هنوز در ابتدای راه هستید و هنوز تخصص خاصی رو انتخاب نکردید، شاید سردرگم شده باشید که باید توی چه حوزه‌ای کار کنید. جواب این سوال به خیلی چیزها بستگی داره که فقط خودتون می‌دونید اما شاید پرسیدن سوالات زیر از خودتون بتونه به شما در پیدا کردن جواب این سوال کمک کنه:چه مشکلی الان در شرکت شما وجود داره که بیشترین زحمت و هزینه رو برای شرکت شما به وجود آورده؟ آیا شما می‌تونید کسی باشید که اون مشکل رو حل می‌کنه؟آیا مسئله‌ای توی شرکت هست که هیچ‌کس دوست نداره حلش کنه یا کمبود آدم متخصص برای حلش وجود داره؟توی همایش‌ها و جلسه‌های فنی بیشتر در مورد چه موضوعاتی بحث میشه؟چه نوع سوالات فنی بیشتر از شما پرسیده میشه (حضوری یا در گروههای اینترنتی)؟نکته آخر:‌ اگه تخصصت رو دوست نداری عوضش کن!تخصص شما یه چیز ازلی ابدی نیست. اگه یک تخصص رو انتخاب کردید به این معنی نیست که باید تا آخر عمر کاری‌تون توی همون حوزه بمونید. با پیشرفت فناوری و تقاضای بازار، بسیاری از تخصص‌هایی که قبلا پرطرفدار بودند از بین میرن و تخصص‌های جدیدی به وجود میاد. بنابراین اصلا عجیب نیست اگه چند سال بعد بخواهید حوزه کاری‌تون رو عوض کنید.اگه مایل به خوندن ادامه این مجموعه هستید، من رو دنبال کنید. منتظر نظرات شما هستم.قسمت بعدی: شرکت کوچک، شرکت متوسط، یا شرکت بزرگ؟</description>
                <category>مهدی آریایی</category>
                <author>مهدی آریایی</author>
                <pubDate>Sat, 10 Aug 2019 15:44:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا کد زدن دیگه کافی نیست؟! (قسمت پنجم)</title>
                <link>https://virgool.io/@maryayi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%AF-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-gyr6h2uvuhho</link>
                <description>قبل از شروع بگم که اگه قسمتهای قبلی رو نخوندید می‌تونیم از انتهای قسمت اول به قسمتهای قبل دسترسی داشته باشید.قسمت پنجم: کارمند بودن یا نبودن؟ مسئله این است.به عنوان یه برنامه‌نویس انتخاب‌های زیادی برای نوع زندگی شغلی‌تون دارید. هر کدوم از این انتخابها مزایا و معایب خودشون رو دارند. در این قسمت من سعی می‌کنم در مورد سه انتخاب پیش روی شما به عنوان یک برنامه‌نویس حرف بزنم.انتخاب اول) کارمندیواضح‌ترین و اولین‌چیزی که به ذهن اکثر ما می‌رسه کارمندیه. انقدر واضح که شاید نیازی به توضیح دادن نداشته باشه. بیشتر برنامه‌نویس‌های حرفه‌ای دنیا در حال حاضر کارمند هستند. اونها برای یک شخص یا شرکت کار می‌کنند و معمولا به شکل منظم مثل همه کارمندهای دنیا حقوق می‌گیرند. کارمندی مزایا و معایب خودش رو داره که من در اینجا سعی می‌کنم به مهمترین‌شون اشاره کنم:مزایا:پایداری و امنیت شغلیمهمترین دلیل محبوب بودن کارمندی پایداری نسبی و امنیت شغلی اونه. شما به عنوان یه کارمند از قبل می‌دونید که قراره چه کاری انجام بدید و تقریبا می‌تونید از قبل مطمئن باشید که چه زمانی و چقدر درآمد خواهید داشت. منظور از پایداری این نیست که شما قراره توی یه شرکت تا ابد بمونید و یا ممکن نیست اخراج بشید! قطعا ممکنه شما کارتون رو از دست بدید اما اگه مهارتهای فنی لازم رو داشته باشید معمولا می‌تونید به سرعت کاری مشابه کار قبلی و تقریبا با همون درآمد و پایداری پیدا کنید.آسان بودنکارمند بودن در عین اینکه پایدارترین گزینه است معمولا آسان‌ترین گزینه هم هست. کارمندی سرراست‌ترین و مشخص‌ترین مسیر رو داره. مهارتهایی که باید داشته باشید تقریبا از قبل معلومه و تقریبا همه چیز روال مشخصی داره. تا زمانی که شغلی دارید، حقوق مشخصی هم خواهید داشت و اگه شغل‌تون رو از دست بدید می‌دونید که برای پیدا کردن کار جدید باید به کجاها مراجعه کنید و درخواست کار بدید. کارمندی کم‌ترین مسئولیت رو هم داره و شما معمولا به جز کار مشخص خودتون، مسئول چیز دیگری توی شرکت نیستید.بیمه و مرخصیدر اکثر کشورهای دنیا کارمندها حقوقی شامل بیمه و مرخصی با حقوق دارند که این هم می‌تونه جز مزایای شغلی کارمندی باشه.معایب:نداشتن آزادیکارمندها معمولا کمترین آزادی عمل رو دارند. شما به عنوان یه کارمند باید بیشتر زمان‌تون رو در اختیار کارفرماتون قرار بدید. معمولا باید از یک برنامه زمانی از پیش تعیین شده تبعیت کنید و در ساعات مشخصی در محل مشخصی حاضر بشید. و در اکثر مواقع هیچ اهمیتی نداره کاری رو که انجام میدید دوست دارید یا نه.محدود بودن درآمدحقوق کارمندها معمولا سقف مشخصی داره. شما به عنوان یه کارمند هرچقدر هم در کارتون خوب باشید درآمد شما از یه حدی بیشتر نمیشه مگر اینکه جایگاه شغلی خودتون رو عوض کنید.