<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مسعود پایمرد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@masoudpaymard</link>
        <description>شاعر، معلم، علاقمند به نوشتن | doulatkhane.blog.ir</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:49:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/62702/avatar/JTRdmC.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مسعود پایمرد</title>
            <link>https://virgool.io/@masoudpaymard</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شروع نویسندگی: نویسندگی را از کجا شروع کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@masoudpaymard/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-lh2mc102k6x2</link>
                <description>حالا به هر دلیلی دوست دارید بنویسید؛ رویای بچگی‌تان است؛ حرف‌های ناگفته‌ای دارید که گلویتان را می‌فشارد؛ احساس تنهایی می‌کنید؛ خاطرات و تجربیاتی دارید که نمی‌خواهید فراموش‌شان کنید؛ برای کار و کاسبی‌تان نیاز به مهارت نویسندگی دارید و هزار دلیل دیگر که ذکر همه‌شان از حوصله‌ی من و شما و این مقال خارج است.اما برای شروع نویسندگی یک مانع بزرگ سر راه می‌بینید:هنگام نوشتن، احساس‌تان شبیه زنی آبستن است که گرچه وقت زایمانش رسیده است، اما هرچه زور می‌زند چیزی نمی‌زاید. و چه بسا در اثر همین زیادی زور زدن، آنچه در رحم دارد را از دست بدهد یا در حالت بهتر، موجودی کج و معوج و عجیب‌الخلقه بزاید.اشکال کار کجاست؟شما زاییدن (بخوانید نوشتن) بلد نیستید و قابله‌ی قابل ‌(بخوانید راهبری کارآزموده) در کنارتان نیست که راه و رسم صحیح بر زمین گذاشتن باری که حمل می‌کنید (پیامی که سعی در انتقالش دارید) را به شما بیاموزد.پرسش مهمی که در این مرحله با آن مواجه هستید از این قرار است:نوشتن را از کجا شروع کنم؟پاسخ این پرسش کوتاه و مختصر است. اما مراقب باشید این سادگی و اختصار شما را به دردسر نیندازد و باعث نشود خیال کنید راه‌حل ساده، به‌دردنخور هم هست.برای شروع نویسندگی کارهایی که در این‌جا فهرست کرده‌ایم را انجام دهید و مطمئن باشید با تمرین و ممارست کافی قادر خواهید بود بنویسید.و اگر کمی بیشتر تمرین کنید حتی می‌توانید خوب بنویسید! آن‌قدر که دیگران به نوشته‌هایتان غبطه بخورند و آرزو کنند ای کاش آن‌ها نویسندگان چنان سطوری بودند.بخش اول: آماده‌سازی ملزوماتبه هر ترتیبی که امکانش را دارید، دفتر و قلمی شایسته فراهم کنید. می‌توانید آن را از نوشت‌افزارفروشی‌های گران شهرتان یا مغازه‌های کوچک محله‌تان بخرید. حتی می‌توانید سراغ دفترهای قدیمی و قلم‌های استفاده شده‌تان بروید.نیازی نیست نوشت‌افزار گران و آن‌چنانی بخرید، مهم این است که با این لوازم‌التحریر راحت باشید و بتوانید روزانه از آن‌ها استفاده کنید.حتی ممکن است با ابزارهای دیجیتال، راحت‌تر از ابزارهای فیزیکی ارتباط برقرار کنید. که در آن صورت یک فایل ورد با یک فونت چشم‌نواز هم کارتان را راه خواهد انداخت.بخش دوم: دیسیپلین یا نظم و انضباط شخصیدر ابتدای کار اصلاً، ابدا و به‌هیچ‌وجه به کیفیت فکر نکنید. حداقل در شش ماهه‌ی نخست تمریناتتان، کیفیت چندان اهمیتی ندارد. تنها چیزی که باید برایتان مهم باشد کمیت است.این‌که چقدر می‌نویسید بسیار مهم‌تر از این است که چه چیزی می‌نویسید. متعهد شوید روزانه یک صفحه‌ی کامل را از بالا تا پایین بدون این‌که جای خالی رها کنید، بنویسید.در این صفحه چه چیزی بنویسیم؟پاسخ این سؤال، کاملاً سلیقه‌ای است: هرچیزی که دوست دارید! مثل یک انشا که موضوع آن آزاد است، شما آزادید در مورد هرچیزی بنویسید.در این صفحات می‌توانید از هر دری سخن بگویید؛ خاطرات روزانه‌تان را تعریف کنید، از وضعیت آب‌وهوا و سیاست و اقتصاد گله کنید، دستور آشپزی تازه‌ای که یاد گرفته‌اید را ثبت کنید، از دلتنگی و غم و شادی و بیم و امیدهایتان بگویید.تنها نکته‌ی مهم برای شروع نویسندگی این است که هر روز این‌کار را انجام دهید و به کمیت پایبند باشید.بخش سوم: برای خودتان یک عادت بسازیدقرار نیست تا ابد برای تمرین نویسندگی به خودتان فشار بیاورید. اگر موفق شوید به یک نظم شخصی دست پیدا کنید، پس از مدتی یک عادت نویسندگی در وجودتان شکل خواهد گرفت.عادت‌ها باعث آسان‌تر شدن کارها و صرفه‌جویی در منابع می‌شوند.هنگامی که موفق شوید یک عادت نویسندگی بسازید، بدون صرف انرژی زیاد قادر خواهید بود زمانی نسبتاً طولانی را به تمرین نویسندگی بگذرانید.در این صورت، هنگام نوشتن حالت غرقگی (+) برای‌تان اتفاق می‌افتد و علاوه بر لذت فراوان، درجات تازه‌ای از خلاقیت را نیز تجربه می‌کنید.اگر در مورد عادات نوشتن نویسنده‌های بزرگی مثل همینگوی، تولستوی، مارکز و ویکتور هوگو خوانده باشید، متوجه چنین حالت‌هایی در وجود آن‌ها می‌شوید. مقصدی که منجر به خلق شاهکارها و آثار بدیع و شگفت‌انگیز می‌شود و از جاده‌ی ساختن عادت می‌گذرد.حالا سؤال مهمی که جلوی پای خواننده‌ی این مطلب قرار می‌گیرد این است:چگونه عادت بسازیم؟یک راه ساده برای ساختن عادت وجود دارد:یک تقویم سالانه پرینت بگیرید و جایی نزدیک چشم نصب کنید.هر روزی که تمرین نوشتن را انجام دادید، خانه‌ی مربوط به آن روز را رنگ کنید.تلاش کنید هیچ خانه‌ای رنگ نکرده نماند و این کار را برای ۲۱، ۳۰ یا ۴۰ روز ادامه دهید.پس از این زمان، عادت شما حاضر و آماده‌ی خوردن است!توضیح: برای مطالعه‌ی بیشتر مکانیزم ساخت عادت به کتاب قدرت عادت، اثر چالز دوهیگ (+ و +) یا عادت‌های اتمی اثر جیمز کلیر (+ و +) مراجعه کنید.کلام آخراین یادداشت، بخش اول از سلسله یادداشت‌های آموزش نویسندگی است که تحت عنوان «تسلی بخشی‌های نوشتن» منتشر می‌شود. لینک هر یادداشت، پس از انتشار در بخش پایینی همین مقاله اضافه خواهد شد.عنوان این مجموعه یادداشت‌ها را از کتاب «تسلی بخشی‌های فلسفه» نوشته‌ی آلن دوباتن (+)، فیلسوف انگلیسی، وام گرفته‌ایم.در صورتی که سؤالی در مورد شروع نویسندگی و هنر نوشتن دارید، می‌توانید آن را از طریق قسمت دیدگاه‌های همین مطلب با نویسنده در میان بگذارید. از این که بتوانیم شما را در این راه یاری کنیم، خوشحال خواهیم شد.شاید مطالعه‌ی این یادداشت نیز برای شما جالب باشد:چرا باید نوشتن یادداشت روزانه را جدی بگیریم؟این مطلب بازنشر اولین قسمت از سلسه یادداشت‌های تسلی‌بخشی‌های نوشتن متعلق به سایت آموزش فن‌بیان و سخنوری آقای صحنه است.</description>
                <category>مسعود پایمرد</category>
                <author>مسعود پایمرد</author>
                <pubDate>Mon, 24 Apr 2023 01:09:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: برنامه ریزی به روش بولت ژورنال</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D9%84%D8%AA-%DA%98%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%84-qek0sn1pi5kt</link>
