<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مرضیه اسدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@marzieasadi</link>
        <description>هپروتی 💭</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 11:16:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/958686/avatar/P49VTi.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مرضیه اسدی</title>
            <link>https://virgool.io/@marzieasadi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از تاریخ انقضای ماست تا غسل تعمید مسیح</title>
                <link>https://virgool.io/@marzieasadi/%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A7%D9%86%D9%82%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D8%A7-%D8%BA%D8%B3%D9%84-%D8%AA%D8%B9%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%AD-pmhic5tlzeiy</link>
                <description>امروز رفته بودم بقالی سر کوچه‌مان. آقاغلام، صاحب بقالی سر کوچه‌مان، اخلاقش تند و حرکاتش کُند است. حال و حوصله مسخره‌بازی ندارد و اگر مثلا چیزی را بخواهی که مجبور شود زیادی به خودش تکان دهد، می‌گوید نداریم. و اگر بگویی خودم دارم می‌بینم که داری، دیگر جوابت را نمی‌دهد. من آقاغلام را دوست دارم. این اواخر، به سبک خودش، با هم صمیمی شده‌ایم و هروقت از سر کوچه رد می‌شوم، به هم لبخند می‌زنیم و گاهی که مشتری زیاد است، به من می‌گوید ماشین‌حساب را بردار و این‌ها را که می‌گویم، جمع بزن. ماجرای امروز اما قصه آقاغلام نیست. قصه رفیق جینگ آقاغلام است. یک پیرمرد همسن و سال آقاغلام که همیشه با هم ترکی حرف می‌زنند و من هیچ نمی‌فهمم. گاهی هم چهارپایه می‌گذارد جلوی بقالی و توی آفتاب چرت می‌زند. امروز، هردویشان توی بقالی بودند و طبق معمول مشغول گپ زدن. من یک ماست از توی یخچال برداشتم و همانطور که دنبال تاریخ انقضا می‌گشتم، بی‌آنکه مخاطب خاصی داشته باشم، پرسیدم: &quot;امروز چندمه؟&quot; دوستِ آقاغلام که تا آن لحظه تصور نمی‌کردم جز ترکی، به زبان دیگری حرف بزند، نگاهم کرد و گفت: &quot;سی‌و‌یک دیسامبِر!&quot; گفتم: &quot;که میشه چندمِ دی؟&quot;، نگاهی به سر تا پایم انداخت، بعد یک نگاه به آقاغلام، بعد باز برگشت به من و گفت: &quot;دختر! دارم بهت می‌گم ۳۱ دیسامبر&quot; بعد چشمش را بست و ادامه داد: &quot;یعنی فقط ۷ روز مونده تا ششم ژانویه؛ روز موعود&quot; به آقاغلام نگاه کردم، سرش را به نشانه تاسف تکان داد که من نفهمیدم برای من متاسف است یا برای رفیقش. ماست را گذاشتم توی یخچال. بقیه خرت‌وپرت‌ها را حساب کردم و بی‌خداحافظی زدم بیرون. با این فکر که واقعا ۷ روز دیگر قرار است چه اتفاقی بیفتد! تا رسیدم خانه، ششم ژانویه را سرچ کردم و تنها چیزی که دستگیرم شد این بود که کلیسای حواری ارمنی طبق سنت منحصر به فردی، روز میلاد و همچنین روز غسل تعمید مسیح را هم‌زمان در روز ششم ژانویه جشن می‌گیرند. یعنی رفیقِ آقاغلام ارمنی است یا من مسخره آقاغلام و رفیقش هستم؟</description>
