<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مسعود عباسپور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@masoudabbaspour</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 14:29:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3698022/avatar/AGoKLo.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مسعود عباسپور</title>
            <link>https://virgool.io/@masoudabbaspour</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بابا سرهنگ-قسمت یازدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@masoudabbaspour/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-ccwyhfrve6um</link>
                <description>&quot;بابا، ما فقط داشتیم یه کم سفر می‌رفتیم!&quot;  گفت:  &quot;سفر؟! اونم با یه پسر غریبه؟! این فقط یه معنی داره: خیانت به ارتش خونه ما!&quot;  اورهان که دید کار به جاهای باریک رسیده، گفت:  &quot;جناب سرهنگ، من قصد بدی نداشتم. من فقط می‌خواستم نوش‌آفرین رو خوشبخت کنم!&quot;  بابام که انگار داشت منفجر می‌شد، گفت:  &quot;خوشبخت؟! تو هنوز نمی‌دونی خوشبختی یعنی چی! خوشبختی یعنی اینکه هیچ‌وقت تو زندگیت جرات نکنی از دستور من سرپیچی کنی!&quot;  قطار شروع به حرکت کرد. بابام هنوز داشت داد و فریاد می‌کرد که کنترلچی اومد و گفت:  &quot;آقا، اگه صدا رو کم نکنید، مجبوریم از قطار پیاده‌تون کنیم!&quot;  بابام برگشت و گفت:  &quot;قطار؟! من این قطار رو هم توقیف می‌کنم!&quot;تو اون لحظه نمی‌دونستم بخندم یا گریه کنم. قطار داشت به مقصد می‌رفت، ولی من نمی‌دونستم مقصد واقعی من کجاست. فقط یه چیز معلوم بود: این فرار قرار نبود به این راحتیا تموم بشه...تو همون لحظه که بابام با صدای طوفانی داد زد: &quot;نوش‌آفرین!&quot;، من و اورهان به‌سرعت شروع کردیم به دویدن. اگر تو اون لحظه کسی ما رو می‌دید، فکر می‌کرد داریم تو مسابقه دوی ماراتن شرکت می‌کنیم، ولی حقیقت این بود که من داشتم برای زنده موندنم می‌دویدم!اورهان نفس‌زنان گفت:  &quot;نوش‌آفرین، سمت راست برو، قطار از اون طرف حرکت می‌کنه!&quot;  گفتم: &quot;سمت راست؟ من فقط می‌دونم باید از بابام دور بشم، بقیه‌ش مهم نیست!&quot;بابام از پشت سر داد زد:  &quot;می‌خوای از دست سرهنگ فرار کنی؟! خیال کردی؟! پاهات به اندازه صدای من نمی‌رسه!&quot;  و راستش رو بخوای، شک نداشتم که این جمله واقعیت داشت. صدای بابام حتی از بلندگوهای ایستگاه هم بلندتر بود.اورهان به سمت بلیت‌فروشی دوید و داد زد:  &quot;نوش‌آفرین، بدو! بلیت‌ها دست منه!&quot;  من پشت سرش می‌دویدم و تو دلم می‌گفتم: &quot;خدایا، این چه فراریه؟ اگه زنده بمونم، قول می‌دم روزی هزار بار شکر کنم!&quot;رسیدیم به سکوی قطار. قطار آماده حرکت بود، ولی بابام هنوز پشت سرمون بود. توی اون شلوغی، همه نگاه‌ها به ما بود. انگار یه فیلم اکشن زنده تو ایستگاه اجرا می‌کردیم.  اورهان داد زد:  &quot;بپر تو قطار!&quot;  گفتم: &quot;بپرم؟! بابام از پنجره خودش رو می‌ندازه تو قطار!&quot;  ولی چاره‌ای نبود. پریدیم تو یکی از واگن‌ها، نفس‌زنان نشستیم و سعی کردیم آروم باشیم.هنوز چند ثانیه نگذشته بود که صدای آشنای بابام از ته واگن اومد:  &quot;فکر کردید می‌تونید قایم بشید؟!&quot;  من و اورهان خشک شدیم. بابام درست مثل کارآگاه‌ها ما رو ردیابی کرده بود. اورهان با چشم‌های گرد شده گفت:&quot;این دیگه چجور آدمیه؟ مگه GPS تو جیبشه؟!&quot;  گفتم: &quot;نه، فقط سبیلشه که قدرت داره!&quot;بابام به سمت ما اومد. بقیه مسافرا با تعجب نگاه می‌کردن. یکی از خانما گفت:  &quot;این آقا پدرته؟!&quot;  گفتم: &quot;بله، ولی لطفاً خودتونو دخالت ندید، چون ممکنه تبدیل به گروگان بشید!&quot;بابام نشست روبه‌روی ما و گفت:  &quot;خیال کردی می‌تونی از دست من فرار کنی، نوش‌آفرین؟! تو دختر منی، قانون خونه رو یادت رفته؟&quot;  من که دیگه دست و پامو گم کرده بودم، گفتم:  &quot;بابا، ما فقط داشتیم یه کم سفر می‌رفتیم!&quot;  گفت:  &quot;سفر؟! اونم با یه پسر غریبه؟! این فقط یه معنی داره: خیانت به ارتش خونه ما!&quot;  اورهان که دید کار به جاهای باریک رسیده، گفت:  &quot;جناب سرهنگ، من قصد بدی نداشتم. من فقط می‌خواستم نوش‌آفرین رو خوشبخت کنم!&quot;  بابام که انگار داشت منفجر می‌شد، گفت:  &quot;خوشبخت؟! تو هنوز نمی‌دونی خوشبختی یعنی چی! خوشبختی یعنی اینکه هیچ‌وقت تو زندگیت جرات نکنی از دستور من سرپیچی کنی!&quot;  قطار شروع به حرکت کرد. بابام هنوز داشت داد و فریاد می‌کرد که کنترلچی اومد و گفت:&quot;قطار؟! من این قطار رو هم توقیف می‌کنم!&quot;تو اون لحظه نمی‌دونستم بخندم یا گریه کنم. قطار داشت به مقصد می‌رفت، ولی من نمی‌دونستم مقصد واقعی من کجاست. فقط یه چیز معلوم بود: این فرار قرار نبود به این راحتیا تموم بشه.</description>