                <description>چالش کتابخوانی طاقچه چندسالی است که برگزار می‌شود و این دوسال اخیر، به لطف همکاری با ویرگول رنگ و بوی زیباتری هم به خود گرفته است.و احتمالاً افراد کمی را بین کتابخوان‌های عاشق نوشتن می‌توانید پیدا کنید که جایزه‌ی شرکت در این چالش برایشان وسوسه برانگیز نباشد. خب؛ من هم یکی از همین افرادم و علی‌رغم این که خانه‌ام جای دیگری است و دوستانم می‌دانند که یادداشت‌هایم را غالبا در دولتخانه می‌نویسم اما بدم نمی‌آید به بهانه‌ی این چالش چراغ خانه‌ی کوچکم در ویرگول را هم روشن نگه دارم.موضوع فروردین ماه چالش کتابخوانی طاقچه کتابی است که می‌تواند به کارهایت سر و سامان بدهد و بعید می‌دانم هیچ کتابی تا امروز بیش‌تر از کتاب برنامه‌ریزی به روش بولت ژورنال به کارهای من سر و سامان داده باشد.این کتاب را نخستین بار دوسال قبل خواندم. وقتی در تعطیلات نوروزی، تازه طاقچه نصب کرده بودم و در گردونه‌ی شانس یک هفته اشتراک طاقچه بی‌نهایت برنده شدم. و بعد از آن بارها و بارها سراغش رفتم. گاهی کامل مطالعه‌اش کردم و گاهی یک بخش خاص را دوباره خواندم. کتاب در مورد یک روش برنامه‌ریزی منحصربه‌فرد صحبت می‌کند که ابداع نویسنده است؛ روشی به نام بولت ژورنال. این روشی است که رایدر کارول (نویسنده‌ی کتاب) در سال‌های نوجوانی برای غلبه بر اختلال بیش‌فعالی و کمبود توجه به کار گرفته بود: همه‌چیز، در کنار هم و به شکلی منظم در یک دفتر جمع می‌شود تا هیچ وقت نگران گم شدن چیزی یا فراموش شدن کاری نباشی.بولت ژورنال، نام یک دفتر است که از بخش‌های مختلفی تشکیل شده و تمام فرآیند برنامه‌ریزی (از هدف‌گذاری تا نوشتن برنامه‌ی روزانه، پیگیری اهداف و جمع‌بندی) را در برمی‌گیرد.کتاب برنامه‌ریزی به روش بولت ژورنال را زهرا نجاری ترجمه کرده و انتشارات کتاب کوله پشتی به چاپ رسانده است. ترجمه‌ی کتاب، روان و قابل فهم است و در 5 فصل شما را با کلیات بولت ژورنال، سیستم برنامه‌ریزی آن، راهکارهای افزایش بهره‌وری و در نهایت هنر و خلاقیت در طراحی بولت ژورنال آشنا می‌کند.در بخش از کتاب، با جمله‌ای الهام بخش از یک شخصیت مشهور در مورد اهمیت منظم بودن و برنامه‌ریزی داشتن آغاز می‌شود.برای مثال، در آغاز بخش «مهاجرت» در فصل دوم کتاب آمده است:هیچ کاری بی‌فایده‌تر از انجام دادن یک کار بی‌فایده به بهترین شکل نیست.«پیتر دراکر»نویسنده، در سراسر کتاب تلاش کرده تا خواننده را مصمم به برنامه‌ریزی در زندگی و به ویژه پیگیری روش بولت ژورنال کند و انگیزه‌ی او را برای افزایش بهره‌وری بالا ببرد.البته این کتاب، نقاط ضعفی هم دارد. برای مثال، خواننده پس از مواجهه با عنوان کتاب انتظار دارد به راهنمایی برای ایجاد بولت ژورنال رسیده باشد. در صورتی که در عمل این‌طور نیست و بخش عمده‌ای از کتاب به بیان مطالب انگیزشی، تکراری یا غیرمرتبط پرداخته است.شاید اگر نویسنده قصد داشت تنها راهنمایی برای بولت ژورنال بنویسید، با نصف این صفحات هم کارش راه می‌افتاد و حق مطلب ادا می‌شد.اما در مجموع، اگر چیزی از بولت ژورنال نمی‌دانید و مثل من دنبال آشنایی با یک روش عالی و کم‌نظیر برای برنامه‌ریزی و هدف‌گذاری هستید خواندن این کتاب کمک زیادی به شما خواهد کرد.لینک کتاب برنامه‌ریزی به روش بولت ژورنال در طاقچه: https://taaghche.com/book/69380/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D9%84%D8%AA-%DA%98%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%84 </description>
                <category>مسعود پایمرد</category>
                <author>مسعود پایمرد</author>
                <pubDate>Wed, 20 Apr 2022 23:55:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: بهار</title>
                <link>https://virgool.io/@masoudpaymard/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-w3kwzp04zofg</link>
                <description>کتاب «بهار»، نوشته‌ی عامر حمیو«بهار» روایتی است از زندگی دختران و زنان اسیر در چنگال داعش در روزگاری که این گروهک تروریستی با عنوان «دولت اسلامی» در شام و عراق جولان می‌داد و هماورد می‌طلبید.کتاب از زبان سه دختر جوان روایت می‌شود که در دانشگاه موصل روانشناسی می‌خوانند و با یکدیگر دوستان صمیمی‌اند: بهار، ویویان و آمال.بهار ایزدی، ویویان مسیحی و آمال شیعه است. نویسنده با انتخاب این شخصیت‌ها قصد داشته ضمن نشان دادن تنوع فرهنگی و قومی در عراق، نشان دهد چطور در زمان هجوم داعش به این کشور، تمام طوایف و ادیان مورد ظلم و ستم قرار گرفتند و درد مشترکی را تجربه کردند.داستان با جشن تولد بیست و دو سالگی بهار آغاز می‌شود. جشن تولد کوچکی که تنها مهمانان آن ویویان و آمال، دوستان صمیمی بهار اند. روز هنوز به سر نرسیده، شهر به دست داعش سقوط می‌کند و این، گشایش فصل جدیدی در زندگی دخترهاست.با این که «بهار» نخستین روایت داستانی نویسنده است اما باید اقرار کنم خوب از آب درآمده و آن‌قدر کشش دارد که خواننده را تا انتها همراه خود کند.به علاوه با توجه به حجم کم کتاب، در چند نشست کوتاه قابل خواندن است و مخاطب را خسته نمی‌کند.به گمان من «بهار» دو ویژگی مثبت دارد که آن را در خور اهمیت و توجه ساخته است:اول- اطلاعات چشمگیر نویسنده از درون جامعه‌ی ایزدی و آداب و رسوم و متون مقدس آن‌ها که در بخش‌های متعددی از کتاب به چشم می‌خورد. وجود این مسئله، باعث شده خواننده‌ی داستان به صورت غیر مستقیم به آشنایی اجمالی با آیین ایزدی نیز دست پیدا کند.دوم- توصیف دقیق جنایات گروه تروریستی داعش و توصیف موشکافانه‌ی خشونت آن‌ها علیه زندانیان.این مسئله، هرچند در بعضی از قسمت‌ها اندکی آزاردهنده به نظر می‌رسد اما مخاطب را به خوبی متوجه میزان خباثت این گروه تروریستی می‌کند.نکته‌ی جالب این است که نویسنده حتی بخشی از صحنه‌های تجاوز به دختران ایزدی را نیز با جزئیات خشونت آمیز نقل کرده است اما مترجم ترجیح داده است به دلایلی (از جمله تفاوت فرهنگ‌ها) این قسمت‌ها را در ترجمه‌ی کتاب نیاورد.نسخه‌ی زبان اصلی چاپ دوم کتاب بهاراین کتاب که برای نخستین بار در مهرماه سال 95 در سوریه منتشر شده و اکنون به چاپ سوم رسیده را سید رضا قزوینی غرابی به فارسی ترجمه کرده و نشر ستاره‌ها وظیفه‌ی چاپ آن را به عهده گرفته است.ترجمه‌ی کتاب بسیار روان و شیواست و مخاطب به هیچ وجه احساس نمی‌کند که در حال خواندن یک اثر ترجمه شده است. از دیگر سو، ویراستاری کتاب نیز بسیار با دقت انجام شده و در مجموع نمره‌ی بسیار بالایی از این بخش‌ها می‌گیرد.با این حال بعضی نکات منفی نیز در داستان به چشم می‌خورند که عدم وجودشان می‌توانست ما را با داستانی گیراتر و جذاب‌تر مواجه کند. برای نمونه:یک) داستان، در برخی قسمت‌ها، تا حد زیادی به زندگینامه و بیوگرافی نزدیک شده است. آن قدر که اگر بخشی از آن را به تنهایی به خواننده‌ای عرضه کنیم احتمالا برای او قابل تشخیص نخواهد بود که در حال خواندن چه جور متنی است. درست است که کتاب در سبک واقع گرایی نوشته شده و نویسنده سعی کرده تا حد امکان در توصیف کردن بی طرف ماجراها بکوشد، اما با این حال تمایز داستان و ناداستان در همین ظرافت‌ها نهفته است که در اینجا نادیده انگاشته شده.دو) پایان بندی کتاب می‌توانست اندکی قوی‌تر باشد. این البته احساس من است و خوانندگان دیگر ممکن است احساس متفاوتی داشته باشند. اما من فکر می‌کنم یک پایان بندی قوی‌تر می‌توانست داستان را تا مدت‌ها در ذهن مخاطب ماندگار کند.در مجموع من به این کتاب نمره‌ی 6 از 10 می‌دهم و خواندن آن را به سبب آشنایی با جنایات داعش، آشنایی با وضعیت زنان اسیر در دست این گروه تروریستی و نیز آشنایی با آیین ایزدی مفید می‌دانم و به علاقمندان توصیه می‌کنم.شما می‌توانید نسخه‌ی الکترونیکی این کتاب را در طاقچه بخوانید: https://taaghche.com/book/72864/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1 </description>
                <category>مسعود پایمرد</category>
                <author>مسعود پایمرد</author>
