<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Masoume Sheykhzade</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@masoume_sheykhzade</link>
        <description>دست به کیبورد!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:15:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/144529/avatar/wma4Oa.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Masoume Sheykhzade</title>
            <link>https://virgool.io/@masoume_sheykhzade</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شاید حکمتی درش بوده</title>
                <link>https://virgool.io/@masoume_sheykhzade/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AD%DA%A9%D9%85%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%87-foajo8mosvyn</link>
                <description>شاید حکمتی درش بوده؛ شاید هم نه. اصلا نمی‌دانم کدام یک از پدیده‌های زندگی‌ام را به خواست خدا نسبت بدهم و کدام را به خریت خودم.گاهی برای یک خواسته، چندین پاسخ از عالم معنا دریافت می‌کنم که بسته به هوای آن روز که گرم باشد یا نه و این که هورمون‌هایم در چه حس و حالی هستند، برداشت‌های متفاوتی می‌کنم. بهتر است آدم شانه‌ی خودش را بگیرد و خیال ساده‌اش از این توهمات کنار بکشد که دنیا قرار است فقط برای او بچرخد. بعد هم، اگر قرار باشد آدم اسیر بالا و پایین شدن دلار و دما و هورمون‌ها باشد، چرا ادعای یگانه‌پرستی کند؟نپاید؟ نشاید.من آماده‌ی رها کردنم. رها کردن همه‌چیز. این را از مسیر نسبتا سختی که آمدم و موهایی که خیلی زودتر از وقت مناسبش سفید کردم گرفتم. تجربه‌ی جالب و البته ارزشمندی است.طرف مثبت رها کردن، آزادی و آرامشی است که به آدم می‌بخشد. این که دیگر بنده‌ی عنوان‌ها، برچسب‌ها، تحسین‌ها و آدم‌ها نباشی، خیلی شیرین است. انگار که به یک سفر دعوت شده باشی و بدون این که لازم باشد کوله‌ات را ببندی و چیزی برداری، فقط مسافر شوی و بدون نگرانی، از سفر لذت ببری. این را گه‌گاهی تجربه می‌کنم؛ درست وقتی که جمع هورمون‌ها آشی بپزند که نتیجه‌اش این‌جور توهمات شود.طرف دیگر، تجربه‌ی همیشگی من است از تمام کردن یک روز. خواه روز کاری باشد، خواه چندمین روزِ به تفریح گذراندن. رها کردن، یعنی چیزی در دست نداری. یعنی همه‌ی آن چیزهایی که توهم برت داشته مال تو است، آن‌قدر سبک و شکننده است که به پلک زدنی، نیست می‌شود. یعنی آن‌قدر به دنیا تعلقی نداری که از این همه باختن، خم به ابروی کسی یا چیزی بیاید.و خب اگر بخواهم حرف‌هایم را جمع کنم، می‌گویم خوب است آدم تنهایی‌اش را آباد کند که اگر از تعلق‌هایش سقوط کرد، در خلوت خودش به خوبی فرود بیاید.پ.ن: این را هم اضافه کنم، مبادا تکرار اشارات به مسئله‌ی هورمون، همان‌طور که حال خودم را به هم می‌زند، شما را هم آشفته کند. بهتر است زودتر قبول کنید افکار و رفتارتان، بیشتر از چیزی که خیال می‌کنید وابسته‌ی آن خرده‌ریزه‌های لعنتی است.</description>
                <category>Masoume Sheykhzade</category>
                <author>Masoume Sheykhzade</author>
                <pubDate>Mon, 02 Jun 2025 21:03:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایان</title>
                <link>https://virgool.io/@masoume_sheykhzade/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-od0gisfvzsmi</link>
                <description>سلامخب وقتشه که بگم من دیگه مایل نیستم تو این صفحه فعالیتی داشته باشم.هنوز وجود دارم و تو شبکه‌های اجتماعی مختلف با همین نوشتار اسمم، پروفایل دارم و دوستیمو باهاتون ادامه میدم. به امید روزی که سانسور، فقط آلودگی اخلاقی خودمونو پوشش بده نه چیزهای دیگه رو.خدانگهدار</description>
                <category>Masoume Sheykhzade</category>
                <author>Masoume Sheykhzade</author>
                <pubDate>Mon, 18 Nov 2024 18:59:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاکسی‌نویسی بدون ویراستاری!</title>
                <link>https://virgool.io/@masoume_sheykhzade/%D8%AA%D8%A7%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-myroqjyjzt5y</link>