                <category>مسعود عباسپور</category>
                <author>مسعود عباسپور</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jan 2025 15:06:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بابا سرهنگ -قسمت دهم</title>
                <link>https://virgool.io/@masoudabbaspour/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%87%D9%85-ik39ippqctek</link>
                <description>صبح روز بعد، بابام مثل همیشه زودتر از خورشید بیدار شده بود و داشت تو حیاط فرماندهی می‌کرد. صدای پاهاش شبیه صدای لشکر بود که داره برای یه حمله تاریخی آماده می‌شه.  من اما تو اتاقم نشسته بودم و نقشه فرار رو با اورهان مرور می‌کردم. اورهان گفت:  &quot;نوش‌آفرین، فقط کافیه یه بهونه جور کنی که از خونه بیای بیرون. بقیه‌ش با من!&quot;  گفتم: &quot;آره، ولی برای بابام بیرون رفتن من شبیه خروج قطعات یک بمب اتمیه، همه چیز تحت نظارته!&quot;همون لحظه مامانم در رو باز کرد و گفت:  &quot;نوش‌آفرین! چرا هنوز حاضر نشدی؟ امروز باید با بابات بریم بازار برای خرید وسایل عروسی.&quot;  گفتم: &quot;عروسی؟! مامان، هنوز که چیزی قطعی نشده!&quot;  گفت: &quot;سرهنگ گفته، یعنی قطعی شده. تو فقط باید انتخاب کنی که رنگ پرده آشپزخونه‌ت سبز باشه یا کرم!&quot;  تو دلم گفتم: &quot;پرده آشپزخونه؟! من هنوز نمی‌دونم قراره با کی ازدواج کنم!&quot;بعد از ظهر، وقتی بابام دستور داد که باید باهاشون به بازار برم، نقشه فرار اورهان به ذهنم رسید. گفتم:  &quot;باشه، می‌رم. ولی می‌تونم اول یه سر به مغازه روبه‌رویی بزنم؟ می‌خوام برای خودم یه کتاب بخرم.&quot;  بابام که هیچوقت به کتاب علاقه‌ای نداشت، گفت:  &quot;کتاب؟ کتاب خوندن فایده‌ای نداره. ولی باشه، فقط زود برگرد.&quot;همین که از خونه بیرون زدم، اورهان رو دیدم که تو کوچه منتظرم بود. مثل یه قهرمان زیر یه درخت ایستاده بود و با اشاره گفت: &quot;زود باش!&quot;  دویدم سمتش. گفتم:  &quot;خب، حالا نقشه چیه؟&quot;  گفت: &quot;یه درشکه کرایه کردم. می‌ریم تا ایستگاه قطار و از اونجا به یه شهر دیگه فرار می‌کنیم.&quot;  گفتم: &quot;درشکه؟! چرا درشکه؟ ما داریم فرار می‌کنیم، نه گردش در باغ!&quot;ولی چاره‌ای نبود. سوار درشکه شدیم و به سمت ایستگاه رفتیم. صدای چرخ‌های درشکه روی سنگ‌فرش‌های خیابون شبیه صدای طبل جنگ بود. قلبم تند می‌زد. هر لحظه فکر می‌کردم که بابام از پشت یه دیوار بیرون میاد و با اون صدای بلندش داد می‌زنه:  &quot;نوش‌آفرین! کجا می‌ری؟!&quot;به ایستگاه که رسیدیم، اورهان گفت:  &quot;بلیت گرفتم. قطار یه ساعت دیگه راه می‌افته. تا اون موقع باید جایی قایم بشیم.&quot;  گفتم: &quot;اورهان، می‌دونی اگه بابام ما رو پیدا کنه، دیگه نه قطاری می‌مونه، نه ما؟!&quot;  گفت: &quot;نگران نباش. من همه‌چیزو پیش‌بینی کردم.&quot;  ولی هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که صدای آشنای بابام تو ایستگاه پیچید:  &quot;نوش‌آفرین! فکر کردی می‌تونی فرار کنی؟!&quot;  من و اورهان خشکمون زد. برگشتم و دیدم بابام مثل یه قهرمان جنگی وسط ایستگاه ایستاده، با اون سبیل معروفش که برق می‌زد.  اورهان زمزمه کرد:  &quot;حالا چی‌کار کنیم؟&quot;  گفتم: &quot;حالا؟! فقط بدو!&quot;</description>
                <category>مسعود عباسپور</category>
                <author>مسعود عباسپور</author>
                <pubDate>Thu, 16 Jan 2025 15:27:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بابا سرهنگ-قسمت نهم</title>
                <link>https://virgool.io/@masoudabbaspour/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%86%D9%87%D9%85-ojozpux68j8b</link>
