<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Maryam Atabati</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@matabati33</link>
        <description>تراوشات ذهن مشوش دانشجو کامپیوتر بیست و دو ساله ای که عاشق گردو تازه است و روزی به جهان موازی عی بدون شیر جوشیده مهاجرت میکنه :))</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:42:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/51274/avatar/8EJEDM.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Maryam Atabati</title>
            <link>https://virgool.io/@matabati33</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آیا طعم گیلاس ارزشش را دارد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@matabati33/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%B7%D8%B9%D9%85-%DA%AF%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-xugbbxslhgcx</link>
                <description>آیا طعم گیلاس ارزشش را دارد؟- نقد فیلم طعم گیلاس؛ ساخته عباس کیارستمی.هشدار: نقد زیر حاوی اسپویل است..به کامو برمیگردیم. و به ابتدایی ترین پرسش. &quot;آیا زندگی ارزش زیستن دارد؟&quot;عباس کیارستمی یکی از برترین هنرمندان ایرانی را می‌توان یکی از شجاع‌ترین آنان نامید.اگر گفتمان‌های او را دیده باشید، در پس نگاه نافذ و ساکتش، در بین کلمات مختصر و مفیدش تاکیدش بر محیط را متوجه می‌شوید. تاکیدش بر نشان دادن دنیای اطراف در آثار و مخلوقاتش.کیارستمی ای که از ایران برای ایران می‌ساخت و ایران نمی‌دید و نمی‌فهمید.طعم گیلاس، آخرین اثر کیارستمی که در ایران نمایش داده شد به علت برنده شدن نخل طلا از استقبال شدیدی برخورد دار شد. اما با سرچی ساده میتوانید فیلمی را مشاهده کنید از مردمانی که از سالن سینما خارج می‌شوند و هیچ نفهمیده اند و نمی‌دادند این همه تحسین برای چه بوده.چه غریبانه است که خودت، خودت را نفهمی.داستان فیلم در مورد آقای بدیعی‌ست.ما در ماشین ایشان از حدقه چشمان کیارستمی نشسته ایم و نگاهش میکنیم که بین مردم و عوام میچرخد و پی چیزیست. چه؟ نمی‌دانیم. چرا؟ نمی‌دانیم. که چه؟ نخواهیم فهمید.کیارستمی نیمه ابتدای فیلم را بدون هیچ عجله ای ما را همراه آقای بدیعی می‌کند که ماشینش را کنار انسان‌های مختلف مستاصل متوقف می‌کند و از آنان می‌خواهد در ازای کاری، پول خوبی بگیرند. کار چیست؟ کار آنقدر در ذهن آقای بدیعی با اهمیت هست که از کارگرانی که دور میدان جهت یافتن شغل جمع شده اند همراهش را انتخاب نکند. کاری به غایت سخت.&quot;ریختن چند تپه خاک بر روی جسد مرد در ساعت شیش صبحِ روز آتی&quot;آقای بدیعی در ابتدا از یک مرد که به مشکل مالی برای کارش خورده، پلاستیک جمع کن، یک سرباز و سپس از یک طلبه که انتخابشان کرده این درخواست را می‌کند و پاسخ منفی می‌شوند. سرباز فرار کرده و طلبه این کار را خلاف قوانین شرعی می‌داند و آقای بدیعی رو برای شام دعوت می‌کند. تخم مرغی که مرد به آنان حساسیت دارد.اگر شما نیز قصد خودکشی داشتید و این تنها چیز زندگی‌تان بود که میتوانستید کنترلش کنید، احتمالا نمیخواستید با خوردن تخم مرغ تمام شوید!سفر تا جایی ادامه پیدا می‌کند که آقای باقری مردی پا به سن گذاشته به پست آقای بدیعی می‌خورد که کارگر موزه تاریخ طبیعی است و بچه ای مریض دارد. او تجربه مشابه داشته و میخواسته زمانی خودش را بکشد. در ماشین داستانش را تعریف می‌کند که چگونه در پایان طعم یک توت مانع خودکشی او شده است. او می‌گوید که زندگی اش به ناگه خوب نشده اما نامردی است تا زمانی که مردگانی می‌خواهند به زمین برگردند تو خودت، خودت را بکشی. رنگ غروب خورشید، صدای پرندگان، آیا طعم گیلاس آنقدر خوب نیست که... خودت را نکشی؟و نه.نه برای آقای بدیعی.شرط گذاشته شد. آقای بدیعی که در ابتدا از سرباز خواسته بود صدایش بزند، از آقای باقری می‌خواهد سنگی نیز به او بزند که مطمن شود خوابش نبرده. آقای باقری شرفش را قسم می‌خورد که چنین می‌کند.این مرد می‌رود برای آخرین بار غروب را نظاره می‌کند. به خانه می‌رود. قرص هایش را برمی‌دارد. برمی‌گردید به محل قرار. در چاله زیر درخت میخوابد.در صحنه آخر رنگ رد و برق با صورت این انسان آمیخته. انسانی بی نام. انسانی بی نشان. انسانی بدون دلیلی گفته شده برای خودکشی که قضاوت نشود. انسانی که همه و هیچ کدام از ماست. ما همه اوییم و نیستیم. ما همه با اون در قبر خوابیده و از بیرون نگاهش میکنیم.چشمانش را که باز است. که باز است. چشمانی که باز است. نور می‌آید و می‌رود و چشمانی که باز نیست.مرثیه ای بر طعم گیلاس. بر طعم توت. بر غروب خورشید. بر ذات زندگی.در صحنه بعدی کات مستقیم به چهره خود کیارستمی می‌خورد که پشت دوربین ایستاده و پشت صحنه کار را نمایش می‌دهد. برداشت من این است که با توجه به اطلاعات و گفته ها که این شخصی ترین فیلم کیارستمی‌ست می‌خواهد نشان دهد که چگونه تمام مدت منظورش از آقای بدیعی خودش بوده است. که تنهاست و در صورت رخ دادن مرگ به استقبال آن می‌رود. همان طور که با اولین بار که خبر ابتلایش به سرطان را فهمید قصد خودکشی داشت.پروسه فیلم تماما در مکانی حومه شهر، با پالت رنگی سرخ و نارنجی و قهوه ای و محیطی با نماد های اگزیستانسیالیسم و مینیمالیسم پوشیده شده است و در تمامی فیلم چشم ما مگر از دور زنی را ببیند و کیارستمی هر چه المان و عنصر داشته به کار گرفته تا بریدن از زندگی را با نورهایی کورکننده به بیننده نشان دهد.طعم گیلاس فیلمی نیست که شما به تماشایش بنشینید و بخندید یا تفریح کنید.طعم گیلاس فیلمی‌ست که نگاهش میکنید، نگاهتان می‌کند. سوال میپرسید، سوال می‌پرسد. میگریَد و میگرید.آیا طعم گیلاس ارزش دیدن را دارد؟ بله.آیا طعم گیلاس ارزش زیستن را دارد؟نمی‌دانم.</description>
                <category>Maryam Atabati</category>
                <author>Maryam Atabati</author>
                <pubDate>Sun, 29 Nov 2020 23:22:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تک درخت کاج خدا</title>
                <link>https://virgool.io/@matabati33/%D8%AA%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%DA%A9%D8%A7%D8%AC-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-pg5tzf47e1fu</link>
                <description>جاده هایی که منتظر مایند.داستان امشب در مورد بچه هایی هست که به نورلند سفر نکردن اما ساکن اونجا بودن.تو شهر کوچیکی تو یک بخش خاص شهر که خانواده ها به علت شغل یکسان هم دیگه رو میشناختند بچه های قد و نیم قد همبازی هم بودن تا کرکره صبح رو با هم بالا بدن و با هم در برابر خواب شب تسلیم بشن. تاج هاشون رو که با برگ درختای کاج ساخته بودن یا شمشیرهای آهنینشون که از جنس شاخه های درخت بود رو زمین بذارن و به خونه هاشون برن تا دوباره فردا با برداشتنشون جادو رو نفس بکشن.اون محوطه در گوشه ترین نقطه غربی شهر واقع شده بود و خانواده ها گاها خبر دیده شدن مار رو به گوش پسربچه های شیطونی که زیادی به سمت بیابون میرفتن میرسوندن. پر از باد و بدون رنگ.اما در شمالترین نقطه محوطه، جایی که تا چشم کار میکرد خاک بود و در افقش شیطان سکونت میکرد تک درختی وجود داشت. تک درخت کاجی وسط ناکجا که بچه ها عقیده داشتند که با اینکه در یادشون همچین خاطره ای نیست اما اولین بار زیر اون هم دیگه رو ملاقات کردند و تا ابد اون درخت از طرف خدا اونجاست تا در برابر شر ازشون محافظت کنه و اون شیش بچه کوچولو همیشه این طرف مرز در حالی شادی بودند.روزی به پیک نیک میرفتند و شاتوت میخوردند. روزی در خونه یکی کارتون میدیدند. روزی با دزدان دریایی می جنگیدند. یک روز پسرها با دخترها کشتی میگرفتند و یک روز شوالیه های پا در رکاب ملکه هایی میشدند زندانی در قصرهای دور افتاده.با دو تاب و یک سرسره و چندتا روسری بلند مادرها برای بسته ‌شدن به شکل شنل دور گردن پسرها برای تبدیل شدن به سوپرمن، هیچ بازی ای نبود که رقم نخوره و هیچ رویایی نبود که لمس نشه.چیزی که حتمی مینمود این بود که اون شیش نفر هیچ وقت بزرگ نمیشدند.سالیان سال به خوشی گذشت تا اینکه چیزی بچه ها رو وسوسه کرد. چیزی برق چشمانشونو تسخیر کرد. بعد از مدتها توجه شون جلب شد به یک مدال!باری یکی از بچه ها با مدالی که از خانواده اش با استعدادش در نینجا شدن بدست آورده بود سمت بچه ها اومد و گفت قصد داره مدال رو بکاره تا بتونن یک درخت مدال داشته باشن. حتی اگر درخت نشد میتونستن سال بعد وقتی بزرگ شدن بیان سرش و دوباره از خاک درش بیارن و مثل داستان جزیره گنج باشن!همه با این ایده موافقتشونو اعلام کردن و مدال رو با مراسم مجللی به خاک سپردن و نشانه هایی گذاشتن تا محل دقیقش رو به یاد بیارن.یک سال گذشت یا یک ماه؟ کسی نمیدونه. اما یک روز صبر اونا تموم شد، بزرگ شدن و بالا سر مدال برگشتن. درختی نبود و چون بچه ها بزرگ شده بودند این منطقی مینمود. اما مدال قطعا درون زمین بود و حالا وقتش شده بود تا گنج گرانبهاشونو بردارن و دوباره کوچیک بشن و به بازیهاشون ادامه بدن.پس شروع به کندن کردن. کندن... کندن و کندن و خسته شدن. چون بزرگ شده بودن خیلی سریع دست از تلاش کشیدن و خسته شدن.- شاید جای اشتباهی اومدیم.- حتی اگه یه قدم اون طرف تر هم باشه دیگه پیدا نمیشه.- شاید بعد ما یکی برش داشته!- احتمالا رفته داخل زمین.خودشون رو قانع کردند و پراکنده شدن و با قلبی شکسته و ذهنی آشفته به سمت خونه های خودشون برگشتن. مدال رفت به جایی که دیگه دستشون بهش نرسید. و بچگی اونا هم همراهش.دیگه هر روز راس ساعت نه روی در خونه ها نوشته ای نبود که مکان ماموریت سری بعدی رو بگه. دیگه برگها ساندویچ های خوشمزه نمیشدند. دیگه سوپرمنی برای هول دادن تاب نیاز نبود. بچه ها دیگه یادشون نیومد چطور از بالای سرسره خشکی رو پیدا کنن.بچه ها بزرگ شدند و قد کشیدن و یک روز اسم هم رو فراموش کردند و به انسان‌های دیگه ای که بذر درخت مدال میکاشتند پوزخند میزدند.اما من اینجام و هنوز اون خاطره رو دارم و مطمنم یک روز یک جای اون مدال رو دوباره میبینم. به گنجم میرسم به پنج نفر دیگه خبر میدم و بعد میتونیم از نو لباس دزدای دریایی رو اندازه‌مون کنیم.جادو تموم نمیشه. نه تا وقتی پاتو اون طرف تک درخت کاج خدا نذاشتی!</description>
                <category>Maryam Atabati</category>
                <author>Maryam Atabati</author>
                <pubDate>Wed, 19 Aug 2020 22:55:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم جهان با من برقص! آیا کل فیلم یک وهم بود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@matabati33/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D9%82%D8%B5-k3oa9bwpopyq</link>