                <description>این‌طرف اتاق، زیر آینه، تلی از مانتوهای شسته‌شده ریخته که یک هفته است منتظرند اتوشان کنم. آن‌طرف، کنار کمد، لباس‌های کثیف تلنبار شده که هر روز یک تیشرت و یک جفت جوراب شوت می‌شود سمتشان تا به ارتفاعشان اضافه کند.کادوهای تولد را روی میز چیده‌ام و هر شب هر چیزی که برایم جالب است را از باکس منتقل می‌کنم توی کوله‌ام تا فردایش ببرم شرکت. در مورد جای باکس و پاکت‌ها فعلا کاری نمی‌توانم بکنم چون نه حوصله‌ام می‌کشد وسایلش را مرتب کنم، نه اتاق آن‌قدر جا دارد که بتوانم همه را تمیز و سالم نگه دارم. فعلا روی میز بمانند بهتر است.آینه غبار گرفته. اما هنوز هم جوری آدم را نشان می‌دهد که چروک‌های زیر چشم به وضوح خودنمایی کنند. دو هفته پیش با یک رنگ موی شماره 3 سفیدی موهایم را گرفتم اما حالا رنگشان دارد به زردی می‌کشد و این یعنی در اولین فرصت باید دوباره بساط رنگ و اکسیدان را جور کنم. آخر هفته حتی فرصت نشد دستی به ابروهایم بکشم؛ آرایشگاه رفتن که دیگر بماند.پای آینه چند ورق قرص‌هایی ریخته که دکتر نسخه‌اش را برایم نوشته تا راحت‌تر بخوابم و فقر آهنم را جبران کنم. تقویتی‌ها را نخورده‌ام. هر بار که یادم می‌آمد باید قرص بخورم، یا قبلش قهوه خورده بودم، یا می‌خواستم قهوه بخورم.بدون قهوه، نمی‌توانم سر کنم. از ساعت خاصی به بعد چنان خلق و خویم به هم می‌ریزد که نه من می‌توانم آدم‌ها را کنار خودم تحمل کنم نه آن‌ها می‌توانند طرفم بیایند. روزها سه ساعت با تاکسی و اتوبوس و گرمای وحشیانه‌ی هوا سروکله می‌زنم تا بروم سر کاری که هیچ چیزش درست کار نمی‌کند و هر جایش را نگاه کنی، اعصاب‌خوردی ریخته تا تو را محتاج قرص‌های پای آینه کند.امشب زودتر می‌روم خانه. وقت می‌شود کمی به اوضاع اتاق رسیدگی کنم. این‌ها همه تمام می‌شود اما سگ بریند به زندگی کارمندی.</description>
                <category>Masoume Sheykhzade</category>
                <author>Masoume Sheykhzade</author>
                <pubDate>Mon, 12 Aug 2024 18:51:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهرام یا معین، در کوچه‌ی تف‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@masoume_sheykhzade/%D8%A8%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%B9%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D9%81-%D9%87%D8%A7-vz029xbznbib</link>
                <description>این اولین نوشته‌ی امسال من است. یادم رفته قبلا چطور غرق می‌شدم روی ورق‌ها و می‌نوشتم و می‌خواندم و کیف دنیا را می‌بردم.البته خودمانیم؛ همچین کیفی هم نداشت. اگر نمی‌نوشتم باید پاچه‌ام را دودستی تقدیم سگ سیاه افسردگی می‌کردم و از روباه زرد اضطراب کام می‌گرفتم. حالا چند وقتی‌ست زندگی‌ام از این رو به آن رو شده. با جغد خاکستری بی‌خوابی و میمون قرمز تپش قلب و سایر حیوانات و امراض، انواع عمل‌های ناشایست ازم سر می‌زند ولی بهم می‌گویند کولی‌بازی در نیار؛ بی‌خودی شلوغش می‌کنی!من نیمه‌ی پر لیوان را هم بخواهم ببینم، بالاخره محتوای لیوان مهم هست یا نه؟ هر مایعی که ارزش این شعارها را ندارد! صبح‌ها چاق‌ترین آدم‌ها مشتقانه جلویم صف می‌کشند، خاک به پا می‌کنند و با شکم‌هاشان می‌زنند توی چشم‌وچارِ هم تا موفق شوند توی تاکسی کنار من بنشینند. فکر کنم بین خودشان یک آیینی هست که اگر در طول مسیر مبارکه تا اصفهان، دستجردی، ترمینال صفه، جنب شرکت تاکسی‌رانی، تا نصفه‌ی صورتم را با بازوهایشان بپوشانند و مابقی شکم‌شان را بگذارند روی پاهایم، برنده‌ی نبرد می‌شوند و به همدیگر نشان می‌دهند کی رئیس است.در ترمینال، نیمه‌ی پرس‌شده‌ی بدنم را که از زیر بدنِ چگال رئیسِ روز بکشم بیرون، آغاز ماجراست. معمولا زیر یک دقیقه فرصت دارم تا خودم را به اتوبوس برسانم وگرنه باید عبور اتوبوسی که دیگر نمی‌ایستد و راننده‌ای که لبخندش حاوی یک بیلاخ گنده است را تماشا کنم و مثل اکثر روزها دیر به شرکت برسم.توی اتوبوس خیلی‌ها برایم آشنا هستند. خانمی که کوی امام سوار می‌شود و در تمام مدت زمستان یک کلاه بنفش می‌پوشید، پیرمردی که ایستگاه فرایبورگ سوار می‌شود و چقدر حرکاتش برایم شیرین و دیدنی است و بقیه‌ی آدم‌هایی که ایستگاه شهدا پیاده می‌شوند و من بدون آن که بشناسم‌شان یا هدفشان را بدانم، دوست دارم ازشان متنفر باشم.ایستگاهی که من پیاده می‌شوم، به یک کوچه راه دارد. هر روز مثل کسی که دارد در میدان مین راه می‌رود، هم‌زمان که باید مواظب باشم موتوری‌ها کیف حاوی ناهار و میوه‌هایم را نزنند و مرا به خاطر یک گوشی شیائومی خفت نکنند، باید زیگزاگی هم قدم بردارم که بتوانم از تف‌های کف کوچه قسر دربروم. از کوچه‌ی تف‌ها تا شرکت، اندازه‌ی دو آهنگ طول می‌کشد. اگر آن روز معین بخواند، در قالب یک شهروند حرف‌گوش‌کنِ لبخندبه‌لبِ گشاده‌رو بین مردم پیاده‌رو حاضر می‌شوم؛ اما اگر سلیقه‌ی آن روزم بهرام باشد، با عالم و آدم جنگ دارم و می‌خواهم داد بکشم سر موتوری‌هایی که سر دیدن چراغ قرمز یا سبز کوررنگی دارند. معمولا بهرام گوش می‌دهم و معمولا موتوری‌ها چراغ قرمز را رد می‌کنند. با سرعت از چند سانتی‌متری منی که با هدفون زدن، چشم‌هایم هم غرق آهنگ شده عبور می‌کنند و بسته به رزق آن روزشان، چندتا بدوبیراه می‌شنوند.در نهایت، خودم را بعد از یک‌ساعت‌ونیم و با صورتی که نصف آرایشش روی بازوی رئیس چاقِ توی تاکسی جا مانده به شرکت می‌رسانم و با شنیدن یک وقت به‌خیر از دستگاه حضوروغیاب، تمام چیزی که گذشت را فراموش می‌کنم.</description>
