<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Masoume</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@masoume199927</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 16:26:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4325526/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Masoume</title>
            <link>https://virgool.io/@masoume199927</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اتوبوس قرمز</title>
                <link>https://virgool.io/@masoume199927/%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-th2c1syd3jt7</link>
                <description>من و بابا با خوشحالی بلیت رو از مسئول تعاونی۱۵ترمینال غرب گرفتیم و برگشتیم پیش مامان.مامان روی صندلی های سالن انتظار ترمینال نشستهبود ، پرسید ساعت حرکت اتوبوس چه ساعتیه ؟بابا گفت:۷عصر.مامان به ساعتش نگاه کرد و گفت:حدود دو ساعتمونده.بابا گفت: آره اگه بخواین می تونید برید تو محوطه یهکم راه برید و اگه چیزی نیاز داشتین بخرید تا این یکیدو ساعت بگذره ، مامان گفت: آره منو معصوم میریمبیرون سالن. بابا هم مشغول خوندن روزنامه ای شدکه روی یکی از صندلی ها جا مونده بود.با مامان از سالن زدیم بیرون ، جایگاه سوار شدنمسافرا شلوغ بود ،هر کسی دنبال اتوبوس شهرخودش می گشت #دنده عقب با اتو ابزار.یه کم که جلو تر رفتیم پارکینگ اتوبوسا رو که ازمحوطه بالایی به خوبی معلوم بود رو دیدیم.مامان گفت:دیدن این همه اتوبوس کنار هم جالبهنه؟!گفتم: آره اما اون یکی بین این همه اتوبوس سفیدرنگ حسابی خودنمایی میکنه و با انگشت اشارهاتوبوس قرمز رنگ رو نشون دادم .مامان گفت: آره همشون سفید رنگن اما اون متفاوته .پارکینگ ترمینال غربیه لحظه به سرم زد که ازشون عکس بگیرم گوشیم رواز جیبم در آوردم و یه عکس گرفتم.اون لحظه حتی فکرشم نمی کردم که اون اتوبوسقرمز و اون عکس قراره برای همیشه توی ذهنمموندگار بشه.با مامان به سالن انتظار برگشتیم بابا همچنانمشغول خوندن روزنامه بود ما رو که دید گفت حالاشما اینجا بشینید تا من یه سری به این غرفه هایاینجا بزنم ،اگه چیز جالبی ببینم بخرم.بابا رفت چند دقیقه بعد با یه کتابچه برگشت که رویجلدش نوشته بود ،طالع بینی بهمن ماهی ها.بابا گفت اینو برات گرفتم تو راه بخونی حوصله ات سرنره،تشکر کردم و کتابچه رو داخل کیف دوشیم کنارمدارک بابا گذاشتم.نزدیکای ساعت هفت از بلندگواعلام کردن مسافرای ساعت هفت به مقصد ایلام برنمحوطه که سوار شن.بابا گفت:وسایلاتونو بردارین و دنبال من بیاین چیزیجانمونه. منو مامان وسایلمونو برداشتیم و دنبال باباراه افتادیم.از سالن بیرون رفتیم اتوبوس قرمز رنگبه جایگاه اومده بود ،یه بنر جلوی اتوبوس نصب کردهبودن که روش نوشته بود (ایلام)بابا بلیط رو به راننده داد و چمدون ها رو تحویل داد وسوار شدیم.بعد از سوار شدن همه‌ی مسافرا اتوبوسرا افتاد و سفر  ده ساعته‌ی ما آغاز شد.اگه از خستگی سفر های طولانی صرف نظر کنمدیدن منظره های قشنگ طول مسیر خالی از لطفنیست چند ساعتی از سفرمون گذشته بود که اتوبوسبرای شام نگه داشت. بابا گفت:موقع پیاده شدنکیفت رو هم بردار با خودت چون مدارک داخلشه ،گفتم:باشه چشم.رفتیم داخل رستوران شام خوردیم و بعد از نیم ساعتدوباره راه افتادیم.کتابچه رو از داخل کیفم در آوردم ومشغول خوندن شدم کم کم پلکام سنگین شد،کتابچهرو داخل کیف گذاشتم و چشمام رو بستم.