<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد رازقی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@marzghi</link>
        <description>مدیر محصول مسیریاب بلد و نویسنده‌ی خبرنامه‌ی چرخ چرخ چهارشنبه‌ها: nl.marzghi.com</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:54:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/24658/avatar/V33W1w.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد رازقی</title>
            <link>https://virgool.io/@marzghi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بهترین کشور دنیا برای مهاجرت کجاست و چرا</title>
                <link>https://virgool.io/@marzghi/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DA%86%D8%B1%D8%A7-faf33cymiszu</link>
                <description>حدود سه سال پیش تصمیم گرفتیم که بعد از دوران تعهد کاری من توی شرکت، زندگی توی یه کشور دیگری رو هم تجربه کنیم و یه پاسپورت دومی هم بگیریم. اون موقع این سوال به ذهنم رسید که از بین گزینه‌هایی که داریم بهترین کشوری که میشه رفت کدومه؟برای اینکه جواب سوالم رو در بیارم به هشت تا معیار رسیدم که هم برامون مهم بودن و هم آمار خوبی ازشون موجود بود. وضع کشورها رو توی هر کدوم ازین معیارها در آوردم و بعد با یه فرمول من‌درآوردی یه امتیاز نهایی برای هر کشوری محاسبه‌کردم و مرتبشون کردم. توی این ترتیبی که من در آوردم، هلند و نروژ و فنلاند جزو بهترین گزینه‌ها برای مهاجرت بودند.چند هفته پیش یکی از دوستان ازم خواست که این داک رو براش بفرستم. ترقیب شدم که یکم تر و تمیزش کنم و داده‌هاش رو هم با آمار ۲۰۲۰ به روز دربیارم. و نتیجه شد این. میتونین اگر دوست داشتین از روی این داده‌ها کپی بگیرین و فرمول خودتون رو بزنین یا هر جوری خواستین تغییرش بدین. اگه این کار رو کردین برای من هم بفرستین تغییراتتون رو ?اگر از تحلیل‌های اینطوری خوشتون میاد. توی خبرنامه‌ی من عضو بشین. هر هفته یه ایمیل می‌فرستم و در مورد چیزایی که برام الهام بخش بوده صحبت می‌کنم.</description>
                <category>محمد رازقی</category>
                <author>محمد رازقی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Sep 2021 07:54:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلق ارزش دائمی. یک دام و یک فرصت.</title>
                <link>https://virgool.io/@marzghi/%D8%AE%D9%84%D9%82-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%DA%86%DB%8C%D9%87-h5d6ozmubwuq</link>
