<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مسعود طلوع ناصری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@masoodtn</link>
        <description>شیفته حافظ و دلداده سه تار</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 00:20:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/43116/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مسعود طلوع ناصری</title>
            <link>https://virgool.io/@masoodtn</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حافظ ، سفرهند با بیمه ازکی</title>
                <link>https://virgool.io/@masoodtn/%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B2%DA%A9%DB%8C-iegtrv75pjir</link>
                <description>سفر هندوستان با بیمه ازکیخاطرم هست کنار آب رکن آباد نشسته بودم و غزلی را که به تازگی سروده بودم زمزمه میکردم  :گُلعِذاری ز گلستانِ جهان ما را بس   زین چمن سایهٔ آن سروِ روان ما را بسمن و همصحبتیِ اهلِ ریا دورَم باد       از گرانانِ جهان، رَطلِ گران ما را بسقصرِ فردوس به پاداشِ عمل می‌بخشند   ما که رندیم و گدا، دیرِ مُغان ما را بسبنشین بر لبِ جوی و گذرِ عمر ببین  کاین اشارت ز جهانِ گذران، ما را بسدر عوالم خودم بودم که محمد گل اندام آمد و برایم نامه ای آورد ، دعوتنامه سفر به هند !گفتم محمد جان میدانی که من الان 57 ساله ام و واقعا تحمل سفری چنین دور و دراز را ندارم . خودت میدانی که چه قدر شیراز را دوست دارم و دوری از این شهر خیلی برایم سخت است ضمنا تو که شیرازی ها را خوب میشناسی و با خنده ای گفتم عامو خیلی دوره ...تازه همین الان که آمدی ذهن مرا آشفته کردی ، بگذار ادامه غزلم را برایت بخوانم  غزلی که در باره بی نیازی از دنیا و دوری از زیاده طلبی است ...محمد گفت بخوان دوست من ،مرا با همین حرفها و غزل ها شیفته خودت کرده ایگفتم بگذار ادامه غزلم را برایت بخوانم بعد به تو گوش میدهم .نقدِ بازارِ جهان بِنگر و آزارِ جهان  گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بسیار با ماست، چه حاجت که زیادت طلبیم؟ دولتِ صحبتِ آن مونسِ جان ما را بساز درِ خویش خدا را به بهشتم مَفرست      که سرِ کویِ تو از کون و مکان ما را بسحافظ از مَشْرَبِ قسمت گِلِه ناانصافیست طبعِ چون آب و غزل‌هایِ روان ما را بسغزل که تمام شد گل اندام گفت مثل همیشه بینظیر سروده ای ولی گوش کن به من که ماجرا را برایت بگویم .میر فیض‌الله انجو را که می شناسی ، وزیر محمودشاه بهمنی حاکم دکن هندوستان ، از تو برای سفر به آن‌جا دعوت کرده و هزینهٔ سفر را هم فرستاده و به همراه هزینه سفر یک بیمه نامه مسافرتی کامل هم ارسال کرده است . بیمه ازکیگفتم بیمه ازکی ؟ محمد پاسخ داد بله چون من به میر فیض الله گفته بودم که تو تمایلی به سفر کردن نداری. او هم برای اطمینان خاطر تو و رفع نگرانی ات بابت این سفر طولانی این بیمه نامه را فرستاده است. من هم تازه آن را خوانده ام ولی خلاصه بگویم که دگر نگران گم شدن وسایل و یا خساراتی که در حین سفر امکان بروز دارد نباش همینطور اگر خدای ناکرده بیمار شدی هزینه های درمان، تمام و کمال پرداخت میشود و خیلی موارد دیگر که هنوز کامل نخوانده ام .به نظرم پیشنهاد بدی نیست ولی بگذار بیشتر فکرکنم.گل اندام گفت اگر این بیمه نامه که از 650 سال آینده به دوره ما آمده است زودتر به ذهن خود ما رسیده بود یک بنگاه بیمه تاسیس میکردیم و همه کاروانهای تجاری را بیمه میکردیم که دیگر محتاج گرفتن وظیفه از دربار نباشیگفتم خودت که میدانی قبلا هم سروده ام ما وظیفه دربار را خرج شراب و گل میکنیم . وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبیدگل اندام گفت منظورت که گلی نیست که 650 سال بعد بین جوانان متداول شده و همه جا را پر از دود میکند ؟گفتم نمیدانم چه می گویی؟! تو امروز خیلی حرفهای عجیب و غریب میزنی.به نظرم این دعوت را بپذیریم هرچند میدانی که سفر قبلی که من سوار کشتی شدم کمی که از ساحل دور شدیم و موج دریا کشتی را تکان میداد من با استیصال گفتم که برگردیم ، کار نیمه تمامی دارم و کشتی برگشت .یادت که می آید و نتیجه آن غزل زیر بود :دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی‌ارزد به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمی‌ارزدبه کوی می فروشانش به جامی بر نمی‌گیرند زهی سجاده تقوا که یک ساغر نمی‌ارزدرقیبم سرزنش‌ها کرد کز این باب رخ برتاب چه افتاد این سر ما را که خاک در نمی‌ارزدشکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی‌ارزدچه آسان می‌نمود اول غم دریا به بوی سود غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی‌ارزدتو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی که شادی جهان گیری غم لشکر نمی‌ارزدچو حافظ در قناعت کوش و از دنیای دون بگذر که یک جو منت دونان دو صد من زر نمی‌ارزدالبته نمیدانم چگونه با اینهمه گله ای که کرده بودم دوباره دعوتنامه برای من فرستاده اندگل اندام گفت به پشت گرمی بیمه ازکی!پس فکر میکنم بعد از این سفر باید بیت زیر یک جوری به غزل بالا اضافه کنمغم دریا و موج و دوری شیراز می ارزدکه می گوید سفر با بیمه ازکی نمی ارزد؟گل اندام با لبخند گفت پس من میروم که مقدمات سفرمان را مهیا کنم.21 آبانماه 1402</description>
