<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مرضیه فتوحی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@marziefotouhi</link>
        <description>http://instagram.com/marzie.f.0079/?‍?midwife?‍⚕️?  Small writer of big festivals? basketball player? Novice presenter</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 15:34:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/394795/avatar/ZZdXtt.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مرضیه فتوحی</title>
            <link>https://virgool.io/@marziefotouhi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من تو را پناهی می‌پنداشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@marziefotouhi/%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%85-qaikvc6nbi4u</link>
                <description>اصلا تو که بودی، از کجا پیدایت شد؟ کِی تو را دیدم و کِی نگاهم به نگاهت گره خورد؟ چند روز درد عاشقی کشیدم؟ اصلا چند روز است که میشناسمت؟نمیدانم...آمدم، عاشقت شدم، آمدی ، عاشق‌ترم کردی، رفتیکوتاه‌ترین روایت عاشقانه ای بود که نگاشتمچند روز چشم به در دوختم که بیایی؟ چندروز از این و آن سراغت را می‌گرفتم؟ حالا بعد از عمری آمدی که بروی؟میشود؟آه از این فریادهای در سکوتم و آه از این اشک های بی نهایت و این ناله های خاموشممن، تو را در خیالم روزها و شب ها دوست داشتم.عشقت داشتم، میلت داشتممن تو را پناهی می‌پنداشتمو حالادر پسِ نداشتنت، دست و پا می‌زنم و هیچ نخواهی فهمید که بر من چه میگذرد.مرضیه_فتوحی</description>
                <category>مرضیه فتوحی</category>
                <author>مرضیه فتوحی</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 21:10:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌خواهم تو را</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%A7-al1smjaxvxlu</link>
                <description>برای رقصیدن میان گلبرگ های شب‌بوبرای خواندن نامه های عاشقانه کامو در کنارتبرای آرام گرفتن این تن ناآرامم در میان آن تن پرشورمی‌خواهمتبرای لحظه های فراوانی اندوه در بحبوحه روزهای طاقت فرسا و برای لحظه های هجوم شادی در آغوش و تن گرمتو برای بوسیدن های ممتدمی‌خواهمتتو اما مرا رنجاندیشاخه های این تن خسته را خشکاندیاما باز هم می‌خواهمتمن تو را برای قدم زدن های شبانه می‌خواهمبرای ماندن با توبرای زیستن با تومیدانم اشتباهی امامی‌خواهمت </description>
                <category>مرضیه فتوحی</category>
                <author>مرضیه فتوحی</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jul 2024 00:19:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرضیه فتوحی</title>
                <link>https://virgool.io/@marziefotouhi/%D8%B1%D9%87%D8%A7-jmfnrcapv2fx</link>