                <category>مرضیه اسدی</category>
                <author>مرضیه اسدی</author>
                <pubDate>Sun, 31 Dec 2023 20:18:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب‌نشینی هایدیگر؛ با حضور افتخاری شهین، منیژه و آزاده</title>
                <link>https://virgool.io/@marzieasadi/%D8%B4%D8%A8-%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%86%DB%8C%DA%98%D9%87-%D9%88-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-bnictcjgqdj5</link>
                <description>مارتین و جای خالی دوستانسه تایی نشسته‌اند کف بالکن،‌ چفت هم. شهین یکی از لنگه‌های دمپایی را با کف پا هل می‌دهد. دمپایی می‌خورد به تشت مسی. صدا می‌کند. چرت آزاده پاره می‌شود. سرش را می‌گیرد سمت گلدان‌های رنگی. می‌پرسد: &quot;آخرین بار کی آبشون داده؟&quot; شهین نگاه منیژه می‌کند، منیژه نگاه شهین. دو سال می‌گذرد از روزی که آزاده با سه گلدان کوچک زرد و آبی و نارنجی آمد تو و گفت که هرکدام از آن‌ها را به نیت و نام یکی‌شان گرفته. توی گلدان‌ها فقط خاک بود، هنوز هم همان است؛ دریغ از برگی زرد یا ریشه‌ای خشک. با این حال آزاده هفته‌ای چند بار،‌ بسته به حالش، گلدان‌ها را آب می‌دهد. بوی خاک نم‌خورده را دوست دارد، مثل خیلی‌های دیگر. منیژه اما معتقد است این رفتار از جای دیگری نشئت می‌گیرد؛ جایی به مراتب عمیق‌تر و تاریک‌تر. او آزاده را نمونه‌ای متعالی و تمام‌عیار از یک انسان عاطل و باطل می‌داند؛ خواهان معجزه، معتقد به رسیدن بدون حرکت کردن، به دست آوردن بدون از دست دادن. در انتظار جوانه زدن بذرهایی که هرگز کاشته نشده‌اند.شهین ته‌مانده لیوان چایش را می‌ریزد توی یکی از گلدان‌ها و می‌گوید: &quot;یخ کردیم. بریم تو.&quot; آزاده سر در گریبان می‌گوید: &quot;بریم.&quot; منیژه همان‌طور که سرش توی کتاب است، می‌گوید: &quot;بریم.&quot; هیچ کس از جایش تکان نمی‌خورد.آزاده چشم می‌چرخاند در آسمان؛ در پی ستاره‌ای، نوری، نقطه روشنی شاید. بعد انگار که پیدایش کرده باشد، نگاهش ثابت می‌ماند و لبخند می‌زند. بعد می‌گوید: &quot;من از اون کار کوفتی استعفا دادم. صرفا خواستم بدونین. انتقاد، پیشنهاد، نصیحت، سرزنش نمی‌خوام.&quot; منیژه چایش را هورت می‌کشد. شهین پتو را محکم‌تر می‌پیچد دور خودش. آزاده می‌پرسد: &quot;داره برف میاد یا توهمه؟&quot; شهین چشم ریز می‌کند و خیره می‌شود به آسمان سرخ. می‌گوید: &quot;توهمه.&quot; منیژه بی‌آنکه سرش را بالا بیاورد، می‌گوید: &quot;برف کجا بود؟&quot; و بعد ادامه می‌دهد: &quot;اینجا رو گوش کنین. مربوطه به بحث ما!&quot; و بعد از روی کتاب می‌خواند: «باید چاره‌ای بیندیشیم برای تمام غفلت‌ها، خیال‌پردازی‌ها و تفکرات محدودکننده‌مان... استفان گایز، نویسنده کتاب چگونه کمال‌گرا نباشیم، عمل کردن را راه رسیدن به هدف می‌داند، نه با انگیزه شدن را. فکر در حد کمال بودن، آن‌چنان ذهنتان را اسیر خود می‌کند که...» آزاده می‌پرد وسط حرفش: &quot;کجاش مربوطه به بحث ما؟ ما اصلا بحثی نداشتیم. حرف برف بود.