<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مــتـیـن</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@matinkh_fa</link>
        <description>مهندس نرم‌افزار در گوگل. دکترای هوش مصنوعی. از زندگی‌ام، کارم، کتابهایی که می‌خونم و هرچیزی که به نظرم جالب میاد می‌نویسم. نظرها شخصی است.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 02:38:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/224618/avatar/iPoNtI.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مــتـیـن</title>
            <link>https://virgool.io/@matinkh_fa</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روشهای بالا بردن تمرکز</title>
                <link>https://virgool.io/@matinkh_fa/%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%AA%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2-nodwnucku3he</link>
                <description>اندرو هوبرمن، نوروساینتیست و استاد دانشگاه استنفورد، در این اپیزود از پادکستش روشهای بالا بردن تمرکز رو مرور می‌کنه. قبلا این موارد رو دقیق‌تر بررسی کرده و مکانیزم هرکدوم رو توضیح داده بود. تو این اپیزود، همه این نکات رو، بدون پرداختن به نکات فنی، جمع‌بندی می‌کنه که به نظرم خیلی مفید بود. خلاصه‌اش رو در ادامه می‌نویسم.ابزار صوتینشون دادن گوش کردن به Binaural Beats 40Hz باعث افزایش تمرکز میشه. بعضی‌ها در حین کار با هدفون به چنین صدایی گوش می‌کنن؛ ولی هوبرمن میگه خودش قبل از اینکه کار رو شروع کنه به مدت ۵ دقیقه به این صدا گوش می‌کنه تا ذهنش برای تمرکز آماده بشه. (لینک این صدا در یوتیوب)نویز سفید: نویز سفید (مثل صدای پنکه یا کولر) هم می‌تونه به تمرکز کمک بکنه. نویز سفید باعث افزایش تمرکز نمیشه، بلکه زمان رسیدن به تمرکز رو کاهش میده. علاوه بر این، اگه محیط شلوغه و باعث پرت شدن حواس‌تون میشه، کمک می‌کنه تا از اون فضا رها بشید. (لینک نویز سفید در یوتیوب) - من وقتی در محیط شلوغی مشغول به کار هستم، با هدفون به نویز سفید گوش می‌کنم.مکمل‌های غذاییگلوکوز: توانایی تمرکز کردن ما بطور مستقیم وابسته به میزان گلوکوزیه که مغز دریافت می‌کنه. به همین دلیل، وقتی احساس گرسنگی شدید می‌کنیم، تمرکز کردن کار سختیه. در عین حال، وقتی زیاد هم غذا می‌خوریم، خون زیادی به لوله‌ی گوارش فرستاده میشه و احساس خواب‌آلودگی می‌کنیم. پس برای تمرکز بهتر، حفظ تعادل در غذا خوردن اهمیت زیادی داره؛ نه خیلی سیر، و نه خیلی گرسنه.کافئین: کافئین برای بالا بردن تمرکز مفیده. خوردن یک لیوان قهوه موقعی که نیاز به تمرکز داریم اثر چشمگیری داره. ولی واکنش آدمها به قهوه متفاوته. اگه دچار تپش قلب می‌شید، عرق می‌کنید یا حالتون بد میشه، بهتره میزان قهوه رو کاهش بدید. بهترین زمان برای خوردن قهوه ۹۰ تا ۱۲۰ دقیقه بعد از بیدار شدنه.هوبرمن میگه خودش حدودا ساعت ۱۱ صبونه می‌خوره، و برای بدست آوردن تمرکز در صبح (با شکم خالی) متکی به قهوه است. بعد از ساعت ۲-۳ بعد از ظهر هم قهوه نمی‌خوره تا خواب شبش بهم نریزه.تایروسین: خوردن مواد غذایی که تایروسین (Tyrosine) دارن هم به تمرکز کمک می‌کنه. تایروسین در مرغ، ماهی، بادوم، بادوم زمینی، شیر، پنیر، ماست، موز و غیره وجود داره. ولی این تذکر دوباره لازمه که حفظ تعادل مهمه. زیاد خوردن و زیاد سیر شدن باعث خواب‌آلودگی میشه و تمرکز کردن رو غیرممکن می‌کنه.مکمل‌های غذایی: هوبرمن مقاله‌های دیگه که مکمل‌های غذایی رو برای بدست آوردن تمرکز بررسی کردن شرح میده. امگا-۳ (۱ تا ۳ گرم در روز)، کراتین (۵ گرم در روز)، و آلفا جی‌پی‌سی (۳۰۰ گرم قبل از ورزش) به مغز کمک می‌کنن تا راحتتر در حالت تمرکز بره. ولی زیاده‌روی در این مکمل‌ها نه تنها اثر خاصی نداره، که می‌تونه خطرناک هم باشه؛ خوردن آلفا جی‌پی‌سی بیشتر از میزان گفته شده، شانس ابتلا به بیماری‌های قلبی رو بالا می‌بره.موارد دیگهاسترس: استرس، تا حدی که فرد رو در خودش غرق نکنه، برای بدست آوردن تمرکز مفیده. مخصوصا برای اونهایی که حواس‌شون راحت پرت میشه، یا اونهایی که ADHD دارن. داشتن ددلاین و استرس رسیدن به اون می‌تونه کمک کنه ذهن ما روی کار متمرکز باقی بمونه.دوش آب سرد: دوش آب سرد از دو نظر مفیده؛ هم به بدن ما استرس وارد می‌کنه، و هم سطح آدرنالین و دوپامین رو بالا میبره، که برای تمرکز ضروری هستن. آب باید چقدر سرد باشه، و به چه مدت باید زیر دوش باشیم؟ آب باید انقدر سرد باشه که معذب بشیم، ولی اونقدر سرد نباشه که نتونیم تحمل کنیم. میزان سردیِ آب بستگی به خودتون داره. یک تا پنج دقیقه دوش آب سرد در روز کافیه.هوبرمن میگه روتین هر روز صبحش اینطوریه که ۳ دقیقه دوش آب سرد می‌گیره و در همون زمان به Binaural Beats گوش می‌کنه. بعدش، قهوه می‌خوره و آماده کار میشه.مدیتیشن: برای خودتون تایمر بذارید و سعی کنید به مدت ۳۰ دقیقه فقط به نفس کشیدن‌تون توجه کنید. چشم‌هاتون رو ببندین و از بینی نفس بکشید. این مدیتیشن تمرین تمرکزه. طبیعیه که در حین این تمرین دائم حواستون به فکرهای مختلف پرت بشه. هربار دوباره روی نفس کشیدن‌تون تمرکز کنید. مهارت پیدا کردن در این زمینه، باعث میشه بعدا سریعتر بتونید روی کارها تمرکز کنید. (هوبرمن تذکر میده که این کار فعالیت مغزی سنگینی به حساب میاد و بهتره قبل از خواب انجام نشه)تمرین دقت کردن: در مدارس چین، به دانش‌آموزها این تمرین رو میدن که برای مدت ۳۰ ثانیه (و تا ۳ دقیقه) با دقت به چیزی نگاه کنن و تمام جزئیاتش رو متوجه بشن. مثلا به مدادشون، یا چیزی روی دیوار. هوبرمن میگه این تمرین باعث میشه ما بعدا بتونیم چشم‌مون رو روی کار نگه داریم و دامنه‌ی دیدمون رو محدود به همون فضا کنیم. ما در حالت عادی دائما داریم به اطراف نگاه می‌کنیم و بخاطر همین، در حین این تمرین طبیعیه که توجه‌مون به چیز دیگه‌ای جلب بشه. هر بار، دوباره برگردیم روی همون شئ. محدود کردن فضای دید یک مهارته که با تمرین بدست میاد.و از همه مهمتر...خواب کافی: برای تمرکز کردن، هیچ چیز مهمتر از داشتن خواب کافی نیست. همه موارد گفته شده‌ی بالا، در نهایت کمک چندانی به بالا رفتن تمرکز شما نمی‌کنن، اگه شما به اندازه کافی استراحت نکرده باشید. البته قطعا زمانهایی پیش میاد که نمی‌تونیم به اندازه کافی بخوابیم، و برای اون موارد راه‌حلهایی وجود داره (مثل خوردن قهوه، «خواب یوگا» - NSDR و غیره) ولی اینها جایگزینهای دائمی خواب نیستن. هوبرمن میگه ما باید تلاش کنیم در ۸۰٪ مواقع به اندازه کافی استراحت کرده باشیم. (اینکه چطور کیفیت خوابمون رو بالا ببریم، موضوع منابع دیگه است)تمرکز کردن یک فعالیت سنگین مغزیه، و به همین دلیل، نمیشه انتظار داشت که بیشتر از ۹۰ دقیقه بشه در این حالت موند. هوبرمن میگه بعد از هر بار تمرکز کردن، ما نیاز به «تمرکز زدایی» (defocus) داریم تا ذهن ما استراحت کنه. به مدت ۵ تا ۱۰ دقیقه کارهایی بکنیم که بار فکری زیادی ندارن و ذهن رو درگیر نمی‌کنن؛ مثل قدم زدن، یا شستن ظرفها.کتاب خوندن، گوش کردن به پادکست، یا چک کردن گوشی موبایل ذهن رو درگیر نگه میدارن و فرصت استراحت به مغز رو نمیدن.تمرکز کردن، مثل هر مهارت دیگه‌ای، نیاز به تمرین داره. ساده شروع کنید. کم کم می‌بینید که زمان تمرکزتون افزایش پیدا می‌کنه. ممکنه تا چهار هفته طول بکشه تا به «۹۰ دقیقه تمرکز» برسید، مخصوصا اگه حواس‌پرتی زیاد دارید.سه بار «۹۰ دقیقه تمرکز» در روز نهایت توان اکثر آدمهاست - ماهرترین‌ها. خود هوبرمن میگه معمولا ۲ بار در روز، یک بار صبح و یک بار بعد از ظهر، روی کارهاش چنین تمرکزی داره و وارد فاز «کار عمیق» (deep work) میشه. تذکر میده که از خودمون انتظارهای معقول داشته باشیم.نیازی هم نیست همه موارد گفته شده رو رعایت کنیم؛ اینطوری خیلی زندگی حوصله‌سربر و ماشینی میشه. هوبرمن میگه رعایت سه تا نکته از نکات گفته شده هم کافیه، و اثر چشمگیری روی تمرکز و کارایی ما میذاره. فشار و استرس بی‌مورد روی خودمون نذاریم.</description>
                <category>مــتـیـن</category>
                <author>مــتـیـن</author>
                <pubDate>Sat, 10 Sep 2022 10:02:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به استقبال استرس بریم</title>
                <link>https://virgool.io/@matinkh_fa/%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%82%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%85-slcwrjio3uoz</link>