                <description>صبح روز بعد، خورشید هنوز نزده بود که صدای بابام از تو حیاط بلند شد:  &quot;نوش‌آفرین! بیدار شو! امروز روز امتحانه. ببینم از پسش برمیای یا نه!&quot;  گفتم: &quot;بابا، یه کم آروم‌تر. محله هنوز خوابه!&quot;  گفت: &quot;محله؟! اینجا خونه سرهنگه، محله باید با من بیدار شه!&quot;رفتم تو آشپزخونه، با یه عالمه مواد غذایی که مامانم شب قبل گذاشته بود جلوی روم. تخم‌مرغ، نون، مربا، پنیر، و یه بسته چای که انگار از زمان قاجار تو کابینت جا مونده بود. تو دلم گفتم: &quot;خب، شروع کنیم. ولی من حتی نمی‌دونم چای رو چجوری دم کنم!&quot;  اولین قدم، درست کردن چای بود. آب رو گذاشتم جوش بیاد، ولی چون حواسم پرت بود، قوری رو خالی گذاشتم روی سماور. یه کم بعد، مامانم اومد تو آشپزخونه و گفت:  &quot;نوش‌آفرین! چیکار کردی؟ دود بلند شده!&quot;  گفتم: &quot;مامان، این قوری بود یا آتشفشان خاموش؟!&quot;  بعدش رفتم سراغ تخم‌مرغ. بابام از پشت شیشه آشپزخونه داشت مثل ناظر فنی نگاه می‌کرد. دستپاچه شدم و تخم‌مرغ رو انداختم تو قابلمه. آب جوش پرید بیرون و همه‌جا خیس شد. تو دلم گفتم: &quot;خب، حداقل هنوز زنده‌ام!&quot;  وقتی همه‌چیز آماده شد (البته با کلی خسارت)، صبحانه رو گذاشتم روی میز. بابام نشست، قاشق رو برداشت، و قبل از اینکه چیزی بخوره، گفت:  &quot;خیلی خوبه، نوش‌آفرین. ولی ببینیم طعمش چطوره.&quot;  تو دلم گفتم: &quot;طعم؟! من خودم هنوز جرأت نکردم اینو بخورم!&quot;بابام لقمه اول رو خورد. چای رو سر کشید. یه لحظه مکث کرد. بعد گفت:  &quot;این چیه؟ چرا اینقدر تلخه؟&quot;  گفتم: &quot;بابا، چای شماست. اصالت داره!&quot;  گفت: &quot;تلخی این چای نشونه اصالته یا دشمنی تو با من؟!&quot;  مادرم که از پشت صحنه نظاره‌گر بود، سریع اومد وسط و گفت:  &quot;عیب نداره، سرهنگ. این تازه اولین تلاششه.&quot;  بابام گفت: &quot;اگه این اولین تلاششه، باید امیدوار باشیم که آخرین تلاشش نباشه!&quot;اون روز فهمیدم که امتحان دختر ایده‌آل بودن خیلی بیشتر از یه صبحانه ساده است. ولی از یه چیز مطمئن بودم: من برای این بازی ساخته نشده بودم. همون شب، با اورهان حرف زدم. گفتم:  &quot;اورهان، نقشه‌ت چی بود؟ می‌خوام بدونم.&quot;  گفت: &quot;ببین، باید یه جوری از خونه بیای بیرون. بعدش من همه‌چیزو آماده می‌کنم.&quot;  گفتم: &quot;فکر کردی خیلی راحته؟ من اگه بتونم از خونه بیام بیرون، بابام تا سه نسل بعدم رو پیدا می‌کنه!&quot;  گفت: &quot;یه راه پیدا می‌کنیم، فقط اعتماد کن.&quot;  اون شب با فکر فرار خوابیدم. توی خواب دیدم که من و اورهان تو یه سفینه فضایی نشستیم و از زمین دور می‌شیم، درحالی‌که بابام داره با یه تفنگ لیزری از پشت سرمون دنبال می‌کنه! از خواب پریدم و فهمیدم که اوضاع جدی‌تر از این حرفاست...</description>
                <category>مسعود عباسپور</category>
                <author>مسعود عباسپور</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jan 2025 18:24:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بابا سرهنگ -قسمت هشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@masoudabbaspour/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-bj1ecj0vjqd7</link>
                <description>بابام رسماً دوره &quot;آموزش دختر ایده‌آل&quot; رو شروع کرده بود. هر روز صبح منو می‌نشوند رو به روش و مثل مربی تیم ملی برام سخنرانی می‌کرد. امروز اولین درس رو شروع کرد: **چگونه با سکوت بر دیگران حکومت کنیم.**گفت:  &quot;نوش‌آفرین! یه زن خوب کمتر حرف می‌زنه و بیشتر گوش می‌ده. صدای تو نباید از صدای سماور بلندتر بشه!&quot;  گفتم: &quot;ولی بابا، اگه قرار باشه من همیشه ساکت باشم، اون وقت کی باید حرف بزنه؟&quot;  گفت: &quot;مردت! تو فقط گوش بده.&quot;  گفتم: &quot;خب اگه حرفای مردم چرت بود، چی؟&quot;  گفت: &quot;زن نجیب حتی به چرت هم گوش می‌ده!&quot;  تو دلم گفتم: &quot;خب اگه قراره نجیب باشم، باید گوشامو به بیمه آلودگی صوتی بدم!&quot;بعد رفت سراغ درس دوم: **اصول خانه‌داری و پخت‌وپز.**  بابام یه کتاب آشپزی با خودش آورد که ضخامتش بیشتر از فرهنگ لغت بود. گفت:  &quot;این کتابو حفظ کن. دختر باید بلد باشه هر روز یه غذای جدید درست کنه.&quot;  گفتم: &quot;بابا، من هنوز نمی‌دونم تخم‌مرغ آب‌پز چند دقیقه طول می‌کشه!&quot;  گفت: &quot;هیچی نداره، مثل سرباز تازه‌کار می‌مونی، ولی تمرین کنی، آشپز ماهر می‌شی.&quot;  تو دلم گفتم: &quot;سرباز تازه‌کار؟! آره، ولی اگه این دوره طول بکشه، از گرسنگی کل پادگان رو از بین می‌برم!&quot;مادرم که از این ماجرا خوشحال بود، اومد گفت:  &quot;نوش‌آفرین، دختر جون، یاد بگیر! آینده‌ات به همین چیزا بستگی داره.&quot;  گفتم: &quot;مامان، تو زمان ما آینده به استارتاپ و هوش مصنوعی بسته‌ست، نه آشپزی و سکوت!&quot;ولی این وسط یه چیز خوب هم اتفاق افتاد. اورهان دوباره پیداش شد. یه روز که داشتم از پادگان، ببخشید، از خونه می‌رفتم بیرون که یه هوای تازه بخورم، یهو دیدمش که پشت درخت توت قایم شده. گفتم:  گفتم:  &quot;اورهان، چرا اینجا قایم شدی؟