                <description>فیلم خوب به اندازه چای یک عصر بارونی پاییزی زیر پتو و همراه با خوندن اشعار شاملو میچسبه به روح انسان. جهان با من برقص فیلم خوبی بود. چون دیدم در اینترنت کمتر به محتوای فیلم پرداخته شده فکر کردم این نوشته را در ویرگول منتشر کنم.این فیلم اولین اثر سروش صحت عزیز بر پرده سینماست. من جهان با من برقص رو درباره الی ساخته صحت میدونم. درباره الی ای که بیشتر به مرگ میپرداخت تا زندگی.داستان فیلم درباره شخصیت جهان هست که تولد 50 و چند سالگیش نزدیکه. جهان شدیدا بیماره و تا دو سه ماه آتی مرگ در اغوشش میگیره. جهان از همسرش جدا شده و با دخترش در شمال زندگی میکنه. برادر جهان، خواهر و دوستانش رو با همه دلخوریها و مشکلات به بهونه آخرین تولد قبل از مرگ دورهم جمع میکنه. و فیلم درگیر برخورد کاراکترها با هم و مرگ جهان میشه.اما چرا این فیلم برای من مدام یادآور درباره الی بود؟قصد دارم از نقدی بر درباره الی از کاوه علیزاده نقل قول کنم:&quot; الی مرده است. الی دیگر نفس نمی کشد. همه دارند میروند به خانه هاشان. و هیچ کس برا انسانی که مرد، نگریست. انسانِ به ما هو انسانش. هیچ کس برای انسان بودن الی اشک نریخت. &quot;درباره الی&quot; مرثیه ای است درباره انسانیت انسان. انسانیت انسان به عنوان انسان. انسانِ بدون نام. انسانِ بدون همه آن چیزهایی که جامعه به آن می دهد. بدون همه آن چیزهایی که خودمان به خودمان می دهیم و بعد از مدتی که بزرگ می شویم بدون آنها دیگر شناخته نمی شویم. اسامی و صفاتی که از جامعه می گیریم و دیگر بدون آنها بی معنی می شویم. حتی اگر بمیریم دیگر کسی برای انسانیت مان دلش تنگ نمی شود. &quot;و با همین روند و همین فرمول ما جهان [ که اشاره دارد به جهان هستی ] را داریم که انسان به ماهو انسان است و انسان‌هایی که به بهانه مرگش دورش جمع میشوند و درگیر درست کردن مشکلات زندگی خودشان هستند.جهان غمگین تر از الی است. چون اگر کسی به زندگی الی بها نداد، کسی به مرگ جهان بها نمی‌دهد. هیچ کس ناراحت نیست که جهان دارد میمیرد. یا اینگونه بگویم، هیچ کس با جهان نمیمیرد.جهان تنهاست که بمیرد و این بی اهمیت بودنش را نظاره کند. نظاره کند که زندگی جریان خواهد داشت و فقط او داخلش نیست. حتی نمیتواند خودش را بکشد.دخترش برای پسر روستایی بیشتر اشک میریزد تا او. جهان با مرگ میرقصد و هیچ وقت جهان به سازش نرقصیده. انسان های ناقصی که با مشکلات بی اهمیتشان مقابل مرگ جهان درگیر هستند و زندگی را به کام خودشان و همه تلخ میکنند.جهان چه چیزی میخواست؟جهانی که از همه دعواها کناره میگیرد و گوشه صحنه می‌ایستد، جهان نظاره گری که شنا میکند و بعد طناب دار به گردن خود می‌اندازد، جهانی که میگوید اگر همه چیز درست شود تا صبح میرقصد اما رقص بلد نیست.جهان جز یک شانه که بنشیند کنارش سرش را رویش بگذارد، سیگاری بکشد، گریه کند و حرف بزند چیزی نمیخواست. جهانی که از انسان‌ها میخواست برایش حرف بزنند که شاید درونشان چیزی داشته باشند اما همه آنها پوچ بودند. هیچ کس نمی‌نشست با جهان تامل کند و سرسوزن برایش ارزشی قائل شود.نگاه سروش صحت به مرگ جهان همان اندازه است که تاکید اصغر فرهادی بر زندگی الی. هیچ کس جز سود و حد خودش برای آنان وقت نمیگذارد.جهان با من برقص پوچ گرایی ای را نشان میداد که با همه چنگ و دندانی که به زندگی نشان میدهیم در پایان تنهاییم. اگر عشق نباشد. فیلم به میزان زیادی خالی از عشق بود. هیچ کس به جهان [ بخوانید به دنیا ] عشق نداشت.در پایان فیلم قبل از مرگ جهان، پیرمردی میمیرد که هیچ کس به او توجه نداشت. او می آمد و می رفت و به گفته خودش &quot;هیچ نمیدید&quot; و مرد و هیچ کس به او عشق نورزید.در پایان جهان از شبیه دیدن خود و گاوش به جایی رسیده که میگوید انسان‌ها می‌آیند و می‌روند و زندگی‌ خودشان را میکنند و اگر خواستند تو را هم شریک این زندگی میکنند و تو تنهایی. اما ما همه میدانیم شاید عشق بتواند کلید حل این پوچ گرایی باشد.&quot; میخوام وقتی پیر شدم تنها نباشم &quot; که فکر میکنم درست ترش این باشه که &quot; در حالی که دارم ذره ذره پیر میشم تنها نباشم &quot;فیلم تلنگریست بر انسان‌های فانی کوچک عجیب تنهای گمشده ای که محکوم به رقص با زندگی و جهان و مرگ‌ند.نکات دیگر قابل توجه فیلم نماهای زیبا و موسیقی خوب است و نوازندگانی که در میان درختان قرار میگیرند تا این دو پوئن مثبت را تلفیق کنند.ساخته سروش صحت بی ایراد نیست مثل شخصیت پردازیهای تیپ شده و ضعیف جز شخصیت جهان، کلیشه زدگی، جنس دوم نشان دادن مشهود زنان، چندین بخش داستانی ناپخته و... اما فیلم خوبیست که با دیدنش چشمانمان نورش بیشتر میشود.+ جالبه که دقت کنید میفهمید که برادر جهان، بهمن با بازی کاظم سیاحی مشکل روحی داره که توهم میزنه و این رو میشه از اشاره دوستشون به اینکه مشکل داره ولی نمیگه، توهم دیدن پژمان جمشیدی در تویله و توهم ندیدن توپ پژمان جمشیدی باز هم در تویله گفت. چون لحظه ای که رضا &quot;مثلا توپ&quot; رو دست بهمن میده، وقتی بهمن هیچی رو به سمت خواهرش میندازه صدای برخورد یک توپ با زمین رو میشنوید. و چون داستان ابتدا و انتهاش از زبان بهمن روایت میشه میتونیم فرض کنیم کل داستان توهم بوده :) </description>
                <category>Maryam Atabati</category>
                <author>Maryam Atabati</author>
                <pubDate>Mon, 10 Aug 2020 15:02:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot; آزاده یک &quot; یا &quot; آنچه بفرمایید شام واقعا نشان میدهد &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@matabati33/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%D9%85-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87%D8%AF-jjm8rwefmv1e</link>
                <description>هشدار اسپویل: این متن دارای قضاوت و جاج و بی اعتنایی به اینکه هر انسانی ابعاد متفاوت دارد، هست. زیرا وقتی خودتان را جلوی دوربین قرار میدهید باید پای لرزش هم بنشینید!نشسته بودیم هی غصه میخوردیم که این سوژه های لعنتی کجا غیبشان زده که دیگر انگشتانمان دلشان نمی آید روی صفحه کیبورد تند تند بچرخند و تفکری را تصویر کنند تا اینکه من و تو و تلویزیونِ &quot;همسایه&quot; به دادمان رسید!قصه یا یکی از سوژه های داغ این روزهای توییتر در کنار همان اخبار همیشگیِ کشتن یک دختر توسط پدرش برای حفظ آبرو و قیمت سرسام آور دلار و پیک دوم بیماری و جعبه سیاه هواپیمای سقوط کرده، از برنامه بفرمایید شام من و تو نشات میگیرد که چهار انسان غریبه مهاجرت کرده ترک وطن گو را چهار شب متوالی با کلی نور در صورت هایشان می اندازند جلوی دوربین و آنان هم میشینند و از هم میپرسند که &quot;خب هم وطن تو یکمی دیگر از بدی های ایران و خوبی های خارجه برایمان بگو!&quot;خلاصه جانم برایتان بگوید که دوستان گفتند یک نفر خیلی دیگر عجیب و غریب در گروه این هفته است به نام آزاده یک که دیگر لنگه اش پیدا نمیشود و حتی یک گروه واتس آپ زدند به نام &quot; تحلیل موضوعی آزاده &quot; که اگر بناست حرص بخوریم بهم نخوریم و با هم بخوریم تا بیشتر گوشت بشود به نورون های مغزمان! که در کل بد نمیشود اگر ما هم برویم خانه همسایه و برنامه شب آخر این مسابقه کذایی را تماشا کنیم و ببینیم که این آدمیزاد دوپا چه کرده که همه را دیوونه کرده!ما هم رفتیم خانه همسایه و با هزار خواهش و تمانا گفتیم این کانال را عوض کن و بیا که به جای مستند حیات وحش پانداها، مستند حیات وحش انسانها را تماشا کنیم! چشمتان اگر آن برنامه را ندید، روز بد نبیند!خانمی بودند در جایگاه خودشان محترم بین چهار شرکت کننده که از کشک و بادمجان و زعفران و بستنی و گردو و ماهی و شیر مرغ و جان آدمیزاد نفرت داشت!‌ - دو مورد آخر ابدا شوخی نبودند! - و آمده بودند در برنامه آشپزی شرکت کرده بودند و به همه از دم ۴ یا ۵ میدادند و میگفتند بدجنس هستند و شیطان درونشان هست و برای برنده شدن به هر آب و آتیش میزنند چون خب دوستان همه میدانیم که دل سه تا انسان ناقابل - یکی حامله - و اعصاب یک مملکتِ همسایه که برنامه های بلاد کفر را میبینند در مقابل هزار دلار کانادا که این صحبتها را ندارد! روال برنامه عادی بود و چهار نفر خسته کننده غذا میخوردند و بقیه آدمها در خانه هایشان نشسته بودند و اینان را تماشا میکردند تا اینکه زمان اعلام نتایج فرا رسید و برنده که کسی نبودند جز آزاده خانم با رمز موفقیت گوه زدن در امتیاز بقیه شرکت کننده اعلام شد. برنده قهقهه ای زد و دلارها را شاباش گیران گرفت و کم مانده بود ژیمیناستیک کند جلوی دوربین و به بقیه میگفت که آشپزیشان خیلی بد بوده و هرچی ام ۴ و ۵ گرفته اند از بخشندگی همایونی خودش بوده! دست آخرم موفق شد اشک خانم حامله شرکت کننده را در بیاورد و به بقیه ام نفری پنجااااااه دلار از خزانه مملکتش بخشید!ملت غیور ایران هم که رگ به رگ شده بودند رفتند دنبال اینستاگرام این بزرگوار تا نشانش بدهند مسی و تو ندارید و همه به چشم ما یکسانید و عدالت باید اجرا شود!اما در میان همه آن پیج هایی که فقط خداوند و مارک زاکربرگ میدانند کدامشان فیک هستند و نیستند در بیو یکیشان نوشته شده بود &quot;حامی قربانیان و خانواده بازماندگان حادثه هواپیمای اوکراین&quot; . من هم همه این آسمانها را به ریسمانها بافتم تا به اینجا برسم و بگویم ببینید... ما کمی میتوانیم در صورت نگرفتن افسار خر درونمان کمی نداشته باشیم از کسی که هواپیما اوکراینی را انداخت پایین و خانواده ها را داغدار کرد. در ابعاد خودمان!‌ او میتواند برای حفظ منافعش یک هواپیما پایین بیاندازد، میاندازد. تو میتوانی برای حفظ منافعت حق سه نفر را پایمال کنی، میکنی. آن پدر میتواند برای حفظ منافعش یک دختر که دختر خودش هم هست بکشد، میکشد. من میتوانم برای حفظ منافعم پشت سر یک نفر حرف بزنم، میزنم. شاید بگویی یک حرف چیزی نیست. یک تقلب. یک شیطنت. یک قانون شکنی. یک هزار تومن. یک نفر. یک نوبت. نه چیزی نیست. من هم موافقم. چیزی نیست. اما از کجا معلوم چیزی نشود؟کاش بدانیم اینها برای چیست. تاوانش چیست. بهایش چیست. نتیجه اش چیست.حرف دیگری ندارم. به امید اینکه قلبها خالی از خراش باشند و دستها پر از آغوش برای یک دیگر.</description>
                <category>Maryam Atabati</category>
                <author>Maryam Atabati</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jun 2020 03:13:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@matabati33/%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%B9%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%BE-%D8%A8%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-g9kjny9ie0aq</link>
                <description>با صدای زیرنویس فیلم ها خوانده شود: در روز دوازدهم قرنطینه...گذاشتم فرهاد بلندتر از سری پیش این بار باز در گوشهایم بخواند که با چه چیزهایی زمستان را سر میکند و با چه چیزهایی خستگی اش را در. لیوان چایی رو زمین گذاشتم، از استوریهای لبخند گذشتم و به آسمانی خیره شدم که در زیر سقفش مدتها بود زندگی را از یاد برده بودیم. واضحا این متن جایی در حال خوبت را با من تقسیم کنِ ویرگول ندارد.یک نکته جالب در ویرگول اینکه اکثر متنها خیلی دیده میشوند که راهکار میدهند. تیتر شده و مرحله مرحله به شما دستور کاری میدهند که چطور خوشحال تر باشید، صبحها زودتر از خواب بیدار شوید، مردم را عاشق خودتان کنید، برنامه نویس بهتری شوید و الی اخر. همین طور که این روزها کتابهای روانشناسی و انگیزشی زرد یا علمی به شدت پرفروشتر از نوشته های ادبی و اشعار شده اند. گویی ما مردمان این سرزمین مدام دنبال کسی میگردیم تا به ما بگوید که هرکاری رو چطور انجام دهیم. به قول meme ها اینجا جایی است که شما دنبال شخص بزرگتری میگردید تا به شما راهنمایی کند و ناگهان متوجه میشوید خودتان یکی از بزرگترها هستید.سرزمین و انسانها در روزهای سختی هستند. شرایط نه روحی و نه جسمی مساعد نیست و نمیدانم کی این زمستان به پایان میرسد. در دورانی که دوست داشتم با لباسهای رنگی ام، آلبوم جدید نامجو را گوش کرده از پارک وی تا تجریش را پیاده بروم تا بتوانم ماهی قرمزها رو نظاره گر باشم و یک سنبل برای خودم بخرم، نشسته ام داخل خانه با کیلومترها فاصله از تجریش و به گواشی که خشک شده بود جان بخشیدم و نقاشی میکشم و بافندگی را به یاد میاورم. زندگی خنده داریست. گویی مسابقه داده ایم با هم. ما مدام حدس میزنیم که آینده چگونه است و زندگی سعی میکند جاخالی بدهد و یه کار غیرمنتظر بکند تا ببیند چقدر واقعا آماده بوده ایم. گاها البته فکر میکنم این روزگاری که میگذرانیم برای مسئولین هم همین مزه را میدهد؟ حیف ذهنم باشد که اینقدر درگیر شما و کارهایتان است که متن کوچکم را هم سمی میکنید. کاش وحشتهایمان در حد کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد میماند. اما اینگونه نشد و هیچ جایی را امضا نکرده بودیم که چنین خواهد شد. این وضعیت را انداختند در دامنمان و حالا ما مانده ایم و جان سختی ای که روز به روز بیشتر میشود.میخندم.ما ایرانی ها از فرندز شروع کردیم و داریم یکی یکی سریالها را آنلاک میکنیم. کی وقت به گیم اف ترونز برسد تا بخواهیم با اژدها پرواز کنیم را نمیدانم اما امیدوارم تا آن موقع جان و روح سالم به در برده باشم!نشات گرفته از ذهن یک ایرانی بیست ساله.</description>
