<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مسیح</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@masih89</link>
        <description>حرف هام اینجاست</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 22:52:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1397083/avatar/CWJKsX.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مسیح</title>
            <link>https://virgool.io/@masih89</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تفاوت ها</title>
                <link>https://virgool.io/@masih89/%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D9%87%D8%A7-sfv06ssgrwtw</link>
                <description>بعضی وقتا فکر می کنیم که اگه دور و اطرافمان پر باشه از آدم هایی که شبیه ما هستن، زندگی خیلی بهتری داریم.اما اگه فقط آدمهای رو ببینیم که شبیه خودمان هستند و با ما موافقن، پس چطوری میتونیم بهتر و بهتر بشیم و اشکالاتی که داریم رو اصلاح کنیم.در واقع:تغییر و رشد فردی در ما، به دلیل وجود آدم‌های هست که متفاوت از ما فکر می‌کنند. و دلیل دیگه اینه که ما آمادگی تغییر و میل انجام اون رو داریم و همین انگیزه درونی هست که باعث میشه ما پذیرای آدم ها و افکاری متفاوت، باشیم.از هر وقت چیزی ناراضی بودید خواستید عوضش کنید به این فکر کنید که همیشه آدم های متفاوت وجود دارند فقط ما باید با علاقه و مصمم آماده دریافت نظرات متفاوت و انجام کارها به صورت متفاوت باشیم.-مسیح.</description>
                <category>مسیح</category>
                <author>مسیح</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jan 2022 15:38:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید</title>
                <link>https://virgool.io/@masih89/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-zbfzkhpxgzpu</link>
                <description>برای خودم هم خیلی عجیبه اینکه چطوری ادامه دادم. وقتی که برای دوستی بخش از اتفاقات زندگیم رو تعریف می کنم، منم مثل اون تعجب می کنم که چطور از این شرایط بیرون اومدم.این سوال برام جواب خیلی ساده و یک کلمه‌ای داره: امید!الان که به گذشته نگاه می‌کنم، حتی امروز هم لحظاتی که ازشون گذشتم، به چشمم ترسناک میاد. و اونا رو برای هیچ کسی، حتی برای بدترین آدم های زمین، آرزو نمی‌کنم.این که این امید کجا در من کاشته شد برای خودم شاید زیاد شفاف نباشه. ممکنه به دوران کودکی برگرده آنجا که در دوره شش ماهگی دچار بیماری شدم و یک ماه در بیمارستان بستری بودم.یا زمانی که بعد از این همه اتفاقات بد در مرز ترک تحصیل بودم و به نوعی همه چیز از دست رفت. در هر حال، ادامه دادم و دیدم که با تلاش، شرایط تغییر می‌کنه.این حرف به این معنی نیست که همه اتفاقای بد میرن و زندگی پر از اتفاق های خوب میشه. گذر از اتفاقات قبلی باعث میشه ما، در مواجهه با اتفاق های جدیدی قرار بگیریم که ترکیبی است از خوب و بد.به تازگی فهمیدم اتفاقهای خوب و بد در واقع وجود نداره. همه اینها فقط اتفاق هستند و خوب یا بد بودن اونها، برگرفته از برداشت ما از این رویداد هاست.‏پس یعنی مدت زیادی از زندگی رو به خاطر چیزی که فکر می کردم بد بوده، غصه خوردم اما همون اتفاق انقدر در زندگی من مفید و موثر بود که امروز از من یک آدم های قوی تر ساخته.باید به خاطر این اتفاق، ناراحت می بودم یا خوشحال؟ و امروز از اینکه فهمیدم نگاه ما، روی حسی که داریم اثر گذاره. آیا باید خوشحال باشم که نگاهم تغییر کرده و یا ناراحت باشم، از اینکه نگاهم در گذشته درست نبوده؟!من به همه این سوالاتی که توی ذهن ما می‌چرخه فقط یک چیزه. اینکه ما جلو میریم، اشتباه می‌کنیم، یاد می‌گیریم، اصلاح می‌کنیم و اشتباهات جدیدی می‌کنیم.زندگی هر چیزی که باشه و در هر سنی که متوجه بشیم باز هم به اون نگاهی بستگی داره که ما به زندگی داریم (جهان‌بینی)پس تغییر فقط در یک صورت اتفاق می‌افته. اینکه ما دیدمون به دنیا رو عوض کنیم و از پایین ترین و زیربنایی ترین جایی که میتونیم، متفاوت نگاه، فکر و عمل کنیم.-مسیح.</description>
                <category>مسیح</category>
                <author>مسیح</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jan 2022 15:37:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات کودکی</title>
