<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های masoumehanvari</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@masoumehanvari</link>
        <description>دانشجوی ارشد دانش شناسی. دانشگاه فردوسی مشهد. کتابدار و مشاور اطلاعاتی در یک کتابخانه عمومی. خلاق. ایده پرداز. پژوهشگر. ورزشکار. شاد. عاشق خودکاوی. در پی معنای زندگی.خانم دکتر بعد از این!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 17:14:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/74634/avatar/hi7agZ.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>masoumehanvari</title>
            <link>https://virgool.io/@masoumehanvari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بدون شرح خاصی</title>
                <link>https://virgool.io/@masoumehanvari/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%AE%D8%A7%D8%B5%DB%8C-zn9jwrmvtndj</link>
                <description>این منم!بانویی در شرف سی سالگی...کوله بارم دلتنگی است و حس مبهمی از ذوق...سی سال شاید اندازه یک عمر است و یا نیم عمر...آنجا که حساب کتاب میکنم و برای طول یک عمر ،به عدد60 میرسم!یعنی من نصف مهلت قانونی ام رو زنده گی کردم...ادامه دارد...</description>
                <category>masoumehanvari</category>
                <author>masoumehanvari</author>
                <pubDate>Sat, 25 Sep 2021 09:50:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر احوالات یک داستان عشقی</title>
                <link>https://virgool.io/@masoumehanvari/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C-vsuwp5sg0yzz</link>
                <description>ساعت کاری به پایان رسیده بود. حمیرا بافتش را پوشید و کیف به دست زد بیرون.باد پاییزی، لابه لای تاروپود بافتش میپیچید و های سرد میکشید، حمیرا بافت را محکم تر چسبید و انگشتانش را در جیبش حمایل کرد و به فکر فرو رفت. هفته آینده حسن از سفر ۶ ماهه اش بازمی گشت و طبق معمول یک راست میرفت خانه بی بی جان و بعد هم کافه و اگه شد خانه!...دل حمیرا اما به جان کندنی، بالا و پایین میرفت...نمیدانست چکار کند؟ این رفت و امد مکرر و ساعت کاری طولانی، تنیدگی روانی اش را دوچندان میکرد، اصلا حوصله خودش را نداشت... از آمدن حسن، چه حسی داشت، نمیدانست...هم عشق و هم کدورت دوری، هم دوست داشت خودش را بیندازد در آغوشش و هم دوست نداشت دست به سیاه و سفید بزند...فکر اینکه این تناقضات را باید این جمعه هم تحمل کند، اذیتش میکرد... با وجودیکه بی اعصاب و بی حوصله بود و از دوری حسن ناراحت، اما ته ته ته دلش، میل توصیف ناپذیری به دیدار حسن داشت. به بوییدن تنش، به عطر پیراهنش، به آن تبسمهای شیرین و دستهای مردانه اش که هروقت، دستهای کوچکش را احاطه میکرد، دلش پر میشد از خوشبختی...از آن موقع که شیرین و شاد از هم خداحافظی کردند تا امروز، درست ۵ماه و سه هفته میگذشت. حمیرا حساب روز و ساعتش را هم داشت ولی این تماس نگرفتنهای حسن، این بی اعتنایی ها، این زود تلفن قطع کردنها می آزردش...شاید بیشتر بخاطر اینکه، خودش را مالک حقیقی حسن میدانست. مالک لحظه هایش، مالک ضربان قلبش، مالک تمام عشقش و نمیخواست ذره ای این حس را با دیگران شریک شود، حتی ذره ای...سعی کرد سرش را با فکر کردن به اینکه بالاخره که چی؟ باید از رخوت دربیاد، باید خانه را مرتب کند و غذا بپزد...باید...فکر کرد، خیلی هم فکر کرد و به نتایج خوبی رسید، باقالی پلو، ماهیچه، دسر، جاروبرقی، حمام، پیراهن آبی کاربنی، لاک آیینه ای، رژ قرمز، خوشگل کردن اتاق خواب... آخ اتاق خواب..