                <pubDate>Mon, 21 Jun 2021 20:01:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: مغازه خودکشی</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-zdbnptst4wuk</link>
                <description>آیا در زندگی شکست خورده‌اید؟ لااقل در مرگ‌تان موفق باشید.این شعار مغازه‌ی خودکشی است. فروشگاهی متعلق به خانواده‌ی توواچ در یک زمان و مکان نامعلوم -در آینده- که لوازم و ابزار مورد نیاز خودکشی را به مشتریانش می‌فروشد. مشتریانی افسرده و سرخورده که امیدی برای ادامه‌ی زندگی ندارند.مغازه‌ای که یک ارثیه‌ی اجدادی است. نسل اندر نسل خانواده‌ی توواچ گردانندگان آن بوده‌اند. ارثیه‌ای که در نهایت به میشیما و همسرش لوکریس رسیده است و آن‌ها همراه فرزندانشان مرلین، ونسان و آلن آن را اداره می‌کنند.نکته‌ی جالب، تشابه اسامی اعضای خاندان توواچ به افراد مشهوری است که خودکشی کرده‌اند:نام میشیما، یادآور یوکیو میشیما، شاعر سرشناس ژاپنی، است که سه بار نامزد دریافت جایزه نوبل شده است.نام مرلین از مرلین مونرو، بازیگر معروف آمریکایی گرفته شده، ونسان، یادآور ونسان ونگوک نقاش بزرگ هلندی است. و در نهایت، نام آلن نیز از آلن تورینگ، مخترع کامپیوتر گرفته شده است که با سیبی آغشته به سیانور خودکشی کرد.در مغازه‌ی خودکشی، همه‌جور وسیله‌ای برای پایان دادن به زندگی پیدا می‌شود. از طناب دار گرفته تا سم‌های عجیب و غریب و حتی شمشیر سامورایی برای هاراکیری.همه‌چیز مطابق میل خانواده‌ی توواچ پیش می‌رود، تا وقتی که با ورود آلن -فرزند کوچک خانواده- به زندگی، وضعیت تغییر می‌کند.نقدی بر داستان مغازه خودکشیاید اقرار کنم ایده‌ی ابتدایی داستان ژان تولی فوق العاده است. یک فانتزی سیاه که از لحظات خنده‌آور نیز بی‌نصیب نیست و موفق می‌شود در بستر روایت خویش، بشر امروز و زندگی او را به انتقاد بگیرد.با این حال پرداخت داستانی، اصلا خوب نیست و ضعف‌های بسیاری در داستان‌پردازی و روایت آن به چشم می‌خورد.شخصیت‌پردازی در طول داستان خوب انجام نشده است و ما به شکلی ناگهانی شاهد تغییر رفتار و خلق و خوی شخصیت‌های مختلف داستان هستیم.به گمان من، گونه‌ای «شتاب زدگی در روایت» در این کتاب وجود دارد و نویسنده، از ترس طولانی شدن داستان، قید پرداخت بیشتر شخصیت‌ها را زده و آن‌ها را همان‌طور زمخت، بعضا غیرقابل باور و صیقل نخورده، در میان ماجرا رها کرده است.وضعیت فضاسازی، البته بهتر است. با این وجود نویسنده در این زمینه نیز می‌توانست بهتر عمل کند و بعضی از ایرادات را اصلاح نماید.در نهایت، پایان بندی کتاب نیز ضعیف است و چنگی به دل نمی‌زند. نویسنده، گویا با هدف مبهوت کردن خواننده و میخکوب کردن او، قید منطق کلی داستان و سفر شخصیت‌ها را زده و پایانی ناامید کننده برای داستان نوشته است.معتقدم پایان بندی کتاب، به قدری بد است که حتی ایده‌ی اولیه‌ی داستان را نیز نابود کرده است.کتاب را احسان کرم ویسی به فارسی ترجمه و نشر چشمه آن را چاپ کرده است. کیفیت ترجمه به گمان من مطلوب است و مترجم سعی کرده تا حد امکان، فضای اثر را به فرهنگ و زبان مقصد نزدیک کند.کتاب صوتی مغازه خودکشیدو مجموعه کتاب صوتی از مغازه‌ی خودکشی تهیه شده است.یکی از نسخه‌ها با صدای «هوتن شکیبا»، توسط «رادیو گوشه» تولید شده است. با این حال، من صدا و سبک خوانش هوتن شکیبا را به عنوان گوینده نپسندیدم و نتوانستم با آن ارتباط برقرار کنم. ولی دیدگاه‌ها در این خصوص متفاوت است.شما می‌توانید نمونه‌ی کتاب صوتی را در طاقچه بشنوید و پس از آن، در این مورد خودتان تصمیم بگیرید و در صورت تمایل، نسخه‌ی کامل آن را بخرید. لینک کتاب را در انتهای یادداشت گذاشته‌ام.نسخه‌ی دیگر، توسط «ایران صدا» و با صدای «شیرین سپه راد» تهیه شده و رایگان است. من صدا و سبک خوانش این نسخه را ترجیح می‌دهم اما متاسفانه شامل متن کامل کتاب نیست و خلاصه شده است. با این وجود شنیدنش نیز خالی از لطف نخواهد بود.لینک کتاب گویای «مغازه خودکشی» با صدای شیرین سپه راد در ایران صداانیمیشن مغازه خودکشیدر سال 2012، اینمیشنی فرانسوی، توسط پاتریس لوکنت، بر اساس این کتاب ساخته شده است که البته هنوز موفق به دیدنش نشده‌ام و پس از تماشای آن، مطالب مرتبط با انیمیشن را، به همین قسمت اضافه خواهم کرد.امتیاز IMDB انیمیشن، 6.1 از 10 و امتیاز آن در روتن تومیتوز 71% است. و با این توصیفات، فکر می‌کنم ارزش دیدن دارد.جمع بندیدر مجموع، به گمانم این فانتزی سیاه و طنز انتقادی، برای مخاطب حرفه‌ای داستان، چندان دلچسب نخواهد بود. اما به سبب زبان روان، خط داستانی ساده و حجم کم، می‌تواند برای کسانی که تازه در آغاز راه مطالعه‌اند، جذاب و مناسب باشد.تصمیم گیری در خصوص مطالعه یا عدم مطالعه‌ی آن را به خودتان واگذار می‌کنم.چند برش از کتابچرا به جای لعنت فرستادن به تاریکی یه چراغ روشن نمی‌کنی؟در جهان کم عطری هست که شبیه بوی خوش کودکی باشد.مغازه خودکشی در طاقچهنسخه الکترونیک کتاب مغازه خودکشی https://taaghche.com/book/74406/%D9%85%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C نسخه صوتی کتاب مغازه خودکشی با صدای هوتن شکیبا https://taaghche.com/audiobook/59164/%D9%85%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C اگر این کتاب را خوانده‌اید، خوشحال می‌شوم دیدگاه شما را در مورد آن بدانم. خواننده‌ی نظرات شما هستم.</description>
                <category>مسعود پایمرد</category>
                <author>مسعود پایمرد</author>
                <pubDate>Fri, 21 May 2021 18:40:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: جاناتان مرغ دریایی</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%BA-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-cspzqfalwaqa</link>
                <description>جاناتان مرغ دریایی، نام اثری است از ریچارد باخ، خلبان و نویسنده‌ی آمریکایی.یک داستان تمثیلی نه چندان بلند در مورد یک مرغ دریایی به نام جاناتان لیوینگستون که با همه‌ی مرغ‌های دریایی گله‌اش تفاوت دارد: او تنها به قصد به دست آوردن غذا و سیر کردن شکمش پرواز نمی‌کند و می‌خواهد از آن لذت ببرد.همین تفاوت است که باعث به وجود آمدن اتفاقات بعدی می‌شود و زندگی جاناتان را دچار چالش‌های جدیدی می‌کند.در ابتدای کتاب، آمده است:پیشکش به جاناتان مرغ دریایی راستین، که درون همگی‌مان می‌زید.داستان این کتاب، تمثیلی است از کسانی که در راه رسیدن به حقیقت و واقعیت، حاضرند خطر کنند و برای زندگی در جستجوی هدفی والاتر از خوردن و خوابیدن هستند.کتاب، هرچند کوتاه است و می‌شود آن را در یک نشست حداکثر دو ساعته خواند اما بسیار پرمغز است و اثرش تا مدت‌ها در جان آدمی باقی می‌ماند.فکر می‌کنم به معنی واقعی کلمه، با یک داستان سهل و ممتنع طرفیم: داستانی که مناسب تمام سنین و تمام سطوح تحصیلی است و هرکس می‌تواند بسته به معلومات خودش، به درک بخش‌هایی از رموز آن برسد.از آن‌جا که این کتاب، خالی از جنبه‌های عرفانی نیز نیست، خواندنش مرا یاد مولانا و مثنوی معنوی انداخت. شیوه‌ی روایت و داستان پردازی ریچارد باخ، نزدیکی زیادی به شیوه‌ی قصه‌گویی مولانا در مثنوی دارد.از دیگر سو، کلیات ساختار و مضمون کتاب بی شباهت به داستان ماهی سیاه کوچولو، اثر به یادماندنی صمد بهرنگی نیز نیست. به نظرم هر دو داستان، دغدغه‌ی مشابهی دارند.