                <category>Masoume Sheykhzade</category>
                <author>Masoume Sheykhzade</author>
                <pubDate>Sun, 26 May 2024 23:23:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما خیلی بودیم</title>
                <link>https://virgool.io/@masoume_sheykhzade/%D9%85%D8%A7-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%85-h5ibji2jbwzz</link>
                <description>ما خیلی بودیم و مدام بیشتر هم می‌شدیم. پدر و مادر ما یک بار برادر اولی‌ام را به دنیا آوردند تا طعم فرزند داشتن را بچشند. این‌طور که معلوم است، برادرم حسابی به دهنشان مزه کرد و از آن به بعد، قرار گذاشتند هر وقت حقوق پدرم زیاد شد، هر وقت کمبود نیرو در خانواده حس شد یا مثلا هر وقت پدرم آشغال‌ها را دم در می‌گذاشت، جایزه‌اش یک بچه باشد. پدر و مادرم موفق شدند در زایش چهارتای اولی، فواصل سنی را جوری تنظیم کنند که کتاب‌های مدرسه‌ی دومی، برای سومی استفاده شود و لباس‌های اولی، برای کهنه‌ی بچه چهارمی. البته حساب و کتاب این‌طور کارها سخت است و کافی است یک بار &quot;نشود&quot; تا نظم چینش خانواده به هم بریزد. همچنین پدر و مادرم هیچ‌کدام در ریاضی قوی نبودند و این نظم باید به خاطر چیز دیگری باشد؛ مثلا شانس. فکر کنم آن‌ها در تاس انداختن خیلی شانس داشته‌اند که مدام 6 می‌آوردند و مجبور می‌شدند جایزه‌ی 6 را هم تاس بیندازند و هر 6، یک بچه.سرانجام من را به عنوان گودبای‌پارتی به دنیا آوردند. شاید هم قصد داشته‌اند نسل خود را از طریق بچه‌های دیگر هم ادامه دهند ولی دیگر نه منابع موجود برای افراد بیشتر کفاف می‌داد و نه امکانات زیرساختی پدر و مادرم دیگر توان همکاری داشتند. پس تا قطره‌ی آخر (خون) در راه فرزندآوری جنگیدند و دشمن فرضی را با خاک یکسان کردند.خانه ما بزرگ است ولی فقط یک دستشویی دارد. این به ما فرهنگ صف گرفتن را یاد داد. ما قانون صف را پشت در دستشویی یاد گرفتیم و پشت در نانوایی‌ها به کار بردیم. ما در خانه‌ی چندصدمتری‌مان، یک اتاق پذیرایی بزرگ داریم که درش فقط در ایام عید و مراسم عروسی و وقت‌هایی که یک‌کدام‌مان از مکه می‌آید باز می‌شود و بقیه اوقات بسته می‌ماند تا بچه‌ها آن‌جا را کثیف نکنند. یک اتاق کوچک هم داریم که پدر و مادرم در آن تاس می‌انداختند و یک اتاق 3*6 که حاوی پنج بچه با رشد روزافزون بود که کم‌کم با رشد تشک‌ها، با معضل هم‌پوشانی رخت‌خواب‌ها مواجه می‌شدند. من و چهار برادرم، فنون ترکیب‌بندی و مدیریت فضا را از همان اتاق 3*6 یاد گرفتیم و هر کدام برای خودمان مهندسی شدیم.هم‌زمان با افزایش جمعیت، دسترسی‌پذیری منابع و امکانات نیز کاهش می‌یافت. مثلا حمام یکی از امکاناتی بود که زیاد سرش دعوا می‌شد. مادرم برای آن که نوبت‌ها به هم نریزد، طرح تفکیک جنسیتی را پیشنهاد داد. با اجرای این طرح، یک روز نوبت من و مادرم می‌شد و روز دیگر نوبت پدر و چهار برادرم. این‌بار دعواها علاوه بر این که درون گروه مردان هنوز پابرجا بود، بین دو گروه مردان و زنان نیز آغاز شد و همین شد که طرح تفکیک جنسیتی رسما لغو شد. درست است که مادرم در صفحه تاس خوب می‌انداخت ولی این مهارت، او را یک مدیر نمی‌کرد. پس مدیریت نوبت‌های حمام به پدرم سپرده شد. پدرم طرح زوج و فرد را پیشنهاد داد و چون نمی‌شد روی حرفش حرف زد، این طرح هنوز هم در حال اجراست. فرزندان زوج در روزهای زوج به حمام می‌روند و فرزندان فرد در روزهای فرد. جمعه‌ها هم اگر کسی خواست، فقط در صورت ضرورت.با گذشت زمان، دعوا دیگر فقط سر منابع و امکانات نبود و ماها هر کدام بزرگ شده بودیم و هر کدام، صاحب یک شخصیت. طبیعتا وقتی بچه‌ها از اوایل دهه شصت تا اواخر دهه هفتاد کش می‌آیند، نمی‌شود انتظار داشت آبشان توی یک جوب برود و هم‌فکر و هم‌عقیده باشند. مردم هم آن‌موقع‌ها سخت مشغول فرزندآوری بودند و چنین آینده‌ای را برای فرزندانشان پیش‌بینی نمی‌کردند؛ چون این چیزها را اصلا در دفترچه راهنمای تاس نمی‌نوشتند.حالا من، محمدِ لشکر فرزندان، زخمی این سلسله شده‌ام. این که دیگر اکثر فرزندان از خانه رفته‌اند و من هر وقت که بخواهم می‌توانم بروم حمام، خیلی خوب است؛ ولی از آن‌طرف، حریم شخصی و خصوصی‌ام مثل سفره‌ی نذری وسط خانه باز است تا همه با جوراب از رویش رد شوند.گاهی به پدرم شکایت می‌کنم که لازم نبود توصیه‌های فرزندآوری را این‌قدر جدی می‌گرفتید یا حداقل برای 6 جایزه‌ای نمی‌انداختید. همیشه اول می‌خندد و بعد می‌گوید شما برکت زندگی منید و زندگی بدون فرزند، قندان است بدون قند. بعد هم با دهنش صدای آگهی پیام‌های بازرگانی درمی‌آورد و می‌رود. یک بار اما آن‌قدر عصبی بودم که فقط دلم می‌خواست صفحه‌ی تاس را پیدا کنم و همان‌جا تکه‌پاره‌اش کنم. داد زدم: «چرا ما این‌قدر زیادیم؟». پدرم ولی دیگر نخندید. به فکر فرو رفت و شروع کرد به فحش کشیدن به کیفیت کالای بهداشتی ایرانی.</description>