                <category>Maryam Atabati</category>
                <author>Maryam Atabati</author>
                <pubDate>Mon, 02 Mar 2020 19:24:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا جنون فاصله ای نیست. از اینجا که منم.</title>
                <link>https://virgool.io/@matabati33/%D8%AA%D8%A7-%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86%D9%85-bkqemrbfvuay</link>
                <description>هرچی دوست داری بنویس...این چیزیه که وقتی میخوای توی ویرگول متنی رو بنویسی میبینی. من نمیخوام بنویسم اما. میخوام گریه کنم. و جیغ بکشم و فرار کنم و از این کابوس بیدار بشم. اما نمیتونم. پس مینویسم. میخوام بگم...نوشتن انتخاب اول من نبود. و نه دوم. و نه سوم... و انتخاب آخر.یادم نمیاد از چند روزه که تنها کارم شده رفرش کردن توییتر. در بازه امتحانات ترمم و به جای هرکار دیگه ای اخبار رو میبینم، اخبار رو میخونم، اخبار رو بازنشر میدم و از شدت عصبی شدن قلبی که به دستم زده فکر میکنم آدمیزاد کی دیگه دق میکنه؟حقیقت اینکه من آدم سیاسی ای نیستم. من از سیاست متنفرم. من هیچ وقت طرف هیچ جبهه ای نبودم و همیشه فقط آرزوم زندگی ای بود به دور از سیاست و هر وقت دیدم که چیزی تونسته زندگی مو تحت شعاع قرار بده تا مرز جنون رفتم چون آرزوی من...تنها دارای من در زندگیم به شمار میره.من چند نفر از مسافرهای هواپیما رو از دور میشناختم و بهشون قبطه میخوردم که چطور به اون زندگی سراسر علم و دانشی و به دور از سیاستی که من میخواستم رسیدن. اونا یه جوری آینده من بودن در بهترین حالت. آینده من در بهترین حالت...آرزو من در بهترین حالت که...آتش گرفت. آرزوی من آتش گرفت. تمام زندگی من و باورهام...و نمیخوام بگم دلم از عروس و دامادهای سوخته، از صدای پدر راستین، از نوشته های اطرافیان آنها، از اینکه دوستم صدای ضبط شده سخنرانی یکی از اشخاص داخل هواپیما را داشت چه قدر خون شده چون همه مان به داغ نشسته ایم. همه مان داغ دیده ایم. همه مان عزای عمومی را چشیدیم.ایران عزیزم،ایران غمگین من،ایران دردمند،ای کشور زخم بر جان من،ای هم وطن زجر کشیده من،بمیرم برای تمام زجرهای که کشیدی در این سالها. برای هشت سال جنگ تحمیلی و شهیدهایی که دادی، برای پلاسکویی که فرو ریخت بر سرمون،‌ برای تحریمهایی که کشیدی، بمیرم برای هواپیماهایی که زدند و به کوه خورد و برای قطارهایی که از ریل خارج شدند و اتوبوسهای واژگون شده. ای کشور من، ای هرچه شده و بوده خانه من، ای هم خون های من، بمیرم برای معدن هایی که ریخت، برای کشتیهایی که غرق شدند. بمیرم برای مدرسه های آتش گرفته و شهرهایی که روی گسل ساخته شدند. ایرانی که خیابانهاش پر از خون ایرانیهایش شده. این سکوتی که از صد فریاد بیشتر حنجره ما رو شکافت. ایران...بمیرم برای تو من.و این روزها...دختری نوزده ساله در آستانه جوانی اش هستم که قطره قطره خون جاری در بدنم درد میکنه. دختر نوزده ساله ای که با دوستانم تمام روز احتمال جنگ و مرگ و مهاجرت را بررسی میکنیم... دختری بدون باور. بدون توانی برای ادامه. من ماندم و خاکستر رویاهایم که برایشان از خواب بیدار میشدم و زندگی را ادامه میدادم. منی که دیگر بیدار میشوم تا صدای مادر و پدرم را بشنوم و بگویم خوبم. منی که اما خوب نیستم. و تنها کاری که ساخته است از دستم این است که شبها وقتی هم خوابگاهی هایم خوابند، گریه کنم تا دل کسی را شکسته تر نکنم.هم وطن، من و تو جز هم کسی را نداریم. هم وطن من و تو جز ایران خانه ای نداریم. دلم خون است که اگر من و تو مراقب هم نباشیم از چه کسی باید توقع داشت؟خدایا...دستان این مردم خالی از تفنگ و باتوم و شلنگ و موشک و اسلحه و تانک است. دستان این مردم فقط مشت گره کرده خودشان است. اگر آن بالایی...نگاهمان میکنی؟گریه نمیدهد امان.</description>
                <category>Maryam Atabati</category>
                <author>Maryam Atabati</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jan 2020 01:08:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جهان های موازی، اگر من و تو هنوز مال هم بودیم.</title>
                <link>https://virgool.io/@matabati33/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D9%88-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%A7%D9%84-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%85-rshzuwlkucp0</link>
                <description>اگر در جهان های موازی من و تو هنوز مال هم بودیم، برایت گل میخریدم. بسیار گل میخریدم. برایت مریم و نرگس و محمدی را بیشتر از همه میخریدم. می آوردم میدادم دستت تا قشنگی شان را از نزدیک ببینی. بعد میبردمت پارک. لاله. میشستیم روی همان نیمکتی که اولین بار نشستیم و دونات میخوردیم و تو غر میزدی که مال من قطعا خوشمزه تر است و فروشنده فرق گذاشته تا به زور از دستم درش بیاوری و آن را هم خودت بخوری. بعد مینشستیم بازی بچه ها را میدیدیم. فوتبال بازی کردن آن ده دوازده تا کله شق کوچولو را که سعی میکنند یواشکی بازیکن تیم حریف را نقش بر زمین کنند و بین خودشان هم مدام تک روی میکنند. بعد که کمی اوضاع آرام تر شد برایم Aaronت را بلند بلند میگذاشتی تا جفتمان مست شویم و به قول تو از شلوغی تهران سو استفاده کنیم و گم شویم داخل آدمها. ولی این بار نمیگذاشتم زیاد دور شوی.نگفتم بهت هیچ وقت. یک بار گذاشتم گم شوی. میان جمعیت ایستاده بودم و نگاهت میکردم که نگران به اطرافیانت خیره شدی و دنبال چهره ای آشنا میگردی و گوشی در دستت است و من را میگیری. من اما ایستاده بودم و فقط نگاهت میکردم و لبخند میزدم. دیگر از یک جایی دلم طاقت نیاورد. عینهو بچه هایی که مادرشان را گم کرده باشند هر دختری که کاپشنش سبز بود توجه ات را جلب میکرد. آمدم دستت را گرفتم و غر زدم سرت که چرا وقتی میگویم آخر راهرو بیا نمیایی و کلی منتظرت شدم و از این داستانها.اما اگر بودی بیشتر به تابلوهایی که نوشته اند وسایل بازی فقط برای تا یازده دوازده ساله هاست دهن کجی میکردیم. مجبورت میکردم بیشتر روی تاب هلم بدهی. می ایستادم تا از سرسره پایین بیایی. هرچه قدر طول میکشید مهم نبود. می ایستادم تا بیایی و بعد یک نیش باز تحویلت میدادم.ولیعصر را قدم میزدیم. میرفتیم و تک تک کافه ها را مستفیض میکردیم. در تک تک شان هم سفارشهایی را میدادیم که اسمشان را هم بلد نبودیم. دیگر تهش تو میخوردی دیگر! میرفتیم مینشستیم در هوای آزاد. من ناطور دشتم را میخواندم و تو کدت را میزدی. بیشتر دستت را میگرفتم. بیشتر برایت از حفظ شعر میخواندم. بیشتر میخواستم صدایم کنی. بیشتر صدایت میکردم تا برگردی. خیلی صدایت میکردم. خیلی خیلی صدایت میکردم.نمیگذاشتم بگویی خداحافظ. خداوندگار همیشه حافظ است ولی تو هم حافظ من بودی.اگر بودی و باز دعوایمان میشد، به خیال اینکه گفته بودی همیشه میمانی رهایت نمیکردم و نمیگذاشتم بحثمان آنقدر بالا بگیرد که دیگر نتوانیم آخرش را ببینیم. اگر بار دیگر تلفن را قطع میکردی رویم زنگ نمیزدم داد و بیداد راه بیندازم. مدام پشت سر رابطه مان نمیگفتم درست میشود، خیالم راحت است. زمان میدادم آرام تر شویم. به آن پسر بچه هشت ساله درونت که سر زانوهایش زخم شده بود احترام میگذاشتم شیطنتهایش را بکند و آرام شود. اگر باز مال هم بودیم بیشتر مراقب قلبت میبودم. میگرفتمش لای شالگردنم میپیچیدمش سردش نشود. بهش آب میدادم، نوازشش میکردم، یک جا میگذاشتم نور باشد و گرما. برایش افسانه های قدیمی ایرانی میخواندم و در دامانم تکانش میدادم تا خوابش ببرد.اگر بودی بیشتر میگفتم دوستت دارم. بیشتر میگفتم چه قدر برایم مهمی و بیشتر صدایت میکردم.و در لحظه سعی میکنم لبخند بزنم. لب هایم را به بالا میکشم و تلاش میکنم تا راضی باشم از هر چه رخ داده و برایت آرزوی خوشبختی کنم. برایت از دور دست تکان میدهم و میگویم هنوز دوست هستیم فقط نه چندان صمیمی و خودم را گول میزنم که احتمالا برای تبریک تولدم بهم پیام میدهی.</description>
                <category>Maryam Atabati</category>
                <author>Maryam Atabati</author>
                <pubDate>Mon, 09 Dec 2019 20:54:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میخواستیم تو روز جهانی معلولین ازتون تقدیر کنیم.</title>
                <link>https://virgool.io/@matabati33/%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B2%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-h0baw8eszdlk</link>
                <description>در ادامه سرچ روز معلولین در گوگلباز اومدم تا از یکی از خزون کننده ترین مکالمات زندگیم حرف بزنم. و بله باز هم این مکالمه در خوابگاه و با یک غریبه اتفاق افتاد. فکر میکنم به طرز جالبی باید اعتراف کنم اینکه مردم غریبه باهام در مورد خودم صحبت کنن و قضاوتم کنن یا اطلاعاتی ازم داشته باشند و با من در اشتراک بذارن این مطلب رو به شدت برام ترسناک و دلهره اوره.داستان به این صورت پیش رفت که دخترک در اتاق رو زد و گفت مریم هست؟من سرمو اوردم بالا و به خودم اشاره کردم. گفت میتونم مزاحم وقتتون بشم؟ لبخندی زدم و گفتم البته. و به سمت در رفتم و با روی بازی گفتم جانم؟دوتا دختر بودند و چندتا برگه صورتی رنگ دستشون بود. نفری که در زده بود گفت سلام خوبید ما از طرف انجمن تربیت بدنی اومدیم. ( این خودش مسئله بو داری بود چون من تنها فعالیت بدنی که در زندگیم میکردم در تایپ کردن و جا به جایی بین ایستگاه های مترو خلاصه میشد اما چیزی نگفتم. ) ادامه داد که میخواستیم ازتون شنبه تقدیر کنیم. کمی نگاهش کردم. تقدیر چی؟! همین رو پرسیدم. گفت که دانشگاه ترتیبی داده که بشه از شما در روزتون تقدیر به عمل بیاد و بهتون جایزه ای اهدا بشه.شاخ هام هر لحظه بیشتر در میومد. اخرین افتخار آفرینی ورزشی زندگیم به پنجم دبستان که در مسابقات شطرنج کشوری هفتم میزم شده بودم برمیگشت. منطقا دانشگاه قصد تقدیر از اون نکته رو نداشت. پس باز بهش با تعجب نگاه کردم و دختر دومی که کنارش بود صبرش لبریز شد و گفت روز معلولین دیگه.از طرفی آب رفتم، از طرفی عصبانی شدم،‌ از طرفی همچنان متعجب بودم و از طرفی به طرز ناخودآگاه متوجه شدم دارم به تعداد نفرات داخل راهروی خوابگاه دقت میکنم.تمرکز خودم رو منعطف به دخترک کردم و گفتم شرمنده ولی من معلولیتی در خودم نمیبینم. نمیدونستم همچین چیزی هم دارم. فکر کردم چه قدر زشت دارم انکار میکنم ولی از طرفی حقیقتا نمیدونستم دارم چه چیزی رو انکار میکنم. گفت ولی تو فرم ثبت نامتون زده بودید معلولید. فکر کردم چند نفر این کار رو کردند؟ مگه همچین بخشی بودش؟