&quot;  گفت: &quot;نوش‌آفرین، باید یه راه پیدا کنیم. نمی‌تونم ببینم تو رو مجبور به این کارا کنن.&quot;  گفتم: &quot;آره، ولی تو هم اگه نزدیک‌تر بیای، بابام مجبورت می‌کنه تو پادگان آشپزی یاد بگیری!&quot;اورهان گفت:  &quot;نوش‌آفرین، بیا فرار کنیم!&quot;  خندیدم و گفتم: &quot;آره، ولی اگه بفهمی حتی پول یه بلیت اتوبوس هم ندارم، هنوزم می‌خوای فرار کنیم؟&quot;  گفت: &quot;پول مهم نیست. یه راه پیدا می‌کنیم.&quot;  من نگاهش کردم. اورهان جدی بود. اون لحظه فهمیدم که شاید این پسر واقعاً منو دوست داره. ولی خب، چالش اصلی هنوز بابام بود. چون مطمئن بودم اگه بفهمه اورهان اینجاست، اورهان رو توی جنگ جهانی سوم سربازگیری می‌کنه!برگشتم خونه. بابام داشت تو حیاط قدم می‌زد و انگار یه نقشه جدید تو ذهنش داشت. رو به من کرد و گفت:  &quot;نوش‌آفرین، تصمیم گرفتم یه تست عملی ازت بگیرم. می‌خوام ببینم آماده‌ای یا نه.&quot;  گفتم: &quot;تست عملی؟ چی؟ باید چیکار کنم؟&quot;  گفت: &quot;فردا صبح یه صبحانه کامل آماده کن. اگه موفق شدی، یعنی اولین مرحله دختر ایده‌آل بودن رو رد کردی.&quot;  تو دلم گفتم: &quot;صبحانه کامل؟ خب یعنی تخم‌مرغ آب‌پز رو بزنم تو مخلوط‌کن؟&quot;  اون شب تا صبح نخوابیدم. داشتم به نقشه بابام و پیشنهادی که اورهان داده بود فکر می‌کردم. بالاخره وقتش رسیده بود که تصمیم بگیرم: یا دختر ایده‌آل بابا بشم، یا نقشه اورهان رو عملی کنم...مسعود.ع</description>
                <category>مسعود عباسپور</category>
                <author>مسعود عباسپور</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jan 2025 12:37:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بابا سرهنگ-قسمت هفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@masoudabbaspour/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-wqafj4o7nf3l</link>
                <description>بعد از رفتن خواستگار، سکوت خونه به قدری سنگین بود که حتی صدای عقربه‌های ساعت هم شبیه صدای تانک به گوش می‌رسید. بابام یه گوشه نشسته بود، با سبیلش بازی می‌کرد و انگار داشت یه جلسه نظامی تو ذهنش برگزار می‌کرد. مادرم هم تو آشپزخونه بود، ولی چنان قابلمه‌ها رو به هم می‌کوبید که انگار داره انتقام تمام شکست‌های زندگی رو از ظروف بیچاره می‌گیره.منم روی مبل لم داده بودم و با خیال راحت نارنگی می‌خوردم. برای اولین بار تو زندگیم احساس آزادی داشتم. ولی خب، خیلی طول نکشید. بابام بلند شد، صاف ایستاد، یه سرفه نظامی کرد و گفت:&quot;نوش‌آفرین!&quot;گفتم: &quot;بله، بابا؟&quot;گفت: &quot;بلند شو! توضیح بده!&quot;گفتم: &quot;چی رو توضیح بدم؟&quot;با اون صدای مخصوص سرهنگیش گفت:&quot;این نمایشی که امروز اجرا کردی! این اداها چی بود؟ این لباس چی بود؟ این حرفا چی بود؟!&quot;لبخند زدم و گفتم: &quot;بابا، من فقط خودمو معرفی کردم. خواستگار باید بدونه من کی‌ام، نه؟!&quot;نگاه غضب‌آلودش گفت: &quot;اگه این حرف رو ادامه بدی، آخرین بارت خواهد بود!&quot;ولی قبل از اینکه بتونه یه سخنرانی دیگه رو شروع کنه، مادرم اومد و گفت:&quot;سرهنگ، ولش کن. دخترمون هنوز بچه‌ست. یه کم وقت بده.&quot;بابام گفت: &quot;بچه؟! این بچه داره آینده ما رو نابود می‌کنه!&quot;مادرم دستشو گرفت و گفت: &quot;بیا یه چای بخور، خونسرد شو.&quot;و من تو دلم گفتم: &quot;آره بابا، چای بخور. شاید فراموش کنی که من دخترتم!&quot;ولی اینجا تازه اول کار بود. چون بابام تصمیم گرفت از روش‌های دیگه‌ای برای &quot;اصلاح&quot; من استفاده کنه. فردای اون روز منو صدا کرد و گفت:&quot;نوش‌آفرین، می‌خوام یه دوره آموزشی برات بذارم. یاد بگیری چطور رفتار کنی.&quot;گفتم: &quot;چی؟ دوره آموزشی؟ بابا، من قرار نیست سرباز بشم که!&quot;گفت: &quot;اتفاقاً! تو سرباز خانواده هستی و باید یاد بگیری چطور در میدان عشق و ازدواج پیروز بشی.&quot;روز بعد، مامان و بابام یه کتاب قدیمی آوردن که روش نوشته بود: **&quot;اصول همسرداری و خانه‌داری برای بانوان نجیب‌زاده&quot;**.گفتم: &quot;این دیگه چیه؟&quot;مادرم گفت: &quot;این کتاب رو مادربزرگت خونده، و مادربزرگش هم خونده. اگه تو هم بخونی، بهترین عروس دنیا می‌شی.&quot;تو دلم گفتم: &quot;آره، ولی شاید بهترین دلقک دنیا بشم!&quot;صفحه اول کتاب رو باز کردم و با جملاتی مثل این مواجه شدم:- &quot;زن باید همچون گل باشد، نه خار!&quot;- &quot;زن باید همیشه در آشپزخانه بدرخشد!&quot;- &quot;زن نباید هرگز صدایش از اتاق خواب بلندتر شود!&quot;گفتم: &quot;بابا، این کتاب مال چه قرنیه؟&quot;بابام گفت: &quot;مهم نیست! ارزش‌هایش جاودانه است.&quot;اونجا بود که فهمیدم، اگر قراره با این خانواده کنار بیام، باید خودمو برای یه نبرد طولانی آماده کنم. اما چیزی که نمی‌دونستن این بود که من همیشه توی نبرد برنده‌ام. نقشه بعدی‌ام تازه داشت تو ذهنم شکل می‌گرفت...مسعود.ع</description>