انتخاب دوم) مشاور فنی (آزادکار)با پیشرفت در کارتون شما می‌تونید کم کم از کارمندی فاصله بگیرید و یک مشاور فنی بشید. چنین کاری تقریبا شبیه کار آزاد یا فریلنسری است. مشاور فنی فقط برای یک رئیس کار نمی‌کنه، بلکه می‌تونه برای تعداد زیادی کارفرما به شکل پروژه‌های مستقل کار کنه.مزایا:آزادی بیشترشما نسبت به یک کارمند آزادی بیشتری دارید. شما خودتون ساعت کارتون رو انتخاب می‌کنید و خودتون هستید که تعیین می‌کنید چه زمانی کار کنید و چه زمانی استراحت کنید. همچنین نوع کارتون رو هم خودتون انتخاب می‌کنید و اگه از پروژه‌ای خوشتون نیاد می‌تونید ردش کنید.تنوع کاریوقتی یک مشاور فنی آزادکار هستید احتمالا با طیف متنوع‌تری از پروژه‌ها سر و کار دارید و این موضوع، کار کردن رو نسبت به کارمندی جذاب‌تر می‌کنه.پتانسیل درآمد بیشتراز اونجایی که در این حالت شما می‌تونید پروژه‌های خیلی بیشتری بگیرید و همین‌طور خودتون کار قیمت‌گذاری روی پروژه‌هاتون رو انجام بدید، پتانسیل درآمد خیلی بیشتری نسبت به یک کارمند دارید که بسته به توانایی شما می‌تونه حتی تا ده برابر هم بیشتر باشه.معایب:خودتون باید کار پیدا کنیددر آزادکاری مسئولیت پیدا کردن مشتری با خود شماست. دیگه شرکتی وجود نداره که هر روز مسئولیت از پیش تعیین شده‌ای به شما بسپاره و سر ماه دستمزدتون رو پرداخت کنه. بنابراین در اینجا مفاهیمی مثل تبلیغات و بازاریابی هم در کنار مهارتهای فنی در کار شما اهمیت پیدا می‌کنه.داشتن بخشی از مسائل کسب و کاردر آزادکاری شما باید خودتون مشتری پیدا کنید، خودتون باید سر قیمت و زمان مذاکره کنید، خودتون باید زمانهای کار و استراحت‌تون رو مدیریت کنید. بنابراین علاوه بر برنامه‌نویسی باید بعضی از مسائل مدیریت کسب و کار رو هم بلد باشید. درسته که شما کارمند ندارید اما خودتون کارمند خودتون هستید و باید مدیریت کردن خودتون رو بلد باشید.عوض کردن یک رئیس با چند رئیسدر کارمندی شما یه رئیس دارید که فقط باید به اون جواب پس بدید. اما در آزادکاری باید جواب چند رئیس رو بدید. کارفرمای هر پروژه حکم رئیس شما رو داره که باید جواب خواسته‌هاش رو بدید و راضی‌اش نگه دارید چون در نهایت اونه که باید دستمزد شما رو پرداخت کنه. شاید سر و کله زدن با چند رئیس سخت‌تر از یه دونه باشه.انتخاب سوم) کارآفرینیکارآفرینی سخت‌ترین و مبهم‌ترین انتخاب برای یک برنامه‌نویسه اما در عین حال پتانسیل بیشترین درآمد ممکن رو براش داره. در کارآفرینی شما آغاز به توسعه کسب و کار خودتون می‌کنید که ممکنه تا مدتها نه تنها هیچ درآمدی براتون نداشته باشه، بلکه هزینه هم روی دست‌تون بذاره و البته شما تمام این کارها رو به امید درآمد خیلی زیاد در آینده به جون می‌خرید.مزایا:آزادی کاملوقتی کارآفرین باشید یعنی آزادی کامل دارید که زمان و انرژی‌تون رو چطور صرف کنید. همه چیز رو خودتون تعیین می‌کنید و مسئولیت همه چیز با خود شماست.پتانسیل درآمد خیلی بالاکارآفرینی تنها حالت کاریه که هیچ سقفی برای درآمد نمیشه متصور شد. اگه محصولی بسازید که مورد استفاده کل جهان باشه، می‌تونه شما رو یکی از ثروتمندترین آدمهای دنیا کنه (مثل بیل گیتس!)کار روی موضوع مورد علاقهوقتی کارآفرین باشید خودتون موضوع کاری‌تون رو انتخاب می‌کنید و کسی نمی‌تونه به شما تحمیل کنه که روی چی کار کنید.رئیسی در کار نیستوقتی کارآفرین باشید رئیسی در کار نیست چون شما خودتون رئیسید!معایب:ریسک خیلی بالاکارآفرینی ریسک بسیار بالایی داره. شما ممکنه روزها و ماهها هیچ درآمدی نداشته باشید و حتی بدتر از اون تمام دارایی‌تون رو از دست بدید و کاملا ورشکسته بشید. تحمل چنین ریسک بالایی از عهده هر کسی ساخته نیست.مسئولیت همه چیز فقط با شماستوقتی کارمند یا مشاور فنی باشید راحته که مشکلات رو گردن رئیس یا کارفرما بندازید اما وقتی کارآفرین باشید مسئولیت همه چیز با شماست. مسئولیت موفقیت و شکست، صعود و سقوط و در کل همه چیز کسب و کارتون با خودتونه.مهارتهای زیادی لازم داریداگه یه کارمند برنامه‌نویس باشید، به جز مهارتهای فنی، کسی مهارت زیادی در سایر حوزه‌ها ازتون انتظار نداره. اما وقتی کارآفرین باشید، بی‌اهمیت‌ترین مهارت، مهارت فنی شماست! شما باید مدیریت، ارتباطات، حسابداری، بازاریابی، تحلیل‌گیری و کلی مهارت دیگه رو یاد بگیرید.ساعات کار طولانیاگرچه در این حالت شما بیشترین آزادی عمل رو دارید اما به این معنی نیست که مدام در حال تفریح و استراحتید! اتفاقا برعکس، شما برای به نتیجه رسیدن کارتون باید بیشترین مسئولیت رو بپذیرید و بیشترین زحمت رو بکشید. ساعتهای طولانی کار و کار و کار...کدوم یکی برای شما مناسبه؟از بین این سه حوزه، معمولا اکثر افراد با کارمندی شروع می‌کنند چون کمترین ریسک رو داره و به کمترین میزان دانش و تجربه نیاز داره. با پیشرفت کارتون می‌تونید کم کم وارد حوزه فریلنسری بشید و درآمدتون رو بالاتر ببرید. شاید کارآفرینی برای همه مناسب نباشه اما اگه تصمیم گرفتید کارآفرین بشید باید بدونید که راه سختی در پیش دارید و باید بیشترین مسئولیت رو بپذیرید و بیشترین مهارتها رو داشته باشید.برای مطلعه ادامه این مجموعه من رو دنبال کنید. منتظر نظرات خوب شما هستم.قسمت بعدی: شما دقیقا چی کاره‌اید؟!</description>