                <link>https://virgool.io/@masih89/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-nsiykvppisar</link>
                <description>همیشه برام عجیب بوده که چطور خاطرات خیلی خیلی دور یادم میاد. در واقع اولین خاطره من برمیگرده به شب تولد برادرم در ۲۸ شهریور سال ۱۳۷۰. دقیقا زمانی که خودم دوسال و چهار ماه و هفده روز بود.یادم میاد اون شب توی محوطه بیمارستان با خواهرم ایستاده بودیم و پدرم برای من و خواهرم نفری یک کمپوت گیلاس و یک شکلات هوبی (هابی) خریده بود.یادم میاد که من و خواهرم رو بردند تا مادرم رو از بالا ببینیم. از پنجره بالایی اتاق مربوط به خانم‌هایی که منتظره زایمان بودند.طعم اون شکلات و خوشمزه بودن کمپوت گیلاس برای من، باعث شد تا همین الان که ۳۲ سالمه بعضی وقتا هوس کنم برم و کمپوت گیلاس با شکلات هوبی برای خودم بگیرم.یه خاطر دیگری که یادمه، مربوط به زمانی هست که هنوز نمی تونستم درست صحبت کنم. دقیقا یادم نمیاد چند سالم بود ولی خانوادم برای اینکه متوجه حرفهای من بشن، از خواهرم کمک می گرفتن که یک سال و یک هفته از من بزرگتر بود.توی حیاط بودیم دستکش های ایمنی پدرم رو پوشیده بودیم و دو دستی روی منبع فلزی آب می‌کوبیدم و میگفتم &quot;دِندِدی&quot; که مادرم از خواهرم پرسید: مسیح چی میگه؟!و به درست ترجمه کرد: میگه زندگیاین کلمه برای خود من خیلی عجیبه مثل اینکه وقتی خیلی سن کمی داشتم می‌پرسیدن: مسیح چی کار می کنی؟ جواب من این بوده: زندگی!و اینطوری داستان من خلاصه میشه به تلاش برای زندگی و نه فقط زنده موندن. زندگی برای من یعنی حرکت یعنی قدرت و جرات تغییر. یعنی کم نیاوردن دوره‌های سخت زندگی و فراموش نکردن آدم هایی که توی این راه در کنار ما بودند.و فراموش نکردن آدم‌هایی که ممکنه تجربه مشابهی تو زندگی داشته باشن و شاید یک کمک کوچیک یا یک قوت قلب باعث بشه آنها هم بتونن با امید بیشتری ادامه بدن.-مسیح.</description>
                <category>مسیح</category>
                <author>مسیح</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jan 2022 15:36:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به آن آقا</title>
                <link>https://virgool.io/@masih89/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D9%86-%D8%A2%D9%82%D8%A7-altjtsdqtz7y</link>
                <description>نامه‌ای به آن آقا:سلام..آقای محترم؛امیدوارم حالتان خوب باشد.منم... همسفر شما...ما...شاهد دعوای دو کودک دستفروش بودیم.حرف های شما به آن دو را دوست داشتم.آقای محترم عزیز...نگاه شما به زندگی را دوست داشتم.بودنتان، امید استآقا...شما کتاب ملت عشق را می‌خواندیداما اینجاملت...عشق را نمی‌فهمندآقا...ما قلب‌هایمان تَرَک میخورد!!کسی برایش مهم نیست...آقا...من قلبم...جای تمام زخم های کهنهدرد می‌کند...حالم خوب نیست...آدم ها...عشق را می‌خواهنداما خود...عاشق نیستند-مسیح...</description>
                <category>مسیح</category>
                <author>مسیح</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jan 2022 15:36:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی فراموش می‌کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@masih89/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-k6nkzhdsooj2</link>
                <description>گاهی فراموش می‌کنیم...اما روزگاری بود که کوچکترین چیزها در دنیا مارو خوشحال می کرد...مثل یک کاسه انار دون شدهیا وقتی که برای اولین بار طعم پیتزا رو حس کردیم.یادمون میره که یک روزی ما عروسک مونو بغل می‌کردیم و می‌خوابیدیم.حالا امروز به جایی رسیدم که عروسک از کف دستم هم کوچکتره...انگار کودکی که روزی &quot;من&quot; بودم، خیلی وقته که توی وجودم کوچیک و کوچک تر میشه.حالا وقتی که دلم براش تنگ میشه از خودم می‌پرسم که چیزی واقعاً خوشحالش می‌کرد؟گاهی وقتا برای این سوال که هیچ جوابی نمی شنومولی بعضی وقتا هم هست که صدایی خیلی ضعیف از خیلی دور به گوشم میرسهو میگه دوست دارم نقاشی کنمبیا دوست دارم حباب درست کنمدلم میخواد عروسکی رو بغل بگیرمیا طعمه بی نظیر دارو برای اولین بار تجربه کنمدوست دارم قبل از خوردن هر سیب، با تمام وجودم اون رو بو بِکِشمیه وقتا هم دوست دارم بچه‌های کوچه فوتبال بازی کنم...دوست دارم وقتی چیزی چشمم رو می‌گیرهبا تمام وجودم خواستن اون رو فریاد بزنمو از رسیدن بهش بی نهایت ذوق کنم...من دلم می خواد کودک باشم دلم میخواد یادم بیاد چه جوری به هر چیز ساده ای می‌خندیدمو لبخند از روی لبم گم نمی‌شد...مسیح</description>
