<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های صنم رضایی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@mashgh</link>
        <description>در حال نوشتن...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:00:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/219118/avatar/3k3Loh.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>صنم رضایی</title>
            <link>https://virgool.io/@mashgh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هر چی دوست داری بنویس...</title>
                <link>https://virgool.io/@mashgh/%D9%87%D8%B1-%DA%86%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-yyiqbxj5xzrr</link>
                <description>لپ تاپ را باز می کنم. سایت ویرگول را جست و جو می کنم. قسمت انتشار پست را باز می کنم و توی جای خالی «هر چی دوست داری بنویس» می نویسم. چی می نویسم؟ چیزهایی که دوست دارم. به چیزهایی که دوست دارم بنویسم فکر می کنم. دوست دارم بنویسم که چه قدر دوست دارم که بنویسم. نوشتن را خیلی دوست دارم. اصلا وقتی می نویسم احساس می کنم با خودم آشتی هستم نه که در حالت عادی با خودم قهر باشم، نه اما همه مان قبول داریم که حداقل یک کار توی دنیا هست که وقتی سراغش می رویم، خودمانیم و خودمان. روح و جسممان یکی است، حتی اگر توی آن کار ناشی باشیم، دوست داریم که بهترش کنیم. دوست داریم مثل بچه مان بزرگش کنیم و از بالغ شدنش لذت ببریم.دیگر چه چیزهایی دوست دارم؟ من میز کارم را هم خیلی دوست دارم. یک جا مدادی لیوانی دارم به شکل خانه ای کوچک که لیوانی چوبی بهش چسبیده و توش را پر کرده ام از شش تا مدادرنگی، یک مداد و خودکار و پاک کن و تراش. یک گلدان کوچک هم دارم که اسم گل توش را نمی دانم ولی هر چند وقت به چند وقت جوانه کوچکی می زند که با دیدنش احساس غرور می کنم. انگار میز التحریر من جهان کوچکی است که این گل در آن احساس آرامش کرده و در بستر آن با خیالی راحت جوانه می زند و بچه می کند. چیزهای دیگری را هم دوست دارم مثلا صبح زود بلند شدن به هوای سفر رفتن، شده باشد پیک نیکی چند ساعته. نگاه کردن به مسابقات جام جهانی را هم دوست دارم البته اگر تیم ملی ایران هم توش باشد. علاوه بر تیم ایران، دیدن بازی تیم آرژانتین به خاطر مسی و تیم پرتغال به خاطر رونالدو و برزیل به خاطر نیمار را هم دوست دارم. هم چنین دیدن بازی های جهانی والیبال را هم خیلی دوست دارم و با هر بالا پریدن بازیکن های ایران من هم از جایم بلند می شوم. اگر تنها باشم، به اندازه پنج وجب و اگر تنها نباشم به اندازه نیم سانتی متر.اگر بخواهم هر چی دوست دارم بنویسم، از خیلی چیزها خواهم نوشت حتی از چیزهایی که دوست ندارم. از کله پاچه، سیرابی، آدم های خوش شیفته، آدم های بی ادب، از صبح زود بیدار شدن و سرکار رفتن، از سرکار برگشتن و ناهار نداشتن، از مردن آدم هایی که دوستشان دارم، از کتاب های نخوانده و از همه چیزهایی که اخم می اندازد روی ابروهایم.داشتم همین ها را می نوشتم که صدای آژیر آمبولانس یا نمی دانم پلیس  آمد و رفتم پای پنجره. در را که باز کردم گلدانی که توش مامانم جعفری کاشته بود روی زمین افتاد و خاکش ریخت. چیزی که دوست داشتم افتاد و تمام شد. گلدانی که هر روز آبش می دادم و از قد کشیدن جعفری ها و چیدنش شان و ریختن شان توی سوپ لذت می بردم رفت و غلتید قاطی اتفاقی که دوست ندارم.راستی یادم رفت بگویم که زندگی هم جزء چیزهایی است که دوستش دارم، زندگی با همه چیزهایی که دوستشان دارم و چیزهایی که دوست شان ندارم. حل شدن توی اتفاقات زندگی و خودت را دست باد سپردن و هوشیار بودن به کوچک ترین نشانه هایی که خدا برایت می فرستد. توی این سن و سال فکر می کنم که شاه کلید خوب زندگی کردن همین باشد. همان طور که مولانا می فرماید:«هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر، آرام تر از آهو، بی باک تر از شیرم»... . به باقی خاک گلدان روی فرش نگاه می کنم و توی کارگه تقدیر تسلیم می شوم. نفس عمیقی می کشم، آرام تر از آهو می شوم و بی باک تر از شیر... .</description>
                <category>صنم رضایی</category>
                <author>صنم رضایی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 01:24:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلنوشته ای برای شما</title>