                <category>مسعود طلوع ناصری</category>
                <author>مسعود طلوع ناصری</author>
                <pubDate>Sun, 12 Nov 2023 15:17:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد شاخه نبات من</title>
                <link>https://virgool.io/@masoodtn/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%D8%AE%D9%87-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%86-twilord64qmm</link>
                <description>این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد .... اجر صبریست کز آن شاخه نباتم دادندشاخ نبات من در بین عوام معروف و مشهور شده که شاخه نبات ( شاخ نبات ) نام همسر یا معشوقه حافظ بوده است  ، و یا اینکه حافظ ،این لقب را برای همسرش در نظر گرفته که نشانه شیرینی و دلبری وی بوده است  .هر چند از زندگی خصوصی حافظ اطلاع چندانی در دست نیست و صرفا این یک گمان است ، گمانی که مردم دوست داشتند در مورد حافظ بر سر زبانها باشد چرا که حافظ بیش از ششصد سال است که با مردم ایران زندگی کرده و بسیار افسانه ها و قصه ها در مورد وی بین مردم کوچه و بازار گفته شده و از این پس هم گفته خواهد شد.از دیرباز تا امروز، موقع فال گرفتن ،حافظ را به شاخ نباتش قسم میدهیم، به کسی که خیلی دوستش داشته و خاطرش برایش عزیز بوده است.حافظ می فرماید این اشعار من که مثل شهد و شکر اینقدر شیرین است به خاطر پاداشی است که از صبوری همسرم در این زندگی به دست آورده ام . همه میدانیم که اگر محیط خانه از نظر عاطفی و احساسی غنی باشد طرفین رشد خواهند کرد و واقعا پشت هر مرد موفقی یک زن کاردان با احساس و صبور وجود دارد که امکان رشد و شکوفایی استعدادها را فراهم میکند .میگوید تاثیری که از  شاخه نبات و زندگی با وی داشتم باعث شد اینقدر شیرین سخن شوم و تاثیری که از همسرش دریافته در شاعر شدن و طنازی خودش مهم میدونسته...از طرفی برخی از ادبا میگویند منظور از شاخ نبات، قلم نی بوده که حافظ با آن اشعارش را مینوشته چون در یکی دو بیت دیگر به این موضوع صراحتا اشاره کرده است .حافظ چه طرفه شاخه نباتی است کلک تو ..... کش میوه دلپذیرتر از شهد و شکر استکلک همان قلم نی است که اینجا به شاخ نبات تشبیه شده ، در واقع حافظ به شیرین سخنی خود اذعان داشته و میوه آن  یعنی اشعارش را  دلپذیر تر از شهد و شکر دانسته است. یا در بیتی دیگر فرموده :کلک حافظ شکرین میوه نباتیست بچین......    که در این باغ نبینی ثمری بهتر از اینمیگوید قلم حافظ مثل نبات شیرین است برای همین میوه آن که این غزلیات نغز و شیرین است دریابید که بهتر از این نصیبتان نخواهد شد.اما من بیشتر دوست دارم روایت اول را بپذیرم چون با روح عاشقانه حافظ نزدیکتر است .امروز روز تولد همسر زیبای من است و 30 سال از همنشینی و همراهی ما میگذرد. سی سال که مثل برق و باد گذشت و هر چه پیشتر میرویم بیشتر عاشق اش می شوم. انسان بینظیری که همیشه همراه و پشتیبان و یار و رفیق ام بوده و به جرات تنها رفیق زندگی ام که همیشه و هر لحظه در کنارم بوده... همه جا  در سختیها و خوشی ها ...عشق تو و مهر تو سرشته به جانم  ...........                گر شکنی وعده من هنوز برآنم لحظه به لحظه پر است از تو وجودم  ..........             گر که دمی بی توام بگو که بدانمپنجره بسته را نگاه تو بگشود  ..........                       دست تو سوی نسیم کرده روانمشعر من از چشمه کلام تو جوشید  ..........              قصه شوق است آمده به زبانمبا تو که هستم منم بدون تو هیچم  ..........             بی تو خسم با تو باغ سبز جهانم برگ فتاده ز شاخه دیده ای هرگز..........                   بی سرو سامان و خسته بی تو همانمهر چه بگویی، کنم به دیده منت ..........                 ترک تو هرگز نگو نگو نتوانم این چند بیت را چند سال پیش برای همسر عزیزم سروده بودم و واقعا تاثیر یک وجود پر از عشق و محبت و یک همراه بینظیر آدمی مثل مرا شاعر کرد دیگر چه برسد به حافظ نازنینمان که دریای شعر و غزل بود.این روزها لحظه شماری میکنم که زودتر به خانه برسم تا در کنارش باشم احساس میکنم فرصت مان برای دیدار و در کنار هم بودن هر روز کمتر میشود . هر روز به شوق دیدنش از خواب برمیخیزم و هر شب در کنارش و با گرمای نفسش جان میگیرم .زندگی بسیار کوتاهه ولی من این شانس را داشتم که لحظات زندگی ام را در کنار او سپری میکنم و تا ابد دوستش دارم حتی وقتی که دیگر در این دنیا نباشم .تولدت مبارک شاخ نبات من .  یازدهم آبانماه 1402</description>