                <description>۱۵ فروردین ۱۴۰۳‌ ۱۸مین ماهگردمون میشد اگر طبق روال بود‌خودخواه هستم ولی نه اونقدری که از زنگ زدن بترسم. تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم. هزارتا حرف بود تو سرم، میخواستم بگم میدونم تنها شده میدونم حالش خوب نیست میدونم دوستاش بهش خیانت کردن میخواستم بگم اگر عوض شده حاضرم یه فرصت دیگه بهش بدم، بگم این مدته میدونم بهش سخت گذشته، بگم باهام حرف بزن، بگم یبار تو پا پیش گذاشتی یبار من میذارم، بگم همه چیزو به دوستات نگو فوری پخش میشه، بگم بمیرم برات که انقد لاغر و شکسته شدیزنگ زدم. قطع کرد و پیام داد شما ؟ولی شما یعنی چرا بعد اینهمه وقت زنگ زدی شما یعنی تو منو ترک کردی، شما یعنی حالم داره درست میشه لطفا درگیرم نکن، شما یعنی مرضیه من میمیرم برات ولی منو با اونهمه درد گذاشتی و رفتی، یعنی نمیتونم جوابتو بدم دلخورم ازت، یعنی تو رو خدا بیا خودتو معرفی کن بگو منم همه زندگیتم.دوباره زنگ زدم گفت بفرمایید‌گفتم خوبی ؟ صداش قاطع عصبانی بود ولی من از پشت این تلفن لعنتی داشتم لرزش صورتشو میدیدم.‌خوبم رو که گفت، تمام حرفهایی که میخواستم بگم یادم رفت. فرو ریختم تا صداش رو شنیدم.‌منِ قوی، من منطقی، انگار این دوماهی که تحمل کرده بودم رو فراموش کردم. نمیدونم صدای ضربان قلبم رو از دهنم حس میکردم یا چشم‌هام، هرجا که بود، سرجای خودش نبود.‌من ترکش کردم چون روحم داشت آزار میدید، چون اواخر سر و گوشش شروع کرده بود به جنبیدن چون محمد من نبود.دلایلم منطقی بود و حکم قاضی به ترک بود.‌کنار اومده بودم با این حکم تا اینکه صداشو شنیدم.‌خیلی آروم گفتم دلم برات تنگ شده بود.اوف که کاش خودمو بغل کنم و برای مظلومیت خودم اشک بریزم._دلم برات تنگ شده بود‌با تمام حرصی که در این دوماه ازم داشت محکم گفت به درککک‌گفتم کسی توی زندگیته؟ گفت آره‌گفتم پس ببخشید مزاحمت شدم، خداحافظ‌تمام.‌چند دقیقه گریه کردم، گفتم یعنی چی پس مزاحمت نشم، حرف باید میزدی لعنتی. کسی توی زندگیش نیست تو که میدونی آخه، تو که میدونی چقدر وابستت بود. باید حرف میزدی مرضیه باید دعواش میکردی باید جبغ میزدی باید ادامه میدادی نه اینکه بگی خداحافط، همین؟؟ تمام غرورتو گذاشتی زیر پات، اون مرضیه ای که به شاه باج نمیداد، که بگی خداحافظ و بیای گریه کنی ؟؟انقدر خودمو دعوا کردم که دعواهام تموم شد.‌گریه هام تموم شد.و دلتنگیام هم تموم شد.‌ رها شدم ، از رنجی که متحمل میشدم.‌ بلند شدم ایستادم جلوی خودم ، شروع کردم به سخنرانی_ لازم بود این تماس. باید بهت میگفت به درک. باید بهت ثابت میشد نباید برگشت، نباید به گذشته نگاه کرد نباید به کسی که یکبار باعث شده از بهترین ارتباط زندگیت دست بکشی و بری ، فرصت داد. لازم بود گریه کنی بعد از دوماه. لازم بود خودتو دعوا کنی تا اون یک درصد احساسی هم که داری تبدیل به منطق بشه. فکر نکن غرورتو خدشه دار کردی، اتفاقا در عین حفظ غرورت، کار درست رو هم انجام دادی و حرف دلتو زدی و بدون اینکه خورد بشی تمومش کردی، هم برای خودت هم مکالمه رو. آفرین تبریک میگم بهت. واقعا قوی بودی و موندی. ازت تشکر میکنم بابت اینکه دووم آوردی و ادامه دادی و خوب بودی و خوب موندی.سخنرانی که تمام شد، صورتمو شستم، آهنگ موردعلاقمو گذاشتم شروع کردم به آماده شدن. رفتم بیرون و خودمو به یه بستنی مهمون کردم. چقدر این بستنی بهم چسبید بعد از دوماه. ❤️</description>
                <category>مرضیه فتوحی</category>
                <author>مرضیه فتوحی</author>
                <pubDate>Thu, 04 Apr 2024 13:49:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر سپید</title>