                <category>Masoume Sheykhzade</category>
                <author>Masoume Sheykhzade</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jul 2023 11:05:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرمان‌شهر طهران</title>
                <link>https://virgool.io/@masoume_sheykhzade/%D8%A2%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%B7%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-nzcxged3wpic</link>
                <description>حسرتِ هیچ پخی نشدن در زندگی کم بود، هوای تهران رفتن هم مدام به سرم می‌زند. این هوا از آن هواها نیست که بشود با یک پوکساید یا دوش گرفتن یا خود را به خریت زدن فراموش کرد. کله‌ی من از دوران دانشگاه هوا گرفت و هنوز که هنوز است این عقده برطرف نشده. حالا چرا در زمانی که همه دارند برای مهاجرت تقلا می‌کنند و خودشان را به تنگی وطن محدود نمی‌کنند، باز من اصرار بر خواسته‌ام دارم؟ شاید چون بعضی جاهای تهران زیباست، شاید هم موجودی حسابم سقف خواسته‌هایم را هم با خودش پایین کشیده.چیزی که مرا عاشق تهران کرد، نه افاده‌ی بالاشهر بود و نه زود پیدا شدن اسنپ؛ من عاشق خیابان انقلاب شدم. آن‌قدر عاشق که اگر نشود دست‌کم یک نیم‌سال (لطفا نیم‌سال دوم) آن‌جا زندگی کنم، اجازه نمی‌دهم عمرم تمام شود و شده نود سالم هم باشد، کیسه سوند را می‌زنم زیر بغل، آن دست دندان‌های نویم را می‌پوشم و ویلچر را به سمت خیابان انقلاب می‌تازانم. البته کاش تا وقتی که جوان هستم قسمت بشود.حالا همچین کتاب‌خوان و ادیب و هنرفهم تابلوهای نافهمیدنی گالری‌های سطح شهر هم نیستم ها، اما دلم پر می‌کشد پیاده‌روهای شلوغ و آشفته‌ی انقلاب پاتوق پیاده‌روی‌هایم باشد تا چشمم را از دیدن زیبایی آن فضا سیراب و جیبم را در کتاب‌فروشی‌هایش خالی کنم. می‌خواهم بزنم به دل موسسه‌های فرهنگی و فقط بنشینم آدم‌ها را نگاه کنم، حظ کنم و ببینم جهان در پچ‌پچ کردن‌های زنان محله‌ام خلاصه نمی‌شود.</description>
                <category>Masoume Sheykhzade</category>
                <author>Masoume Sheykhzade</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jun 2023 00:22:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حق با آقای دکتر است</title>
                <link>https://virgool.io/@masoume_sheykhzade/%D8%AD%D9%82-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-sphxgo1h7sza</link>
                <description>گوشت بره«شیخ‌زاده‌جان! من ریدم تو اون دانشگاهی که به شما مدرک داد. من به شما گفته بودم تست سرویس‌ها رو باید تا بیست و هفتم گزارش می‌کردی؛ بعد یه هفته این چیه برداشتی آوردی؟ مگه من مسخره بابات‍...». صدای تلفن خانه با کابوس تمام شدن ددلاین پروژه در هم می‌آمیزد. از جا می‌پرم و بد و بی‌راه‌های کارفرمای در خواب را حواله می‌دهم به این خروس بی‌محل که بی‌خیال زنگ زدن نمی‌شود. اندازه ده جمله یک‌ریز حرف می‌زند تا بالاخره می‌شناسمش. زهره‌خانم است؛ عروس عمه‌ی ناتنی بابا، که تازگی‌ها ساکن کوچه‌ی ما شده و معتقد است فامیل اگر کجای هم را بخورند استخوان هم را چکار نمی‌کنند و از این صحبت‌های تمام‌نشدنی. هنوز جای نیم‌رخ قو از مبل‌های سلطنتی روکش‌دار قهوه‌ای و طلایی که در اثات‌کشی‌شان جابه‌جا کردیم کف دستم مانده و لرز به تنم می‌افتد که زهره‌خانم باز چه محبتی برایمان در سر دارد.- «معصوم‌جون، خوبی عزیزم؟ خواب بودی تا الآن؟»+ « مرسی ممنونم. بله دیشب تا ساعت چهار برای اِ… پروژه‌م بیدار بودم، دیگه تا الآن خوابیدم.»- «عزیزم… ایشالا یه کار هم پیدا می‌کنی. میگم چرا یه سراغ از ما نمی‌گیریا… پس روزا تا دیروقت خوابی.  امیرمحمدجان من هم از صبح سراغ خاله معصوم‌شو می‌گیره. خدایا! دکتر کوچولوی مامانی امروز یه کم بهونه‌گیر شده.»وای از این امیرمحمدجان! کاش کار زهره در حد همان سلام علیک تمام شود و بحث به پسرش نکشد. آن‌قدر خسته‌ام که دیگر نای این یکی را ندارم. پنج سال است از دوران نوزادی «دکتر کوچولو» را بسته‌اند به خیک بچه و حلواحلوایش می‌کنند تا به سن بزرگسالی برسد و آخر هم هیچ پخی نشود. همه هم باید مادر آقای دکتر را در این امر همراهی و تظاهر به تعجب از هوش بالای بچه کنند.