                <description>شنیدیم استرس برای جسم و روان ما مخربه، و کارایی رو پایین میاره. تو آزمایشهای مختلف دیدن اونهایی که برای امتحانی زیادی نگران ان، با احتمال بیشتری در اون آزمون نتیجه نمی‌گیرن. ولی این همه‌ی ماجرا در مورد استرس نیست. صحبت‌های «الیا کرام» تو پادکست «هیدن برین» نکته‌ی جالبی در مورد استرس داشت که خلاصه‌اش رو اینجا می‌نویسم.Source: &amp;quot;Reframing Your Reality: Part 1&amp;quot; on Hidden Brain&quot;واقعیاتی&quot; که تو زندگی می‌بینیم ترکیبی از واقعیت‌ها هستن و برداشتی که ما از اونها داریم. طرز تفکر ما مثل قابیه که دور زندگی می‌ذاریم. هرکسی با یک لنز به اتفاقهای زندگی نگاه می‌کنه و &quot;وقایع&quot; جدید و شخصی برای خودش می‌سازه.مغز ما یک ماشین پیش‌بینیه. اگه انتظار اتفاق بدی داشته باشیم، ارتباطات عصبی (neuro pathways) که برای مواجه شدن با فاجعه هستن، فعال میشن، تا سریعتر بتونیم به اون اتفاقِ منفی پاسخ بدیم. اگه دید مثبتی به پدیده‌ای داشته باشیم، ذهن ما آماده میشه تا قدمهای بعد از دریافت جایزه رو برداریم. همین امر هم در مورد استرس صادقه.وقتی ما به استرس دید منفی داریم، وقتی دچار استرس میشیم، واقعا کارایی‌مون پایین میاد و در تصمیم‌گیری‌هامون افت چشم‌گیری می‌کنیم. ولی «الیا کرام» آزمایش جالبی انجام داد. در این آزمایش، به دانش‌آموزها و دانشجو‌ها یک ویدیوی سه دقیقه‌ای نشون دادن که با ذکر چند مثال بهشون می‌گفت استرس پدیده‌ی مثبتیه. مثلا استرس به معنی اینه که فرد برای کارش اهمیت قائله؛ یا استرس کمک می‌کنه افراد روی کاری که پیشِ رو دارن متمرکزتر باشن، و وقت و انرژی‌شون رو صرف حواس‌پرتی‌های دیگه نکنن.همین کلیپ کوتاه باعث شد دیدِ این افراد نسبت به استرس تغییر کنه. نتیجه چی شد؟ این افراد در امتحان‌هاشون موفق‌تر بودن (نسبت به اونهایی که دید منفی نسبت به استرس داشتن)تئوری‌ای که در این آزمایش بررسی شد این بود: آیا دیدِ افراد نسبت به استرس می‌تونه پیش‌بینی کنه از پس شرایط سخت برمیان؟ شرایط سخت مثل امتحان، جلوی جمع صحبت کردن، شرکت کردن در تمرینات فیزیکی طاقت‌فرسا و... نتیجه مثبت بود.در واقع، این خود استرس نیست که باعث میشه افراد از پس امتحان یا تجربیات سخت دیگه برنیان؛ نگرانی از استرسه که مخرب‌تره. اونهایی که اینجوری فکر می‌کنن &quot;برای فلان امتحان یا فلان پروژه استرس دارم. ولی این طبیعیه و چیز بدی نیست&quot; از پس اون امتحان یا پروژه برمیان.توصیه «الیا کرام» برای شنونده‌ها هم همین بود که دیدشون رو نسبت به استرس عوض کنن. شرایطی مثل امتحان، مصاحبه، جلوی جمع صحبت کردن و... واقعا شرایط استرس‌آوری هستن. ولی این استرس به معنی اینه که فرد به نتیجه کارش اهمیت میده، و نباید خیلی نگران این قضیه باشه. نگرانی از استرس، خودش باعث بیشتر شدن استرس میشه.حذف کردن استرس بطور کلی استراتژی مفیدی هم نیست. ریشه‌ی خیلی از استرس‌های ما ارزشهایی هستن که برای ما مهمن. اگه می‌خوایم پدر یا مادر خوبی باشیم، یا در کارمون موفق باشیم، یا سر امتحانی موفق بشیم یا... طبیعیه که استرس هم داشته باشیم. اینها موارد سختی هستن. زندگی همینه؛ پر از استرسه. حذفِ استرس، یعنی ما دیگه به این موارد اونطور که باید اهمیت ندادیم.با این حال، «الیا کرام» تذکر میده که اینطور برداشت نکنیم که استرس همیشه خوبه. اتفاقا باید تلاش کنیم تا موارد استرس‌زای بی‌مورد رو از زندگی‌مون حذف کنیم.اینطور هم نیست که همه‌چی به زاویه‌ی دیدِ ما وابسته باشه. یادمون باشه که تجربه‌ی ما از زندگی، بخشی‌اش بخاطر اتفاقهاییه که میافته، و بخش دیگه‌اش برداشتِ ما از اون اتفاقه. زاویه‌ی دیدِ ما تنها بخشی از معادله است. بعضی از اتفاقهای زندگی بد و ناخوشایند هستن. زاویه‌ی دید ما همه چیز نیست.تو تدتاکی که «آلیا کرام» داشت، به وضوح متوجه میشیم که صداش می‌لرزه و استرس داره. میگه تو این شرایط به خودش یادآوری می‌کرد که صحبت کردن جلوی جمع کار استرس‌آوریه و طبیعیه. داشتن استرس یعنی براش مهمه بتونه این کار رو درست انجام بده، و دیگه به موارد بعدی که &quot;اگه صحبتم رو خراب کنم چی&quot; فکر نمی‌کنه. اینطوری تونست این جلسه رو به پایان برسونه و نکاتی که می‌خواسته به مخاطب‌ها بگه رو بیان کنه.پیام کلی صحبت‌های ایشون برای من هم همین بود که خیلی نگران استرس نباشم. اگه در شرایطی بودم که دچار استرس شدم، به خودم یادآوری کنم چرا این حس رو دارم. دیدِ مثبت نسبت به استرس داشته باشم. زندگی قرار نیست بدون استرس باشه. زندگی بدون استرس، یعنی زندگی با بی‌خیالی زیاد؛ یعنی بدون هدف محکم.</description>
                <category>مــتـیـن</category>
                <author>مــتـیـن</author>
                <pubDate>Thu, 28 Jul 2022 06:42:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین روز در شرکت بعد از کرونا</title>
                <link>https://virgool.io/@matinkh_fa/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-pxwa4nobqnwo</link>
                <description>تقریبا دو هفته است که شرکت گفته هرکسی که دوست داره می‌تونه برگرده و از اونجا کار کنه. (از الان و به مدت دو ماه این قضیه اختیاریه، ولی بعد از اون همه باید حداقل سه روز در هفته برن شرکت) از این فرصت استفاده کردم  و بعد از یک سال و چهار ماه رفتم به میز کارم سر زدم. از شب قبلش هیجان داشتم. درست مثل روز اولی که رفته بودم سر کار، همه‌چی برام تازگی داشت.جلوی میزم روی این تخته سیاه اسمم رو نوشتم. از رد دست مشخصه که قبل از ورودم ضدعفونی کرده بودنش.در بدو ورود رفتم کافه‌ی ساختمون تا به رسم همیشه روز رو با یه لیوان قهوه شروع کنم. باریستا تا من رو دید شناخت. گفت &quot;هِی مارتین!&quot; و یکم حال و احوال کرده بودیم. پاک یادم رفته بودم که مردم اینجا چقدر سر اسمم مشکل دارن و اکثرا مارتین تلفظ می‌کنن. (حتی وقتی از روی نوشته می‌خونن، باز توجه نمی‌کنن که اسم من R نداره) در حالت عادی اگه بود، حتما اصلاحش می‌کردم که اسم من متین هست، مارتین نیست. ولی امروز فقط خوشحال بودم که دوباره با این مشکل همیشگی روبرو شدم. نشونه‌ی این بود که به شرایط عادی داریم برمی‌گردیم.باریستا با دقت در حال آماده کردن لاته‌ی منه. محصول نهایی رو در سمت راست می‌بینین.یکم اطراف ساختمونمون راه رفتم تا ببینم چه تغییراتی تو این مدت انجام دادن. متوجه شدم زمین رو رنگ کردن و تغییر دیگه‌ای انجام نشده. جلوی ساختمون ما دوتا صندلی غول پیکر هست که جز جاذبه‌های توریستی شرکته. معمولا اونهایی که به گوگل سر می‌زنن روی این صندلی‌ها میشینن و عکس می‌گیرن. ولی امروز انقدر شرکت خالی بود که خبری از توریست نبود.مسیر بین ساختمونهای شرکت رو رنگ کردن.از غذاهای شرکت هم عکس گرفتم تا دوباره بهم یادآوری بشه مردم کالیفرنیا چه علاقه‌ای به غذاهای عجیب دارن! مثل پیتزای مرغ و کرفس!! یا چیزکیک کدو!! اگرچه این نوآوری‌ها اینجا طبیعی به حساب میاد، من مطمئنم اگه روزی تو نیویورک یکی بخواد چنین چیزهایی درست کنه، مردم می‌گیرن به قصد کشت می‌زننش!راست: چیزکیک کدو سبز. چپ: پیتزای مرغ و کرفس (تو ظرف یک‌بارمصرف ریختم و از قیافه افتاده)هدفم از نوشتن این پست هیچ چیزی نیست جز ثبت این خاطره. ذوق داشتم و دلم نیومد این عکسها رو ثبت‌شون نکنم. بالاخره و بعد از مدتها انگار داریم به زندگی عادی برمی‌گردیم.امروز، ۲۷ جولای ۲۰۲۱، یک روز هیجان‌انگیز برای من بود.</description>
                <category>مــتـیـن</category>
                <author>مــتـیـن</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jul 2021 11:25:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی یک روش برنامه‌ریزی و مدیریت کارهای شخصی</title>
                <link>https://virgool.io/@matinkh_fa/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C-e87wz0v6a9ph</link>
                <description>روش مدیریت کارهای شخصی که برای من جواب داده استفاده از اپلیکیشن Focus Todo و Google Calendar  هست. برای چند نفر توضیح داده بودم و به نظرشون مفید بود. برای شما هم می‌نویسم شاید به کارتون اومد.عکس از وبسایت focustodo.cnدسته‌بندی کارها: توی Focus Todo میشه پروژه تعریف کرد، و برای هر پروژه هم میشه هر تعداد که دلتون می‌خواد Task بذارید.اینجا برای نمونه یه پروژه با سه تا Task درست کردم.من کارهام رو براساس پروژه‌هایی که دارم دسته‌بندی کردم؛ «پروژه ۱»، «پروژه ۲» و... . بعد اونها رو تو فولدرهای Work یا Personal گذاشتم. ولی فولدر درست کردن ضروری نیست. اگه تعداد پروژه‌ها زیاد نیست، اضافه کردن فولدر قضیه رو الکی پیچیده‌تر می‌کنه.من پروژه‌هام رو تو دوتا فولدر Work یا Personal گذاشتمتعریف Task: هر پروژه‌ای قسمتهای مختلف (Task) داره. مثلا برای همین نوشته، من سه تا Task درنظر گرفتم. برای هر Task میشه مشخص کرد که ۱) چه روزی باید انجام بشه، ۲) چندتا «پومودورو» لازم داره، و ۳) هر «پومودورو» چند دقیقه باشه - من معمولا ۲۵-۴۰ دقیقه انتخاب می‌کنم.مشخص کردن تعداد و زمان «پومودورو»ها برای هر تَسک(ممکنه بپرسین «پومودورو» چیه؟ برای هر Task یه تایمر میذاریم و تو اون مدت سراغ هیچ کار دیگه‌ای نمیریم. به این زمان میگن «پومودورو». وقتی یک «پومودورو» تموم بشه، در حد ۵-۱۰ دقیقه استراحت می‌کنیم - هرکاری که دلمون خواست - و بعد از تموم شدن وقت استراحت میریم سراغ «پومودورو»ی بعدی. کاملتر این روش در ویکیپدیا توضیح داده شده)بریم سراغ Google Calendar! من کارهایی رو که باید انجام بدم رو توی Focus Todo وارد می‌کنم. بعد هر شب میرم قسمت Tomorrow رو نگاه می‌کنم بفهمم برای فردا چه کارهایی دارم. اونها رو توی Google Calendar وارد می‌کنم.وارد کردن کارهای فردا در Google Calendarخوبی Google Calendar اینه که راحت میشه قسمتهای زمانی مشخص شده رو جابجا کرد. چون خیلی پیش میاد که یهو یه کار ضروری‌ای پیش میاد که باید همون موقع انجامش بدین و تو برنامه‌تون بگنجونینش. تو این موارد، تغییر برنامه زمانی خیلی راحته.خوبی دیگه Google Calendar اینه که وقتی دارین این بازه‌های زمانی رو برای فردا مشخص می‌کنین، متوجه میشید برنامه‌ی اون روزتون چقدر منطقی یا بلندپروازانه است. مثلا اگه دیدین خیلی پر شده و احتمالا به همه‌شون نمی‌رسین، زمان بعضی از Taskهایی رو که میشه عوض کرد، تغییر میدید.اپلیکیشن Focus Todo هم برای گوشی‌ها هست، هم برای لپتاپ‌های مک و ویندوز، و هم برای بروزر گوگل‌کروم. همونطور که تو عکس می‌بینید، من Google Calendar و Focus Todo رو روی لپتاپ و کنار هم میذارم. هر دو هم دارن کارهای همون روزم رو نشون میدن.هر Task ای رو هم شروع می‌کنم، روش کلیک می‌کنم تا تایمر «پومودورو» هم بکار بیافته. وقتی اون «پومودورو» تموم بشه، خودش اعلام می‌کنه و یه وقت استراحت میده. اگه اون کار بیشتر از یک «پومودورو» لازم داشته باشه، تایمر بعدی شروع میشه و الی آخر.تایمر «پومودورو»در آخر هم بگم برای من چیزی که خیلی مفید بوده همین قسمتهای Today و Tomorrow و ... است. اینکه اون موقعی که دارم کارها رو تعریف می‌کنم نگران این نیستم که چقدر کار برای یه روز دارم می‌چینم. در آخر نگاه می‌کنم می‌بینم اگه بیشتر از ۶-۸ ساعت باشه، می‌فهمم زیاده‌روی کردم.تَسک‌های امروز، فردا و ...پ.ن. قبلا از Todoist بجای Focus Todo استفاده می‌کردم. ولی Todoist این ویژگی تایمر برای پومودورو رو نداشت. تفاوت این دوتا اپلیکیشن هم در همینه. خلاصه اگه بنا به هر دلیلی نخواستین از Focus Todo استفاده کنین، گزینه عالی بعدی Todoist هست که اون هم رایگانه.</description>