از این کتاب، ترجمه‌های متفاوتی توسط ناشران گوناگون به چاپ رسیده است. ولی گمان می‌کنم بهترین ترجمه‌ی موجود کار «کاوه میرعباسی» باشد که توسط نشر نی به چاپ رسیده است.تصویر جلد کتاب جاناتان مرغ دریایی، ترجمه‌ی کاوه میرعباسیکاوه میرعباسی آن‌قدر مترجم خوب و مسلطی است که شخصا وقتی نام او را روی جلد کتابی می‌بینم مطمئن می‌شوم با ترجمه‌ی خواندنی و باکیفیتی طرف هستم.کار نشر نی نیز انصافا تمیز و بدون نقص انجام شده است. ویراستاری کتاب بسیار ریزبینانه و دقیق است و هیچ اثری از غلط املایی و نگارشی در کتاب نیست. علایم سجاوندی نیز همگی به جا هستند و به خواندن بهتر داستان کمک می‌کنند.و جا دارد به خاطر این مورد به عوامل نشر نی خسته نباشید و دست مریزاد بگویم. به گمانم ویراستاری با دقت و هوشمندانه، متاع نایاب این روزهای بازار نشر ایران است.با این وجود، در این نسخه (و اغلب نسخه‌های موجود در بازار) داستان تنها سه بخش دارد. و این در حالی است که چندی پیش، نویسنده بخش چهارمی نیز به کتاب افزوده است که به گمانم خواندنش نباید خالی از لطف باشد.فصل چهارم را می‌توانید در نسخه‌ای که ترجمه‌ی مرتضی سعیدی تبار است و توسط نشر پر به چاپ رسیده، پیدا کنید.داستان، چندین جمله‌ی به یاد ماندنی دارد. یکی از این جملات که بسیار مورد علاقه‌ی من است، جمله‌ای از بخش دوم کتاب است:بهشت یک مکان نیست، زمان هم نیست. بهشت یعنی رسیدن به کمال. در مجموع، جاناتان مرغ دریایی کتابی است که خواندنش را به شما پیشنهاد می‌کنم و یقین می‌دانم یاد و تاثیر این کتاب کوچک اما ژرف، برای همیشه در گوشه‌ی ذهن شما باقی خواهد ماند.شما می‌توانید نسخه‌ی دیجیتال این کتاب را از طاقچه بخوانید یا کتاب صوتی آن را بشنوید.لینک کتاب جاناتان مرغ دریایی با ترجمه‌ی مرتضی سعیدی‌تبار، نشر پر: https://taaghche.com/book/34479/%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%BA-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%B6%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%81%D8%B5%D9%84-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1 لینک کتاب جاناتان مرغ دریایی با ترجمه‌ی نسیم امیرعظیمی، نشر ثالث: https://taaghche.com/book/3827/%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%BA-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C کتاب صوتی جاناتان مرغ دریایی با صدای امین بسمل، انتشارات پر صوتی: https://taaghche.com/audiobook/53795/%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%BA-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C </description>
                <category>مسعود پایمرد</category>
                <author>مسعود پایمرد</author>
                <pubDate>Tue, 20 Apr 2021 23:58:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید پست‌های من در سال ۹۹</title>
                <link>https://virgool.io/@masoudpaymard/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B9-xg1jtqjlagpw</link>
                <description>در طول تاریخ از اعداد استفاده کردیم تا اغلب داد و ستد کنیم و آن‌چیزی که شمردنی است را بشماریم. برای هر عدد واحد درست کردیم تا عددهای زندگی قاطی نشوند و از اعداد، شفاف‌تر استفاده کنیم؛ مثلا وقتی می‌گوییم ده هزار تومان به پول اشاره داریم و وقتی می‌گوییم ده هزار بلیط به بلیط!روز به روز که در زندگی جلو‌تر رفتیم عددها فرقی نکردند ولی این واحدها بودند که زیاد شدند. واحد کریپتو، واحد اصله درخت، واحد فاصله و …«واحد» یک توافق عمومی است برای شمردن؛ تا همانطور که گفتم شمردن‌ها قاطی نشود. مشاهده افراد دارای ثروت (اجتماعی یا مالی) به من ثابت کرده اینکه چه چیزی را بشماریم از اینکه چطور بشماریم مهم‌تر است. هرکس با واحد خاصی مسائل زندگی را می‌شمارد. اینطور به نظرم آمده که مشخص کردن واحد یعنی مشخص کردن اینکه من در زندگی برای چه چیزهایی ارزش قائلم و می‌خواهم چه چیزهایی را در زندگی بشمارم. https://cdn.virgool.io/annual-report/1399/l72geunq9fgm-0N7NN.mp4 اعدادی که بدون واحد ثبت کردمبه ویدیویی که ویرگول برایم ساخته که نگاه می‌کنم میبینم که در سال ۹۹، من در مجموع ۵,۲۱۶ کلمه در ویرگول نوشتم و منتشر کردم و مخاطبین، پست‌های من را ۳۲ مرتبه پسندیدند و  ۶ بار هم نظر خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. در سال ۹۹، ۸ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. این اعداد نشان میدهند من کاری کرده‌ام. هرکدام به واحدی وصل هستند. از خودم می‌پرسم من کدام واحد را شمارش کرده‌ام؟ کدامیک از واحدهای بالا از همه برای من مهم‌تر است؟ ادامه ویدیو را می‌بینم.آمار از اثر بیرونی می‌گویندطبق آمار پست‌های من ۲۶۱ بار خوانده شدند و ۷,۹۵۳ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیتی که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، ویرگول به من می‌گوید که توانستم  ۰/۰۰۰۱۰۹۰۳۵ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم.از طرف دیگر ویرگول به من می‌گوید که اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۹۱۳ کاغذ مصرف می‌کردم.آن عددهای کوچک ابتدای ویدیو حالا تبدیل شده‌اند به عددهای بزرگ به اینکه من جلوی مصرف این تعداد کاغذ را گرفتم یا به اینکه من  ۰/۰۰۰۱۰۹۰۳۵ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را جابه جا کرده‌ام. واحد این عددها برای من ملموس‌تر است.واحد نوشتن چیست؟همه عددهای بالا و همینطور اثر بیرونی که روی خوانندگان و همینطور در مقیاس بزرگتر طبیعت و جامعه اطرافم گذاشتم اعدادی هستند که من دوستشان دارم و به آنها افتخار می‌کنم. اگر چنین ویدیویی دست شما نیز رسید به شما بابت تک تک اعداد تبریک می‌گویم.اثر هر نوشته تا حدودی معلوم است، اگر بنویسید جلوی قطع درخت را می‌گیرید، به سرانه مطالعه کشور اضافه می‌کنید و خوانندگانی جذب می‌کنید که شما را از طریق نوشته‌هایتان می‌شناسند و …به نظرم می‌رسد که نوشته‌های من و شما واحد ندارند ولی اثر بیرونی دارند.</description>
                <category>مسعود پایمرد</category>
                <author>مسعود پایمرد</author>
                <pubDate>Tue, 20 Apr 2021 23:17:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مروری بر صدسال تنهایی: یادگار ماندگار مارکز</title>
                <link>https://virgool.io/Sugook/sad-sal-tanhaee-b4xv9zxpoj0o</link>