و ناگهان یادم اومد! من همیشه از درس ورزش و تربیت بدنی فراری بودم و حتی تو مدرسه این درس رو به خاطر خوندن جزوه و تست زدن بود که پاس میکردم. علت این قضیه این بود که پاهام به طور مادرزادی به حالت X عی بود و من مجبور بودم برای تصحیح فرم و زاویه اونها چند عمل جراحی انجام بدم. در نتیجه پاهام ضعیف مونده بود و نمیدونستم فعالیت های جسمانی سنگین انجام بدم ولی به صورت کلی جز ضعف در عضلات پام که به علت بودن در گچ به مدت طولانی ایجاد شده بود مشکل دیگه ای نداشتم.و همه و همه این مسائل باز هم باعث نمیشد هیچ وقت لغت معلول رو روی خودم بذارم. چیزی که در همون ثانیه ها از مغزم میگذشت این بود که من مگه به قضیه تکامل داورین و این نکته که انسان ها میمون های پیشرفته هستند باور نداشتم؟ پس واقعا چند درصد اهمیت داره که تکامل ما شبیه عامه مردم باشه؟و نکته بعدی که سریع گذشت این بود که مگه تو جلسه نقد سه هفته قبل نگفته بودم که &quot;از کجا معلوم عامه مردم معیار درستی باشن؟&quot; و فکر میکردم که مگه تفاوت در ذهن و رفتار برام هر چه قدر زننده بوده همیشه یه ارزش نبوده؟ پس چرا دارم با تفاوت داشتن در ظاهر جسمانی با عامه مردم اینقدر خشن برخورد میکنم و این رو به طرز ناخودآگاه و به شدت زننده ای برای طرز تفکر تاسف بار خودم ابروریزی تلقی میکنم؟ حتی اگه واقعا معلول بودم ( این خودش عجیب ترین جمله ای که نوشتم چون هیچ معیاری نیست چون طبق گفته اونا من معلول بودم )‌ باید ناراحت میشدم؟ این اصلا غریب و ناپسند نیست حتی. این چیزیه که رخ میده و اشتباه نیستش. این بخشی از طبیعته. نمیدونم دقیقا چطور میشه بیان کردم که بگم اصلا دلیلی برای ناراحتی نیست.خلاصه به دخترها گفتم که شنبه اون ساعت تایمم پره و باید به کارهای آزمایشگاهم برسم و نمیتونم بیام و وقتی داشتم خودم رو تصور میکردم با یک لوح تقدیر میان چند آدمیزاد که منو نمیشناسن و ارزشی برام قائل نیستن ولی برام دست میزنن چون مادر زادی از نظر ظاهری از عامه مردم چیزی کم داشتم من باید لبخند بزنم و عکسم میره روی صفحه اول سایت دانشگاه به عنوان یک فعالیت انسان دوستانه؟ و ایا هر فعالیت انسان دوستانه دیگه هم همینقدر احساس بد منتقل میکرد؟اصلا به صورت کلی تقدیر دیگه چه خزعبلی بودش؟ چرا به جای اینکار به اسانسور خراب دانشکده و پله های زیرگذر و الی اخر رسیدگی نمیکردن که برای من و امثالم راحت تر باشه؟القصه اینطوریه...فعالیت های انسان دوستانه تون رو واقعا انسان دوستانه انجام بدید نه برای...هرچیزی غیر اون. سعی کنیم از خودمون کم کم تغییر رو شروع کنیم.[ از مکالمات به ثمر نرسیده وی با خودش ]+ یه نکته دیگه که الان یادم اومد این بود که دختر دومی بهم گفت که من از خدام بود که اسممو مینوشتن و میرفتم و ازم تقدیر میشد. و هیچ چیزی ندارم که به این دیالوگ درخشان اضافه کنم :))</description>
                <category>Maryam Atabati</category>
                <author>Maryam Atabati</author>
                <pubDate>Mon, 02 Dec 2019 20:42:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات اما عینهو مو میمونن. موی پس کله.</title>
                <link>https://virgool.io/@matabati33/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%B9%DB%8C%D9%86%D9%87%D9%88-%D9%85%D9%88-%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86%D9%86-%D9%85%D9%88%DB%8C-%D9%BE%D8%B3-%DA%A9%D9%84%D9%87-tdyikopzbstj</link>
                <description>این شاید بدترین تیتر تاریخ باشه اما در لحظه که دست کشیدم تو موهام این عجیب ترین چیزی بود که به ذهنم رسید.عصبانی بودم از دست خودم خیلی زیاد. بابت تمام اشتباهاتی که داشتم پشت هم انجام میدادم. میخواستم خودمو پاک کنم از این کتاب و برم به یک جای غریب و از اول شروع کنم. از اول اول و دوباره بسازم و دوباره بنویسم. میخواستم دوباره تصمیم بگیرم و روابطم رو رقم بزنم.جمله ای بود که میگفت دلم میخواد پونزده ساله بشم و دیگه اشتباهات قدیمی مو نکنم. چون ایده های جدیدی به ذهنم رسیده!و الان همین احساس رو داشتم. گفتم خب چرا انکار نکنیم؟ چرا همه چیز رو انکار نکنیم که وجود داشتن و جوری رفتار نکنیم انگار ادم فضایی دیشب اومد داخل خوابگاه منو کشت و خودشو تو بدن من جایگزین کرد؟ چرا خودمو از تمامی خاطرات مبرا نکنم؟ خصلتی که در من هست اینکه بعد از مدتی که از یک رخداد میگذره مثلا دو سه سال، فکر میکنم به طرز غریبی در مغزم که انگار اون اتفاقات یک داستان بوده که برام تعریف کردن و نه دقیقا چیزی که سر خودم اومده باشه و من باهاش عوض و شاید بزرگ شده باشم. فکر کردم چرا همین کار رو برای هرآنچه تا به حال رخ داده انجام ندادم جوری که انگار همین لحظه به دنیا اومدم؟و بعد احساس کردم مثل این میمونه موهای سرم رو بترشم...ولی...اونا...بازم در میومدن.خاطرات بازم از پس مغزم در میومدن. خاطرات بازم رشد میکردن و بزرگ میشدن. خاطرات باز هم جای خودشو باز میکردن و توی هم گره میخوردن. باز هم نیاز به مراقبت داشتن که موخوره نگیرن. باز هم باید هر روز شونه شون میکردم و میبستم و همه جا میبردم. میتونستم بلندشون کنم که وقتی هوا گرم شد باز بذارم دور خودم تا گردنم کمتر سردش بشه. باید میشستمشون. خشکشون میکردم و ازشون مراقبت میکردم گاها میریختن رو زمین ولی در اخر از زیباییشون زیر نور خورشید لذت میبردم.خاطرات دقیقا عین موی سر بودن. من تا وقتی کچل نمیشدم نمیتونستم جلو رشدشون و بودنشون دور سرم رو بگیرم. من تا وقتی الزایمر نمیگرفتم اونا رو کاملا از دست نمیدادم. اما فکر کردم که چطوریه که بعضیها موهاشون رو خوشگل میبندن؟ با حوصله همیشه میبافن؟ فکر کردم چطوریه که بعضی خیلی کوتاه میزنن و بعضی ها تا کمرشون بلندش میکنن.فهمیدم نمیتونم از شر خاطراتم خلاص بشم. نمیتونستم از بینشون ببرم. تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که مراقبشون باشم، بهشون برسم و رنگشون کنم تا جور دیگه ای دیده بشن. مو همون مو بود. ذات خاطره همونی که بود بود، ولی وقتش رسیده بود که من بهشون رنگ تازه ای بدم.ما نیاز داریم تا مراقب خاطراتمون باشیم. شونه شون کنیم و بشوریمشون.</description>
                <category>Maryam Atabati</category>
                <author>Maryam Atabati</author>
                <pubDate>Sun, 27 Oct 2019 22:55:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>-من شاگردش بودم آخه.</title>
                <link>https://virgool.io/@matabati33/%D9%85%D9%86-%D8%B4%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D8%AE%D9%87-altimlsqfafm</link>
                <description>اینو میخواستم تو توییتر بذارم ولی...خیلی...میدونید خیلی بیشتر از یک توییت بود. نه از لحاظ لغتی. امیدوارم بفهمید.در اتاقو زدن. خیلی تو خوابگاه رخ میده. یا با کسی کار دارن، یا میخوان چیزی بفروشن، یا میخوان عضو جایی بشید یا اشتباه اومدن. به همین راحتی.نشسته بودم پای لپتاپ و حسابی درگیر پیدا کردن مقاله های زبان تخصصی بودم تا بلکه با آویسا سر یه موضوع به تفاهم برسیم. صدای در اومد. زهرا گفت بله؟ ولی کسی درو باز نکرد. زهرا بلندتر گفت بله؟!آروم به سمت بیرون در رو کشیدن و دوتا دختر نمایان شدن.- ببخشید خانم عتباتی اینجاست؟با اینکه تقریبا با هیشکی تو خوابگاه رفت و آمد ندارم، رفتم سمت در و لبخند زدم و گفتم که: &quot;بله خودمم.&quot;گفت &quot;عتباتی نائینی؟&quot; و با خجالت به دوستش نگاه کرد. این پا و اون پا میکرد. خودشم گویا دو دل بود. عجیب بود برام چون من معمولا اخر فامیلمو جایی نمیگم. نه که دلیل خاصی داشته باشه - خجالت و این داستانای بیگانه با من - ولی کمی نگاهش کردم و گفتم: &quot;بله خودمم. ببخشید شما؟ &quot;احتمالش وجود داشت که دخترک اشنا باشه و نشناسم چون تو یادآوردن قیافه اشخاص وحشتناکم و حتی قیافه بهترین دوستمم نمیتونم توصیف کنم و خیلی ها رو شک میکنم که کجا دیدم و بعد از چندین روز یادم میاد که فلان درس عمومی رو اون ترم با هم داشتیم و در کل این ماجرا باعث میشد که از اول به دید تعجب نرم جلو. خلاصه منتظر شدم. دختر جلو در من منی کرد و گفت: &quot;منم از نائین میام. تا حالا تو خوابگاه هیشکی رو از شهرم پیدا نکرده بودم. خیلی خوشحال شدم.&quot;صادقانه بگم که نذاشتم احتمالا صحبتش رو کامل کامل تموم کنه. طناب امیدش رو همونجا بریدم که من هیچ وقت تو اون شهر زندگی نکردم و به خاطر پدرم فامیلشو دارم و فقط بهش سر میزنم. دختر نگاه جا خورده و کمی ناامید شده ای کرد. بعد گفت &quot;شما فامیل اون خانمی بودی که مرد؟&quot;فکر کردم کرور کرور ادم هر روز در همه شهرها میمیرن. منظورش کیه؟ &quot;کی؟&quot; &quot;خانمی که معلم زبان بود و مرد.&quot; خیره بودم و بعد چشمام برق زد. متوجه شدم در مورد این ماه صحبت نمیکنه. و نه امسال. و نه پارسال بلکه سه سال گذشته. &quot;عمه ام بود.&quot;فکر میکنم حدس میزد یا هرچیزی چون سریع گفت &quot;خانم خوبی بود خدا رحمتش کنه. غم اخرتون باشه. من شاگردش بودم آخه. خیلی معلم خوبی بود.&quot; و بعد حالت محوی از صورتش رو یادم اومد. لبخند عمه جون و پرانرژیم که اکثر مواقع همراهش بود. و شیطنتهاش و آرزوش برای داشتن موسسه زبان خودش که همیشه اذیتش میکردم و میگفتم اسمشو بذاره نوگلان باغ دانش. یادم اومد که چطور سخت کار میکرد تا به خواسته هاش قدمی نزدیکتر بشه. یادم اومد آخرین جمله ای که بهم اون شب کذایی گفته بود این بود که &quot;داری پیر میشی مریم خانم. حواست جمع نیست.&quot; ناگهان همه چیز رو به خاطر آوردم گویی چند روز پیش بود. و من ساده و آروم ایستاده بودم اونجا و در مورد مرگ عمه ام با دخترکی غریبه گپ و گفت میکردم جوری که به نظر میرسید دخترک بهش نزدیکتر بود. به همه این چیزها فکر میکردم و اون هنوز با دوستش جلوی در اتاق بود. دستش رو دراز کرد. &quot;خوشحال شدم.&quot; مات نگاهش کردم. &quot;منم.&quot;دست دادیم و اون رفت و من برگشتم تو اتاق و در همون حال که به گلدون بهاره نگاه میکردم گفتم &quot;این عمیقا عجیبترین مکالمه عمرم بود.&quot;و حالا اینجا نشسته ام و به عمه ام فکر میکنم که بعد سه سال هنوز درون ذهن شاگرداش هست و من چه قدر باور نکرده بودم که فوت کرده و انگار فقط چندین وقته که ندیدمش و بار دیگه ای که برم اون طرفا داره میخنده و منتظره که باهاش زبانمو کار کنم.ما همینیم.ما میمیریم. مردنمون فراموش میشه. ولی خودمون شاید نه. نه کاملا. میتونیم تو خاطرات بمونیم. و این اولین باری بود که از آنچه در خاطر بقیه میذاشتم ترسیدم. که وقتی شخصی، نزدیکانم رو دید من رو چطور جلوی اونها به یاد میاره.و دیگه قیافه عمه ام رو به خاطر ندارم. اما لبخندش رو چرا. و چین کنار چشماش رو. هنوز یادمه.</description>
                <category>Maryam Atabati</category>
                <author>Maryam Atabati</author>
                <pubDate>Tue, 01 Oct 2019 01:03:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مارک تو با ما چه کردی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@matabati33/%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%A7-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C-cqxh7jbxmypz</link>