                <category>مــتـیـن</category>
                <author>مــتـیـن</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jul 2021 08:46:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روابط تعقیب‌کننده-فاصله‌گیرنده</title>
                <link>https://virgool.io/@matinkh_fa/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B7-%D8%AA%D8%B9%D9%82%DB%8C%D8%A8-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-lcrurwh3weiy</link>
                <description>تو بعضی از روابط بین زوج‌ها، شرایطی پیش میاد که انگار یه پارتنر داره همیشه دنبال اون یکی می‌دوه و ازش انتظار بیشتر، سکس، ارتباط عاطفی عمیق‌تر و ... داره. ولی هرچقدر که بیشتر تلاش می‌کنه، اون یکی فاصله‌اش رو بیشتر می‌کنه. به این رابطه pursuer-distancer (تعقیب کننده-فاصله‌گیرنده) میگن.مدتی پیش یکی تو کلاب‌هاوس در مورد این رابطه صحبت می‌کرد. بعدش خودم هم این ویدیو رو دیدم. خلاصه نکاتی که تو این دو جا گفته شد رو اینجا می‌نویسم. چون نمی‌دونم اصطلاح pursuer-distancer بطور تخصصی چی ترجمه میشه، از ترجمه تحت‌الفظی «تعقیب‌کننده-فاصله‌گیرنده» استفاده می‌کنم.keirbradycounseling.com عکس ازتو این روابط، «تعقیب‌کننده» احساس میکنه خیلی بیشتر برای رابطه وقت و انرژی میذاره و «فاصله‌گیرنده» رو به چشم یک آدم سرد و بی‌احساس می‌بینه. «تعقیب‌کننده» هرچه بیشتر تقاضا می‌کنه، در چشم «فاصله‌گیرنده» بیشتر کنترلگر و غیرجذاب به نظر میاد. و این چرخه تعقیب و فاصله گرفتن ادامه پیدا میکنه.توی روابط عادی، بعضی وقتها یه پارتنر تو موردی درخواست بیشتر داره و تو مورد دیگه، درخواست کمتر. ولی تو رابطه تعقیب‌کننده-فاصله‌گیرنده این نقش‌ها بین پارتنرها جابجا نمیشن. طرف میگفت تو ۸۰-۹۰٪ روابط، زنها «تعقیب‌کننده» هستن و مردها «فاصله‌گیرنده».تعقیب‌کننده: وقتی از «تعقیب‌کننده» می‌پرسن چه چیزی تو این رابطه اذیتت می‌کنه، معمولا میگن اینکه این همه تلاش من رو قدر نمی‌دونه؛ این که بهم توجه نمی‌کنه. ولی باید ازش پرسید از اینکه «تعقیب‌کننده» هستی چه چیزی بدست میاری؟ این سوالیه که تا حالا بهش فکر نکردن.«تعقیب‌کننده» چه چیزهایی بدست میاره؟ ۱) کنترل بر رابطه و ۲) اینکه از دید بقیه آدم خوبی دیده میشه - وقتی از مشکلات و سردی همسرش حرف می‌زنه، بقیه تلاش و فداکاری‌اش رو تحسین می‌کنن. با این حال، خود «تعقیب‌کننده» می‌دونه این حمایتها معنای عمیقی ندارن و اون همچنان در رابطه‌اش تنهاست.خیلی از «تعقیب‌کننده»ها ممکنه بگن این درست نیست. اونا باور کردن که تنها آدم بالغ رابطه‌شون هستن و از «فاصله‌گیرنده»ی بی‌احساس بهترن. این رابطه حداقلی حاصل تلاش و انرژی اونهاست و هر وقت بخوان می‌تونن بی‌تفاوت باشن. ولی اگه «تعقیب‌کننده»ها واقعا دارن وقت و انرژی زیادی میذارن و می‌تونن هرلحظه بی‌تفاوت باشن، پس چرا دست از تعقیب نمی‌کشن؟ بخاطر اینکه می‌دونن کنترلشون رو بر رابطه از دست میدن و ممکنه دیگه آدم خوبی دیده نمیشن.فاصله‌گیرنده: از دید «فاصله‌گیرنده» قضیه چطور دیده میشه؟ اون فکر می‌کنه که چقدر آدم بالغ و بی‌نیازی هست و پارتنرش چقدر محتاج اونه. اون هم احساس برتری نسبت به پارتنرش داره، چون می‌بینه در ظاهر این تعقیب‌کننده است که دنبال اونه. «فاصله‌گیرنده» سعی می‌کنن هیچ ضعفی از خودشون بروز نده و در مورد احساساتش صحبت نکنه، چون احساس می‌کنه اینطوری ممکنه قوی و جذاب دیده نشه.هزینه این رفتار چیه؟ تنهایی. بقیه هم که شاهد رابطه هستن اونها رو طرد می‌کنن. مثلا اگه در خونه بچه‌ای باشه، با خودشون می‌گن این همه مادر تلاش می‌کنه ولی پدر انگار نه انگار و هی سردی نشون میده؟ اینطوری از دید بقیه آدم بده‌ی رابطه دیده میشنبا اینکه «تعقیب‌کننده» و «فاصله‌گیرنده» هر دو احساس می‌کنن از اون یکی بهتر هستن، واقعیت اینه که به یک اندازه تنها هستن و سطح انتظاراتشون از رابطه یکسانه. شاید این برای «تعقیب‌کننده» عجیب باشه، چون به نظرش میاد که اونه که داره برای صمیمیت و نزدیکی در رابطه تلاش می‌کنه. ولی واقعیت اینه که با همه این تلاشها، در نهایت فاصله در رابطه هیچوقت کمتر نشده. این تلاشها بیشتر ظاهر قضیه هستن. یکی «تعقیب‌کننده» شده تا کنترل رابطه رو بدست بگیره و به نظرش آدم خوب ماجرا باشه. و دیگری «فاصله‌گیرنده» شده تا به نظرش چقدر آدم بی‌نیاز، مستقل و بالغی باشه.نقطه‌ی مشترک «تعقیب‌کننده» و «فاصله‌گیرنده» کجاست؟ هر دوی اونها احساس می‌کنن شایسته دوست داشته شدن و یک رابطه عمیق عاطفی نیستن، از اینکه به کسی صد در صد اعتماد کنن می‌ترسن. به همین دلیل یک قرارداد نانوشته بین خودشون ایجاد کردن که یک فاصله‌ای همیشه حفظ بشه و نقشهاشون رو پذیرفتن.برای خروج از این وضعیت، اولین قدم برای زوجها اینه که چنین رابطه‌ای رو بین خودشون تشخیص بدن. اگر دیدن یکی هی بیشتر می‌خواد و یکی هی در حال قضاوت کردن دیگریه، یعنی چنین رابطه‌ای وجود داره. (یا به قول طرف، چنین «رقصی» بین پارتنرها شکل گرفته)قدم دوم اینه که از خودشون بپرسن از این نقشها چه چیزی گیرشون میاد. یک لیست آماده کنن و ببینن هر کدومشون در این رابطه چه چیزی بدست میارن و آیا راه دیگه‌ای نیست که به همونها برسن. یک راهی که براساس برابری و اعتماد باشه، و نه بر پایه برتری و کنترل.قدم سوم اینه که بپذیرن هر دوشون در یک سطح هستن. انتظارشون از رابطه یکسانه و هیچکدوم از اون یکی بهتر نیست. این چیزیه که پارتنرها باید از نظر روانی بهش برسن. تا وقتی یکی احساس برتری و بهتری نسبت به اون یکی داشته باشه، این وضعیت ادامه پیدا می‌کنه.«تعقیب کننده» باید دست از تعقیب برداره. خیلی وقتها اونا فکر می‌کنن که اگه این اصرارها نباشه، پارتنرشون میذاره میره. ولی باید بدونن اگه یه قدم عقب برن، «فاصله‌گیرنده» یه قدم جلو میاد. دست از تعقیب برداشتن اتفاقا باعث میشه «فاصله‌گیرنده» فضا برای ابراز احساسات و بیان خواسته‌هاش داشته باشه. «تعقیب‌کننده» باید اجازه بده اگه «فاصله‌گیرنده» می‌خواد تو رابطه بمونه یا کاری براش بکنه، تصمیم خودش باشه، نه اینکه چون بهش گفته شده.«فاصله‌گیرنده» وقتی فضا بدست آورد، فرصت داره تا به خودش و رابطه‌اش بهتر فکر کنه. تا حالا همیشه درگیر فاصله گرفتن بوده و اصلا فرصتی نداشته به خواسته‌ها و نیازهاش فکر بکنه یا بیان کندشون. همچنین، «فاصله‌گیرنده» باید یاد بگیره احساسات خودش رو بیان کنه. بفهمه که تنهاست و این رو به پارتنرش بگه. تمرین کنه به پارتنرش تکیه کنه و افکارش رو باهاش درمیون بذاره.وقتی «فاصله‌گیرنده» بخواد نزدیک بشه و گرمی نشون بده، ممکنه با واکنش «تعقیب‌کننده» روبرو بشه. شاید بهشون احساس گناه بده؛ که &quot;تا حالا چرا اینطور نبودی؟ این ۲۰ سال چرا بهم بی‌توجهی کردی؟&quot; به این حرفها نباید توجه کرد. این حرفها بیشتر کشتی قدرته. اون همچنان می‌خواد نقش آدم خوب و فداکار «تعقیب‌کننده» رو بدست بیاره و اونها رو دوباره تو نقش «فاصله‌گیرنده» ببره. «فاصله‌گیرنده» باید سر جاش محکم بایستیه و به بیان احساسات و خواسته‌هاش ادامه بده. (اگه نیاز به فضا داره، این خواسته رو به پارتنرش بگه) باید تمرین کنه به رابطه‌اش بیشتر تکیه کنه، به پارتنرش اعتماد کامل داشته باشه و برای رسیدن به خواسته‌هاش از اون کمک بخواد.</description>
                <category>مــتـیـن</category>
                <author>مــتـیـن</author>
                <pubDate>Fri, 09 Jul 2021 07:19:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا آدمهای باهوش به توانایی‌هاشون اعتماد ندارن</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A2%D8%AF%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%87%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%87%D8%A7%D8%B4%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86-rwbnrpyvqhgx</link>