                <description>این یادداشت، نخستین بار در وبلاگ شخصی من، دولتخانه، منتشر شده است و به بهانه‌ی هفته‌ی کتاب، در ویرگول بازنشر می‌شود.صدسال تنهایی، اثر ماندگار گابریل گارسیا مارکز، نویسنده‌ی شهیر کلمبیاییصدسال تنهایی را نخوانده‌ام، با آن زندگی کرده‌ام. کتاب بی‌نظیری است. با قلمی شیوا و روان و توصیفاتی بدیع و حیرت انگیز. با سبکی منحصر به فرد -رئالیسم جادویی- و جاسازی عناصر خیالی و غیر واقعی در بافت دنیایی واقعی، آن هم چنان ممزوج به یکدیگر که نمی‌توان هیچ یک را باور نکرد.مارکز در این کتاب، داستان شش نسل از خانواده بوئندیا را روایت می‌کند. خانواده‌ای که علی رغم همه‌ی تفاوت‌ها در یک چیز با یکدیگر مشترک‌اند: تنهایی! تنهایی‌ای که اولین آن‌ها تا آخرین‌شان را در برگرفته و می‌بلعد و دست آخر از آن‌ها هیچ چیز برجا نمی‌گذارد.داستان، سرشار است از کنایه‌های غیرمستقیم به دنیای امروز ما و به هرآن‌چه ما را زنده نگه داشته و یا به جان یکدیگر انداخته است. این، روایت ماست. ما که در امپراتوری پدران خویش، به دنیا می‌آییم، بزرگ می‌شویم و بعد امپراتوری‌هایمان را روی ویرانه‌های برجای مانده از پیشینیان خود بنا می‌کنیم و آن‌گاه که عصرمان به سر رسید، رخت برمی‌بندیم تا به فرزندانمان اجازه دهیم امپراتوری‌های خود را بی هیچ مزاحمت برپا کنند و مدتی سالار خود باشند و بعد این تراژدی را تا ابد ادامه دهند. و در نهایت نیز، همه محکوم به شکست ایم.آغاز و پایان داستان، هر دو به شدت هنرمندانه است. اما آن‌چه بیش از این دو بر دل می‌نشیند و خواندن کتاب را جذاب‌تر می‌کند، شیوه منحصر به فرد مارکز در قصه‌گویی است. او داستانش را روایت می‌کند: انگار در یک قهوه خانه نشسته‌اید و به داستانی از سالیان دور گوش می‌دهید. با همان رنگ و بو و جذابیت و سرزندگی.خواندن این کتاب را به همه‌ی آن‌ها که شیفته‌ی ادبیات هستند توصیه می‌کنم. به شرط آن که اهل خواندن رمان، به ویژه رمان‌های کلاسیک باشند. این کتاب، به درد کسانی که با مطالعه داستان‌های آبکی، ذائقه خود را مسموم کرده‌اند، نمی‌خورد.نکته‌ای در خصوص ترجمه‌های موجود:از صدسال تنهایی مارکز، ترجمه‌های متعددی در دست است که تعدادی از آن‌ها را بررسی کرده‌ام. از بین تمام این موارد، ترجمه‌ی بهمن فرزانه و کاوه میرعباسی از بقیه بهتر و دقیق‌تر است. با این وجود، ترجمه‌ی بهمن فرزانه به دلیل قدیمی‌تر بودن خالی از ایرادات نگارشی و ویرایشی نیست. بهمن فرزانه، کتاب را از زبان انگلیسی به فارسی ترجمه کرده است. اما ترجمه‌ی کاوه میرعباسی مستقیما از نسخه‌ی اصلی اثر -اسپانیولی- انجام شده است.به همین دلیل من برای مطالعه، در مرتبه‌ی اول، ترجمه‌ی کاوه میرعباسی و پس از آن ترجمه‌ی بهمن فرزانه را پیشنهاد می‌کنم.بقیه‌ی ترجمه‌ها، عموما یا از روی دست هم کپی شده‌اند یا کیفیت لازم را ندارند.لابد با خودتان می‌گویید این کتاب، سانسور شده و حذفیات دارد!البته که می‌توانید برای خواندن متن کامل اثر، سراغ نسخه‌ی افست آن بروید. همانی که عکسش در ابتدای این صفحه هست! اما این مسئله واقعا جای نگرانی ندارد. زیرا به قول بهمن فرزانه در مقدمه‌ی چاپ جدید ترجمه‌اش:چیدن چند شاخ برگ از این درخت تنومند چندان آسیب و صدمه‌ای به آن وارد نمی‌کند.حقیقت هم همین است. مجموع حذفیات کتاب، احتمالا به 5 صفحه هم نمی‌رسد و هیچ خللی در روند داستان ایجاد نخواهد کرد. بنابراین، با خیال راحت کتاب را بخرید و از غرق شدن در دنیای شیرین صدسال تنهایی لذت ببرید.در نهایت دوست دارم شما را مهمان قسمتی از توصیف‌های شاهکار مارکز کنم و این یادداشت را به پایان برسانم:«کسانی که جلو همه ایستاده بودند قبلا از امواج گلوله ها بر زمین افتاده بودند. کسانی که هنوز زنده بودند به جای آنکه خود را به زمین بیندازند، سعی داشتند به میدان کوچک برگردند.وحشت مانند دم اژدها می جنبید و آن ها را همچون موجی متراکم، به سمت یک موج متراکم دیگر می راند که از انتهای دیگر خیابان، با جنبش دم اژدها، به آنجا سرازیر شده بود.در آنجا هم مسلسل ها بلاانقطاع شلیک می کردند. محاصره شده بودند. در گردبادی عظیم به دور خود می چرخیدند، گردبادی که رفته رفته قطر خود را از دست میداد، چون حاشیه اش درست مثل پوست پیاز، با قیچی های سیری ناپذیر و یکنواخت مسلسل ها چیده می شد.بچه چشمش به زنی افتاد که در محوطه ای که به طور معجزه آسا از آن حمله در امان مانده بود، زانو زده بود و بازوان خود را صلیب وار بالا گرفته بود.خوزه آرکادیوی دوم در لحظه ای که با چهره ی خون آلود به زمین افتاد و بچه را در آنجا به زمین گذاشت و قبل از آن که آن هنگ عظیم، محوطه ی باز و زن زانو زده زیر نور آسمان خشکسالی کشیده را در خود بگیرد، در آن دنیای قحبه صفتی که اوسولا ایگواران آن همه حیوانات کوچولوی آب نباتی فروخته بود، به زانو درآمد.»اما برای من، دلنشین‌ترین جمله‌ی تمام کتاب این بود:«روزی که قرار بشود بشری در کوپه درجه یک سفر کند و ادبیات در واگن کالا، دخل دنیا آمده است.»راست می‌گوید؛ به نظر من هم همین‌طور است!راه‌های دسترسی به کتاب:دریافت کتاب صدسال تنهایی، با ترجمه‌ی کاوه میرعباسی از طاقچهدریافت کتاب صوتی صدسال تنهایی، ترجمه‌ی کاوه میرعباسی، با صدای آسمان مصطفایی از فیدیبودریافت کتاب صوتی صدسال تنهایی، ترجمه‌ی بهمن فرزانه، با صدای مهدی پاکدل از طاقچهدریافت کتاب صوتی صدسال تنهایی، ترجمه‌ی بهمن فرزانه، با صدای مهدی پاکدل از فیدیبوپی‌نوشت موقت: اگر در ساعات ابتدایی انتشار این پست (سه‌شنبه 27 آبان 99؛ ساعت 22) در حال مطالعه‌ی آن هستید، می‌توانید کتاب را با ترجمه‌ی کاوه میرعباسی، به شکل رایگان از طاقچه هدیه بگیرید. </description>
                <category>مسعود پایمرد</category>
                <author>مسعود پایمرد</author>
                <pubDate>Tue, 17 Nov 2020 22:01:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چله‌ی تعالی</title>
                <link>https://virgool.io/@masoudpaymard/%DA%86%D9%84%D9%87%DB%8C-%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C-y5ughxr09zqk</link>
                <description>تلاش برای یک استمرار چهل روزه با هدف رهایی از رکود و سکونکار کردن با بولت ژورنال را دوماهی هست شروع کرده‌ام. (قبلا درباره‌ی چگونگی آشنایی‌ام با این شیوه‌ی برنامه‌ریزی و این که چطور می‌توانید یادش بگیرید، اینجا مطالبی نوشته‌ام)در طول این دوماه به نظرم رسید با مدل جذاب و منحصر به فردی از برنامه‌ریزی مواجه‌ام که از لیست وظایفی (در تلاش برای ترجمه‌ی to do list) که سال‌های پیش از این استفاده می‌کردم، کارآمدتر است. حالا یک دفتر دارم که همه‌چیز را کنار یکدیگر گردآورده و راه را برای تحلیل عادت‌های فردی و تنظیم برنامه‌های پیش‌رو و برنامه‌ریزی بهتر، هموار کرده است.چند روز پیش که از سر بی‌حوصلگی بیمارگونه‌ای که چند روزی است سراغم آمده، مشغول گشت‌وگذار بین صفحات «ویرگول» بودم، به یادداشتی از مریم حیدری (+) برخوردم که در آن از تلاش برای فرار از اهمال‌کاری از طریق یک برنامه‌ی سی روزه با هدف خلق یک عادت جدید سخن گفته بود.مشکل او اتفاقا مشکل من هم بود:سیکل معیوب کلی منبع دور خود جمع کردن و در عمل هیچ کاری نکردن و بعد دچار اضطراب شدنآفتی است که مدت زیادی است مرا هم درگیر خود کرده.با هدف تلاش برای بیرون آمدن از این سیکل معیوب و وارد شدن به وضعیت بهتری که در آن لااقل خودم، رضایت درونی بیشتری را تجربه کنم و احساس کارآمدی بالاتری داشته باشم، تصمیم گرفتم برنامه‌ی مشابهی را اجرا کنم: یک چله‌ی تعالی!چله گرفتن برای ترک یک عادت ناپسند یا ایجاد یک ویژگی جدید، چیز ناشناخته‌ای نیست. ما، بر اساس فرهنگ و عقایدمان، چهل را عددی اسرار آمیز و مقدس می‌دانیم و معتقدیم استمرار در انجام کاری به مدت چهل روز آن را به عادتی جدید در وجود ما بدل می‌سازد.چهل صبح دعای عهد خواندن و مناجات چهل روزه‌ی حضرت موسی (علیه السلام) در کوه طور با خداوند متعال، نمونه‌هایی از این دست هستند.به خاطر دارم یکی از اساتیدم معتقد بود:چهل در فرهنگ و آیین ما، عدد و نماد بلوغ است. نشانه‌ی گذر از خامی و آغاز پختگی...برای این منظور، سراغ دفتر بولت ژورنالم رفتم و یک صفحه را به «ردیاب پیشرفت» اختصاص دادم. یک جدول بزرگ چهل خانه‌ای رسم کردم و در هر خانه، شماره‌ی روز و تاریخ آن را یادداشت کردم. (همان جدولی که تصویرش را، ابتدای این مطلب دیدید) حالا ابزار کار آماده است!اما اینجا قرار است چه کار کنم؟