&quot; شهین سرش توی گوشی است، دارد اینستاگرام را چک می‌کند. منیژه می‌گوید: &quot;من برم بخوابم که فرداشب تا بوق سگ سر کارم.&quot; و بلند می‌شود که برود. شهین می‌پرسد: &quot;چرا تا بوق سگ؟&quot;، &quot;کار بیشتر، پول بیشتر!&quot; آزاده یک قند می‌اندازد توی هوا و می‌گیردش و همزمان می‌گوید: &quot;ریاضت‌طلبی احمقانه‌&quot;، منیژه ایستاده دم در بالکن؛ یک پایش این‌ور، یک پایش آن‌ور! می‌پرسد: &quot;چی گفتی؟&quot; آزاده می‌گوید: &quot;هایدیگر یه کتاب داره به اسم چگونه احمق، خرفت و مایه ننگ بشریت نباشیم. کتاب قطوریه. حرفاشم سنگینه انصافا و البته مربوطه به بحث ما. توش میگه زندگی مدرن همه‌جور امکانی به ما داد واسه آسایش ولی چی؟ ما هنوز مث سگ کار می‌کنیم. چرا؟ چون اگه کار نکنیم پس چه کنیم؟ خیلی از ما مث سگ از فراغت می‌ترسیم چون توش با خودمون تنها می‌مونیم. ما ترسناکیم برای خودمون. یعنی اینجوری نمیگه ها ولی منظورش همینه. اضافه‌کاری یه عده و گرسنگی بقیه. چون اون عده که از خودشون می‌ترسن و سخت مشغول اضافه‌کاری هستن، گند می‌زنن به اقتصاد. تعادل رو به هم می‌زنن. و بعد اون آدمای اهل فراغت که با تنهایی خودشون حال می‌کنن، هرچند به اندازه نیاز و به میزان معقول کار می‌کنن ولی در نهایت مث سگ زندگی می‌کنن! می‌گیری چی میگم؟&quot; منیژه می‌گوید: &quot;نه.&quot; و می‌رود تو. شهین گوگل را باز می‌کند و می‌نویسد: «دانلود رایگان کتاب چگونه احمق، خرفت و مایه ننگ بشریت نباشیم». آزاده همچنان دارد قند می‌اندازد توی هوا. شهین می‌پرسد: &quot;مطمئنی اسم کتابه رو درست گفتی؟&quot; آزاده می‌گوید: &quot;از خودم درآوردم. مهم اینه که حرفا اثرگذار بود.&quot; و با دست به منیژه اشاره می‌کند که لحاف و تشکش را آورده وسط هال پهن کرده و بالش را گذاشته روی سرش که یعنی فکرش حسابی مشغول است. شهین می‌گوید: &quot;ولی اون ریاضت‌طلبی احمقانه رو از راسل گرفتی.&quot;، &quot;راسل دیگه کیه؟ ورودی ۸۷ بود؟&quot;، &quot;نه بابا! ولش کن.&quot; شهین بلند می‌شود و می‌رود. آزاده فلاسک چای را برمی‌دارد و لیوانش را پر می‌کند. بعد می‌ایستد به تماشای دانه‌های برف که شهر را سفید کرده‌اند، که فرود می‌آیند روی گلدان‌های کوچکشان. سرش را خم می‌کند روی گلدان منیژه. سبز کمرنگ و کوچکی از دل خاک بیرون زده.</description>
                <category>مرضیه اسدی</category>
                <author>مرضیه اسدی</author>
                <pubDate>Tue, 26 Dec 2023 18:44:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بنگ‌بنگ؛ خداحافظ جان لنون</title>
                <link>https://virgool.io/@marzieasadi/%D8%A8%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D9%86%DA%AF-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%84%D9%86%D9%88%D9%86-amfnaenqywn2</link>
