<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های masimah</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@masimah</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 08:54:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>masimah</title>
            <link>https://virgool.io/@masimah</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گمنام و رویا 1-1</title>
                <link>https://virgool.io/@masimah/%DA%AF%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%88-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-1-1-ctajdvbc5m1d</link>
                <description>تازه تعطیلات عید تموم شده بود، احساس تنهایی میکردم چون عید حسابی خوش گذشته بود و حالا با رفتن خواهرم به دانشگاه و دختر خاله هام که شهرستان زندگی میکردن، به خونه هاشون من کسی رو نداشتم که باهاش وقت بگذرونم و حرف بزنم...البته که گاهی با هم تماس تلفنی و اس ام اس داشتیم ولی سال 92 هنوز واتس اپ و تلگرام و اینستگرام نیومده بود.دانشجوی ترم چهارم کامپیوتر بودم که به رشتم علاقه نداشتم و خیلی احساس شکست می کردم ، مدام فکر تغییر رشته تو سرم می چرخید و فکر رفتن و تنها زندگی کردن و مستقل شدن .تازگیا از دوستام که توی خوابگاه زندگی می کردن شنیده بودم فضایی به اسم چت روم وجود داره که میری اونجا و کلی آدم هست که میتونی سرگرم بشی و باهاشون وقت بگذرونی...از سر کنجکاوی ی سر زدم ببینم چه خبره ... اولش بد نبود گاهی بین اون همه پیشنهاد شرم آور و مضحک ، کسایی پیدا میشدن که می شد دو کلمه باهاشون حرف زد ... اما سریع غیبشون می زد چون شماره می خواستن و منم تا اون روز دوست پسر نداشتم و نمی خواستم داشته باشماینقد این اتفاق تکرار شد که خسته شدم از اونجا هم و دیگه نرفتم ، بعد یه مدت یکی از دوستای دانشگاهیم گفت :_امشب بیا بریم چت روم ... یه پسره هست که چند وقته باهاش آشنا شدم و میرم هر شب باهاش چت میکنم ادعاش میشه که جز من با کسی چت نمیمنه بیا امشب بریم با هم بهش پیام بدیم و بعد یه کم سرکارش میزاریم و بعدم مچشو میگرم ...+باشه ولی من آیدی اونو که ندارم_ این ایدی خودمه شب ساعت 10 بیا چت روم ... بعد اونجا به من پیام بده برات میفرستم+باشه پس من امشب اونجا بهت پیام میدم ولی اسم دانشگاه رو یا مشخصات دقیقمون رو که  بهش نگفتی؟؟؟_نه بابا مگه دیوونه شدم من اسم خودمم نگفتم حالا بیام انشگاه و رشته و ... رو بگم؟+  خیالم راحت شد آخه من خیلی میترسم _ نگران نباش فقطم همین ی باره اصلا نمیدونه ما کی هستیم ... تازه ما که خودش رو هم نمیشناسیم ممکنه خودش دختر باشه :)))))))+ واااااااقعا اخه فکر نمیکنم ما از کسی زرنگتر باشیم :))))))))))))بعد کلی خندیدیم و البته هیجان داشتم تمام طول روز رو ...شب ساعت ده من تو اون چت روم به زینب پیام دادم و کلی خندیدیم ب فضاش و آدماش و رفتارهاشون ...منتظر اون پسر بودیم ک نیومد ... اینقد نیومد و نیومد و نیومد تا اینکه من یکی از پیشنهاد چت های خصوصی که برام میومد رو جواب دادم ...</description>
                <category>masimah</category>
                <author>masimah</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jun 2020 23:27:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا نوشتن میتونه کمک کنه خودمون رو بهتر بشناسیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@masimah/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%87-%DA%A9%D9%85%DA%A9-%DA%A9%D9%86%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%85-gz1vibopqvs9</link>
                <description>نویسندگی راهی برای تخلیه ذهن منیکم استرس دارم :))با اینکه نمیدونم اصلا قراره جز خودم کسی اینارو بخونه یا نه! ولی الان استرس دارم چونکه:1) اولین باره که دارم اینجا می نویسم و احتمال می دم به جز خودم کسایی که نمیشناسمشون دلنوشته هام رو بخونن...2) میدونم اصلا مهارت نوشتن ندارم ، ی زمانی وبلاگ شخصی داشتم اما کسی نمیومد بخونه :)))) خیالم راحت بود3) ی وقتایی تو دفتر خاطراتم یه چیزایی نوشتم که سعی کردم قایمش کنم کسی نبینه :(آخی ... ی کم یخم آب شد!چرا ویرگول؟چون:محیط سادش استرسم رو برای نوشتن کم میکنه و تمرکزم رو ازم نمیگیرهشاید کسی نوشته هام رو خوند و راهنمایی هاش کمک کردشاااااید ی زمانی نوشته هام به کسی کمک کردتخلیه کنم این ذهن پر از حرف، رو این آنشرلی درونم رو...!!یاد بگیرم ازتون چطور بهتر فکر کنم، رفتار کنم، تصمیم بگیرم، عمل کنم و زندگی کنم ...و ...یکم در مورد خودم بگمیه جورایی آنشرلی درونم رو دوست دارممن یه دختر پرحرف( در حد آنشرلی)، رویاپرداز، کنجکاوم که راه های زیادی تو دنیا هست که نرفتم و دلم میخواسته برم ...بیشتر می خوام خودمو زودتر کشف کنم و دنبال آرزوم بدووم ولی هنوز پیداش نکردمو اینکه تو سن 28 سالگی هنوز نمیدونم قراره چکار کنم اضطراب شدیدی بهم داده و هراز گاهی ی تصمیم میگرم، نصفه کاره انجامش میدم و بعد ولش می کنم ....توی این سیکل معیوب گیر افتادم...امیدوارم ب زودی بتونم راهم رو پیدا کنم.نرم افزار خوندم، وارد ی تیم استارتاپی شدم ، برنامه نویسی اندروید ( در حد خیلی آماتور)، گرافیک و طراحی ui ux (در حد متوسط)، طراحی وبسایت ( نصف کاره )، ی کم تولید محتوا، مدیریت ( مدیرعامل ) تیم استارتاپی اما من عاشق هنرم عاشق نقاشی و طراحی و رنگ و هرچ ک با چشم دیده بشه... اما نمیدونم چطور ی مسیر پیدا کنم که هم بتونم کار داشته باشم و هم بتونم تو زمینه ای که بهش علاقه دارم موفق بشم ... ی جورایی تو ایران هنوز اون الگویی که می خوام رو پیدا نکردم ...چطور راهت رو پیدا کردی؟مسیر موفقیت پر از چالشه!هرکسی یه داستانی داره توی زندگیشمن عاشق خوندن داستان زندگی دیگران، وقتی ی کتاب میخونم و داستان زندگی کسی رو گوش میدم، یاد میگیرم ازش... حالا اون شخص حتما آدم تحصیل کرده و با سواد یا رئیس ، مهندس، دکتر و ... نیست، اصلا ممکنه داستان زندگیش داستان شکست هاش باشه، ولی من از هموناهم یاد میگیرماینجای داستان زندگی خودم منتظر ی تلنگرم که بهم بگه چطور خودم رو و اون کاری ک من توش موفقم و حال خودم رو هم خوب میکنه رو پیدا کنم...تجربتون تو پیدا کردن راهتون میتونه به من کمک کنه...منتظر کامنت هاتون هستم</description>
                <category>masimah</category>
                <author>masimah</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2020 00:38:35 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>