با صدای آقای راننده که می گفت:ایلام ،پیاده شید.بیدار شدم؛ خیلی خسته و خواب آلود بودمبابا گفت:رسیدیم ؛با مامان و بابا از اتوبوس پیادهشدیم،بابا چمدونارو تحویل گرفتوارد محوطه ترمینال ایلام شدیم.هوا تاریک بود به گوشیم نگاه کردم ساعت ۴صبح بود .هنوز سالن انتظار رو باز نکرده بودن.بابا به نیمکت های کنار دیوار اشاره کرد و گفت:بریمبشینیم تاسالن انتظار رو باز کنن چون ما باید تا روشنشدن هوا و اومدن تاکسی های شهری صبر کنیم.روی نیمکت نشستم و به پشتی نیمکت تکیه دادمهمون لحظه متوجه شدم گل سری که از پشت بهموهام زده بودم افتاده بود ،به خودم گفتم:فدای سرتیه گل سر بوده دیگه.سالن انتظار رو باز کردن رفتیم داخل سالن.روی صندلی های انتظار نشستیم ،بابا سراغ یکی ازمدارکی که بهم داده بود تو کیفم بذارم رو گرفتدستم رو بردم که از کیفم بردارم و اما...چی شدکیفم نبود روی صندلی ها رو نگاه کردم اینور اونورهیجا نبود...#دنده عقب با اتو ابزاربابا پرسید: کیفت کو؟!گفتم:نمیدونم ،نیستبابا گفت:مطمئنی تو رستوران جا نمونده ،مامانم گفتدخترم خوب فکر کن به نظرت کجا جا گذاشتیش!گفتم:من مطمئنم که داخل اتوبوس مونده.بابا گفت خب میریم تو محوطه و از راننده میخوایمبذاره داخل اتوبوس رو ببینیم.از سالن رفتیم بیرون به محوطه نگاه کردیم اما خبریاز اتوبوس قرمز نبود!کمی اون طرف تر یه راننده اتوبوس داشت اتوبوسیرو تمیز میکرد، بابا گفت بیا بریم از اون راننده سوالکنیم.بابا بعد از سلام و خسته نباشید به راننده‌ی اوناتوبوس گفت ما از تهران با یه اتوبوس قرمز رنگاز تهران اومدیم ایلام ولی حالا اون اتوبوس داخلمحوطه نیست، راستش کیف دختر من داخل اتوبوسجا مونده و مدارک مهمی هم داخلشه.اون آقا گفت:من راننده اون اتوبوس رو میشناسمولی احتمالا شما درست بلیط تون رو نگاه نکردینمقصد نهایی اون اتوبوس شهر مهران هست همکار مامسافرای ایلام رو پیاده میکنه و بعد میره مهران ؛اما نگران نباشید اگه کیف داخل اتوبوس مونده باشههمکار ما حتما یا به دست خودتون میرسونه یا بهمسئول تعاونی تحویل میده که به دست شما برسوننشماره همکارمون رو می تونید از مسئول تعاونیبگیرید و با ایشون تماس بگیرید.برگشتیم داخل سالن نگهبان گفت مسئول تعاونیساعت ۸میاد باید منتظر بمونید؛ساعت نزدیکای ۷صبح بود خسته و بی امید رویصندلی انتظار نشسته بودم که گوشیم زنگ خوردشماره ناشناس بود تصمیم گرفتم جواب بدمالو بفرماییدآقایی از اونور خط گفت:سلام خانم مرادی،حالتونخوبه ؟گفتم:ممنون ،شما؟!گفت:خانم مرادی چیزی گم نکردین ؟با نگرانی گفتم: آره کیفم روگفت:من راننده اتوبوسی هستم که مسافرش بودینکیفتون روی صندلی جا مونده بود من برداشتمشو مجبور شدم برای پیدا کردن نشونی بازش کنمشماره شما رو از روی سیمکارتی که داخل جاکارتیشما بود و البته خیلی کمرنگ بود پیدا کردم و تماسگرفتم الان مهران هستم چون مسافر داشتم ولی تادو ساعت دیگه بر میگردم ایلام تو ترمینال منتظربمونید کلی ازش تشکر کردم خداحافظی کردم.بابا و مامان همزمان پرسیدن کی بود ؟!گفتم راننده اتوبوس گفت کیفم پیششه گفتمیاره بهمون تحویل میده مامان و بابا گفتنخدارو شکر و حالا با خیال راحت توی ترمینال ایلاممنتظر اتوبوس قرمز رنگ بودیم.پایانراه برید و</description>
                <category>Masoume</category>
                <author>Masoume</author>
                <pubDate>Sat, 29 Nov 2025 17:21:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>