                <description>مقدمه: اواسط سال ۱۳۹۷، در مجله کرگدن صفحه‌ای داشتم که از مرگ در آن می‌نوشتم، با عنوان «زندگی در پیشِ رو/ مرگ». اگرچه قسمت اول عنوان، از کتاب رومن گاری به عاریت گرفته شده اما نشستن آن کنار «مرگ» خودش به‌تنهایی تلنگر است برای ما. لذا داخل پرانتز از دبیرتحریریه وقت بابت حسن انتخابش سپاسگزارم! برای نوشتن از مرگ، باید درباره مرگ خواند،‌باید درباره مرگ دید و شنید،‌ باید از آن حرف زد، باید به آن فکر کرد و دست‌آخر باید با آن زندگی کرد. من هم با شخصیت اصلی چوب نروژی موراکامی موافقم، آنجا که می‌گفت مرگ مقابل زندگی نیست. در تضاد با آن نیست. مرگ بخشی از زندگی است. اگرچه وقتی یکی‌شان باشد، آن یکی نیست و هر دو با هم یکجا نمی‌گنجند. هرچند همه این‌ها بدیهی و مرگ قطعی است، پس چرا به طرز عجیبی میل به نادیده گرفتنش داریم؟! این روزها باز دارم به مرگ فکر می‌کنم و دست دور گردنش انداخته‌ام؛ البته در عین سلامت،‌ لااقل از لحاظ جسمی! و قصد دارم یادداشت‌های مرگی‌ام را که قبلا در کرگدن به چاپ رسیده‌اند،‌ اینجا بازنشر کنم؛ شاید با کمی تغییرات جزئی. اگر نظرتان را بنویسید و باب گفت‌وگو درباره مرگ باز شود، قند در دلم آب و جشن در باسن مبارکم به پا می‌شود!مقدمه بس است! داستان از اینجا شروع می‌شود:آلان وِیس، خبرنگار برنامه «به روایت شاهد عینی» در نیویورک، سوییچ موتورش را برداشت. بدون خداحافظی از محل کار بیرون زد. کمی بعد در خیابان بیست‌وهفتم با یک تاکسی تصادف کرد و پخش زمین شد.دفتر روزنامه، قبل از تصادف!آلان نیم ساعت تمام دنبال ژاکتش گشت و دست‌آخر وقتی از جلوی آینه رد می‌شد، متوجه شد آن را پوشیده. او بعد از یک روز کسالت‌بار در حالی که دکمه‌های ژاکتش را جابه‌جا بسته بود، وسط اتاق کارش ایستاد و رو به همکارانش گفت: &quot;ما تبلیغاتچی نیستیم اما تمام برنامه‌هامون شده همین. آخرین بار کِی یه داستان واقعی رو پوشش دادیم؟&quot; دنیل داشت رادیواش را روی میز می‌کوبید تا صدایش را تنظیم کند. ویلیام که تازه از دستشویی بیرون آمده بود و دنبال دستمالی برای خشک کردن دست‌هایش می‌گشت، گفت: &quot;چی می‌گفتی آلان؟&quot;، &quot;هیچ. همون حرفای همیشگی.&quot; بعد آلان تقویم جیبی‌اش را درآورد. هشتم دسامبر. باید خودش را به قراری دوستانه می‌رساند. سوییچ موتورش را برداشت. بدون خداحافظی از محل کار بیرون زد و کمی بعد در خیابان بیست‌وهفتم با یک تاکسی تصادف کرد و پخش زمین شد. دیوید چپمن در غرب سنترال پارک ایستاده بود و با خود زمزمه می‌کرد: «قهرمان طبقه کارگر شدن چیز کمی نیست...» چندی پیش او سراغ جان لنون رفته بود تا از اسطوره زندگی‌اش امضا بگیرد. او لنون را دوست داشت؛ مثل خیلی‌های دیگر و حالا در تاریکی خیابان ایستاده بود و انتظارش را می‌کشید. او خوب می‌دانست لنون قهرمان است. محبوب است. چپمن دنبال محبوبیت نبود، جنون شهرت داشت و دیدن لنون در حالی که جمعیت او را احاطه کرده‌اند و برایش هورا می‌کشند و اسمش را فریاد می‌زنند، آزارش می‌داد. او می‌خواست نامش کنار قهرمان باشد؛ با هر عنوانی،‌ حتی قاتل. دقایقی بعد لنون قدم در خیابان گذاشت. صدای شلیک گلوله فضا را پر کرد. لنون روی زمین افتاده بود و چپمن بالای سرش ایستاده بود؛ بدون آنکه قصد فرار کردن داشته باشد. ویس را به اورژانس بیمارستان روزولت رساندند. وضعیتش آنقدرها