همین یک ماه پیش که دعوت بودیم ختنه‌سوران آقای دکتر، در حالی که زهره‌خانم مثل عقاب همه‌ی مهمان‌ها را تحت نظر داشت تا ازشان در مورد کیفیت برش عضو بازخورد بگیرد، بابا پول دو کیلو ماهیچه خالص بره را در حلقوم پاکت گذاشت و خرج ده گرم پوست کنده‌شده از آقای دکتر کرد. مامان هم بی‌رحمانه مشت‌مشت اسپندها را می‌پاشید روی ذغال تا با دودی که راه انداخته بود، چشم شور و سایر چشم‌ها را کور کند. سلاح من هم برای مبارزه با اشرار و بدخواهان آقای دکتر، زبانم بود. خیلی سخت بود لحظه‌ای که زهره‌عقاب با اخم زل زده توی چشمانم و از عضلات منقبض‌شده‌ی پیشانی‌اش می‌خواست خون به رویم بپاشد، به حرف درآیم و از بچه‌ای که مثل همه‌ی بچه‌ها دو چشم و مقداری مو و یک عضو بریده‌شده دارد تعریف کنم که عجب گل‌پسری. از جیغ زدنش معلومه سی که خیلیه، بیست سال دیگه تو راسته‌ی متخصص‌های مغز و اعصاب، دکتر رو دستش نداریم!. و خب بعضی دروغ‌ها آن‌قدر وجدان آدم را می‌آزارد که می‌خواهی زیر دست همان دکتر جان بدهی.خودم را از این افکار بیرون می‌کشم. با صدایی که انگار با روی گشاده همراه است می‌گویم:+ «آخی... کوچولوتون رو از طرف من ببوسین. منم خیلی دلم براش تنگ شده.»صدای زهره ضعیف‌تر به گوش می‌رسد: مامانی‌جووون... لطفا سیم هندزفری رو نچین پسرم. مامانی! لطفا!- «میگم معصوم‌جون... تو که وقتت آزاده، پسر منم که خیلی دوستت داره. می‌تونی روزا بیای با دکتر کوچولوی من نقاشی و ریاضی و شعر و ورزش کار کنی؟ آخه هم کلاس‌هاش صبح خیلی زود برگزار میشن، هم مربی مهدشو دوست نداره. میای این‌جا، تو روحیه‌ت باز میشه و مجبور نیستی از بی‌کاری بخوابی، منم به کارای خونه می‌رسم. بالاخره هر چی باشه ما با هم فامیلی‍...»انگار که یک بشکه آب یخ ریخته باشند روی سرم. فکر این که بتوانم حتی یک روز بچه‌ی تخسی را تحمل کنم که مدام از سر و کولم بالا می‌رود، رنگ از رویم می‌برد. آخر کجایش جالب است که پنج ساعت بی‌وقفه با این بچه قایم‌باشک بازی کنم و در تمام مدت بازی، من نباید او را که کوسن مبل جلوی صورتش می‌گیرد پیدا کنم؟ بعد از پنج ساعت هم جوری در دستشویی را با لگد می‌کوبد که مجبور می‌شوم کار ده‌دقیقه‌ای را در سه دقیقه تمام کنم. تنها زمانی که یادم می‌آید به بچه علاقه داشته باشم، برمی‌گردد به حدود سه‌سالگی که خودم را دوست داشتم؛ غیر از این، هیچ علاقه‌ای در خودم پیدا نکرده‌ام.+ «اوهوم... چه جالب... خوبه که از الآن به فکر مهارت‌هاش هستین. آممم... فکر نمی‌کنم برای منم آ.. مشکلی داشته باشه بیام پیشش. اِ... خوبی کارم اینه که اِ... شبا هم می‌تونم انجامش بدم.»این چه غلطی بود که من کردم؟ چرا زبانم سریع‌تر از مغز نداشته‌ام کار کرد؟ من و بچه‌ی زهره‌عقاب؟ دستی‌دستی خودم را گرفتار کردم. کاش لااقل زهره شوخی کرده باشد؛ بخواهد من را دست بیندازد و با دادن یک آریتمی سریع، خواسته باشد سلامت قلبم را بسنجد. یا مثلا این نقشه را چیده باشد تا مطمئن شود هنوز هم عاشق چشم و ابرویش هستم. ولی نه! مگر آن روز که به بهانه کسالت، یک هفته تمام مسئولیت خانه‌تکانی‌شان را به ما داد، بهمان گفت سوپراااایز! فقط می‌خواستم امتحانتون کنم. لازم نیست دست به چیزی بزنید؟ نه نگفت. کار را تمام کردیم و با یک تشکر، قول داد آن فرش شستن‌ها در شادی‌هایمان جبران شود.حالا امروز آن معصومه‌جون، بنده خدا گناه داره گفتن‌های مامان و کوتاه آمدن‌ها و احترام‌های زورکی، قرعه‌ی شانس را به نام من آورده و من یا باید اعصاب و کارم را فدای آقای دکتر کنم یا دوره‌ی یک‌ماهه‌ی آموزش احترام به فامیل و درک زندگی سراسر سختی دهه‌پنجاهی‌ها را نزد مامان بگذرانم و سپس اعصاب و کارم را فدای آقای دکتر کنم. حس مار رودربایستی‌داری را دارم که مدت‌هاست پیشنهادات متعدد پونه را تقبل می‌کند. معلق بین نگهداری از آقای دکتر و تخلیه‌ی انبار خشم و عقده روی مادر آقای دکتر، نفس عمیقی می‌کشم. گویا هر کاری بخواهم بکنم، یک جنگ اعصاب در راه است؛ جنگ اعصاب برای من، جنگ اعصاب برای زهره و من.+ «البته اِ... راستش چند وقته یه کم مشغله‌م زیاد شده... اجازه بدین یه نگاه به برنامه‌م بندازم بعد اگه مشکلی نیست اِ... خبرشو بهتون بدم.»دوباره خاطره‌های مشترک با زهره‌عقاب در سرم مرور می‌شود. گرچه همین الآن هم اعصاب نداشته‌ام تصمیمش را گرفته و نظرم دیگر مشخص است، ولی به منظور احترام و پیدا کردن کلمات بدون خشونت، گفتنش را موکول می‌کنم به تماس بعدی. امیدوارم جنگ اعصاب راحتی در پیش داشته باشیم؛ هر چند می‌دانم که مادر آقای دکتر آن تماس را با ناراحتی قطع خواهند کرد.ادامه دارد...</description>
                <category>Masoume Sheykhzade</category>
                <author>Masoume Sheykhzade</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jun 2023 13:13:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت 3 اردی‌بهشت 1412: امروز، تولد بابا</title>
                <link>https://virgool.io/@masoume_sheykhzade/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-3-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-1412-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-gu1pzzjoee0q</link>