یعنی میشد دوباره در امنِ بازوانِ حسن، بخوابد؟ یعنی میشد دوباره صورت به صورت حسنش بکشد و هرم نفسهایش را روی گردنش احساس کند؟ خدااایا باور کند یعنی؟ که دیگه حسن مال خودش شده؟اما به این هم فکر کرد که بالاخره دلخوری هم دارد، این را چکار کند که مثل خوره افتاده به جانش؟ نه این دفعه باید میگفت...حتما می گفت..دیگر رسیده بود خانه...کلید را کاملا نچرخانده بود که صدای موبایل، گوشش را پر کرد.صدای آنطرف خط، حمیرا را مجبور کرد، دوباره در را قفل کند و برگردد با عجله. و تماس گرفت، سلام خانم ابراهیمی، ببخشید من شوکه شده بودم یادم رفت بپرسم، حسن کجا تصادف کرده؟ چرا به من میگید؟ من چطوری میتونم الان خودمو برسونم اصفهان؟ خودتون ترتیب کاراشو بدید دیگه...چی؟ اومده مشهد؟ هنوز که ترم تموم نشده؟ چیزی به من نگفته بود...سوپرایز؟ منو؟ واسه چی؟ سالگردمون؟ آخ چرا یادم رفته بود...وااایخدا مرگم بده...الان بردنش کدوم بیمارستان؟ نهههه..‌به بی بی جان نگید. پس می افته پیرزنِ بنده خدا..الان خودمو میرسونم...اومدم..اومدمو فکر کرد چرا اینقدر بیرحم شده؟ که اصلا لیاقت نداشته شوهرش، عافلگیرش کند و اصلا...و فکر کرد چرا نپرسیده که دقیقا چی به سر شوهر مظلومش که ایتقدر به فکر خوشحال کردن زنش بوده و ناکام مانده، آمده است و خجالت کشید دوباره تماس بگیرد...تمام راه تا بیمارستان را حمد شفا خواند و دلش مثل سیر و سرکه جوشید و خودش را نفرین کرد که چرا قدر روزهای آرامش را ندانست و حالا مجبور است تعطیلی بین دو ترم حسن را بحالت پرستاری و بیمارستانی بگذراند و حتی زمان بیشتری بگیرد شاید...شاید اگر ساعت کاریش کمتر بود، شاید اگر باحوصله تر بود..شاید اگر یک زن شاد بود...شاید اگر مالک همه قلب شوهرش بود..اوضاع جور دیگری بود...بیمارستان اما، شرایط دیگری داشت، گویا حسن را به تازگی ترخیص کرده بودند، یک زخم جزیی روی بازو و دیگر هیچ...سرپایی معالجه شده بود و رفته بود! پس انهمه تشویش و نگرانی و آن صدای محزون...از بیمارستان زد بیرون، تلفن حسن، خاموش بود، تگرگ می بارید، چقدر احساس ابهام و ناامنی میکرد، چقدر حال و هوای گریه داشت...خدایا چکار باید میکرد؟در راه بازگشت به خانه، بی بی جان تماس گرفت، شم مادری، نگرانش کرده بود، حمیرا اما خوددار بود، دعوتش کرد به خانه اش، مامن مهربان مادری...حمیرا نتوانست قبول نکند، به شدت به یک آغوش امن، نیاز داشت ولی حسن چه میشد؟ اصلا بعد از بیمارستان کجا رفته بود؟ چرا خاموش بود؟ حسن، حسن، اگر بودی، میامدی باهم می رفتیم خانه بی بی جان و مهمان نگاه گرم و دستپخت خوشمزه اش،میشدیم...آخ حسن، از دست تو چکار کنم؟مردی کت شلوارپوش، بلند بالا و لاغر اندام از خیابان رد شد، پشتش به حمیرا بود و چقدر شباهت به حسن می زد، حمیرا دلش غنج رفت...آرزو کرد ای کاش حسن بود.. حسن کجایی؟******حسن با بازوی باندپیچی شده اش با تقلا بسته کیک را گرفته بود و با دست دیگرش، چمدانش را میکشید، کیفش اما با بندی بلند، روی دوشش خودنمایی میکرد. با کمک همسایه رسید خانه. در را باز کرد. خانه بوی خاطره، بوی حمیرا را داشت. بوی روزهای آشنایی، بوی نگاههای شرمناک حمیرا، بوی عشق و دلدادگی...حمیرا اما نیست...خانه مثل همیشه مرتب است اما حمیرا که نیست، انگار اصلا خانه و وسایلش، سرجایشان نیستند. دلش به سمت اتاق خواب کشیده شد. واقعا چرا اینطور شده بود؟ دلش چرا اینقدر بال بال میزد؟ حتما حمیرا الان در حال بازگشت به خانه بود... باید خودش را برای استقبال از او آماده میکرد... در کمد را باز کرد و چشمش به پیراهن آبی کاربنی افتاد. چقدر زیبا بود...چقدر بهتر میشد که این لباس روی تن حمیرا بنشیند با آن لبهای سرخ...