                <category>مسعود طلوع ناصری</category>
                <author>مسعود طلوع ناصری</author>
                <pubDate>Tue, 31 Oct 2023 16:25:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساقی چراغ می به ره آفتاب دار</title>
                <link>https://virgool.io/@masoodtn/%D8%B3%D8%A7%D9%82%DB%8C-%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%87-%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-jzt2frky0owk</link>
                <description>همه ابیات حافظ نازنین ما دلکش و نغزست اما برخی ابیات آن مثل این بیت یگانه و بی همتاست ساقی چراغ می به ره آفتاب دار ....گو برفروز مشعله صبحگاه از اوشراب نورانی روشنایی بخشی که پهلو به آفتاب میزند نه از آفتاب بالاتر و پرنورتر که مشعله صبحگاهی را بر می افروزد...اگر فرصتی یافته باشید که طلوع خورشید را در طبیعتی به دور از شهر بنگرید در می یابید که چه تعبیر زیبا و بینظیری در این بیت نهفته است . وقتی خورشید کم کم بالا می آید گویی هیمه ای سرد کم کم گرم  و روشن شده و شعله می گیرد و به رنگ آتشین جلوه گر میشود .  تاثیر شراب نیز جرعه جرعه و کم کم است و اگر آداب شراب نوشی رعایت گردد؛ گیرایی مستی به تدریج همچون گرمای آفتاب در بدن شعله می گیرد و در اوج مستی گوییا آدمی چون مشعله صبحگاه فروزان و گدازان به رقصی نرم با دنیای اطراف می پردازد.شراب صبحگاهی را صبوح می نامند و در زمانه حافظ که آدمی با طبیعت انس والفتی دیگرگونه داشته شراب نوشیدن در صبح مرسوم بود و بر خلاف شرابی که شبانه و در جمع یاران مینوشند ، صبوحی را معمولا تنها مینوشند آن هم به اقتضای حال و یا یکی شدن با طبیعت ،با خورشید...هدف صبوحی مستی نیست که سرخوشی و گرمی بخشیدن به تن در سرمای صبحگاه است  صبوحی را به نیت دیگری نیز می نوشند ، رندان شیرازی آن را پیک خمارشکن می نامند که خماری و سردرد مستی شبانه را می زداید .به قول سعدی نازنین: یاران صبوحیم کجایندتا دردسر خمار گویم ؟صبوحی کنایه از رندانی که همواره در صبح شراب می نوشند نیز به کار رفته است چنانکه در بیت بالا سعدی به آن اشاره کرده است و یا حافظ در بیت زیر می فرماید : به مطربان صبوحی دهیم جامه چاکبدین نوید که باد سحرگهی آورد ...مطربانی که شراب صبحگاهی را با شادی و طرب در جمع یاران میگرداندند و حافظ را از خود بیخود کرده اند که جامه از تن به در آرد و ببخشاید .رمز جامه چاک دادن در چیست ؟جامه ی چاک: درقدیم رسم براین بوده که اگربرای کسی اتّفاق خوبی رخ می  داد بی درنگ اقدام به پاره کردن ِ خرقه وتن پوش ِ خودکرده وقطعه های پاره  شده را به این نیّت که برای آنان نیزاتّفاق خوب رُخ دهد به عنوان تبرّک  درمیان مردم پخش می کردند. مردم براین باوربودند که باجمع آوری آنها ودوختن  لباس ازتکّه های جمع آوری شده، دعاهای آنان نیز زودتر درمسیراجابت شدن  قرارمی گیرد.هنوزهم این رسم دربسیاری ازنقاط وجود دارد،  کسانی که  بنوعی ازبیماری وگرفتاری به نوعی شفاپیدامی کنند،مردم لباس های اوراتکه تکه  کرده وبه عنوان تبرّک باخودمی برند تاخواسته های آنان نیزبرآورده گردد.  معنی  بیت: به خاطر این مژده ای که باد سحرگاهی ،درموردِ بهبودی اوضاع اجتماع  آورده  خرقه ی خودرا پاره پاره کرده و به نوازندگان صبوحی که برای خوردن  شراب صبحگاهی، موسیقی می نوازند می بخشیم.( این بخش درمورد جامه ی چاک  از گنجور اقتباس شده است )ارتباط سازمان یافته بینظیری بین تک تک ابیات و مجموعه غزلیات حافظ برقرار است و اگر به رموز کلمات وی آگاه شویم با یک فرهنگ عمیق انسانی روبرو می شویم فرهنگی که در آن شراب نوشیدن در صبحگاه ما را تا پایان روز سرخوش و مست می دارد...ساقی چراغ می به ره آفتاب دار ....گو برفروز مشعله صبحگاه از او</description>
                <category>مسعود طلوع ناصری</category>
                <author>مسعود طلوع ناصری</author>
                <pubDate>Sat, 26 Feb 2022 22:55:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جشن تولد حافظ با حضور استاد شجریان</title>