                <description>اخیرا تدتاکی از پیتر سِیج می‌دیدیم (لینک یوتیوب) که توضیح میده چرا بعضی از آدمهای باهوش به توانایی‌هاشون اعتماد ندارن و به رفتاری عادت می‌کنن که موفقیت‌هاشون رو محدود می‌کنه و مانع بدست آوردن دستاوردهایی میشه که استحقاقش رو دارن؟ رفتاری مثل اهمال کاری، خود تخریبی و غیره. چکار باید کرد؟توی این تدتاک، پیتر سِیج با معرفی سه تا چالش توضیح میده که چرا افراد دچار تردید به خود و توانایی‌هاشون میشن و سه تا راهکار رو توضیح میده که با اتکا به اونها بتونیم قدرت ذهن ناخودآگاه رو درک کنیم و این تردید رو از بین ببریم.عکس از International Coach Academyچالش اول: You will never rise above the opinion of yourselfاگه کسی تصور بد و ناکافی از خودش داشته باشه، این باور جلوی پیشرفتش رو خواهد گرفت. این تصور از خود معمولا تا قبل از هفت سالگی در افراد شکل می‌گیره و بعدا باید بصورت خودآگاه کنار گذاشته بشه.چالش دوم: ما بندگان عادتیمتصمیم گیری و فکر کردن کار سنگینیه و ۲۰٪ کالری مصرفی ما صرف این کارها میشه. بخاطر همین مغز سعی می‌کنه تا جای ممکن رفتار رو بر حسب عادت تنظیم بکنه تا کمتر مجبور به فکر کردن یا تصمیم‌گیری بشیم.رفتار از روی عادت برای مغز راحتتر از تصمیم‌گیریه. مثلا ممکنه موقع برگشت به خونه از سر کار، پنج دقیقه از مسیر رو اصلا نفهمیده باشین چطور گذروندین. چون اون قسمت کاملا برحسب عادت بوده و تصمیم‌گیری‌ای در کار نبوده.مشکل کجاست؟ تصمیم‌گیری برای بهبود در حالیکه عادات مخرب داریم، درست مثل حرکت یه مورچه پشت یک فیله که مورچه می‌خواد به سمت شمال حرکت کنه ولی فیل به سمت جنوب میره. تا وقتی حرکت فیل هم جهت با مورچه نباشه، برآیند حرکت همچنان جنوب هست.چالش سوم اثر محیطه. هرچقدر هم که پیش خودت تکرار کنی &quot;من آدم خوبی ام&quot;، اگه با کسی زندگی کنی که بهت هی بگه &quot;خاک بر سرت، چقدر بدی!&quot; کم کم تو هم باور می‌کنی که بد هستی. اگه با ۹ نفر که مواد مصرف می‌کنن دوست صمیمی باشی، مطمئن باش تو هم مواد مصرف خواهی کرد. (که Law of Conformity هم میگن)برای این مشکلات میشه چکار کرد؟یک. ورودی اشتباه وارد سیستمت نکن!بدن و ذهن ما نسبت به تصمیم‌های ما خودشون رو تطبیق میدن. اگه ما عادت کنیم که بجای رستوران رفتن و برگر سفارش دادن، تو فلان ساعت بریم ورزش کنیم، کم کم این کار برای ما روتین میشه.عادت بد دیگه، شبکه‌های خبری یا سوشال مدیا هستن. هدف اونها انتقال خبر نیست، بلکه گرفتن مخاطبه. سعی می‌کنن طوری اخبار بد رو پوشش بدن که توجه شما رو سمت خودشون جلب کنن. توجه ما (که کار پرانرژی‌ای هست) بهتره صرف موارد مهمتر و مرتبط با خواسته‌هامون بشه.در مورد اطرافیان هم میگه ما دو نوع همراه داریم؛ خونواده و دوستان. دوست رو میشه عوض کرد ولی خونواده رو که نمیشه. میگه شعار من اینه: Love your family, choose your friendsدوستهای درست و هم دغدغه برای خودتون انتخاب کنین و حواستون به اثر خونواده روی خودتون هم باشه.دو. ورودی درست وارد سیستمت کن.میگه یک روتین برای خودت داشته باش تا کتابها، وبلاگها، پادکستها (و غیره) مرتبط با خواسته‌ات رو بخونی و گوش کنی تا مسیر رو بهت یادآوری کنه و تو رو توی تصمیمت مصمم‌تر بکنه.سه. عادات و رفتار نادرست رو تو خودتون تشخیص بدین و بندازینشون بیرون!مثال میزنه که یکی بهش مراجعه کرده بود که می‌خواست مدیریت زمان یاد بگیره. میگه ولی من متوجه شدم اون مشکلش مدیریت زمان نیست، مشکلش ترس از ریجکت شدنه. این ترس مانع میشد که به کسی «نه» بگه (چون ری‌اکشن ریجکت کردن رو برمی‌انگیزه) و همه خواسته‌ها رو قبول می‌کرده. بخاطر همین سرش همیشه شلوغ بود و فکر می‌کرد باید مدیریت زمان یاد بگیره. کمکش کرد «نه» گفتن رو یاد بگیره و با ریجکت شدن کنار بیاد.در آخر میگه، اینطوری افراد می‌تونن بر خودشون مسلط بشن و این اعتماد به نفس رو بدست بیارن که از پس هر شرایطی، هرچقدر هم غیرقطعی و ناشناخته، برمیان. با این اعتماد به نفس هرکسی می‌تونه به استقبال تغییر بره و بهترینِ خودش بشه.</description>
                <category>مــتـیـن</category>
                <author>مــتـیـن</author>
                <pubDate>Fri, 04 Jun 2021 08:32:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه سوال رایج همه مصاحبه‌های کاری</title>
                <link>https://virgool.io/javacup/%D8%B3%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84-%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AC-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-eyaexkkf9jki</link>
                <description>یکی از دوستان اخیرا برای مصاحبه کاری‌اش ازم مشورت خواسته بود. وقتی داشتم جوابم رو براش آماده می‌کردم، مجبور شدم برای اولین بار بشینم فکر کنم تو مصاحبه‌ها چه نکاتی رو باید رعایت کرد. نکات رو که براش آماده کردم، به نظرم بد نیومد که اینجا هم بنویسمشون.من نزدیک دو سال هست که در گوگل برای استخدام مهندس نرم‌افزار و یادگیری ماشین مصاحبه می‌کنم و توصیه‌هام رو از لابلای مصاحبه‌های خودم در آوردم. ولی از اونجایی که سوالهای تخصصی هر رشته متفاوته، نمیشه راهنمایی کلی برای همه مصاحبه‌های فنی داشت. ولی قسمتهای رفتاری مصاحبه‌ها همه‌جا شبیه هم هستن.  به همین دلیل، تمرکز این نوشته روی سوالهای فنی مربوط به رشته کامپیوتر یا هوش مصنوعی نیست؛ بکله سوالهای رایج و نکاتی هستن که تقریبا برای همه مصاحبه‌ها و همه‌ی موقعیت‌های شغلی تکرار میشن.تو این پست، سه سوال رایجی رو که باید خیلی بدیهی باشن ولی معمولا همه بهشون کم توجهی میکنن، توضیح می‌دم.(source: insights.dice.com)خیلی خلاصه خودت رو معرفی می‌کنی؟همه مصاحبه‌های ما با همین سوال شروع میشن و انتظار میره که متقاضی بتونه خودش رو در حد پنج دقیقه معرفی کنه. ولی بطرز عجیبی اکثرا در معرفی خودشون آماده نیستن و یه سری جملات نامفهوم تحویل مصاحبه‌کننده می‌دن. آماده نبودن تو این قسمت خیلی‌ها رو دچار دستپاچگی هم می‌کنه؛ اینکه نتونستن همه کارهای مهم گذشته‌شون رو درست معرفی کنن روی ذهنشون سنگینی می‌کنه و تو قسمتهای بعدی هم عالی عمل نمی‌کنن.خب، چطور جواب این سوال رو بدیم؟ شخصا این روش رو بیشتر از بقیه می‌پسندم که سه قسمت داره:۱) معرفی خود در رشته و کار - در چه رشته‌ای درس خوندین، چه دانشگاهی بودین، محل کار فعلی شما کجاست، تو چه زمینه‌ای تخصص دارین (سابقه کار یا تحصیل) و مسئولیت‌هاتون چی‌ها هستن.۲) توضیح دادن چند پروژه یا دستاورد مشخص که از بقیه مهمترن. این پروژه‌ها رو با توجه به میزان اهمیت‌شون مرتب کنین - بزرگی پروژه و ارتباطش با موقعیتی که دارین براش مصاحبه می‌کنین. برای توضیح هر پروژه این ساختار رو در نظر بگیرین: i) شرح مساله و اهمیتش، ii) راه حل شما، و iii) نتیجه نهایی که بدست آوردین. بین این سه قسمت، شرح مساله از بقیه مهمتره. مصاحبه کننده باید بفهمه شما رو چه مشکلی کار کردین و چرا باید براش مهم باشه. احتمالا توضیح یک یا دوتا پروژه کفایت می‌کنه.۳) چرا شما دنبال این موقعیت هستین؟ (موقعیتی که دارین براش مصاحبه می‌کنین) جوابی که من دوست دارم تقریبا اینطوریه: &quot;اگرچه من از موقعیت و شرکت فعلی‌ام خیلی راضی ام، ولی فکر کردم الان می‌تونه وقت یک چالش جدید باشه. تیم شما در [فلان حوزه] کارهای مهمی انجام داده (یا قراره انجام بده) و برای من که تو این زمینه کار می‌کنم (یا می‌خوام کار بکنم) بسیار هیجان انگیزه.&quot;باز هم تاکید کنم که برای این قسمت باید تمرین کرد. خیلی‌ها همه تمرکزشون رو می‌ذارن رو قسمتهای فنی مصاحبه و از معرفی خودشون غافل میشن. دوستان، باور کنید این قسمت اصلا راحت نیست! تمرین کنید!در پنج سال آینده خودت رو کجا می‌بینی؟این سوال هم نسبتا رایجه و به نظر من سوال بدی هم نیست. اتفاقا نشون می‌ده طرف چقدر خودش و حوزه‌ی کاریش رو می‌شناسه و تونسته برای آینده‌اش یه مسیر معقول و منطقی متصور باشه. از بین جوابهایی که شنیدم، این ساختار رو بیشتر از بقیه می‌پسندم که این هم سه قسمت داره:۱) مشخص کنید چکار می‌کنید. مثلا &quot;من در ۱-۲ سال آینده سعی می‌کنم تمام جزییات [موقعیت شغلی] رو بشناسم و با توجه به پیشینه‌ای که در [فلان حوزه] دارم، تو این قسمت کاملا مسلط باشم. بعد، برای ۲-۳ سال سعی می‌کنم که مسئولیت‌های بیشتری بپذیرم و ببینم رو [موضوع‌های دیگه] چه کارهایی میشه کرد و اون پروژه‌ها رو رهبری بکنم.&quot;۲) علاقه‌تون چیه: مثلا &quot;...من خیلی به [این صنعت] علاقه دارم و به نظرم در آینده نقش مهمتری هم خواهد داشت.&quot;۳) برجسته کردن تعهدتون به شرکت: مثلا &quot;... به نظرم این شرکت برای رشد و کار کردن در [فلان تخصص] گزینه‌ی عالی‌ای هست که اجازه میده من تجربه مرتبط با علاقه‌ام رو بدست بیارم و رشد کنم.در آخر، سوالی از من نداری؟وقتی مصاحبه داره تموم میشه معمولا در حد ۵ دقیقه به متقاضی وقت می‌دن که اگه اون سوالی داره بپرسه. مثلا کاندیداها می‌پرسن  &quot;شرایط شرکت چطوره؟&quot;، &quot;چیزی بوده که ازش ناراضی بودی؟&quot; و غیره. (حتی یکی پرسیده بود &quot;غذای ایرانی هم دارین اونجا؟&quot; ?)این قسمت جز ارزیابی نیست و جواب غلط (در واقع سوال غلط) وجود نداره. ولی یه سوال هست که من توصیه می‌کنم حتما بپرسین: &quot;فرض کنید به تیم شما اضافه شدم. دوست دارم بدونم چطور میشه تو این تیم موفق بود؟ به عنوان کسی که چند ساله توی این تیم هستین، چه توصیه‌ای برای منِ تازه‌وارد دارین که بتونم موفق بشم؟&quot;چرا پرسیدن این سوال رو توصیه می‌کنم؟ چون این سوال یه جورایی کمک دریافت کردن هست. مصاحبه‌کننده برای اولین بار تو مصاحبه خودش رو در سمت شما می‌بینه و سعی می‌کنه شرایط شما رو درک کنه و بهتون راهنمایی مفیدی بکنه. یه چیزی شبیه مشاوره دادن هست. طرف سعی می‌کنه در موفقیت شما، به عنوان مشاور و راهنما، سهیم بشه. از پرسیدن این سوال هم راهنمایی‌های خوبی دریافت می‌کنین و هم احتمالا اطلاعات مفیدی در مورد فرهنگ اون شرکت و تیم بدست میارین؛ ولی از همه مهمتر، این سوال باعث ایجاد یک ارتباط دوستانه و حرفه‌ای با مصاحبه‌کننده میشه.یه توصیه هم برای چگونه رفتار کردن سر مصاحبه دارم. دو تایپ شخصیتی هستن که برای ما خط قرمز به حساب میان:یک. آدمهای pushover: اونهایی که از خودشون هیچ نظری ندارن و هرچی شما می‌گین رو می‌پذیرن و تایید می‌کنن.دو. آدمهای arrogant: اونهایی که انقدر از خود راضی هستن که فقط حرف خودشون رو قبول دارن، با مصاحبه‌کننده از بالا به پایین صحبت می‌کنن، و موضع‌شون رو هیچوقت عوض نمی‌کنن؛ حتی وقتی دارن اشتباه می‌کنن، پذیرفتن اشتباه و اصلاح حرفشون براشون غیرممکنه.توصیه من هم همین هست؛ نه pushover باشید و نه arrogant. به حرف طرف مقابل خوب گوش کنید. اگه به نظرتون منطقی نمیاد، سوال بپرسید. اگه قانع نشدید، نقطه نظر خودتون رو توضیح بدید و بگید چرا براتون منطقی نیست (pushover نباشید و الکی چیزی رو تایید نکنید). در عین حال، اگه متوجه حرف طرف شدید و فهمیدید اشتباه کرده بودین، رو اشتباه‌تون پافشاری نکنید. پذیرش نقطه نظر مقابل نشون دهنده شخصیت بالغه (arrogant نباشید).</description>