                <category>مسعود عباسپور</category>
                <author>مسعود عباسپور</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jan 2025 21:07:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بابا سرهنگ-قسمت ششم</title>
                <link>https://virgool.io/@masoudabbaspour/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%B4%D9%85-igim1sklugf6</link>
                <description>بعد از رفتن &quot;مامانِ آقازاده&quot;، من تو اتاقم نشسته بودم و داشتم فکر می‌کردم: &quot;باید یه کاری کنم... ولی چی؟ نقشه چیدن تو این خونه، یعنی بازی با دم شیر، اونم شیری که سبیلش از دمش ترسناک‌تره!&quot;همون موقع مادرم اومد تو اتاق، با لبخندی که انگار همین الان از بانک لبخند وام گرفته بود. گفت:&quot;نوش‌آفرین، عزیزم! این وصلت خیلی خوبه. هم خودت خوشبخت می‌شی، هم ما یه عمر آسوده می‌شیم. تازه، ممکنه بابات بالاخره از غر زدن دست برداره!&quot;گفتم: &quot;مامان، یه سوال... اگه این وصلت برای همه خوبه، چرا من باید قربانی بشم؟&quot;گفت: &quot;دخترم، قربانی نه، تو پیش‌مرگ خوشبختی خانواده‌ای!&quot;تو دلم گفتم: &quot;پس برای همین اسم منو نوش‌آفرین گذاشتن... لابد قراره برای همه شادی بیارم، جز خودم!&quot;اون شب تصمیم گرفتم نقشه‌ام رو اجرا کنم. نقشه ساده بود: کاری کنم که این آقازاده بفهمه ما به درد هم نمی‌خوریم. صبح که شد، به مادرم گفتم: &quot;من می‌خوام برای جلسه بعدی آماده بشم. می‌خوام نشون بدم که چقدر برای این ازدواج مشتاقم!&quot;مادرم خوشحال شد و گفت: &quot;آفرین دخترم! همین که یه کم تلاش کنی، همه‌چیز درست می‌شه.&quot;تو دلم گفتم: &quot;آره، مطمئن باش، ولی نه به اون شکلی که فکر می‌کنی!&quot;روز جلسه، وقتی &quot;مامانِ آقازاده&quot; و پسرش دوباره اومدن، من ظاهر شگفت‌انگیزمو آماده کرده بودم: یه لباس با رنگایی که انگار از رنگین‌کمان دزدیده بودم، رژلبی که می‌تونست تو تاریکی هم بدرخشه، و یه کفش که موقع راه رفتن بیشتر شبیه کفش دلقک‌ها بود تا کفش عروس.وقتی وارد شدم، نگاه پسر یه لحظه ثابت موند. معلوم بود داره فکر می‌کنه: &quot;این دختره یا یه جعبه مداد شمعی؟!&quot;مامانش لبخند تصنعی زد و گفت:&quot;آخ، چه انتخاب جسورانه‌ای! چه رنگای شادی!&quot;بابام نگاهی به من انداخت که یعنی: &quot;این چه غلطی کردی؟!&quot;ولی چون مهمونا حضور داشتن، چیزی نگفت.پسر که نمی‌خواست دل کسی رو بشکنه، با تردید گفت:&quot;نوش‌آفرین خانم، شما همیشه اینقدر پرانرژی هستید؟&quot;گفتم: &quot;اوه، بله! من عاشق هیجانم! مخصوصاً وقتی که آدم خودش رو آزاد احساس می‌کنه!&quot;بابام داشت از تو فنجون چای بخار می‌کرد، ولی هنوز چیزی نمی‌گفت.بعد شروع کردم به حرف زدن درباره علاقه‌هام:&quot;راستی، من عاشق ورزش‌های خطرناکم! مثلاً پارکور، دویدن روی پشت‌بوم، یا فرار از خونه!&quot;پسر یه قورت از چای خورد و انگار همون لحظه حس کرد چای تو گلوش گیر کرده. مامانش با نگرانی پرسید:&quot;راستی، چه کارای دیگه‌ای دوست دارید؟&quot;گفتم: &quot;آهان، یادم اومد! عاشق موسیقی متال هستم، مخصوصاً وقتی بلند بلند گوش کنم که همه همسایه‌ها اعتراض کنن!&quot;بابام که دیگه نمی‌تونست تحمل کنه، گفت:&quot;نوش‌آفرین! این مزخرفاتو بس کن!&quot;من با لبخندی گفتم:&quot;ولی بابا، مگه نمی‌خوای خواستگارام منو همون‌طوری که هستم بشناسن؟&quot;جلسه به شکلی عجیب و سنگین تموم شد. موقع رفتن، پسر رو به مامانش کرد و گفت:&quot;مامان، فکر کنم ما باید بیشتر فکر کنیم...&quot;و اونجا بود که فهمیدم نقشه‌ام به بهترین شکل ممکن جواب داده. بابام تا ساعت‌ها داشت زیر لب غر می‌زد، ولی مهم نبود... من زنده بودم و این یعنی پیروز!</description>
                <category>مسعود عباسپور</category>
                <author>مسعود عباسپور</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jan 2025 22:27:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بابا سرهنگ-قسمت پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@masoudabbaspour/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-keybjzlfcays</link>