                <description>سلاممن محمد رازقی هستم نویسنده‌ی خبرنامه‌ی هفتگی «چرخ‌چرخ» که هر هفته چهارشنبه یه ایمیل میفرستم و در مورد چیزای الهام‌بخش صحبت می‌کنم. چیزی که در ادامه می‌خوانید متن شروع قسمت ۱۹م خبرنامه هست. اگر دوست دارین همه‌‌ی قسمت‌ها رو ببینین میتونین از این آدرس استفاده کنین و اگر دوست داشتین که قسمت‌های بعدی رو داشته باشید توی خبرنامه عضو بشین.یکی از اصطلاحاتی که این روزا خیلی توی شرکت‌ها زیاد استفاده میشه «خلق کردن ارزش»ه.اگه مهندس نرم‌افزار باشین احتمالن شنیدین که میگن موقع رزومه نوشتن به جای اینکه بنویسی: «روی یه پروژه‌ی جاوا که صد‌هزار خط کد داشت کار کردم» اگه بنویسی: «پیاده‌سازی فیچری که ۱۰ هراز کاربر ازش استفاده می‌کنن و ماهانه ۱۰۰ میلیون ارزش بیزنسی تولید کرده». شانس اینکه شغل بهتری پیدا کنی رو بیشتر می‌کنه.اما واقعن این ارزش چیه؟ من توی این متن تلاش می‌کنم سه تا از خصوصیت‌های «ارزش» رو تعریف کنم و در نهایت به این نتیجه برسم که:خیلی رایجه که ما با خلق ارزش‌های کوتاه مدتِ قابل اندازه‌گیری، ارزش‌های بلند مدتِ غیر قابل اندازه‌گیری رو از بین ببریماگه این جمله به نظرتون خیلی واضح و بدیهی میاد می‌تونین همین الان بیخیال خوندن بقیه‌ی این متن بشین :)ارزش یه چیزیه که هم می‌تونه خلق بشه و هم می‌تونه از بین برهبه نظر منطقی میاد که در مقابل «خلق ارزش» یه چیزی داشته باشیم به اسم «از بین بردن ارزش». مثلن اگه بالا آوردن سرویسی که ۱۰۰ ملیون تومن درآمد ماهیانه داره خلق ارزشه، پایین آوردن همون سرویس از بین بردن ارزشه.خیلی وقت‌ها ما می‌تونیم یه جا ارزشی رو از بین ببریم و همزمان جای دیگه‌ای ارزش خلق کنیم. مثلن ما میتونیم با کنسل کردن یه محصول که ۱۰۰ ملیون تومن درآمد ماهیانه داره، تمام منابعمون رو بذاریم روی محصول دیگه‌ای که درآمد ۱ ملیاردی برامون داره.ارزش می‌تونه بلند مدت باشه یا کوتاه مدتمن می‌تونم با زنگ زدن به یه مشتری، محصولم رو به یک نفر بفروشم و ارزش خلق بکنم. ولی این ارزش یه ارزش کوتاه مدته، چون اگه بخوام یه محصول دیگه هم بفروشم باید دوباره فردا دست به تلفن بشم. در مقابل اگه یه پست در مورد مشکلات احتمالی مشتری‌هام بنویسم و اونو روی وبلاگ شرکتم منتشر کنم، ارزش بلند مدت‌تری خلق کردم. چون اون نوشته تا چند سال قابل دسترسیه و مشتری‌های بیشتری رو برام میاره.ما میتونیم یه سری ارزش کوتاه‌مدت رو از بین ببریم تا یه ارزش بلند مدت خلق کنیم. مثلن شرکت‌ها با استخدام کارمند یه ارزش کوتاه مدت رو نابود می‌کنن (Cash on hand و زمانی که برای آموزشش میذارن) تا اون کارمند یه ارزش بلند مدت براشون خلق بکنه.ارزش می‌تونه قابل اندازه‌گیری باشه یا غیرقابل اندازه‌گیرییه سری چیزا به صورت واضحی ارزش‌مندن ولی به راحتی قابل اندازه‌گیری نیستن. مثلن اینکه Brand Awarenessمون بره بالا خلق ارزشه‌ ولی این ارزش به راحتی قابل اندازه‌گیری نیست. یا مثلن اینکه خوشحالی کارمندای شرکت کم بشه یه جورایی از بین رفتن ارزشه ولی بازم خیلی راحت نمیشه اندازه‌گیریش کرد.این خاصیت ارزش، خیلی وقتا باعث میشه که ما با یه سری سوال مهم مواجه بشیم: چه مقدار ارزش قابل اندازه‌گیری باید قربانی بشه تا یه ارزش غیرقابل اندازه‌گیری خلق بشه؟ مثال‌های واقعیش میشه این شکلی:- اگه ۱۰۰ ملیون تومن بودجه‌ی مارکتینگ رو ببرم بالا، چقدر Brand Awarenessم میره بالا؟- اگه حقوق کارمندا دوبرابر بشه، خوشحالیشون چه تغییری میکنه؟ترکیب خطرناکاگر ترکیب‌های مختلف صفاتی که اسم بردیم رو بررسی کنیم، میبینیم  یکیشون هست که توی تصمیم‌گیری‌های مختلفمون، از زندگی شخصی گرفته تا  وقتی که داریم برای تیممون استراتژی می‌چینیم خیلی شایعه و اونم این ترکیبه:ارزش کوتاه مدت و قابل اندازه‌گیری خلق کنیم در حالی که ارزش‌های بلند مدت و اندازه‌ناپذیر رو از بین می‌بریماگر ما همیشه در حال خلق ارزش‌های کوتاه مدت باشیم و ارزش‌های بلند مدت رو از بین ببریم،‌ کارمون برای خلق ارزش در گذشت زمان سخت‌تر میشه. مثلن تیم‌لیدری رو فرض کنید که برای خلق یه ارزش کوتاه مدت از اعضای تیمش میخواد که روزی دو ساعت بیشتر کار کنن. این کار توی کوتاه مدت باعث میشه که دلیوری تیم بیشتر بشه و ارزش بیشتری خلق بشه ولی توی بلند مدت باعث خستگی زیاد اعضای تیم میشه که جلوی خلق ارزش دائمی رو می‌گیره.از طرفی تمرکز روی خلق ارزش‌های اندازه‌پذیر کوتاه مدت خیلی وقتا باعث میشه که ما توی رقابت گیر کنیم. احتمالن بازیگرای زیادی دارن تلاش میکنن که اون ارزش رو خلق کنن چون خیلی در دسترس و اندازه‌پذیره. در حالی که جایی که معمولن کسی سراغش نمیره، ارزش‌های بلندمدت و اندازه‌ناپذیرن که معمولن خیلی vagueن و نیاز به کلنجار رفتن خیلی بیشتری دارن.اینکه چقدر این ترکیب توی یه سازمان اتفاق می‌فته خیلی ربط مستقیمی به مدیران اون شرکت و فرهنگ سازمانیش داره. یکی از دلایل اصلی اینکه سوق پیدا می‌کنیم ارزش‌های کوتاه مدت و اندازه‌پذیر خلق کنیم، سیستم ارتقا شرکت‌هاست. ما معمولن دوست داریم که با عدد و رقم توی گزارش‌های هفتگی‌ای که به مدیرمون میدیم بهش ثابت کنیم که ارزش خلق کردیم تا بتونیم ارتقا بگیریم. اگه خود مدیر توجیه نباشه این اتفاق خیلی بدترم میشه چون خواسته‌ی خودشم همین خواهد بود. بدی این تصمیم‌ها اینه که خیلی راحت میشه توجیه‌شون کرد،‌ مخصوصن توی شرکت‌هایی که افتخار خودشونو «تصمیم‌های دیتا محور» می‌دونن.ترکیب با پتانسیل بالانتیجه‌ای که میخوام ازین همه متن بگیرم اینه که‌ خیلی وقتا خوبه که خلق ارزش‌های بلند مدت و اندازه‌ناپذیر رو هدف بگیریم و ارزش‌های کوتاه مدت و اندازه‌پذیر رو برای رسیدن به اونا فدا کنیم. اینطوری اولن میتونیم خودمون رو از رقیبامون متمایز کنیم چون معمولن اکثرشون دنبال هدفای کوتاه مدت و اندازه‌پذیر میرن. و دومن این دید بلند مدت اگه توی شرکت دائمی باشه، باعث میشه که کسب و کارمون سالهای سال پابرجا باشه و سود ده :)خیلی مخلصیم.</description>
                <category>محمد رازقی</category>
                <author>محمد رازقی</author>
                <pubDate>Thu, 09 Sep 2021 03:30:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«تخم» زیباترین داستان کوتاهی که خوندم</title>