                <link>https://virgool.io/@masoodtn/%D8%AC%D8%B4%D9%86-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%A8%D8%A7-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%B4%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-f2fjqq6t5ezx</link>
                <description>جشن تولد حافظ استاد جانان ما استاد شجریان تعلق خاطری عجیب به حافظ داشت و بسیاری از غزلیات نغز و دلکش حافظ را با آواز آسمانی خود جاودانه کرد . به تعبیر استاد شفیعی کدکنی ، غزل با حافظ به اوج رسید و آواز با شجریان ...ارتباط این دو اسطوره فرهنگ ایرانی بسیار عمیق بود به گونه ای که گویا حافظ غزلیاتش را سروده بود تا پس از قرنها از حنجره داودی استاد و به اقتضای اوضاع زمانه بازخوانی شود .شجریان در جایی گفته بود شاید ماه ها برای یافتن شعر و غزل مناسب آوازهایم در دیوان شعرا کنکاش میکنم اما به نظر میرسد برای انتخاب از غزلیات حافظ چندان نیاز به جستجو نداشته است .شماری از بهترین کارهای استاد با غزلیات حافظ جان گرفته است استاد ابتهاج در وصف خوانش آسمانی بیت زیر گفته بود اگر حافظ در آن مجلس بود با شنیدن این صدای آسمانی ، شجریان را غرق بوسه میکرد .مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند و من مطمئنم که امروز حافظ ،شجریان را غرق بوسه کرده است ...گاه تقارن های عجیبی رخ میدهد که آدمی را به فکر وا میدارد که چه حکمتی پس این تقارن و مشابهت وجود دارد ؟ امروز روز تولد حافظ است یک روز پس از خاکسپاری استاد و به نیت هر ساله تفالی به دیوان خواجه حافظ زدم  و با دیدن این غزل اشک در چشمانم حلقه زد :دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود گویی حافظ شب گذشته در حلقه دوستان و یاران همدل از استاد میگفتند و میشنیدند و تا دیر وقت از هنرش که سلسله وار و پیوسته در اوج بود سخن میگفتند.دل که از ناوک مژگان تو در خون می گشت باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود عالم از شور شر عشق خبر هیچ نداشت فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود غمزه جادوی شجریان ، آواز عاشقانه اش بود که در جهان طنین انداز شد ...من سرگشته هم از اهل سلامت بودم دام راهم شکن طره هندوی تو بود و بیت پایانی که به عشق جاودان حافظ و شجریان  به یکدیگر به وضوح اشاره میکند:به وفای تو که بر تربت حافظ بگذرکز جهان می شد و در آرزوی روی تو بود امروز شجریان به حافظیه رفته بود تا در جشن تولد حافظ حضور یابد ... شجریان چند بار در حافظیه پیش از انقلاب در جوار حافظ آواز خوانده بود ولی امروز در جشن تولد حافظ زیباترین ترانه اش را اجرا کرد :در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی...اگر فرصتی یافتید ترانه شیدایی استاد شجریان با سنتور بینظیر استاد مشکاتیان و ضرب استاد فرهنگفر را جستجو کنید و بشنوید تا در این جشن تولد حضور داشته باشید .تولدت مبارک حافظ عزیزم مراقب استاد باش / بیستم مهرماه نود و نه</description>
                <category>مسعود طلوع ناصری</category>
                <author>مسعود طلوع ناصری</author>
                <pubDate>Sun, 11 Oct 2020 15:47:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@masoodtn/%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%B3-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85-%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D8%B4%D8%AF-gttx4xs7lxz5</link>
                <description>خنیاگر غزلهای حافظ در کنار فردوسی در جاودانگی آرمید...بسیار حافظ می خواندم و اکثر غزلها را از بر داشتم و فکر میکردم معانی آنها را درک میکنم البته خامی دوره نوجوانی بود ... اولین نواری که از  استاد خریدم کاست بیداد بود سال 62 ،مثل تشنه ای که به چشمه ای گوارا رسیده باشد ، سراسیمه و با ولع تمامی آن را لاجرعه سرکشیدم و سپس بارها و بارها جرعه جرعه نوشیدم و هیچ وقت تا امروز سیراب نشده ام .بیداد یکی از سیاسی ترین کارهای استاد در سالهای وحشت و اختناق در اوج سالهای سیاه دهه 60 ،خیلی زود در جمع هنرمندان و مردم به یکی از نمادهای اعتراض به اوضاع جامعه ، فرهنگ و سیاست تبدیل شد .بیداد یکی از گوشه های مهم و تاثیر گذار دستگاه همایون از ردیف موسیقی ملی ایران پس از آن به یک نماد اعتراض بدل شد و استاد مشکاتیان به عنوان خالق مقدمه این  اثر یکی از زیباترین و پر احساس ترین قطعات موسیقی ایران را به گوش اهل دل رساند . قطعه ای مملو از احساس غم ، خشم ، نا امیدی و نهایتا شور و امید  ...قطعه ای بی نهایت تصویری که معمولا در موسیقی ایرانی کمتر سابقه داشت و بدون هیچ کلامی به وضوح تمامی آن سالها را به تصویر کشید ...پس از آن آواز جاودانی استاد با غزل یار دیرینه اش حافظ طنین انداز شد : یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد .... دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد ...شجریان با ذوق و قریحه و هوش اجتماعی بالایی که داشت خیلی بیش و پیش از عوام فهمید که همه آن شعارهای برابری و برادری اول انقلاب چه زود بر باد رفت و سیاهی شب بر پرده سبز جنگل را می دید.آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد ؟اگرچه این غزل ششصد سال پیش در دوره سیاهی همانند این  سالها ،در دوره تسلط امیر مبارزالدین  از ذهن حافظ بر صفحه کاغذ نگاشته شده بود اما پنداری حافظ این غزل را همان سال 62  و برای آواز شجریان سروده بود . اینگونه است که مرگ بی معنا میشود چرا که روح حافظ و شجریان در این اثر یکی شده است.کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی حق شناسان را چه حال افتاد ، یاران را چه شد ؟لعلی از کان محبت بر نیامد سالهاست تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد ؟تمامی غزل اشاره به حسرت و افسوس از دست رفتن دوستیها و خوبی ها و سیطره نامردمی و بدی هاست .شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار مهربانی کی سرآمد شهر یاران را چه شد ؟شجریان فرزند خلف حافظ بود و از رندی حافظ بهره ها داشت ... به یاد دارم سیاه دلان و کج فهمان و عمله استبداد ، پس از انتشار آلبوم بیداد، اعتراض را حتی به مجلس هم کشاندند با این توجیه که شجریان در این بیت به از دست رفتن سلطنت پادشاهی اشاره کرده است .شجریان در توضیحی یاد آور شد که در مصراع دوم هم می توان شهریاران خواند ( به معنای پادشاهان ) و هم می توان شهر یاران خواند و با رندی از مهلکه گریخت .گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد ؟بیت بعدی را با زیباترین حالت ممکن خوانده است و به تک تک کلمات جان بخشیده است گویی بغضی هزارساله را که در گلوی مرغ حق خاموش مانده ، گریسته است ...بر جلد نواری که هنوز هم در اتاقم هست ،بلبلی تنها و کام بسته در باغی بی برگ و درخت، جدا افتاده از دیگران نقاشی شده است که نمادی از تنهایی هنرمندان و مهجوری آواز و موسیقی است در باغ بی برگی !صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد ؟ گویا با دریغ و افسوس خاموشی بلبلان و مرگ آواز خوش و برآمدن قار قار کلاغان را می گریست ...زهره ،سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد ؟هزار بار این نوار را گوش کرده باشم اغراق نکرده ام و هر بار معنایی جدید و نو در آن یافته ام ...بیهوده نیست که استاد شجریان جاودانگی را پیش از مرگ دریافته بود و ماندگاری صدایش را باور داشت .وقتی که امروز راه ها را بستند که خیل عاشقانش در مراسم خاکسپاری غایب باشند و محدودیت های گسترده ای برای این مراسم اعمال کردند دوباره گوش جان به بیداد سپردم و به بیت آخرین رسیدم... بیت آخر انگاری تسکینی است بر اینهمه بیداد و برآمدن امیدی از دل سیاهی ...حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد ؟دور روزگاران چنان گردید که استاد را در کنار فردوسی به طبیعت سپردند و این چنین شد که استاد که هیچگاه شعری از فردوسی را به آواز نخوانده بود ، زیباترین آوازش را با این بیت از شاهنامه تکمیل کرد :از آن پس نمیرم  که من زنده ام که تخم سخن را پراکنده ام برآوردم از نظم کاخی بلند که از باد و باران نیابد گزند شجریان نگاهبان و زنده کننده موسیقی ایران فرزند فردوسی بزرگ ،در کنار نگاهبان و زنده کننده زبان فارسی تا ابد زنده و جاوید آرمید .نوزدهم مهرماه هزار و سیصد و نود و نه  </description>
                <category>مسعود طلوع ناصری</category>
                <author>مسعود طلوع ناصری</author>
                <pubDate>Sat, 10 Oct 2020 12:31:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حافظ و کرونا!</title>
                <link>https://virgool.io/@masoodtn/%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D9%88-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-vp7c9ch9o0xt</link>
                <description>جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است                     پیاله گیر که عمر عزیز بی‌بدل استیکی از مزایای دوران قرنطینگی کرونایی بازخوانی غزلهای حافظ بود و عجیب آرامش بخش بود و از طرفی عبرت آموز ،چرا که به نظر میرسه حافظ هم در دوره عمرش با شرایط مشابه روبرو بوده حالا نه دقیقا کرونا ولی مشابه اش!دل و دینم شدو دلبر به ملامت برخاست                گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست دو نکته روشنه یکی اینکه دلبر ترسیده حافظ کرونا گرفته باشه و با حالت سرزنش جویی که چرا رعایت نکردی  و  ...