                <category>مهدی آریایی</category>
                <author>مهدی آریایی</author>
                <pubDate>Sat, 03 Aug 2019 17:42:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا کد زدن دیگه کافی نیست؟! (قسمت چهارم)</title>
                <link>https://virgool.io/@maryayi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%AF-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-xutavde8ai4h</link>
                <description>قبل از شروع بگم که می‌تونید از انتهای قسمت اول به قسمتهای قبلی این مجموعه دسترسی داشته باشید.قسمت چهارم: مصاحبه شغلی مدتها قبل از روز مصاحبه شروع میشه!اگرچه رزومه‌نویسی مهارتیه که میشه برون‌سپاری کرد و به دیگران سپرد، اما مصاحبه شغلی کاریه که فقط خود شما باید انجام بدید تا برای یک موقعیت شغلی پذیرفته بشید. مصاحبه شغلی یکی از ترسناکترین بخشهای پیدا کردن شغله. مصاحبه‌ها معمولا غیر قابل پیش‌بینی هستند. شما نمی‌تونید مطمئن باشید که چه سوالاتی از شما پرسیده میشه. ممکنه از شما بخوان که توی جلسه کدی بنویسید. موقعیتی که برای خیلی‌ها ترسناکه. اما اگه راهی بود که میشد مصاحبه شغلی رو «هک» کرد چی؟!شاید شما انتظار داشته باشید که بخوام به مهارتهای فنی لازم برای مصاحبه اشاره کنم اما در عوض می‌خوام روی چیزی بسیار مهمتر تاکید کنم. من می‌خوام راهی بهتون نشون بدم که حتی قبل از شروع مصاحبه، برگ برنده داشته باشید. سریع‌ترین راه عبور از مصاحبه شغلیاین ماجرا رو تصور کنید: به یک جلسه مصاحبه شغلی میرید، با مصاحبه کننده سلام علیک می‌کنید. قبل از اینکه چیزی بگید مصاحبه کننده یه لحظه به شما نگاه می‌کنه و بعد با هیجان میگه: «هی! من تو رو می‌شناسم، من عکست رو توی وبلاگت دیدم. من همیشه پستهای تو رو می‌خونم.»به نظر شما اگه چنین اتفاقی توی یک مصاحبه بیفته چقدر احتمال اینکه اون شغل به شما برسه افزایش پیدا می‌کنه؟ می‌دونم الان دارید به چی فکر می‌کنید: «خب این عالیه! اما من که یک وبلاگ پرخواننده ندارم که کسی بخواد من رو بشناسه». نکته کلیدی اینه که بر خلاف باور متداول، بیشتر مصاحبه کننده‌ها، کارمندهاشون رو از روی ویژگی‌هایی غیر از ویژگی‌های فنی استخدام می‌کنند. من برنامه‌نویسهای «فوق‌العاده قوی از نظر فنی، اما غیر دوستانه» زیادی دیدم که موقعیتهای شغلی‌شون رو به همکاران «کمتر خبره از نظر فنی، اما بهتر در برقراری ارتباط» واگذار کردند.منظور من رو اشتباه برداشت نکنید! من نمیگم که شما می‌تونید بدون داشتن مهارتهای فنی لازم و صرفا با داشتن یک روحیه دوستانه یا شخصیت مشهور موقعیتهای شغلی رو به دست بیارید. بلکه میگم برنامه‌نویسان زیادی هستند که از نظر فنی به شدت قوی هستند و برای یک موقعیت شغلی درخواست میدن اما مهارتهای فنی‌‌شون مهمترین عامل برای برگزیده شدن در اون شغل نیست.خلاصه بگم: سریع‌ترین راه برای عبور موفق از یک مصاحبه شغلی اینه که مصاحبه کننده از شما خوشش بیاد. راههای زیادی برای رسیدن به این نقطه وجود داره که بیشترشون مدتها قبل از روز مصاحبه قابل انجامند.من چطور در آخرین شغلم استخدام شدم؟مدتها قبل از اینکه در شغل آخرم مشغول بشم، می‌دونستم که می‌خوام توی این شرکت کار کنم به خاطر اینکه شرکت خیلی خوبی به نظر میومد که به برنامه‌نویسانش اجازه می‌داد که از خونه کار کنند. قبل از درخواست به کار مدتی رو صرف تحقیق در مورد این شرکت و نیروهاش کردم. من متوجه شدم چند تا از نیروهای این شرکت وبلاگهای شخصی دارند. من شروع به تعقیب این وبلاگها کردم و برای مطالبشون کامنتهای مرتبط و باارزش می‌ذاشتم. در طول زمان تعداد زیادی از نیروهای شرکت با اسم من آشنا شدن و من رو از روی کامنتهایی که می‌ذاشتم شناختند. بعضی از اونها شروع کردند به خوندن مطالب وبلاگ من.دفعه بعدی که اون شرکت برای استخدام نیرو اقدام کرد و من درخواست دادم، فکر می‌کنید چقدر می‌تونست برای من سخت باشه که اون شغل رو به دست بیارم؟! اگر چه من باز هم مصاحبه دادم اما فقط باید خیلی خیلی گند می‌زدم تا من رو قبول نکنند! من قبل از مصاحبه با احتمال بالایی اون شغل رو به دست آورده بودم.فکر کردن خارج از چهارچوبکلید «هک» کردن مصاحبه شغلی اینه که قبل از اینکه مصاحبه شروع بشه، به یک استراتژی برای مصاحبه فکر کنید. واقعیت اینه که بیشتر استخدامها از طریق توصیه‌های شخصی اتفاق می‌افته و شما باید مطمئن بشید که به جای طی کردن روند سنتی ارسال رزومه و ... از طریق یک توصیه شخصی به مصاحبه دعوت میشید. وقتی شما از طریق یک توصیه شخصی به مصاحبه میرید، مصاحبه کننده به شکل خودکار جایگاه بالاتری برای شما در نظر می‌گیره، چون شما به خاطر اعتبار اجتماعی توصیه کننده امتیاز بیشتری در ذهنش خواهید داشت.