وخیم نبود. روی تخت دراز کشیده بود و به این فکر می‌کرد که چرا لااقل یک چیز در زندگی نباید مطابق میل او باشد. همان لحظه دو پرستار تختی را با عجله سمت اتاقی بردند که صورتِ ویس دقیقا در امتداد آن بود. بعد دو افسر پلیس از اتاق خارج شدند. ویس اسم «جان لنون» را از زبان یکی از افسرها شنید. خواست مطمئن شود اما افسر پلیس گفت که این اسم را به عمرش نشنیده! شم خبرنگاری ویس می‌گفت در آن اتاق خبرهایی است اما به‌سختی می‌توانست از جایش بلند شود و پیگیر ماجرا شود. لحظاتی بعد اما شکش به یقین مبدل شد. یوکو اونو، همسر لنون، باعجله وارد بخش اورژانس شد. ویس هرجور بود خودش را به تلفن رساند تا موضوع را به دوستانش اطلاع دهد. او می‌خواست تمام کم‌کاری‌ها و ناامیدی‌های مدت اخیر را جبران کند. او می‌خواست داستان تکان‌دهنده‌ای در چنته داشته باشد و حالا این موقعیت فراهم شده بود. تا چند ساعت دیگر خبرنگاران و عکاسان و هواداران خیابان را بند می‌آوردند و تلاش می‌کردند وارد بیمارستان شوند،‌ اما او حالا، قبل از همه آن‌ها، ‌آنجا بود و همه‌چیز را با چشم‌های خودش می‌دید. ویس در آن لحظات به لنون هم فکر می‌کرد؟ به اینکه او با بدنی نیمه‌جان روی تخت بیمارستان دراز کشید و تمام تیم پزشکی بالای سرش ایستاده‌اند و با این حال او زنده نمی‌ماند؟ او در آن لحظات ترجیح می‌داد لنون بمیرد تا داستانش تکان‌دهنده‌تر باشد؟ او می‌توانست با مرگ لنون دیده شود،‌ درست مثل چپمن. تفاوت او و چپمن و خیلی از ما ناچیزتر از آن است که بخواهیم رفتارش را نکوهش کنیم. همکاران ویس تماس‌های تلفنی را آغاز کردند. مدیر شبکه خبر نیویورک به آن‌ها اعتماد کرد. گزارش فوتبال را قطع کردند و گزارشگر گفت: «این فقط یک بازی فوتباله و مهم نیست کی می‌بره یا می‌بازه. یک تراژدی توصیف‌ناپذیر از خبرگزاری ای. بی. سی تاییده شده. ساعتی پیش،‌ جان لنون،‌ معروف‌ترین بیتل‌ها، بیرون آپارتمانش تیر خورده و به محض ورود به بیمارستان روزولت از دنیا رفته.» ویس وقتی این خبر را از تلویزیون می‌شنید، روی تخت نیم‌خیز شده بود و شاید لبخندی از رضایت می‌زد. جان لنون مدت‌ها قبل در جواب سوال خبرنگاری که پرسیده بود مرگش را چگونه می‌بیند، گفته بود: «احتمالا یه دیوونه ترتیبم رو میده.» چپمن ترتیب لنون را داده بود و بخش غم‌انگیز ماجرا آنجاست که اگر منصف باشیم، می‌توانیم او را درک کنیم؛ همه ما یک دیوانه درونمان داریم که گاهی خودی نشان می‌دهد؛‌ یکی آدم می‌کشد و یکی دل توی دلش نیست تا خبر مرگ قهرمان را به گوش دنیا برساند.</description>
                <category>مرضیه اسدی</category>
                <author>مرضیه اسدی</author>
                <pubDate>Mon, 20 Nov 2023 00:09:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قهرمانی در کار نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@marzieasadi/%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-kkmwkg7nfszm</link>