                <link>https://virgool.io/@marzghi/%D8%AA%D8%AE%D9%85-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%85-fi6iu6rk7nbm</link>
                <description>سلام من محمد رازقی هستم، نویسنده‌ی خبرنامه‌ی چرخ چرخ چهارشنبه‌ها که در مورد موضوعات مختلف جالبی که در طول هفته میخونم اونجا می‌نویسم. اگه دوست داشتید پست‌های من رو بخونید اینجا رو ببینید و اگه دوست داشتین سابسکرایب کنید.داستان «تخم» یک داستان کوتاه از Andy Weir، نویسنده‌ی معروف آمریکاییه که در سایت خودش در سال 2009 منتشر شده. بعد از اینکه این داستان رو چند روز پیش خوندم حس خیلی عجیبی داشتم. وقتایی که این اتفاق برام میفته خیلی سخته که این حس رو پیش خودم نگه دارم و معمولن خیلی زود اون چیز رو برای دوستام هم میفرستم که بخوننش و بتونیم در موردش صحبت کنیم.اما چون ترجمه‌ی فارسی این داستان رو روی سایت نویسنده پیدا نکردم تصمیم گرفتم که به صورت یه بلاگ پست به فارسی برش گردونم و شما رو هم توی ذوقی که از خوندنش کردم سهیم کنم. امیدوارم که این ترجمه‌ی دست و پا شکسته‌ی من رو به بزرگی خودتون ببخشید و از خوندن این روایت کوتاه لذت ببرید.وقتی که توی راهت به سمت خونه بودی مُردی.مرگت ناشی از تصادف بود. خیلی اتفاق خاصی نبود ولی به هر حال کشنده‌ بود و همسرت به همراه دو تا بچه‌ت رو تنها گذاشتی. مرگ بی‌دردی بود. دکترها تمام تلاششون رو کردن که تو رو دوباره به زندگی برگردونن ولی تلاششون هیچ نتیجه‌ای نداشت، بدنت اینقدر خرد شده بود که از من میشنوی همون بهتر که زنده نشدی.و ناگهان منو دیدی!شروع کردی به صحبت: «چه ... چه اتفاقی افتاده؟ من الان کجام؟»بدون اینکه تلاش کنم از کلمات نرم‌تری استفاده کنم خیلی راحت گفتم:«تو مُردی»  گفتی: «یه ... یه کامیون اونجا بود و بعد شروع کرد به لغزیدن و ...»گفتم: «اوهوم!»«من ... مُردم؟»«آره ولی ناراحت نباش. همه تهش می‌میرن.»به دور و ورت نگاه کردی و چیز جز نیستی ندیدی. فقط من بودم و تو. پرسیدی: «این جا چیه؟ ... زندگی بعد مرگ که میگن همینه؟»«آره تقریبن»«تو خدایی؟»«اوهوم! من خدام.»«بچه‌هام. زنم. اونا چی میشن؟»«این دقیقن همون چیزیه که دوست دارم ببینم. تو تازه مُردی، اونوقت دغدغه‌ی اصلیت خونوادتن. واقعن خیلی قشنگه این صحنه‌ها»با شگفتی به من نگاه می‌کردی. برای تو، من اصلن شبیه خدا نبودم. شبیه یه مرد بودم، یا حتی یه زن. شایدم یه مقام پر ابهت مجهول. بیشتر شبیه یه معلم گرامر بودم تا حضرت حق.گفتم: «نگران نباش. همه چی خوب میشه. بچه‌هات چون خیلی کوچیک بودن همیشه تو رو به عنوان یه آدم کامل در همه‌ی زمینه‌ها به یاد میارن. زنت هم از بیرون خودش رو خیلی ناراحت جلوه میده ولی از درون یکم خیالش راحت شده، هر چی نباشه زندگی مشترکتون داشت از هم میپاشید. البته ناراحت نباش یه حس عذاب وجدانی هم بابت این حسش داره»«اوو ... خب ... الان چه اتفاقی می‌فته؟ من میرم بهشت یا جهنم یا چی؟»«هیشکدوم، تو دوباره زنده میشی»«عه؟ پس هندوها راست می‌گفتن؟»