خب اگه کسی رو توی اون شرکت نشناسید که شما رو توصیه کنه چی؟ شما با توجه به کاری که من برای استخدام شدن کردم ایده کلی رو گرفتید که برای شناخته شدن باید چی کار کنید. باید خارج از چهارچوبهای مرسوم فکر کنید. در عصر اینترنت پیدا کردن اطلاعات در مورد کارکنان شرکتی که دوست دارید در اونجا کار کنید کار خیلی سختی نیست. شما می‌تونید علایق اونها رو پیدا کنید و از طریق علایقشون بهشون نزدیک بشید. من برنامه‌نویسی رو می‌شناختم که از طریق شبکه‌های اجتماعی کلوپی که مدیر منابع انسانی شرکت مورد نظرش در اون عضو بود رو پیدا کرده بود و در اون کلوپ عضو شده بود تا بتونه به اون شخص نزدیک بشه.جدا از این موارد سعی کنید بیشتر در اجتماعات کاربری از همایشها تا گروههای برنامه‌نویسی شرکت کنید تا دامنه ارتباطات کاری‌تون رو گسترش بدید. هر چی ارتباطات شغلی بیشتری داشته باشید، پیشنهادات کاری بهتری خواهید داشت.در زمان مصاحبه چی کار کنیم؟با انجام دادن تمام کارهای بالا هم بالاخره روز مصاحبه می‌رسه و شما باید براش آماده باشید. قطعا یکی از مهمترین پارامترها میزان توانایی فنی شما برای انجام اون کاره و هیچ بحثی در این نیست. اما اگه توانایی فنی رو بذاریم کنار، خیلی مهمه که اعتماد به نفس داشته باشید و نشون بدید توانایی انجام اون کار رو دارید.بذارید از دید کارفرما به این قضیه نگاه کنیم. استخدام کردن یه جور سرمایه‌گذاریه. هر استخدام برای کارفرما هزینه مالی و زمانی به همراه داره و انتظار داره از این سرمایه‌گذاری عایدی خوبی به دست بیاره. کارمندی که به شکل خودکار می‌دونه باید چی کار کنه و راه حل مشکلات کاری رو بدون سوال کردن مداوم خودش پیدا می‌کنه، چیزیه که هر کارفرمایی به دنبالشه. چنین کارمندی دردسر کمی داره چون منابع کمی برای مدیریتش لازمه.من خودم به شخصه ترجیح می‌دم برنامه‌نویسی استخدام کنم که توانایی فنی کمتری داره اما می‌تونه به شکل خودکار جستجو کنه و جواب سوالاتش رو پیدا کنه تا اینکه بخوام کسی رو استخدام کنم که دانش خیلی زیادی داره اما مدام باید مدیریت بشه تا کارش رو انجام بده.شما باید توانایی فنی لازم رو داشته باشید اما علاوه بر اون باید به کارفرماتون نشون بدید که اگه به مشکلی برخورد کردید توانایی پیدا کردن جواب و حل مسئله رو دارید و اجازه نمیدید چیزی مانع کار شما بشه.الان چی کار کنیم؟!در هر حال چه الان دنبال کار باشید چه مشغول به کار، همین حالا بهترین زمان برای آماده شدن برای مصاحبه شغلی بعدی شماست. اولین کاری که باید انجام بدید اینه که به شکل ثابت و منظم روی توسعه مهارتهای فنی‌تون کار کنید. حتی اجرای تمام ترفندهای مصاحبه هم کمکی به شما نمی‌کنه اگه حداقل صلاحیت فنی لازم رو برای اون شغل نداشته باشید. مطمئن بشید که زمان لازم رو برای مطالعه کتابها و مقالات فنی صرف می‌کنید و دائم مهارتهای خودتون رو به روز نگه می‌دارید.همچنین لازمه که شبکه ارتباطی‌تون رو مدام توسعه بدید. سعی کنید کارفرماهای مهم اطراف خودتون رو بشناسید و باهاشون رابطه برقرار کنید. وبلاگ توسعه دهنده‌ها و استخدام کننده‌ها رو تعقیب کنید و براشون کامنت بذارید و سعی کنید دایره ارتباطی‌تون رو بزرگتر کنید.همچنین تمرین کردن رو فراموش نکنید. هیچ اشکالی نداره اگه صرفا برای تمرین کردن به مصاحبه برید حتی اگه الان تصمیمی برای کار کردن در اون شغل نداشته باشید. هر چی بیشتر تمرین کنید، مصاحبه رفتن براتون راحت‌تر میشه.اگه می‌خواهید قسمتهای بعدی این مجموعه رو بخونید من رو دنبال کنید. مشتاق خواندن نظرات شما هستم.قسمت بعدی: کارمند بودن یا نبودن؟ مسئله این است</description>
                <category>مهدی آریایی</category>
                <author>مهدی آریایی</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jul 2019 18:43:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا کد زدن دیگه کافی نیست؟! (قسمت سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@maryayi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%AF-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-lgwjehnvjfbz</link>