                <description>یو نسبو/ نویسنده کتاب خورشید نیمه شبدارم کتاب «خورشید نیمه شب» رو می‌خونم. در واقع دیشب تموم شد، الان دارم تو ذهنم مرورش می‌کنم و از خودم می‌پرسم چرا آخر هر فصل، کتاب رو بستی و گریه کردی؟ چرا آدم باید با جمله  «آقای هانسن، شلیک به سر یا شکم؟» اشک تو چشماش جمع شه؟ واقعا چرا؟ به خودم میگم: افسرده‌ای، چیزی هستی؟ و درجا جواب میدم: معلومه که هستم! این چه سوال احمقانه‌ایه؟ ولی آیا واقعا رواست که همه اشک و آه‌ها رو بچسبونی به واژه «افسردگی» و خلاص؟ اصلا تو می‌دونی پایه‌های لق اکثر روابط چجوری نمایان میشن و به چشم میان؟ (چون به هر حال توی لق بودن پایه‌های اکثر روابط شکی نیست: گاهی نمایان میشن، گاهی نمیشن. گاهی نمایان میشن به طوری که ندیدنشون سخت‌تر از دیدنشونه ولی اصرار داریم که لق بودنت پیدا نیست. آی عشق! یعنی من حاضرم در نظر شما کور و کم‌فهم جلوه کنم ولی لق بودن رو نپذیرم. شمام اونقد مهربونید که کوری و کم‌فهمی رو به روم نیارید! چقدر زیبا، چقدر انسانی و چقدر احمقانه. حالا بحث این چیزا نیست) پایه‌های لق اکثر روابط اینجوری نمایان میشن که زنِ ماجرا گریه می‌کنه یا میره تو خودش یا تهدید به خودکشی می‌کنه  یا هرچی و بعد این جمله رو از مردِ ماجرا می‌شنوه که «عزیزم پریودی؟» بله، همونجا باید فاتحه این رابطه رو خوند! نه نه، اصلا بحثم سر تقلیل دادن مسائل به پریود نیست، چرا که من حتی معتقد نیستم اونه که داره به این تقلیل پیدا میکنه. اتفاقا گاهی اینه که داره در حد اون پایین میاد و کیه که بدونه این وسط دقیقا چی به چی تقلیل پیدا کرده؟! بحثم ربط دادن دو تا موضوع بی‌ربط یا حتی با ربط به همدیگه‌ست که هر دو به طور مستقل و به میزان کافی دردناکن و نیازی به ترکیب کردنشون نیست. مثل اینه که روز عروسیتون رو می‌اندازید توی روز تولدتون. یا روز تولد  بچه‌تون رو با بدبختی می‌ندازید توی روز تولد خودتون! این سوالیه که همیشه برای من پیش میاد: اگه همه این اتفاقات به میزان کافی میمون و مبارکن، چرا باید ترکیبی زد؟ حیف نیست؟ چرا یه روز دیگه از سال رو متبرک نکنید به یه چیزیتون؟ چرا فشرده‌کاری؟ خلاصه منصفانه نیست اشک و آه حین خوندن اون کتاب رو ربط بدم به افسردگی. شایدم من، خودم، همین الان، دارم همین کارو میکنم: چسبوندن چیزای بی‌ربط به هم. شاید فرضم از بیخ ایراد داره و لق میزنه و محکوم به شکسته. شاید... لذا بیخیال این حرفا. سوال بهتر توی این موقعیت اینه که فلسفه گریه کردن چیه؟ این رو از گوگل می‌پرسم (شما هم موقع پرسیدن این دست سوالات از گوگل، احساس شرم می‌کنید؟!) و همزمان بمرانی داره تو گوشم میخونه: «درگذر، درگذر، آسمانی پیدا نیست/ احتمالا احتمالا قهرمانی در کار نیست» و بله، گوگل پیشنهاداتش رو ارائه میده. گویا سوالات بهتری هم میشه پرسید که به ذهن من نرسیده: «علت گریه‌های بی‌دلیل زنان»،  «تاثیر گریه زنان بر مردان» و  «چگونه سریع گریه کنیم». چرا بلاهت آدمیزاد حد و مرز نداره؟</description>
                <category>مرضیه اسدی</category>
                <author>مرضیه اسدی</author>
                <pubDate>Thu, 10 Jun 2021 15:52:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نرو نرو، اگه بری جات خالیه!</title>