                <category>مــتـیـن</category>
                <author>مــتـیـن</author>
                <pubDate>Sun, 16 May 2021 22:57:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دعوا کردن تو هر رابطه‌ای لازمه، ولی اصولی داره</title>
                <link>https://virgool.io/@matinkh_fa/%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%AA%D9%88-%D9%87%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%84%D8%A7%D8%B2%D9%85%D9%87-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B5%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-cvlbkfkqxv2o</link>
                <description>دعوا و اختلاف‌نظر بین آدمهای بالغ و مستقل طبیعیه. اگه اصلا دعوایی نباشه، یعنی احتمالا یکی داره خودداری می‌کنه، حرفش رو نمی‌زنه و روحیه منفعلی پیدا کرده.صحبتهای استر پرل راجع به دعوا کردن زوجها* به نظرم جالب اومد. میگه دعوا کردن از واجباته و برای هر رابطه‌ای لازمه. رابطه بدون بحث و دعوا، رابطه سالمی نیست. ولی دعوا کردن هم اصولی داره. این پست خلاصه حرفهای ایشونه.مشکلات اصلی تو دعواها چی هستن؟یک. توی دعواها بعضیها بیرون میریزن. بعضیها هم هی میریزن تو خودشون و چیزی نمی‌گن، تا اینکه به جایی میرسن که همه‌اش رو باهم میریزن بیرون! خیلی وقتها دعوا دیگه سر موضوع فعلی نیست، بلکه در مورد کینه‌های قدیمیه که طرف الان فرصت رو مناسب دیده تا خودش رو تخلیه کنه.مشکل رایج دیگه تو دعواها، رفتار انتقادی غیرمستقیمه. مثلا بجای اینکه طرف بگه &quot;من یه لیوان آب می‌خوام&quot;، میگه &quot;چرا فقط برای خودت آب ریختی؟!&quot; بعد این انتقادها ادامه پیدا میکنه... اول راجع به آب، بعد حوله حموم، بعد حرفی که مادرش ۱۷ سال پیش بهش زده بود و غیره. پشت همه این انتقادها خواسته‌هایی بود که هیچوقت مطرح نشدن.مشکل بعدی، confirmation bias هست. یعنی مثلا طرف پذیرفته پارتنرش آدم تنبلیه. پس همون چیزهایی رو می‌بینه که این طرز تفکر رو تایید می‌کنن. حالا پارتنرش هرچقدر هم شواهد دیگه بیاره که تو خونه فعالیت داره، برای طرف کافی نیست.اشکال آخر، attribution error هست. مثلا وقتی خودش دیر میکنه، میگه خب بخاطر ترافیک بود. ولی اگه پارتنرش تاخیر داشته باشه، میذاره رو حساب شخصیت بی‌خیالش. خلاصه اگه ایرادی در کار خودش باشه، اونها رو بخاطر شرایط می‌بینه، ولی ایراد در پارتنرش رو بخاطر شخصیت بدش!راهکارهای درست دعوا کردن چیا هستن؟یک. پشت هر انتقادی خواسته‌ای بود که مطرح نشد. پشت هر عصبانیتی، یک چیزی بود که باعث رنجش فرد شده. باید یاد بگیرن اون مسائل رو پیدا کنن و راجع به اونها بصورت مستقیم حرف بزنن.دو. تقویت درک متقابل و empathy. زوجها بپذیرن که برداشتشون از هرچیزی می‌تونه کاملا متفاوت باشه. حتی وقتی به یک چیز نگاه می‌کنن، ممکنه برداشت یکسانی نداشته باشن چون لنزهای اونها به محیط اطرافشون متفاوته. شرایط طرف مقابل رو درک کنن و سعی کنن مسائل رو از زاویه دید اونها هم ببینن.سه. گوش کردن! توی دعواها، افراد نهایتا ده ثانیه به حرف طرف مقابل گوش می‌کنن. در حد سه جمله! بعد، دارن فکر می‌کنن که سریع جواب بدن. هرچقدر دعوا تندتر و فضا ملتهب‌تر باشه، زمان گوش کردن کمتر میشه.تقویت گوش کردن و امپاتی، فضای دعوا رو کاملا متحول می‌کنه.چطور میشه دعوا رو خوب تموم کرد؟از استر پرل می‌پرسن چطور میشه دعوا رو خوب تموم کرد؟ میگه هر وقت احساس کردیم داریم عصبانی میشیم و نمی‌تونیم بحث رو منطقی جلو ببریم، به طرف مقابل بگیم که الان شرایط روحی ادامه بحث رو نداریم. بعدا که آرومتر شدم این بحث رو ادامه میدیم. طرف مقابل هم دنبالش راه نیافته و اصرار به دامه داشته باشه. اعتماد کنه که طرف مقابل برمیگرده (طرف هم مسئولانه پای حرفش وایسه و بحث رو در آینده ادامه بده)  عذرخواهی و مسئولیت‌پذیری بابت اشتباهها هم خیلی مهمه. اگه کسی کار نادرستی کرده، باید بجای بهونه آوردن، اشتباهش رو بپذیره و به طرف مقابل حق بده ناراحت بشه.در آخر، نامه نوشتن رو توصیه میکنه. وقتی یکی با خودش تنهاست، فرصت داره تا شرایط رو در فضای آرومی بررسی کنه. اشتباههای خودش رو ببینه و مواردی رو که باعث ناراحتیش شدن، شرح بده. نوشتن و خوندن نامه، دعوا رو از اون فضای ملتهب خارج میکنه و طرفین فرصت دارن حرف همدیگه رو بهتر درک کنن.صحبت آخر: دعوا بین همه زوج‌ها و در هر روابطی پیش میاد و اتفاقا نشونه سالم بودن رابطه و افراد در اون رابطه است. ولی یادمون باشه خود دعوا مهم نیست، ترمیم بعدش مهمه. اینکه از بحث‌شون چه درسی می‌گیرن و رفتارشون رو چطور بهتر می‌کنن.*صحبتهای استر پرل رو میتونین از اینجا در یوتیوب تماشا کنید.</description>
                <category>مــتـیـن</category>
                <author>مــتـیـن</author>
                <pubDate>Thu, 22 Apr 2021 09:27:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خطرناک باشیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@matinkh_fa/%D8%AE%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-wcpqahynef51</link>
                <description>یکی از بهترین توصیه‌هایی که سال گذشته شنیدم این بود که خطرناک بودن چیز بدی نیست. نه تنها بد نیست، بلکه همه باید تلاش کنن خطرناک باشن! می‌پرسید چرا؟تبلیغ بدن‌سازی تو مجله‌ای چاپ شده بود با این عنوان &quot;توهینی که از «مَک» یک مرد ساخت&quot;. داستان از این قرار بود که مَک و دوست‌دخترش لب دریا نشسته بودن. تا اینکه مردم‌آزاری میاد براشون مزاحمت ایجاد می‌کنه. مَک که زورش به مردم‌آزار نمیرسه، به دوست‌دخترش میگه پاشو بریم؛ ولی یه روزی جواب این رو میدم. دوست‌دخترش با لحن شوخی میگه نمی‌خواد خودت رو بخاطر اون ناراحت کنی، پسر جون!مَک از اینکه اونطور تحقیر شده و دوست‌دخترش هم جدی نگرفتش، ناراحت میشه. تصمیم می‌گیره بره باشگاه و خودش رو تقویت کنه. بعد از مدتی ورزش کردن، با بدن ماهیچه‌ای برمیگرده ساحل. این بار که مردم‌آزار ظاهر درشت مَک رو می‌بینه، جرات نمی‌کنه بیاد مزاحمت ایجاد کنه، و مَک و دوست‌دخترش تو ساحل با آرامش آفتاب می‌گیرن.تو این تبلیغ حقیقتی هست: ما هرچقدر قوی‌تر به نظر بیایم، کمتر سر به سر ما گذاشته میشه. هرچقدرواضحتر باشه که می‌تونیم از خودمون دفاع کنیم، کمتر مجبوریم واقعا این کار رو انجام بدیم. ولی این فقط در مورد توان فیزیکی نیست. در همه موارد صادقه.ما باید نشون بدیم همه‌جا می‌تونیم از خودمون دفاع کنیم و کسی رو که قصد اذیت کردن‌مون داره سرجاش بنشونیم. اگه سر کار یا در محل زندگی کسی پا روی دم ما بذاره، با صدای بلند اعتراض می‌کنیم و جلوی طرف میایستیم. اگه کار به شکایت بکشه، تا تهش وایسادیم و از اینکه زندگی یا کار مردم‌آزار رو تخته کنیم ابایی نداریم. هرچقدر که این توانایی ما بیشتر مشخص باشه، کمتر مجبوریم ازش استفاده کنیم.اگه واضح باشه که ما هرچیزی رو نمی‌پذیریم، می‌تونیم «نه» بگیم و مخالفت کنیم، کمتر کسی به فکر سواستفاده از ما میافته. کمتر کسی ما رو به کار ناخواسته‌ای وادار می‌کنه, یا باری روی دوش ما میاندازه. چون می‌دونن این کار براشون پیامدهای جدی داره. تا وقتی کسی توان وایسادن جلوی بقیه رو نداشته باشه، لطف کردن هم معنی نداره. تا وقتی ما نتونیم اعتراض کنیم، پذیرفتن درخواستهای بقیه لطف نیست. کسی که توان «نه گفتن» نداره، آره‌هایی که میگه نشونه تایید نیستن.&quot;بهتره یک جنگجو در باغ باشی، تا یک باغبون در جنگ&quot;ما نباید تلاش کنیم آدم بی‌خطر و بی‌زبونی دیده بشیم. اتفاقا باید نشون بدیم که می‌تونیم بطور جدی خطرناک باشیم، ولی در حالت عادی این روحیه رو کنترل می‌کنیم. مردم‌آزارها و سواستفاده‌گرها دنبال اهداف آسون هستن. هدف آسون نباشیم.</description>
                <category>مــتـیـن</category>
                <author>مــتـیـن</author>
                <pubDate>Thu, 11 Mar 2021 08:59:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اثر اطرافیان</title>
                <link>https://virgool.io/@matinkh_fa/%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%A7%D9%86-x4pr2j1mvdbb</link>