                <description>پیش‌نوشت: اگه هنوز قسمتهای قبلی رو نخوندید می‌تونید از اینجا شروع کنید.قسمت سوم: شما برای آدمها کد می‌زنید. نه برای کامپیوترها!تجربه نشون میده اکثر برنامه‌نویسان از سنخ روانی درونگرا هستند. البته درونگرا بودن هیچ اشکالی نداره و مثل رنگ چشم یا گروه خون نه مایه خجالته و نه مایه افتخار. اما باید به این نکته توجه داشت که برنامه‌نویس بودن یا درونگرا بودن هیچکدوم به این معنی نیست که ما بی‌نیاز از ارتباط برقرار کردن با آدمها هستیم. در واقع حتی همون کدهای کامپیوتری هم در درجه اول برای خونده شدن توسط آدمها نوشته میشن و نه اجرا شدن توسط کامپیوتر. اگه غیر از این بود ما هنوز داشتیم با صفر و یک و به زبان ماشین کد می‌زدیم!تنهام بذارید! من فقط می‌خوام کد بزنم!صبح هر روز کاری، اولین کاری که انجام میدید چیه؟ شما رو نمی‌دونم اما من معمولا ایمیل‌هام رو چک می‌کنم. اون ایمیلها رو کی نوشته؟ به احتمال زیاد یک انسان! جلسه‌هاتون برای تعیین روند ادامه پروژه رو با چه موجوداتی تشکیل میدید؟ باز هم شما رو نمی‌دونم اما من معمولا با آدمها جلسه دارم! مشتری نرم‌افزاری که شما تولید می‌کنید چه موجودیه؟ بذارید قبل از اینکه شما جواب بدید بگم که مشتری کدهای من آدمها هستند!می‌بینید؟ شما در تمام مراحل کاری از تماس با آدمها مصون نیستید. پس یه جوری برخورد نکنید که انگار برنامه‌نویس نیازی به رابطه با آدمها نداره! یه برنامه‌نویس حرفه‌ای باید بلد باشه چطور با بقیه ارتباط سازنده داشته باشه.چطور با آدمها ارتباط برقرار کنیم؟کتابهای زیادی در این مورد نوشته شده ولی من نمی‌خوام این نوشته رو به لیستی از کتابها تبدیل کنم. اما اگه فقط بخوام یه کتاب معرفی کنم کتاب ماندگار «آیین دوست‌یابی» نوشته دیل کارنگی است. از زمان نگارش این کتاب بیش از ۸۰ سال می‌گذره اما اصول مطرح شده در این کتاب مثل روز اول پابرجا هستند. خوشبختانه این کتاب توسط ناشران مختلفی به فارسی ترجمه شده.همه می‌‌خوان احساس مهم بودن کنندشاید مهمترین نکته‌ای که باید بدونید اینه که در نهایت همه آدمها می‌خوان احساس ارزشمندی و مهم بودن کنند. این یکی از عمیق‌ترین و مهم‌ترین خواسته‌های انسانها است. هر بار که در حال ارتباط برقرار کردن با شخصی هستید باید نسبت به اثری که روی این نیاز پایه‌ای اون شخص می‌ذارید آگاه باشید. هر بار که شخصی رو به خاطر شخصیت یا دستاوردهاش سرزنش می‌کنید، باید انتظار مواجهه با پرخاشگری و ناآرامی کسی رو داشته باشید که اکسیژنش رو قطع کردید!در مکالمات کاری خیلی ساده میشه مرتکب این اشتباه شد که ایده‌های همکارتون رو کم ارزش فرض کنید و نادیده‌شون بگیرید. اما معمولا وقتی مرتکب این خطا میشید همکارانتون هم نسبت به ایده‌های شما کور و کر میشن چون بهشون احساس بی‌ارزش بودن دادید. اگه می‌خواهید ایده‌های شما شنیده بشه و بهشون اهمیت داده بشه، خودتون باید اولین کسی باشید که این کار رو در مورد ایده‌های دیگران می‌کنید. نمی‌تونید انتظار داشته باشید که قلب کسی رو که غرورش رو جریحه‌دار کردید به دست بیارید.انتقاد ممنوع!با درک نکته مطرح شده در مورد احساس ارزشمندی به این نتیجه می‌رسیم که انتقاد کردن ابزاریه که به ندرت می‌تونه ما رو به خواسته‌هامون برسونه. من هم عادت داشتم که زیاد انتقاد کنم چون فکر می‌کردم که تنبیه کردن آدمها به خاطر اشتباهاتشون یه انگیزه دهنده قویه اما اشتباه می‌کردم.مطالعات زیادی بارها و بارها این نکته رو نشون دادن که تشویق پیشران بسیار قوی‌تری از تنبیه برای رسیدن به نتیجه است. مخصوصا اگه شما رهبر یا رئیس تیم هستید دونستن این نکته خیلی مهمه که اگه می‌خواهید تیم‌تون بهترین عملکرد رو داشته باشه، باید زبونتون رو گاز بگیرید و به جای انتقاد کردن تشویق‌شون کنید.شاید شما خودتون الان زیردست یک رئیس بداخلاق و انتقادگر باشید. خب چه احساسی دارید؟ آیا رفتار اون آدم باعث پیشرفت کارها شده؟ یا برعکس شما رو ناامید و افسرده کرده؟ اگه انتقاد روی شما جواب نمیده بنابراین احتمالا روی بقیه آدمها هم جواب نمیده.اول در مورد خواسته‌های دیگران فکر کنیدنکته کلیدی در موفقیت ارتباط با دیگران اینه که باید خواسته‌های اونها رو به خواسته خودتون ارجح بدونید. با دیدن مسئله از این دیدگاه کمتر احتمال داره که دچار اشتباه بی‌ارزش کردن طرف مقابل یا انتقادگری بشید. شخصی که اینطوری باهاش رفتار میشه احتمالا پاسخ خیلی بهتری به ارتباط میده و اون هم در سمت مقابل خواسته شما رو در نظر می‌گیره.وقتی با رئیس یا همکارتون گفتگو می‌کنید، سعی کنید که مسئله رو از زاویه دید اون ببینید و از خودتون بپرسید که چطور می‌تونید از نگاه اون شخص بهترین جواب رو پیدا کنید. مثلا اگه فکر می‌کنید باید کد یک ویژگی از نرم‌افزار رو با روش A بزنید، توضیح ندید که چرا به نظر شما روش A روش بهتری برای نوشتن این کده! در عوض سعی کنید توضیح بدید که چرا استفاده از روش A نیازهای رئیس یا همکارتون رو بهتر رفع می‌کنه. اینجوری احتمال رسیدن به توافق خیلی بیشتر میشه.