«همه‌ی دین‌ها به شیوه‌ی خودشون راست می‌گفتن. بیا یکم راه بریم»شروع کردیم در نیستی قدم زدن ... دنبالم اومدی و پرسیدی: «کجا داریم میریم»«جای خاصی نمیریم، حس کردم باحال‌تره اگه موقع حرف زدن قدم بزنیم»«خب، چرا این همه زندگی کردم؟ وقتی که دوباره به دنیا بیام از صفر شروع می‌کنم درسته؟ مثل یه بچه. تمام تجربه‌ها و همه‌ی کارایی که توی این زندگی کردم از بین میرن و اصلن دیگه مهم نیستن»«نه اینطوری نیست. تو همراه خودت تمام تجربه‌ها و آموخته‌های زندگی‌های قبلیت رو داری، فقط الانه که اونا رو یادت نمیاد.»وایستادم و شونه‌هات رو گرفتم و بهت گفتم: «روح تو خیلی شگفت‌انگیزتر و بزرگتر از چیزیه که بتونی حتی تصورش رو بکنی. فکر یک انسان فقط می‌تونه بخش کوچیکی از چیزی که تو الان هستی رو همراه خودش داشته باشه. مثل اینه که انگشتت رو بکنی داخل یه لیوان آب که ببینی گرمه یا سرد. تو بخش کوچیکی از خودت رو وارد آب کردی ولی وقتی که انگشتت رو در بیاری تمام حس و تجربیاتی که این کار داشت به تو منتقل شده» و بعد ادامه دادم: «تو ۴۸ سال انسان بودی و هنوز به خودت نیومدی که بقیه‌ی خودآگاهی بزرگ خودت رو حس کنی و به یاد بیاری. اگه به اندازه‌ی کافی اینجا با هم وقت بگذرونیم کم‌کم همه چیز یادت میاد. ولی واقعن نکته‌ای نداره که بخوایم چنین کاری رو بین دو تا زندگیت انجام بدیم»پرسیدی: «چند بار تا الان مردم و دوباره زنده شدم؟»«خیلی خیلی زیاد و زندگی‌های خیلی مختلفی رو هم تجربه کردی. این دفعه قراره یه دختر کشاورز چینی توی سال ۵۴۰ میلادی باشی.»«عه. وایستا چی شد؟ داری منو توی زمان می‌فرستی عقب؟»«اونجوری که شما در موردش صحبت می‌کنین آره. همونطور که احتمالن می‌دونی زمان فقط توی جهان شما وجود داره. این چیزا توی جایی که من توش زندگی می‌کنم فرق می‌کنه»«تو مگه کجا زندگی می‌کنی؟»«منم یه جایی زندگی می‌کنم. یه جای دیگه. و اونجا دیگرانی هم مثل من وجود دارن. می‌دونم که الان احتمالن توضیح بیشتری می‌خوای، ولی باور کن اگه حتی برات توضیح بدم بازم هیچی نمی‌فهمی»با نا امیدی گفتی «اوهوم!» و بعدش یهو پرسیدی: «اگه من توی زمان‌های مختلف دوباره زنده میشم و در نقش آدم‌های متفاوت دوباره زندگی می‌کنم پس این یعنی این امکان که خودم رو ببینم هم وجود داره درسته؟»«اوهوم! راستش رو بخوای همیشه اتفاق می‌افته. و چون هر کدومتون فقط از زندگی خودتون می‌دونین، نمیفهمین که این اتفاق در حال رخ دادنه»«ای بابا! پس فلسفه‌ی همه‌ی اینا چیه؟»«واقعن؟ داری از من فلسفه‌ی زندگی رو میپرسی؟ فک نمی‌کنی خیلی سوالت کلیشه‌ایه؟»«کلیشه‌ای هست ولی منطقیه دیگه»«فلسفه‌ی زندگی... تمام دلیلی که من این دنیا رو خلق کردم... اینه که تو توش رشد کنی و بالغ بشی»«منظورت بشریته؟ میخوای که ماها بالغ بشیم؟»«نه، فقط تو. من تمام این دنیا رو فقط برای تو خلق کردم. با هر زندگیِ جدید تو بیشتر رشد می‌کنی و بالغ‌تر و پخته‌تر میشی»«فقط من؟ پس بقیه چی؟»