از حافظ کناره گرفته و گفته سلامت از تو دور شده ... دوم اینکه عقل دلبرو بیشتر کار میکرده میفهمیده که قرنطینه جواب میده ! حافظ هم برای اینکه خودش را از تک و تا نندازه جوا ب داده :باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است                   شمشاد خانه پرور من از که کمتر است ؟!یعنی باشه برو میمونم تو خونه و با دلبر خانگی روزگار میگذرونم و تازه خیلی نامحسوس اشاره کرده که همسرش چیزی هم از بقیه دلبرها کمتر نداره!البته خونه نشینی سخته خصوصا برای حافظ که هر روز سری به میکده  هم می زده ... بعد از چند روز میگه :خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان                   زین فتنه ها که دامن آخر زمان گرفت یعنی تا شرایط یک کمی سخت میشده همه زود فکر میکردن آخر زمان شده و همه چیز داره از بین میره البته چاره کار را خودش بهتر از هر کسی میدونسته :می خور که هر که آخر کار جهان بدید                      از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت آمار کشته ها را می شنیده و برای رهایی از غم و اندوه می سروده :به می عمارت دل کن که این جهان خراب                 بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت خوب البته آدم چه قدر میتونه تنهایی می بزنه بالاخره نیاز به یک حریف باده پیما داره همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی به پیام آشنایان بنوازد آشنا را مثل امروز که اینهمه شبکه مجازی نبوده ...چشم اش به در بوده که صبح نامه ای ، پیکی ، کبوتر نامه رسانی پیام دوستان را بیاره و دلش شاد بشه  و یا اتفاقی بیفته که اوضاع تغییر کنه کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز                             باشد که باز بینیم دیدار آشنا را از اون طرف حافظ بالاخره به آرزوش که تخته شدن دکان دینداری شیخ و واعظه رسیده و دیده که همه منبرها و روضه ها تعطیل شده و بساط میگساری بیش از هر زمان دیگری فراهمه ،صحبتهای دوستان و آشنایان متشرع اش را هم می شنیده و در دل به بلاهت شون می خندیده...یک عده ای از ضریح لیسان ناراحت بودن ازبسته شدن حرم ها ...تازه از اون بدتر دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون ؟روی سوی خانه خمار دارد پیر ما پیر و مرادشون به بهانه خرید الکل ، سراغ میخونه و خونه ساقی خمار  را گرفته و مریدان گیج شدن که حالا چه کار کنیم ؟حالا بعد از دفع بلا چه طوری بگیم دوباره این امامزاده و ضریح شفا میده ؟خلاصه که شرایط خیلی شبیه این روزای ما بوده و مثل این روزها یه عده ای سودجو شراب تقلبی هم تو بازار میفروختن و حافظ مراقب بوده شرابی بی خمارم بخش یارب                     که با وی هیچ دردسر نباشد البته معلومه که  آب قاطی مشروب میکردن میفروختن که باعث سردرد میشده امان از کم فروشی! باز شکرش باقیه اون زمان مشروب تقلبی نمیدادن دست مردم ...دقیقا هم این همزمانی در روزهای عید نوروز بوده و قوز بالا قوزاگرچه باده فرح بخش و باد گل بیز است به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است هشدار میده به رفقا که مراقب باشید گشت امنیت اخلاقی یقه تون را نگیره چون خیلی شامه اش تیز شده صراحی و حریفی گرت به چنگ افتد به عقل نوش که ایام فتنه انگیز است یعنی در این شرایط اگر شراب خوب و حریف هم پیاله پیدا کردی مراقب باشین که روزگار بدیه بهتر است کل غزل را دوباره با دقت بخونیم :اگر چه باده فرح بخش و باد گل‌بیز استبه بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز استصراحی ای و حریفی گرت به چنگ افتدبه عقل نوش که ایام فتنه انگیز استدر آستین مرقع پیاله پنهان کنکه همچو چشم صراحی زمانه خون‌ریز استبه آب دیده بشوییم خرقه‌ها از میکه موسم ورع و روزگار پرهیز استمجوی عیش خوش از دور باژگون سپهرکه صاف این سر خم جمله دردی آمیز استسپهر برشده پرویزنیست خون افشانکه ریزه‌اش سر کسری و تاج پرویز استعراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظبیا که نوبت بغداد و وقت تبریز استهمه گیری هم شایع شده از شیراز به عراق و تبریز هم گسترش پیدا کرده ...در خانه بمانیم !البته من طنز پرداز خوبی نیستم و صرفا برای اینکه لبخندی به لبان مخاطبان اندک این متن برسونم کمی چاشنی طنز در نوشته ام وارد شد. در پایان بد نیست غزل زیر را هم با صدای بلند بازخوانی کنیم و به معانی و مشابهت اش با روزگار ما توجه کنیمیکی از دلایلی که حافظ هیچ وقت قدیمی نمیشه همین مشابهت و همزمانی اتفاقاتیه که ظاهرا پس از گذر قرنها هنوز هم تکرار میشه . به هرحال امیدوارم این دوران هم با سلامتی برای همه ایرانیان به پایان برسه ... برگردیم به حافظ بزرگ:در این زمانه رفیقی که خالی از خلل استصراحی می ناب و سفینه غزل استجریده رو که گذرگاه عافیت تنگ استپیاله گیر که عمر عزیز بی‌بدل استنه من ز بی عملی در جهان ملولم و بسملالت علما هم ز علم بی عمل استبه چشم عقل در این رهگذار پرآشوبجهان و کار جهان بی‌ثبات و بی‌محل استبگیر طره مه چهره‌ای و قصه مخوانکه سعد و نحس ز تاثیر زهره و زحل استدلم امید فراوان به وصل روی تو داشتولی اجل به ره عمر رهزن امل استبه هیچ دور نخواهند یافت هشیارشچنین که حافظ ما مست باده ازل است</description>