                <link>https://virgool.io/ywc-ir/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7-rlgbl8og8qwq</link>
                <description>صبح های جمعه را همیشه دوست داشتم و اصلا دلم نمی خواست تا ظهر نشده بابا پیکان سفید یخچالی اش را روشن کند و برویم جایی.دلم می خواست بالشی بردارم و دراز بکشم جلوی تلویزیون و جزء به جزء حرکاتتان را ضبط کنم. با قاطینگا و پاتینگا از روی بالش بلند شوم و پاهایم را به زمین بکوبم. خودم را در جزیره ای دورافتاده تصور کنم با آدم هایی که یک عالمه سوال دارند و جوابشان را من هشت ساله می دانم چون از دنیای تلویزیون و پنکه سقفی و آتاری آمده ام.قاطینگا و پاتینگایا دکتر نینیان را ببینم و غش غش با ادا و اطوارهای نی نی ها بخندم.من از دختر کوچولو ی درونم ممنونم به خاطر تند و تند بیدار شدنش در صبح جمعه، کورمال کورمال بین ملحفه های جمع نشده به دنبال کنترل تلویزیون گشتن تا فیتیله جمعه تعطیله را ببیند. حالا هم به وقت بیست سالگی، تمام جمعه هایم رنگی است و فیتیله شان روشن است، حتی اگر همه شان یک جور بگذرند، هنوز رنگارنگ و پر آهنگ اند. دلیلش هم شما هستید، عموهای فیتیله ای.شما مجری، بازیگر و مرهم بودید برای ما دهه هفتادی ها و هشتادی ها و پدرها و مادرهامان. شما به ما در بین خندیدن ها و شوخی ها یاد می دادید زندگی را اما حالا تلویزیون به وقت کوچک تر ها سوت و کور است و بچه ها از شنبه تا جمعه چشم هاشان توی گوشی هاست. بازی هایی که هر وقت طلب کنند هستند و از آن ها آدم های لحظه ای می سازند، آدم هایی که وقت و قرار و جمعه نمی شناسند چون در لحظه هر چه طلب کرده اند توی گوشی هاشان بوده.کاش باز هم باشید و باشند کسانی که برای کودکان دغدغه دارند تا بچه ها به وقت بزرگ شدن وقتی توی خاطراتشان غرق می شوند، بروند به جایی گرم و نرم، امن و بی حاشیه و برای لحظاتی دنیا را واقعی تر و رنگی تر ببینند. به وقت قدردانی از شما و تمام سرمایه گذاران و خاطره سازان کودکی هامان، ما جای دنج و گرم و رنگی کودکی مان را مدیون شما هستیم.خداوند پشت و پناه ثانیه هاتان.#محدثه_رضایی_زاده</description>
                <category>صنم رضایی</category>
                <author>صنم رضایی</author>
                <pubDate>Sun, 25 Apr 2021 10:42:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>30 سال پیش بابا مرد</title>
                <link>https://virgool.io/@mashgh/30-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%B1%D8%AF-wlvwinw3stbn</link>
                <description>30 سال پیش بابا مرد چون از فوتبال خوشش نمی آمد. 30 سال پیش، نیمه شب، مامان، لوبیاقرمزها را خیساند داخل قابلمه ای و گذاشتش روی طاقچه برای ناهار فردا که بابا از شرکت می رسید. هاشم هم پرید و پیچ تلویزیون را آن قدرها چرخاند تا صدای گزارشگر پخش شد، می گفت جام جهانی دارد. من هم پشت پنجره، روی نوک پاهایم ایستاده بودم تا با بخار نفس هایم صورتک بکشم. نور چراغ علاءالدین روی شیشه افتاده بود و پنجره، موهای بورم را که تا شانه هایم می رسید نشانم می داد. داشتم دهان صورتک را می کشیدم که شیشه لرزید. من و مامان و هاشم دویدیم به سمت در. هاشم چراغ علاءالدین دستش بود، در را باز کرد و یک پله رفت پایین و پشت سر مامان ایستاد. مامان روسری نداشت. موهای حنایی اش چسبیده بود به پیشانی و لب هاش می لرزید، دستانش هم. می خواست من را بغل بگیرد که الواری از سقف خانه افتاد کف اتاق و بعد از آن همه چیز سیاهی بود و سیاهی. روی پاهایم، دستانم، چیزی سنگینی می کرد مثل بختک. نه حرفی بود و نه حرکتی. درد بود و چشمانم که پر بود از کاه و گل و صدای مادرم که انگار از عمق چاهی صدا می زد، &quot;نسیم&quot; و &quot;سیم&quot; را آن قدر ها لرزان و کش دار می گفت که گویی روی سنگ قبرم نشسته است. وقتی هاشم از زیر آوار بیرونم کشید سر تاسش را بغل گرفتم و فهمیدم بابا راست می گفت که وقتی نیست، هاشم مرد خانه است.ظهر فردا، همکار بابا با چشم هایی قرمز آمد به چادر برزنتی مان و گفت: «شاید اگر منصور هم فوتبال می دید، حالا... .» و بعد اشک هایش شد حسرتی 30 ساله در وجودم که ای کاش بابای من هم از فوتبال خوشش می آمد.داستان کوتاه/محدثه رضایی زاده</description>
                <category>صنم رضایی</category>
                <author>صنم رضایی</author>
                <pubDate>Tue, 30 Mar 2021 14:32:17 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>