«کس دیگه‌ای وجود نداره. توی این دنیا فقط من و تو هستیم»با نگاه خیره به من نگاه کردی و پرسیدی «ولی همه‌ی مردم روی زمین؟»«همشون تویی. زندگی‌های مختلف تو»«یعنی... من همه‌ی آدم‌هام؟»خیلی آروم زدم پشتت و گفتم: «کم کم داری می‌فهمی»«من تمام آدم‌هایی هستم که تا حالا زنده بودن؟»«و تمام آدم‌هایی که ازین به بعد زنده خواهند بود»«من آبراهم لینکلنم؟»«همچنین کسی که ترورش کرد»«من هیتلرم؟»«و میلیون‌ها آدمی که کشت»«من حضرت مسیحم؟»«و همه‌ی آدم‌هایی که ازش پیروی کردن»ساکت شدی.من ادامه دادم: «هر وقت کسی رو اذیت کردی، در واقع داشتی خودت رو اذیت می‌کردی و هر وقت که کاری کردی که باعث خوشحالی کسی شد، داشتی خودت رو خوشحال می‌کردی. هر حس خوشحالی یا ناراحتی‌ای که توسط هر انسانی تجربه شده توسط تو تجربه شده»مدت زیادی به فکر فرو رفتی و بعدش پرسیدی: «چرا؟ چرا باید همه‌ی این کارها رو بکنم؟»«چون یه روز تو هم یکی مثل من میشی. این چیزیه که تو واقعن هستی. تو یکی از هم نوع‌های منی. تو بچه‌ی منی»با تعجب پرسیدی: «واو! یعنی من ... من یه خدام؟»«نه! ... یعنی هنوز نه. تو الان یه جنینی. هنوز داری رشد می‌کنی. وقتی که زندگی تمام انسان‌های همه‌ی زمان‌ها رو تجربه کنی. اون وقت اونقدر بزرگ شدی که به دنیا بیای»«پس تمام دنیا ...  مثل ...»حرفتو قطع کردم و گفتم: «تخم. مثل یه تخمه.» و ادامه دادم: «حالا وقت اینه که بری و زندگی بعدیت رو تجربه کنی»و فرستادمت که بری ..</description>
                <category>محمد رازقی</category>
                <author>محمد رازقی</author>
                <pubDate>Sun, 29 Dec 2019 02:02:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه تکنیکی که کمک کرد شنونده‌ی بهتری باشم</title>
                <link>https://virgool.io/@marzghi/%D8%B3%D9%87-%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D9%85%DA%A9-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%B4%D9%86%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-t7dxbmne6mtb</link>
                <description>عکس گرفته شده توسط Etienne Boulanger برداشته شده از سایت Unsplashسلام من محمد رازقی هستم، نویسنده‌ی خبرنامه‌ی چرخ چرخ چهارشنبه‌ها که در مورد موضوعات مختلف جالبی که در طول هفته میخونم اونجا می‌نویسم. اگه دوست داشتید پست‌های من رو بخونید اینجا رو ببینید و اگه دوست داشتین سابسکرایب کنید.یکی از مهم‌ترین مهارت‌هایی که یک نفر می‌تونه توی هر رابطه‌ای داشته باشه توانایی اینه که شنونده‌ی خوبی باشه.وقتی که اولین بار این جمله رو شنیدم که: «فلانی شنونده‌ی خوبیه» تصویری که در اون لحظه توی ذهنم شکل گرفت کسی بود که می‌نشست و فقط توی چشمات نگاه می‌کرد و تو فقط براش حرف میزدی. وقتی هم که تموم میشدی یه «خب» میگفت و باز تو ادامه می‌دادی به حرف زدن و اون فقط برای تو گوش بود.