                <category>مسعود طلوع ناصری</category>
                <author>مسعود طلوع ناصری</author>
                <pubDate>Sat, 04 Apr 2020 13:15:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیر مغان در غزلیات حافظ</title>
                <link>https://virgool.io/@masoodtn/%D9%BE%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%BA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%BA%D8%B2%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-pecwsl5h1qwj</link>
                <description> تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بودسر ما خاک ره پیر مغان خواهد بودحلقه پیر مغان از ازلم در گوش استبر همانیم که بودیم و همان خواهد بودپیرمغان یا خود حافظ؟روزای اول ؛ پیر مغان را یک پیرمرد سپیدپوش با ریش سفید بلند  و چشمانی نافذ تجسم میکردم که تسلط کاملی بر ذهن و روح حافظ داشته و مسبب رمز و راز زندگی جاودانه حافظ  شده... بعدها دانستم که حافظ پیرو هیچ مکتب عرفانی خاصی نبوده و پیر و مرادی نداشته ولی در همه غزلیات ، پیرمغان حضوری برجسته و تاثیرگذار داره و حافظ خودش را دربست مرید وی میدونه... پس پیر مغان کنایه از کیست ؟مغ به روحانیان زرتشتی گفته میشود و ترکیب پیر مغان ترکیب نسبتا جدیدی است که اگرچه در شعر قبل از حافظ هم مثلا در شعر نظامی دیده شده ولی این تاثیر و معنایی را که حافظ از آن بهره گرفته نداشته است  و حافظ از زایش دوباره این ترکیب و پر وبال دادن به آن در شعر خود منظور خاصی دارد.مسلما حافظ در مورد تاریخ ایران مطالعه و تفکر زیادی داشته و در گذر از تخت جمشید و پاسارگاد به عظمت آن دوران واقف بوده و در مورد دین نیاکان ایرانیان - زرتشتیان - تحقیق میکرده و به واسطه روح حساس و نبوغ فوق العاده ای که داشته همواره از اینکه ایرانیان از آن اوج عظمت و دانش و راستی به این روزگار پر نیرنگ و فریب تنزل کرده اند غمگین میشده ولی به جای اینکه در غم و اندوه گذشته از دست رفته مرثیه سرایی کنه به فکر راه چاره بوده... حافظ با تمام وجود حس میکرده که به جای فرهنگ پندار و کردار و گفتار نیک ،  ایرانیان در بی فرهنگی دروغ و ریاکاری غرق شده اند . همین امرباعث شده  که حافظ به عنوان  معترض جاودانی ریاکاری ، فریب و نیرنگ در ادبیات ما شناخته بشه  و همه جا در اشعارش با نماد ریاکاری یعنی واعظ و شیخ سر ناسازگاری داشته باشه.. . پس پر بیراه نیست که در برابر واعظ که نماد ریاکاری و دروغ است ، پیر مغان را خلق کند و هرچه خیر و راستی و درستی است از زبان پیر مغان بر زبان بیاورد.مرید پیرمغانم ز من مرنج ای شیخ چراکه وعده توکردی و او به جا آورد در بررسی غزلیات ، پیرمغان همه جا مترادف با دانای کل ، نماد وفاداری ، راستگویی ، نیک اندیشی و زیبا بینی ، شادی افزا یی، سعادت بخشی و دولت ، چاره گری و راه نمایی است .حافظ با انتخاب این نماد و تقابل وی با واعظ و شیخ ، با زبان رندانه خود مخالفت خود را با بی فرهنگی مسلط بر جامعه که بر مدار دین دولتی و قدرت برآمده از آن به نابودی ایران و ایرانی کمر بسته است اعلام میکند و به عنوان سیاسی ترین منتقد و معترض جامعه رو به افول ایران بیانیه های مهمی صادر کرده است که تیغ تیز این اعتراض ها متوجه شیخ و واعظ و امیران ریاکار به ظاهر دین مدار است . گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکنشیخ ما گفت که در صومعه همت نبودمتاسفانه حافظ را به عنوان یک عارف غیب گو و در حد یک فالگیر تنزل داده اند ولی چشم بینا از خلال ابیات غزلیاتش پی میبرد که حافظ یک ایرانی دردمند و حساس به شرایط زمانه اش ، همواره تلاش کرده که راه رهایی را به ایرانیان نشان دهد . من و انکار شراب این چه حکایت باشدغالبا این قدرم عقل و کفایت باشدتا به غایت ره میخانه نمی‌دانستمور نه مستوری ما تا به چه غایت باشدزاهد و عجب و نماز و من و مستی و نیازتا تو را خود ز میان با که عنایت باشدزاهد ار راه به رندی نبرد معذور استعشق کاریست که موقوف هدایت باشدمن که شب‌ها ره تقوا زده‌ام با دف و چنگاین زمان سر به ره آرم چه حکایت باشدبنده پیر مغانم که ز جهلم برهاندپیر ما هر چه کند عین عنایت باشددوش از این غصه نخفتم که رفیقی می‌گفتحافظ ار مست بود جای شکایت باشدآیا پیر مغان خود حافظ است ؟  این مبنای نوشته بعدی است ولی تا آن روز در معنای غزل بالا که به پیرمغان اشاره کرده است بیاندیشید.   </description>