                <category>مسیح</category>
                <author>مسیح</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jan 2022 13:58:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گربه</title>
                <link>https://virgool.io/@masih89/%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-kh6dhtzm7bsh</link>
                <description>فکر کن...فکر کن که او، به فضایِ گرمِ پشتِ درمی‌اندیشد...او...زیر باران و برفدر خیابان منتهیِ به تئاتر شهراز پشت در...به لبخند توحسادت می‌کندبه فضای میان دو دست تو...او... که حتی اگر تمامِ سهمِ روزهای زندگیش رازندگی کند...باز هم کودک است.و حسرت فضای بین بازوانتفکر کن...شاید اگر صدایش بزنی... برگرددشاید...قلبِ تَرَک خورده کودکانه ام...زیر سایه موهای سپیدی که در جنگل سیاه سَرممیرویداز قلب او... شاید تنگ تر است...فراموشم نکنکه نگاه تو رابهتر از تمام عابرانِ غمزده این خیابان...می شناسم...که اگر &quot;تو&quot; بودمشاید گربه می شدم.</description>
                <category>مسیح</category>
                <author>مسیح</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jan 2022 12:25:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخر هفته</title>
                <link>https://virgool.io/@masih89/%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-muvut7xi6m5m</link>
                <description>لحظات آخر روزهای جمعه که می‌رسیم، یاد روز آخر مسافرت میوفتم، که باید آماده می‌شدیم تا برگردیم خونه.لحظاتی که هیچ وقت اونا رو دوست نداشتم. و همیشه فکر می‌کردم چرا سفری که انقدر داره خوش میگذره، باید تموم بشه. و اصلا چرا ما باید برگردیم به جایی که دوباره تکرار روزمرگی هامون، مثل قبل قراره اتفاق بیوفته.ساعت های آخرین روز جمعه است و من هر هفته به این لحظه میرسم، فکر می‌کنم که واقعاً می شد از لحظه لحظه اون بهتر استفاده کرد. که من باید کارهایی رو بهتر انجام می‌دادم، تا امروز قشنگ تر، زیباتر و به یادموندنی تر باشه.روزهای دیگه هفته از شنبه تا چهارشنبه یا پنجشنبه که سرکار هستیم، انقدر خسته به خونه میرسیم که نمی‌تونیم به اونها هم، مثل جمعه فکر کنیم. اما اگر حوصله به خرج بدیم، می‌بینیم که هر روز زندگی ما مثل روز آخر یک مسافرت هست.توی طول هفته کلی با خودمون فکر میکنیم که فلان کار رو میذاریم پنجشنبه یا جمعه انجام میدیم. اما وقتی به آخر هفته می رسیم با وجود همه نقشه‌هایی که از قبل براش کشیدیم، یه طور دیگه برامون اتفاق میافته.آخه پنجشنبه جمعه هم گناهی ندارن. این بنده خداها هم نمیتونن بار به این سنگینی که ما میزاریم رو دوششون رو تحمل کنن. این دو روز چطوری میتونن، بدهی های پنج روز دیگه هفته رو جبران کنن!اوضاع زمانی به حالت نرمال برمیگرده که ما از این دو روز فقط در حد و اندازه خودشون و خودمون انتظار داشته باشیم. و قرار نیست تمام خستگی طول هفته کاری ما رو یکجا جبران کنن.اونا گناه دارنبهشون سخت نگیریم ❤️❤️.</description>
                <category>مسیح</category>
                <author>مسیح</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jan 2022 12:23:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذر از سطح ایده</title>
                <link>https://virgool.io/@masih89/%DA%AF%D8%B0%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B7%D8%AD-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-nnn9pkj5xa0s</link>
                <description>برای سالها این فکر در بین کوچک و بزرگ مردم و مسئولین کشور ما وجود داشت که می‌تونیم خودمون درست کنیم یا نه؟ و این سوال در مورد هر چیزی که فکرشو بکنیم، پرسیده می‌شد.در نهایت عده‌ای اقدام کردن و دیدیم که انجامش دادن. هرچند با ضعف‌های زیادی همراه بود. مثلا خودروی پیکان در سری های اولیه فقط شیشه هاش ایرانی بود. اونم شیشه معمولی استفاده کرده بودن و نه شیشه ایمنی.که خب همین موضوع خطر جانی به همراه داشت. اما جلو اومدن و یاد گرفتن و اصلاح کردن.....در حوزه فردی هم همینطوره. تا زمانی که ما بشینیم و رویا پردازی کنیم، اصلا اتفاقی نمی‌افته!اینو به این خاطر می‌گم که بیشتر تحلیل های ما، به خاطر محدودیت وسعت دید و فکرمون، فقط شکست رو برامون پیش‌بینی می کنه. و ما در اثر این تحلیل های اشتباه، هیچوقت به خودمون فرصت تلاش کردن رو نمیدیم.....یک نوزاد رو در نظر بگیرید. اون می‌دونه و باید راه رفتن رو یاد بگیره. و ترس افتادن ها رو نداره. شاید چون تا قبل از اینکه بیوفته، اصلا نمیدونه افتادن چیه، اصلا نمیدونه افتادن درد یا زخم داره.بعضی وقتا، دیوار های ذهنی ما، در اثر چیزهایی که می‌دونیم ایجاد میشه. دیوارهای ذهنی که ما رو به برداشت های منفی و درنتیجه سکون می‌رسونه.-مسیح.</description>