                <description>بعد از رفتن خواستگار، من تو اتاقم مثل یک کارآگاه حرفه‌ای نشسته بودم و به نقشه‌های مختلف فکر می‌کردم. &quot;فرار؟ خب کجا برم؟ قطب شمال که پولشو ندارم... اورهان؟ اگه بفهمه، بابام می‌فرستتش خدمت اجباری تو مریخ... پس باید یه نقشه بهتر پیدا کنم.&quot;همین‌طور که داشتم به این مسائل مهم فکر می‌کردم، مادرم در اتاق رو باز کرد و گفت:&quot;نوش‌آفرین، بسه دیگه تو فکر فرو رفتی! فردا مامانِ آقازاده میاد. باید خونه برق بزنه!&quot;گفتم: &quot;مامان، مگه می‌خوان معامله ملکی کنن؟&quot;گفت: &quot;دقیقاً! ازدواج هم معامله‌ست، فقط کاغذش شیک‌تره!&quot;بابام از پشت سر مامان اومد و گفت:&quot;نوش‌آفرین، بهتره آماده باشی. این پسر آینده‌سازه! یکی مثل اون پیدا نمی‌شه. ما نمی‌خوایم تو علف هرزه بشی!&quot;گفتم: &quot;علف هرزه؟!&quot;بابام با جدیت گفت:&quot;بله، علف هرزه‌ای که وسط باغ ما سبز شده، ولی با این ازدواج، گل خوشبوی خانواده می‌شی.&quot;تو دلم گفتم: &quot;گل خوشبو؟ آره، ولی یه گلی که قراره تو گلدون زندونی بشه!&quot;تا فردا شب همه چیز مثل پادگان نظامی مرتب شد. مادرم حتی گلدون‌های پلاستیکی‌مون رو هم برق انداخت و بابام روی همه تابلوهای دیوار تمرین سخنرانی می‌کرد.من؟ من همچنان توی اتاقم نشسته بودم و یه راه برای زدن این معامله پیدا می‌کردم.فردا مامانِ آقازاده اومد. با اون چادر قجری و لبخندی که انگار با وام گرفته بود. هنوز وارد نشده بود که شروع کرد به تمجید:&quot;آخ آخ، چه خونه‌ای! چه نظمی! چه دختر باادبی!&quot;بابام که از شنیدن کلمه &quot;نظم&quot; برق سه‌فاز ازش می‌زد بیرون، گفت:&quot;بله، نظم همیشه شعار زندگی ما بوده!&quot;من هم زیر لب گفتم: &quot;نظم؟ نه، شعار زندگی شما دستور نظامیه!&quot;بعد از کمی حرفای کلیشه‌ای، مامانِ آقازاده برگشت سمت من و گفت:&quot;نوش‌آفرین خانم، شما آشپزی‌تون چطوره؟&quot;مامانم سریع گفت:&quot;عالیه! بهترین دست‌پخت شهر رو داره.&quot;تو دلم گفتم: &quot;مامان، من حتی بلد نیستم تخم‌مرغ بشکنم، اون وقت از دست‌پخت حرف می‌زنی؟!&quot;خواستم چیزی بگم که مامانم با یه چشم‌غره فهموند: &quot;حرف بزنی، عاق می‌شی!&quot;بنابراین، فقط لبخند زدم و به سقف نگاه کردم. اون‌جا بود که فهمیدم این جلسه بیشتر شبیه مصاحبه شغله، تا آشنایی برای ازدواج.وقتی حرفا تموم شد، مامانِ آقازاده بلند شد و گفت:&quot;خب، ما خیلی راضی بودیم. ایشالا هفته بعد درباره جزئیات صحبت کنیم.&quot;بابام که دیگه کاملاً حس فاتح جنگ جهانی رو داشت، گفت:&quot;بله، ما هم همین‌طور. نوش‌آفرین هم کاملاً آماده‌ست.&quot;من هم زیر لب گفتم: &quot;آماده برای چی؟ فرار؟!&quot;ولی حالا دیگه وقتش بود که نقشه‌ام رو عملی کنم. باید کاری می‌کردم که این معامله یه جوری به هم بخوره، قبل از اینکه به یه گل خوشبو تو گلدون زندانی تبدیل بشم...مسعود.ع</description>
                <category>مسعود عباسپور</category>
                <author>مسعود عباسپور</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jan 2025 20:50:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بابا سرهنگ-قسمت چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@masoudabbaspour/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-vuu9qfsyoa9c</link>
                <description>  فردای اون روز، جلسه‌ی &quot;خواستگار بازدید&quot; رسماً برگزار شد. من تو اتاقم نشسته بودم و سعی می‌کردم خودمو قانع کنم که هنوز فرصت فرار به قطب شمال رو دارم. اما از اونجایی که حتی پول بلیط اتوبوس تا ته کوچه رو نداشتم، ناچار بودم با سرنوشت رو در رو بشم.مادرم در اتاقو باز کرد. لبخندی به بزرگی نقش برجسته‌های تخت جمشید زد و گفت:  &quot;نوش‌آفرین، بلند شو! خواستگار اومده. سرهنگ داره معرفی‌ش می‌کنه، بیا چای بیار که پسر بفهمه دختر سرهنگ هم بلده پذیرایی کنه!&quot;  گفتم: &quot;مامان، پسر قرار نیست بیاد کارمند کافه بشه که بفهمه من چای ریختن بلدم یا نه!&quot;  گفت: &quot;نترس، فقط برو لبخند بزن. حتی اگه ازش خوشت نیومد، لبخند بزن. اگه خیلی خوشت نیومد، باز هم لبخند بزن. کلاً دختر خوب همیشه لبخند می‌زنه!&quot;  رفتم تو پذیرایی. اونجا بود که خواستگار عزیز رو دیدم. یه آقازاده با یه کت و شلوار که انگار از تو کمد سرهنگ قرض گرفته بود، با یه قیافه که می‌گفت: &quot;من از الان خودمو صاحب این خونه می‌دونم!&quot;  بابام با افتخار گفت:  &quot;این جناب آقای &#x27;آقازاده تاجری&#x27;، مرد خیلی موفقیه. تجارت می‌کنه، زمین می‌خره، زمین می‌فروشه، و کلاً یه پای اقتصاد ایرانه!