                <description>تو آخرین مقطع تحصیلی، تو یک شهر دانشجویی (یا اصطلاحا College Town) زندگی می‌کردم که ۱۰۰-۲۰۰ هزار نفر جمعیت داشت. شهر انگار با محوریت دانشگاه ساخته شده بود. دانشگاه درست وسط شهر بود و خیلی از اهالی شهر هم بطور مستقیم به دانشگاه مربوط بودن؛ یا دانشجو بودن، یا استاد یا کارمند دانشگاه. قسمت جنوب غربی شهر، مجمتع‌های مسکونی دانشجویی زیادی داشت که اکثر دانشجو‌ها ساکن همین منطقه بودن. چون همه درآمد (فاند دانشجویی) تقریبا یکسانی داشتن، مدل خونه‌ها و سبک زندگی‌ها کم و بیش شبیه هم شده بود. خارج از دانشگاه هم رفت و آمد ما بیشتر با دانشجوها بود؛ اگه برنامه سفر، پیک‌نیک یا مهمونی داشتیم، طوری بود که با درآمد دانشجویی‌مون جور باشه.بعد از مدتی، عده‌ای از بچه‌ها فارغ‌التحصیل شدن و زندگی کارمندی رو شروع کردن. درآمدشون هم چند برابر زمان دانشجویی شد. کم کم تو جمع‌هایی می‌رفتم که نصف دانشجو بودن و نصف کارمند. سبک مهمونی‌ها و تفریح‌ها هم کم‌کم عوض شدن و هزینه‌ها بیشتر شد. همه اینها در حالی اتفاق میافتاد که کسی از ما بطور مستقیم نمی‌خواست بیشتر خرج کنیم؛ اطرافیان ما عوض شده بودن و حالا نُرم جدیدی شروع شده بود. نُرمی که با شرایط زندگی ما نمی‌خوند و به ما (دانشجوها) حس ناکافی بودن می‌داد.اطرافیان ما رو ما اثر می‌گذارن. این اثر رو همه مسائل زندگی هست؛ انتخاب شغل، همسر، محل زندگی، زمان بچه‌دار شدن و... میگن ما برآیند پنج نفری هستیم که باهاشون رابطه نزدیکی داریم. اگه دغدغه‌های اونها با شرایط زندگی ما جور نباشه، کم کم نارضایتی از زندگی هم شروع میشه.خیلی وقتها خودم رو تو شرایطی می‌بینم که از وضع زندگی‌ام راضی ام، و بعد دنبال دلیلش که می‌گردم می‌بینم دارم با نُرمی کنار میام که دوستش ندارم. با یکم فکر کردن می‌بینم که این اثر تفکرات بقیه است که سایه انداخته رو تصمیم‌های زندگیم. خیلی وقتها می‌بینم بلندپروازی‌های گذشته‌ام رو دیگه ندارم، چون اون افکار هیجان‌انگیز که دائما تو سرم میان بین اطرافیانم اکو نمیشن و از بین میرن.ولی اینها رو اینجا نمی‌نویسم که اعتراض کرده باشم. می‌نویسم تا بگم اتفاقا از همین قضیه میشه بطور مثبت هم استفاده کرد؛ خودمون اطرافیانمون رو انتخاب کنیم.اگه هدف خاصی داریم و می‌خوایم تو زمینه‌ای پیشرفت کنیم، افرادی رو پیدا کنیم که تو همون زمینه‌ها فعالن یا همون هدفها رو دنبال می‌کنن. سعی کنیم تو رفت و آمدهامون اونها رو بیشتر ببینیم و بیشتر کنارشون وقت بگذرونیم. بجای اینکه منفعل باشیم و اثر رفتار و نگرش بقیه رو تو زندگی‌مون کشف کنیم، خودمون با افرادی بگردیم که ایده‌آلهای ما رو دنبال می‌کنن و باعث تشویق ما تو اون مسیر بشن. من اگه دلم می‌خواد شرکتی داشته باشم و کارآفرین خودم باشم، بهتره با چهار نفر دوست باشم که تو این زمینه فعال هستن. اگه دوست دارم مهارت خاصی رو یاد بگیرم یا تو فلان حوزه فعالیت کنم، بهتره با افرادی هم‌صحبت باشم که هر روز همین هدفها رو دنبال می‌کنن.یک زمانی همه تلاشم این بود که صداهای منفی رو از زندگی‌ام حذف کنم. یواش یواش همه اونهایی که بهم حس عدم اعتماد به نفس میدادن کنار گذاشتم. وقتی این صداها تو زندگی‌ام کمرنگ شدن، فهمیدم چه وزنه‌ای رو تو تمام اون مدت با خودم می‌کشیدم. امروز که به اثر اطرافیان (یا peer pressure) آگاه‌ترم، احساس می‌کنم همین هم دیگه کافی نیست. چرا از این قضیه بصورت مثبت و در راستای اهدافمون استفاده نکنیم؟از زمان ورود به مقطع دکتری تو کنفرانسهای مختلف شرکت کردم. خیلی زود متوجه شدم وقتی از این سفرها برمی‌گردم، انرژیِ مضاعفی برای کار کردن و پیگیری ایده‌هام دارم. اینها بخاطر این نبود که با کار یا ارائه چشمگیری روبرو شده باشم. فقط به این خاطر بود که فرصتی میشد تا با افرادی صحبت کنم که با من همفکر و همنظر بودن و ایده‌های مشابه داشتیم.اثر اطرافین رو همه ما درک می‌کنیم. ولی نقش خودمون رو در شکل گیری اون نادیده می‌گیریم. اگه تو زندگی دچار سکون و بی‌تحرکی شدیم، شاید زمان اون رسیده که در اطرافیان‌مون بازنگری داشته باشیم. صداهای منفی رو تو زندگی‌مون محدود کنیم، و بگردیم تا افراد با ایده‌آلهای مشابه خودمون پیدا کنیم.</description>
                <category>مــتـیـن</category>
                <author>مــتـیـن</author>
                <pubDate>Sun, 21 Feb 2021 09:57:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حس برنده بودن، یادگیری در افراد +۳۰ ساله، و...</title>
                <link>https://virgool.io/@matinkh_fa/%D8%AD%D8%B3-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AF-%DB%B3%DB%B0-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%88-pov6xlxneouh</link>
                <description>صحبتهای جو روگن (Joe Rogan) و اندرو هوبرمن (Andrew Hubermann) رو گوش می‌کردم که نورساینتیست هست تو استنفورد. صحبتشون نکته جالب کم نداشت که در ادامه خلاصه‌ای از اونها رو نوشتمحس برنده بودن و تاثیر اون در موفقیتیادگیری در افراد +۳۰ سالهبی‌توجهیِ آدمها بهم در شهرهای شلوغاعتیاد به «خشم مجازی»استفاده درست از وقت و توان ذهنیحس برنده بودن و تاثیر اون در موفقیتآزمایش Tube Test
 یه آزمایش معروفی روی موشها هست به اسم Tube Test. دوتا موش از دوسر لوله‌ای وارد میشن و باید حریف رو از سر دیگه لوله بیرون کنن.  چیزی که این آزمایش نشون میده اینه که موش برنده، در مواجهه با موشهای دیگه هم به احتمال زیاد برنده میشه. و موش بازنده احتمالا باز هم می‌بازه. چرا؟دیدن موش برنده و بازنده هردو، وقتی جلوی موشهای جدید قرار می‌گیرن، استرس مشابهی رو تجربه می‌کنن. ولی serotonin تو بدن موش برنده کمکش می‌کنه که استرس رو کنترل بکنه و به سمت جلو حرکت کنه. همون استرس در موش بازنده باعث میشه تا در انتخاب حرکاتش بیشتر تردید کنه و تکونی نخوره.سروتونین باعث میشه موش برنده جور دیگه‌ای بایسته و به سمت جلو قدم برداره. سروتونین باعث میشه فرم بدنِ برنده هم فرق بکنه  ولی همونطور که سروتونین فرم بدن رو مشخص می‌کنه، فرم بدن هم میتونه باعث تولید سروتونین بشه. مثل برنده‌ها رفتار کردن، باعث میشه مغز واقعا فکر کنه که برنده است.فصل اول کتاب معروف جردن پیترسون هم در همین رابطه است: Stand Up Straight With Your Shoulders Back  پیترسون با مثالی از خرچنگها، میگه body language بیشتر از اینکه بقیه رو تحت تاثیر قرار بده، روی خودمون موثره و باعث میشه در مواجهه با ناشناخته‌ها خودمون رو از پیش بازنده نبینیم.Stand Up Straight With Your Shoulders Backآزمایش Tube Test نکته جالب دیگه‌ای هم داره: وقتی به موشی برای برنده شدن کمک می‌کنن (به جلو هُلش میدن) و باعث برنده شدنش میشن، اون موش از اون لحظه به بعد، مدل دیگه‌ای حرکت می‌کنه و خودش رو برنده می‌بینه! از اون لحظه به بعد، در مواجهه با موشهای جدید، شجاعانه‌تر رفتار می‌کنه.خلاصه: موفقیت خیلی وقتها اتفاقیه. ولی برنده‌ها احتمالا باز هم موفق میشن. چون در مواجهه با ناشناخته‌ها موقعیت رو جور دیگه‌ای ارزیابی میکنن - سروتونین  برای بالا بردن شانس موفقیت، تصور ذهنی کافی نیست. باید مدل ایستادن و راه رفتن‌مون طوری باشه که مغزما احساس برنده بودن داشته باشه.یادگیری در افراد +۳۰ سالهاگه سی ساگلی رو رد کردین، حتما متوجه شدین که دیگه مثل قبل مطالب جدید رو یاد نمی‌گیرین. هرچقدر که سن ما بیشتر میشه، plasticity مغز کمتر میشه (فارسیش رو نمی‌دونم) - بعد از ۳۰ سالگی، نورونها نسبت به چیزی که عادت کردن به سختی تغییر جهت میدن.  پس مطالب جدید رو چطور یاد بگیریم؟نورون‌های مغز ما، که برای سالها برای انجام کاری آموزش دیدن، به این راحتی‌ها رفتارشون رو عوض نمی‌کنن.  یکی که دست یا پاش رو از دست میده، تا مدتها ممکنه فکر کنه دستش می‌خاره یا در اون عضوِ نداشته احساس درد می‌کنه (phantom pain). چون نورونهای مغز هنوز شرایط جدید رو نپذیرفتن.اندرو هوبرمن توضیح میده که یادگیری بعد از ۳۰ سالگی، یعنی قبولوندن شرایط جدید به این نورونهای سخت-تغییر-کن!  این کار ممکنه، ولی فقط از طریق درستش که دو جز مهم داره: ۱) تمرکز روی مطلب جدید - تا حدی که حتی کمی معذب بشیم. ۲) خواب عمیق، تا مطالبی رو که خوندیم در ذهن ما مرتب بشن.تمرکز: موقع یادگیری مطالب جدید، ناخودآگاه ما تمام تلاشش رو می‌کنه که حواسمون رو به چیز دیگه‌ای پرت کنه! برای مقابله، باید پاداش نهایی رو توی ذهن‌مون تصور کنیم - که قراره چی بدست بیاریم. مغز تو این شرایط دنبال دوپامین میره و در ما انگیزه کافی برای یادگیری ایجاد میشه.خواب عمیق و کافی: یادگیری اصلی موقع خواب اتفاق میافته. وقتی مغز از بسیاری از دغدغه‌های روزانه ما رها شده و فرصت دسته‌بندی اطلاعات دریافتی رو داره.  اندرو هوبرمن توضیح میده که حتی یه چُرت نیم ساعته، بعد از یک تمرکز سنگین، باعث میشه که یادگیری بطرز چشمگیری افزایش پیدا کنه.خلاصه: اگه +۳۰ ساله هستین، «تمرکز زیاد» و «خواب کافی» دوست شما هستن!مرتبط: https://www.inc.com/jessica-stillman/stanford-neuroscience-learning-education.htmlبی‌توجهیِ آدمها بهم در شهرهای شلوغروزهای اولی که تازه دانشجو شده بودم و تهران زندگی می‌کردم، رفتارم طوری بود که نشون میداد تازه‌واردم. برجسته‌ترین این رفتار سلام کردن به غریبه‌ها بود!  یه بار موقع سوار شدن به تاکسی، به راننده و مسافرش سلام کردم. راننده پرسید &quot;بچه شهرستانی؟&quot; گفتم چطور؟ گفت چون سلام کردی.اندرو هوبرمن، همین تجربه رو در مورد زندگی تو نیویورک توضیح میده. می‌گه وقتی جنوبی‌ها، که عادت دارن بهم سلام کنن، میرن نیویورک، دچار شوک فرهنگی میشن. چون می‌بینن آدمها کاری بهم ندارن و بی‌تفاوت از کنار هم رد میشن. میگه تو شهرهای شلوغ (نیویورک، تهران، ...) انقدر آدم زیاده که نمیشه به همه‌شون دقت کرد. مغز ما هم زود یاد می‌گیره که نسبت به آدمها بی‌تفاوت بشه. از یه جایی به بعد اصلا انگار نمی‌بینتشون.(الان می‌فهمم که چرا شهرهای بزرگ رو برای زندگی کردن دوست ندارم. دلم می‌خواد همه دیده بشن)اعتیاد به «خشم مجازی»تو آزمایشی، قسمتهای مختلف مغز شرکت‌کننده‌ها رو تحریک می‌کردن تا حسهای مختلفی رو تجربه کنن:. احساسی مثل مستی، شاد بودن، سکس و...  ولی دیدن اکثرا از حس کلافگی (frustration) و عصبانیت ابراز رضایت کردن و دلشون میخواست که دوباره همین تجربه رو داشته باشن.اندرو هوبرمن توضیح میده که بطور ذاتی ما این احساس رو دوست داریم، چون مقدمه حس نبرد برای بدست آوردن منابع است. بخاطر همین این حس، این سیگنال رو به ما میده که قراره به دوپامین برسیم! میگه کار اکانتهای همیشه معترض هم همینه. این کلافگی و عصبانیتِ بی‌هزینه همون حس شجاعتی رو بهشون میده که قرار بود به دوپامین منجر بشه. این چرخه‌ی خواستن دوپامین، مشابه رفتار معتادها نسبت به مواد مخدره. این افراد هم به این خشم اعتیاد پیدا کردن.استفاده درست از وقت و توان ذهنییه مفهوم کاربردی تو مهندسی، signal-to-noise ratio هست. یعنی از اطلاعات ورودی، چقدرش بدرد بخور (سیگنال) هست و چقدرش بی‌اهمیت و دور ریختنی (نویز).  پردازش داده‌هایی که بیشتر «نویز» هستن، کار بیهوده‌ایه. چون نتیجه‌ای بدست نمیاد و فقط وقت و منابع‌مون رو بخاطرش هدر دادیم.اندرو هوبرمن میگه مغز ما توان پردازشی (cognitive) محدودی داره. اگر قرار باشه وقت زیادی رو، بجای خوندن و یادگیری مطالب مفید، در شبکه‌های اجتماعی بگذرونیم، احتمالا داریم توان مغزمون رو بخاطر پردازش «نویز» هدر میدیم!  تو شبکه‌های اجتماعی نویز خیلی بیشتر از سیگنال هست.تو دنیایی که دسترسی به همه‌جور اطلاعاتی راحته، انتخاب اینکه چی نخونیم به همون اندازه‌ی پیدا کردن مطالب مفید مهمه.لینک یوتیوب گفتگوی کامل جو روگن و اندروهوبرمن: https://youtu.be/gLJowTOkZVo</description>