                <description>خب :)) این نوشته برای مقاله دانشگاه مون عه که در چند وقت آینده در مجله دانشکده کامپیوتر دانشگاه الزهرا چاپ میشه. یکم بیشتر، یکم کمتر. منم خواستم اینجا به اشتراک بذارمش.امیدوارم بخونید و لذت ببرید :)مارکی که با ما چنان کرد!در آن گیر و دار دوران اینترنت dial up و صدای نوستالژیکش به جرعت میتوان گفت اکثریت ما برای اولین بار مفهوم شبکه های مجازی رو با دیدن یا شنیدن در مورد فیسبوک بود که فهمیدیم. سایتی که به علت بیماری کوررنگی موسسش که فقط رنگ آبی را خوب میبیند، آبی رنگ است. جایی که با یک کلیک میشد از بچه همسایه تا هم کلاسی پیش دبستانی و دخترخاله خواهر زاده مادرتان را در آن پیدا کنید! فیسبوکی که پا به پای ما رشد کرد و این روزها میشود ان را به راحتی گانگستر اینترنت دانست. واقعیت این است که احتمالا تا سالها، طبق روال سابق، شرکتی نمیتواند حتی به گرد پای پادشاهی سه گانه ی مارک زاکربرگ یعنی - فیسبوک، اینستاگرام و واتس آپ - برسد. شگفت زده شدید یا از پیش خبر داشتید؟ بله! دیگر وقتی از فیسبوک صحبت میکنیم منظور ما فقط سایتی به آدرس facebook.com نیست! بلکه اشاره به یک امپراطوری داریم که حتی در ساخت پهپاد برای اینترنت رسانی به مناطق محروم و تاسیس یک شهر برای کارکنانش هم دستی در آتش دارد!در این مقاله ما به خلاصه ترین حالت ممکن به بررسی &quot;کتاب چهره&quot;ی مشهور این دهه میپردازیم. سرک میکشیم در زندگی مارک ۳۵ ساله و چگونگی خلق حماسه اش، تاثیرات کارهایش، فراز و نشیبهای این راه و در پایان آینده آن.مارک الیوت زاکربرگ در روز ۱۴ می ۱۹۸۴ نیویورک در یک خانواده تحصیل کرده چشم به جهان گشود.علاقه شدید و استعداد مارک به برنامه نویسی از دوران کودکی پر واضح بود به طوری که در سن ۱۲ سالگی و با استفاده از BASIC موفق به ساخت شبکه ای به اسم Zucknet برای ارتباط با سایر اعضا خانواده در خانه و محل کارشان شد. زاکربرگ جوان همچنین قبل از ورود به دانشگاه برنامه ای طراحی کرد که مزاج موسیقی شما را تشخیص میداد و نمونه ای مبتدی و اولیه از Pandora امروزی بود که لازم به ذکراست مایکروسافت پیشنهاد یک میلیون دلار برای خرید این برنامه را داد که توسط مارک رد شد. و این آخرین باری نبود که زاکربرگ دست رد به سینه ی پیشنهادهایی چنین وسوسه انگیز زد.زاکربرگ در سال ۲۰۰۲ با به موفقیت به پایان رساندن دبیرستان، وارد هاروارد شد. او در بدو ورود به دانشگاه برنامه ای به اسم CourseMatch را ساخت تا دانشجویان بتوانند کلاسهای دانشگاهیشان را با توجه به برنامه بقیه افراد تنظیم کنند. بزرگترین سر و صدای او همچنین در هاروارد با سایت Facemash رخ داد. با این سایت که میشد جذابیت چهره دو نفر را با هم مقایسه کرد، زاکربرگ توانست اینترنت هاروارد را از کار بیاندازد. بزرگ‌ترین کسب و کار اینترنتی دنیا، فیسبوک، در یکی از اتاق‌های خوابگاه دانشگاه هاروارد توسط مارک زاکربرگ و دوستانش ادواردو سورین، اندرو مک‌کالم، داستین موسکوویتز و کریس هیوز بنا گذاشته شد. زاکربرگ بعدها در یک مصاحبه گفت‌:&quot;در آن زمان همه نیاز به چنین شبکه ارتباطی را حس میکردند ولی چون اجرای این طرح برای دانشگاه زمان زیادی میبرد کسی از آن استقابل نمیکرد.&quot;اشخاصی که فیسبوک را مدیریت میکردند تا سال ۲۰۰۴، که مارک دانشگاه را ترک کرد تا تمام زمان خود را به سایت اختصاص دهد، در خوابگاه مانده بودند. این سایت در آغاز برای ارتباطات دانشجویان هاروارد، سپس باقی دانشجویان از دانشگاه های دیگر آمریکا و اروپا، دبیرستانها و این چنین مراکزی طراحی شده بود. تا سال ۲۰۰۶ که فیسبوک امکان عضو شدن را عمومی کرد. در این تاریخ یاهو و مایکروسافت پیشنهاد خرید سایت را مطرح کردند که رد شد و مایکروسافت توانست با ۲۵۰ هزار دلار ۱.۶ درصد سهم این شرکت را بخرد. در سال ۲۰۱۲ سهام فیسبوک به صورت عمومی قابل خریداری بود.سه پایه امپراطوری!به چنگ آوردن اینستاگرام و واتس آپ به ترتیب در سالهای ۲۰۱۲ و ۲۰۱۴ رخ داد.فیسبوک، اینستاگرام را در اقدامی جنجالی و بی سابقه به قیمت یک میلیارد دلار - که یک چهارم سرمایه آن زمانش بود - خرید. شبکه ای که پیشرفتش از آن دوران چشمگیر و در این لحظه - سپتامبر ۲۰۱۹ - در رتبه ۲۸ ام الکسا قرار دارد که نشان از برنامه دقیق فیسبوک در هنگام خرید آن را میدهد. همچنین این شرکت با خریدن واتس آپ در سال ۲۰۱۴ به مبلغ ۲۲ میلیارد دلار بزرگترین معامله خود را رقم زد. البته کاربران زیادی برای نشان دادن نارضایتی خود از این اتفاق از واتس آپ مهاجرت کردند ولی سیاست فیسبوک از آن دوران طبق قولهایش تا حال حاضر بر این بوده که این دو سرویس را تلفیق نکند تا هیچ چیز برای کاربرانش عوض نشود.رسوایی های فیسبوک که به سمع و نظرتان رسیده است؟ این شرکت هم البته مثل باقی شرکت ها و استارت آپ های جهان هیچ وقت بیست و چهار ساعت روزش را روی موج های مکزیکی نبوده!پرونده های قضایی که خود شخص مارک یکی پس از دیگری مجبور به دست و پنجه نرم کردن با آنها بود کم نبودند. که برای اطلاعات بیشتر پیشنهاد میکنم فیلم the social network ساخته دست David Fincher در سال ۲۰۱۰ را ببینید. گرچه زاکربرگ میگوید شخصیتش در این فیلم که اوایل استارت آپ شرکت فیسبوک را به تصویر میکشد، غیرانسانی توصیف شده اما فیلم به طور کلی قابل توجه است. ولی جدا از CEO شرکت، خود شرکت بارها و بارها متهم به دزدی اطلاعات مردم از طریق سایت فیسبوک و فروش آنان شد.شاید بهتر است از بیخیال پرونده های قدیمی و حوصله سر بر شویم و توجه مان را به پر سر و صدا ترین رسوایی فیسبوک بدهیم. رسوایی کمبریج آنالیتیکا!انتخابات ریاست جمهوری آمریکا را که پیش پایتان منجر به انتخاب شدن دونالد ترامپ شد را که به یاد دارید؟ کمبریج آنالیتیکا شرکت مشاور داده کاوی و تحلیل داده ای است که چندی پس از انتخابات شروع به فخر فروشی آن کرد که نتایج انتخابات را به نفع کاندیدای برنده مهندسی کرده. اما کسی از شیوه آنها خبر نداشت. تا اینکه کریستوفر وایلی، از کارکنان ارشد این شرکت، فاش کرد که آنان تستی شخصیت شناسی را با کمک فیسبوک در میان مردم آمریکا پخش کردند و اطلاعات ۵۰ میلیون نفر را &quot;درو کردند&quot;. و شرکت فیسبوک با در میزان گذاشتن داده هایی که توسط لایک، اشتراک گذاری و کامنتها بدست آورده بود، باعث این شد تا این مرکز انتخاباتی بتواند مردم را دسته بندی کرده، بشناسد و به هرکدام طبق گروه شان مطالبی را نشان دهند که آنان را راضی به رای دادن به دونالد ترامپ کند! البته که فیسبوک پنج میلیارد دلار جریمه شد و پرداخت کرد اما درس عبرت نگرفت و به بهانه &quot;تست هوش مصنوعی اش که اصوات را به نوشته تبدیل میکرد&quot; شروع به شنود مکالمات کرد.بگذارید ساده بگویم. شبکه اجتماعی یعنی اطلاعاتی که شما از خودتان میگذارید. این برای داده کاوها یعنی شناخت شما و شناختن شما یعنی تاثیر گذاشتن بر مغز شما در راستای خرید محصولات، رای دادن به یک کاندیدا و یا عضو شدن در یک جهت سیاسی و اجتماعی. و فیسبوک ید طولایی در تلاش برای دستکاری غیرمجاز مغز مردم دارد!آینده فیسبوک اما با همه اخباری که از سقوط سهام آن در بازار و رسیدن تعداد کاربران آن به حد اشباع میرسد، روشن است. فیسبوک به عنوان قوی ترین غول دنیای شبکه های مجازی پیش میتازد و مارک زاکربرگ با پروژه هایی همچون ساختن پهپاد برای رساندن اینترنت به مناطق محروم و یا شهری برای خودش که در بالا اشاره شد، همچنین راه اندازی پول مجازی خود - کالیبرا - تا سال ۲۰۲۰ دست از رویا پردازی نمیکشد. فیسبوک در حال حاضر با ۲.۴ بیلیون کاربر فعال در ماه قصد عقب نشینی ندارد و میخواهد روز به روز خودش را گسترش دهد. حال باید دید که آیا فیسبوک میتواند جا پای جای گوگل بگذارد یا خیر؟</description>
                <category>Maryam Atabati</category>
                <author>Maryam Atabati</author>
                <pubDate>Thu, 05 Sep 2019 21:27:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا برنامه نویسی شما رو انسان بهتری میکنه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@matabati33/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%87-ucd0wu5ykoy8</link>
                <description>این پست اولین پستی عه که من در مورد رشته ام یعنی کامپیوتر مینویسم. پس کمی اضافه گویی میکنم تا برسم به خود متن و اگه میخواید میتونید مستقیم سه چهار پاراگراف بپرید جلو!من رشته مو پرستش میکنم و اگه چیزی خیلی اینجا در موردش نگفتم بیشتر برای اینکه خودمو درش یک کاراموز هم نمیدونم و راه طولانی ولی اظهرمن الشمس جذابی رو پیش رو دارم براش. واقعیت اینکه این پست یک حالت روحیه دهندگی ام برای من داره و یحتمل در اینده که خسته و ناراحت و دلگیر شدم از رخوت روزها و سختی شرایط بیام بخونم و بفهمم چه عشق عمیقی بین من و تق تق این کیبورد هستش!برای عنوان برعکس همه پستها چیزهای زیادی به ذهنم رسید &quot;چرا آرزو دارم برنامه نویس شوم؟&quot; , &quot;چرا هر انسان یک برنامه نویس درون دارد؟&quot; یا &quot;چرا همه چیز فقط مشتی کد نیست؟&quot; ولی در اخر به این نتیجه رسیدم که همه اینها از این نشات میگیره که من فکر میکنم برنامه نویسی رابطه متقابلی میتونه در صورت دقیق شدن با انسان بهتری شدن داشته باشه. و عللش رو پایین از دیدگاه خودم ذکر میکنم:۱- مشکل از شماست نه کامپیوتر!واقعیتی که در مورد رشته کامپیوتر و بخش برنامه نویسی و رباتیک و الی اخر وجود داره [ حتی بخش هوش مصنوعی و معقوله های ماشین لرنینگ به صورت پیشرفته تر ] اینکه در صورت وجود اشکال و ایرادی هیچ وقت مشکل از کامپیوتر نیست و همیشه شما مقصیرید. یا برنامه رو اشتباه نوشتید به هر صورتی یا بلد نیستید درست با ابزارتون کار کنید.در کل ماشین کاری جز آنچه شما بهش محول کردید رو انجام نمیده و اگه خطایی رخ میده نمیتونید اونو بزنید که &quot;هوی چرا کارتو درست انجام نمیدی؟&quot;‌ یا &quot;هوی چرا بلد ضرب و تقسیمتو درست انجام نمیدی؟&quot; چون در اصل شما کار رو اشتباه انجام دادید و باید مسئولیت خودتونو بپذیرید و بشینید و دوباره همه چیز رو بررسی کنید و تک تک مراحل رو ببینید تا اشکال کار رو پیدا کنید....این باعث میشه خیلی وقتا بین اون سکوت کد زدن و صدای کیبورد فکر کنم که چه قدر تو رسوندن مفاهیمی که میخوام بگم به بقیه گاها دچار خطا میشم و کلمات حقیقتا چیزی جز اونچه من بهشون میدم رو حمل نمیکنن و همین باعث کلی دردسر میشه! ۲- باگ یا ایرادات فکری؟مسئله دیگه وقتی به چشم میاد که شما سیصد خط کد رو بدون چک کردن مینویسید و به نظرتون همه چیز خیلی ساده و الگوریتم خیلی واضح میاد. شما پشت هم and و  or ها رو ردیف میکنید. متغیرها رو مقدار میدید و حلقه ها رو جایگذاری میکنید و بعد وقتی run میکنید اگه کامپایلتون کامل صورت بگیره و با هزار و اندی بی دقتی مواجه نشدید در بهترین حالت run time error میگیرید!این اون مرحله ای که با اعصاب خرد و اطمینان اینکه من همه جا رو درست نوشتم شروع به debug‌ کردن کدتون میکنید و میبینید ای دل غافل!‌ من فلان استثنا رو مورد نظر نداشتم، من اون شرایط رو در نظر نگرفتم، اینکه به کل اشتباه کار میکنم. هالی شت! موقع نوشتن این اشغالا داشتم به چی فکر میکردم؟! یکی رو رندوم از تو خیابون بیاری بهتر از من میتونست این مسئله رو تحلیل کنه! و بعد از اول مینویسید و اشتباه میکنید و باز مینویسید و باز اشتباه میکنید و اینقدر این کارو انجام میدید تا همه چیز درست بشه!... و این تایم ها من به خودم میگم یعنی ممکنه تو دنیای واقعی وقتی دارم تند تند تایپ میکنم زمان دعوا و دری وری میگم که طرف رو زودتر بلاک کنم یا سر یکی داد میزنم یا تو خیابون به کسی چپ چپ نگاه میکنم و پشت سر بقیه قضاوت میکنم و قضاوتمو عین یک ویروس انتقال میدم هم اینقدر اشتباه بکنم و خودم متوجه نباشم؟ واقعیت موجود اینکه یک باگ یک باگ نیست ابدا و در اصل اشتباه انسانی در یک الگوریتم و یک نوع اندیشیدن و تفکره و هر باگی که میگیریم مغز ما رو اصلاح میکنه و تفکر بهتری بهم میده پس میشه گفت روشن تر میبینیم اما یادمون باشه هیچ وقت نباید کاملا به خودمون مطمن بشیم!۳ - سوالاتی که به نظر هیچ وقت حل نمیشوند!