حمیرا کجایی؟*****حمیرا غرق در خیال داشت از خیابان رد میشد، فقط یک صحنه دید، شاسی بلند پرسرعت به او نزدیک میشد، افراد از کنارش فرار میکردند، صدای بلند موزیکش، لحظه به لحظه نزدیکتر میشد، ماشین، خیابان، سرعت، چهره های وحشتزده، دهانهایی که رو به فریاد باز می شدند، شیشه جلویی ماشین، چهره راننده با عینک دودی، آویز جلوی راننده و بعد...خودش را از دور دید که دارد تاب میخورد روی هوا، حسن را در خانه دید که دارد عکس دونفری شان را روی دیوار جلوی تخت میچسباند و دلش آرام گرفت، بی بی جان، که حیاط را جارو کرده و چادر به سر هی میاید دم در و برمیگردد و نگران است و دلش گرفت.خانم ابراهیمی را که روی مبل نشسته و با گوشی دارد تمام جزییات زندگی اش را می بیند و دلش گرفت از تمام نامردیهای این زن...پرستار بخش پذیرش بیمارستان را دید که ...و اینست محصولِ یک ذهن آشفته ی  نزدیکِ دفاعِ پایان نامه??+پ.ن: یازده ماه پیش گمان می کردم به محض اینکه دفاع کنم، از این افکار مبهم رها می شوم ولی امروز که 11 ماه از آنموقع می گذرد، همچنان اسیر این افکارم و بلکه مبهم تر و آشفته تررر...#عشق#داستان_عشقی</description>
                <category>masoumehanvari</category>
                <author>masoumehanvari</author>
                <pubDate>Thu, 29 Oct 2020 23:04:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاقا من از طرف همکارم، از شما عذرمیخام!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@masoumehanvari/%D8%B9%D8%A7%D9%82%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B7%D8%B1%D9%81-%D9%87%D9%85%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%B9%D8%B0%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%AE%D8%A7%D9%85-malfqbbttoiv</link>
                <description>اندر باب &quot;عذرخواهی بیجا!&quot; در محیط کاریعخی.... مگه عذرخواهی به &quot;جا&quot; ربط داره؟معمولا در ساعات آغازین شیفت کاری، هم کاربران هم کارمندان، حوصله فراوانی برای صحبت و به کرسی نشاندن حرف خود دارند ولی از آنجایی که آن کارمند طفلک! تا آخرین لحظات کاری در حال مذاکره میباشد، دچار فقدان انرژی و حوصله میشود و لذا سعی میکند با عذرخواهی های به جا و بیجا، سر و ته قضیه را هم بیاورد! تا بلکه بتواند از انرژی منفی کاربر پرحرف رهایی یابد...چالش دقیقا زمانی خودنمایی میکند که کارمند محترم، نه از جانب خود و بابت کار شایست و یا ناشایستی که خود مرتکب شده بلکه از طرف کارمند دیگر!!! عذرخواهی میکند درحالیکه دقیقا به اتفاقاتی که افتاده واقف نیست و به خیال خودش، صرفا جهت آتش بس موضوع این کار را میکند، غافل از آنکه باعث شده اعتبار و حرف همکارش، بدجوری زیر سوال برود. تازه این قضیه را آب و تاب تعریف میکند و انتظار برخورد گرم و صمیمی و پاداش گونه هم دارد!!!درد دلی با کارمندان محترم؛لطفا حامی همکارتان باشید!منظور این نیست که شریک جرم باشید ولی حداقل از آن همکارتان بپرسید ماجرا چه بوده؟ و اگر نتوانست شما را توجیه کند، قید سالها همکاری را بزنید و بروید توی تیم کاربر/ مشتری تان ثبت نام بفرمایید....موقعیت را بشناسید!گاهی این عذرخواهی کاملا به جا و مناسب است. یا شما تند رفته اید یا شان و مقام طرف مقابلتان جوری است که احترام بیشتری میطلبد ولی وقتی شما صرفا دارید وظیفه تان را انجام میدهید ، چه دیگران خوششان بیاید چه نه، چرا باید عذرخواهی کنید؟شما نهایتا میتوانید پاسخگوی رفتار خود باشید!