از بحث کردن اجتناب کنیدبه عنوان یک برنامه‌نویس، ساده است توی این دام بیفتیم که فکر کنیم همه آدمها به مسائل از دیدگاه منطقی نگاه می‌کنند و صرفا با استدلال کردن میشه وادارشون کرد از راه ما تبعیت کنند. واقعیت اینه که اگرچه ما دوست داریم به عنوان موجوداتی منطقی با قدرت تحلیل بالا به خودمون افتخار کنیم اما در عمل همه ما موجوداتی به شدت احساسی هستیم. ما مثل نوزادی هستیم که با کت و شلوار چهار دست و پا توی شرکت می‌چرخه! و کوچکترین ناراحتی ممکنه جیغ‌مون رو دربیاره اما یاد گرفتیم که احساساتمون رو پنهان کنیم و راحت بروزشون ندیم.به همین دلیل بهتره تا جای ممکن از بحث کردن با دیگران خودداری کنید. گاهی استدلال کردن و دلیل آوردن برای راضی کردن همکارتون به انجام دادن یک کار به شیوه مد نظر شما همونقدر موثره که بخواهید با استدلال و منطق یه بچه کوچیک و شیطون رو راضی کنید وقت خوابش رسیده و بهتره که بخوابه! به قول دیل کارنگی:من به این نتیجه رسیده‌ام که فقط یک شیوه درست برای نتیجه گرفتن از یک بحث وجود دارد و آن هم اجتناب کردن از بحث است. همانقدر از بحث کردن اجتناب کنید که از مارهای زنگی و زلزله اجتناب می‌کنید!اگر شما با کسی بر سر یه مسئله اختلاف دارید اولین سوالی که باید از خودتون بپرسید اینه که آیا این مسئله اصلا ارزش بحث کردن داره یا نه؟ و آیا اونقدر که برای طرف مقابل مهمه برای شما مهم هست یا نه؟ اگه به این نتیجه رسیدید که این مسئله اونقدر که برای طرف مقابل مهمه برای شما مهم نیست بهتره که تسلیم بشید و متواضعانه راه حل طرف مقابل رو بپذیرید. اینجوری احترام خیلی زیادی کسب می‌کنید که حساب احترام شما رو شارژ می‌کنه و می‌تونید بعدا در زمانی که مسئله مهمتری پیش اومد ازش به نفع خودتون خرج کنید.هر چقدر مهارتهای ارتباطی خودتون رو بهتر کنید زندگی شادتر و بهتری خواهید داشت و نفع بیشتری هم خواهید برد. هیچوقت برای یادگیری این مهارتها دیر نیست و نمیشه روی اون قیمتی گذاشت.و در آخر: از انسانهای سمی اجتناب کنید!بعضی آدمها هم هستند که هیچوقت راضی نمیشن. همیشه می‌خوان توی همه بحث‌ها برنده باشن و همیشه دیگران رو به اطاعت وادار کنند. ما به این آدمها میگیم آدمهای سمی.توصیه من در مورد آدمهای سمی اینه که: ازشون اجتناب کنید! تا می‌تونید ازشون دور بشید و حداقل ارتباط ممکن رو باهاشون داشته باشید. هیچوقت سعی نکنید این آدمها رو تغییر بدید چون فایده نداره. این آدمها رو میشه از حجم آواری که پشت سرشون به جا میذارند شناخت! افرادی که همیشه درگیر نوعی از بدبختی هستند، همیشه اتفاقات بد فقط برای اونها می‌افته و همیشه خودشون رو قربانی می‌دونند. اگه از این آدمها دیدید سریع فرار کنید!اما اگه این آدمها رئیس یا همکار نزدیکتون بودند چی؟ متاسفانه کار زیادی نمیشه کرد. اگه می‌تونید واحد کاری یا حتی شغل‌تون رو عوض کنید و اگه به هر دلیل مجبورید نزدیک‌شون بمونید سعی کنید حداقل ارتباط ممکن رو داشته باشید.اگه مایل به دنبال کردن ادامه این مجموعه هستید من رو دنبال کنید. مشتاقانه منتظر نظرات شما هستم.قسمت بعدی: مصاحبه شغلی مدتها قبل از روز مصاحبه شروع میشه!</description>
                <category>مهدی آریایی</category>
                <author>مهدی آریایی</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jul 2019 22:55:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا کد زدن دیگه کافی نیست؟! (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@maryayi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%AF-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-jvn6jeegko42</link>
                <description>قبل از هر چیز بگم که: هر چند که میشه به همه قسمتهای این مجموعه به شکل مطالب مستقل نگاه کرد، اما توصیه می‌کنم اگه قسمت قبلی رو نخوندید، اول از اونجا شروع کنید.قسمت دوم: بدون هدف کد زدن از کد نزدن هم بدتر است!یکی دیگه از مشکلات شایع در جماعت برنامه‌نویس بی‌هدفی یا تغییر دائمی اهدافه. یک روز می‌خواهیم back-end بزنیم، یک روز front-end، یک روز موبایل... یک روز Java، یک روز Python، یه روز C و یه روز یه زبان دیگه... این مسئله می‌تونه دلایل زیادی داشته باشه اما یکی از مهمترین دلایلش «ترس از بیکاریه». ما می‌ترسیم به پیشنهادهای کاری غیرمرتبط با حوزه مورد علاقه‌مون نه بگیم از ترس اینکه موقعیت شغلی یا مالی‌مون رو از دست بدیم. اما این در بلند مدت به شدت به ضرر ماست و باعث میشه نتونیم در هیچ حوزه‌ای عمیق بشیم. بعد از اینکه به این درک برسیم که برای پیشرفت بلند مدت در کارمون باید هدف‌گذاری کنیم تازه می‌رسیم به این سوال که چطور باید هدف‌گذاری کرد؟هدف بزرگ یا هدف کوچک؟یک مسئله در هدف‌گذاری اندازه هدفه. اهداف یک برنامه‌نویس می‌تونه مثل آرزوی مدیر پروژه شدن در گوگل بزرگ یا مثل رفع یه باگ جزئی کوچیک باشه. روش درست اینه که حتما یک هدف بزرگ داشته باشیم و بعد اون رو به اهداف کوچکتر خرد کنیم. مثلا یه هدف بزرگ ۵ ساله که می‌تونه به اهداف کوچکتر یک ساله و بعد از اون شش ماهه و ... همینطور تا اهداف یک هفته‌ای و روزانه تقسیم بشه.