&quot;  پسر لبخندی زد که به وضوح تمرینش کرده بود و گفت:  &quot;بنده همین‌طور که سرهنگ فرمودن، مشغول تجارت و آینده‌سازی هستم. البته برای خانواده هم ارزش زیادی قائلم و به همین دلیل تصمیم گرفتم خدمت شما برسم.&quot;  من تو دلم گفتم: &quot;آره، مشخصه. بیشتر به آینده جیب خودت اهمیت می‌دی، داداش!&quot;  مادرم از گوشه لبخندی زد که می‌گفت: &quot;ببین چه شاه‌ماهی‌ای گیرمون اومده!&quot; و چای تعارف کرد.  پسر گفت: &quot;راستی، نوش‌آفرین خانم، شما از تفریح چی خوشتون میاد؟&quot;  گفتم: &quot;تفریح؟! آره، فرار از این خونه و رفتن به یه جای دور خیلی برام جذابه!&quot;  مادرم سریع سرفه‌ای کرد که یعنی &quot;حرف نزن، گند نزن!&quot; و من هم لبخند الکی زدم.بابام گفت:  &quot;خب، نوش‌آفرین خانم دختر سرهنگ‌ان. توی خونه‌مون همه چیز نظم داره، ایشون هم از همون نظم بهره‌مند شده‌ان.&quot;  پسر با اشتیاق گفت:  &quot;عالیه! من عاشق نظم‌ام!&quot;  من تو دلم گفتم: &quot;نظم؟ آره، اگه عاشق نظم بودی، این موهاتو هم یه نظمی می‌دادی که شبیه آشیانه کلاغ نباشه!&quot;  جلسه تموم شد و پسر رفت. وقتی در بسته شد، بابام با لبخندی پرغرور برگشت طرف من و گفت:  &quot;دیدی؟ همین یه خواستگار، شاهکاره! فردا که به نتیجه برسیم، عروسی‌تو تو بهترین پادگان می‌گیریم!&quot;  من همون لحظه فهمیدم که باید کاری کنم. یا فرار کنم، یا یه نقشه بکشم که همه‌چیزو به‌هم بریزم...مسعود.ع</description>
                <category>مسعود عباسپور</category>
                <author>مسعود عباسپور</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jan 2025 11:27:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بابا سرهنگ-قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@masoudabbaspour/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-ab5mo7wr6t45</link>
                <description>بعد از اون روز، اورهان رسماً وارد مرحله‌ی عملیات زیرزمینی شده بود. هر بار که تو کوچه می‌دیدمش، مثل یک جاسوس حرفه‌ای رفتار می‌کرد. مثلاً می‌اومد پشت دیوار خونه‌ی ما و یواش می‌گفت: &quot;نوش‌آفرین، اینجا هستی؟&quot;منم می‌گفتم: &quot;آره، ولی اگه بابام بفهمه، همین دیوار رو می‌فروشه که دیگه پشتش قایم نشی!&quot;بابام یه دشمن قسم‌خورده عشق بود. یعنی اگه یکی از کوچه رد می‌شد و عطسه می‌کرد، بابام با خودش فکر می‌کرد: &quot;این چرا عطسه کرد؟ عاشقه؟ چرا اینطوری نفس کشید؟ حتماً عاشقه!&quot;خلاصه، تمام رفتارای من زیر ذره‌بینش بود. حتی اگه فقط به گلدون خونه نگاه می‌کردم، می‌گفت: &quot;نوش‌آفرین، چرا اینقدر با این گلدون صمیمی شدی؟&quot;اما عشق، شوخی‌بردار نبود. اورهان بهم گفت: &quot;نوش‌آفرین، یه روز باید بیام خواستگاریت.&quot;من خندیدم و گفتم: &quot;تو اول باید از آزمایش سرهنگ جون سالم به در ببری.&quot;پرسید: &quot;چه آزمایشی؟&quot;گفتم: &quot;تو سیاره بابای من، عشق مثل بمب اتمیه. اول می‌پرسه، کارت شناسایی داری؟ بعد می‌گه برنامه‌ت برای ده سال آینده چیه؟ بعد اگه زنده موندی، تازه باید بدونی که ممکنه برای اطمینان، ازت اثر انگشت و تست DNA هم بگیره!&quot;ولی اورهان کوتاه نمی‌اومد. یه روز با صدای آهسته بهم گفت: &quot;من همه‌چی رو تحمل می‌کنم. بابات هر چقدر هم سخت باشه، من نمی‌ترسم.&quot;من تو دلم گفتم: &quot;آره داداش، تو نمی‌ترسی، ولی من می‌ترسم! چون سرهنگ اگه بفهمه، ممکنه ما رو به یه جزیره متروکه تبعید کنه!&quot;اون روز، وقتی داشتم این فکرارو می‌کردم، سرهنگ اومد تو اتاقم. با اون نگاه جدی و سبیل پرغرورش گفت: &quot;نوش‌آفرین، فردا قراره یه جلسه مهم داشته باشیم.&quot;گفتم: &quot;جلسه؟ جلسه چی؟&quot;گفت: &quot;قراره برات یه خواستگار بیاد. آدم مهمیه، خیلی آینده‌دار!&quot;من مات و مبهوت موندم. گفتم: &quot;چی؟! بابا، من اصلاً آماده نیستم!&quot;گفت: &quot;لازم نیست آماده باشی. فقط بشین، لبخند بزن، و اجازه بده من و مادرت تصمیم بگیریم.&quot;اونجا بود که فهمیدم سرنوشت من داره تبدیل می‌شه به یه معامله تجاری.---</description>
                <category>مسعود عباسپور</category>
                <author>مسعود عباسپور</author>
                <pubDate>Mon, 30 Dec 2024 16:40:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بابا سرهنگ-قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@masoudabbaspour/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-oqspb55wh62m</link>