                <category>مسیح</category>
                <author>مسیح</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jan 2022 12:22:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لواشک ترکیبی</title>
                <link>https://virgool.io/@masih89/%D9%84%D9%88%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D8%A8%DB%8C-g8b4txkmvafr</link>
                <description>با لواشک هایی که برام مونده و کمی رطوبتشون رو از دست دادن، یه ترکیبی باحال درست کردم جاتون خالی.شما هم اگه لواشک دوست دارید از اینا میتونید توی خونه درست کنید....در ضمن بگمدرسته گذشته سخت بودهاما از هر فرصتی باید برای ایجاد حال خوب استفاده کردلواشک دوست دارید؟ترکیبی باشه یا نه؟https://youtu.be/fbEDQcfIGmg https://youtu.be/fbEDQcfIGmg </description>
                <category>مسیح</category>
                <author>مسیح</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jan 2022 14:21:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغاز راه نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@masih89/%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-uoxg4fdhaa59</link>
                <description>نوشتن:سال سوم دانشگاه بود که دوستانم به من پیشنهاد شرکت در کلاسهای نویسندگی رو دادن. خودشون سابقه شرکت توی این کلاس‌ها رو داشتن. با نظر لطف و محبت آمیز خودشان به من گفته بودن که تو استعداد نوشتن رو داری و چقدر خوبه که بیای و این کار رو به صورت اصولی انجام بدی.من از اینکه چند نفر، توانایی ای رو در من دیده بودن خیلی خوشحال بودم. اما به خاطر اعتماد به نفس کم با بهونه های الکی &quot;درس دارم&quot; و &quot;کار دارم&quot; از اصرارهای اونا فرار کردم. در صورتی که اونا خیرخواه من بودن، من رو دوست داشتن و با نگاه محبت آمیز و بدون حسادت، توانایی رو در من دیده بودن و بهش اشاره می کردن.زمان می‌گذشت و من برای دل خودم، روی دفترها و کاغذهای باقی مانده از هر ترم دانشگاه، داستان هایی رو می نوشتم که دوست داشتم روزی به تصویر کشیده شدن اونها رو ببینم. و این نوشتن به من کمک می‌کرد که از درون، تمام این شور و هیجانی که برای داستان‌سرایی داشتم، رو روی کاغذ ثبت کنم.الان که حدود ۱۲ سال از اون دوران می‌گذره. حالا دوست دارم در مورد نوشتن و خوب نوشتن، بهتر و بیشتر بدونم. دوست دارم یاد بگیرم که این توانایی رو در خودم پرورش بدم. الان حس می کنم که آماده هستم و این آمادگی برای من ۱۲ سال طول کشید.به این فکر می کنم که چه چیزی باعث می‌شد من به این توانایی زودتر بپردازم. و اون فقط یک چیز بود این که نه فقط استعداد من دیده بشه، بلکه بهم یاد داده می‌شد که اهمیت دادن به خود و توانایی‌ها و استعداد‌هامون، مهمترین وظیفه زندگی مون هست.اما به اشتباه، در ذهن ما اینطور جا دادن که درس خوندن و نمره بالا گرفتن، باعث ایجاد حس خوشبختی در زندگی میشه، و هر کی شاگرد اول نشه، بدبخته!!!امروز من بعد از سال‌ها صبر شروع کردم به یادگیری و مطالعه در این زمینه. امروز اگه بخوام به کسی در مورد استعدادش بگم، نه فقط به استعدادش اشاره می‌کنم، بلکه بهش یادآوری می‌کنم که مهمترین چیزی که باید مراقبش باشه و قدردانش باشه، همین وجود ارزشمندی هست که &quot;خود&quot; او رو تشکیل داده.مسیح</description>
                <category>مسیح</category>
                <author>مسیح</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jan 2022 14:06:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلنوشته</title>
                <link>https://virgool.io/@masih89/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-fntwpqtqhks6</link>