بخش دیگه ای که به ذهنم رسید و تازگی متوجه شدم ( واسه من به عنوان یک جوجه کاراموز ) اینکه وقتی من با سوالی مواجه میشم که به شدتم در دیدم خفن میاد زهره ترک میشم و داد و بیداد میکنم که وات دا هِل؟ من الان باید اینو حل کنم؟ من چطور میتونم از پس این بربیام؟ من حتی نمیفهمم این کوفتی چی میگه!‌ توی کوفتی چی میگی؟!و بعد شروع میکنم زدن تو سر خودم و دفتر چک نویسمو برمیدارم و تنها چیزی که میدونم اینکه یک سوال رو باید حل کنم و بعد اینقدر ریز ریزش میکنم تا بتونم یه حرکتی بزنم و ایده هایی رو به زور به ذهنم برسونم که جرقه بزنن و از هر نوع اکروباتی فروگذاری نمیکنم! و شاید یک روز بعد، یه هفته بعد و حتی دو سه هفته بعد برگردم و فایلشو باز کنم و کدی که با سلامتی کامل run میشه رو نگاه کنم و نیشم رو باز کنم که تونستم از پسش بربیام!... و همینه!‌ خیلی وقتا تو زندگی به مشکلی میخوریم به دردسر و خرابکاری عی که فکر میکنیم دیگه عمرا از اینکه بتونیم رد بشیم و حلش بکنیم! اما اینم فقط عین یک سوال پیچیده دیگه است که باید بشینیم و با صبوری نگاهش کنیم تا یا خودش تبخیر بشه یا ما بتونیم ذره ذره تراشش بدیم و یخش رو اب کنیم. هر چیزی حل میشه و ما فراتر از چیزی هستیم که فکر میکنیم فقط باید از محدوده راحتیمون خارج بشیم و به خودمون فشار وارد کنیم!۴- دوستی با یک ماشین!و کاری که شما تمام مدت باید در این رشته بکنید اینکه چشماتونو بدوزید به اون مانتیور و فکر کنید و صبوری کنید و کلنجار برید و کد بزنید و باید بتونید حرف بزنید!یعنی به طور دقیق تر بتونید با یک ماشین ( زبون نفهم ترین موجود دنیا - که از حق نگذریم از خیلی از انسانها زبون بفهم تره :)) - ) ارتباط برقرار کنید و بهش بگید چی میخواید ازش و باید چه کاری رو به چه نفهمی انجام بده. این باعث میشه توی همه موقعیتهای زندگیتون اون رو عین الگوریتم ببینید. من ادمی بودم به شخصه که هر وقت حتی ناراحت میشدم بعد از یک ساعت غصه خوردن شروع میکردم به بررسی ناخوداگاه.چرا ناراحتم؟ چی باعث ناراحتیم شد؟ ایا این ناراحتی ارزش داره؟ تا کی باید ناراحت بمونم؟ چه درسی از ناراحتیم بگیرم؟ چطور دیگه ناراحت نشم؟ چیکار کنم که حالم بهتر بشه؟... و تک تک پرسشها رو بدون اینکه بخوام و دست خودم باشه جواب میدادم و مغزم بقیه مسیر رو پیش میرفت و همین باعث میشه الانم که بخوام با یک ماشین صحبت کنم فکر کنم چه قدر باید در همه چیز ریز بشم و گاهی که شرایط ایجاب میکنه مفاهیمی که میخوام برسونم به بقیه رو خرد خرد کنم و بگم و میفهمم چه قدر رسوندن هر انچه میخوای و فکر میکنی ( حداکثرش چون خود انسان هم نمیدونه واقعا چی میخواد و چی فکر میکنه به نظرم ) کار سخت و مهمیه.این همه مواردی هستند که تا به اینجای کار ( که خیلی خیلی کوتاه عه ) باعث شدن من هر روز بیشتر از دیروز بخوام خودمو تو این درس و کار و موقعیتش غرق کنم و عاشقش باشم. اگه تا اینجای متن اومدید چی به ذهن شما خطور میکنه؟</description>
                <category>Maryam Atabati</category>
                <author>Maryam Atabati</author>
                <pubDate>Fri, 16 Aug 2019 19:46:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی اینجاست. حبیب. اون گفت میبینه.</title>
                <link>https://virgool.io/@matabati33/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AD%D8%A8%DB%8C%D8%A8-%D8%A7%D9%88%D9%86-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%87-vmopdsycwoxw</link>
                <description>نمیدونم شما ابدا کی اید که دارید اینو میخونید و حتی چرا این کارو میکنید اما خب...باورتون نمیشه اما یکی پرسیده بود &quot;چرا دیگه ننوشتم؟&quot; دست افشان پریدم که بنویسم. پریدم که جوابشو بدم لااقل سر مرگی. اما چی میگفتم؟ که نوشتنم نمیاد؟ یا شاید من نمیرم.میدونید خوبی ویرگول واسه من چیه؟ هیشکی نیست. هیشکی ابدا اشنا نیست که بخواد واس خاطر دوستی و رعایت ادب و تو رو در وایستی بخونه و چیزی بگه. هیشکی میتونه نخونه. هیشکی میتونه نظر نده. منم میتونم ننویسم. ولی این کارو میکنیم. چون آدمیم. گویا.اما از چی میخواستم بنویسم؟ روحم که هنوز اونقدری مست نشده بودش که. شده بود؟ از جاده ها مینوشتم؟ از تاکسیهایی که هایده میذاشتن و پیرمردی که بلد نبود با گوشی قدیمی دکمه دارش کار کنه و زن سالخورده اش از تو گوشی خونه صداش نمیرسید بپرسه کی میرسه؟ از اون مردی که کیسه میوه هاشو گذاشته بود کنار پاش لب ستارخان میخندید و میرقصید؟ چرا به هرکی میگم میگه دلش خوش بود؟ چرا هیشکی اون همه جنون و دردشو ندید که ساعت هشت شب داشت جیغ میکشید؟ از اون رفتگری بگم که کنار همت جارو گرفته بود دستش نشسته بود رو زمین خیره بود به نور ماشینا؟ یا از اون زنی که کف مترو زد زیر گریه؟الان اما وقتی از روزه که نور خورشیده ای که ذخیره کرده بودش تموم شده و اخ که چه قدر روحم درد میکنه. لبخندم درد میکنه. چه قدر خاطره های خوبم درد میکنه. پس چرا مغزم نمیوفته یکی دیگه جاش در بیاد؟ سیگارو روشن کردم گذاشتم تو گوشم سرمو اویزون کردم از تخت که چهرازیش بریزه تو عمق جمجمه ام.&quot; که می با دیگران خورده است و با ما سرگران دارد &quot;میگفت یه روزی میریم تو کوچه بازی میکنیم. عین بقیه روزا. اما نمیدونم اون بار اخره. میگفت الان اون موقع است. اخ که چه قدر تک تک بارهایی که تو کوچه بازی کردیم درد میکنه. اخ که چه قدر دلم برای اتوبوسهایی که رفتن جنگ درد میکنه. اخ که چه قدر دلم برای خداحافظیهای تو فرودگاه ها درد میکنه. اخ که چه قدر دلم برای صندلیهای انتظار بیمارستان درد میکنه. اخ که چه قدر دلم برای تختهای خالی شده ی خانه سالمندان درد میکنه.چرا ننوشتم اما؟&quot; نحسی افتاده بود هرچی آب میجستیم تشنگی گیرمون میومد &quot;میدونستی که من بچه کویرم. خودتم بودیا نه که نباشی. من کویرترش بودم. تو از اون باغهای پسته بودی من از انارها. تو از باد و خاک بودی من از گرما و شن. باید میدیدی معجزه پیغمبری ما رو وقتی که شب میشه. کرور کرور ستاره ها و اون کهکشونی که شریعتی میگفت باید بهش میگفتن راه علی. اه که چه قدر شریعتی علی رو میپرستید و من چه قدر پرستیدیدنهامم درد میکنه. بچه که بودم فکر میکردم وقتی بمیری میری تو ماه میشینی و منتظر میمونی. منتظر چی رو خدا میدونه. میبینی بعد مرگمم فکر میکردم باید منتظر بمونی. بحث سر اینکه انتظاره عوض نشدش اما اینکه کجا رخ بده چرا. تو ماهو میگم. اولش بابا بزرگم بودشا. بعد دخترداییم رفت. بعد عمه ام. ولی وقتی مامان بزرگم رفت دیگه جا نمیشدن. نمیتونست بابابزرگم دیگه چارزانو بشینه چاییشو بخوره. سختش میشد. فهمیدم نمیرن تو ماه. احتمالا میرن تو خورشید. پسرعمه ام پرسید مامانم کجاست. گفتم تو خورشید منتظره.اخ که چه قدر قناتهای دلم درد میکنه. قنات رو دیدی؟ زیر پاته. همون جایی که فقط خاکه. که تا چشم کار میکنه خاکه. زلال عه عین رودخونه هایی که میرن سو دریا ولی شیرین تره. چون جایی عه که نباس. جایی عه که فکر میکنیم نیست.تا به حال شده بری دریا و ابو نبینی؟ ادمیزاد واسه چیزی که منتظرش نیست بیشتر ذوق میکنه. میگیم اتفاق خوبی افتاد. نمیگیم اومد یا جوونه زد. چون اون وقت از قبل میبینیمش. اخ که چه قدر حواسمون به اسمونِ بالا سرمون نیستش!&quot; از پنجره اتاق میبینمش وسط حیاط زردا و نارنجی ها رو با پا هم میزنه میخنده میخونه پادشاه فصلا پاییز &quot;اما یکی از چیزایی که یادم نمیره پاییز دو سال قبل بود. تو حیاط مسجد نزدیک خونه مون. اون گوشه سالن مطالعه داشت. کوله رو پر از کتاب تست میکردم و میرفتم. سر ظهر میشستم و چادرهای گل گلی خانمها و پیرمردهایی که با دوچرخه میومدن رو نگاه میکردم. به بچه هایی که بی هدفترین میدوئیدن میخندیدم. عصر که میشد خودمو میچسبوندم به بخاری گوشه اتاق و چایی میخوردم. ولی وای به حال وقتایی که بارون میگرفت. تق تق میخورد به شیشه ها و جلب توجه میکرد. اجرها رو بغل میکرد انگار. مسجد کوچولو بود. یه باغچه داشت پر از گلهای مختلف. اوازشون زیر بارون شنیدنی بود. رو به روی سالن مطالعه یه کتابخونه بود با دیوانهای حافظ و فروغ و وحشی. با بینوایان و دور دنیا در هشتاد روز و کتابهای ترکیبیات و شاملو. دیفرانسیل از دستام سر میخورد کف اتاق و اینکه بعدش چطور از این ستون تا اون ستون رو تاب میخوردم فرشته ها حیرونشن.کاش تو مسجد بودم. کاش بارون میومد. کاش بچه ها میدوئیدن.اما اینکه چرا دیگه ننوشتم...چون اگه بهشون امون بدم بیرون بیان اینقدر زاد و ولد میکنن تو سیاهی چشمام و زیر تختم و سکوت شب که یه بار تو خواب ببلعنم.یا حق.+ فکر کنم ساعت بذارم و شیش صبح بیدار شم که بنویسم از این به بعد. گرگ و میش هرچی جنونه رو میشوره میبره رنگ میپاشه تو مغزم. حیف که زیر شفقا نیستیم.++ چراغ راس ساعت سه سوخت. دیگه تو این ظلمات من و لبتاب حتی کدهای جاوا هم میتونن انسان رو بخورن.</description>
                <category>Maryam Atabati</category>
                <author>Maryam Atabati</author>
                <pubDate>Fri, 09 Aug 2019 02:48:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و چشیرکت گفت: ما همه اینجا دیوانه ایم.</title>
                <link>https://virgool.io/@matabati33/%D9%88-%DA%86%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%85-vots54shca3u</link>
                <description>...آلیس ادامه داد: میشه بگی از کدوم راه باید برم؟گربه گفت: بستگی داره کجا بخوای بری.آلیس گفت: کجاش زیاد برام مهم نیست.گربه گفت: خوب پس خیلی هم مهم نیست از کدوم طرف بری.آلیس توضیح داد: ... تا وقتی به جایی برسم!گربه گفت: اوه! حتما میرسی! البته اگه به اندازه کافی راه بری.آلیس به نظرش رسید که این را نمیشود منکر شد، پس سوال دیگری را امتحان کرد.-چطور مردمانی این نزدیکیها زندگی میکنند؟گربه پای راست خود را تکان داد و گفت: - اون طرف کلاهدوز زندگی میکنه. پای دیگر خود را تکان داد. - اون طرف هم یک خرگوش بهارزا. به هرکدومشون خواستی سر بزن. هر دو دیوانه اند.آلیس گفت: اما من نمیخوام برم میون دیوانگان.گربه گفت: ها،  این که دست تو نیست. ما همه مون دیوانه ایم. من دیوانه ام. تو دیوانه ای!آلیس گفت: تو از کجا میدونی من دیوانه ام؟گربه گفت: حتما هستی. وگرنه اینجا نمیومدی :)[ الیس در سرزمین عجایب ]. - این بار قصد ندارم برایت داستان بگویم. دیوانگی، ناتوانی در برقرار کردن ارتباط با عقاید است. درست مثلا این است که در کشور بیگانه ای باشی. میتوانی همه چیز را ببینی و با تمام حوادث اطرافت را بفهمی، اما نمیتوانی توضیح بدهی که میخواهی چه بدانی و نمیتوان به تو کمک کرد چون زبان آن جا را نمیدانی!- همه ما این احساس را تجربه کرده ایم.- و همه ما، به شکلی، دیوانه ایم. [ ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد ].چیز خاصی ندارم بگم. اما امشب برام مهم بود. من همیشه فکر میکردم در الیس در سرزمین عجایب چیز بیشتری هست نسبت به انچه عوام میبینند. من همیشه فکر میکردم یک روز به این درک میرسم که چرا میز تحریر باید شبیه یک کلاغ باشه. و الان اونجاست.اون لحظه ای که درک میکنم چرا همه مون در یک مهمانی چای خوری هستیم و باید درون ساعتهایمان برای اینکه بهتر کار کند کره بریزیم. در این ثانیه ها درک میکنم چرا الیس به عنوان یک کودک و شخصیتی عاقل میزان بزرگان دیوانه ای قدم گذاشت که توانایی تحملش را نداشت چون فقط دلش میخواست کتاب داستانش تصویر داشته باشد. احساس میکنم عرفان این علم که ما همه الیسهایی هستیم کودک و دیوانه در دنیای بزرگسالان که انچه میخواستیم انچه نبود که به دست اوردیم خسته و ناتوانمان میکرد. ما دیوانه نبودیم اما دیوانه بودیم. ما جنون انان را نداشتیم اما جنون خود را داشتیم که تن به جنون دنیا داده بودیم.