                <category>مــتـیـن</category>
                <author>مــتـیـن</author>
                <pubDate>Tue, 08 Dec 2020 01:01:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازنگری مفهوم خیانت</title>
                <link>https://virgool.io/@matinkh_fa/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA-pxo8vfza1zvc</link>
                <description>همکارم تعریف می‌کرد که یه شب برمی‌گرده خونه و می‌بینه حال روحی همسرش بهم ریخته است. بعد از دو ساعت صحبت کردن، همسرش بهش می‌گه که برای مدتی با مرد دیگه‌ای ارتباط داشته. همکارم می‌گفت مدتی بود که متوجه شده بود همسرش دیگه اون آدم باانرژی سابق نیست. انگار افسرده شده بود و فشار زیادی روش بود. ولی هربار رو حساب شرایط سخت کار و زندگی می‌ذاشت. ایشون هیچوقت متوجه این رابطه‌ی پنهانی نشد، تا اینکه همسرش خودش اعتراف کرد. بار این خیانت روی اون زن انقدر زیاد بود که دید نمی‌تونه اینطوری به زندگی ادامه بده. اون شب بالاخره تصمیم گرفت حقیقت رو به شوهرش بگه، و بگه که از کرده‌اش پشیمونه.همکارم گویا چند ماه سخت رو پشت سر گذاشته. دچار تراما و افسردگی شد. مدتی از همسرش جدا زندگی کرد. ولی درنهایت تصمیم گرفت همسرش رو ببخشه و ازدواجش رو حفظ کنه.همیشه فکر می‌کردم افراد برخورد قاطع و مشخصی با مقوله‌ی خیانت دارن: اتمام رابطه! ولی بعد از شنیدن ماجرای همکارم، متوجه شدم این مساله به هیچ عنوان پاسخ قطعی‌ای نداره و خیلی پیچیده‌تر از برداشت من بوده. برخلاف تصور من، اکثر زوج‌هایی که خیانت رو تجربه می‌کنن، در نهایت کنار هم باقی می‌مونن و رابطه‌ی جدیدی رو می‌سازن.خانم استر پِرِل، نویسنده کتاب «وضعیت روابط»، توی تِد تاکی* توضیح می‌ده که انتظارها از روابط و ازدواج‌ها در طول تاریخ عوض شده، و تعریف و تبعات خیانت هم همراه با اونها تغییر کرده.کتاب «وضعیت روابط: نگاهی مجدد به خیانت جنسی»، اثر استر پِرِلتعریف خیانت روز به روز گسترده‌تر میشه؛ ولی تعریف خیانت در افراد متفاوته. ما چه چیزی رو خیانت می‌دونیم؟ تکست عاشقانه؟ تماشای پورن؟ بوسیدن؟ ... یا فقط رابطه جنسی؟ با توجه به تعریف‌های مختلف، ۲۵ تا ۷۵ درصد زوج‌ها خیانت رو تجربه می‌کنن. ولی همه خیانت‌ها در سه چیز مشترکن: ۱) رابطه‌ی پنهانی؛ ۲) ارتباط عاطفی؛ و ۳) تمایل جنسی.چرا افراد خیانت می‌کنن؟وقتی خیانتی اتفاق میافته، ما فرض می‌کنیم یا رابطه مشکلی داشته، یا خود فرد خطاکار. فکر می‌کنیم مردها خیانت می‌کنن چون همه‌چی براشون یکنواخت و تکراری شده. فکر می‌کنیم زنها خیانت می‌کنن چون تو ازدواج‌شون تنها هستن و دنبال رابطه عاطفی‌ای هستن که از همسرشون دریافت نمی‌کنن. ریشه این طرز تفکر از اونجا میاد که ازدواج موفق رو ازدواجی تعریف کردیم که در منزل همه‌چی فراهم باشه. می‌گیم وقتی یکی همه نیازهاش تو خونه تامین باشه، دست از سرک‌کشی برمی‌داره. پس چرا وقتی می‌تونیم طلاق بگیریم، خیانت می‌کنیم؟ چرا زوج‌هایی که هیچکدوم از مشکلات گفته شده رو ندارن هم خیانت می‌کنن؟ برخلاف تصور رایج، افرادی که خیانت می‌کنن سعی در دور شدن از همسرشون ندارن. بلکه در حال فرار از خودشون هستن. از چیزی که طی سالها از خودشون ساختن. نقطه شروع اکثر خیانت‌ها هم یه تلنگر جدیه که توی زندگی پیش میاد؛ مثلا عزیزی رو از دست می‌دن که باعث میشه سوالهای زیادی در ذهن فرد ایجاد بشه. بعد از اون واقعه، فرد دچار بحران شناخت از زندگی میشه. از خودش می‌پرسه، «آیا زندگی من همینه؟ واقعا من می‌خوام ۲۵ سال دیگه با همین وضع ادامه بدم؟ آیا حق من نیست که خوشحالتر زندگی بکنم؟ ...» اکثر افرادی که خیانت می‌کنن گفتن در اون لحظات شور و هیجان، ترس و اضطراب، حس زنده بودنِ واقعی رو تجربه کردن.اگر این سوالها باعث جرقه شروع رابطه مخفیانه میشن، خواستن (desire) باعث ادامه‌شون میشه. خواستنِ یک رابطه عاطفی؛ خواستنِ تجربه یک چیز جدید؛ خواستنِ آزادی؛... . چیزهایی که فرد در طی سالها از خودش دریغ کرده. «خواستن» محرک قوی‌تری نسبت به «داشتن»ـه. خیانت بخاطر «خواستن» هست. در خیانت، فرد می‌دونه که معشوق بدست نمیاد و همین بدست نیامدن عطشی ایجاد می‌کنه که هیچوقت سیری نداره. خیانت ربط زیادی به خود معشوق نداره؛ تصورِ داشتنی که هیچوقت بدست نمیاد فرد رو به سمت او می‌کشونه.پیامدهای خیانت چه هستن؟یک زمانی ازدواج‌ها سنتی بود و طرفین بر سر قراردادی (مالی، خانوادگی، ...) زندگی‌شون رو شروع می‌کردن. در اون زمان، خیانت بخاطر پیدا کردن عشق اتفاق میافتاد. ولی الان که ازدواج‌ها رمانتیک هستن و با عشق شروع میشن، خیانت هم معنی جدیدی پیدا کرده. امروز، ما یک ایده‌آل رمانتیک داریم - که یک نفر رو داشته باشیم و با اون به یک لیست بی‌پایان از نیازهامون جواب بدیم: بهترین معشوق، بهترین دوست، بهترین پدر/مادر برای فرزندها، مطمئن‌ترین فرد زندگی، همراه عاطفی، همپای ماجراجویی‌ها و ... . با همه این انتظارها، بطور ناخودآگاه از خودمون هم همین تصویر رو ساختیم که «من هم همه‌ی اینها هستم! خاص هستم و قابل جایگزین شدن نیستم!»خیانت اگر تا پیش از این فقط ناراحت کننده بود، تو دنیای امروز تراما ایجاد می‌کنه. چون خیانت همه این باورهایی رو که فرد از خودش داره بهم می‌ریزه. خیانت حس ارزش و اعتباری رو که فرد برای خودش قائل بود از بین می‌بره.اکثر افرادی که خیانت می‌کنن هم رنج می‌کشن. خیلی از اونها افرادی بودن که عقاید تک‌همسری قوی‌ای داشتن و با خیانت دچار تناقض جدی میشن. ولی بخش بزرگ پشیمونی این افراد از خود عملِ خیانت نیست. بلکه بخاطر رنج زیادیه که به همسرشون وارد می‌کنن.آیا خیانت روابط رو تمام می‌کنه؟خیانت خیلی از روابطی رو که به سمت مرگ می‌رفتن خاتمه می‌ده. در واقع مرگ اون روابط رو تسریع می‌کنه. ولی تو خیلی از موارد زوج‌ها رو به سمت فرصت‌های جدیدی تو زندگی هدایت می‌کنه؛ ۸۰٪ زوج‌هایی که خیانت رو تجربه می‌کنن، در نهایت با هم می‌مونن و این بحران رو تبدیل به فرصت می‌کنن.ولی چطور از آسیب‌های خیانت در امان می‌مونن؟فردی که بهش خیانت شده، پس از برملا شدن خیانت، خودش رو کمتر ملزم به سکوت و تحمل موارد ناخوشایند می‌بینه. بی‌پرده خواسته‌هاش رو مطرح می‌کنه و صداقت عریانی رو با شهامت زیاد نشون می‌ده. صداقت بی‌رحمانه‌ای که لازمه‌ی روابط طولانی و موفقه، و اون زوج تا قبل از خیانت از خودشون دریغ کرده بودن. بعد از خیانت، خیلی از زوج‌ها برای اولین بار مکالمه‌های طولانی و عمیقی از مسائل جدی زندگی خواهند داشت. حالا که نظم رابطه‌شون بهم ریخته، نظم جدیدی رو شروع می‌کنن. ترس از دست دادن رابطه در اونها کمرنگ می‌شه، و همین مساله تمایل و علاقه اونها به همدیگه رو دوباره شعله‌ور می‌کنه.بعد از خیانت چکار باید کرد؟خانم پِرِل میگه زوجها باید رابطه قبلی‌شون رو، که مشکلات متعددی داشت، تموم شده ببینن و به فکر شروع رابطه جدید باشن. سعی نکنن خیانت رو فراموش کنن؛ بلکه سعی کنن ازش درس بگیرن و رابطه‌ی قوی‌تری رو بسازن. اگر زوجی بعد از خیانت تصمیم گرفت با هم بمونن، موارد زیر رو رعایت کنن.فردی که خیانت کرده باید از کارش ابراز پشیمونی بکنه. اتمام رابطه‌ی مخفیانه به تنهایی کافی نیست. تا مدتی، این فرد مسئول حفظ مرزهای اخلاقی رابطه‌شونه. وظیفه‌ی اونه که در مورد این حدود با همسرش صحبت بکنه، وگرنه همسرش هیچوقت از وسواس و نگرانی فکری‌ای که از رابطه‌شون داره رها نخواهد شد.فردی که بهش خیانت شده باید تمرین بکنه که دوباره به خودش بها بده. دوباره به خودش این حس رو بده که انسان باازشیه. خودش رو در رابطه‌اش با همسرش، دوستهاش و فعالیت‌هایی که دوست داره مشغول کنه، تا شادی و شناخت از خود رو به زندگی‌اش برگردونه. مهم‌تر از این موارد، باید سعی کنه جلوی کنجکاوی‌هاش رو بگیره و جزئیات ناراحت کننده خیانت رو نپرسه. سوالهایی مثل «چند بار رابطه داشتین؟»، «کجاها با هم بودین؟»، «آیا اون از من در تخت‌خواب بهتره؟» و ... تنها به درد این فرد اضافه می‌کنن. بجای این سوالها، باید تمرکزش رو بذاره روی سوال‌های تحلیلی تا انگیزه و علت رو بفهمه. مثلا «این رابطه مخفیانه برای تو چه معنایی داشت؟»، «وقتی میومدی خونه، چه حسی داشتی؟»، «چه چیزی تو رابطه‌ی ما هست که برات مهم بود؟» و ...