                <link>https://virgool.io/Bahar-shiraz/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF-q3zk8haxzrzm</link>
                <description>مرضیه_فتوحیباران که باریدچشم هایم ، تو را زیباتر دیدباران که باریدشبدری میان چال گونه ات جا خوش کردو منننن ، آنقدر حسودکه آرام گونه ات را پاک کردمباران که باریدنگاهت خیس شداز هر نگاهت یک گل دیوانه روییدباران که باریدلبت میخندیدو من... من عاشقتر شدم ❤</description>
                <category>مرضیه فتوحی</category>
                <author>مرضیه فتوحی</author>
                <pubDate>Wed, 15 Sep 2021 21:48:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادربزرگ در قاب A20 #روایتگرباش</title>
                <link>https://virgool.io/@marziefotouhi/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D8%A7%D8%A8-a20-mhzfd23stunl</link>
                <description>مادربزرگ می نشیند و تا سه آرام میشمرد. سیلی از بچه های کوچک و بزرگی که با جیغ و هیاهو، سریع خود را به مادربزرگ میرسانند و با خنده ای که سعی میکنند قورتش بدهند، مظلوم نگاهی به همدیگر می اندازند.?دست میبرد داخل جیبش و لبخند چروکیده ی عمیقی نثار نوه هایش میکند و آنجاست که تمام قندهای دنیا در دل بچه هایی که از ذوق دست هایشان را فشار میدهند، آب میشود.آن گوشه ی حیاط زیر درخت نارنج، بچه ها دور هم جمع شدند و اسکناس هایشان را میشمرند و هورا میکشند؛مامان اینجا، پشت در اتاق نشسته، پاهایش را دور تشت آهنی بزرگی حلقه کرده و انارها را دون میکند.دایی ام مدام نق میزند و از سر و صدای بچه ها گله میکند و به مزاحمت همسایه ها اشاره میکند و چوب ها را روی هم میچیند؛                                                     زندایی هایم دور هم ایستاده اند، چایی دم میکنند و از فلان مادرشوهر و فلان رفتارهایش حرف میزنند.و من،! فقط روی مادربزرگ فوکوس کردم.چقدر چهره اش دلنشین و معصوم و زیباست؛ از آن چهره هایی که میشد وقتی جوان بودند، در مسابقات زیبایی شرکتش داد؛ حالا اما همان زیبایی وصف ناشدنی، زیر لایه ای از گرد و غبار غم و پیری نشسته و خاک میخورد.مادربزرگ چشم هایش را از حیاط و درخت و پنجره میگیرد و به من نگاه میکند.- بره ی بورم ، ملوسم ... بیا پیش مادر....فیلم را برمیگردانم عقب تر- بره ی بورم ، ملوسم ... بیا پیش مادر.- بره ی بورم ، ملوسم ... بیا پیش مادر.اشک هایم را از صفحه ی گوشی پاک میکنم.رد اشک هنوز میماند و تا مآید خشک شود، جای خود را به قطره های بعدی میدهد.- چقدر حضورت واقعی بود.- چقدر خنده ات واقعی بود؛- چقدر هدیه دادنت واقعی بود؛- چقدر چروک هایت واقعی بود؛- و من چقدر از پشت همین گلس A20، بغلت کردم؛- و تو چقدر شیرین صدایم زدی...باز گریه ام میگیرد و اینبار به صفحه ی گوشی نگاه میکنم، که اشک هایم را حس میکند و با آن ها حرکت میکند...این صفحه هم احساس دارد...چقدر زیباتر میشد اگر میشد مادربزرگ را از پشت گوشی بوسید، حتی فقط یکبار روی شانه هایش آرام گرفت و گریست، اگر میشد دست جمع شده اش را لمس کرد؛  چقدر زیباتر میشد اگر ...!??حالا اما دو یلداست که دیگر مادربزرگ به نوه هایش اسکناس های خشک نمیدهد ولی من، از پشت همین قاب، او را با کیفیت ۱۰۸۰ و کیفیت صدای بالا میبینم ...