ما همه در یک مهمانی چای خوری مستانه گیر افتاده بودیم و زمانی به بازی کروکت با ملکه دعوت میشدیم. ما قانع نمیشدیم و انقدر سوال میپرسیدیم تا به خیال خودمان قانع شویم در دنیایی که کرم های ابریشمش قلیان میکشند و کلاه دوزهایش به خاطر گاز جیوه دیوانه میشوند. در دنیایی که کارتها و مهره های شطرنج جان دارند و ما باید به جنگ هیولاها برویم. ما دیوانه نبودیم. ما همه فقط دلمان میخواست کتاب داستان های زندگیمان عکس داشته باشند و این برای کودکی چون ما خواسته زیادی نبود که به درون چاله افتادیم و انقدر فرو رفتیم که فکر کردیم نکند از ان سر زمین سر در بیاوریم... ما دیوانه شدیم.ما ناتوان در بیان افکار و لغاتی که میخواستیم، نا امید از درک شدن بودیم. ما کودکان بی دفاع رها شده در دنیا بودیم. تمام ذات بشریت. تمام ذات انسانیت.گفتی فکر میکنی درون دارالمجانینی گیر افتاده ای و مشکل این است که تو بیماری و بقیه پرستار. نمیدانستی این فقط یک بازیست. عینهو قایم باشک یا قایم موشک که اخر نفهمیدم کدامشان شد...من به تو گفتم این یک بازیست و نترس. گفتم امروز تو بود که بیمار شوی و فردا پرستار. گفتم ما همه دیوانه ایم و حتی رئیس تیمارستان نوبتی جایگاهش میچرخد.میخواستی خودت را بکشی. میپرسیدی مگر خودم همیشه نمیگویم یک روز میمیرم و همه چیز تمام میشود؟ چرا خودم زودتر تمامش نکنم و رنج تمام این دردها را به جان نخرم؟ ایا باید زندگی سختی داشتن را به روح در عذاب خودم تحمیل کنم برای زندگانی دیگران؟ گفتم من به روح و این مزخرفاتش اعتقادی ندارم اما جلوی قطار نپر. نمیدانستم اما گویا هیجده دقیقه به طول میکشید تا به نیستی بپیوندی و هیجده دقیقه خودش میشد یک قسمت سریال فرندز که مرا به زندگی برگرداند. گفتم من لیبرالیستم و فردگردایی را اصل میدانم پس در کل از نظرم ازادگی در این زمینه هرکاری بکنی [‌ بگذریم که خودکشی خلاف عقاید لیبرالیسم است ]  اما در عقیده من چیپ است که به خاطر مشکلات خودت را بکشی. جنم داشته باش به ذات دنیا نشان بده از پس مشکلات بر میای و بعد زمانی که همه انسانها  در خوشی و خوبی زندگی میکنند خودت را بکش. مگر نمیگویی زمانی میمیریم؟ زیادی خز نیست زمانی که هر کسی میتواند بمیری بخواهی بمیری و زمانی که همگان میخواهند زنده باشند زنده باشی؟ اگر مرگ را طلب میکنی عاشق خسته دل باش و پای حرفت در تمامی شرایط بمان! برو در خوشی بمیر! آن زمان که کودکت تازه و سالم به دنیا امده و معشوقه ات گرم در اغوشت گرفته چاقوعی در سینه ات فرو کن و بمیر.تنت لرزید. خندیدم و گفتم چایت را بنوش که سرد شد و از مهمانی لذت ببر که از دیوانه نبودی به اینجا نمی امدی.گفتی نمیخواستی به جایی بیایی و کسی جدی ات نمیگیرد. گفتی کسی به تو اهمیت نمیدهد و من پاسخ دادم چون تو قانون را فراموش کرده ای. اینجا هیچ کس اهمیت نمیدهد به هیچ چیز اهمیت نمیدهد. زیرک بودی پریدی که این قانون نیست و یک جمله خبری است تا امری. خندیدم که در دنیای دیوانگان امیری نیست. نمیبینی؟ زمانی به این عرفان میرسی.و برای من آن زمان امشب بود. زمانی که چشمانم را باز کردم و نورهای مهمانی به چشمم خورد و اسکان در دستانم لرزید. حواست هست؟ عقل منطق می اورد. منطق تعصب. تعصب وابستگی و وابستگی محدودیت و قل و زنجیر.میدانی چرا هیچ وقت از لغت تیمارستان خوشم نیامد؟ چون کسی در آنجا تیمار نمیشود. آنجا فقط دار مجنون هاست. عینهو خانه سالمندان. خانه نیست. تمرین مقدماتیست برای فرو رفتن به اتاقکی تاریک و کوچک تر.. بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسیدکز این خاک برآیید سماوات بگیریدبمیرید بمیرید و زین نفس ببریدکه این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید[ مولانا ]</description>
                <category>Maryam Atabati</category>
                <author>Maryam Atabati</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jul 2019 01:45:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته شده برای زمانهایی که در زلزله مُرده ام!</title>
                <link>https://virgool.io/@matabati33/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%84%D8%B2%D9%84%D9%87-%D9%85%D9%8F%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-pjhanzpseel1</link>
                <description>متنی نوشته شده برای آن مریمی که در دنیاهای موازی حین زلزله دیروز شهرش مرد!-  آیا در زندگی شکست خورده‌اید؟ لااقل در مرگ‌تان موفق باشید. جمله بالا برگرفته از کتاب مغازه خودکشی نوشته ژان تولی است. بنده این مدت کلا خیلی من باب مرگ فکر میکنم و من باب مرگ میخونم. به قول شرلوک هلمز &quot;مرگ قطعی ترین اتفاق زندگی عه که بشریت به خوبی انجامش میده و معلوم نیست چرا - باز هم - ازش شوکه میشیم!&quot;یک روز که دیگر یک ماه در سرای سالمندانی زندگی کرده بودم و به قبرستانهای بیشماری سر زده، داستانهای مردگانشان را شنیده بودم و کتابهایی را خوانده و مطالبی را روشن تر کرده باشم، من باب شکوهی که در کل قضیه مردن میبینم خواهم نوشت و احتمالا تیترش رو میگذارم &quot;مرگ : یک سرکوفت مادرانه یا نعمت الهی؟‌ &quot;من چندباری شده که بتوانم مرگ خودم را مصور شم و با چنان کیفیت full HDیی باشد که ترس از ان تمام سلولهایم را فرا گیرد. باری در بیمارستان خون در سِرمی که به دستم بود برگشته بود و من با دیدنش چنان فشارم افتاده بود که کف زمین پخش شده و تا یک ساعت جایی را نمیدیدم! باری گوجه انقدر بد در گلویم پریده بود که رنگم از خاکستری به بنفش متمایل شد! یکی از بارهایی که پایم در چرخ در حال حرکت پدر گیر کرده بود و شکسته بود انقدر خون ریزی کرده بود که احساس میکردم جسمم مچاله میشود!ولی یکی از بهترین تجربه ها برای دیروز بود!شهر من دامغان از دیروز ساعت هفت صبح تا به حال درگیر چهارده زلزله بوده. ما در دامغان اندازه جاهای دیگر دنیا مثل سرپل ذهاب زلزله نداریم و اندازه جاهای دیگر دنیا نگران تلفات سنگین و مختل شدن تمامی امور داخلی عینهو تهران نیستیم. ما در دامغان انسانهای ساده ای هستیم که با گران کردن پسته پوست بقیه کشور را میکَنیم و نان و ماستمان را میخوریم و دلمان که گرفت میرویم یک سر کیاسر هوایی تازه میکنیم. ما در دامغان زاده کویریم و اینقدر باد می آید که اصلا اگر در دامغان یا موتور هواپیما زندگی نکنید تلاش برای توضیح اش هم بی فایده میزند!زلزله هایی که دیروز رخ دادند از شدت ۲.۵ در عمق ۱۰ ساعت هفت و خرده ای صبح شروع و با همان شدت و عمق ساعت دوازده و نیم شب به پایان رسیدند. و در این بین به شدت ۴.۷ و عمق های ۷ متر نیز رسیدند. خلاصه جانم برایتان بگوید منی که تا ظهر فقط در شهر بودم و بعد بدو بدو برگشتم تهران - که هم پروژه هایم را تحویل بدهم و هم خدایی نکرده ریه هایم برای مدتی طولانی از دود دور نمانند - میتوانستم زلزله ها را حس کرده و در موردی حتی به حیاط خانه پناه ببرم!اولین زلزله نسبتا شدیدی که رخ داد برای بنده در حالتی بود که زیر کمد بزرگ کتابهای پدرم خزیده و از مادرم قایم شده و خوابیده بودم. - بهترین مکان ممکن برای بودن قبل از یک زلزله! - و با لرزش قفسه های کمد به خفت بیدار شدن تن دادم و وارد هال خانه شدم و به حضار جوری که انگار برق را کشف کرده باشم اعلام کردم که زلزله امده!مادرم در اولین واکنش گفت که همیشه میترسیده که زلزله بیاید و ما لباس درست بر تن نداشته زیر اوار به قول خودش - لخت لخت - مانده باشیم! من و پدرم نگاه اختاپوس واری به هم کردیم و پدرم گفت که مشکلی نیست و خانه محکم هست. - دقیقا چیزی که یک پدر میگوید! - مادرم گفت که ولی داشتن یک جعبه وسایل اولیه ضروری است [ و بعد گویی رفرش شده باشد برگشت سمت من و غر زد که ] چرا صبحونه تو نخوردی؟ موهاتم که هنوز شونه نی...و باز زمین لرزید. شدیدتر و لوستر تکان خورد و کنترل تلویزیون تکان خورد و پدرم در حالی که من را به سمت در هل میداد اعلام کرد به حیاط برویم. زمین در حالی که مادرم داشت از خداوند میپرسید به کدامین گناه گیر من افتاده و پدرم داشت بورس را چک میکرد و من هیچ کاری نمیکردم - دقیقا یک لحظه از زندگی عادیمان - لرزید!دقایقی بعد وقتی در حیاط نشسته بودیم، به انچه چند ثانیه رخ داده بود فکر کردم. به آن لحظاتی که میدانستم اگر لرزش شدیدتر شود محکم بودن خانه پشیزی اهمیت نخواهد داشت. که در زمان وقوعش و مشهود بودن ناتوانی ام برای ادامه زندگی، چه چیزهایی به ذهنم خطور کرده بود!مثل اینکه هیچ وقت نمیتوانستم الگوریتم همبند بودن یک گراف را که برای پروژه گسسته ام بود تمام کنم! مثل اینکه اخرش نمیفهمیدم ورونیکا طبق تصمیمش میمیرد یا نه و یا نمیتوانستم فصل اخر ریک اند مورتی را تماشا کنم! آن لحظه به ذهنم خطور کرده بود با دوست هفت ساله ام دو ماه بود که قهر کرده بودم و هیچ حرفی جز گوشه و کنایه به هم نمیزدیم. به ذهنم رسیده بود معشوقه ای نداشتم که نگرانش باشم. به اندازه کافی به صوت قران خوانی پدربزرگم گوش نکرده، از مادربزرگم قالی بافی یاد نگرفته بودم. گردو تازه امسال را نچشیده و والدین ام را به قدر کفایت نبوسیده بودم! فکر میکردم نکند با تمام دوستان دوران دبیرستانم زیر اوار بمانم! و بدتر از ان! اگر بقیه بمیرند و من تنها شخصی باشم که در شهر به خاک نشسته زنده بمانم چه؟ من و آن همه جسد! من و آن همه مردن!میدانید چه میگویم؟میخواهم بگویم به ذهنم نرسید که رتبه کنکورم برای چه خراب شده بود یا چرا فلان روز فلان شخص فلان حرف را در فلان جا زده بود! یا کار اداری هفته قبل چه قدر اعصابم را خراشیده بود و حالا که فیزیک دو را برنداشته بودم، مدار الکتریکی ام چه میشد! میخواهم بگویم وقتی خانه تان ممکن است خراب شود و شما با پدر و مادرتان در حیاط ایستاده اید دیگر مهم نیست این نوشته چند لایک بخورد یا در اینستاگرام چند فالوور داشته باشید و کدام بازیگر کجای جهان بچه اش را به دنیا می اورد و چه شخصی از مدل گشاد شلوارهایتان خوشش نمی اید و نکند کفشتان به رنگ سال نباشد! چون شما دارید میمیرید! و بدتر از آن! شما دارید بین مشتی مرده زنده میمانید! مرگی در خودِ خودِ‌ خودِ‌ میانه ی زندگی! به گوشم بهترین نوع تعریف شده از &quot;مرگ&quot; و شکست می آمد!گویی لُپ کلام این است که تا کی میخواستم غصه قصه هایی را بخورم که زمان پایان داستان اصلی حتی یادی ازشان به خاطر نخواهم داشت؟شب که در تهران جا خوش کرده بودم باز سایت لرزه نگاری دانشگاه تهران زلزله ای را گزارش کرد و منی که چشمم ترسیده بود از شبی شب و خواب بودن مردم، به اره و اوره و شمسی کوره ای که میشناختم در شهر است پیامک دادم و تا جایی که میتوانستم دوستان و اشنایان را به حیاط کشاندم و در ماشین و چادرهایشان خواباندم و تمام شب فکر کردم که اگر زبانم &quot;فلج&quot; صبح بیدار شوم و بعد از رفرش هزار و صد و هفتاد و پنجمین بار سایت لرزه نگاری دانشگاه تهران از طرف کسی که برای رتبه کنکورش یک بار هم سنجش را رفرش نکرد (!) یک زلزله شدید و کم عمق به چشمم بخورد و بشنوم تلفات سنگین داده شده، از کجا باید خاک سیاه پیدا کنم تا کیسه ای اش را به لباسم وصله زده،  باقی عمرم رویش بنشینم؟منظورم این است که مرگ را میبینید؟ نه؟ ولی او بیخ گوشمان است! در همان حوالی رگ گردن! پس برای لحظه ای بیخیال برنامه &quot;بفرمایید شام&quot; بشوید و بروید به آن دوست هفت ساله تان که دو ماه است قهر هستید زنگ بزنید و بگویید: جفتتان نفهم و بیشعور هستید و خر زبان بسته ی شیطان خسته شد بس ازش پایین نیامده اید!بیایید لااقل اگر در مرگمان شکست خوردیم، چند دم و بازدم باقی مانده را موفق باشیم![ به یاد جان باختگان و زلزله زدگان دنیا خصوصا مردم زخم بر جان کشورم ایران ]+ یک روز اگر الگوریتم همبند بودن گراف را نوشتم به عنوان مطلبی مفید پست میکنم! :))++ و اگر میپرسید چرا کویر؟ چون واضحا میشه در زمینی ترین حالت زمین آسمانی ترین حالت آسمان رو دید! :)) </description>