اگر بازهم احساس کردید نیاز است این رابطه کاربری-کارمندی را روغن کاری بنمایید، بگویید:&quot;بنده کار فلانی را توجیه نمیکنم و نمیدانم چه منظوری داشته اند&quot; و یا این گزینه&quot; بنده با توجه به شناختی که این چندساله ازشان دارم، مطمئنا منظور بدی نداشته اند&quot;. و تمام!پلهای پشت سرتان را خراب نکنید!بالاخره کاربر، مهمان یکی دو روز است، میرود . این همکار است که برایتان میماند، یک جوری رفتار کنید که رویتان بشود توی صورتش نگاه کنید....دردلی با کاربران محترم؛موقعیت یک کارمند را درک کنید!یکسری کارها واقعا ربطی به کارمند ندارد، مثل قوانین! باور بفرمایید موقع قانون گذاری، کسی نظر ما را نمیپرسد. فقط میگویند بفرما این هم قانون مصوب و از ما میخواهند تا پای جان ،بهشان وفادار باشیم و رعایت کردنش را از دیگران بخاهیم. بعدا که شما رعایت نمیفرمایید مارا مواخذه میفرمایند! الان چه کاری از دست ما ساخته است؟ اینکه قانون موسسه ما از نظر شما جالب نیست را ما دقیقا چه کارش کنیم؟کارمند را با سخنگوی دولت و یا شورای حل اختلاف اشتباه نگیرید!صرف اینکه اقا یا خانم کارمند، بایستی همیشه در دسترس باشد تا به امور و وظایف محوله اش برسد، دلیل نمیشود هر مشکلی بود، هر خرابی وسایل، هر رفتار ناشایست آبدارچی و غیره و غیره را کارمند برایتان حل و فصل کند. هر سازمانی، یک صندوق پیشنهاد انتقادات و یک عدد مسول حراست دارد که سرشان درد میکند برای حل اختلاف! خب از آنها کمک بگیرید.+پ.ن: نمیدانم . هرجور میخوانم این متن را یکجوری است، خودم نیستم انگار، انگار تند رفته ام. به دل نگیرید توی دلم قصد بدی نیست . فقط گلایه است کمی...</description>
                <category>masoumehanvari</category>
                <author>masoumehanvari</author>
                <pubDate>Tue, 24 Dec 2019 09:22:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میخام یک یلدای متفاوت رو تجربه کنم</title>
                <link>https://virgool.io/@masoumehanvari/%D9%85%DB%8C%D8%AE%D8%A7%D9%85-%DB%8C%DA%A9-%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%B1%D9%88-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%86%D9%85-oiymcmkkoeau</link>
                <description>این قصه هر ساله مان است، نه اینکه فکر کنید فقط برای بدرقه پائیز، نع! برای سلام به بهار هم همین آش و همین کاسه است. بعبارتی قصه هر شب یلدا و هر سیزده به در خانواده بزرگ ما اینست که برنامه های متفاوتی را طراحی میکنیم. از قبل با دختر دختر خاله مان و البته خواهر گرامیمان مینشینیم فکر مینوماییم که چه کنیم، چه نکینم که این روز وشب ها بهمان خوش بگذرد؟ مثلا آنوقتها که بچه تر بودیم و طرفدار دو اتیشه سریال کره ای، نودل میخریدیم و چاپ استیک و در خیالمان شب یلدا را با خوردنیهای بین المللی جشن میگرفتیم. یا مثلا بعدها که مستر حافظ را بیشتر به رسمیت شناختیم، در به در ، توی کتابخانه پسر خاله دکترمان، به دنبال ردی، اثری از دیوان حافظ میگشتیم(که آنهم یا معنی نداشت یا قد فهمش بلندتر از قد ما بود و قابل درک نبود!!!). بعضی وقتها هم نخ خیالمان را به دو بسته پودر ژله گره میزدیم تا در آسمان رویا به پرواز دربیاییم! اسم و فامیل را تا موقعی که عروس جدید به خانواده خاله ام اینا نپیوسته بود مانند جان گرامی میداشتیم اما ... اما از موقعی که ایشان به خانواده باحال ما گرویدند، خون تازه ای در رگهای خشکیده دمیده شد و بازی فاخر پانتومیم هم به لیست رویاهامان افزوده گشت...حالا چرا هی میگویم رویا؟ صبر کنید.. مگر هفت ماهه دنیا آمدید ؟ عرضم به حضور انورتان که...