آیا لازمه هدف بزرگ‌مون کاملا واضح و مشخص باشه؟جواب این سوال یه «نه» بزرگه! در واقع نه تنها لازم نیست که اصلا درست هم نیست که در مورد اون هدف بزرگ بخواهید خیلی به جزئیات اهمیت بدید. زندگی خیلی پیچیده است و کلی ماجرای کوچک و بزرگ در آینده ممکنه باعث بشه ما در مسیرمون تصحیحاتی انجام بدیم. بنابراین مطمئن باشید اگه خیلی به اون جزئیات فکر کنید فقط وقت‌تون رو تلف کردید چون به احتمال زیاد اون جزيیات تغییر خواهند کرد. اما نکته مهم اینه که: اون هدف بزرگ باید به اندازه کافی مشخص باشه تا بتونه به شما در ادامه راه، جهت بده و بتونید از طریق نگاه کردن به اون هدف بزرگ، اهداف کوچکتر رو مشخص کنید.به عنوان مثال اگه شما ناخدای یک کشتی باشید و بدون هدف به دریا بزنید خب معلوم نیست از کجا سر در بیارید بنابراین لازمه برای خودتون هدف داشته باشید. اما اگه مثلا هدف‌تون اینه که به چین برسید لازم نیست از همین اول اون بندری که می‌خواهید در اون پهلو بگیرید و ساعت پهلو گرفتن‌تون رو هم مشخص کنید! همین که می‌دونید می‌خواهید به چین برسید برای شروع کافیه. وقتی نزدیک‌تر شدید میشه در مورد اون موارد هم تصمیم‌گیری کرد.اهداف کوچکتر رو چطور انتخاب کنیم؟روشهای مختلفی برای این کار هست اما یکی از بهترین روشها روش «نگاه کردن به عقبه». در این روش شما فرض می‌کنیم که همین الان به اون هدف بزرگتون رسیدید و از اونجا به گذشته نگاه می‌کنید و از خودتون می‌پرسید: «من چه مسیری رو برای رسیدن به اینجا طی کردم؟» با جواب به این سوال می‌تونید درک کلی از نحوه خرد کردن اون هدف بزرگ به اهداف کوچکتر پیدا کنید.مثلا اگه هدفتون اینه که یه برنامه‌نویس اندروید حرفه‌ای باشید از خودتون می‌پرسید: من چه چیزهایی بلدم؟ چه توانایی‌هایی دارم که به من میگن برنامه‌نویس اندروید؟ جواب این سوال تعیین کننده همون اهداف کوچکتریه که باید برای خودتون ترسیم کنیدتعقیب و تنظیم اهدافنکته پایانی هم اینکه اهداف وحی منزل نیستند. همه اهداف (مخصوصا اهداف بزرگ) باید مدام و در طول مسیر بازنگری و تصحیح بشن. مثل یک راننده‌ای که مدام فرمان رو در طول مسیر با حرکتهای کوچک تنظیم می‌کنه تا ماشین به مسیر اصلی برگرده. اگه مجبور شدید در آینده جایی از هدف بزرگتون رو تغییر بدید، نگران نشید و این رو به منزله شکست ندونید. این بخشی از طبیعت هدف‌گذاریه و کاملا هم درسته.اگه مایل به مطالعه ادامه این سلسله مقالات هستید من رو دنبال کنید. مشتاقانه منتظر نظرات شما هستم :)قسمت بعدی: شما برای آدمها کد می‌زنید. نه برای کامپیوترها!</description>
                <category>مهدی آریایی</category>
                <author>مهدی آریایی</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jul 2019 09:17:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا کد زدن دیگه کافی نیست؟! (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@maryayi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%AF-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-dpejhuoqf42m</link>
                <description>این روزها در حال مطالعه کتاب بسیار خوب «Soft Skills: The software developers life manual» نوشته آقای John Sonmez هستم. این کتاب برخلاف اکثر کتابهای برنامه‌نویسی، اصلا در مورد خود برنامه‌نویسی و جنبه‌های فنی کار حرف نمی‌زنه بلکه در مورد جنبه‌های جانبی یا اصطلاحا جنبه‌های «نرم» برنامه‌نویسی بحث می‌کنه. طرز فکر، عادتها و مهارتهایی که یه برنامه‌نویس برای حرفه‌ای شدن و پیشرفت در کارش به اونها نیاز داره. تا لحظه نوشتن شدن این مطلب، این کتاب هنوز به فارسی ترجمه نشده. بنابراین من تصمیم گرفتم همزمان با خوندن این کتاب نکاتی که ازش یاد می‌گیرم رو به صورت خلاصه در مجموعه پستهایی که اسمشون رو «چرا کد زدن دیگه کافی نیست؟!» گذاشتم با شما هم به اشتراک بذارم. این مجموعه، یک مجموعه سریالی خواهد بود که من بعد از انتشار هر قسمت، لینک اون قسمت رو در انتهای این مطلب قرار میدم تا مراجعه بهش راحت‌تر بشه.قسمت اول: خودتون رو صاحب کسب و کار ببینید، نه یک کارمندیه مسئله‌ای که در ادبیات عامه مردم ایران و جهان وجود داره اینه که ما معمولا دو کلمه شغل (Job) و حرفه (Career) رو به عنوان کلمات هم‌معنی و به جای هم به کار می‌بریم. در حالی که این دو کلمه هم‌معنا نیستند! قدم اولی که هر کس در مسیر پیشرفت حرفه‌ایش باید برداره درک تفاوت شغل و حرفه است. به نظرم خوبه برای شروع درک تفاوت این دو مفهوم، از کلام آقای «Earl Nightingale» بزرگ کمک بگیریم:بزرگترین اشتباهی که می‌توانید انجام دهید این است که باور کنید شما برای شخص دیگری کار می‌کنید. امنیت شغلی دیگر وجود ندارد. نیروی پیشران هر حرفه‌ای باید از درون خود شخص بجوشد. به یاد داشته باشید: شرکتها صاحب «شغل»ها هستند و شما صاحب «حرفه» خود هستید.   