                <description>بابام هر روز صبح مثل فرمانده ارتش، با یه فریاد کرکننده روزمونو شروع می‌کرد:&quot;نوش‌آفرین! بیا صبحانه‌تو بخور، وگرنه از گشنگی می‌میری و من مجبور می‌شم به مادرت توضیح بدم چرا دختر سرهنگ، اینجوری ناکام شد!&quot;منم مثل یه سرباز از خواب می‌پریدم. البته از همون سربازای خواب‌آلود که هنوز نمی‌دونن جنگ کجاست و اسلحه‌شونو کجا گذاشتن.صبحونه ما هم همیشه ترکیبی بود از نون خشک، چای تلخ، و نگاه‌های سنگین بابام. هر لقمه که می‌خوردم، حس می‌کردم داره با خودش می‌گه: &quot;این دختر اگه اینقدر راحت صبحونه بخوره، معلومه یه چیزی تو کله‌ش می‌گذره!&quot;آخه بابام معتقد بود اگه یه نفر تو این دنیا خیلی خوشحال باشه، یعنی یا داره نقشه فرار می‌کشه یا عاشق شده!و خب، راستش عاشق شده بودم. عشق اورهان از اون عشقایی بود که آدمو تو کوچه‌ها معطل می‌کنه. وقتی می‌دیدمش، همه چیز برام آهسته می‌شد. پرنده‌ها کندتر پرواز می‌کردن، آسمون آبی‌تر می‌شد، و من معمولاً به یه درخت می‌خوردم چون حواسم پرت شده بود.ولی این عشق تو خونه ما حکم اعدام داشت. بابام اگه می‌فهمید، یا اورهان رو تبعید می‌کرد به کویر لوت، یا منو به پشت بوم خونه، جایی که هیچکس نمی‌تونست پیدام کنه.یه روز تو کوچه اورهان رو دیدم. با اون نگاه خجالت‌زده‌ش، به من گفت: &quot;نوش‌آفرین، می‌شه یه روز... یه روز...&quot;گفتم: &quot;یه روز چی؟&quot;گفت: &quot;یه روز، بدون این که بابات بفهمه، با هم حرف بزنیم؟&quot;من فقط خندیدم. گفتم: &quot;اورهان، تو نمی‌دونی، اگه بابام بفهمه ما حتی تو یه خیابون نفس کشیدیم، اون خیابون رو می‌فروشه به ارتش!&quot;ولی با همه این حرفا، ما همون روز تو کوچه زیر درخت توت حرف زدیم. البته زیاد طول نکشید، چون صدای پای بابام از یه کیلومتر دورتر شنیده شد. اورهان مثل برق دوید و منم خودمو زدم به این که دارم کتاب می‌خونم.بابام اومد گفت: &quot;این جا چه خبر بود؟&quot;گفتم: &quot;هیچی بابا، داشتم با درخت توت شعر می‌خوندم!&quot;نگاهم کرد و گفت: &quot;من به این درختا هم مشکوکم. مطمئنم اینم یه چیزی می‌دونه که نمی‌خواد بگه!&quot;اونجا بود که فهمیدم بابام نه فقط به آدم‌ها، بلکه به طبیعت هم اعتماد نداره.</description>
                <category>مسعود عباسپور</category>
                <author>مسعود عباسپور</author>
                <pubDate>Sun, 29 Dec 2024 19:26:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بابا سرهنگ-قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@masoudabbaspour/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-twhzacy4moli</link>
                <description>اسم من **نوش‌آفرین**ه. از اون دخترایی که تو محله‌مون می‌گفتن: &quot;این دختر قراره دنیا رو تکون بده!&quot; ولی خب دنیا که تکون نخورد، من خوردم. بابام، جناب سرهنگ، از اون آدماییه که یه سبیل داره، دو متر غرور، و صدای توپ خونه! صبح به صبح می‌گفت: &quot;نوش‌آفرین! دختر سرهنگ نباید مثل دخترای دیگه باشه. باید مثل یه بانوی قاجاری رفتار کنی!&quot;بابام تو این خیال بود که ما یه خاندان اشرافی هستیم، ولی من همیشه حس می‌کردم اگه به این بابا باشه، تا فردا گوسفند هم می‌آره تو خونه و ما باید لباس رسمی بپوشیم براشون!از بچگی عشق ممنوع بود. یعنی بابام معتقد بود عشق یعنی خیانت به وطن، خیانت به خودش، و خیانت به سبیلش! می‌گفت: &quot;دخترای خانواده ما عاشق نمی‌شن، ازدواج می‌کنن!&quot;منم بچه نبودم که... خب بودم، ولی بچه‌ای که عاشق اورهان شده بود. اورهان، همون پسری که هر بار تو کوچه می‌دیدمش، می‌خواستم از خجالت سرمو کنم زیر خاک، ولی خب کوچه خاکی نبود و مجبور بودم به دیوار خیره بشم و وانمود کنم دارم از هنرش لذت می‌برم.بابام اما اصلاً تو این فضاها نبود. اون فکر می‌کرد دنیا یه پادگان بزرگه و همه باید از قوانین خودش تبعیت کنن. یه بار گفتم: &quot;بابا، می‌شه منم مثل بقیه آدم‌ها زندگی کنم؟&quot;گفت: &quot;نخیر، تو مثل بقیه آدم‌ها نیستی، تو دختر سرهنگی، باید مثل دختر شاه زندگی کنی!&quot;گفتم: &quot;بابا، حداقل شاه دو تا کاخ داشت، من حتی یه اتاق برای خودم ندارم!&quot;اون‌جا بود که فهمیدم، قوانین بابام هرگز عوض نمی‌شه.این تازه اول ماجرا بود... اما بذارید اعتراف کنم، سال بلوا از همین روزای عادی شروع شد، از همین دعواهای کوچیک، و از همین عاشقی‌های تو کوچه. نمی‌دونستم این کوچه لعنتی یه روز می‌شه صحنه جنگ، اونم نه فقط بین بابام و اورهان، بلکه بین من و همه دنیای اطرافم...</description>
                <category>مسعود عباسپور</category>
                <author>مسعود عباسپور</author>
                <pubDate>Sat, 28 Dec 2024 22:57:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>