                <description>به سمت خانه می‌رود پیرمرد...برای هزارمین هزارمین باردستان نحیفش را در جیب فرو می‌کند...چه میجوید؟.... اگر می‌پُرسی!&quot;امید&quot;به هوای امید، دل به دریای شهری خاکستری زدهتورِ دستانش به عمق جیب هایشمی‌اندازد و صید می‌کندهیچ...هیچ...هیچ...کسی در خانه نیست...پیرمرد، تنهادر هجوم افکار و حسرت و خاطراتیکه در گلویش گیر کرده‌اندپیش از طلوع خورشیدسر... بر بالشتِ غم گذاشتهامادیگر بر نمی‌خیزدتا تور به دریای شهر خاکستری بیاندازد...- مسیح</description>
                <category>مسیح</category>
                <author>مسیح</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jan 2022 14:05:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصائب مسیح</title>
                <link>https://virgool.io/@masih89/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%A6%D8%A8-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%AD-n7mvpcuyv8hu</link>
                <description>مصائب مسیح...یادم میاد توی دبستان، بچه‌ها منو به خاطر اسمم مسخره می‌کردن و جلوم می‌ایستادن و روی سینه‌شون علامت صلیب می‌کشیدن و بهم می‌خندیدن. بعد که من به این کارهاشون اعتراض می‌کردم، مبصرهای کلاس، اسم منو جزو بدها می‌نوشت و بعد معلم میومد و با کابل برق مشکی رنگی می‌زد کف دست‌هام.تمامی عیدهای مناسبتی که می‌شد، چند نفر از بچه‌ها رو دعوت می‌کردن سر صف و بهشون هدیه می‌دادن. من همیشه دوست داشتم هدیه بگیرم. ولی خب...اسمم توی لیست اسامی که بخاطرشون هدیه می‌دادن، نبود.توی دوران راهنمایی، دبیرستان و دانشگاه این شیوه تغییر کرد. بعضیا می‌گفتن: حضرت مسیح که زیبا بود. پس تو چرا زشتی. چرا اسمتو گذاشتن مسیح؟بعد که اون خانم خبرنگار مشهور شد، حرف‌ها به این سمت رفت که با فلانی فامیل هستی؟ اونو می‌شناسی؟حتی یه بار توی محل خدمت سربازی از پشت بلندگو به جای اینکه اسم و فامیل منو صدا کنن، به اشتباه اسم و فامیل اون خبرنگار رو گفتن.من تا ده سالگی جنوب کشور زندگی کردم و بعد از اون، اومدیم کرج و الان چهار سال هست که تهران زندگی می‌کنم. توی تمام این سال‌ها، آدما واکنش‌های مختلفی به شنیدن اسمم داشتن...برای همین وقتی به سال نوی میلادی و سالروز تولد مسیح نزدیک می‌شیم. اصلا خوشحال نیستم و حس خوبی ندارم. چون همه اون خاطرات بد، یه دور برام بازپخش میشه.می‌بینم که به هموطنای ارمنی تبریک گفته می‌شه و حتی بعضیا که ارمنی نیستن، خودشون جشن می‌گیرن. امیدوارم اینها، همونایی نباشن که این غم رو توی دل من گذاشتن... چون واقعا خوشحال میشم وقتی می‌بینم آدما شادی می‌کنن.قصه رو تموم کنمداشتن این اسم داستان‌های زیادی سر من آورد. امیدوارم یاد بگیریم و به نسل بعد یاد بدیم که کوچکترین رفتار اشتباه، زخم‌هایی به آدما می‌زنه که شاید هیچ وقت جبران نشه....</description>
                <category>مسیح</category>
                <author>مسیح</author>
                <pubDate>Sun, 26 Dec 2021 10:37:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنها آمدند. آنها رفتند ...</title>
                <link>https://virgool.io/@masih89/%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%86%D8%AF-%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86%D8%AF-aq19ecetrnof</link>
                <description>آنها آمدند. آنها رفتند ...اومدن آدما خیلی قشنگه، میان و قلبم رو با حضورشون گرم می کنن. یادگاری های قشنگ تو زندگی ما به جا میزارن. و لحظات خوشی رو برامون میسازن.اما وقتی که تصمیم به رفتن میگیرن..یهو یادشون میوفته که تا الان چه کارهایی برای بقیه انجام دادن و شروع می‌کنن به پس گرفتن تک‌تک چیزهایی که توی زندگی فرد مقابلشون رقم زده بودن.یهو یادشون میوفته که یه موقعی لباس هاشون رو به دوستشون هدیه دادن. بهش پیام میدن که فلانی لطفاً اون لباسی که اون امروز بهت دادم رو برام پس بیار. یا بهش میگن که با پیک برام بفرست، چون دیگه دلشون نمی خواد همدیگه رو ببینن.یادشون میوفته که قبلاً چقدر از دوستاشون تعریف کردن و جلوی بقیه ازشون حمایت کردن. و حالا شروع می کنن ازشون بد گفتن یا پشت سرشون حرف زدن.موضوع اینجاست که با انجام همه این کارها و پس گرفتن همه اون چیزهایی که به همدیگه هدیه داده بودیم، نمیتونیم اثری که در عمق وجود همدیگه ایجاد کردیم رو از زندگی هم دیگه پاک کنیم.شاید واسه همینه که آدم تصمیم می‌گیرن حالا که نمی‌تونن اثرات مثبت قبلی رو پاک کنن، پس اثر منفی جدیدی رو ایجاد می‌کنن. و این اثر منفی رو انقدر بزرگ و زیاد تولید می‌کنن که اثرات مثبت قبلی پیشش گم بشه.