                <link>https://virgool.io/@marzieasadi/%D9%86%D8%B1%D9%88-%D9%86%D8%B1%D9%88-%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%87-fo3cggbiomgg</link>
                <description>روی صندلی اتوبوس نشستم و دارم به این فکر میکنم که واقعا زدن دو تا ماسک روی هم،اثرش رو بیشتر میکنه یا مثل این ویتامیناست که بدن اندازه نیازش جذب میکنه و به بیشتر از اون محل سگم نمیده.توهمِ مراقبتِ همه‌جانبه از مراقبت نکردن خطرناک‌تر نیس؟آدمو مغرور و جوگیر نمیکنه؟ تواضع چقدش لازمه؟ چه اندازه بترسم خوبه، کجاش افراطه؟ به این فکر میکنم که پس این نقطه تعادل کوفتی کجاست که پیداش نمیکنم؟بعد به این فکر میکنم که گاهی نیاز دارم یه آدمی رو بهم منگنه کنن تا توی موقعیت‌های طاقت‌فرسا جای من تصمیم بگیره.افسار زندگیم رو بگیره دستش.حتی گاهی مسئولیت رو انداختم گردن آدمایی که روحشون خبر نداشته اینجا وضعیت بحرانیه!مثلا وقتی نمیدونستم کار درست اینه که در رو باز کنم و حرفامو بزنم و بعد تا خودِ صبح زار بزنم و بعد هم در رو تا ابد قفل کنم و کلیدشم قورت بدم تا نه خودم بتونم برم بیرون نه کسی بتونه بیاد تو یا اینکه به روی خودم نیارم و خودمو بزنم به خواب و انگار نه انگار چیزی شده و همینجور گوگولی‌وار به زندگی ادامه بدم، با خودم گفتم اگه فلانی توی این موقعیت بود، چی کار میکرد.(فلانی توی ذهن من یه آدم بالغ، منطقی و قابل اتکاست. شخص ثابتی نیست و با توجه به موضوع تغییر میکنه. پس فلانی‌ها! شرمنده که توی شرایط خاص مسئولیت‌ها رو میندازم گردنتون، بدون اینکه خودتون بدونین.)بله، واقعا گاهی نیاز دارم توی دنیای بیرونی یکی منگنه بشه بهم. یه «فلانی» همیشه تو جیبم باشه. منتها تناقض عجیبی هست بین نیاز به فلانی و نیاز به مستقل بودن. من عمیقا دلم میخواد مستقل باشم از هر حیث. مستقل ببینم، مستقل درک کنم و مستقل عمل کنم، بدون دخالت هیچ موجودی. و همین باعث میشه همزمان که فلانی‌ها رو دیوانه‌وار دوست دارم، ازشون بیزار باشم و دلم بخواد سر به تنشون نباشه.بعد به این فکر میکنم که واقعا آدمیزاد چجوری این میزان از تضاد رو تاب میاره و آخ نمیگه! البته گاهی آخ هم میگه ولی به هر حال ادامه میده به مسیرش، پس اونقدم دردش نیومده!و باز به ماسک دوبل فکر میکنم. به اینکه اگه فلانی اینجا بود، چند تا ماسک می‌زد؟ بعد میگم فلانی اصلا با اتوبوس تردد نمی‌کرد. بعد میگم عه! پس فلانی، بدون که راه ما از هم سواست. به قول شاعر: برو دنبال کارِت، منم دنبال کارم، تو رو میخوام چی کار وقتی دنیا رو دارم!و همزمان ترس به جونم میفته از اینکه نکنه فلانی نارحت شه از این حرفم و جدی جدی بره دنبال کارش(فلانی‌ها شوخی سرشون نمیشه).این ترس با ترس از مرگ برابری میکنه(اگه بیشتر نباشه).لذا تو چشمای همه فلانی‌ها نگاه می‌کنم و میگم: نرو، نرو، اگه بری جات خالیه!</description>
                <category>مرضیه اسدی</category>
                <author>مرضیه اسدی</author>
                <pubDate>Thu, 10 Jun 2021 01:29:18 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>