آقا اصلا &quot;امید&quot; را از ماااا وام گرفته اند... هرگز ناامید نمیشویم. ما هرسال با این افکار به خانه خاطره انگیز خاله جانمان رهسپار میشویم. اما خاله مان از آن خاله های خیلی خوب اما مستکبر است! اجازه نمیدهد کسی در فاصله یک کیلومتری اش، اسم فامیل بازی کند. پانتومیم که اصلا اسمش را نیاور... مگر هوس قلمبه های آب نکشیده را کرده باشی... آشپزی و نودل و این سوسول بازیها هم دخترجان از تو یک کدبانو نمیسازد... خجالت نمیکشی؟ اینهمه بچه را پشت خودت قطار کرده ای که چه؟ قرمه سبزی پخته ام، حالش را ببری .. این مزخرفات دیگر چیست؟ اگر به گاز دست بزنی، باید ظرفهای شام را تو بشوری...بعدهم روبه مادر طفلکم میگوید: دلت خوش است دختر بزرگ کرده ای؟ این را (مرا با عشق خطاب میکند همیشه. قربان خاله جانم بروم..) باید تا سال دیگر عروس کنی، یکم کار یادش بده....سالهای پیش، نتیجه این میشد که با حالی گرفته و دماغی آویزان(بچه بودیم دیگر، گریه میکردیم، آب دماغمان راه می افتاد. شما نیز چنانچه باکلاس گریه نکنید و از دستمال استفاده ننومایید ، همچون آنموقع های ما میشوید.. بعله) می آمدیم به یک اتاق دیگر و به دیدن دوباره و بیست باره سریالهای فاخر کره ای نظیر &quot; پسران فراتر از گل&quot;، &quot; تو زیبایی&quot;، &quot; من زشتم&quot; و.... روی میاوردیم و در پایان با نقد تک تک کاراکترهای سریال، و حتی گیر دادن به جایابی گلدان در یک صحنه بی ربط ، اولا سطح بالای سواد بصری مان را نشان میدادیم و ثانیا با کاری مفید و آموزنده این شب را به پایان میبردیم... مکافات فردایش بود که باید انشای مفصلی در مدح خوش گذرانی های دیشبمان مینوشتیم و اینگونه بودکه تخیلمان رشد میکرد!و اما چندسالی هست که داریم اعلام استقلال میکنیم! ناسلامتی بزرگ شدیم و وقت عروس کردنمان شده!!!لذا از عید همین امسال تصمیم گرفتیم سیزده را جای دیگری به در کنیم و به خانه خاله محبوبمان نرویم.. هیچی دیگر نشستیم برنامه ریختیم نه مثل هر سال که فقط در بحر رویاییم نخیر امسال ایده هایمان را عملی کردیم. فقط چون خانمها اگر بخواهند از روی حوصله آماده شوند، خیلی طول میکشد، دقیقا نصف روز طول کشید که حاضر بشویم بعد ساعت یک بعد از ظهر رفتیم سینما و فیلم شادی به نام &quot;متری شیش و نیم &quot; را دیدیم که دوباره یاد استکبار بعضی ها افتادیم ولی خب به اشک اجازه ندادیم که آرایشی که اینقدر برایشان وقت گذاشته بودیم را خراب کند. بعد تا خانه پیاده آمدیم(البته مقداری دنبال اتوبوس عزیز دویدیم و چون راننده محترم ، پای مبارک را بر ترمز نفشارد، ما نیز مانند خانمهای متین و موقر پیاده روی را به نفس خویش تحمیل نمودیم!) بعدشم بازدید از یک پاساژ بزرگ و مرتفع (البته گفتند بسته است و ما خانمها از پشت شیشه! حض بصری وافری بردیم... زیرا خانمها میتوانند فقط با یک نگاه، جزئیاتی از تصویر را ببینند که آقایان با صدبار زیرورو کردن نمی بینند... )و در پایان سر از یک کافه دراوردیم و ....بماند که خاله جانمان چقدر مکدر شدند و با متلکهای جدید و در مناسبتهای مختلف تو رویمان زدند ولی ناموسا احساس فتح اورست میکردیم... خیلی خوش گذشتو اما میخواهیم برای یلدای امسالمان هم طرحی نو دراندازیم . مشتاقانه منتظر ایده های جدیدتان هستیم.+پ.ن: آهای بزرگترهای فامیل، تمام روزهای سال، مستکبر باشید و ذره ای کوتاه نیایید. ناسلامتی شما مو سفید کرده اید و همه باید به تمام نظراتتان احترام بگذارند... مدیون هستید که کمی به حال دل جوانترها راه بروید... تازه اینکه چیزی نیست، بنده پیشنهاد میکنم آن کتاب معروف &quot;101 راه برای ذله کردن پدرومادرها&quot; را بخوانید و ورژن معکوسش را روی مهمانان پیاده کنید.. اینقدر خوش میگذرد... والا+پ.ن: خاله جانم، امیدوارم هرگز وارد ویرگول نشوی.... تا ابد دوستت دارم...++++پ.