در این صفحه، می‌خواهم میزان پیشرفت و بهتر شدن خودم را در طول چهل روز پیش رو ثبت کنم. لابد  پیش خود می‌پرسید ملاکم برای این کار چیست؟ و من می‌خواهم جواب دهم که هیچ ملاک کمی خاصی ندارم!راستش را بخواهید، به گمان من، هرکس وقتی در پایان هر روز، به درون خود نگاهی بیندازد و خودش را واکاوی کند، متوجه می‌شود که آیا آن روز، برای او روز مثبت و سازنده‌ای بوده است یا نه؟ آیا از خود رضایت دارد و رفتارش را قدمی به سوی پیشرفت ارزیابی می‌کند یا نه؟ همین کافی است!  هیچ‌کس واقعا نمی‌خواهد خودش را گول بزند.بنابراین، من در پایان هر روز، بر اساس میزان رضایت درونی از رفتارم در آن روز و میزانی که کارهایم را، به طور کلی، مثبت و سازنده ارزیابی کرده‌ام خانه‌های این جدول را رنگ آمیزی خواهم کرد. رنگ سبز برای روزهایی که مفید بوده‌ام و به سمت تعالی گام برداشته ام و رنگ سیاه برای روزهایی که راکد مانده یا پسرفت داشته‌ام.پس از این چهل روز، بار دیگر در مورد این تجربه خواهم نوشت و نتیجه را با خوانندگان به اشتراک خواهم گذاشت. امیدوارم که اکثر خانه‌های این جدول، سبزپوش شوند :)خوب است شما هم نظرتان را در مورد این کار بیان کنید و بگویید آن را چطور ارزیابی می‌کنید. از خواندن نظرات و نکات شما، خوشحال خواهم شد.</description>
                <category>مسعود پایمرد</category>
                <author>مسعود پایمرد</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jun 2020 00:47:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزگار فارسی در هند</title>
                <link>https://virgool.io/@masoudpaymard/persian-period-in-india-qyyeakfsxplg</link>
                <description>این یادداشت نخستین بار، تیرماه 98 در دولت‌خانه منتشر شده است.تاج محل در آگرا از یادگارهای عصر گورکانیان هند است.اگر به همین دویست و اندی سال قبل برگردیم، خواهیم دید که مردم پهنه‌ی وسیعی از آسیا، فارسی را به عنوان زبان اصلی یا زبان دوم‌شان برگزیده بودند و نه تنها در فلات ایران، که در نقاط همسایه‌ی آن نیز کمتر کسی بود که با این زبان شیرین آشنا نباشد.این زبان، آن‌قدر پرنفوذ بود که از حکومت ترکان عثمانی در غرب، تا کورگانیان در هند و از کاشغر –که امروزه جزئی از چین است- در شمال تا جزیره‌ی بحرین در جنوب کمتر کسی پیدا می‌شد که به آن مسلط نباشد.بی‌گمان زبان، اصلی‌ترین و مهم‌ترین ابزار انتقال یک فرهنگ است و وجود زبان مشترک میان مردم پهنه‌ای چنین وسیع به معنی وجود یک فرهنگ مشترک در میان تمام آنان نیز هست. فرهنگی که امروز نیز می‌توان رگه‌هایی از آن را در سرتاسر این نقاط یافت: چه در نوروز، که آیین سنتی و عید باستانی ماست و چه در لباس و پوشش، یا حتی معماری.بدیهی است که چنین هم‌زبانی و هم‌فرهنگی‌ای ابدا به مذاق استعمارگرانی که دوست دارند دنیا را در دست بگیرند و تمام آن را یک‌جا ببلعند خوش نیاید. پس با هدف پراکنده ساختن این اتفاق، آن روز که حکومت‌های لایق و مقتدر جای خود را به جانشینان بی‌لیاقت و ضعیف‌شان دادند، دست تعدی به سوی این سرزمین پهناور گشودند و آن را پاره پاره نموده و آن پاره‌ها را از یکدیگر دور کردند.در خطوط باقی مانده‌ی این نوشتار، تنها درباره‌ی یکی از این دست‌های استعماری بحث خواهم کرد که زبان رسمی و اداری هندوستان را با زور و اجبار از فارسی به انگلیسی تغییر داد.پیشینه‌ی آشنایی مردم هند با زبان فارسی، به سده‌ی سوم هجری بازمی‌گردد. چندی بعد، پس از حمله‌ی سلطان محمود به هند، در اوایل سده‌ی پنجم، این زبان در شبه قاره گسترش بیشتری یافت. از دیگر سو، حضور سوفیان فارسی زبانی همچون هجویری، خواجه معین‌الدین چشتی و سیداشرف جهانگیر سمنانی، در افزایش علاقه مردم آن دیار به اسلام و زبان فارسی بسیار موثر بود. در طی این مدت، شکل‌گیری حکومت‌های فارسی زبان در شبهه قاره‌ی هند باعث شد تا این زبان به عنوان زبان رسمی، اداری و درباری در کانون توجه قرار گیرد.علاقه‌ی پادشاهان فارسی‌زبان هند به فرهنگ و ادب فارسی موجب گردید خیل عظیمی از هنرمندان، ادیبان، علماء و دانشمندان پیرامون آنان گرد آیند و به زودی آن دیار به مهد دیگری برای گسترش زبان فارسی و فرهنگ ایرانی بدل گشت و موجب شکوفایی و ارتقای این زبان و پیدایش آثاری خیره کننده و بی‌نظیر گردید.بزرگ‌ترین و مقتدرترین این پادشاهان، گورکانیان هند بودند.حکومتی که توسط ظهیرالدین محمد بابر، از نوادگان تیمور لنگ بنیان نهاده شد و فرزندانش به تدریج تمامی شبهه قاره را تحت فرمان خویش گرفتند. این سلسله که زمانی، در سده هفدهم میلادی و در عصر حکومت شاه جهان و فرزندش اورنگ‌زیب عالمگیر بزرگ‌ترین و ثروتمندترین امپراتوری جهان بود به تدریج ضعیف‌تر شد تا در نهایت در سال 1875 توسط کمپانی هند شرقی بریتانیا از میان رفت.این نوشتار قصد دارد به طور ویژه به نقش کمپانی هند شرقی بریتانیا در زوال کورگانیان هند و فراموشی زبان فارسی در شبهه قاره بپردازد.کمپانی هند شرقی بریتانیا، که بنا به درخواست 218 نفر از تجار انگلیسی و براساس امتیازنامه سلطنتی ملکه الزابت اول در 31 دسامبر 1600 میلادی با هدف کسب امتیازهای تجاری شکل گرفت، در ابتدا تنها یک شرکت بازرگانی و اقتصادی بود که از بدو تاسیس با دربار ارتباط تنگاتنگی داشت و ملکه/ پادشاه نیز از سهام‌داران آن بودند.این شرکت، در دوران چارلز دوم (1660-1668م) به سرعت رشد کرد و حق تصرف در قلمرو، ضرب سکه، انعقاد پیمان اتحاد، اعلام جنگ و کنترل امور داخلی و قضایی را نیز به دست آورد. این امتیاز ویژه، کمپانی را از شرکتی کاملا تجاری به شرکتی ظاهرا تجاری با اهداف سیاسی و نظامی بدل کرد.کمپانی، که در سال‌های ابتدایی شکل گیری تنها با چهار کشتی عازم شرق شده بود به تدریج توسعه یافت تا جایی که در سال 1620، 55 کشتی به شرق فرستاد. اما حضور و دشمنی پرتغالی‌ها و هلندی‌ها به مانعی مهم در راه توسعه‌طلبی آنان بدل شد. دشمنی‌ای که در نهایت به جنگ انجامید و در طی آن انگلیسی‌ها، ناوگان پرتغال را به سختی شکست دادند و به بزرگ‌ترین کمپانی تجاری سرتاسر شبهه قاره بدل شدند.پس از اخراج پرتغالی‌ها، انگلیسی‌ها کوشیدند تا برای خود مستملکاتی در سواحل غربی هند فراهم کنند. حرکت کمپانی هند شرقی بریتانیا به سوی استعمارگری و ایجاد حرکات آشوب‌گرانه‌، موجب پیدایش تنش‌ها و درگیری‌هایی بین ایشان و حکومت هند گردید. تا این که در سال 1689 اورنگ‌زیب شکست سختی به آن‌ها داد و بنا به دستور او کلیه‌ی انگلیسی‌ها در سراسر هند دستگیر و زندانی شدند.پس از عذرخواهی رسمی انگلیسی‌ها، پادشاه گورکانی دستور از سرگیری مجدد تجارت آن‌ها را صادر کرد. منوط به آن که: غرامتی سنگین بپردازند، متعهد شوند که به مواضع قبلی خود عقب‌نشینی کنند و تنها تجاری ساده باشند و سر جان چایلد (ریاست کل مستملکات و دفاتر کمپانی در هند) را از کار برکنار کنند.مرگ اورنگ‌زیب، شادمانی انگلیسی‌ها را به همراه داشت. پس از او روز به روز از اقتدار حکومت گورکانیان هند کاسته شد، درگیری‌های درون خاندان شاهی امکان استیلای طولانی مدت یک پادشاه مقتدر را از بین برد و از دیگر سو، سیک‌ها و مهاراته‌ها که توسط انگلیسی‌ها حمایت می‌شدند به دشمنان تازه‌ی این امپراتوری مسلمان بدل گشتند.