حاصل خیانت لزوما بد نیست. خیلی از روابط بعد از اون قوی‌تر، صادقانه‌تر و به شکل درست‌تری ساخته میشن. ولی صحبت‌های خانم پِرِل به معنی توصیه به خیانت نیست!افرادی که سرطان رو شکست میدن، غالبا آدمهای قوی‌تری میشن و دریچه‌های جدیدی از زندگی به روشون باز میشه. تجربه‌ی رابطه‌ی جدید بعد از خیانت، درست مثل شکست دادن سرطانه. اگرچه بعد از سرطان، افراد قوی‌تر و مصمم‌تر زندگی می‌کنن، ولی آیا ما باید توصیه کنیم مردم سرطان بگیرن؟خیانت دو وجهه داره: ۱) عدم تعهد و درد و رنج؛ و ۲) رشد و شناخت از خود و رابطه. هر دوی اینها با هم اتفاق میافته. اکثر ما تو زندگی ۲ یا ۳ رابطه جدی رو در زندگی تجربه می‌کنیم. بعد از هر عاملی که باعث بشه درک ما از خودمون و خواسته‌هامون عوض بشه، و به شناخت جدیدی دست پیدا کنیم، در واقع رابطه‌ی جدیدی رو شروع کردیم. خیانت یکی از این عوامله که رابطه‌ها رو تموم می‌کنه. اینکه رابطه‌ی بعدی رو با همون فرد ادامه بدیم یا نه، انتخاب شخصیه.همکار من، به همراه ۸۰٪ زوج‌های دیگه‌ای که خیانت رو تجربه کردن، تصمیم گرفته با همسرش دوباره زندگی بکنه. ایشون دیگه اون آدم سابق نیست. رُک بودن و شهامت در بیانِ خواسته‌هاش حتی تو محیط کار هم بطرز مشهودی بیشتر شده. همکارم از تراما گذر کرده و آدم قوی‌تری شده. احتمالا در ازدواجش هم آدم بهتری شده....*پ.ن۱. صحبت‌های خانم پِرِل رو از اینجا می‌تونین ببینین: https://www.ted.com/talks/esther_perel_rethinking_infidelity_a_talk_for_anyone_who_has_ever_loved?language=enپ.ن۲. من در آمریکا زندگی می‌کنم و مشاهده‌ی من از زندگی مردم اینجاست. خانم پِرِل هم بلژیکیه و در اروپا زندگی می‌کنه. بعد از صحبت کردن با دوستهام، به این نتیجه رسیدم که خیانت و زندگی بعد از اون در ایران، که سنتی‌تر از جوامع غربی هست، می‌تونه معنی و تبعات دیگه‌ای هم داشته باشه.</description>
                <category>مــتـیـن</category>
                <author>مــتـیـن</author>
                <pubDate>Tue, 25 Aug 2020 11:13:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استعفا از گوگل برای اینفلوئنسر شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@matinkh_fa/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D9%81%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D9%88%DA%AF%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%81%D9%84%D9%88%D8%A6%D9%86%D8%B3%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%86-cpwvr20hqxiu</link>
                <description>امروز حرفهای کسی رو گوش کردم که تو گوگل کار می‌کرده؛ ولی دست از کارش کشید تا اینفلوئنسر بشه! صحبت‌هاش برام جالب بود چون در نگاه اول به نظر میاد از یه کار رویایی دست کشیده تا بره دنبال کاری که مورد تایید خیلی‌ها نیست. (مورد تمسخر خیلی‌ها هم هست!)میگه از وقتی بچه بوده، می‌شنیده که آدم موفق کسیه که تو مدرسه و دانشگاه نمرات خوبی بگیره و بعد از فارغ‌التحصیلی یک کار با پرستیژ (مهندسی، پزشکی، ...) داشته باشه. این هم همین مسیر رو میره. تو مدرسه، دانش‌آموز آرومی بود که درسش رو می‌خوند و تو اوقات فراغتش نقاشی می‌کشید. نمی‌دونست علاقه‌ی قلبی‌اش چیه؛ صرفا چیزی رو که باور کرده بود ادامه می‌داد.بعد از فارغ‌التحصیلی‌اش از برکلی، تو شرکت Yahoo شروع به کار می‌کنه. کار کردن تو شرکتهای بزرگ کامپیوتری آرزوی خیلی از فارغ‌التحصیل‌های این رشته است. ولی زود متوجه می‌شه که از کارش راضی نیست. بقیه بهش می‌گن درسته داری تو شرکت بزرگی کار می‌کنی، ولی اینجا بهترین جا برای کار کردن نیست. اگه بری گوگل حتما از کارت لذت می‌بری. اونجا بهترین جا برای کار کردنه.تلاشش رو می‌کنه و بالاخره بعد از ۵ سال وارد گوگل می‌شه. ولی تو همون چند هفته‌ی اول متوجه می‌شه اونجا هم از کارش راضی نیست. تشبیه جالبی هم از کارش تو گوگل و بقیه جاها داره. میگه &quot;فرض کنید از دویدن متنفرید ولی برای کارِتون باید بدوید. تو بقیه شرکت‌ها، راه رفتن سریع هم کافی بود. هیچوقت مجبور به دویدن نبودم و بخاطر همین خیلی بهم فشار نمی‌اومد. ولی تو گوگل مجبور بودم با تمام سرعت بدوم!&quot;طوری تحت فشار قرار گرفت که ظرف سه ماه دچار فروپاشی عصبی (Nervous Breakdown) شد. شش هفته مرخصی می‌گیره و تو این مدت خوب فکر می‌کنه که بالاخره می‌خواد چکار بکنه. می‌خواد کار تو حوزه کامپیوتر و تکنولوژی رو ادامه بده تا شاید بالاخره یه روزی راضی بشه؟ درنهایت تصمیم می‌گیره که استعفا بده و بره دنبال کاری که دوست داره: اینفلوئنسرِ آنلاین!الان تو TikTok نزدیکه به سه میلیون فالوئر داره. جاهای مختلف دعوت می‌شه که صحبت کنه و از این پلتفرم استفاده می‌کنه که تو بقیه جاها (اینستاگرام، یوتیوب، ...) هم فالوئر جذب کنه. می‌گه فرصت پیدا کرده تا کمدی و نقاشی رو جدی‌تر ادامه بده. داره کتاب می‌نویسه و جداگونه یه داستان سریال تلویزیونی رو هم آماده می‌کنه.در آخر هم می‌گه از اینکه اول مسیر دیگه‌ای رو رفت تا در نهایت رها کنه و اینفلوئنسر بشه ناراحت نیست. می‌گه اگه تو گوگل کار نمی‌کرد اعتماد به نفس الانش رو نداشت و نمی‌تونست این راه رو بدون نگرانی ادامه بده.صحبت‌هاش برام دوتا نکته‌ی جالب داشت.اول، نمی‌دونم چرا اینفلوئنسر بودن رو به عنوان یک شغل تا این لحظه نپذیرفته بودم. اگرچه خوب می‌دونم درآمد بالایی هم می‌تونه داشته باشه، همیشه بهش به چشم سرگرمی نگاه کرده بودم. تا قبل از شنیدن صحبت‌های ایشون، اگه از یکی می‌پرسیدن شغلت چیه و در جواب می‌گفت اینفلوئنسر هستم، ذهنم اذیت می‌شد! ولی الان انگار به عنوان یک شغل تمام‌وقت پذیرفتمش. خوب که فکر می‌کنم می‌بینم کار سختیه و اتفاقا هوش خوبی هم لازم داره. فهمیدن اینکه علاقه مخاطب چیه و تلاش کنی همون رو ارائه کنی کار راحتی نیست.دوم، مسیری که ایشون رفت تا اینفلوئنسر بشه هم جالب توجهه. هیچ مسیری تو این زندگی مطلقا اشتباه نیست ولی حسرت راههای نرفته با ما می‌مونه. با توجه به طرز فکری که تا بزرگسالی همراهش بود (موفقیت = داشتن کار با پرستیژ) اگه قرار بود از اول اینفلوئنسر باشه، احتمالا همیشه یه حسرتی داشت که اگه دنبال کار کامپیوتری تو یه شرکت معروف می‌رفت چی می‌شد. یا شاید با اولین شکستش به این نتیجه می‌رسید که برای اینفلوئنسری مناسب نیست؛ زود ناامید می‌شد و دست می‌کشید.بعضی از ارزشها جوری در ما نهادینه شدن که برای کنار گذاشتن‌شون اول باید بدست بیاریم‌شون. انگار فقط اینطوریه که می‌تونیم به خودمون ثابت کنیم این اون چیزی نیست که ما می‌خوایمش، تا بتونیم ازش گذر کنیم.ویدیوی کامل صحبتش روی یوتیوب: https://youtu.be/HrI4c1vbn7A</description>
                <category>مــتـیـن</category>
                <author>مــتـیـن</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jul 2020 18:56:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنتروپی</title>
                <link>https://virgool.io/@matinkh_fa/%D8%A2%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%BE%DB%8C-qnysln2slvsn</link>
                <description>ما هیچوقت متوجه پیچیدگی یک سیستم نمی‌شیم تا اینکه از کار بیافته. هر روز سوار ماشین‌مون میشیم و می‌ریم سر کار. بدون اینکه فکر کنیم چه قطعاتی در کارن تا رانندگی ما بدون مشکل انجام بشه. ولی اون روزی که از کار بیافته به تک تک قطعاتش فکر می‌کنیم و اون موقع است که به پیچیدگی ارتباط‌شون پی می‌بریم.یادمه تا وقتی پای چپم سالم بود، هر روز کنار خونه می‌دویدم. تا این که یک روز پام شکست و از اون لحظه به بعد متوجه تک تک پستی بلندی‌های ناجور پیاده‌رو و خیابون شدم. اون روز برای اولین بار به تک تک جزئیات مسیرِ رفت و آمدِ هر روزم فکر کردم.ما به نظم یک سیستم عادت می‌کنیم. موقع راه رفتن تو خونه‌مون، به زمین زیر پامون فکر نمی‌کنیم. همیشه هست. ولی یک روز بیدار میشیم می‌بینیم یک چاله بزرگ روی زمینه و حالا دیگه نمی‌تونیم به زمین زیر پامون فکر نکنیم.نگه داشتن نظم سیستم‌ها کار سختیه. قانون آنتروپی یادتون هست؟ می‌گه همه‌چی در حالت طبیعی رو به آشوب و ویرانی می‌ره. هرچیزی رو به حال خودش رها کنید و توجه لازم رو بهش نداشته باشین خراب میشه. خونه‌ها مخروبه میشن و شهرها ویرانه. روزانه مقدار زیادی انرژی صرف میشه تا همه‌چی در &quot;حالت عادی&quot; باقی بمونه.ولی ما به نظم عادت می‌کنیم؛ به ماشینی که کار می‌کنه؛ خونه‌ای که چاله‌ای نداره؛ شهرهای آباد و ...ما به روابط‌مون عادت می‌کنیم. به اینکه پارتنرمون (همسر، دوست دختر/پسر، ...) کنارمون هست. ساعت کاری‌مون رو افزایش می‌دیم و وقت کمتری با پارتنرمون می‌گذرونیم. ولی همون روزی که این رابطه برامون عادی شد و دست از تلاش برای نگهداریش برداشتیم، روزیه که اون هم به خرابی میره. روزی که پارتنرتون رو با فرد دیگه‌ای ببینین، به تک تک دلیلهای ممکن فکر می‌کنید؛ ولی احتمالا دیگه خیلی دیره. میگن افرادی که تو این موقعیت قرار می‌گیرن، نمی‌دونن قربانی یک خیانت هستن یا همدست خائن. به همه‌چیز شک می‌کنند. این تردید چنان ضربه‌ای به آدم وارد می‌کنه که ساختار فکری و ارتباطات مغزی دگرگون می‌شه و از ما یک آدم جدید می‌سازه.یاد بگیریم به نظم در رابطه عادت نکنیم. اگر پارتنر یا خونواده‌ی خوبی داریم اون رو همیشگی قلمداد نکنیم. هر روز برای نگهداریش بیشتر از روز قبل تلاش کنیم.آنتروپی رو جدی بگیریم. این لعنتی همه‌جا هست.</description>
                <category>مــتـیـن</category>
                <author>مــتـیـن</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2020 10:40:08 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>