از اولش واضح بود که این تصورم اشتباهه، ولی برام خیلی سخت بود که بفهمم چیه که یه آدم رو شنونده‌ی خوبی می‌کنه. خیلی وقتا سعی میکردم به رفتار دوستاییم که حس می‌کردم این قابلیت رو دارن دقت کنم و ببینم این نیروی جادوییشون چیه که از حرف زدن باهاشون خسته نمی‌شم و تمام حرفامو بهشون می‌زنم.بزرگ‌تر که شدم کم‌کم در این مورد ببیشتر خوندم و تونستم چیزایی که قبلن شهودی میفهمیدم رو یکم دقیق‌تر کنم و این خیلی برام جذاب بود. و جذاب‌تر این بود که میدیدم خیلی آدم‌ها این قابلیت رو بدون اینکه بدونن دارن دقیقن چی کار میکنن دارن. توی این پست سعی کردم سه تا کاری که باعث شدن شنونده‌ی بهتری باشم رو خیلی کوتاه توضیح بدم که اول از همه اگه یه وقتی در آینده حس کردم که یه جای کارم باز میلنگه بیام و اینا رو بخونم و یه یادآوری بشه برام و دوم هم اگه کس دیگه‌ای دوست داشت که شنونده‌ی بهتری باشه با خوندن این نوشته یه سرنخایی دستش بیاد و با تحقیق بیشتر بتونه این توانایی رو توی خودش پرورش بده.به جای تمرکز روی مشکل فرد روی خودش تمرکز کنیمخیلی از ما آدم‌ها از روی غریزه‌ای که در جریان تکامل برامون درست شده تبدیل شدیم به موجوداتی که دوست داریم مشکلات رو شناسایی و رفعشون بکنیم.درسته که این توانایی توی زندگی روزمره خیلی به دردمون می‌خوره. ولی وقتی که یه نفر داره با ما در مورد مشکلی که براش پیش اومده صحبت می‌کنه در اکثر اوقات دنبال اینه که احساس شنیده شدن و درک شدن داشته باشه نه نصیحت شدن.وقتی کسی که عصبانیه، ناراحته، یا افسرده‌س با شما از مشکلش حرف میزنه، بدترین کاری که شما می‌تونین بکنین اینه که برای رفع مشکلش بهش راه حل پیشنهاد بدین یا نصیحتش کنین. این کار شما رو به طرفِ مقابل مخاطبتون تبدیل می‌کنه و این حس رو بهش میده که دارین قضاوتش می‌کنین. در صورتی که اون دنبال کسیه که طرفِ خودش باشه و بهش گوش بده و در این حس باهاش شریک بشه.البته که این راه حل‌های پیشنهادی ما توی این شرایط ممکنه واقعن بهترین راه برای حل اون مشکل باشن ولی توی این طور موارد باید به خودمون یادآوری کنیم که اون فرد از ما خیلی بیشتر درگیر این مسئله هست و به احتمال خیلی زیادی این راه حل قبلن به ذهنش رسیده یا یه نفر دیگه این رو بهش گفته و گوشزد کردن دوباره‌ی ما واقعن دردی رو دوا نمی‌کنه.بعضی وقت‌ها هم آدم‌ها واقعن نیاز به مشورت و نصیحت ما دارن و یه راه حل خیلی ساده وجود داره برای اینکه بفهمیم کی یه نفر نیاز داره که ما برای مشکلش بهش مشورت بدیم: وقتی که خود اون فرد از ما همچین چیزی رو می‌خواد.سوالایی بپرسیم که جوابای طولانی و بدون پایان دارن مهم‌ترین دلیل سوال پرسیدن جواب گرفتنه. ما معمولن توی زندگی روزمره سعی می‌کنیم سوالاتمون رو طوری بپرسیم که جواب دهنده بتونه جوابش رو توی کوتاه‌ترین فرم ممکن بهمون بده تا وقت هر دومون کمتر گرفته بشه و ما هم سریع‌تر به هدفمون برسیم.