پس از مدتی، کمپانی هند شرقی به تدریج بر قسمت‌های بیشتری از شبهه قاره مسلط شد. حمله نادرشاه افشار به هند و تصرف دهلی در سال 1739 و سپس حمله احمدشاه درانی به هند و تصرف دهلی در ژانویه 1757 میلادی (همزمان با تهاجم انگلیسی‌ها به بنگال؛ حادثه‌ای که به عنوان سرآغاز استقرار امپراتوری بریتانیا در هند و مشرق زمین شناخته می‌شود) به منزله‌ی آخرین تیرهایی بود که بر پیکره‌ی این دولت ضعیف فرود آمد. نکته‌ای که باید به آن توجه داشت مشکوک بودن همزمانی تصرف دهلی توسط احمدشاه درانی و تصرف بنگال توسط نیروهای کمپانی هندشرقی برتانیاست و مدارکی دال بر تحریک احمدشاه درانی توسط عناصری مرموز از یک سو، و فلج کردن روانی ارتش پنجاب به عنوان سدی در راه سقوط سریع دهلی توسط عناصری دیگر وجود دارد.کار تا آن‌جا پیش‌رفت که واپسین پادشاهان کورگانی هند، عملا مستمری‌بگیران کمپانی هندشرقی بودند. سرانجام بهادرشاه دوم، آخرین پادشاه گورکانی هند، پس از شکست شورش‌های استقلال هند در سال 1875دستگیر، محاکمه و نهایتا به برمه تبعید شد و همان‌جا درگذشت و بدین ترتیب طومار این حکومت فارسی زبان شبهه قاره برچیده شد.حکومت رسمی کمپانی هندشرقی بر شبهه قاره، حدود یک سده (از اواخر حکومت گورکانیان هند) تداوم داشت. سرانجام پس از سرکوب انقلاب بزرگ هندوستان در اول نوامبر 1858 دولت بریتانیا طی اعلامیه‌ای کمپانی را منحل اعلام کرد و اداره امور هند را مستقیما (تحت عنوان راج بریتانیا) به دست گرفت.با شروع حکومت کمپانی هندشرقی و سپس راج بریتانیا بر هند، زبان رسمی و اداری هند از فارسی –که روزی خود کارگزاران کمپانی نیز ناچار بودند به آن تکلم کنند- ابتدا به اردو و سپس به انگلیسی تغییر یافت. تمامی مدارس و برنامه‌های آموزشی نیز بر اساس زبان انگلیسی طراحی شد. برای پیشبرد کارها در ادارات، دادگاه‌ها و تجارت‌خانه‌ها نیز دانستن زبان انگلیسی ضروری بود.مقبره همایون، دومین پادشاه گورکانی هند در دهلی. این بنا، نخستین باغ ایرانی ساخته شده در شبهه قاره‌ی هند است.بدین ترتیب، زبان فارسی در شبهه قاره‌ی هند روز به روز به فراموشی نزدیک‌تر شد. ابتدا از روی کاغذها و اسناد حذف شد و تنها سینه به سینه منتقل گردید و سپس در میان همان سینه‌ها مدفون و از یادها رفت. تا امروز که تنها آثار آن بر سنگ‌نوشته‌ها و ابنیه‌ی بازمانده از آن دوره قابل مشاهده است.زبانی که اگر امروز، همان حوزه‌ی نفوذ روزگار پیشین را داشت، با قریب به یک میلیارد گویشور، می‌توانست ما را ده‌ها قدم به ایجاد تمدن نوین اسلامی- ایرانی نزدیک‌تر کند و بی‌شک منافع اقتصادی و سیاسی سرشاری به بار می‌آورد.هرچند امروز نیز، اگر مسئولان ما مواضع غیرتمدنی اتخاذ نکنند، راه بازیابی آن یکپارچگی فرهنگی چندان محال و دور از دسترس نمی‌نماید.پ.ن: برای مطالعه‌ی بیشتر رجوع کنید به: زرسالاران یهودی و پارسی، استعمار بریتانیا و ایران/ عبدالله شهبازی/ جلد اول/ موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی (صفحات 93 تا 205)</description>
                <category>مسعود پایمرد</category>
                <author>مسعود پایمرد</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2020 12:29:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایانی سوزناک برای یک تلخی ممتد</title>
                <link>https://virgool.io/@masoudpaymard/sad-ending-constant-bitterness-kcprkei7mva3</link>
                <description>این مطلب، بازنشر پستی است که اردیبهشت ماه سال 99 ابتدا در دولت‌خانه منتشر شده است.پایانی سوزناک برای یک تلخی ممتد: یادداشتی در باب خودسوزیچند روز پیش، خبری خواندم که به نوشتن این یادداشت وادارم کرد:خودسوزی یک معلم در مسجد سلیماناخبار خودسوزی را تا کنون بارها شنیده بودم. این که انسانی خودش را به آتش بکشد، برایم چیز تازه و غریبی نیست. چیزی که این خبر را برایم خاص‌تر و عجیب‌تر از موارد پیشین کرد، شخص اقدام کننده بود: یک معلم!در جامعه‌ی ما، معلمین غالبا افراد فرهیخته‌ای محسوب می‌شوند. درست است که مسائل و معظلات اقتصادی و معیشتی، مدت‌هاست گریبان‌گیر این قشر شریف است -و البته همین امر از ارزش و اعتبار این حرفه در سرزمین ما کاسته است- ولی با این وجود، هنوز عنوان «معلم» داشتن، افتخارآمیز و احترام‌آفرین است. حتی در بسیاری از روستاها و شهرهای کوچک، هنوز معلم انسانی رویایی و شغلش، شغلی آرمانی پنداشته می‌شود.به همین سبب است که خبر خودسوزی یک معلم، لااقل برای من، تعجب‌آور تر از خبر خودسوزی یک کارگر یا دستفروش است. نه این که آن کارگر یا دست‌فروش، ارزش و منزلتی پایین‌تر دارد؛ بلکه بدان علت که جامعه‌ی ما، روی معلم حساب دیگری باز کرده است.پس از خواندن تیتر خبر، به این فکر کردم که راستی باید چه اتفاقی بیفتد که یک نفر -و به طور ویژه یک معلم - خودش را بسوزاند؟ چه چیز، پس پرده‌ی این اتفاق تلخ پنهان شده است که آدمی را وادار به این حرکت می‌کند؟سوختن، مرگ دردناکی است و خودسوزی، شاید دردناک‌ترین شیوه‌ی خودکشی باشد. کسی که تصمیم می‌گیرد به زندگی خود خاتمه دهد، احتمالا چیز جذابی -حتی بهانه‌ی مناسبی- برای ادامه‌ی زندگی نیافته است. و الا آدمی، ذاتا متمایل به جاودانگی است و تا زمانی که دلیلی، هرچند کوچک، برای زندگی کردن داشته باشد، نه تنها به سمت خودکشی نخواهد رفت، بلکه از آن گریزان نیز خواهد بود.پیش‌تر، در یاداشت «ریشه‌های پیوند» -این یادداشت در وبلاگ دولت‌خانه منتشر شده است-، نوشته بودم که به گمانم آن کسی که خودکشی را به عنوان تنها راه پیش رویش دیده و برگزیده است، احتمالا تمام ریشه‌های تعلقش به این جهان را از دست داده و ناچار مانند درختی که بی‌ریشه خشک شود، خشکیده و از بین رفته است.دیدگاه «امیل دورکیم» در مورد خودکشی نیز موید همین نکته است. به گمان اوبه هر اندازه همبستگی اجتماعی سست گردد و ارتباط و تعلق فرد به گروه کاسته شود، او آمادگی بیشتری برای پایان دادن به حیات خود پیدا می‌کند.امیل دورکیم، جامعه شناس فرانسویپس، پر واضح است که شخص خودکشی کننده، چنان در بحران‌ها و مشکلات غوطه‌ور شده، که زندگی را  چیزی بیشتر از حرکت در امتداد یک تلخی ممتد نیافته و تصمیم گرفته است با این کار، اسیر یک تلخی بی‌پایان نشود. احتمالا، او به این نتیجه رسیده کهیک پایان تلخ، بهتر از یک تلخی بی پایان است!تلخی ممتدی که می‌تواند حاصل احساس عمیق تنهایی و انزوا، سربار بودن، بی‌حاصل بودن یا در نتیجه‌ی نرسیدن به امیال و آرزوها باشد.با این‌حال، کسی که تصمیم به خودکشی می‌گیرد راه‌های متعدد و متنوعی پیش روی خود دارد. راه‌هایی که برخی کم‌دردتر و آسان‌ترند. به گمان من معقول است کسی که زندگی سختی را از سر گذرانده، اکنون که عزمش را برای مرگ جزم کرده است، حداقل مرگ آسانی را اختیار کند و طی فرآیند آسان‌تری به زندگی خود خاتمه دهد.با این حال، شخصی که خودسوزی می‌کند، انگار دنبال یک مرگ آسان نیست. او به دنبال این است که با مرگش بیشتر عذاب بکشد. چرا که از میان راه‌های مختلف پایان دادن به زندگی، که اختیار برگزیدن هرکدام از آن‌ها را داشته، به سراغ سخت‌ترین و دردناک‌ترین راه رفته است.اما چرا؟به گمان من، چنین کسی، دوست دارد مرگش چنان فریادی اعتراض آمیز، توجه‌ها را به سوی خود جلب کند. کسی که خود را به آتش می‌کشد، صرفا به دنبال سرنگون شدن در عالم مرگ نیست، که پیش از آن، به دنبال این است که بتواند صدایش را به گوش دیگران برساند و نگاه‌ها را به سمت خود متمایل کند و این موهبت را که در دوران حیات از آن بهرمند نبود، لااقل در هنگامه‌ی مرگ به دست آورد.اما این‌گونه فکر نمی‌کنم که تنها همین میل به شنیده شدن، موجب خودسوزی می‌شود. دلیل اصلی را باید در شکل حوادث اتفاق افتاده برای فرد و مسیر زندگی او جستجو کرد.