ن: نمیگویم تمام حرفهایم شوخی و الکی بود، چون نبود ! ولی خاله ام واقعا اینگونه نیست ولی برای مزه دار شدن این قصه شکم پر، مجبور بودم کمی چاشنی اضافه کنم.....در ضمن در اندیشه آزرده کردن کسی نبوده و نیستم. اگر از آن خاله های باحال هستید، توروخدا به خودتان نگیرید ولی اگر کمی و فقط کمی به این نوشته ها شبیهید، خب یکم به خودتان بگیرید.. والا ... تلنگر خوب است.. فرصت تفکر میدهد... یکم هم خودتان را جای دیگران بگذارید.. بخدا جای دوری نمیرود.. همین جاست. برمیگردد پیش خودتان...</description>
                <category>masoumehanvari</category>
                <author>masoumehanvari</author>
                <pubDate>Thu, 19 Dec 2019 18:35:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بین من و تو، اندازه یک پیراهن فاصله است..</title>
                <link>https://virgool.io/@masoumehanvari/%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86-%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-rhoeaylwtj6n</link>
                <description>پیراهن چهارخانه تو قبل از اینکه امسال ترند بشود، برایم مد بود...از همان موقعی که در چاردیواری قلبم، محصور شدی...از همان موقعی که بهت تکیه کردم و تو معشوق شدی...از همان موقعی که لابه لای صفحات عمرتو را دیدم و برایم محشور شدیاز همان موقعی که بین این همه مردتو را برگزیدم و مغرور شدیترندها و مدها و فلاناگر ندارند ربطی به تو، مهجور شدی؟برای من و قلبم و باقی عمرتو تنها پادشهی، معلوم شدی*؟!*به معنای &quot;متوجه شدی؟&quot;</description>
                <category>masoumehanvari</category>
                <author>masoumehanvari</author>
                <pubDate>Tue, 08 Oct 2019 10:03:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی قلبت برای یک عدد عاشقانه تر می تپد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@masoumehanvari/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%82%D9%84%D8%A8%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%AF%D8%AF-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AA%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%BE%D8%AF-ymcl9yacs9rk</link>
                <description>اصلن هفت، همین عددش خوشگل است. مثل یک بندباز که دارد سعی میکند نیوفتد. مثل یک پرنده که تو نقاشیهایمان میکشیدیم هفت که یعنی پرواز... . یا مثلا تو صف، که پاهایمان مثل هفت باز میکردیم که مثلا معرفت نشان بدهیم و برای رفیق خسته ی بامرام ولی همیشه خواب مانده مان، جا بگیریم. مثل پلیور یقه هفت مردانه که آخر مردانگی بود، پوشیدنش و البته اگر با پیراهن سفید، ابتدای دلبری... . یا حتی نشان تمثال بی مثال بستنی قیفی وقتی مهمان ناخوانده بابایی میشدی که از سرکوچه میدیدی دارد از سرکار می آید...هفت را خیلی وقته که دوست دارم... اصلن قدمت دوست داشتنش، به قدمت وجود داشتنم است. آن وقتی که در هفتادمین سال قرن و در هفتمین ماه سال، برای اولین بار، روی ماه مامانم را دیدم!و حتی امسال که در هفتمین ماه به ویرگول قدم گذاشتم...تقارن این هفت دوست داشتنی با تمام اتفاقات این ماه از امسال را به فال خیلی خیلی نیک میگیرم....برایم بگوئید کدام عدد، قلب شما را میتواند به تپش عاشقانه تر اصرار کند؟</description>
                <category>masoumehanvari</category>
                <author>masoumehanvari</author>
                <pubDate>Sun, 06 Oct 2019 18:17:27 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>