                <category>Maryam Atabati</category>
                <author>Maryam Atabati</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jul 2019 09:19:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب حکمتِ معنای لغوی کلمه اِنسان</title>
                <link>https://virgool.io/@matabati33/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AD%DA%A9%D9%85%D8%AA%D9%90-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D9%84%D8%BA%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D8%A7%D9%90%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-g6y81ga1fi8p</link>
                <description>لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فی‏ كَبَدٍ؛ [  سوره بلد - آیه چهارم ]برای خودم قهوه دم کردم.این رو فقط اشخاصی که به اندازه کافی با من کافه اومدن درک میکنن که میتونه نشان دهنده چه فاجعه ای باشه. من از هرچیز تلخی متنفرم و قهوه خودش نماد خیلی از تلخیهای دنیاست که با علاقه در کنار دوستانمون مزه مزه میکنیم گویی میخوایم در بهترین لحظات یادمون بمونه که چه قدر همه چیز میتونه به ناگه تغییر کنه.ولی من همیشه هات چاکلت سفارش میدم - جز وقتایی که توی تِرن املت میزنم و از کافه دانشکده هات داگ میخرم :)) - شاید چون میخوام به خودم بگم که چیزهای خوشمزه ای هستند که داغند و نمیشه همینطور بلعید و باید صبر کرد اما در حقیقت لذتش به داغی و سوختن دهان تا ساعتها بعدشه و اگه زمان بگذره سرد میشه و از دهن میوفته. - و به یاد ناگهانی اقای اذر‌ : چای داغی که دلم بود به دستت دادم / انقدر سرد شدم از دهنت افتادم / و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد... - البته علت سفارش هات چالکت از طرف بنده ممکنه اینم باشه که اشناترین و خواناترین نام در بین منوهاست. حقیقتا من هیچ وقت کافه بروی ماهری نبودم.برگردیم به قهوه اما! من از تلخی قهوه بدم نمیاد البته صادقانه اگه بخوام بهش نگاه کنم. ولی توانایی هضمش رو ندارم. دوازده قاشق چای خوری شکر درونش میریزم و وقتی ابهت اسمش لگدمال شد هورت میکشم و میگم‌&quot; چیه این بشریت که پول میده تا چیزای تلخ بخوره؟&quot;ولی قهوه رو دم کردم. و این یعنی اوج دست و پا زدن من برای بیدار موندن. مستانه موندن و نوشتن. ناگفته نماند که اینجا زیاد نوشتم! ولی زیاد پست نکردم. همیشه فرق دارن مفهومشون. و یک دنیا. اندازه فرق گفتن و عمل کردن. اندازه فرق قول دادن و موندن. اندازه فرق املت و هات داگ. اندازه فرق اجازه انتخاب کادو بچه برای خودش و گفتن اینکه &quot;اگه شیطونی کنی میریم خونه خودمونا!&quot;. یه جورایی میخوام بگم که چه قدر هر دو نیازن. نیازه که گاهی بچه رو تهدید کنی که بدونه این هست و بهش اراده شم نشون بدی. لازمه املت بزنی با نون لواش و هات داگ گاز بزنی با سس خردل. لازمه قول بدی. لازمه بمونی. لازمه بگی. لازمه عمل کنی. و لازمه بنویسی و پست نکنی و لازمه که بنویسی و پست کنی.خدا رو شکر در جهانی زندگی میکنیم که همه چیز لازمه. [ جز پشه جماعت و چراغ زرد! ]امروز که غرق در خوندن ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد پائولو جان بودم به ناگه دلم خواست که کاش میشد جاذبه برداشته بشه و اروم اروم به سمت سقف اتاقم سقوط کنم. و بعد روی دیوارها راه برم، از درختا بالا برم و از شیشه های ساختمونها پایین بیام، از پله ها سر بخورم و روی دریا قدم بزنم. اما نمیشه و بعد جاذبه رو ازاردهنده ترین مشکل بشریت دیدم و تعجب که چرا تا به حال برای حل این همه محدودیت کاری صورت نگرفته؟ و فکر کردم چطور پائولو کوئیلویی که در کودکی تا جوانی به علت علاقه به نوشتن از سوی خانواده مجنون خوانده شده سه بار در دارالمجانین بستری شد یکی از روشن بین ترین نوشته ها را دارد؟ به تیمارستان درونش ارامش بخشید یا به تیمارستان بیرونش عادت کرد؟ شاید چون جنون خود را فراموش کرده و مغز دیگران را هم؟ شاید چون ما تحت عنوان بشریت فی نفسه زود انس میگیریم و زود فراموش میکنیم؟و اره...بالاخره رسیدیم به اصل مطلب.بعضی کلمه انسان را گرفته شده از انس میدانند. یعنی موجودی که زود خو میگیرد. و خو گرفتن یعنی ارام گرفتن. پس انسان میشود کسی که زود ارام میگیرد به چیزی و عادت میکند.از طرفی اما بعضا کلمه انسان را گرفته شده از نسی میدانند. یعنی موجودی که زود فراموش میکند. و فراموش کردن به خودی خود یعنی از یاد بردن. با این حساب انسان میشود کسی که زود از یاد میبرد و از خاطرش محو میشود.ولی چه کسی بود که گفت انسان موجودیست تلفیقی از هردو.انسان موجودیست که زود خو میگیرد، ارامش پیدا کرده عادت میکند و به همان سرعت فراموش کرده و از یاد میبرد و در پسِ ذهنش خاطرات محو میشوند؟و مگر همین سازندگان ذاتمان نیستند که بانی زنده ماندن و باعث مرگند؟و بعد از تمام این گزافه گوییها چه چیزی دستمان رو میگیرید جز گذران شبان و گذران روزان تا به قول رادیو چهرازی بنیشنیم گوشه ای ببینیم تا سحر چه زاید باز؟القصه که ما انسانها...مشتی گنگِ خواب‌دیده در لباسهای اتو شده ایم...- Some dance to remember, Some dance to forget... -( نوشته شده در دورانی که حسرت داشت کاش ایده کتاب مغازه خودکشی اول به فکر خودش میرسید و از دنیا چیزی نمیخواست جز راه حلی قطعی برای مسئله فروشنده دوره گرد )+ : این مطلب همچنان مفید نبوده و من همچنان قول میدم روزی چیزی مفید پست کنم! - که تا مفید را چه بگیریم! -دو + : من اما در اعماق همیشه اتفاقات بد روهم اتفاقی خوب میدونم چون یادم میاد کیا باهام غصه میخورن، نصیحتم میکنن، برام ساز میزنن، بهم عشق میورزن و اهمیت میدن. خورشید هنوزم میتابه!سه + : واقعا دلم نمیخواست هشتگ دلنوشته رو بزنم. به نظرم خیلی روتین و تکراری اومد ولی چون میدونستم هشتگ پرکاربردی عه زدم و فکر کردم وقتشه بزرگ بشم و قبول کنم کاربرد هشتگ گلچین کردن مسخره ترین لغات متن نیستش! :| :))چهار + : و اگه می‌پرسید چرا دریا؟ چون واضحا میشه توش غرق شد! :)) </description>
                <category>Maryam Atabati</category>
                <author>Maryam Atabati</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jul 2019 03:21:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یحتمل چون من انسان مریضی ام.</title>
                <link>https://virgool.io/@matabati33/%DB%8C%D8%AD%D8%AA%D9%85%D9%84-%DA%86%D9%88%D9%86-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%B6%DB%8C-%D8%A7%D9%85-gywdrhkrzmck</link>
                <description>من انسان مریضی ام.البته نه اینکه چون از نظر روحی مریضم و اگه برم پیش روانشناس شاید چند بیماری روانی برام تشخیص داده بشه و الی اخر. در لحظه از نظر جسمی سرما خوردم پس احتمالا مریضم.با اینکه اولین بارمه اینجا مینویسم مقاومت بالایی دارم برای نخوندن مطالب اینکه چطور میشه پست محبوب تری نوشت چون هیچ وقت به محبوبیت اهمیتی نمیدادم - از شخصی که توی پیج پرایوت اینستاگرامی پست میذاره که هیچ کسی رو فالو نکرده و فالووری ام نداره توقع دیگه ای نمیره - و حتی امتیاز تایتل جذب کننده و دلبر و رسانه ای رو هم نمیگیرم. [ جذاب ترین تیتر کتابی که دیدم × چگونه چراغ دل شوهر خود را روشن کنیم× بوده و ×و ما چادر سر کردیم رفتیم تماشا× که مورد اول حسرت نخوندش در تمامی مواقعی که چراغ دل شوهر اینده ام خاموشه به دلم خواهد بود و مورد دوم فقط سفرنامه یک زن ایرانی در قدیم بوده که در نمایشگاه نخریدمش چون عجله داشتم که برم و با نفرت غرفه های کتابهای کنکوری رو ببینم و اینکه کل این بخش کاملا بی ربط بود! :| ]علتی که به ویرگول پیوستم مطالب مفید [ به طرز عجیبی وقت کمتر تلف کن در اینترنت ] ش بود و اگه شما هم به این دلیل عضو شدید بهتره از خوندن دست بکشید که قاعدتا باید تا به اینجای کار خودتون متوجه اش میشدید! - اگه اصلا چیزی که مینویسم رو پست بکنم!‌ -تا همین چند دقیقه قبل وسط هال خونه که تماما چراغهاشو خاموش کرده بودم دراز کشیده بودم و در حالی که بیشتر از هر وقت دیگه ای توی زندگیم جاذبه رو حس میکردم به این فکر میکردم که چرا مهران مدیری باید بازیگرهای معروف رو بیاره برنامه اش وضعیت تاهلشونو بپرسه و ما هم با ذوق برنامه رو نگاه [ و در موارد مکرر ] ضبط کنیم؟ مگه جز اینکه مهران مدیری و ما و اون بازیگر مجهول x‌ همه مون یه مشت لجن و خاک و کصافط بیشتر نیستیم؟و بعد به این فکر کردم که چرا اینقدر مجذوب سریالی شدم که شخصیت اصلیش یک پیرمرد معتاد دانشمند خدا ناباورِ [ تا اینجاش ابدا مشکلی نیست ] غمگین عه؟ و بعد شروع کردم به گریه کردن چون احساس میکردم گریه های چند ماه اخیرم خیلی جمع شده بودند و نیاز داشتم چند قطره اشک بریزم و در جواب مادرم که گفت:  &quot;قرص سرماخوردگی تو بخور و بعد بیا بخواب&quot; گفتم که نمیبینی الان وقتی از روزه که باید وسط هال دراز کشیده باشم و گریه کنم؟و اون لحظه بود که متوجه شدم من خودم در حقیقت شباهت بی حد و مرزی به ریک در اهمیت دادن ندادن پوچ انگاری و نوع غمگین بودن دارم.و یا شاید همچنین در همیشه عوضی بودن.احساس میکنم تو جامعه ویرگول که مطالب عمیقا سعی شده فکر شده باشند، اینستاگرامی ترین شخص ممکنم - اینستاگرامی بودن کنایه است بر عقل در چشم بودن در اکثریت مواقع - و معذرت میخوام چون وقتی کف زمین دراز کشیده بودم هیچ وقت جاذبه رو به این شدت حس نکرده بودم تماما خودم رو پایین کشیده شده میدیدم و حتی افکار استارت اپی و اصول نویسندگی و ارزوهای دور و دراز و ارزشهای انسانی و علم کامپیوترمم ریخته شد پایین و تمام اون چیزهای سبک اون بالا موندن که شامل &quot;‌مباحث درسی تاریخ تحلیلی صدر اسلام&quot; میشدن.اما اگه بخوام چیز مفیدی توی پستم بگم نصایح پیوست شده رو داشته باشید از یک انسان نوزده سال و میل کننده به چهار ماعه:۱ - هر انسانی که به زندگیتون راه میدید از ابتدا عوضی نبوده. همون طور که شما در کل عوضی نیستید. اونا فقط پارامتر عوضی بودنشون به نسبت شرایط و پارامترهای ریز و درشت شما بالاتر میره. ولی هر وقت که احساس کردید به خط قرمز رسیده این معیار کافیه که بندازیدشون تو کیسه زباله.۲- هر قصه ای یک غصه ای داره و هر غصه ای یک قصه. اما همیشه شکلاتهای مغزدار خوشمزه نیستن!۳- رو به روی باد مستقیم کولر نشنید حتی اگه یک گوله برفید چون اون فقط شما رو از هم متلاشی میکنه و باعث میشه زودتر اب بشید!۴- و مطالبی که وسطش نوشته شده تا اخر نخونید رو نخونید و یادتون باشه هیچ وقت دنبال بقیه پیامهایی که از این کاربر به اشتراک گذاشته میشه نگردید.+ اینقدر مطالب در ویرگول مفید و علمی و با سر و با ته هستند که احساس میکنم قبل از پست شدن چک میشن و اگه اینطوریه و کسی الان داره اینو چک میکنه ازش عاجزانه تقاضا میکنم پستش نکنه و ای پی منو گزارش نکنه. من الکل مصرف نکردم و مواد نکشیدم. فقط سرما خوردم و خوابم میاد!+ که البته دلم میخواست ورود شکوهمندانه تری بشه! :)) + اگه کسی تا اینجا اومد بهش تبریک میگم و به خودم قول میدم یک روز بیام و مطالب مفیدم پست کنم! و اگه می‌پرسید چرا دریا؟ چون واضحا میشه توش غرق شد! :)) </description>
                <category>Maryam Atabati</category>
                <author>Maryam Atabati</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jun 2019 00:25:01 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>