                <description>پیش‌نویس: قبل از شروع، لازمه بگم بر خلاف گفته‌هام که همگی به منابع علمی معتبر دنیا رفرنس دارن، نوشته‌هام جدی نیستن؛ شوخی‌اند!bread boardبا ضربه‌های ممتد یک کون پوشَکی که به صورتم می‌خورد، از خواب پریدم. صبح شده. پسرک را برمی‌دارم و دماغم را به دماغ درشت شیخ‌زاده‌ایش می‌زنم. قهقهه می‌زند و برایم شیرهای دلمه‌بسته بالا می‌آورد. از تخت که بیرون می‌آییم، صفحه‌ی لپ‌تاپ روشن می‌شود و مژده‌ی جلسه‌ی روزانه‌ی شرکت را می‌دهد. همان‌طور، بچه‌به‌بغل، دوتایی ماتحتمان را می‌کنیم به مژده‌ی ذکرشده و می‌رویم سر بساط شیرینی‌پزی. امروز را مرخصی گرفته‌ام تا برای تولد بابا تدارکات ببینم.بابا هنوز هم پاسخ «جشن تولد چه صیغه‌ایه دیگه؟» را پیدا نکرده و همچنان در جستجوی آن، مراسم و جشن‌ها را سپری می‌کند. گرچه او با جشن گرفتن عشق می‌کند، اما به رسم هر سال، محبت کرده و با امتناع از گرفتن هدیه‌ها، ذوقمان را کور می‌کند.روی بند رختی، شلوار نم‌دار پسرک را از جلوی پنجره کنار می‌زنم. از بین چلقوزهای روی شیشه، به کوچه‌ی باران‌خورده نگاه می‌کنم. اردی‌بهشت خود بهشت است. یک نفس عمیق می‌کشم و ریه‌هایم از بوی استفراغ بچه پر می‌شود. فراموش کرده بودم پنیرها را از گوشه‌ی لبش پاک کنم. تا آمدم پاکش کنم، می‌بینم خودش دارد صورتش را با زبان تمیز می‌کند. پسر پاکیزه و مستقل مامان!خیلی دوست داشتم این بچه دختر می‌شد. خسرو هم پارسال سه بار خواب دختربچه دیده بود. ما دیدیم با این که زور زدیم و خیر سرمان یک انقلاب متمدنانه و متفکرانه کردیم، اما هنوز شرایط جامعه برای یک دختر مناسب نیست و مردم هنوز به قدر کافی متمدن نشده‌اند. ما هم در دعایی که دادیم سیدضیا نوشت، گفتیم بنویسد بچه پسر شود.***خمیر شیرینی تقریبا آماده‌ی طراحی است. زنگ می‌زنم به بابا تا دعوتشان کنم شب بیایند اینجا:+ قووووووو.- قربون گل‌پسرم برم مــــــن. قورباغه من کیه؟!+ بابا منم. سلام.- شتر تو نمی‌خوای دست از این مسخره‌بازیات برداری؟+ خواستم بگم امشب بیاین‍ـ ...- جشن تولد چه صیغه‌ایه دیگه؟صدای هرهر کردن بابا می‌آید و تلفن قطع می‌شود. بابا عاشق این است بهره‌ی هوشیش را هنگام برنامه‌ریزی برای سوپرایز، به نمایش بگذارد.***ساعت 7 است. بابا اینا آمده‌اند و دارند با ریتم موسیقی زنده‌ی خسرو که از حمام دارد اجرا می‌شود تخمه می‌شکنند. بوی قیمه خانه را برداشته و شیرینی‌ها به زیبایی روی میز چیده شده‌اند. بابا بچه را می‌نشاند روی زانوهایش و از آن رفتارها که در آزمایش ایمنی خودرو با ماکت بدن انسان می‌کنند انجام می‌دهد. گردن پسرک مثل فنر لق می‌زند و صدای خنده‌هایش قطع و وصل می‌شود.خسرو که از حمام می‌آید سفره‌ی شام را پهن می‌کنیم. باز هم غذا نمک به خودش ندیده و برنج‌ها خشک شده‌اند. باید کمی بیشتر برای تمرین آشپزی وقت بگذارم. غذای سالم رژیمی را هر طوری شده پایین می‌دهیم و آماده‌ی جشن می‌شویم. بابا حسابی خوش‌حال است؛ می‌خندد و از ما تشکر می‌کند. خدا کند امسال دیگر توی ذوقمان نزند. به‌زحمت برایش یک کیف‌پول چرمی دوخته‌ام. خدا می‌داند چند بار به خاطر این کیف، خسرو نشسته روی سوزنی که روی فرش گمش کرده‌ام. درست است که کون مردَم مظلومانه شبیه برد بورد (Bread Board) شد، اما حالا بابا از حاصل زحمت من و محنت خسرو بسیار راضی است. کیف را در جیب کتش می‌گذارد و یک ماچ نثارم می‌کند.***ساعت 12 شده است. بابا اینا رفته‌اند. امشب از بودن بابا و داشتن خسرو احساس خوشبختی کردم. شاید اولین شبی بود که برای بابا تولد گرفتیم و ما را با پس دادن کادو با خاک یکسان نکرد. بشقاب‌ها را جمع می‌کنم و یکی دو تا از بادکنک‌ها را بغل گوش خسرو می‌ترکانم. صدای غرولند کردنش و جیغ‌های بچه در هم می‌آمیزد و شیهه‌کشان می‌گذرم. باید میزها را دستمال بکشم. یک چیزی انگار اضافه است؛ بابا کیف‌پول را گذاشته و رفته...</description>
                <category>Masoume Sheykhzade</category>
                <author>Masoume Sheykhzade</author>
                <pubDate>Sat, 22 Apr 2023 23:10:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختر شوت‌فرنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@masoume_sheykhzade/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%B4%D9%88%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-wvuf5t9545po</link>