اما وقتی که شما قصد دارین با یه نفر مکالمه‌ی عمیق داشته باشین دیگه هدف فقط جواب گرفتن نیست و یک شنونده‌ی خوب کسیه که بتونه سوالای خوبی از طرف مقابلش بپرسه. سوالای خوب توی این طور موارد سوالایین که جواب مشخصی ندارن و میشه خیلی طولانی در موردشون صحبت کرد. مثلن: به جای اینکه از دوستمون بپرسیم: «فیلمی که دیشب دیدی خوب بود یا نه؟» می‌تونیم بپرسیم: «نظرت در مورد فیلمی که دیشب دیدی چی بود؟» به جای اینکه از بچمون وقتی از مدرسه برگشت بپرسیم: «مدرسه خوش گذشت؟»می‌تونیم بپرسیم: «تعریف کن امروز مدرسه چطور بود؟»به جای اینکه از کسی که تیم لیدرش هستیم بپرسیم: «از تیم راضی هستی؟»می‌تونیم بپرسیم: «به نظرت چه تغییری توی ساختار تیم بدیم تا بازدهیمون بیشتر بشه؟»یادمون باشه که بیشتر اوقات، پرسیدن سوالایی که جواب کوتاه دارن نشون میدن که چیز با اهمیت برای ما جواب اون سوال هست و سوالای پایان‌باز نشون میدن که ما بیشتر به خود فرد و ارتباطمون باهاش اهمیت می‌دیم.راستی خیلی خوبه که سعی کنیم سوالایی که میپرسیم با چرا شروع نشن. سوالایی که با چرا شروع میشن معمولن این حس رو به طرف مقابل میدن که داره بازجویی میشه و ما رو به جای کنارش، در موقعیت مقابلش قرار میده.چیزایی که میشنویم رو تکرار کنیماحتمالن شما هم مثل من وقتی این رو می‌خونین حس کنین که این روش احمقانه‌ایه. ولی Reflective listening یکی از کارایی هست که تراپیست‌ها خیلی انجامش میدن و باور کنید یا نه دارن ازش جواب میگیرن.چیزی که این روش میگه واقعن همینقدر ساده‌س. همون چیزی که طرف مقابلت داره بهت میگه رو [یه جور دیگه] براش تکرار کن. مثلن:میگه: «داشتم دیوانه میشدم. به خاطر فوت مادرم خیلی ناراحت بودم و توی همون زمان دوست دخترم باهام بهم زد. نمیدونستم به خاطر کدومش ناراحت باشم»میتونیم بگیم: «واقعن خیلی تحت فشار زیادی بودی.»میگه: «دو ساعت داشت برام این داستان مسخرشو تعریف میکرد و هر چی من بی‌اعتنایی میکردم ول نمیکرد»میشه گفت: «طرف ول کن نبودا. خیلی باس اعصابت خورد شده باشه»وقتی که حرفا و احساسات یه نفر رو براش تکرار می‌کنیم از یه طرف نشون میدیم که داریم به صحبتاش دقیق گوش میدیم و از طرفی با تایید کردن احساساتش بهش اینو میفهمونیم که این احساسات کاملن معتبره و خودمونو باهاش همراه می‌کنیم و این باعث ایجاد یه رابطه‌ی خیلی عمیق‌تر بینمون میشه.در پایان این نوشته دوست دارم بگم که دو سال پیش Ted Talkی رو دیدم در مورد یک تحقیق خیلی بزرگ که توی اون رفتار تعداد زیادی آدم رو از زمان بچگیشون تا سنین بالا مورد بررسی قرار داده بودن و به این نتیجه رسیده بودن که مهم‌ترین عامل برای خوشحالی انسان‌ها داشتن روابط خوب هست. ضمن اینکه ازتون دعوت میکنم که حتمن این Ted Talk رو ببینین، امیدوارم که با بهتر گوش کردن به حرف عزیزانمون رابطه‌های عمیق‌تر و دوستیای محکم‌تری بسازیم.</description>
                <category>محمد رازقی</category>
                <author>محمد رازقی</author>
                <pubDate>Wed, 13 Nov 2019 04:42:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>