کسی که از میان راه‌های گوناگون پایان دادن به زندگی، سوختن را انتخاب می‌کند، پیش از گرفتن این تصمیم، در مرداب اتفاقاتِ بدِ پی در پی، گرفتار شده است. اتفاقاتی که مدت‌ها، ذهن و روح و جسم او را درگیر خود کرده‌اند. از دیگر سو، جامعه را در مشکلاتی که برایش پدید آمده بیش از خود مقصر می‌داند و نیز توان خود را برای تحمل چالش‌های زندگی، به پایان رسیده ارزیابی می‌کند.در این زمان، تنها وقوع یک جرقه‌ی کوچک - که در زندگی اجتماعی به وفور پیش می‌آید- کافی است تا شخص تصمیم بگیرد با اقدامی سراسر آکنده از اعتراض، به زندگی خود خاتمه دهد.اینجاست که شخص دیگر به شان و منزلت خود فکر نمی‌کند و با حرکتی که به منزله‌ی شورش علیه خود و علیه‌ی جامعه‌ی خود است، تصمیم به خاتمه دادن به زندگی خود می‌گیرد. (چند نمونه: + و +)البته این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت که هرچه توان «کنترل فعال» -توضیحات را در پی‌نوشت بخوانید- فرد، پایین‌تر باشد، توان تحمل او پایین‌تر خواهد بود و این امر، امکان بروز چنین رخدادهایی را در مورد او افزایش خواهد داد.جمع بندیبه گمان دورکیم، خودکشی چهارنوع -یا به بیانی چهار علت- دارد:الف) خودکشی خودخواهانه که در نتیجه‌ی عدم تعلق فرد به گروه و عدم پشتیبابی روانی و عاطفی سازمان‌ها از فرد اتفاق می‌افتد.ب) خودکشی دگرخواهانه (نوع دوستانه) که در آن فرد خود را فدای راحتی و آسایش دیگران می‌کند.ج) خودکشی آنومیک که حاصل عدم دستیابی به آمال و آرزوها و پوچ یافتن زندگی است.و د) خودکشی تقدیرگرایانه (جبری) که حاصل تن دادن به قضا و قدر در نتیجه‌ی عدم توانایی در رسیدن به اهداف یا راه‌های رسیدن به آن‌هاست.با این وجود، در خودسوزی، گاهی اوقات هرچهار علت را می‌توان یافت: فرد پشتیبان و حامی‌ای برای خود پیدا نمی‌کند، زنده ماندنش را به ضرر خانواده و بستگانش می‌داند، آرزوی در دسترسی برایش باقی نمی‌ماند و در نتیجه زندگی را پوچ می‌بیند و در نهایت تن به تسلیم می‌دهد و مرگ را برمی‌گزیند. ولی برای انتقام گرفتن از اجتماع، تن به مرگی آشوبناک و اعتراض‌آمیز می‌دهد تا صدای شنیده نشده‌اش را به گوش دیگران برساند.پی‌نوشت: کنترل فعال توانایی جلوگیری ارادی از یک پاسخ به منظور برنامه‌ریزی و انجام دادن پاسخی انطباقی‌تر است. برای مثال جلوگیری از بروز آنی خشم و تلاش برای یافتن راه حل مناسب و کم دردسر تر.</description>
                <category>مسعود پایمرد</category>
                <author>مسعود پایمرد</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2020 12:07:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیکتاتور بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@masoudpaymard/%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-qr8levoyceae</link>
                <description>و بالاخره، در این فراز و نشیب‌های زندگی، یکی هم ممکن است کم بیاورد.زندگی، دیکتاتور بی‌رحمی است. بزرگ‌ترین دلیلش هم این است که مجبورمان می‌کند به تحمل کردنش. حتی اگر هیچ دلیل دیگری هم برای حرفم نداشته باشم، همین یک دلیل برای این که ثابت کند زندگی دیکتاتور بی‌رحمی است، کفایت می‌کند.فکر کنید یک آدم خیلی پر زور، بیاید و بدون این که نظرتان را بپرسد وادارتان کند رو به رویش بنشینید و خیره خیره نگاهش کنید! یا حتی یک قدم جلوتر بگذارد و مجبورتان کند با او شطرنج بازی کنید و تازه، تابع قوانینی باشید که خودش وضع کرده!گاهی اوقات، هرچقدر هم که بزرگ باشیم، هرچقدر هم که قوی باشیم، مقهور این قدرت استخوان خرد کن می‌شویم و پرچم سفید را بالا می‌آوریم و تصمیم می‌گیریم تسلیمش شویم.خیلی اوقات زندگی دوست ندارد بداند ما چه چیزی دوست داریم. خیلی اوقات اصلا توجهی به ما نمی‌کند. اصلا ما را نمی‌فهمد.زندگی، اگر به شکل آدم تجسم پیدا می‌کرد، آدم بی‌رحمی می‌شد. از آن آدم‌ها که وحشت می‌کنی توی چشم‌شان نگاه کنی و حرفت را بزنی. از آن آدم‌ها که تا چپ چپ نگاهت می‌کنند، خودت را می‌بازی و هرچه می‌خواستی بگویی را - همه‌ی حرف‌ها و اعتراضاتت را- فراموش می‌کنی.ولی زندگی، راستی راستی زنده نیست، جان‌دار نیست. هیچ وقت هم نمی‌تواند به شکل هیچ آدمی تجسم پیدا کند، چشمی هم ندارد که بترسی به آن نگاه کنی.زندگی خود ماییم. خود خود ما. ماییم که زندگی را می‌سازیم و با تصمیماتمان آن را زیبا یا زشت می‌کنیم. ماییم که تصمیم می‌گیریم آن را چطور بسازیم.اگر زندگی شبیه یک دیکتاتور بزرگ است، تنها به خاطر این است که بازتاب حقیقت است. برای این است که تصویر ماست. این خود ماییم که یک دیکتاتور بزرگیم؛ دیکتاتوری که زندگی را به کام دیگران تلخ می‌کند و نظراتش را به آن‌ها تحمیل می‌کند.این ماییم که توجه نمی‌کنیم دیگران چه دوست دارند، به چه چیزی عشق می‌ورزند و چگونه فکر می‌کنند. ماییم که دیگران را نمی‌فهمیم. بی‌محابا نظراتمان را به دیگران تحمیل می‌کنیم و خیال می‌کنیم کارمان خیلی درست است و خیرخواهیم. در صورتی که نیستیم و با این کارمان تنها زندگی را اول به کام دیگری و بعد به کام خودمان تلخ می‌کنیم.ما آدم‌ها هستیم که تصمیم می‌گیریم عقده‌ی کینه‌های دیرینه‌مان را بر سر دیگران باز کنیم تا نگذاریم به آن‌چه می‌خواهند برسند. ماییم که در کمال بی‌رحمی، انتقام روزهای خوش نداشته‌مان را از اطرافیانمان می‌گیریم.زندگی بی‌رحم نیست. ما آدم‌هاییم که بی‌رحمیم. ماییم که زندگی را زشت تصویر کرده‌ایم.و بالاخره، در این فراز و نشیب‌های زندگی، یکی هم ممکن است کم بیاورد. پرچم سفیدش را بالا بگیرد و تسلیم شود. تسلیم ما! چون دیگر بیشتر از آن‌چه تحمل کرده، قدرت نداشته است. چون احساس کرده استخوان‌هایش دارد زیر بار زندگی خرد می‌شود و دیگر نایی برایش نمانده است.آن روز که پرچم سفیدی را بالا دیدیم و به خاک افتادن انسانی را به تماشا نشستیم، یادمان نرود فاتحه‌ای نثار انسانیتمان کنیم...</description>
                <category>مسعود پایمرد</category>
                <author>مسعود پایمرد</author>
                <pubDate>Mon, 06 Apr 2020 20:38:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌تعبیر</title>
                <link>https://virgool.io/@masoudpaymard/%D8%A8%DB%8C%D8%AA%D8%B9%D8%A8%DB%8C%D8%B1-qkl65swtumt4</link>
                <description>من آن خوابم، که یوسف هم نخواهد کرد تعبیرشزبانی کهنه که جبر زمان کرده زمین‌گیرشکتابی پاره در پستوی نمناکی رها ماندهکه پوسیده‌ست از روز ازل، اوراق تقدیرششبیه آیه‌ای آشفته در یک سوره‌ی مبهمکه «المیزان» هم از حیرت گذشت از خیر تفسیرشچه می‌خواهی بدانی اینک از من؟ از بهاری کهخزان در صبح فروردین، چنین کرده جوان‌پیرش؟گذشته از سرش آشوب‌هایی سخت و جان‌فرساولی هرگز نکرده هیچ‌یک، رنجور و دلگیرشگذشت سال‌ها، آکنده او را از فراموشیولی نگسسته است از عشق -در هرحال- زنجیرشنپرس از معنی این حرف‌ها، زیرا که می‌دانیمن آن خوابم که یوسف هم نخواهد کرد تعبیرش...پ.ن: هرچه خواستم دست به قلم ببرم نشد. آشفته‌ام. به نظرم رسید این غزل، که آن را ماه ها پیش سروده‌ام، بیشترین شباهت را با حال این روزهایم داشته باشد. پ.ن دو: برای آدم‌های دلتنگ این زمانه، برای دل‌های شکسته، دعا کنید.</description>
                <category>مسعود پایمرد</category>
                <author>مسعود پایمرد</author>
                <pubDate>Sat, 28 Mar 2020 17:11:38 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>