                <category>مسعود طلوع ناصری</category>
                <author>مسعود طلوع ناصری</author>
                <pubDate>Sat, 04 May 2019 16:16:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حافظ خوانی و رازهای آن</title>
                <link>https://virgool.io/@masoodtn/%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%86-fh46lndgjagd</link>
                <description>از نوجوانی به کتاب جیبی حافظ پدر دست یافتم از آن نسخه هایی که مینیاتورهای زیبارویان در حال رقص همواره در کنار پیرمردان نحیف و پیاله در دست تصویر شده بود و دختران زیبا ، صراحی در دست در حال پر کردن پیاله های شراب بودند و همه اجزای تصویر از ابر و درخت و پرنده در رقص و  سماع بود .همیشه با خود میگفتم چرا در این تصاویر، اکثر قریب به اتفاق مردان پیر و شکسته اند و این تناقض دیداری مر برا آن داشت که از لابلای غزلهای حافظ پاسخ خود را بجویم و البته کمتر بیابم .حافظ در بیتی کاملا زمینی و رندانه  سروده است :                 رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار              دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود ماه و خورشید هم در کنار یکدیگرند، یکی با خنده شرم آگین و دیگری مغموم در پرده فلک !!از همان زمان موسیقی شعر حافظ مرا به عالم مستی میبرد ، جادوی کلماتش ذهن و روحم را تسخیر کرده بود و همچون تشنه ای که هرگز سیراب نمیشود ، جرعه جرعه کلمات و اشعار در جانم می نشست و بر مستی ام  می افزود به گونه ای که حافظ همه جا در خلوت همراه و یارم بود و یک روز به خود آمدم که اکثر غزلیاتش را از بر در سینه داشتم و از حفظ میخواندم و چه بخت یار بودم در آن روزهای نوجوانی و ابتدای شباب...درجستجوی معنای غزلهایش و یافتن راز جاودانگی اش هرمکتوبی که در هر جا می یافتم با ولع میخواندم ولی باز هم آنچه میخواستم نمی یافتم و بعدها دانستم که راز ماندگاری حافظ همین دست نیافتنی بودن است .و هر کس فقط بخشی از آنچه خود دریافته است نگاشته و بهتر بگویم  هر کسی از دیدگاه خود تلاش کرده حافظ را آنجور که دوست دارد بنمایاند. هرکسی از ظن خود شد یار من از روزگار زندگی اش جزئیات زیادی باقی نمانده است که قطعا اگر چه نه به عمد بوده ولی از سوی حافظ تلاشی برای ثبت وقایع روزمره صورت نمیگرفته چه بسا حتی همین غزلیات در زمان حافظ جمع نشد و بعد مرگ ظاهری اش شاگرد یا کسانی در جمع آوری غزلیاتش کوشیدند .خودش هم میدانسته نباید در روزمرگی تاریخ و لابلای کتابهای تذکره نویسی حذف شود و همه اندیشه و خیال و حرفهای درونش را در لابلای غزلهایی اندک سروده و یافتن رازش را به خوانندگان خویش و در درازنای تاریخ سپرده است .من هم آنچه از لابلای اشعارش یافته ام مینویسم بیشتر برای نظم بخشیدن به ذهن خودم و یافتن درک و دریافت تازه ای از دیگر دوستانی که به حافظ عشق می ورزند .نه ادعای حافظ شناسی دارم که هر که هم مدعی است در خیال خویش است ولی از آنجا که  قریب 40 سال با حافظ همنشین دایمی بوده ام ، دوست دارم این شوق و عشق را با دیگران به اشتراک بگذارم . گاهی غزلی را با دیدگاه و برداشت خودم بخوانم و بنگارم و نظر دوستان صاحب دل دیگر را باز جویم و  در جستجوی راز حافظ باز هم از حافظ بخوانم  تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود                      سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بودحلقه پیر مغان از ازلم در گوش است                          بر همانیم که بودیم و همان خواهد بودبر سر تربت ما چون گذری همت خواه                           که زیارتگه رندان جهان خواهد بودبرو ای زاهد خودبین که ز چشم من و تو                         راز این پرده نهان است و نهان خواهد بودترک عاشق کش من مست برون رفت امروز                      تا دگر خون که از دیده روان خواهد بودچشمم آن دم که ز شوق تو نهد سر به لحد                       تا دم صبح قیامت نگران خواهد بودبخت حافظ گر از این گونه مدد خواهد کرد                     زلف معشوقه به دست دگران خواهد بود&quot;پیرمغان&quot; یکی از کلیدهای مهم حافظ است که صندوقچه های راز بسیاری را  می گشاید و این مبنای نوشته بعدی است .تا رازگشایی پیرمغان بدرود...</description>
                <category>مسعود طلوع ناصری</category>
                <author>مسعود طلوع ناصری</author>
                <pubDate>Sun, 28 Apr 2019 10:51:25 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>