                <description>موقعیت استراتژیک من در خانواده از جایی برقرار شد که خداوند تصمیم گرفت ته‌مانده‌ی نعمت‌هایش را بعد از چهار پسر بتکاند و از عرصه‌ی فرزنددهی کناره‌گیری کند. منتها اندازه‌ی یک نوک قاشق از هورمون‌های نفرات قبلی در شکم مادر باقی مانده بود و من از آن خوردم. از بخت پلشتم، آن لعنتی‌ها از هورمون‌های دخترانه‌ام پیشی گرفتند و  موجب شد رفتارهای پسرانه بسیار ازم سر بزند. البته من معتقدم فرزند، مثل لباس اسپرت است و دختر و پسر ندارد. اما پدر و مادرم معتقد بودند من گوه خورده‌ام با اعتقادم. همین‌ها باعث شد بشوم پنجمین پسر خانواده و این شد آغاز صد سال تنهایی!اما من هر جوری هم باشم، خانواده‌ برایم بسیار عزیز است و به خاطر نیاز برادرزاده‌ها به شادمانی، هر طور شده یک شوهرعمه برایشان پیدا می‌کنم. الحمدلله عیب و ایرادی هم در خودم نمی‌بینم. فقط این که چند هفته پیش، دکترها عارضه‌ی قلبی کوچکی در من تشخیص داده‌اند. می‌گویند یک قسمت از قلبم به علت رفت‌وآمدهای بسیار افراد، زیادی پا خورده و آن قسمت که مخصوص عشق‌های دوطرفه است، بلااستفاده مانده و زنگ زده. به هر حال من معتقدم جسم خوراک خاک است و این روحیات است که باید سالم باشد.گفتم روحیات! تازگی‌ها باکلاسی هم برایم دردسرساز شده. کول‌بوی (cool boy) بودن کم بود، باید در دسته‌ی افراد درون‌گرای لاکچری هم قرار می‌گرفتم. البته خانواده‌ام بعد از 23 سال هنوز این اخلاق خاص من را درک نکرده‌اند و هر بار باید برگردند و به من که پشتشان قایم شده‌ام بگویند: دخترم به مهمونا سلام کردی؟. راستش من مثل بقیه نیستم و از این برون‌گراهای چیپ پرسروصدا خوشم نمی‌آید.برعکس دخترهای دیگر که قدم از قدم برنمی‌دارند، من همیشه دوست داشتم پسر مستقلی باشم. همین شد که تصمیم گرفتم کار کنم. ورودم به دنیای کار با درخواست کارآموزی ایت (IT) در یک شرکت بین‌المللی با سود خالص دوهزار میلیارد، واقع در میرداماد صورت گرفت که به نظرم برای شروع خوب بود. بعد از دو سه ماه که کارهای شرکت را سر و سامان دادم، با ناراحتی شدیدی خداحافظی شنیدم. البته ناراحتی از طرف آن‌ها بود و هنوز نمی‌دانم چرا وقتی آن‌قدر حرفه‌ای بودم که توانستم آستانه‌ی صبر سرپرست کارآموزی را ببینم، من باید ناراحت باشم. قلبا امیدورام این احساس ربطی به حذف تصادفی قسمتی از دیتابیس اموال شرکت نداشته باشد؛ چرا که یادگیری مهم‌ترین هدف من بود و این اشتباهات در کارآموزی زیاد پیش می‌آید.چند ماه بعد، سایه‌ام را بر شرکت دیگری گستردم؛ این‌بار به عنوان خالق محتوا؛ چیزی که می‌توانست شایسته‌ی من باشد و ذهن بلندپروازم را ارضا کند. اینجا اول هر هفته چند تسک کوتاه‌مدت قبول می‌کنم اما خدایی قبول دارید ذهنی که مدام در حال پرواز است، خیلی پشت لپ‌تاپ نمی‌نشیند؟ جایی خوانده‌ام این ویژگی ما نابغه‌هاست؛ من هم به قیمت رشد یک شرکت و تعهدی که به آن دارم، هرگز صلاح نمی‌دانم جلوی این نبوغ را بگیرم. البته فکر می‌کنم هنوز زمان طلایی‌ام نیز برای مسئولیت‌پذیری فرا نرسیده و عجله‌ای هم برای رسیدنش ندارم. بله... صبوری لازمه‌ی هر کاری است.همین صبوری است که رفاقت من و نوشتن را محکم کرده؛ آن‌قدر محکم که تمام دلخوری‌ها و عقده‌هایم از دیگران را پشت سکوتم قایم می‌کنم و به وقتش، بی‌رحمانه روی کاغذ تلافی می‌کنم و دفترم را یواشکی چال می‌کنم مبادا دست همسایه و شوهرعمه و برادرها و دوست و هم‌دانشگاهی و آن فامیل‌مان که چشمش شور است و آن یکی که بعد از چهل سال نمی‌داند چطوری ظرف بشوید بهش برسد و بخوانند. آخر دلم نمی‌آید ناراحت شوند.شاید برای همین محبتم است که انگار شخصیت دختر توت‌فرنگی را از روی ظواهر مهربان و محترمم ساخته‌اند؛ شاید هم پسر توت‌فرنگی؛ نه نه، همان دخترش! همه می‌دانند من مثل دختر توت فرنگی قلب مهربانی دارم؛ اما از برخی حسودان که خدا لالشان کند، شنیده‌ام بیشتر بستنی توت‌فرنگی هستم تا دخترش! می‌گویند بستنی توت‌فرنگی هم شمایلش دلنشین است اما کافیست یک قاشق از آن را بچشی تا با طعم شربت اکسپکتورانت، یاد درد و مرض‌هایت بیفتی. با همین تشبیه مسخره، نتیجه می‌گیرند ظاهر و باطن یکی نیستم و نباید فریب ظاهر آرامم را بخورند؛ خب زهر مار بخورند! اما من مثل همیشه بخشش می‌کنم و کوتاهی آن‌ها را نادیده می‌گیرم؛ چرا که یقین دارم من هرگز مسئول سرماخوردگی آنها نبوده‌ام.</description>
                <category>Masoume Sheykhzade</category>
                <author>Masoume Sheykhzade</author>
                <pubDate>Thu, 23 Mar 2023 12:23:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیوگرافی حضرت نوح (ع)- طنز</title>
                <link>https://virgool.io/@masoume_sheykhzade/%D8%A8%DB%8C%D9%88%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%AD-%D8%B9-%D8%B7%D9%86%D8%B2-jbplvif52awq</link>
                <description>بین ‌روایت‌هایی که در کتاب‌ها از پیامبران نقل می‌شود، ماجرای یکی خیلی به چشم می‌آید: نوح؛ پیامبر چند هزار ساله!گویا حیات و زیست‌بوم امروزی ما به اعمال نوح بسیار مدیون است؛ آن زمان که سیل مهیب تاریخی والده‌ی طبیعت را آزرده‌خاطر کرد، نوح با رندی و استراتژی بلندمدتی که داشت، توانست زندگی را بر روی این کره دوباره مستقر کند. به گمانم هم‌زمان که در موج‌سواری کشتی، زلف حضرت داشته در باد می‌رقصیده، بیلاخی به جمع پسر و بَدان اعطا کرده و به آرامی گذر کرده است.ما آخر نفهمیدیم این آقای نوح با آدمیان چند-چند بود و چرا امیدش تنها به مشتی حیوان بود که آمد از هر نمونه جفتی دستچین کرد برای آیندگان؛ اما فراموش کرد یک جفت انسان «درست و حسابی» بگذارد توی آرشیوش تا امروز شاهد توحش آن‌ها در خیابان‌هایمان نباشیم.بگذریم... این پیرمرد که هزار ماشاالله گویند عمر طویلی داشته، اگر تلاشش را می‌کرد و 6-5 هزار سال دیگر هم مهمان دنیا می‌ماند، می‌توانست از جهت حسن سلیقه در گزینش‌هایش، بین مردان سیاسیِ این‌وری، سِمت درشتی بگیرد و احساس غریبی هم نکند؛ چرا که صاحب منصبان این‌جا، به لحاظ نامیرا بودن، انگار از نوادگان آقای نوح می‌باشند.</description>