اما بیاید صادقانه نگاه کنیم. ما در برهه ای از زندگی، در مسیر هم قرار گرفتیم و در کنار هم لحظاتی رو گذروندیم. از هم دیگه، چیزی یاد گرفتیم، به همدیگه محبت کردیم و همدیگرو دوست داشتیم. برای هم کارهایی کردیم. به هم لطف کردیم.حالا راه ما از همدیگه جدا میشه، لازم نیست اثراتی که قبلاً در زندگی هم ایجاد کردیم رو تا قرون آخر پس بگیریم و نابود کنیم.شاید ما هرگز یاد نگرفتیم که آدم ها در مسیر زندگی همدیگه مثل یک مسافر یا یک عابر هستن. هیچ کسی برای همیشه موندن، نمیاد.حتی آدم هایی که برای تا ابد کنار هم بودن شون تلاش می‌کنن، در آخر، تنها مرگ هست که اونها رو از هم جدا میکنه. به قول یکی از دوستان انگلیسم که می گفت: مرگ برنده تمام جنگهاست.مراقب اثرمون روی دل آدمها باشیماومدن و رفتن ما اتفاقی نیست....</description>
                <category>مسیح</category>
                <author>مسیح</author>
                <pubDate>Sun, 26 Dec 2021 10:37:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جریان مبهم یک خانه ویلایی</title>
                <link>https://virgool.io/@masih89/%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A8%D9%87%D9%85-%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%88%DB%8C%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-geyux4wr8w6a</link>
                <description>خاطره ای از یک نمایش - قسمت سومجریان مبهم یک خانه ویلاییحالا که اجرای جدید احمد حامدی عزیز شروع شده، می‌خوام خاطره خودم از اولین نمایشی که با بازی و کارگردانی ایشون دیدم رو تعریف کنم.عموما در زمان انتخاب نمایش‌های تئاتر، عکسهای اون و سالنی که اجرا در آن روی صحنه می‌ره برام از اهمیت بالایی برخوردار بود.البته در مورد این پارامترها بگم که، بعدا فهمیدم تا حدی باید تعدیل بشن و صرفاً خوب بودن یک اجرا منوط به عکس های خوب یا یک سالن مشهور اجاره رفتن نیست. حتی ممکنه یک اجرای خوب پوستر خوبی هم نداشته باشه.این اجرا، بر خلاف اجراهایی که تا آن موقع دیده بودم، داستان متفاوتی رو تعریف می‌کرد. روایتی متفاوت به سبکی متفاوت. داستانی که بسیار تاثیرگذار بود، اما با مایه‌های طنز و جذاب می‌تونست موضوع اصلی داستان رو که در مورد یک بیمار روانی بود، جذاب نگه داره.گریم های بسیار سنگین و خوب طراحی شده به همراه طراحی لباس و موزیک و طراحی صحنه جذاب توی یک سالن بزرگ، به من تجربه خیلی خوبی از دیدن این اجرا منتقل می کرد.ضمن اینکه بازی خیلی خوب همه بازیگرها در کنار هم، تاثیر لحظات شاد و غمگین رو دوچندان می‌گردد. و باعث می‌شد درک بهتری نسبت به موضوع اصلی داستان داشته باشیم.به ندرت پیش میاد که با سختگیری شدیدی که در انتخاب اجراها داشتم و دارم، اجرایی رو بیش از دوبار تماشا کنم. اما این کار بسیار خوب رو اگر اشتباه نکنم حدود ۴ بار دیدم. حتی اون رو به عنوان پیشنهادی برای کسی که می خواست برای اولین بار دیدم نمایش تئاتر رو تجربه کنه، مطرح کردم.با این اجرای خوب تمامی اجراهای بعدی احمد حامدی رو با نگاهی پرتوقع تر از قبل و امیدوارانه تر نگاه کردم. احمد حامدی تونست با کارگردانی خیلی خوب و همچنین بازی خیلی خوب خودش، اثرگذاری بالایی رو برای من داشته باشه.من برای احمد حامدی در کار جدیدش آرزوی موفقیت می کنم هرچند می دونم که با توجه به توانایی که داره میتونه کارهای خیلی بزرگی انجام بده. شاید جای تعجب باشه که افرادی با این استعداد از حمایت کمی برخوردار هستند. و برای تئاتر ایران روزهای را آرزو می کنم که استعدادها بیشتر از مسائل حاشیه‌ای مورد توجه قرار بگیرن..</description>
                <category>مسیح</category>
                <author>مسیح</author>
                <pubDate>Sat, 25 Dec 2021 11:30:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو را خواهم یافت</title>
                <link>https://virgool.io/@masih89/%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA-es7fkf99ukop</link>
                <description>تورا خواهم یافتشاید...آنجا که قلبی تنگ...سخت فراموش می کند واژهٔ تپیدن رایا که پلکی، خیس از بارانمی شود هزار تکهٔ آینهٔ روی دیوارای گلفصل بهار آمد و تودور بودی هنوز، از باغچه سبز خانه پدریپدر‌...پدر که دیگر نیستاما جای ته سیگار هایش، روی دیوار سیمانی قلبمهنوز ردِ سیاهی میگذاردتوکه روزی می گفتندآخرین امیدِ مردمِ شهر خاکستری بودیگذشتی و نفرینی ما را گرفتبه رنگ چشمانتراستیاگر از سر کوی نَفس های پیاپیبه سرِ دیوارِ دلتنگیِ من گذرت افتادمن تو را خواهم یافتآنجا....آنجایی که شب از آغوش صبح بر می خیزد...-مسیح.</description>