تک به تک چروک های سفید و لبخند صورتی و حتی، لرزش خفیف دست هایش را هم حس میکنم.و اگراگر آن موقع، سامسونگ پیشرفته تری میتوانستم بخرم، الان حتی صدای نفس هایش را هم داشتم....مدت هاست که بر سر مزارش هم نمیروم، فکر نکنید فراموشش کردم، نه هرگز! اوضاع بیرون،فقط کمی خوب نیست.!من او را از پشت گوشی می بینم و تمام حرف هایم را ..تمام حرف ها و درد و دل هایم را پادکست کرده ام و پنجشنبه ها، برای عکسش میگذارم و چقدر خوب است این تکنولوژی.حرف هایم که به بی راهه رفته را، فرو میبرم و باز ویدئو مادربزرگ را میگذارم و چشم هایم را میبندم- بره ی بورم ، ملوسم ... بیا پیش مادر.??#روایتگرباش#روایتگرباش#مرضیه_فتوحی #روایتگرباش #روایتگر_باش # روایتگرباش</description>
                <category>مرضیه فتوحی</category>
                <author>مرضیه فتوحی</author>
                <pubDate>Sat, 19 Dec 2020 15:10:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین منِ زندگیتان</title>
                <link>https://virgool.io/@marziefotouhi/%D9%85%D8%B1%D8%B6%DB%8C%D9%87-%D9%81%D8%AA%D9%88%D8%AD%DB%8C-m23uoalzbjgt</link>
                <description> مرضیه فتوحی مرضیه فتوحیرشته ای را بخوانید که روزی ده بار تصورش کردید.برای دل پدر و مادر و حرف مردم خواندن، فایده ای ندارد، حتی عمر هم کفاف نمیدهدهرچیزی که دوست دارید بشوید، نیازی نیست همه دکتر و مهندس شوند، بشوید بهترین حرفه ی خودتانبهترین نقاش?‍??‍?بهترین آشپز?‍??‍?بهترین موسیقیدان?‍??‍?بهترین خودتان#موسیقی #آشپزی #هنر #آرمان #مرضیه_فتوحی</description>
                <category>مرضیه فتوحی</category>
                <author>مرضیه فتوحی</author>
                <pubDate>Tue, 08 Dec 2020 12:44:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرضیه فتوحی</title>
                <link>https://virgool.io/@marziefotouhi/%D9%85%D8%B1%D8%B6%DB%8C%D9%87-%D9%81%D8%AA%D9%88%D8%AD%DB%8C-lu8kehjen4ng</link>
                <description>مرضیه فتوحی               سر نیمه تراشیده اش را رد شد و با همان صدای نیم سوزش گفت: مشق عشق کن. خواستم دلش را نشکنم، دفترم را ورق زدم و یک صفحه عشق را با خطی خوانا نوشتم. باز قرص های آلزایمرش را له کرد و در جاسیگاری انداخت. خورده نانی از کنار بالشت زرد شده اش برداشت و مورچه ای را از داخل لیوان بیرون انداخت. _ عشق را باید زندگی کرد. قاب عکس مادربزرگ را از زیر بالشت برداشت، قاب میلرزید. با ولع تمام بویش را به ریه هایش کشید. نگاه چروک شده اش تماما حرص بود و حسادت. رد اشک روی گونه ام را پاک کردم. قاب عکس همانجا، کنار پایش نشست، دیگر نمی لرزید نگاهش خاکستر شد انگار... و نفس هایی که بی صدا فریاد میزدند با درد خودم را بلند کردم و با ناله ای که خفه شده بود، گفتم : عشق را باید جان داد...   #مرضیه_فتوحی #عشق #یارگاری #خاطره #پدربزرگ</description>
                <category>مرضیه فتوحی</category>
                <author>مرضیه فتوحی</author>
                <pubDate>Sat, 05 Dec 2020 17:42:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>