                <category>Masoume Sheykhzade</category>
                <author>Masoume Sheykhzade</author>
                <pubDate>Thu, 28 Jul 2022 17:01:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبگرد</title>
                <link>https://virgool.io/@masoume_sheykhzade/%D8%B4%D8%A8%DA%AF%D8%B1%D8%AF-pg3xu6pw5c8j</link>
                <description>ته خودکارو گذاشتم گوشه‌ی لبم. شروع کردم کشیدن. جوهرو خالی می‌کنم تو ریه‌هام، فوت می‌کنم رو کاغذ. این‌جوری بهتره؛ حالم خوب میشه.چشام شروع کردن به باریدن. کاغذ خیس شد. اسمت مثل برگای کف آسفالت خیابون کوچیکه، شروع کرد به حل شدن تو آب‌گرفتگی کاغذ.هر چی این غصه‌هه رو دکش می‌کنم، بازم برمی‌گرده. دیوونه‌ی سیریش! خسته نشدی از ما؟ برو پی کارت بابا.تو سرم ارکستره. تمام آهنگایی که بعد رفتنت آماده کرده بودم، یه جا شروع می‌کنن به خوندن. شلوغه. چیزی ازش نمیشه فهمید.امشب باز زدم زیر قولم. هی به چشات نگاه می‌کنم، میگم ببخشید، بازم تا سحر بیدار موندم. قاب عکسو پشت و رو می‌کنم تا با خیال راحت بیدار بمونم.از پنجره صدای قطار و واق واق سگا میاد. راضیم. شلوغی آدما این وقتا که میشه، خاموش میشه. می‌شینم بیشتر بهت فکر می‌کنم. رفتی؟! خوش به حالت. برنگرد. هوا پسه.</description>
                <category>Masoume Sheykhzade</category>
                <author>Masoume Sheykhzade</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jun 2022 03:38:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماراتون برنامه‌نویسی موبایل شریف (MPM)</title>
                <link>https://virgool.io/bitokss/%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D9%84-%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81-mpm-xvgwc6jdkgai</link>
                <description>سلام!من معصومه شیخ‌زاده، دانشجوی ترم 7 کارشناسی، امسال اولین تجربه شرکت در ماراتون برنامه‌نویسی موبایل شریف رو داشتم که دوست دارم باهاتون در میون بذارم??اول از همه، این یه تجربه خوبیه برای همه! پیشنهاد من اینه اگه شرایط شرکت در ماراتون رو داشتین، ازش غافل نشین. چرا که اگه مهارت کافی نداشته باشین یا سابقه کاری نداشته باشین، ماراتون یکی از بهترین راه‌هاییه که خیلی از سوالات و ابهاماتتون در مورد کار تیمی، تولید نرم‌افزار، نیاز بازار و ... رو برطرف می‌کنه. اگه هم سابقه داشته باشین، بازم به وسیله ماراتون شناخت بیشتری از مفاهیم بازار کار و نیازهای جامعه خواهید داشت.8th Sharif MPM - 2020?برای مقام آوردن تو ماراتون، نیازه که تیمتون حداقل یه اپ رو از قبل ساخته باشه. چرا که شما باید با همه جنبه‌های یه برنامه خوب، از معماری و دیتابیس و فرانت گرفته تا کیفیت ایده، کارایی برنامه، برطرف کردن نیاز و امکان کسب و کار اون برنامه آشنایی خوبی داشته باشین.?این نکته رو هم یادتون باشه... شما به عنوان یک دانشجو، به عنوان یک مهندس کامپیوتر، همیشه باید به روز باشین و کار با ابزار الکترونیکی رو بلد باشین. مثلاً باید بتونین مدیریت پروژه رو با gitlab انجام بدین، یا برای تسک‌هاتون، به جای نوشتن رو کاغذ، از trello استفاده کنین.?تولید اپ فقط برنامه‌نویسی نیست. ماراتون به من یاد داد شناخت نیازهای جامعه و در پی اون، کیفیت ایده‌پردازی برای اون نیازها، در قدم اول خیلی مهم‌تر از بخشای دیگه‌س. خیلی مهمه که توانایی تشخیص مشکل و پیدا کردن راه حل برای اون مشکل رو در خودمون تقویت کنیم و همیشه تو این روند به روز باشیم.?علاوه بر همه چیزایی که گفتم، ماراتون یه فرصت خیلی خوبه برای افراد بامهارت.‌ چون در حین این که شما دارین مسابقه میدین، از شرکتای مختلف منتور میاد سر میزتون، شما رو داوری می‌کنه و از بینتون، نیروی کار خودشونو انتخاب می‌کنه.?و در آخر، چیزی که ماراتون رو شیرین میکنه، جو صمیمی و فان بین بچه‌هاست. ماراتون یکی از قشنگ‌ترین تجربه‌ها بود که هر چند کوتاه، اما بهترین اوقات رو کنار دوستام داشتم☺️</description>
                <category>Masoume Sheykhzade</category>
                <author>Masoume Sheykhzade</author>
                <pubDate>Thu, 08 Oct 2020 13:32:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>