در واقعه «شغل» چیزیه که شما به خاطرش استخدام میشید و «حرفه» مهارتیه که شما دارید. و اگه قرار باشه شما یک «حرفه‌»ای باشید، اینها نکاتیه که می‌تونه به شما کمک کنه:۱- داشتن طرز فکر کسب و کارچند تا اشتباه عمده وجود داره که بیشتر برنامه‌نویسان در ابتدای زندگی کاری‌شون مرتکب میشن. یکی از بزرگترین این اشتباهات اینه که حرفه‌شون به عنوان یک برنامه‌نویس رو به شکل یک «کسب و کار» نمی‌بینند. بیایید با هم صادق باشیم. کار ما از یک نظر هیچ فرقی با اون آهنگری که چند قرن پیش نعل اسب درست می‌کرد نداره و اون هم اینه که هر دوی ما چیزی رو می‌فروشیم. اون مهارتش به عنوان یک آهنگر رو در قالب محصولات فلزی و ما مهارتمون در برنامه‌نویسی رو در قالب محصولات نرم‌افزاری. محصولاتی که اون آهنگر تولید می‌کرد متعلق به مشتریان بود اما مهارت آهنگری و کسب و کار آهنگری متعلق به خود آهنگر بود. اگر به هر دلیلی کسب و کار آهنگر تهدید میشد اون می‌تونست بساط فروش محصولاتش رو در بازار جدیدی پهن کنه چون به مهارتش و فایده‌اش برای حل مشکل دیگران ایمان داشت. نرم‌افزارهایی که ما می‌نویسیم هم معمولا متعلق به کارفرمامونه اما مهارت برنامه‌نویسی متعلق به ماست و ما می‌تونیم بر حسب نیاز اون رو در جای دیگری به فروش برسونیم. داشتن نگاه کسب و کاری به حرفه برنامه‌نویسی از این نظر مهمه که باعث میشه ما رئیس‌مون رو به جای کارفرما، یک مشتری ببینیم. درسته! شاید شما برخلاف اون آهنگر فقط یک مشتری داشته باشید(رئیس‌تون)، اما نگاه به کارتون از این زاویه شما رو از جایگاه یک آدم وابسته و بدون قدرت، تبدیل به شخصی مستقل و با اعتماد به نفس می‌کنه. ۲- داشتن محصولی برای عرضهویژگی صاحب یک کسب و کار اینه که باید محصولی برای عرضه داشته باشه. این محصول می‌تونه از جنس کالا یا خدمات باشه. ما به عنوان برنامه‌نویس کالایی به اسم نرم‌افزار رو عرضه می‌کنیم و خدمتی به نام برنامه‌نویسی. داشتن نگاه محصول محور به کارمون باعث میشه این واقعیت رو ببینیم که هر محصولی برای اینکه بتونه به فروشش ادامه بده باید مدام بازنگری بشه و بهبود پیدا کنه. اگه شما خودتون رو به عنوان فروشنده یک محصول ببینید باعث میشه مدام به بهبود و بازنگری کارتون فکر کنید و داشتن این طرز فکر می‌تونه یک تفاوت بزرگ بین شما و بخش اعظم جامعه برنامه‌نویسان ایجاد کنه.۳- بازاریابی و برندینگ شخصیهمه کسب و کارها باید برای دیده شدن و جذب مشتری تلاش کنند. بهترین محصولات دنیا هم اگر ناشناخته باشند، هیچ جایگاهی در بازار نخواهند داشت. این نگاه باعث میشه تمرکزتون صرفا روی توسعه مهارتهای فنی نباشه و متوجه این نکته بشید که باید روی مهارتهای بازاریابی و ارائه خودتون هم کار کنید. اگه نتونید خودتون رو خوب عرضه کنید حتی اگه بهترین برنامه‌نویس دنیا هم باشید هیچ مشتری نخواهید داشت چون کسی شما رو نمی‌شناسه. شما محصولی تولید می‌کنید که قراره مشکلی از مشکلات حداقل تعدادی از انسانها رو حل کنه. بنابراین لازمه که یاد بگیرید چطوری به اون آدمها پیشنهاد بدید و چطور راه حلی که ارائه می‌کنید رو در نظر اونها با ارزش نشون بدید. امیدوارم بتونم به زودی قسمتهای بعدی کتاب رو هم ترجمه کنم. اگه مایل به دنبال کردن قسمتهای بعدی هستید من رو دنبال کنید. مشتاقانه منتظر نظرات شما هستم :)همه قسمتهای این مجموعه:قسمت اول: خودتون رو صاحب کسب و کار ببینید، نه یک کارمند (نوشته کنونی)قسمت دوم: بدون هدف کد زدن از کد نزدن هم بدتر است!قسمت سوم: شما برای آدمها کد می‌زنید. نه برای کامپیوترها!قسمت چهارم: مصاحبه شغلی مدتها قبل از روز مصاحبه شروع میشه!قسمت پنجم: کارمند بودن یا نبودن؟ مسئله این استقسمت ششم: شما دقیقا چی کاره‌اید؟!قسمت هفتم: شرکت کوچک، شرکت متوسط، یا شرکت بزرگ؟قسمت هشتم: چطور از نردبان ترقی بالا بریم؟قسمت نهم: چطور یک حرفه‌ای باشیم؟قسمت دهم: رویای آزادی! چطور از کارمون استعفا بدیم؟قسمت یازدهم: ورود به دنیای فریلنسری یا چطور روی پای خود بایستیم؟قسمت دوازدهم: چطور اولین محصول‌مون رو بسازیم؟قسمت سیزدهم: چطور استارتاپ خودمون رو راه بندازیم؟قسمت چهاردهم: چطور از راه دور کار کنیم و زنده بمونیم؟!قسمت پانزدهم: اونقدر اداشو دربیار تا بالاخره موفق بشی! (به زودی)</description>
                <category>مهدی آریایی</category>
                <author>مهدی آریایی</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jul 2019 19:01:46 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>