                <category>مسیح</category>
                <author>مسیح</author>
                <pubDate>Sat, 25 Dec 2021 11:29:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تغییر از کجا شروع شد</title>
                <link>https://virgool.io/@masih89/%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%B4%D8%AF-jcjp3kjzk4k9</link>
                <description>تغییر خیلی سخته...مخصوصا زمانی که بدونی باید تغییر کنی، مجبور باشی و چاره ای نداشته باشیاما راهکارش رو ندونی...ندونی باید چیکار کنی و به کدوم سمت بری.هیچ کسی هم نیست که بهت بگه راه درست چیه! چون هیچ وقت این موضوع رو وظیفه خودشون نمی دونن.اونا تا ببینن باب میلشون نیستی ازت فاصله می گیرنو زخمی به زخم های زندگیت اضافه می کنن و تو مجبوری دوباره ادامه بدیتازه اگه هنوز بتونی خودتو امیدوار نگه داری در غیر این صورت سقوط می کنی...شما چه تجربه ای از تغییر داشتین؟اطرافیانتون ازتون حمایت کردن؟ بعد از اینکه تغییر کردید، چه واکنشی داشتن؟https://youtu.be/kWSWqz7Mnd0 https://youtu.be/kWSWqz7Mnd0 </description>
                <category>مسیح</category>
                <author>مسیح</author>
                <pubDate>Wed, 22 Dec 2021 14:41:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تئاتر - ایستادن به وقت رفتن</title>
                <link>https://virgool.io/@masih89/%D8%AA%D8%A6%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-tmrhybl540na</link>
                <description>در مورد این اجرا میشه زیاد نوشت:از اینکه ایده خیلی جذابی هست. از اینکه سبک داستان، تصویری بیشتر شبیه فیلم های خیلی جالب و جذاب غربی ایجاد می کنه. فیلم هایی که ذهن آدم رو تا مدت ها به خودش مشغول می کنه. من داستان رو خیلی دوست داشتم هرچند که ممکنه بگیم از فیلم یا داستان دیگه ای الگو گرفته. اما همین که ایده های جالبی توی داستان بود برای من خیلی جذاب بود.مورد دوم برای من انتخاب خیلی خوب بازیگر ها بود. در ابتدا اصلا فکر نمی کردم اجرای این دو نفر قوی باشه. اما من کاملا اشتباه می کردم و این دوستان بسیار عالی ظاهر شدن. به صورتی که میتونم بگم از از نظر بازیگری، جزو بهترین اجراهایی بود که توی این مدت دیدم. از نظر طراحی صحنه و لباس هم، هم المان های صحنه به اندازه کافی بود. نه کم و نه زیاد. و طراحی لباس و گریم رو خیلی خیلی به تم داستان نزدیک دیدم.در مورد داستان خیلی دوست دارم صحبت کنم و بگم چه نقاط عطفی برای من داشت اما فکر می کنم هر طوری مطرح کنم، ماجرا رو لو میده پس فعلا سکوت می کنم.تنها چیزی که دوست داشتم اتفاق بیوفته این بود که این اجرا و این داستان، با زمان طولانی تر و در سالن بزرگتری برگزار بشه. فکر می کنم این اجرا میتونست بیش از یک ساعت ادامه داده بشه و همینطور سالن بزرگتری داشته باشه. چون حیفه ایده و اجرایی به این خوبی دیده نشه. راستی موزیک هم خوب بود به جا و مناسب. بطور خلاصه میتونم بگم از جمله اجراهایی بود که ارزش دو بار دیدن رو داره.برای تهیه بلیط میتونید از اینجا اقدام کنید  https://www.tiwall.com/p/eistadan.raftan/tags/all </description>
                <category>مسیح</category>
                <author>مسیح</author>
                <pubDate>Wed, 22 Dec 2021 12:01:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ خنده دار یک دوچرخه سوار استقامت</title>
                <link>https://virgool.io/@masih89/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%88%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%85%D8%AA-k0dgq0uctgjf</link>
                <description>خاطره ‌ای از یک نمایش - قسمت دوماواخر خرداد سال ۱۳۹۸ یا اوایل تیرماه بود که برای دیدن این اجرا به پردیس سپند، سالن شماره دو رفتم. راستشو بگم بیشتر پوسترش منو به خودش جذب کرد. چون متاسفانه حافظه اسمی خوبی ندارم بود که دو نفر از بازیگرهای این اجرا رو قبلا دیدم و چقدر بازی اونها رو دوست داشتم.می خوام به طور خلاصه بگم داستان این اجرا، ماجرای یک نفر آدم خوش قلب و بی‌ریا اما تاحدی شیرین عقل است که به دلیل شوخی که باهاش می‌کنن، بیست سال از عمرش او پشت یک دوچرخه ثابت پدال میزنه تا به خیال خودش بتونه برق روستا رو تامین کنه.در تمامی سالها از زندگی خودش زده همه چیز را کنار گذاشته و به خاطر چیزی که بهش اعتقاد داره براش مهمه بجنگه.در نهایت ، پسر خان، یعنی همون کسی که این شوخی بی‌مزه رو باهاش کرده بود، برمی‌گرده تا اموال باقی مونده پدرش رو بفروشه و بره. اما دوچرخه سوار ما که حالا به یکی از قطب‌های گردشگری اون روستا تبدیل شده، خیال میکنه پسر خان یا همون آقا اقبال، دوست اون هست.نمیخوام آخر داستان بگم، ولی تا همینجا این یک قصه آشنا برای من بود، انقدر روی من تاثیر گذاشت و به زبان هنر انقدر خوب این پیغام را منتقل می‌کرد که در بین خنده‌های سایر تماشاچی‌ها من داشتم گریه میکردم.انقدر اشک ریختم که وقتی اجرا تموم شد نتونستم روی پاهام بایستم و بازیگرها را تشویق کنم. حتا برای بیرون رفتن از سالن دوستانم بهم کمک کردن. خلاقیت و زبان هنر همینه، یعنی می تونه برای اینکه دنبال خنده هست خنده ایجاد کنه، اون کسی که دردمند در رو بهش نشون بده کسی که دنبال گذران لحظه هاست اوقات خوشی را فراهم کنه.اجرای خوب خیلی از این مشخصه ها رو داره. امیدوارم یک بار دیگه بتونم این اجرا رو ببینم یا حتی اگر فیلمی از باشه، این فیلم رو به صورت قانونی تماشا کنم..</description>
                <category>مسیح</category>
                <author>مسیح</author>
                <pubDate>Sun, 19 Dec 2021 11:45:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتخاب سخت</title>
                <link>https://virgool.io/@masih89/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-q8hqfkcnizxe</link>
                <description>انتخاب هر چیزی میتونه برای ما خیلی سخت باشه. وقتی گزینه ها زیاد هستن و ما نمی‌تونیم تصمیم بگیریم که کدوم شون واقعا مناسب ما هستن. امروز که برای خرید حلقه با سحر جان رفته بودیم، بعد از اینکه تقریبا نصف بازار طلا فروش ها رو گشتیم، یه دونه با نگیم صورتی پسندیده بود و یکی هم با برلیان.وقتی گزینه هات دوتا باشه، واقعا انتخاب بین شون راحت تره. از سحر خواستم انتخاب کنه تا بتونیم اونی که بیشتر دوست داره رو براش تهیه کنم. این پا و اون پا کرد. معلوم بود که انتخاب هنوز براش سخته. ولی خب دلش بیشتر پیش دومی گیر کرده بود. برای همین رفتیم و شد آنچه شد❤️❤️یه درس مهم در همراه بودن، چه در زندگی و چه در کار اینه که ما وظیفه داریم به افراد کمک کنیم تا بتونن تصمیم بهتری بگیرن. اولا باید بدونن میتونن به ما اعتماد کنن، ضمن اینکه ما هرگز اونها رو به خاطر هر انتخابی که داشته باشن قضاوت نمی کنیم. در نهایت اینکه ما بهشون در رسیدن به انتخاب شون، همراهشون هستیم.این مرحله هم تموم شد.بریم سراغ مراحل بعدی??</description>
                <category>مسیح</category>
                <author>مسیح</author>
                <pubDate>Sat, 18 Dec 2021 14:07:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انعکاس...</title>
                <link>https://virgool.io/@masih89/%D8%A7%D9%86%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3-qp5vkcp32oj0</link>
                <description>بعضی از انعکاس ها خیلی زیباست. مثل انعکاس روی شیشه، مثل انعکاس آسمون روی آب حوض. اما بعضی انعکاس ها، تصویر توهم آدمهاست، مثل سراب. و گاهی ما این دو رو با هم قاطی میکنیم. مخصوصا وقتایی که میخوایم تصویری از انسان کامل. باشیم. تصویری باشیم از انسان کاملی که توی ذهن مون ساختیم. اینجاست که تعارض هامون با خودمون شروع میشه. ما عاشق یک تصویر هستیم و میخوایم ازش سراب بسازیم.اما هر چه جلو تر میریم، اون سراب هم دور تر میشه.و در نتیجه، در ذهن ما، نارضایتی همیشگی ای بوجود میاد. به هر چیزی که دست پیدا میکنیم، برای مدت خیلی کمی خوشحالیم. و باز بعد اون مدت کم، کلی ناراحتی میاد سراغمون. ایده آل گرایی یا همون بی نقص خواهی، پدر روح و جسم ما رو در میاره، اگه مراقبش نباشیم. بهترین راه اینه که بجای اینکه انعکاس چیزی باشیم، خودمون رو با همون متریالی که هستیم، بهتر و بهتر بسازیم. هر روز یک قدم...</description>
                <category>مسیح</category>
                <author>مسیح</author>
                <pubDate>Sat, 18 Dec 2021 14:06:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>